کهن...!

1- چند سال  پیش دوستی که از خوشنویسان معروف و عارف مسلک کشورمان است خاطره ای از زندگی خودش را برایم تعریف کرد  ..قالب و حوادث داستان تکراری و کلیشه ای بود ...از همان داستانهائی که هزار شکلش را خوانده ام و در فیلمهای مبتذل و تجاری شرقی و غربی دیده بودم ...اما عمق این حادثه آنقدر بوده است که این دوست عزیز را به خلوتی کشانده بود که شباهت با دیر نشینی صوفیان قدیم دارد و همین فضا از او هنرمندی یگانه ساخت ...خوش نویسی هنری انفرادی است که ریشه در سیر سلوک فردی و خلوت عارفانه شخصیت هنرمند دارد ،...هر وقت او می دیدم یاد خاطره تلخش که با وجود تکراری بودن از او مردی دیگر ساخته بود و شاید هزار نوع از این حادثه برای دیگران هم  روی می دهد و آب از اب تکان نمی خورد ...می افتادم...اما این آدم از این رویداد طوری دیگر بهره گرفت و منجر به آن شد که تا تمام جزئیات آن حادثه در آثار هنری اش به صورت غیر مستقیم متجلی شود ...

روزی می خواستم یک هدیه ناب و اختصاصی به کسی بدهم که بسیار برایم عزیز بود ...میدانستم که تمام فلسفه زیبا شناختی آن عزیز جمله معروف آنتوان دوسنت اگزوپری است :

آنچه اصل است از دیده پنهان است ...!

بهترین گزینه را در این دیدم که به دوست خوشنویس و مشهور خود مراجعه کنم و از او بخواهم این جمله  را با خط بی نظیرش در یک قاب ابدی کند ...پذیرفت و اما انجام این کار را مشروط کرد به اینکه آن خاطره او را در قالبی داستانی بنویسم ...معامله منصفانه ای بود ....!!!

اثری هنری زیبائی خلق کرد که هنوز هم در دیوار خانه ان عزیز به یادگار مانده است ...و قشنگ ترین و فاخرانه ترین تزئین هنری منزل است ...سالهاست که  هر کس به آن خانه می رود غرق در آن تابلو می شود ...راستش آن عزیز هم کلی با این اثر پز روشنفکرانه و هنرمندانه تحویل جماعت هنر دوست می دهد که با دهان باز به ...به به و چه چه مشغولند و دردلشان کلی برای نداشتن چنین اثری حسادت می کنند و می سوزنند ... !

قصه را همان روزها نوشتم و به دوستم هدیه کردم و معامله سر به سر شد ...چند صفحه ای بیشتر نبود  ، از آن قصه های الکی و بدون روح که بیشتر به مشق شبانه برایم می مانست ...برایش توضیح دادم ...وقتی نویسنده ای در فضای حسی یک معنا نباشد اثرش سفارشی و آنچنان در خور اعتنا نخواهد شد ...اما چون او امر کرده بود انجام دادم ...ولی قول دادم که شاید روزی برسد...مسئله من همان حس در این خاطره باشد و آن روز تمام توانم را برای ماندگاری لحظه هایش در جملات و کلمات به کار خواهم بست ...

آن چند صفحه بی مقدار را همیشه آن دوست با خود داشت ...بارها دیده بودم که آن را از جیبش بیرون می آورد... قسمتی از آن را می خواند و سری تکان می دهد  و اشگی می ریزد ...این اواخر آن کاغذها دیگر از بس مصرف شده بودند ...پاره شده و بارها چسب خورده بودند ...

چند روز پیش ...نمی دانم چرا و به چه دلیل ...آن خاطره با جزئیات ناگفته اش در خیال و ذهن من نقش بست ... و شد مسئله ذهنی شب وروزم ...نمی توانستم هیچ جوری از شر وسوسه اش خلاص شوم ...داستان کلیشه ای و نخ نمائی است ...اما یکباره برایم سرشار از جزئیاتی شد که نو و بدیع و خلاقانه است ....و به شدت هم با روحیه فعلی ام سازگاری دارد ...با اینکه به تازگی از حجم سنگین نوشتن متن تریلوژی شهید فارغ شده بودم و به نظر می رسید شاید تا چند ماه دیگر رمقی برای نوشتن نباشد ...چنان درگیر آن خاطره شدم ...که چاره ای نبود جز اینکه به وعده ام عمل کنم ...و این داستان را بنویسم ...

2- حاصل کار داستانی است که هنوز در حد یک اتود است ...و بازنویسی و ویرایشش شاید چهره ای دیگر از آن بسازد ...اگر چه در تمام این سالها نوع نوشتنم طوری بوده که همین اتود اولیه کلیت معنائی و حتی فنی اثرم را تشکیل داده است و در مراحل بعد یا تمامیت اش را متحول کرده ام و یا در حد حذف و اضافه کلمه و جمله بسنده کرده و روح اثر حفظ شده است ...به هر حال اعتقاد دارم که در رسانه وبلاگ باید متن و نوشته داغ و تازه رسیده باشد ... و هیچ در قید و بند حفظ و حراست آبروی داستان نویس ام که خوب و یا بد ( چه برای کسانی خوش آیند باشد و یا برای دیگرانی خار در چشم و بهانه برای تازیانه زدن ) ...در این کشور صاحب جایگاهی است ...نیستم ...اگر چه منتقدان ادبی بعید است از روی این وبلاگ نام و نشانم را رصد کنند  ...اینجا حیاط خلوت فکری من است ، نمی خواهم و به خودم اجازه نمی دهم با نام شناسنامه ای و مشخصات سجلی وارد این محیط امن شوم و فضا را برای خودم سخت کنم ...بنابراین از طرفی  نقد و نظر آنها و از طرف دیگر از هجوم و یورش کسان دیگر که بخواهند هویتت را یکجا به توبره کنند و در بازار مکاره نیت های هوس رانی اشان ، حراج کنند و التهابات روحی و روانیشان را آرام کنند ، در امان هستم ... و ضمنا  کسی در قید و بند نام و معروفیت و شهرت نویسنده در اینجا نیست که یک خطای املائی ساده ... پیراهن عثمان برایش شود و حیثیت و آبروی سالها قلم زدن و کاغذ سیاه کردن  یکجا به باد برود ...!!! و یا با یک سوء برداشت که عمدتا ناشی از بی سوادی ادبی است ، یک انگ درست و حسابی و ماندگار روی پیشانی هنریت بچسبانند و فاتحه ...!

باید یاد بگیریم از هر ابزاری بر اساس ظرفیت و استعدادش استفاده کنیم ، من نویسنده ! نوشته هائی را که قرار است در کتابی منتشر کنم و یا در در رسانه نمایشی ، در معرض دید بگذارم ...بر اساس محدوده وسیله ام مورد خطابم که در حوزه قوانین فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد و اسلامی است و یا ضوابط سانسور و ممیزی سینما و تلویزیون و تئاتر است ، می نویسم و تحویل مخاطبان میدهم ...و در وبلاگم هم بر اساس قوانین و اصولی که خودم وضع کرده ام و سازگار با تعهد اولیه ام در هنگام ثبت وبلاگ است ، می نویسم و به مخاطب اهدا می کنم ...معادله ساده ای است ، آنجا به خودم و قوانین فرهنگی کشور و مردمم پاسخگو هستم و در اینجا باز به خودم و اصولی که خود وضع کرده ام و  سایت بلاگفا و خوانندگانم ، احترام خواهم گذاشت ....طبیعتا حدود آزادی فکری و نوع نگاه و بستر فکری هر کدام از این دو  بسیار با هم متفاوت اند ...آنانی که همزمان در این دو فضا فعال هستند کاملا به وجوه افتراق آنها آگاه هستند ، تنها وجه تشابه اینها من هستم ...که تفکرم – دیدم – توانائی ام – و شخصیتم در هر دو  یکی است ، با تمام اختلاف فاحشی که دارند...از ژولیس سزار امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی تا مردی با یک نام  و شغلی و موقعیت اجتماعی معین  ،... آن مرد دغدغه ها و آروزهایش با سزار یکی است ، آنها هر دو با هم می خندند و با هم گریه می کنند ، با هم عصبانی میشوند ، با هم امیدوار می گردند  ، به واقع در ادامه هم هستند ...ولی برای رسیدن به اهداف و مقاصد زندگیشان هر کدام راه و روش خود را دارند  ،

هنوز آنقدر مبتدی و ساده اندیش نشده ام که اصول و قوانین را باهم خلط بحث کنم و آنقدر گیج و دچار تناقص گوئی شوم که خودم هم نتوانم از اختیار و کنترل اثرم بر آیم ...شاید کسانی باشند که همه جا برایشان یکسان و بی تفاوت باشد ...اما من هر وقت به یک رسانه ارتباطی برخورد می کنم ...تمام شئونات و قابلیتهایش را می سنجم و سپس آن را در اختیار خود می گیرم ...رسانه برای من تنها یک پل ارتباطی است ...همین !

 

***

نام قصه :    کهن ...!

تقدیم شد : برای دل سوخته هنرمند محبوبم استاد ارجمند دکتر .......

 

.......................

................

........

 

 

-                      کهن ...! کهن....! ....کهن....!

 

 

کجا میخوای برای ؟ هنوز نیامده ...میخوای بری ؟! میدونی من چند وقته اینجا !...همینجا ...! کنار این جاده درختی  خاکی  با درختان پائیز زده ..ایستاده ام ؟!...و چشمانم را به انتهای این جاده دوخته ام که تو بیائی !... هر سایه ای دیدم ...هر شبحی ....هر نسیم نامتعارفی ...هر برگی که بی هوا رقص کنان از روی  شاخه های بلند فرو افتاد ...دلم هوری پائین ریخت و  هوای آمدنت همه وجودم را گرفت و تنم لرزید از هیجان دیدارت و قلبم ایستاد از اضطراب بودنت ! ...و هر بار خیالی بیش نبود ! ...همین بار آخر را هم رویا فرض کردم... و بی هوا می خواستم از کنارت بگذرم ...که دیدم سایه ات رفته رفته کامل شد ...اندامت شکل و خط گرفت و پیدا شدی در انتهای این جاده درختی خاکی پائیز زده !!! ...و نرم و مواج درست مثل همیشه ، خرامیدی و به سمت من آمدی ...نگاه کن به نوک انگشتانم ! ...زخم است و خونش هم تازه است ...از بس کشیده ام به پوسته زبر این درخت !... تا از خواب و خیال برخیزم ...نمی توانستم آمدنت را باور کنم ...ولی تو آمدی ...درست روبروی من ایستادی و عطرت همه تنم را فرا گرفت و نگاهت که جام آتش است !...روحم را سوزاند ...تو هستی ...تو از رویاهایم به در آمدی ...تو آمدی بلاخره ! ...و حالا میخواهی بعد از این ثانیه های زود گذر بروی ...نه نازنین !... اینکار را با من نکن ...به جان خودت که همه زندگیم است ...طاقت ندارم دیگر ...! رویابافی تا کی ؟ تا کجا ؟ دیگر جز حضور واقعی تو هیچ خواب و هیچ واقعیتی نمی تواند نجاتم دهد از این دوزخ ...از این کابوس ترسناک که در هر ثانیه اش یکبار می میرم و زنده میشوم  ...بودنت آرامبخش طوفان درونم است ...دستانت همه آرزو های من است ...و چشمانت ...چشم انداز آینده من ! ...تو آینه راستی و صداقتی... که من روزهای فردایم را در آن می بینم ..تو همه فردای منی !...که دیروزها را برای وصلت تلف کرده ام و همه آن گذشته ها در انتظار این لحظه گذشت ....! اگر بروی و مرا اینجا باز تنها بگذاری و به انتظار قرار دیگری بنشانی ...قولت میدهم که وقتی بازگردی ...اینجا حتی از خاکسترم هم اثری نباشد ...دود میشوم و به  هوا می پیوندم و در ششهای یک کبوتر جلد خانه جنگلی و یا گنجشکک اش مشی قصه ها ...گم میشوم و برای همیشه به خاطره های هستی وجهانی وصل می شوم که حتی در داستانهای اساطیری هم از آن نامی برده نشده است ...نرو ...نازنین ! نرو مهربانم ...!  لااقل اینطوری نرو ...کمی بمان ...هنوز دستانم را نگرفته ای تا از گرمای وجودت سیراب شوم ...هنوز لبانت گونه های مرا نبوسیده اند که تب کنم ...هنوز سر بر بازوانم   مردانه ام نگذاشته ای برای یک چرت شیرین عصرگاهی ...! ، تا همجواری و همدلی ات را باور کنم ...هنوز نازنین ! درست و حسابی ندیده ام تو را ....کمی دیگر برای این عاشق دل خسته ات زمان اختصاص بده ....فرصتی دیگر برایم ایجاد کن ، تا مهرورزی عاشقانه را که در افسانه های منظوم کهن فقط حس اش وجود دارد ، برایت چنان به نمایش گذارم که حیرت کنی ...

نازنین ! برای من یکبار دیگر شانس زندگی اعطا کن ...که بی تو روز و شبم به مرگی آهسته و دردناک می گذرد ...بی تو من به نفرینی دچارم که هزار برابر از نفرین زئوس برای پرومته سخت تر است ...آخر پرومته را اگر به امر زئوس کلاغان گوشت خوار هر روز پس از طلوع آفتاب تا غروب اش ،  نوک می زدند و از وجودش طعام می گرفتند تا از این شکنجه هولناک می مرد تا فردائی دیگر که خورشید طلوع کند و  جان یابد و مرگ تکراری و شکنجه خدائی در برش گیرد ...اما پرومته ! در دلش شاد بود ...چون بلاخره توانسته بود کاری بکند کارستان !...دزدیدن مشعلی  از آتش !... آن هم از معبد زئوس و هدیه اش به انسان کاری کم از معجزه نیست که پرومته در فخر و غرور اش ، هیچ از درد مرگ هزار باره اش رنج نمی برد ...میدانی که اگر به خاطر ایمانی و باوری درد بکشی و مجازات شوی ...عین آتش برای ابراهیم ، بی اثر است !!! درد میشود درمان ...همانطور که آتش میشود گلستان ...

اما نازنین ! منکه هنوز فرصت کاری را نداشته ام ....زمان چنان با من بی رحمانه رفتار کرد که توان مجال هیچ افتخاری فراهم نشد ...مثل اینکه مشعل را سرقت کرده ام و در میانه راه که برای اهدا می آوردم به نسیمی و بادی سرد خاموش شده باشد !!! ...و من همچنان با چشمان از حدقه در آمده و حسرتی جانکاه و دردی ابدی به دود افروخته از خاموشی شعله خیره مانده ام و هی آه میکشم ...

حال امروز و من این است ...!!!

نازنین مهربانم ! ...فدای آن دل دریائی ات ...به من زمانی دوباره بده ...و بعد نفرینم کن و گرفتار عذاب ابدیم ساز ....نرو عزیزم ....! تو که اینقدر بی رحم نبودی ؟!...اصلا انگار تمام این التماسهای من را نشنیده ای ...چرا سرت را پائین اندخته  و داری می روی ؟ ....به فریادم گوش کن ...به این عجز و ناله و ندبه ام :

-           آهای ........نازنین !....نرو ...در پیچ آن جاده که بروی و از نظر من پنهان شوی ...خواهم مرد ...آهای ...! ای کور سو امید من در دل تاریک این شب زندگی !...آهای عشق من ...نازنین ...!

 

 

-                      کهن...!...کهن....! کهن.....! پاشو دیگه ....!

خودش را بیشتر روی تخت فشرد ، و سرش را میان بالش و پتو مخفی کرد ، از شنیدن صداهای اضافه بر این خیال و رویا سخت عصبانی و بر آشفته شده بود ،

-           کهن ...! میدونی ساعت چنده ؟ ...خودت گفتی بیدارت کنم ....الان یه ساعت هم از کمانی که گفتی گذشته ...پاشو پسر جان !...و گرنه میرم سراغ پارچ آب ...!

 پتو و بالش را ... باهم از روی سر پسر برداشت !...نور تند چراغ اتاق چشمان کهن  را زد ...از لای خط نگاه خواب آلودش...  مادرش را با لبخند مهربان همیشه بالای سرش دید ،

- آفرین پسر خوب ...پاشو ...آخه خواب بعدازظهری که اینقدر سنگین نمیشه ...

و مادر اتاق را ترک کرد ، کهن چشمانش را به سقف دوخت و حسرت  رویای نیمه تمام را آه کشید ، هوائی سنگین و تلخ در سینه اش تلنبار شده بود ، غلتی زد و از روی تخت نیمه خیز شد و نشست ، دلش می خواست باز بخوابد ...و در آن جاده درختی خاکی حاضر باشد ...حتی بی حضور او ...منتظرش بماند ...این انتظار هم برایش شیرین و دلچسب و رویائی بود ...

صدای مادر از بیرون بلند شد :

-           چی میخوری ؟ ..گرسنه ات نیست ...؟ میخوای یه تیکه نون تو ماهیتابه  گرم کنم و با پنیر بخوری ؟ از اون لیقوانهای اصل  دارم ها ؟ ...بیارم ...؟

مادر در آستانه درب باز  ایستاد ه بود ...لجوجانه و بی هیچ نشانی از سازش  :

-           چیه ؟! باز  خواب بد دیدی ؟! تعریف کن برام ...همین الان زنگ میزنم به حاج آقا کریمی تو قم ...برات تعبیرش میکنه ...تعبیرهای حاجی خیلی خوبه ...همه اش از خیر و نیکی و زیبائی میگه ...رد خور هم نداره ، خاله زری ات با تعبیرهای حاج آقا کلی تا حالا از آینده خودش و شوهرش با خبر شده ...خواب همیشه از آینده خوب و شیرین خبر میده ...من اعتقادی به خواب بد و نحس ندارم ..اون کابوسه که تعبیر نداره ...!

مادر چهره در هم کشید ، حال پسرش را میدانست ، ربطی به خواب و این حرفها نداشت ، پسرش چند روزی است شکسته ... فرو ریخته ...دیگر آن کهن سابق نیست ...میدانست دردش چیست ...اما دریغ که درمانش را نداشت و نمی دانست ، برای همین ترجیح میداد در باره اش حرف نزند ...مادر آمد و کنار کهن روی لبه تخت نشست و دست پسرش را به میان دو دست گرفت و سرش را روی سینه گذاشت و پیشانی اش را بوسید و آرام نجوا کرد :

-           الهی قربون یکی یک دانه گل پسرم برم ...! نبینم اینطوری پژمرده باشی ...درد وبلات بخور به سرمن ...عزیزم ...! هر چی غصه و غم داری ، بریز تو سینه مادر ... حرف بزن کهن !..اینطوری که ساکت میشی ...خوفم می گیره ...می ترسم ...جون بابای خدا بیامرزت حرف بزن ....بگو عزیزم ...مثل اون تو دار و خود ریز نباش ...یه عمر تمام بدبختیها و بیچارگی های زندگی رو تنهائی با خودش کشید و برد و لام و تا کام حرف نزد ...، هر وقت می دیدم گوشه اتاق کز کرده و رفته تو فکر ...می رفتم تو بغلش... ناز و نوازشش میکردم و می گفتم : مرد ! چی شده ؟ ..می خندید و خودشو می زد به اون راه ...انگار نه انگار ....آخرش دیدی که چی شد ..شب خوابید ...صبح که بالا سرش رفتم ...انگار صد سال بود که مرده بود ...نمی خوام عین بابات باشی ...

کهن سرش را از روی سینه مادر برداشت و صورت مادر را با دو دست گرفت و به سمت خود کشید و گونه های گرمش را بوسید و یک قطره اشگ مانده در گوشه چشمش را سترد ، و لبخند زد ، مادر دلش به تبسم پسر خوش است :

-           ببین وقتی می خندی چقدر خوشگل میشی ؟...عین یه شکوفه گل که دهان باز میکنه و همه زیبائی و عطرش رو توی محیط پخش میکنه ...همیشه به خنده باشی پسرم ...پاشو ...بریم تو پذیرائی ..اینجا آدم دلش میگیره ...بابات یه عمر توی اتاق خواب کز کرد ...آخرشم دق کرد و رفت ...پاشو گل پسرم ...! من میرم ترتیب نون و پنیر و بدم ...تو هم یه دوش بگیر ...تا سر حال بشی ..د پاشو بچه تنبل ...!

و خودش برخاست و از اتاق خارج شد ، کهن نفس عمیقی کشید ...روی تخت دوباره ولو شد و دستانش  را مثل صلیب از هم باز کرد و چشمانش را برای دمی روی هم گذاشت ....

 

 

 

-                      هی کهن ..! اینجا رو نیگا کن ...بیا ...بیا ...!

کهن ، به سمت نازنین رفت که گوشه ای در میان شاخه های درختان را نشان میداد ، :

-                      می بینی کهن ؟ کندوی زنبور عسله ...! چقدر کوچولوه ...! چند تا زنبور توی این یه ذره جا میشن ؟!

وسط شاخه های درخت سیب ، یک کندوی دایره ای شکل  کوچک قرار داشت که چند زنبور زرد رنگ مدام دورش می چرخیدند ... کهن لبخندی زد :

-                      آره ...! می بینی اون زنبورها هم نگهبان هستند ...ببین چه جوری چهار چشمی مراقب هستند ...

نازنین کمی سرش را به جلو خم کرد :

-                      یعنی ..اون تو ...یک ملکه هست ؟!

-                      چرا که نه ؟! از اون ملکه های پر از جاه و جلال و جبروت که آدم با دیدنشون گیج میشه از این همه عظمت و شکوه ... !

-                      نه بابا ...! ملکه که قصرش اینقدر کوچولو و موچولو نمیشه ...

کهن ، سرش را مقابل صورت نازنین گرفت و چشمانش را گرد کرد :

-           اینجا احتمالا چادر سلطنتیه ..اومدن پیک نیک ...و ملکه موقتا در این چادر اسکان داده شده ...اگر خوب دقت کنی ...نگهبانان حتی به زنبورهای دیگر هم اجازه نزدیک شدن نمی دهند ...چون ملکه دستور داده که خلوت ظهرگاهیش به هیچ عنوان بهم نخورد ...( لحن صدایش را عوض کرد ) بانوی بزرگوار ! ...خاتون عالم ! ...به خلوت ظهرگاهی جلوس نمی کنند که این نگهبان بی مقدار هم به پاسداری از حریم بانویش مشغول باشد ؟!

نازنین خندید و یک سیب تازه از روی شاخه بغل دستش چید و با پشت آستین پاکش کرد و یک گاز به آن زد و بقیه را به سمت کهن گرفت ، کهن هم روی جا دندانهای نازنین ، یک گاز دیگر زد ، زن سبکبال و شاد و سرخوش در طول باغ شروع به دویدن کرد ، و کهن هم دنبالش میرفت ، صدای نازنین تمام باغ را در بر گرفت :

-           بازم زدی تو خیال و رویا ...!؟  نشد یه بار هم که شده یک چیز رو اونجوری که هست نگاه کنی ...نه اونطوری که در ذهنت پرورش دادی و با کلی فرضیات و خیالات قاطیشون کردی ...

نازنین به انتهای باغ که زیراندازشان را زیر درخت تنومند گردو انداخته بودند رسید و روی آن ولو شد ، کهن هم بالای سرش ایستاد و جواب فریادش را با صدائی آرام و زمزمه وار داد :

-           برای همینه که اینقدر گرفتار تو شدم نازنین خانم ! ...ملکه قلب و روح من ...! تو را مثل دیگران با این دو چشم سر ندیدم ...و گرنه این همه مرد هر روز تو رو زیارت می کنند ، چرا هیچ اتفاقی نمی افته ؟  ..ولی یکباره  یکیشون میشه کهن که شب و روزش رو با تصویر درخشان چهره تو می گذرونه ...تو ای بانوی خیال من ! ...اگر اراده فرمائید ...غیر از این شما را ببینم ، اوامرتان الساعه اطاعت خواهد شد  و همانگونه که هستید و دیگران می گویند ...

نازنین بلند شد ، نیمه خیز نشست ، سرش را به صورت کهن نزدیک کرد و از دندانهای حرص خورده اش غرید :

-                      نه ...!نه...!نه...!

 

 

-                      رفتی تو حموم ؟ ...یا خوابت رفته باز ؟!

از روی تخت به سختی بلند شد ، حوصله داد و فریاد دوباره مادر را نداشت ، ... لباسهایش را در آورد و وارد حمام شد ، شیر آب گرم را باز کرد ...و دستش را زیر آب گرفت ...کم کم آب گرم شد...گرم ...گرم ...گرم ...حالا دیگر داغ است ...دستش را کشید ، نمی توانست گرمای آتشین آب را تاب آورد ، آب داغ روی کف سرامیک حمام پهن می شد و بخار به پا می کرد ، به سرعت تمام حمام در مه ای از بخار فرو رفت ، کهن دیگر جز ذرات معلق داغ بخار در هوا نمی دید ، نفسش سنگین شده  و عرق کرده بود ، آب گرم را بست ، و خودش را میان بخار و مه رها کرد ...دستانش را میان بخارات گرفت ، میخواست وزن آن را حس کند .

 

 

-                      یک کف دست مه ! ...یا یه مشت بخار معلق در هوا ! ...خوب ! ...اینها مگه چقدر وزن داره ؟ که تو داری محاسبه اشون می کنی ...!

کهن دستش را که میان مه مشت کرده بود باز کرد ، و نگاهش را به سمت نازنین گرفت ، چشمان زن می درخشید ، لبخندش در این لحظه زیباترین تصویری بود که کهن سراغ داشت ، صدای بوق گوشخراش یک ماشین حواس هر دویشان را پرت کرد ...و ترس به وجودشان انداخت ...!

کهن کمی هول شد ، ماشین را به کنار جاده کشاند ، یک وانت نیسان که کلی هیزم بار زده بود از کنارشان به سرعت گذشت ...نازنین نفس عمیقی کشید :

-                      مگه داره سر میبره ؟ چه خبره ...؟ زهره ترگ شدم ...! مرتیکه دیوونه  دهاتی ...!

-           اینها محلی هستند ، این جاده کوهستانی و پر پیچ و و خم را مثل کف دستشان می شناسند ، مه و شب و باران و برف و یخبندان برایشان فرق ندارد  و هیچ چیز نمی تواند مانع حرکتشان شود ...احتمالا از اهالی جواهر ده هستند ، که از رامسر دارند بر می گردند ...و میخواد هر چه زودتر برسه خونه ...می فهمی خانم جان ؟! ...میخواد برسه خونه ...!

-           مگه تو خونه اون یارو چه خبر میتونه باشه ؟ یه دهاتی به کدام شوق و ذوق باید اینطوری وسط مه رانندگی کنه ؟ نه بابا ...کهن جان ! اینها مرض دارند ...دوست دارند غریبه ها را اذیت کنند ...! و گرنه در خانه خبری نیست !!!

کهن ، به بالای جاده و کوه نظر انداخت که در مه غلیظ گم شده بود و لبخندی زد ...چشمانش را بست ، می خواست آنچه که می گوید به تمامی ببیند و تصور کند و لذت ببرد:

-           نه نازنین ..! با این حرفت موافق نیستم ...برای این مرد ! ..وسط این طبیعت سبز و وسیع و بکر ...یه چیز بیشتر از همه اهمیت داره ...و اون عشقه ...عشق یک مرد روستائی به زنش ...غیر قابل وصفه ..! هیچ مرد شهری نمی تونه حجم این عشق و دلدادگی رو بفهمه ...و این یک دلیل منطقی داره : مرد روستا ...وقتی از خانه اش بیرون میاد ...چشم اندازش چیه ؟ دشت بی انتها ...یا جنگل بی امتداد ...و یا دریای بیکران ...مردی که هر روز با این چشم انداز برخورد داره ...دلش بزرگ و وسیع میشه ...از طبیعت یاد میگیره که بی انتها باشه ...و بلند نظر ...و دلش هیچ دیواری نداشته باشه ...درست مثل حیاط خونه اش ...اما مرد شهر ...حداکثر چشم اندازش یک زمین فوتباله با چمن سبز مصنوعی که رنگش هم دیگر واقعی نیست ..مرد شهر همه دنیایش به اندازه آپارتمانی است که در آن زندگی میکند و یا کوچه و محله ای که در آن قد کشیده و از آن خاطره دارد ...

حالا فکر میکنی ...عشق این دو تا مرد یکی باشه ؟

نازنین ، سکوت کرد ، نمی خواست دوباره درگیر این حرفهای کهن شود که به نظرش زیادی رومانتیک است ، شانه بالا انداخت و به جلو اشاره کرد :

-           خوب آقای مرد شهری ! که دلش دهاتیه ...نمی خواد ادامه بدی ؟ ...مثلا قرار بود دم غروب به ویلای جواهر ده برسیم ...اونجا حداقل با رامسر... ده درجه اختلاف دما داره ...باید هیزم برای شومینه خرد کنیم ...تازه شام و وسایل صبحانه فردا هم مونده ... این آقایان دهاتی کاسب هم که حتما مستحضر هستید ...اول شب کرکره رو می کشند پائین و میرن ور دل زن اشون که عاشق و شیدایش هستند و هنوز علیک سلام زن رو جواب ندادن ...زیر کرسی خر و پفشون تا هفت کوچه اون ور تر میره ...بنابراین بجنبید ...و گرنه شام و صبحانه تعطیل است و این شاعر بازیها هم دل گرسنه من و تو را سیر نمی کند ...

کهن ، ماشین را به راه انداخت و در جاده قرار گرفت و نرم نرم در میان مه ای که حالا رقیق تر شده و رفته رفته از بین می رفت ، سربالائی را بالا رفت ...تا جواهر ده راهی نمانده بود ...

 

 

بخار رفته رفته کم میشد ، در حقیقت بخار آب ، سرد میشد و مثل عرق روی کاشی دیوارها می نشست ، آب سرد را باز کرد و کمی هم آب گرم به  آن اضافه نمود ، قصد داشت یک دوش خنک بگیرد ، زیر آب رفت ، خنکای آب مرتعشش کرد  ،  چند بار بی قرار این پا و آن پا کرد ، اما خیلی سریع به سرمای آب عادت نمود ، پوست تنش شاداب و سر حال شد ، مثل اینکه خواب از سرش پریده باشد ، کم کم شیر آب گرم را کاملا بست ، تا زیر آب سرد ، جلا یابد و بیدار شود از این خواب ...که زجرش می داد ...رها شود از این رویاهای مداوم که انگار گریزی از آنها نبود ...

 

 

حوله پیچ  دور تنش از حمام بیرون زد ، سرحال بود ، اما غصه ها و اندوهش سر جایشان بودند و در این حالت بیشتر رنجش می دادند ، با تعقل و آگاهی در هم آمیخته و دردش را در خودآگاه و ضمیر بیداری چند برابر نشان می داد ، جلوی آینه رفت ، با دیدن صورت خیس خود و چشمان گود رفته اش ، کمی از خودش خجالت کشید ، مراقب خودش اصلا نبوده است ، جسمش در همین چند روز کاملا به تحلیل رفته بود ، انگار که حتی لاغر و نحیف شده باشد ...، کمی سردش بود  ، سشوار را روشن کرد و روی موها و بدنش گرفت ، گرمای دلنشینی داشت ، طوری که خواب آلود و خمارش میکرد ، بعد از خشک شدن موها و بدنش لباس پوشید ، همان کت و شلوار کرم رنگ دوست داشتنی را به تن کرد ، و جلوی آینه به برانداز کردن خود مشغول شد :

 

 

-           چقدر این کت و شلوار بهت میاد کهن ...! تومانی دو زار ...نه تومانی هشت زار با لباسهای دیگه ات فرق داره ...توی این کت و شلوار یه وقار مردانه داری که از اون لذت می برم ....وقتی توی این کت و شلوار هستی ...میتونم با خیال راحت برای همیشه دنیا ، بهت اعتماد و تکیه کنم ...!!!

 

 

مادر وارد اتاق شد ، با دیدن کهن در آن لباس یکه خورد ، اما از چشمانش لذت و تحسین هم هویدا بود :

-           به به ...! چقدر خوشگل شدی ...گفته بودم بهت که این لباس خیلی بهت میاد ؟ ...اما من دوستش ندارم ...یه جورائی رنگ کرم ...در اندام تو افسردگی و غم رو بیشتر نشون میده ...شدی عین این مردهای پا به سن گذاشته که کلی قرض و بدهکاری دارند و برای انجام فرمایشات ریز و درشت زن و بچه ، کاسه چکنم چه نکنم به دست گرفتند ....اما باز هم خوشگل و رعنا و ماشاء الله بی همتائی ....بزار برم برات اسفند دود کنم..

مادر یک قدمی دور شد ، اما مکث کرد و برگشت و نگاه پرسشی اش را به کهن دوخت :

-                      کجا میخوای بری ...؟

کهن نگاهش را از صورت کنجکاو مادر دزدید ...یعنی که نمی خواهد جواب بدهد ، مادر نگران و کمی اندوهگین ، نخواست پسرش را بیش از این در فشار روحی قرار دهد ، به سمت آشپزخانه رفت ... ،

کهن ، یقه کتش را مرتب کرد و از داخل کمد کفش قهوه ای واکس خورده اش را بیرون آورد و از اتاق خواب بیرون رفت ، بوی اسفند در تمام خانه پیچید ، کهن در آستانه درب خروج ایستاد ، کفش ها را به پا کرد و سویچ را از روی جا کلیدی ظریف کار شمال برداشت ، مادر بی قرار و نگران از آشپزخانه به سمت کهن قدم تند کرد :

-           کجا ؟! برات نون داغ کردم ...دو سه لقمه  با یه چائی بخور بعد برو ...از صبح همینجوری یک کله گرسنه و بی آب و علفی !...ضعف می کنی بچه ...اینقدر یکدندنه نباش ...آخه تو قلبت یکی کارد بی معرفتی زده ...چرا همون کارد را خودت برداشتی زدی... تو شکم ننه مرده ات ؟! روزه اجباری مستحبی گرفتی... یا اعتصاب غذا کردی از لج قضا و قدر خدا ...؟!

کهن نگاه عصبی اش را را کشاند به ساعت ، عقربه ها ساعت 6 غروب را نشان میدادند ، مادر فهمید که جوانش عجله دارد برای رسیدن در جائی ، و باید برود ...کهن قرار نداشت ...چند وقتی بود که دیگر یک جا نمی توانست بند شود ...انگار که باید مدام جایش را عوض کند و هیر جا هم نمی توانست آرامش را برایش بیاورد ...مادر این همه را می فهمید و نمی خواست فرزند دلبندش بیش از این غصه اضافه او را هم بخورد ، و خدای ناکرده برای پسر عجول و دل شکسته اش غرولند کند و حرص اش را در آورد ...برای همین نمی خواست دست و پا گیر اعصاب کهن اش باشد ...از مقابل جوان گذشت ، و کهن از خانه بیرون شد . و مادر همانجا خیره به جای خالی اش ماند و دل مضطرب و هیجان زده و نگرانش به هزار راه نرفته رفت که شاید پسر دل مرده اش مسافرش باشد ، زیر لب ورد و ذکری را تند و تند خواند و چند بار به هوای خالی رفته کهن فوت کرد ...و در سکوت غم انگیزی فرو غلتید ...!

 

 

خیابانها چه ناآشنا و غریب شده اند ، و مردم را دیگر اصلا نمی شناسد ، هیچ کس را یادش نمی آید ...همسایه طبقه بالا که در پارکینگ به او برخورد سلام و کرد و کهن به زور و از سر اجبار سرش را به علامت جواب سلام تکان داد و با خودش اندیشید : این دیگر کیست ؟ چرا اینقدر به من صمیمی و دوستانه نگاه می کند ؟ از جان من چه می خواهند این نگاه های مزاحم و سمج ؟ کجا باید بروم ؟ چطور باید بروم ؟

آدمها که در پیاده روها و خیابانها در هم می لولند و می روند و می آیند ، مشخص است که همدیگر را به جا می آورند به هم دست تکان می دهند ، شانه به شانه هم راه می روند و همراهند ...از یک جای مشترک آمده و به جای هم سهم می روند ...چقدر میان اینها اشتراک و تشابه هست و چقدر بین من با آنها افتراق و اختلاف است ؟  آنها در محله  و قبیله و شهر خودشان هستند . اما کهن  غریبگی و نا آشنائی  بی اندازه ای را احساس می کرد ، انگار که در تمام شهر فقط او غریبه است ...و این تفاوت فاحش با دیگران را در وجود خود سنگین و طاقت فرسا  می دید   ، با خودش فکر کرد  : امشب که بگذرد ...از اینجا خواهم رفت ...می روم ...می روم ...اما به کجا ؟ اصلا برایش مهم نبود ...فقط رفتن و دور شدن از این منطقه ...از این خیابانها ...از این خانه ها ...از این مردم ...از این پارک ...از آن جاده درختی خاکی که در گوشه پارک افتاده و کسی در آن قدم نمی گذارد ...و او و نازنین  بار اول کشفش کردند و تمام خلوت عاشقانه های خود را با آن تقسیم کردند ...آن جاده خاکی شاهد تمام نجواهای عاشقانه و زمزمه های تنهائی آنها بوده است ...آن جاده غبار گرفته تمام آنچه را که گذشت می داند و می بیند ..اما ساکت و خاموش نشسته و هیچ نمی گوید ....من از این سکوت لعنتی متنفرم ...باید زمین و آسمان همین الان دهان باز کنند و توضیح دهند ...و بگویند ...و تعریف نمایند ....نه ! ..می روم ...باید دور شد و رفت ،

چند قطره باران روی شیشه ماشین افتاد ، کهن سرش را از پنجره بیرون کرد و به آسمان صاف و آبی نگاه کرد که حتی یک ابر سفید هم در آن نبود ....باران دیگر در این وقت ناهمگون چه می خواهد ؟

 

 

 

شمارش قطرات باران روی شیشه از حسابش در رفت و شیشه خیس شد و دیدش را تار کرد :

-                      برف پاکن ات خرابه ؟!

انگار از خواب پریده باشد ، تکانی خورد :

-                      نه ...نه ...

-                      خوب چرا روشن نمی کنی ؟ داره باران می آد ..!

برف پاک کن را روش کرد ، درست مثل عقربه های ساعت که روی صفحه اشان به حرکت دورانی بیافتند ، روی شیشه ماشین راه افتادند : ...قرچ ...قرچ ...!!! این صدای مرتب و با هارمونی موسیقیائی ، باعث فرو رفتن ذهن پریشان کهن در باتلاق این اوهام سخت است ...

-                      چیه کهن ؟! تو فکری ....! چیزی شده ؟!

کهن لبخندی زد و سری تکان داد :

-                      نه ...نه ...اصلا ...طوری نیست ....چرا این حرف  رو میزنی ؟!

نازنین پنجره سمت خودش را کاملا پائین کشید ، قطرات باران راه به درون یافتند و روی صورت و لباس زن شتک می زدند ، نازنین کیف می کرد ! ...چشمانش را بست و دهانش را باز کرد تا چند قطره باران را  شکار کند و مزه مزه نماید ، و همانطور با دهان باز حرفش را پی گرفت :

-                      آخه ...یک دفعه یه جوری شدی ؟ رفتی تو حال خودت ...انگار اصلا اینجا نیستی ...!

-           خوب گاهی آدم اینجوری میشه ...فکرهای بیخودی ...خیالات وهم ....چه میدونم ؟ افکار پریشان ...! راسش چند وقتیه که اوضاع نظم و نظام فکریم ریخته به هم ..یهو می رم تو هپروت ...

-                      دلهره داری کهن ؟!

-                      دلهره ؟! ...نه...نه...اما خوب... دلشوره چرا ؟ یه کم ...!

-                      طبیعیه ...!

-                      شاید ...!

سکوت افتاد میانشان ، نازنین سرش را از پنجره بیرون کرد و در برابر تازیانه های باران و باد قرار داد ، معلوم بود لذت می برد ...و کلی سر کیف و حال است . کهن کمی سرعتش را پائین آورد ...تا نازنین اذیت نشود ، اما صدای اعتراض زن بلند شد :

-           چرا یواش کردی ؟! ..برو کهن...برو ...با همان سرعت ...حتی تندتر ...برو ...برو ...میخوام با پوست صورتم به مجادله باران و باد برم ...برو کهن ...برو ..نترس ...گاز بده ...گاز بده ...

کهن پایش را روی گاز گذاشت ، زیر چشمی مراقب نازنین بود ، جاده خلوت است ..و ماشینی  در روبرو و یا پشت سرشان نیست ...چشمهای مزاحم مردم نبودند و زن و مرد می توانستند شیطنتهای کودکانه اشان را پی گیرند ...نازنین با صدای بلند آواز می خواند ، ته صدائی داشت ...اما خودش اینطور فکر نمی کرد ...تصورش این بود که میتوانست یک خواننده بین الملی باشد ...اما حیف که در کشور خوانندگی زن ممنوع است ...کهن صدای او را دوست داشت ...یعنی همه وجود او دوست داشت ...اما میدانست که در استعدادش اغراق می کند ...نازنین یک ترانه قدیمی را از سیما بینا میخواند ، که عاشقانه بود و اما همه اش گلایه های عاشقی است که از خیانت و بی وفائی و جفای معشوق  نامردش ، دم میزند ، این ترانه را کهن دوست نداشت ...اصلا  از ترانه های که از غم و اندوه و قال گذاشتن معشوق سخن می گفت ، بیزار بود ...سرعت ماشین زیاد شد ، نازنین غرقه بود در سیلاب قطراب باران که روی صورتش خط شلاق نرمی می زدند و بادی خنک کوهستانی که مور مورش میکرد ، ...سر پیچ ...یک ماشین سفید از مقابل پیدا شد که چند جوان مسافرش بودند ...پسرها با دیدن نازنین در آن وضع که روسری اش روی شانه افتاده بود و گیسوان بلند و مواجش در زیر باد می رقصید و صورتش زبر باران خیس شده و می درخشید و صدای جیغ مانندش که ترانه میخواند ، تصویری نامتعارف و غیر معمول ساخته بود ، که  این صحنه ناخوداگاه گویای یک حس وحشی جنسی هم بود ، تاکید بر لیبیدوی فرویدی ...، احساسات لجام گسیخته جنسی که تمام ناخوداگاه آدمی را در محاصره دائمی خود دارند !!! ...جوانان شاهد ، هاج و واج مانده بودند و از با چشمان حیرت زده از مقابلشان گذشتند ، راننده جوان یک آن کنترل اتوموبیل را از دست داد ، ماشین روی آسفالت خیس لیز ، به این ور و آن ور لغزید  ...نازنین خجالت زده و هراسان ، سرش را به داخل ماشین کشید ...کهن سرعتش را زیاد کرد ، حس کرد ماشین مزبور همین الان است که سر و ته شود ، و باید هر چه زودتر از مشاهده این صحنه ترسناک که میتوانست آنها را مسبب عواقب تلخ بعدی اش بداند ، بگریزد ...هر چه باداباد ...آنها نبینند چه اتفاقی افتاده که بعدش مجبور به توقف و یا پذیرفتن مسولیت این سانحه شوند ، بقیه اش چندان مهم نیست !!!...هر دویشان شوکه شده بودند ...، کهن از اینه دید که ماشین جوانها به هر زحمتی بود ترمز کرد و وسط جاده ایستاد ...معلوم بود آنها هم حسابی خشکشان زده است ...یک پیچ دیگر را هم طی کردند ...نگاه نازنین و کهن در هم گره خورد و صدای قهقه اشان تمام جاده خلوت را انباشت...

 

 

-           داداش اون برف پاک کن بدبخت رو بی خیال شو ...صدای جیغش تا اون ور چهار راه میره ...باران مارون که نمی یاد ...پس خاموشش کن جون مادرت ...صداش چندشم می آره ...نگاه جون داداش ! موهای دستم راست شده ...آزار که نداری ؟ ...داری ...!!!؟

کهن از خیال بیرون پرید ، برف پاکن را خاموش کرد ، پشت چراغ قرمز بود ، نگاهی شرمنده به راننده بغلی که تذکر داده بود انداخت ، مردی جا افتاده با کلاه شاپو و سیبل چخماقی بود ، مرد خندید :

-           حق داری ..داداش ...همه این روزها زده به سرشون ...تو تنها نیستی ...تهرون شده یه دارالمجانین بی سر وته ...قبلا یه امین آباد بود ته یافت آباد ...حالا همه خونه ها شده شعبه ای امین آباد ...تو اینجوری ، من یه جور دیگه ، اون یکی هم طور خودش ! بی خیال ...بی خیال !

چراغ سبز شد و کهن راه افتاد ، غروب کم کم جایش را به شامگاه می داد ، در شمالی ترین نقطه شهر بود ، دربند ...! پیچید در خیابان خلوتی که علامت بن بست داشت ...اول خیابان ترمز کرد ، نای رفتن نداشت ، میخواست همینطوری دقیقه ها و ثانیه ها را حرام و حرس کند ... به انتهای خیابان بن بست چشم دوخت ...درب بزرگ یک باغ که باز بود و چراغهای روشن ......................

 

 

-           اونجا رو می بینی کهن ؟! اون دروازه روشن ...ببین که چقدر قشنگه ؟ همه بدون اینکه اختیار دست خودشون باشه  به سمتش کشیده میشن  و میرن  داخل ! ..چون توی شب ...هیچ چیز به اندازه یک باغ روشن و پر از ریسه های رنگ و وارنگ زیبا نیست ...من دلم میخواد آینده من و تو همین قدر زیبا و دلنواز باشه که با سر به سمتش بریم ...و از اینکه اون رو در آغوش می کشیم ..خوشحال باشیم ...دلم نمی خواد آینده ام مثل یک کویر در دل یک شب تاریک بی مهتاب باشه ...که هیچکس در اونجا جرات نداره قدم از قدم برداره ...

کهن نگاهی به باغ روشن نمود ...که رستورانی شیک و مدرن به نظر می رسید و لبخندی زد :

-                      تعبیر زیبائی از آینده بود ...! منم موافقم عزیزم ...

-                      فکر کردی تو فقط بلدی شاعرانه حرف بزنی ...منم یه چیزهائی حالیمه ...

-                      خوب از همنشینی با بزرگان  سهمی هم عاید شما شد ...! قدر این تحفه را بدانید ...!

و هر دویشان لبخد زنان به سمت باغ رفتند ، داخل باغ زیر درختان سیب و گیلاس و گردو و داربستهای انگور ، میزها را قرار داده بودند ...یک فضای آرام و بی نظیر که نشان از ذوق و قریحه صاحبش داشت  ...میز زیر درخت گردو را انتخاب کردند و نشستند ...روبروی هم ...و نگاهشان در هم گره خورد ...:

       -  وقتی اینطور منو نگاه می کنی ...می ترسم ...کهن ...!

       - از چی میترسی ...مهربانم ؟

- از طرز نگاهت ...یه جوری منو نیگا می کنی ...که انگار هیچ چیز نمی تونه مانع دید تو بشه ...و تو می تونی همه وجودم رو بخونی و ببینی و تمام رازهای من در برابر چشمهای تو قرار میگیره ...!

- یعنی تو رازی هم داری که من نباید از اون مطلع بشم ؟

- خوب معلومه که دارم ...همه زنها یه راز مخفی و یک سر مگو ...در مقابل مردانشان دارند ...ضمنا  محض اطلاع عارضم که گاهی ...چند تاست و یک دونه هم نیست ...! مخصوصا بنده که اصولا از راز داشتن و حافظ اسرار بودن کلی سر کیف میشم ....همه شخصیت زن در مقابل مرد همین رازهای زنانه است که از چشمان حریص آقایان پنهان و در گنجینه دلمان چند قفله می کنیم  ...آی حال میده !...

کهن در فکر فرو رفت :

-           اما من هیچ رازی که بخوام از تو مخفی کنم ندارم ...یعنی نمی تونم از تو پنهان کنم ...احساس گناه می کنم و خودم زود می آم اعتراف می کنم ...؟!

نازنین خندید ، از آن خنده های مزورانه که دل کهن را می لرزاند :

-                      راستش کهن ...دلیلش اینه که تو عاشق منی ...ولی من عاشق تو نیستم ...ولی به شدت دوستت دارم ...!

-                      کدومش بهتره ؟ عشق یا دوست داشتن ؟

-           دکتر شریعتی که میگه : دوست داشتن ! ...فکر کنم حق با اونه ...چون عشق یه جور بی عقلی و خل و بازی با خودش می آره ....اما دوست داشتن تعقل و حواس جمعی و آگاهی داره ...من اصلا نمی خوام مشنگ و منگول به نظر بیام ...، از بچگی از منگولیسم می ترسیدم ...

-                      مگه من ....

-           ( نگذاشت کهن حرفش را ادامه بدهد ) نه...نه....( مکثی کوتاه نمود ) اما راستش چرا ...! یه وقتهائی یه جورائی میشی که من فکر میکنم کلا عقل از سرت پریده و دیگه هیچی توی سرت نیست ...خوش جلوی چشمهات رو می گیره و اینجوری :

نازنین با ادا و شوخی انگشتانش را زیر چشمانش گذاشت و به سمت پائین کشید و کهن لبخند تلخی زد :

-                      خارج از شوخی ...کاش من میتونستم فقط دوست داشتم ...و هیچ وقت عاشقت نبودم ...

نازنین  خنده ای شیطانی خودش تحویل داد ، نگاهش از زیرکی و کیاست برق می زد ، معلوم بود که پشت این بازی شوخی و مزاح کلامی ، منظوری جدی برای گفتن دارد :

-           من تو رو اینجوری دوست دارم ...یادت باشه ...تو اول عاشق من شدی و من بعدش تو رو دوست داشتم ...یعنی اگه تو عاشقم نبودی محال بود دوستت داشته باشم ...اینجوری خیالم راحت تره...از بس که این مردهای ایرونی بدجنس و سر به هوا هستند ...که نمیشه به هیچکدومشون اعتماد کرد ...همه شون آخر سر آب زیر کاه و پدر سوخته از کار در میان ...و باید از این خونه و از اون رختخواب جمعشون کنی ...مرد ایرونی فقط عاشقش به در می خوره ...چون دیگه خیانت نمی کنه ...اما در غیر این صورت ...همه مردهای ایرونی یه روز و یه وقتی و یه جائی زنشون رو قال می گذارند و می روند پی عشق و حال و صفای خودشان ... و زن بدبخت هم شب و روز توی آشپزخانه سرش گرمه... یا درگیر وق وق بچه و مریضی و تب ، توله سگهای اون مرتیکه است ، خوب این بخت برگشته ، از کجا باید بفهمه که زیر سر آقا بلند شده و زیر شلوارش دو تا شده ؟ مگه سوتی و چه میدونم اشتباهی ازش سر بزنه و لو بره ...و مردی که باهوش و زیرک باشه ...خوب میدونه شتر هوس و عشق و حالش رو چه جوری برونه که صداش در نیاد ...زن ایرونی هم که ارثی ساده و مشنگه ، فقط یادش دادند که زیر سایه آقا بالا سر خودش سمعا و طاعتا ، باشه و شکر نعمت کنه ، و مرد خانه و مال و جانش را تر و خشک کند ، به این زن یاد نداده اند که چطور از چشمهای حریص و هیز اون پدر سگ بفهمه که آقا زده به جاده و خاکی و سهم عشق و علاقه خانم بی نوا را برده توی عشرتکده و به یه زن هرزه دو دستی تقدیم کرده ...از بس بی شرف اند این مردها که خیلی سخت میشه مچ شون رو گرفت ، تازه بگیری ...توی روز روشن می زنه زیرش و به گردن نمی گیره ...مرد ایرونی ذاتا از همون اول تاریخ وجود منحوس اش ، یاد گرفته که گردن فوله !!! و اصلا هیچ خیانتی رو قبول نمی کنه و هزار و یک دلیل مسخره و مضحک رو میکنه ، زنه دل شکسته هم می بینه چاره ای نداره ... کمربند آقا  شل شده  و لو رفته ...!، از ترس آب ریزی و خفت و حقارت  وزخم زبان ، هم نوعان  خرفت خودش ، که به جای همدردی و تشریک مساعی در این اوقات ، بدتر با پرت و پلا گوئی و نیش زبان ، پدر صاحب بچه رو در میارن  ، عجالتا و جبرا ، خر میشه و زیر بار دوباره میره و باز حاج آقا سوار کول زن کمر شکسته است و خر مراد رو میرونه  ....و اصلا  فرضا هم ، یه خانم زبر و زرنگی پیدا بشه و دست آخر هم سر بزنگاه و لحظه وقوع جرم ، در اتاق خواب آن زن هرزه و اکیبری ، چهار تا شاهد عاقل و بالغ هم در آستین داشته باشد ، و این دو زنا کار را حین عمل قبیح تور بزنند و مجرمان را کت بسته تحویل دستگاه عریض و تحویل قضائی بدهند  ...داداگاه مدنی خاص چی میگه ؟ اولش می پرسه نخ رد کردی میانشون یا نه ؟! ...( وای حالم داره از این حرفها بهم می خوره ) حال باز فرضا که نخ و ریسمان که حلقه آخر شهادت است هم کارش را درست انجام داده باشد...آقا مجرم اند و باید مجازات شوند ...قاضی محترم خیلی بخوان توپ و تشر به آقا بزنن تعهد کتبی می گیرند که  باید از این پس عدالت رو رعایت کند  ، بعد هم تمومه ...عدالت در این محکمه چیه ؟ ، پرداخت نفقه به مساوات !!! چون بقیه مظاهر عدالت رو که در دین ذکر کردند قابل پیگیری قانونی نیست ، و می ماند تا روز محشر ...حالا کو تا قیامت ؟  آقا هم که دیگه ترسش ریخته و آب از سرش گذشته ، دیگه حرفه ای میشه ...میزنه به سیم آخر ...این مردهائی که تو خیابان توی روز روشن به هر زن تنها چراغ میزنن ...کی هستند ؟ خوب همین پدر سوخته های وطنی و برادران تو هستند دیگه ...خاله من یعد از سه سال که از مرگ شوهرش گذشت ...فهمید که اون یه زن دیگه هم داشته و از اون زن چهار تا دختر براش مونده ...باورت میشه ؟ ببین این شوهر خاله من چه ناجنس نامردی بوده که برای بعد از مرگش هم نقشه و برنامه داشته ...که سه سال بعد از زیر خاک رفتن آقا ، همه چی روشن شد ...من اصلا دلم نمی خواد رو دست بخورم ...همه اینها رو میدونم و از این زندگی متنفرم ...برای همین تو  رو همینجوری که عاشق باشی میخوام چون تضمین می کنه که هوائی نشی  ...

کهن سری به علامت تائید تکان داد و لبخندی زد :

-           واسه همین چیزهاست که عاشقت شدم ...حواست جمع و باهوش و زیرکی ...توی اولین روز دانشکده ...تمام حواسم رفت به تو ...میون اون همه دختر ...نگاه و رفتار تو یه چیز دیگه بود ...خدا وکیلی هم از همه دخترها باهوش تر و زیرک تر بودی ...همینطور الکی برای پز در کردن قیافه فمنیستی به خودت نمی گیری ...این دردها رو با تمام وجودت درک کردی ...این حرفها و نتیجه گیریها  در هیچ کتابی نیامده ...معلومه حواست رو جمع کردی و همه رویدادهای اطرافت رو با دقت دیدی و روش فکر کردی و نتیجه اصلی رو گرفتی ...تو فوق العاده ای ...نازنین ...!

-                      چرا ؟ً چون تو رو انتخاب کردم ؟!

-                      چرا که نه ؟! مرد مظلوم و وفاداری مثل من از کجا می خواستی گیر بیاری ...؟!

نازنین نگاهش را به گوشه باغ کشاند ، معلوم بود که فکرش به جائی دیگر رفته است :

-                      با همه این حرفها ... برای من فقط اینها کافی نیست ؟! من از زندگی چیزهای مهمتری طلبکارم !

کهن ابروانش در هم گره خورد و اخم کرد :

-                      یعنی چی ؟ دیگه چی میمونه ؟!

نازنین انگار با خودش حرف میزد :

-           تو همه چیزت خوبه ...اما حیف که از طبقه خود منی ...کارمند زاده !!! ...و آخرشم می شی یکی مثل بابای من یا بابای خدا بیامرزت ...همه زندگیشون کار کردند تا شکم زن و بچه رو سیر کنند ...نه مسافرت خارج از کشوری ...نه بریز و  بپاشی ...هر وقت خواستند خرج کنند باید به صد تا مسئله فکر کرده و برنامه ریزی می کردند تا مثلا یه چیز خوب و مهم بخرند که بر اثر این خرید  ،  خدای ناکرده یه جا دیگه خلا و حفره  و چاله و چوله ای ایجاد نشه  ...من دلم میخواد طور دیگه ای زندگی کنم ...پولدارها رو دیدی ؟ ...هیچ وقت در هنگام خرج کردن به صورت آدمها دقت کردی ؟ امثال من و تو وقتی در کیف پولمون رو باز می کنیم تا  پرداخت  کنیم ...انگار شیره تنمون را داریم می دیم... توی نگاهمون معلومه که از همین الان برای جایگزینی این اسکناس رفته ، نگران هستیم ...یه جور گلایه و اضطراب همیشگی ...اما کسانی رو دیدم که یه جور پول رو از کیفشون در میارن ...که اصلا به داخل کیف پول نگاه نمی کنند ... یه دسته اسکناس نو  بیرون میکشند و تند و تند می شمرند ...طوری که همیشه یکی و دو تا اضافه توش هست و بعد پرداخت می کنند ، ...انگار پول رو دور می ریزند ..اصلا واسشون مهم نیست ...چون اون کیف هیچ وقت خالی نمی شه ...دلم می خواد اون طوری خرج کنم ...دوست دارم اونجوری اسکناسها رو از کیفم بریزم بیرون ...و خرید کنم ...همینجوری بخرم ...نه برای آنکه نیاز دارم ... بخرم و بریزم دور ...برای تفریح ..برای خوشمزگی ...آی اگه بدونی کهن اینجوری زندگی چه حالی میده ...باور کن پول داشته باشی ...درد خیانت رو تحمل می کنی ...( حرفش را برید ، لبخند معنی داری زد ) البته این اخری رو شوخی کردم ..اصلا همه رو شوخی کردم ...همین جوری گفتم وقت بگذرم ...پول چیه ...عشق رو بچسب !

کهن ، در لحن و نگاه نازنین ، حسرت و آرزوی گمشده ای را دید که نگرانش کرد ، از آن شب دلشوره دست از سرش بر نداشت ...

 

 

 

صدای بوق ممتد ماشین ...کهن را به حال آورد ، از آینه نگاه کرد ...چند ماشین پشت سرش ایستاده بودند ...او راه خیابان را بند آورده بود ...صد ای یک مرد در خیابان پیچید :

-                      وسط خیابان خوابت رفته عمو ...؟ اقلا بزن کنار برو تو چرت مرغوب ؟

کهن با دستپاچگی ، ماشین را به کنار خیابان کشاند ، اتومبیل پشت سری کنارش ایستاد ، جوانی با موهای چرب شده و آدامسی قد یک لقمه غذا در دهان و صدای ظبط  که به سقف ماشین فشار می آورد ...نگاهی حقیرانه به کهن انداخت :

-           چته ؟! هنوز مهمونی نرفته... مستی ؟! یه ساعته دارم بوق میزنم ...اصلا حواست نیست ...نکنه قرص و مورص انداختی بالا ...اگه داری رو کن ناقلا ؟ خیلی طالبم جون تو ...

صدای بوق اعتراض ماشین پشت سری ، جوان را کلافه کرد :

-           چیه ؟!! دو ساعت این یارو خیابون رو بند آورده بود یه دقیقه هم ما ...! چی میشه مگه ...؟ ( چشمکی به کهن زد ) داشته ما رو داداش ...!

جوان گاز را به ناف ماشین بست و بوی لاستیک سوخته روی آسفالت و دود چشمان و مشام کهن را آزار داد ...ماشین بعدی هم کنار ماشین کهن ترمزی کرد ...دختری جوان پشت فرمان بود و چند دختر دیگر هم در صندلی عقب نشسته بودند ...آرایش تند و غلیظی داشتند ...بوی ادکلن بسیار زیاد که انگار چند شیشه اش را روی سر و کله اشان ریخته و با آن دوش گرفته بودند ، سر کهن را گیج انداخت ، دختر نگاهی با دقت به کهن کرد و لبخندی زد و خطاب به بقیه جیغ کشید :

-                      ببینید کی اینجاست ؟ شاه شاهان ..! آق کهن ....عاشق پیشه ...! یه دانشگاه تهران و یه مجنون کهن و... دیگر هیچ ...!

همه دخترها از پشت شیشه چشم دوختند به کهن و همه با آشنائی  دست برایش تکان دادند ، دختر راننده ادامه داد :

-                      چطوری ...کهن جان ؟! چرا اینجا بیتوته کردی ؟ ...بیا بریم ...بازار اون ور میدونه ...

کهن با زور لبخندی تلخ زد و سر تکان داد ، دختر لبخند مرموزی روی صورتش نشست و آرام طوری که مسافرانش نشنوند نجوا کرد  :

-                      اگه مشکلی هست بگو ؟ ....من همه جوره در خدمتم ...به خودم بگو ..برات حل حلش میکنم ...

منتظر پاسخ کهن نماند و رفت ...کهن ماندن در آنجا را دیگر جایز ندانست ...و به راه افتاد ...ته خیابان ماشین را پارک کرد ، و پیاده شد ...و به سمت باغ به راه افتاد ...از دروازه روشن گذشت و وارد باغ شد ، چند نفر از جوانان با دیدن کهن ، انگار که مدتهاست منتظر او بودند ، به سمتش با هول و هراس دویدند ، پسر جوانی که موهای بلندش را از پشت بسته بود ، نگاهی به اطراف انداخت و دست کهن را گرفت تا به گوشه ای کشاند ، اما کهن محکم ایستاد ، جوان مجبور شد مقابل او بایستاد :

-                      ببین داری لج بازی می کنی کهن ...! ( صدایش را تا آنجا که می شد پائین آورد ) بی خیال کهن ....باشه ؟ ...بی خیال ...!

 

ادامه نوشته

شهید ! : قسمت سوم - یک تراژدی( کابوسی دست رویائی را گرفت و رفت ...! ) پست 1

هر کار کردم تا این نوشته در یک پست قرار گیرد ، نشد که نشد ، شاید من بلد نبودم ، آخرش به پیشنهاد یکی از اهالی سرزمین ، قرار شد این نوشته به ترتیب و در ادامه هم ، در ده پست قرار گیرد ،در قسمت اول و نهائی ، یعنی در دو پست نظرات فعال است . ولی در پستهای دیگر غیر فعال ، در آخر این صفحه منتظر حرفهای شما می نشینم . بعید میدانم دیگر بتوانم نوشته ای با این حجم برای وبلاگ تهیه کنم ...به قول معروف و از سر تعارف : برگ سبزی است تحفه امپراطوران !!!

***

مقدمه بر پیش در آمد و پیشگفتار :

درست بعد از آن روزی که متن قبلی " شهید 2 " را برای خواندن منتشر کردم  ، نوشتن این نوشته هم آغاز شد ، تا هیمن چند دقیقه پیش !!!...بار اولی که نوشتم 90 صفحه بود ، دفعه بعد که خواستم ایرادات تایپی را بگیرم ، در لابلای اش هی نوشتم و نوشتم تا رسید به 160 صفحه ...ازدیشب قصد داشتم که ویرایش  را شروع کنم ، اما ترسیدم کار به جاهای باریک بکشد و بلاگفا نتواند شماره صفحاتش را بخواند ...برای همین با یک با  رو خوانی متنی اینچنین گسترده را منتشر می کنم . حتما اشکال تایپی و نوشنتاری هست ، خواهش میکنم پس از خواندن و در وقت اظهار نظر نوع غلط و ایراد و محل قرار گرفتنش را یاآوری کنید ، تا اصلاح  شود .

از همه شما که واقعا ساعاتی برای خواندن این نوشته وقت می گذارید ... سپاسگزارم ...دست و چشم  وروش اما همیشه بصیرت بین و شکوفا است ...به همین اندازه من پاداشم این زحمات طاقت فرسای سه هفته گذشته را گرفته ام ...روزهائی که نمی توانستم از گرفتاری شغلی ام کم کنم و مجبور شدم از بدیهی ترین فرصتهایم بهره بگیرم ، بعد از سالها دوباره خوابم منظم شد : هر شب سه ساعت ...و بقیه اش نوشتن و نوشتن ...!

من فکر میکنم 160 صفحه از شهید گفتن ، ارزش خواندن دارد ، برای همه ! شما بهتر می دانید که امپراطور ، هرگز توقع نامناسبی نداشت ..عشق من نوشتن و خواندن توست ...پس هر که باشید برای من و شهدای راستین جهان ..دعا کنید تا به اقبالمان هر چه زودتر برسیم ...منتظر نقدها و پیشنهادات شما می نشینم ..چو من واقعا دلم میخواهد در این باره با هم حرف بزنیم و گفتمان داشته باشیم

امپراطور ژولیس سزار

سرزمین آبهای همیشه آبی

 

فرمان میدهم : یک لحظه تامل کنید !

همراه همیشگی ام ...! و یا آشنائی که از سر دلتنگی به سرزیمن آبهای همیشه آبی می آئی ! و یا تو ای میهمان ناخوانده ! که از سر حادثه گذرت به اینجا افتاده است ، امپراطور ژولیس سزار برای نوشتن این خطابه ساعات غیر قابل محسابه ای را صرف نموده است که در تمام طول عمرش مستتر و پراکنده اند و برای به رشته تحریر کشیدنش بیش از پانزده روز طاقت فرسا را تاب آورده ( آن هم نویسنده ای که هر وقت قلم به دست می گیرد تا نقطه پایانش را نقش نزند ، هیچ کاغذ سفیدی در جهان امان نخواهد داشت ! ) نه فقط به خاطر این ، بلکه به احترام معنائی که در لابلای سطور این خطابه حضور دارند و زندگی می کنند ، این فتوا را با قاطعیت اعلام می کنم :

" خواندن این خطابه ( احتیاط می کنم  و نمی گویم واجب است ) حداقلش اینکه مستحب ویا احتیاط نزدیک به واجب است و عبوری سهل انگارانه و یا حتی یک خط در میان خواندنش ، ( تردید کردم و واژه حرام را ننوشتم و زیرش یک خط قرمز پر رنگ نکشیدم ) دست کم کراهت مشکوک به معصیت دارد .

دیگر خود دانید !  تذکر و هشدار برای امپراطور واجب کفائی بود که اطاعت شد ، بعد از این مسولیت شراقتی و شرعی و عرفی اش بر شانه های تو سنگینی می کند !

 

 

" آنچه باید برای خواندن این نوشته بدانیم "

 

 و این آخرین نوشته ای  در باره شهید است که قولش را داده بودم و به سبک وسیاق تراژدی کلاسیک  تنظیم شده است  طبعا خواندن این گونه ادبی نیاز به توضیحات  و اطلاعات اولیه در باره ساختار درام آن را دارد که برای آنانی که بی اطلاع اند به اختصار نقاط کلیدی را معروض میدارم  ، خود واژه تراژدی د رفرهنگ یونان باستان به معنای آواز بز که حیوان اهلی و نزد مردم یونان از احترام خاصی برخوردار است ، تعبیر شده است ، تفسیر فارسی این گونه ادبی کلاسیک یک غلط معنائی فاحش است ، و آن اینکه اصولا فضاهای تلخ و غم انگیز و دردناک را تراژیک می گو یند که جفا به اصالت این کلمه است ، چه اینکه تراژدی شکل روائی خاص سلسه حوادث  و ماجراهائی است که اصولا در دربار پادشاهان و بر اساس مناسبات و آداب آنها تنظیم شده است و از یک نظام مشخص حادثه چینی تبعیت می کند که ارکان ان را اینگونه میتوان شرح داد : مردی ( به ندرت قهرمان اصلی تراژدی جامه زنان به تن میکند ، چه اینکه در آن دوره بازیگران زن رسمیت نداشتند و تمام نقشها را مردان ایفا می نمودند ) با روحیات خاص که برتری نژادی و هوشی و جسمی که بر عموم مردم دارد در یک مسیر تکامل قرار گرفته و رو به اوج می رود. تصاحب تخت پادشاهی و فرمانروائی مطلق ، و در اوج به خاطر یک اشتباه که ریشه در نسبی بودن آدمی دارد ( آن را لغزش تراژیک می نامند ) سقوط میکند و به نهایت ذلت که یا مرگ دردناک و یا چیزی به مراتب هولناک تر از مرگ است دچار میشوند . و دلیل اینکه افراد معمولی جامعه در آن نقشی ندارند به نگاه نویسندگان و فرهنگ تماشاگران آن دوره باز می گردد که اعتقاد داشتند زندگی مردم فرو دست و حتی طبقه متوسط و کسانی که دارای جامعه عددی هستند ، ارزشی چندانی برای روایت یک داستان باشکوه و پر از اتفاقات عجیب و محیر العقول ندارد ، تراژدی زبان گویای امپراطوران در تمام تاریخ بوده است ، تقسیم بندی اجزای ساختار دراماتیک یک تراژدی چنان که ارسطو نقل می کند در حقیقت بر گرفته از پیش در آمد که به ظهور امپراطور می پردازد ، ورود به مدخل اصلی داستان که در واقع به اوج رسیدن و نهایت قدرت فرمانروائی امپراطور را در بر می گیرد و پایان تراژیک داستان که به سقوط و مرگ امپراطورر می انجامد ، د رحقیقت در باور مردم یونان باستان این سرنوشت محتوم تمام امپراطوران است  و همکین تفکر است که بعدها ار عرصه نمایشی به حقیقت زندگی نفوذ کرده و قدرت امپراطوری خصوصا بعد از سزار به سنا تنفیذ میشود که اولین پارلمان پیشنهادی بشر برای رسیدن به دومکراسی است ، ( بد نیست که این را هم بدانید که واژه دومکراسی  به معنای وجود آزادیهای مدنی و مشارکت آحاد مردم در تصمیمهای سرنوشت ساز کشور ، لغت پیشنهادی یونانیان به فرهنگ بشری بوده است و کسانی چون ویل دورانت معتقد هستند که دومکراسی به مفهوم آرمانی و ایده آلش در همان ابتدای مطرح شدنش یعنی 5000 سال قبل از میلاد در یونان شکل گرفت و در طی پنج قرن طلائی پایه های تمام علوم نظری و فلسفه و ریاضیات و هنر در همین دوره ریخته شد  و بعد از یورش رم و ویران کردن تمدن یونان ، هرگز نمونه اش در ادوار تاریخ دیده نشد ) تراژدی آِنه تمام قدی برای امپراطوران است ، و یک سیکل تکرای و را مد نظر قرار دارد ، امپراطور به لحاظ برتری قوای جسمانی و روحی و درایت و تدبیر بی مثالش به زودی حکمرانی مردم را به دست گرفته و با سرعت گسترش می یابد و چنان قدرت و نیروئی را فراهم می کند که تمام مرزهای کشور را امنیت و مردم داخل نیز در رفاه نسبی زندگی می کنند ، اما پس از گذر از بحرانهاب اولیه که تثبیت امپراطوری است ، دوران ثبات خود تبدیل به آفت آن میشود ، امپراطور کم کم تن پرور و حضور مدامش در قصر و مجیز گوئی دیگران تکبر و اغراق کاذبی جای شجاعت و دلاوری اش را می گیرد ، و بازهای قدرت در قصر و هدایت تصمیمهای اصولی کشور در حرمسرا ، توطئه های اطرافیان دغل باز حاکم ، کم کم قدرت اصلی را ضعیف و به جایش توهم قدرت را به امپراطور می دهد  . چنان او را در جشنها و باده نوشی افراطی که منجر به یاوه گوئی که مقدمه هرزه نگاری که بدنبال خود ابتذال اندیشی را دارد نتیجه ای جزو افعال پلید نخواهد داشت که این همه شرایطی را می سازد که امپراطور تمام آن نیروهای برتری خود را از دست می دهد . او هرگز نمی تواند بوی خیانت را بفهمد  ، و پایان غم انگیز او بهم ریختگی نظم خود ساخته و شکستن قانون خود نوشته و در نهایت از بین رفتن انگیزه های ناسیونالیستی  سربازان و مردم است که ریشه در پهلوان پروری اولیه امپراطور دارد و در نهایت همان مردم تحت تاثیر افسانه های امپراطوری ، قهرمانشان را تو خالی می یابند که نبدیل به مردی هرزه و بی ادب و خودخواه شده است که تمام منافع جمعی مردمش را فدای خوشگزارنی خود و اطرافیان چاپلوسش می کند  . این موقعیت  به تهاجم غریبه ها و دشمنان قسم خورده ختم  می شود و کار تمام است . تا روز دیگر که امپراطوری در این دایره گرفتار آیِد ..

 تراژدی سه بخش مهم دارد ، که در اول و آخر و در  میانه هر بخش گروهی به نام همسرایان که هیچ ارتباطی موضوعی و حتی بازیگری با قهرمانان اصلی و فرعی ندارد ، حضوری اجتناب ناپذیر دارند . ارسطو معتقد بود در این چهار باری که همسرایان می آیند ، حرفی و سخنی خواهند گفت که در مربوط به خط داستان نیست ، اما به  درک معنای کل اثر کمک می کند  در واقع فهم تراژدی یک فعالیت دو طرفه میان صاحب اثر و تماشاگران است ، نویسنده هرگز اندیشه و پیامش را شعار نخواهد داد و تماشاگر با دیدن صحنه های تراژدی و دقت در فعالیت و گفته های همسرایان ، تمام اندوخته های ذهنی خود ار جمع کرده و به بررسی می نشیند و این فعل و افعال فکری که وظفیه تماشگر است در نهایت به کشف حقیقت تراژدی منجر میشود ،  به راستی تصور اهمیت تراژدی در فرهنگ یونان و نقش آن در تمدن سازی و ایجاد فرهنگ برای ما که هنر بیشتر برایمان جنبه تفریحی و زیبا شناختی دارد ، سخت است و باورش مشکل !...

تمام آنچه گفتم برای رسیدن به اهمیت این گونه ادبی است و اینکه به همین خاطر این نوشته که برایم حکم یک ایدئولوژیک محکم که ریشه در تمام زندگی معنائی ام دارد ، در این قالب ریخته ام .

برای درک اهمیت تراژدی اول باید با نویسندگان و خالقانش آشنا باشیم ، اولا در آن زمان نویسنده و کارگردان و طراح و بازیگر اصلی و تمام مسولیت هنری اثر به عهده یک نفر است ، که فعلا او را همان نویسنده خطاب می کنیم ، به لحاظ جایگاه تراژدی در زندگی مردم ، برای اینکه یک هنرمند بتواند این نام را برای خود انتخاب کند ، مستلزم طی طریق و راهی بود که آنقدر دشوار و سخت و اصولا محال بود که تنها افرادی در سطح قهرمانان ملی به شرط دارا بودن ذوق عالی هنری ، صاحب این عنوان افتخار آمیز می شدند ، سوفوکل یکی از نویسندگان تراژدی است ، نگاه کنید به سابقه و تجربیات و وتوانائی و افتخارات او که پس از طی این همه مراحل ، مردم او را به رسمیت شناخته ، و سوفوکل اولین اثرش را که یک تریلوژی است خلق و اجرا می کند ( تریلوژی مجموعه سه تراژدی با داستانهای متفاوت و اما شخصیتهای مشترک است) این اثر امروز به عنوان مهمترین پدیده ای نوشتاری است که توسط انسان خلق شده است ! شناخته میشود ...!

سوفوکل مردی باهوش و نابغه ای بی همتا است . در شمشیر زنی سه سال مقام اول را در سراسر یونان کسب کرد ، پس از آن در جنگ تروا مدال شجاعت و میهمن پرستی دریافت نمود ، سپس در پنج جشنواره ملی یونان که بزرگترین گردهمائی هنرمندان ومردم در روزهای معینی از سال بوده و نمونه اش در تمام تاریخ دیگر تکرار نشد ... در شعر و شاعری نوشتن نثر منظوم مقام نخست را داشت ، او در همین سالها قهرمان بی رقیب اسب سواری و کوهنوردی شد ، خطیب برجسته و  خواننده ای مشهور و به نام که لحن صدا و قدرتش تا قرنها نمونه نداشت و مردی ذی نفوذ در سنا به حساب می آمد ...دهها بار مردم از او خواستند تا به عنوان نماینده سنا برگزیده شود و او هرگز حاضر نشد جایگاه رفیع اجتماعی اش را در این در تمام طول تاریخ  تمدن یونان که دوران طلائی نامیده شده است  ، جمعا 500 سال طول کشیده است  ، در این پنج قرن به روایت تاریخ کمتر از تعدا دانگشتان دست نویسنده تراژدی یونان داشته است که از این چند نفر آثار سه تن به رسمیت شناخته شد و در تار یخ محفوظ است . که به ترتیب تقدم زمانی  و نوع تاثیرشان بر روند رشد تراژدی اینگونه اند :..اشیل - کلاسیک سنتی نویس است که پای بند قوانین خدایان بوده و هیچ بدعت و خرافه گوئی را بر نمی تابد... سوفوکل - بدعتی نو نهاد و به شکل غیر مستقیم از خدایان و تقدیری که آنها بنا نهاده که موجب جبر بشری است انتقاد کرد ، نگاه کنید به داستان ادیپ – مردی که به خاطر تقدیری که زئوس برایش مقرر کرده است به جنگ خدایان رفته و در نهایت در دام توطئه آنان هلاک میشود ،  ولی هرگز به جایگاه خدایان اعتراض و بی ادبی روا ند اشت ..اما اوریپید که متعلق به دوران مدرن یونان است یسکره طبل رسوائی خدایان را به صدا در آورده و برای نبرد با زئوس که خدا خدایان است شمشیر را از رو می بندد و او را سر منشا فساد و انحطاط و استبداد یونان قلمداد می کند ...با این اوصاف میتوان قاطعانه گفت که تراژدی برای یونانیان رسالت پیامبرانه داشته است !

اینک با این آگاهی از تراژدی ... امپراطور ژولیس سزار به تقلید از تمام اجداد و نیاکانش مهمترین و سخت ترین خطابه ای را که تا امروز نوشته در قالب تریلوژی عرضه میکند ، قسمت اول و دوم آن را خواندید و اینک قسمت پایانی که دقیقا با ساختار تراپژیک در ملا عام سرزمین آبهای همیشه آبی قرار می گیرد .

 

تراژدی  : رستگاران آغشته به خون

 

پارت اول : همسرایان آغاز می کنند !

 

به راستی که مفهوم شهید و شهادت را تنها کسانی دانستند که لیاقت و شان نامش را یافتند و خدای نیز جان و خونشان را که هدیه ای به بارگاه احدیت بود قبول کرد و وعده خون بهایشان را نیز که مدتها پیش داده است ، آنان به اصل مطلب رسیدند و دریافتند که نویدهای فراوان یزدان پاک چه مقدار ارزشمند است و از راهی که رفتند بر خود می بالند ، کار آنها به سر آمده است انگار ! زندگیشان به دشواری و سختی عبور کرد ، هوسها و آرزوهایشان را و سهم دنیا طلبیشان را فراموش کردند و و تنها امید به عرش بستند  و پای در میدانی گذاردند که تاب هر لحظه اش  برای آدمهای معمولی محال است ، و در سخت ترین شرایط جان و آخرین نای و رمق و نفسشان را برای عشقی که در وجودشان زبانه می کشید و آتشش تمام وجودشان را خاکستر کرده بود ... گلریزان نمودند ، و حال حکایت ماست !  بیچارگان از کاروان مانده و دلسوختگانی که تا لب چشمه رفته و باز تشنه بازگردانده شدیم ، نشسته ایم در مقابل این همه خاطرات گرد و غبار گرفته امان و غصه می خوریم و همان گوشه چشمی که نشانمان دادند شده حسر ت عمر بر باد رفته امان ! ، گاهی فکر میکنم که ای کاش آن روز و آنجا نبودم و یا چشمانم را بسته بودم و نمی دیدم و اینگونه طلسم شده ، مات و مبهوت نمی ماندم ... مدام آه  می کشم و کفه دست بر پیشانی می کوبم که که آن تنها یک قدم را که به اندازه یک چرخش ساده سر و به قدر یک پلک زدن ناقابل  است را چه کسی از سرنوشت من دریغ کرد ؟ به میزان یک لحظه توجه باریتعالی نیاز داشتم تا که امروز  سر همان سفره ای نشسته باشم که خوبان همه عالم مهمان آن هستند !

گناه من این است که دچار خبط و وهم شدم... وقتی خود را به راحتی کنار مردانی دیدم که فقط پهلویشان نشستند  ، یک عمر دعا لازم دارد ... و من به راحتی و سهولت شان همجواریشان را داشتم ... گاه آنقدر وجودمان با هم یکی می شد  که صدای نفسهایشان را می شنیدم  و ریتم آهنگ ضربان قلبشان را هم با نوک انگشتان لمس میکردم ، و این باعث شد که خیال کنم صاحب تقدیر ، قسمت همه ما در یک کاسه ریخته است ، و من  خوش خیال هم از این احسان و گل ریزان ، به قدر یک لقمه سهم خواهم برد ، همین مرا کافی است !!! اما اینطور نشد ، سهام آنان را برات کردند و به دستشان دادند  و مسافران  حرم راهی شدند و ما ماندیم ، به وهم اینکه دیر یا زود دستان خالی ما هم قسمت خود را می گیرد  ...روزهای اول توجیه می کردم که هنوز نیامده درخواست بی نوبت طلبیدن ، خارج از معرفت و ادب است ...روزها که از پس روزها گذشت ...محو تماشا بودم ... ، مستی هنوز از سرم نرفته بود ، اما کم کم ...آرام آرام که گرد زمان روی آرزوی نرسیده را گرفت  ...واقعیت تلخی خودش را نرم نرم به من تحمیل کرد ..فهمیدم جا ماندن از قافله یک خیال نبود و سال را نو کردیم و سرخوش از بودنمان گردن بر افراشتیم و خیابانها و کوچه های آینده امان را گز کردیم ، تازه فهمیدم که چه شد ...و چطور شد ؟ درد یکباره از پایم نیانداخت ، زخم کوچک بود ، نرم نرمک اینطور وسعت گرفت و چرک شد و دهان باز نمود و فهمیدم که چقدر زخمیم !!!

 چه کلاه گشادی بر سر بیچاره ام رفته است ...چه می خواستیم از این دنیا و چه نصیبمان کرد این چرخ گردون ! بلند پرواز بودم در مطالبه سهم زندگیم ...دورانی که قدر زندگیم را حاکمیت بر آسمان می دانستم و امروز به همین تکه کوچک آسمان بالای سقف خانه ام که در پس برجهای بلند گم شده است قناعت کرده ام ...روزگاری که برای حض از طبیعت رو در روی دشت بی امتداد طلایه می ایستادم و تک تک لاله لاله های روئیده را شماره میزدم و امروز به همین باغچه آپارتمانی ام و لاله های پلاستکی اش دل خوش کرده ام ...این چه کاری بود با من کردی ای مدار بی توقف حادثه ؟! لیاقت من این بود ؟ حاصل آن همه ماجرا که برای گذر از هر لحظه اش جان یک رفیق را باید هدیه می دادیم ....همین چهاردیواری تنهائی است که دیگر تاب تحمل آرزوهای کوچکم را هم ندارد ؟ چه کردم من با خودم ؟! و چطور آن همه برباری صبورانه و گردن افراشته بر جمال رعب آور مرگ ، با این مرد ملاحظه کار احتیاط پیشه یکجا و سر به سر فروخته و خریده شدند ؟ عاقبت مردی که دنباله سلحشوری اش را در بازار مکاره مردان خوش نام بد طنیت ، می گردد  !... و تتمه عشق حراجی اش را زباله دانهای تهمت و بهتان و کینه و دروغ رد گیری می کند  ..همین است دیگر ...! پس چه خیال کرده ای خیالاتی ؟ در آشفتگی تب دار این شهر ...در هرج و مرج صداهای فریاد وا افسا و های دریغا ی مردمان خاکستری پوش ... و زنان هزار رنگ شیرین خو ... عاشقان همین کوچه شهید مرتضی همتی !... وقتهای اضافه اشان را از سحر تا نیمه شب یکسره... در برابر  ویترین بوتیکهای شیک و پاساژهای خالی ،  مفت فروشی می کنند ...در میان شیون خیانت و تباهی که زنان با سربلندی از آن شال فاخرانه برای میهمانی های آخر شبشان می بافند ...و دختران ترشیده که خاطرشان نیست با کدام شور و شوق فریبکارانه ، حرمتشان را در سینه دیوار رسوائی به عنوان پوستر یادگاری چسباندند ...لیلی آفتاب ندیده و مهتاب نشناخته پیشکش نمی کنند ...در این غوغا  ، سهم عاشقانه تو ...دختر مصیبت زده شهر است که هنوز در صداق عشق هفته قبلش تردید دارد و نمی داند جواب این یار تازه رسیده را ایمیل کند یا تلفنی کارش را راه بیاندازد...و تو این همه بی پروائی را می بینی و با خودت زیر لب تکار می کنی : نا امید نشو..نا امید نشو...عشق بورز...عاشق باش..دوستش بدار ...اینهاست که معجزه می کند و آدمی را از نو میسازد ....وفادار باش...!این همه زیادی است برایت پهلوان ...برو زنجیرهای معرکه گیریت را در یک شهر دیگر تکه تکه کن ...اینجا برای داستانهای تو مشتری کم پیدا میشود و آنان هم که مشتاق داستانهای تو نشان میدهند به هوای اشعار لا لائی به این بازار گذرشان افتاده است ...اینجا مردم خیلی وقت است که باور کردند مجنون یک دیوانه افسار گسیخته مریض بوده است که اگر تحت درمان خانم پروفسور لیلی مارگاریان قرار می گرفت و چند سالی در مهرگان به آن تختهای فلزی که در زیر زمین واقع است بسته می شد ، قدر عافیت میدانست و به جای این ولگردیهای بیهوده و رجز خوانی مفت ...چند بسته از این مکملهای دکتر مظاهری می زد توی رگ و عاشقی از سرش می پرید و برای رفع این حقارت ژنتیکی ....هنرپیشه دختر آن سریال پنجشنبه را خر خودش میکرد و در اتاق مجردی بالا خانه اشان یک فیلم موبایلی اکشن با حضور بی پرده و صریح او می ساخت و یک میلیون نسخه از رویش کپی میکرد و پخشش میکرد در بازار تشنه مملکت امام زمان ...و آن وقت عقده هایش هم از جنس مخالف درمان میشد و آدم سر به راه میشد !

حکایت رفاقت از این هم تلخ تر است ...آن روزی که تشنگان معرفت قیصر نگاه می کردند و ناموس پرستی هم محله هایشان حکم اصول دین برایشان داشت ، خبر از آئین مدرن رفاقت که ابزارش دنیای صفر و یک است تکنولوژی نورسیده ، نداشتند ...در این دنیای نو ظهور رفقا امشب برای هم می میرند و فردا شب برای رسوائی رفیق مشترک طرح و برنامه می ریزند ، وشب دیگر برای همراه دیشبی... اصلا نگران داروغه نیستند ، چون در این دنیا تهمت زدن ناموسی  و مسخره کردن غیرت مردان و ریش خند کردن دل سوخته عاشقان جرم که نیست ، خود بیرقی نمودار است که می تواند کلی موضوع برای خراب کردن همسایه ها داشته باشد ...بی خیال وجدان ...شرافت کیلوئی چند ...مگر نمی بینی طرف هالو است و هر چه خزعبلات برایش می بافیم لام تا کام باز نمی کند ...گور پدر پدر سوخته هر چی انصافم کرده! ...مگه نمی بینی یارو حواسش نیست و سرش پائینه ...پس گردنی را بزن به حساب من ...کی به کیه ؟ ...تاریکیه ...! هر کی گفت کی بود ؟ ...من میگم من بودم ...! شجاع باش پسر ...حالا یارو یه چی واسه خودش گفت ! فرضا ننه مرده حرف درست و درمانی هم گفته باشه !!! اوه.....خوب که چی ؟....دو کلمه حرف دل که این رنگ پریدن و جا خالی دادن نداره...توی این بیابان هر کی هر کی ! ما هم که لباس خاکی تنممون کردیم و استتاریم !...اگه یه روزی هم یه قاضی القضاتی یقمون کرد ...توی این کویر همه شب ...دیوار حاشا اونقدر بلنده از اون طرفش  عقابهای بلند پرواز هم ازش بی خبرن ...راحت باش دادا !!! ...کافیه چشمهاتو ببندی و دهنتو باز کنی ...و حالش رو ببری ...کلی آدم دورت جمع ات میشن و فکر مکینن تو خود دست خدائی که از آستین این نام الکی که واسه خودم دوختم و پوشیدم زده بیرون ...! اینجا فرق آدم با چغندر قند معلوم نیست ...چه برسه به اینکه کسی بخواد از تو مدرک و سند رو کنی واسه ادعات ! ...

شجاعت این رفقا در ظلمتی که هیچ کس دستش به هیچ کس نمی رسد بیش از این اندازه ندارد...عوضش طول نامردیشان از این سر دنیای خودمان تا آن ته دنیای صفر یک تاریک امتداد دارد و تازه بقیه اش را هم رو نمی کنند تا در مسابقه نامردی کم نیاورند ...!

 

 گلایه چرا سرباز ؟ جای این همه دلخوری که با اهدا همه دنیا هم پیچش سگرمه هایت باز نمی شود ...بهتر این نیست که برای کوتاهی عمرت نذر علی اصغر در عاشورا کنی ؟! چه وقت شجاعتم را در طاقچه فراموشی به امان سایه ها رها کردم ...که امروز برای یک گوشه لب پریده دلاوریم باید هزار عکس و صد خاطره و ده مرد بالغ شناسنامه به دست را شاهد بگیرم ؟ این دیگر چه رسم روزگاری بود که آن همه مردانگی را که از خاکریزهای حلزونی و سنگرهای به آب نشسته و در صف اول عملیات با یک سیمینوف قراضه عنیمتی سینه به سینه دوشکا و ضد هوائی چهار لول که افقی شده بود دویدیم  و به ازای غرش سهمگین آنها الله اکبرمان دشت را انباشت و خاک و دود و خاکستر و آتش ...در خودمان مثل یک نفس عمیق کشیدیم و از وجود مبارکش همه ترسها و دلهرها و اگر و مگر و شاید و باید و نباید ها را دور ریختیم ....و بعد همه این ثروت به دست آمده را آوردیم  در حجم شلوغ و سرسام آور بوقهای کر کنند این ماشینهای مد روز ، و زنان و دخترانی که کنار اوتوبان برای اتو زدن بهتر ، گیس می کشند ،  خرج سرب و سهم بنزین کردیم ؟ دیشب به هوای سالگرد ممد فرقون ( چند نفر از این دوستان قدیمی که همه یک تخته امان از سال 64 به بعد کم شد و یکی اش را سال 68 از دست دادیم و یکی هم که ژنتیکی هنگام تولد از حواس پرتی در رحم مادرمان جا گذاشتیم ، و با این اوضاع بهتر است بگویم یک مشت دیوانه مادر زاد دور هم جمع شدیم و لیست دوستان شهید گردان مان را دست گرفته ایم و به جای سال روز شهادتشان ، روز تولد برایشان می گیریم و کیک و شمع و کلی کادو و موسیقی شاد... و اگر حال و حوصله ای باشد تنی هم به لزگی می دهیم ...و خوب حاصل این همه بدعت که ریشه در تخته پاره های گمشده دارد به لطف شهدای مهربانمان در همین چند ماه گذشته ، فقط خود من که بعد از آخرین عمل قلب و کبدم در دو سال گذشته بدون یک اکسازپام 10 محال است دقیقه ای خواب را تجربه کنم ، سه تایشان  به خواب من آمده و حاجتم را روا کرده اند ...به هر کس هم که میگوئی شاخ به سر می نهد و می گوید یا قرصهایت تاریخ مصرف گذشته اند و یاد عوضی داری ریتالین بلغور می کنی و خودت هم حواس نیست ...پای انکار که باشد ...همه چیز را میشود از یاد برد حتی خورشیدی که آفتابش چنان بر فرق سر می تابد که چتر بالای سرت گرفته ای !  گوینده همین حرف رفیق بیست ساله و هر دو با هم تخصص مان را گرفتیم و خیر سرمان استاد این دوا درمانها هستیم! ...ولی در هنگامی که قرار باشد ذهن متعصب قبول نکند ، اساسا یادش می رود که آدمی در حد تخصص من اگر مرتکب چنین خطائی شود باید هر چه زودتر پروانه و نظام پزشکی اش را بگیرند و وسط میدان بیمارستان با خودش یکجا آتش بزنند !!!) روزی...به در رد پایم که به میدان مین و آن معبر چهار جوان بلعیده ختم می شد و فرشتگان سر به کرنش خم کرده بودند ، فخر فروشی می کردم  ... و حالا باید هزار قسم جلاله را با آب زمزمم روی تاوالهای ترکیده ام حک کنم... تا کسی از من سراغ کارتی که تنها یک عدد دو رقمی با علامت یک درصد بیهوده را ثبت می کند ، مطالبه نکنند  ...که هویتم را تائید کنند ، ...در بستر بمیر ای رزمنده جا مانده ...! باید که غروبها در تراس خلوتت در بلند ترین نقطه شهر آشوب که سکوهای گناهش از حد فاصله جغرافیائی زمینش نسبت به دریا افزون است ، روزهای اسارتت را به روزهای آزادی وصله پینه کنی تا مگر سر از معادله تقدیری که اینک طوق بندگی را بر گردنت افکنده در آوری!!! بمیر ای مرد فقیر از سعادت ...!   امروز که اطرافیان و همجوارهایم را با آنانکه  از فرشتگان مقرب  محبوب ترند ...مقایسه می کنم ، درک میکنم که چه چیز را از دست داده ام و به جایش چی گیر آورده ام ، روزهای عشق و معرفت و رفاقت و صفای باطن در دل آتش  را دادم و روزهای دیدن آدمهای جاه طلب و بیمار رفتار و هزار رنگ... دوستان سر راهی که روزهای نخست  از وفاداری حرف می زنند و در روزهای آخر داستان تو را بی حضورت با هزار عفونت و چرک و بلا و تهمت ، به پایان می برند ، گرفتم ...اینجا است که من نتیجه می گیریم نیچه و زرتشت چنین گفت ، دروغ است و جهان عادل نیست ، " هر آنچه در این چهان بدهی ...همان اندازه از او خواهی گرفت " مسخره است ؟! اگر عاقل باشم باید تمام روزهای باقی مانده را باید در گوشه ای از دیر و یا مسجد ... به روزه ودعا و مناجات و خاک ندامت بر سر کشیدن و سر توبه به دیوار کوبیدن و ناخن حسرت بر زمین سائیدن ، به سر برم که فقط آنکه سرنوشت را تقریر کرد به سخن آید که این بنده مگر چه گناه نابخشوده ای مرتکب شد که مجازاتش دیدن این روزها و این جماعت باشد ؟

من بی سعادت از بام سرنوشت فرو افتاده ام ، از آسمان معرفت سقوط کرده و به زمین گرم زندگی شما چهار میخ شده ام ، و از هم نفسی با مردان قبیله نور محروم ماندم ...

-     کسی در تاریکی با صدای بلند چند جمله گفت و تو را در دام اتهامی وا نهاد . دلی که با سه جمله توهین بشکند با هزاران جمله و حرف و نوشته ، گوشه ترکش هم التیام نمی یابد ...بس است ! رها کن این بغض فرو خورده را ...!

-     کاش میتوانستم رفیق ! باورت میشود : هر چیز که بخواهم بنویسم و یا بگویم ، نثرم ، بی اراده من شروع به گلایه و غرولند می کند ، ...اگر بدانی زخم زبان چه می کند با دل ؟! ..اگر بدانی ..؟! هزاران بار گرفتار هجو رفتار تند و اوضاع نابسامان بوده ام و بیش از یک ساعت درگیرش نبودم ... اما در فضائی که همه اشباح اند و به هیچ حرفشان در خصوص وجودشان نمی توان اعتماد کرد و تنها از روی صدا و حرفهایشان میتوان تشخیص داد که همین نام وادعائی که دارند چقدر با آنچه می گویند فرق دارد ...تو هر گز نمی توانی مهاجم را پیدا کنی ....تو هرگز قادر به دفاع نیستی ...تو دست بسته و دل شکسته خواهی ماند و حقارتی تلخ را خودت به خودت تحمیل می کنی ...دشمنی که لباس خوب و ظاهر موجه به تن می کند و هر گاه از یک گوشه از قفا حمله می کند و نیشی میزند و می گریزد تا فرصت بعد... و عربده رجز خوانش را در شهر اشباح رها می کند ...از هزار لشگر تا دندان مسلح ، که دربرابرت می ستیزند ، خطرناک تر و زخم زننده تر است ...!

در تمام عمرم هرگز اینقدر خودم را مظلوم و دست بسته و تسلیم شده از قبل ندیده بودم ، حال غریبی است !

آنها برای همیشه به من بدهکارند ! و من از ایشان به اندازه تمام عمرشان صداقت و توبه ، طلبکارم !

 

-         میدانی که تمام این مدت که تو گفتی و نوشتی و زندگی کردی یا تائید کردم یا سکوت !...

-     تو دیگر کیستی که در این معرکه هاگیر واگیر بی حوصله گیهایم ، صدایت را اینقدر نزدیک می شنوم و تصویرت را نمی بینم ...نکند از اهالی اشباحی ؟!

-     از امپراطور بعید است این خطا ! ....شاید هم نه ! ... چند صفحه بالاتر خودت گفتی ...نگفتی ؟! ...که امپراطوران در دوران زوال خود ، گرفتار وهم و کابوس و سوء تفاهم میشوند ...

-         .............؟!

-     من همانم که در کودکی هویت واقعیم را به این نام پر طمطراق فروختی ...یادت که هست ؟ شناور در دریای بی انتها ...تنها ...تاریکی و قیر شب ...من و تو ...و دیگر هیچ کس ...خاطرت هست سرورم ؟!

-     به عجایب ندیده و نشنیده !!! به جای اینکه در این لحظات که به افسوس نشسته ام ، همراهیم کنی و همدلی ... ساز مخالف کوک میکنی ؟

-         میخواهم برای اولین بار در طی این سالها تو سکوت کنی و من حرف بزنم بی هیچ سوال و جوابی ...

-         بگو ببینم ... چه داری برای گفتن ...!!!

 

-     حوصله کن قهرمان ! حالا که رویم به رویت باز شده و باید تمام این حرفهای ناگفته را که دمل روی زخمهای خاطره ام شده ، در این طعنه ها و کنایه ها زر ورق کنم... تا بدانی که پادشاهی فقط یک نام نیست ، امپراطوری یعنی حفظ تمامیت ارضی  ...آن امپراطوری که سالها پیش بعد از آخرین شلیک گلوله ، میدان رزم را برای حکمرانی به سرزمینش ترک کرد و اصلا حواسش نبود  همه تاج و تخت و جادو و طلسم ...آه ! چه بگویم ؟ ...حتی سپاه اش را !!!... در میان آن همه خاک ریز و کانال و پوکه و لاشه  فلزی گم کرد ...و چنان غرق در خود بود که نفهمید شکست خورده است و اینک به اسیری می رود و بیشتر شبیه عروسک چوبی امپراطور است و فقط برای دلخوش کردن این روزهای اسارت و بندگی ، نامی بی اعتبار را به یدک می کشد ...مردم اما... امپراطوران را به جسارت و شجاعت و نبردهای تاریخی و قدرت وبلاغت و سرافرازی می شناسند و هرگز هیچ ملتی به هوای یک نام که در خاطرات دور... روزی زنده بود ، سر تعظیم فرود نمی آورند ...بساط خیالات گذشته از دست رفته ات را جمع کن مرد !...و سفره حقیرانه حقیقت امروز را بگشا تا ببینی چه در چنته داری و امروز کیستی ...دیروز هر که بودی به تاریخ پیوست ...از همین ساعت سخن بگو ...از همین دم ...البته تو مختاری و میتوانی هم سکوت کنی و دم فرو بندی و سر افسوس به این سو و آن سو بتکانی ...ولی من خودم دارم  می بینم ، چشمهای من دروغ نمی گویند ..تصویرت همین الان اینجاست  ...می بینم : قد و قواره ات را ..! چشمان بی فروغ و نا امیدت را ...و آن درد کهنه در سینه سوخته ات را ...نه رفیق همیشگی ! دیگر نمی توام نادیده بگیرم  و دلت را برای زمانی دیگر خوش کنم ...صریح بگویم و بروم چون دل و دیده ام تاب  فرو ریختن تو را ندارد ...تو آخرین امپراطوری بودی که میشود  حتی این سایه ات را هم دوست داشت ...میتوان با یاد خاطرات تو ساعتی دل مشغول بود لبخند شوق زد ....امپراطوری تو، آنقدر برایم عزیز است که باور کن تحمل یک خش بر تخت روانش را ندارم چه رسد به این دم تلخ و ناباور که میدانم لحظه شکستن و زانو زدن مردی است که لایق تسلیم کردن همه جهان بوده است ...می گویم و از منظر نگاهت دور میشوم تا فرو پاشی !  تا من شاهدش نباشم ، نمی خواهم روزی این وقت به راستی شوم را جائی گواهی دهم ، دلم میخواهد هر کس از من سراغ تو را گرفت با همان جاه و جلال و جبروت ، آدرست را بدهم ! ...معرفت ما این طور حکم می کند ...سرت را بالا بیاور مرد ! میخواهم زل زده در چشمانت بگویم ..نگاه کن  به من ...:

از آن نامی که تو میگوئی و اینطور از پس هر جمله ات اشارتی و کنایتی روا می کنی ...تنها یک غبار مه گرفته مانده است در قالب یک جسم پوسیده ... در ورای یک ذهن نمور ...آنچه اینک من می بینم مردی است که در قمار زندگی بیش از دارائی اش را باخته و امروزش در زیر عدد صفر با خط سیاه منفی محشور است ...توصیه دوستانه من که عمری سایه به سایه با تو آمدم ، یک شجاعت ناقابل بیشتر نیست ...آفتاب که غروب کرد ...کاغذی سفید را بردار و با کلمات درشت و خوانا این جمله را بنویس :

" من از هیچ کس مطالبه ای ندارم و این دنیا یک جناره از من می خواهد  و به حضرت مرگ هم یک دیدار پیش از موعد ، وعده دارم  ...واسلام "

وصیتت را که نوشتی ...برو سفر سلامت !!! ... کثافت کاری تیغ و تیغ کشی در حمام کار این کارگرهای بدبختی است که از سر فقر و نداری به این روز افتاده اند ...پس لطفا تو فکر ش را هم نکن  و اما  صدها قرص !!! ..از همانها که روزی هزار تایش را برای دیگران تجویز می کنی ...اصلا موافق نیستم ...نا امید کننده است ...برخیز ...کاری کن که استعاره و نمادی از این لحظه آخرت به جا بگذاری ... سقوط از بلندای همین برج محل زندگیت !...هم مطمئن است وهم همه می فهمند که روزی تو جایت آنجائی بود که اینک فروافتادی ...و دیگر تعابیرش را رهگذران کنجکاو خود خواهند بافت و بقیه اش هم که حرف است و شایعه ...مهم اینکه تو مردانه به خودت اعتراف کرده ای ...مهم همین است !

 

پرولوگ   : تنها صداست که می ماند

 

 

در جهان همه چیز حرف میزند ،

نه ! این جمله اصلا رسا نیست ! نمی تواند حق مطلب را ادا کند ، دوباره سعی میکنم :

هر چیز که در جهان به صفت بودن خود را آراست ، هر چه که هست ، صدائی دارد و این صدا همان ماهیت اوست ، و در این هستی پهناور که شروعش به دورترین حد زمانی که آدمی توانسته تنها آن را در حکم یک فرضیه روی کاغذ بیاورد بر می گردد و پایانش نیز به زمانی چنان ناشناخته که هرگز مخلوقی نمی تواند آن را به تئوری در ذهن خود بپروراند و باور کند و بباوراند ! ... تمام بودنها و شدنها... چه آنها که رفتند و محو شدند و از خاطر تاریخ هم برفتند و چه آنان که برای ابد در حافظه زمان جائی برای خود پرداختند و یاد خود را ابدی ساختند و چه آنان که هنوز هستند و باقی اند ، با صدایشان سخنها گفتند .  این صدا به قانون کشف شده و غیر قابل تردید بشر همواره در فضای هستی خواهد ماند . همه اجزای و عناصر مخلوقات می میرند و از پهنه گیتی می روند و حتی اجسادشان نیز تن به ماهیتی دیگر می دهند ، اما صدایشان همانی که بود ، می ماند و هرگز از بین نخواهد رفت ،

تنها صداست که می ماند !

اما هر گوشی و هر قوه شینداری توان شنیدن تمام اصوات را ندارد ، دیوار صدائی دارد و ابرهای سفید که آرام و نرم در گستره آسمان می خزند نیز اصوات خاص خودشان را تولید می کنند ، و تمام اشیاء و اجسام و همه طبیعت و حتی ریزترینش که با چشمان مسلح به آخرین دستاوردها نیز امکان رویتشان نیست  تا دیگر چیزها که شاید ما نمی شناسیم ، صدائی دارند ...آدمی در دایره فهم خود از رازهای جهان پا از این هم فراتر گذارده است و معتقد است که حتی یک خیال دور در ذهن یک آدم ، حتی زمان و حوادث و خود گذشته و همان که تاریخ میدانیمش ، حتی یک حس ناشناخته در میان انبوه حسهای یک انسان ، حتی یک لحظه که منجر به یک اتفاق است ، اینها هم صدائی دارند و حضورشان با نوایشان در هم آمیخته است ، برای شنیدن این همه نجوا که معلق در فضای زندگی ماست ، تنها باید تلاش کرد تا زبان آنان را یاد گرفت ، لحنشان را آموخت ، زیر و بم موسیقی صداهایشان را رصد کرد ، تا بتوانیم به پای حرفهای آنان بنشینیم که از رازهای خود سخن می گویند و اصالت واقعی خودشان را بیان می کنند ، و در میان این همه تنها آدمی ، که اشرف مخلوقات است و به حکم خالق ، مجهز به روحی از ذات خود اقدس ربانیش و سیال میان زیبائی و زشتی ، مخلوقی شگفتی ساز که تمام جهان مقهور عظمت خلقت اوست ، آموخت که چگونه بتواند در میان مرز باریک و لغزنده ، سیاهی و سفیدی ، راه اصلح را برگزیند و به سمتش رود ، لذا صرفا انسانها هستند که در زبانشان و صدایشان مکر و دروغ و ریا و کذب هست و نمی توان تنها به حرفهایشان استناد کرد و برای اثبات حقیقت واقعی به چیزهای بیش از این صدا احتیاج دارند ، اما به غیر از انسانها ، صداقت و راستی در بیان هستی جاری و فطری است و تمام آنها مداوم و یک صدا به مدح و ثنای ذات مقدس یزدان بزرگ و بی مثال مشغولند ، اگر بتوانی صدایشان را دریابی به روح حقیقت مسلم جهان  وصل میشوی ، بیائید با هم تجربه شنیداری اندکمان را وسعت بدهیم ، به صدای خاموش دریا وقتی مقابلش نشسته ایم و با ما از بیکرانی و ژرف بودن  و از طوفان و موجهای بلند و غروب و طلوع خورشید در آغوشش و از راز جانورانی که در خود نهان دارد ، سخن می گوید ...گوش بدهیم !...به صدای ، آجر و سیمان و خاک و گچ و آهک و دیگر مصالح که خانه و سقف زندگیمان را تشکیل داده اند  و از سرکشیها و عصیانها و بی معرفتیهای که از ما سر زد و آنها شاهدش بودند ، گلایه می کنند ، گوش دل فرا دهیم ....

به  فریاد بلند ی دل دهیم که حوادث در طول تاریخ گذشته امان ، که صورت حقیقی و اصلی خود را مدام و بی وقفه و یکسره برای ما بیان می کنند ، تا به آنچه فقط فاتحان در طول زمان برایمان به نام تاریخ و ماهیت وجودی حوادث ، نوشتند اعتماد نکنیم ،....به ما خواهند گفت که آنکس که خود را ناجی یک کشور و یا یک ملت جا زده ، فریبکار و دروغگوئی بیش نیست ، و چون صاحب قدرت بود و هیچ تنابنده ای بی اذن او مجال نفس کشیده نداشت ، فرمان داد تا مورخان و کاتبان آنچه را که او می خواست به عنوان گزارش وقایع بنگارند ،

اگر صدای این همه را می شنیدیم ، چه تصویری از جهان در برابر مان شکل می گرفت ؟

 شهید که فخر جهان در  گذشته و حال و آینده ماست ، صدایش رساترین صداهاست که هر گوشی با هر میزان توان شنوائی و زبان مفهومی قادر به درک آن است ، فقط باید که بخواهیم تا گوش کنیم ، آدمی در میان هزاران و میلیونها صوت هر روز زندگی می کند و تمام آنها را می شنود ، اما تنها به آن صدائی که میخواهد و دوست دارد تمرکز می کند ، بنابراین جز آن نوا ، دیگران را نمی شنود و هرگز به خاطر نخواهد آورد .

 شهیدان یکسره آخرین لحظه ها و اتفاقهائی که منجر به صعودشان به قله جهان هستی شد ، به ترنم موزون و همراه با موسیقی طبیعت و لحن آهنگین حیات و گذر زندگی ، می خوانند و می گویند ، به حکم خدا که گفته شهیدان همواره زنده اند ، و هر زنده ای تکلیفی بر عهده دارد و شهیدان گویندگان ابدی  حقیقتی هستند .

  هر آنکه از این جهان سفر می کند و به دیار باقی می رود ، یادگاری از خود برای آیندگانش می گذارد ، و این یاد هم خود صدائی از آن سفر کرده دارد  که مهم ترین دستاورد طول حیاتش را بی لکنت زبان و مداوم بیان کرده است ، و اگر گوش کنی تمام آنها را خواهی شنید ، هر کس به بضاعت و سرمایه خود می بالد ، دانشمند به برترین اختراعش ، هنرمند به مقرب ترین اثرش ، سرباز و جنگجو به با شکوه ترین نبرد و بزرگترین فتحش ، آنان که آگاه و دور اندیش و با درایت زندگی کردند همواره رسا و با سری بلند سخن می گویند ، و آنان که عمری را در خودخواهی و خیالهای باطل و ذهنیتهای آلوده طی کردند ،

 

شهید ! : قسمت سوم - یک تراژدی( کابوسی دست رویائی را گرفت و رفت ...! ) پست2

ماحصلشان اعمال ننگین و خجالت آوری است که خود نیز هر بار که تکرارش می کند شرمنده و خجل خواهد بود و چه عذابی شدیدتر از این که آدمی همیشه در مقابل خودش شرمنده باشد !!!

و اما شهید که همه ماهیتش به شهادتش گره خورده است . به آخرین لحظه های بودنش که منجر به حضور در محضر ملکوتی معنا شد فخر می فروشد ، اگر چه شهید همانطور که قبلا هم اشاره شد ، تمام لحظه های زندگیش در پیوند با شهادت است ، چه او عمری را طوری زندگی کرد تا لیاقت همین شهادت را داشته باشد ، اما آخرین واقعه عمر گرانبارش خود اسطوره و الگو و اسوه است که بیانگر تمام رازهای زندگی است ،

در ادامه این سطور ، قصدم بازگو کردن صدای روحانی و ماندگار در عرصه جهان شهیدان نیست ، من کوچک تر و حقیرتر از اینم که شان و ارج این شنوائی را پیدا کنم ، تنها سعی میکنم آخرین لحظات  تا آنجا که میدانم بیان کنم ، با مرور به این لحظه ها ، حسی تازه در دل پاک و روان سلامت شما پدیدار خواهد شد و همین حس ، اتصال شما را با دنیای حقیقی معنا برقرار خواهد کرد و آن هنگام صدای شهید را هم خواهید شنید ، و روحتان لبریز از عشق خواهد شد و جنون شیدائی برای رسیدن به عاقبت شهادت در دل و قلبتان آشیان خواهد نمود ، و دیگر تا رستگاری راه طولانی نخواهد بود ،

اجر من نگارنده و دیگر خوانندگان هم  که  به خاطر سنگینی گناه گوشهایمان هم سنگین شده ،به دعا روحانی شما که با صدای ملکوت علی به اوج می روید ...دل خوش می کنیم .

 

پارت دوم – همسرایان ، جهان آبستن یک حادثه است !

 

 

... شب طویل صحرا ، و حتی ریگزارهای این کویر عبوس ، و تمام ستارگان روشن سقف بی انتهای آسمانش ، سر در گریبان فرو کرده اند و سکوتی عمیق و سنگین را بر خود تحمیل کرده اند ، تا تنها بشنوند و بازشناسند و دریابند و و فرصت طلبانه منتظرند تا از این ناشناخته یگانه گیتی ، شده حتی به یک نگاه ساده فهم و درک سهم برند ، چه تمام تنوع و تکثر و تسلسل حیات این هستی پهناور هم اینک به احترامش سر تعظیم خم کرده اند !

گاه در محضر یک اتفاق نادر با حضور یک پدیده بی مانند که هرگز نمونه اش را سراغ نداری ، قرار می گیری ...یک فرصت اسثنائی و بی هیچ امکان تکرار که حال برایت تو پیش آمده است و از هر لحظه اش که به سرعت باد از مقابل نگاه فهم تو می گذرد می باید  چیزی به یادگار و به خاطر ببری ، تا هم افتخار درک این شگفتی را با خود داشته باشی و هم هیچ وقت خودتت را شماتت و ملامت نکنی برای کم فهمی و اهمال و سستی در این شانس بعید که چرخ گردون تقدیر و سرنوشت تو در مسیر مشاهده این رویداد قرار داده است ، در این حساسیت و موقعیت ایده آل و غیر قابل تجربه ، هر حرکت تو میتواند مانعی باشد برای فهمیدن خودت ، پس سرتا پا سکوت میکنی و تمام اعضای جسمی و روانی ات را تبدیل به قدرت شنوائی و دیداری می کنی که هیچ ثانیه ای از این ماجرا از تو پوشیده نماند ، میخواهی هر چه گفته میشود بشنوی و هر آنچه روی می دهد ببینی ، پلک زدنی از سر هوس و خستگی و بیهودگی غیر قابل بخخش است : شب و صحرا و آسمان و تمام علائم حیات در این موعد همینگونه است !

 

" پارادو "

 پرده اول : مکن ای صبح طلوع !

 

خیمه ها را در کنار هم ، آنقدر که ساکنانش بتوانند از حال و روز هم در هر لحظه با خبر باشند ، بر افراشته شده اند ، شب شکست و به نیمه رسید ،   باید تمام اینان که مسافران از راه دورند  ، و تن به خستگی راه دارند ، خواب  هوشیارشان را ربوده باشد ، ناقه ها کمی آن سو تر تسلیم خوابند ، اما پس خیمه ها ، نور کم سوی چراغهای صحرائی حکایت از بیداری آگاهانه و ضروری  دارد ، در چند متری خیمه ها ، سکوت محض و بی هیچ خدشه ای را حدس میزنی ، اما اگر نزدیک تر شوی و گوش به دیوار خیمه ها که از پوست حیوانات اهلی است بچسبانی ، زمزمه های نامفهومی را میشنوی ، نجواهای نرم و آهسته ای که بیشتر مویه با خلوت خود و یا مناجات با معبود است تا مخاطب شنیداری حاضر داشته باشد ،

کمی آن طرفتر ، در دل تاریکی غلیظ قیرگونه شب ، نگهبانی که طرز ایستادن و برقراریش روی زمین از هوشیاری و تیز بینی اش حکایت دارد ، چند قدم کوتاهی بر می دارد و نگاهش را به قعر درون چاه تاریکی می دوزد تا وجود هر جنبنده ای را دریابد ، و بعد مکثی نموده و اینبار گوشهایبش را به دورترین فاصله ممکن می سپارد تا صدای مزاحم و مشکوکی را بتواند بشنود ، آماده واکنش  برای هر خطر احتمالی ! نزدیک تر که به تماشا این مرد بنشینی ، با توجه به قامت بلند و بازوان توانمند که در ظلمت چنین شب بی مهتابی هم قابل فهمیدن است ، اعتماد به نفس بی حد و مرزی را لمس میکنی که با اتکا به آن او میتواند هر چه تهاجم و یورش  از هر سو و با هر قدرتی را پاسخ دهد ، و هیچ کس قادر نیست که بی اراده مصمم او پای در محدوده حفاظتی اش بگذارد ، هیچ دشمن عاقلی حاضر نیست که در چنین حالی و در مقابل چنین مردی قد علم کرده و یا حتی رجز خوانی کند ، قدرت آدمی تنها دور بازوی او نیست ، قدرت مرد در اراده و خواست روحی اوست ، هیچ میدان ستیز و جنگی در برابر مردی اینگونه که با همت و رای پولادین رکاب از اسب می گیرد و به تاخت به دل خصم میزند ، توان پایداری و مقاومت ندارد ، او بی شک قادر است با نیروی ابدی و ازلی باورهای عمیق ، که ریشه در عشقی بس گسترده و ژرف دارد ، جهانی را از مقابل خود به کنار زند ...!

با وصفی که رفت ، یقینا  ساکنان بیدار این خیمه ها ، بی هیچ بیم و هراسی از وقوع خطر  در خلوت خود به سر می برند ، تا این دلاور پاسدار قدم بر زمین دارد ، همسفرانش که در آرامش و آسودگی و خیالی راحت از میان این کویر که سهل است ، از میدان هزار بلای آسمانی و زمینی هم بی اینکه ضربان قلبشان ریتم کند و نرم و آرام خود را از دست بدهد  ، خواهند گذشت ...

از خیمه پشتی که در تیر راس چشمان عقاب گون این پهلوان نیست ، زنی با گامهای آهسته بیرون می آید . در حالی که در  معجرش و این تاریکی غلیظ ، بر سر و اندامش حجاب انداخته است به گونه ای که تو در برابر این حجم ظلمت دو چشم درخشان می بینی که نورش تا کهکشانهای دور امتداد دارد  ، در همان اولین قدمهایش هر آدم با تجربه و سرد و گرم چشیده ای می تواند دریابد که این زن هر که هست ارج و مقام و منزلتش بر جهان و هستی ناآشنا نیست ، از آن معدود انسانهای برجسته در تمام تاریخ خلقت ، که زمین برای هر قدم مبارکش آغوش پهن می کند و آسمان بر اینکه بر سرش باشد ، اجازه از خالق خواسته تا مباد بی ادبی به ساحت اعظمش شود ، و هر سنگ بزرگ و یا هر مانعی از سر راهش بی اختیار کنار می رود ، خارهای سرگردان بیابان هم از چند متری او خود را دور می کنند که مباد بر اثر یک موج اتفاقی باد  به پاهای متبرکش برخورد کنند و باعث تکدر خاطر شوند و دیگر نتوانند در جهان طیبعت سر بالا بیاورند ...

مرد نگهبان ! حضوری جز خود را در خارج از خیمه ها حس نموده است ، به سرعت سر بر می گرداند ، با دیدن سایه یک انسان از سر غریزه و وظفیه صدایش را در صحرا با هشداری جدی رها کرد ، چنان که مظنون یقین حاصل کند که اگر بی معرفی خود یک قدم به پیش بر دارد هیچ قدرتی ضامن جانش نخواهد بود :

-         کیستی ؟!

زن ایستاد ، مکثی کرد ...مرد چشم تیز کرد تا از فاصله دور بتواند قامت و اندام رهگذر را رصد کند ، خواست که حرفی دیگر بزند ، اما صدای مهربان زن که آهنگ و لحن بی مانندش دل هر سنگی را آب میکرد ، چه رسد به مرد که عاشق این نواست و برای عزت آن هزار بار حاضر است جان بدهد ، امواج صدای موزون زن در گوشهای مرد نشست :

-         قربان آن صدای با صلابتت شوم ...عباس !

عباس با شنیدن صدای خواهر ، دست و پایش را گم کرد ، فقط خدا می داند که چقدر دلاور بنی هاشم از اینکه صدایش را برای خواهر ندانسته بالا برده است ، شرم کرد و خجالت کشید ، بلافاصله حالت احترام به خود گرفت و سرش را پائین انداخت ، زینب با قدمهای مطمئن مقابل عباس ایستاد ، به قد رعنا و استواری رشک بر انگیز قامت برادر چشم دوخت ، مردی چنین نمونه و پهلوان ، با این حیا و ادب که حد و مرزش را زینب می دانست که بی نهایت است ، و ریشه این مهربانی توام با احترام در دل منزه قهرمان بی بدیل عرب ، تنها در عشقی چنان عمیق و وسیع به برادران و خواهران است ، که سر منشاء اش در ذات مبارک وجود پدر بزرگوارشان علی ابن ابیطالب است که جهان به بهانه دیدن چون اوئی خلق شد ، و اگر او نبود شاید زمان برای پیش بردن و عبور از لحظه ها ،  دیگر بی بهانه بود و خیلی وقت پیش از این ایستاده بود ، علی ستون زمان است ، قبل از او زمان به عشق تولدش و دیدارش  به پیش رفت و بعد از او به بهانه خاطره اش و نفسش و صدایش که جاری است تا ابد ، ادامه یافت .

زینب روی خاک ، نرم و گرم نشست ، و برادر را هم دعوت به نشستن در مقابلش نمود ، عباس دست به سینه ، درست مثل سربازی که منتظر فرمان است ایستاده بود و از نشستن امتناع کرد :

- من فدای شما شوم بانو ! همینجا راحتم ، شما اوامرتان را بفرمائید تا اجرا کنم ...! اگر چیزی خاطر شما را در بیرون از خیمه ها آزرده است ، بفرمائید رفع و رجوعش کنم ...نیاز نبود که این همه قدم رنجه کنید... از همان خیمه می فرمودید ، اتصال به امرتان می شد ..تا هینجا هم شرمنده حضور هستم خانم !

خواهر سر بالا گرفت و نگاهی از سر تحسین و شوق به برادر نمود و با همان لحن گرم و پر شور خطابش کرد :

- خدا سایه تو را از سر من و برادرم حسین کم نکند ، تو امید دل و من حسینی ...بشین داداشم ..میخوام یه کم با هم اختلاط کنیم ...خواهر فدایت شود ...میخواهم برای درد دلت کنم ...امشب دلم گرفته عباسم ...حاضری به حرفهای خواهرت گوش کنی ؟ ...خسته نیستی ؟

عباس بلافاصله چهار زانو رو به خواهر روی زمین نشست ، اما هنوز شرم داشت تا مستقیم به چشممان خواهر  نگاه کند ، سرش را پائین انداخت و خودش را به یک نخ سبز رنگ جدا شده ازدستارش مشغول کرد ، چقدر چهره عباس در این تاریکی نیمه شب در چشم زینب زیباست ، صورتی که چون مهتاب می درخشد و اطراف را روشن می کند ، اتفاقا در این ظلمت کورسوست که میتوان جلا و لعاب و حد زیبائی مردی که به قمر بنی هاشم شهره است را تماشا کرد ، عباس چشمانش عمیق و براقش و ابروان پر پشت و گره خورده اش که در نظمی غریزی و خدادادی به هم چنان بافته شده بودند که انگار چند آرایشگر زبردست ماهها و شاید هم سالها به شکل دادن کنونی این جلوه بصری بی همتا همت کرده اند ، عباس از آن چهره ها و صورتهای ، واقعا بی هیچ نمونه و تکراری است که هر جزء از تشکیل دهنده آنها ، شاهکاری از هنرمندی خالق است ، که تردست ترین نقاشان عالم هم دست به دست هم بدهند محال است حتی کپی آن را نقش بزنند ، ذره ذره این هارمونی معجزه وار را می شود با هزاران واژه توصیف کرد و در باره اش شعر گفت  ولی وقتی دوباره به تماشای چهره آسمانی اش بنشینی ، در می یابی که تمام آن ابیات و آن همه هنرمندی شاعرانه ، جفا به حقیقت اصیل این زیبائی است ، و تمام آنچه نوشته شده را باید دور ریخت و از سعی دوباره هم پرهیز کرد ،  این اجزائی شگفت انگیز که خود به تنهائی حجتی بر اکمل بودن  زیبائی است ، در ترکیب و وزن و ترتیبی که در کنار هم قرار گرفته اند که حاصل این هماهنگی صورتی میشود که می تواند فلسفه همه علاقه و دوست داشتن خدا به زیبائی باشد که در تماما ادیان به صراحت تاکید شده است ، و این صورت عباس است که شاهد این ادعای الهی است ، خواهر خود واقف به همه اینها است ، اما هربار از دیدن برادر با آن روح بلند و عظیم که زیبائی بصری او را  هم تحت شعاع قرار میدهد ، سر مست از لذت و آرامش میشود ،

عباس سر به زیر  دارد و خود را با نخ سبز رنگ مشغول کرده است ،

زینب صدایش را پائین می آورد و سرش به سمت برادر نزدیک تر ، تا خلوت خاص و روحانیشان ، از گزند هر چشم و گوش مزاحمی در امان باشد ، و بعد  آرام آغاز به سخن می کند :

-     دادش میخوام برات قصه بگم ...شاید این رو قبلا شنیده باشی ..میدانم که مادرت با چه حس غم انگیزی تعریف کرده است ، اما من همیشه دلم میخواسته خودم برایت تعریف کنم ..آماده ای ؟

-         ( عباس با صدای ملایم و سرشار از اطاعت پاسخ داد ) با جانم گوش میکنم خانم جان !

زینب ، لختی سکوت کرد ، و در فکر فرو رفت ، نگاهش را کشاند به خیمه سمت خیمه ها ، بغضی در گلویش خانه کرد....صدایش با این بغض گرفته شد :

-     عباس جان ! برادر خوبم ، قربان آن مرام و معرفتت شوم ، میخوام قبل از تعریف اون قصه یه گلایه ازت بکنم ...که خیلی وقته توی سینه دارم و نتونستم بهت بگم تا امشب و...

عباس که سابقه نداشت ، حرف خواهر را قطع کند ، سراسیمه از جای برخاست ، چشمانش چنان برق میزد که زینب با خودش فکر کرد شاید برق نگاه او تا انتهای این صحرابرود ، عباس اما تنش از خشم می لرزید ، با تمام توان میخواست خودش را کنترل کند ، اما حرف خواهر چنان او را بر آشفته بود که نمی توانست بر رفتار خود مسلط شود ، او تمام عمرش را به عشق این خواهر و برادرش گذارنده است ، شبها

به  امید دیدار و ملاقات دوباره برادر سر به بالین برده و صبحها با شوق حضور در کنار او از خواب برخاسته ، وصیت پدر در آخرین لحظه  حیاتش  همواره در گوشش زنگ میزند :

-         عباسم ! پسر خوب و رشیدم ...هیچ وقت برادرت را تنها نگذار ...همیشه باید در کنارش باشی ...

و این وصیت و نوع تربیت مادرش که بعد از شهادت مظلومانه نگین درخشان دو عالم فاطمه زهرا ، به عقد علی در آمده بود ، و عزت و احترام و مقام رفیع اش برای ام البنین محرز و قطعی بود . برای همین مادر عباس از همان روز اول ازدواج با  شرط کرد که همه عمرش را در خدمت به فرزندان زهرا بگذارند و اگر فرزندی هم از خود داشت ، او نیز وقف فرزندان و یادگاران رسول خدا خواهد شد  ، برای همین ، مادر در تمام مراحل رشد و نمو پسر رشیدش ، در موعدها و فرصتهای  پیش آمده  تاکید و تذکر می داد که مبادا عباس کاری کند که به خانواده قدوسی زهرا و خصوصا فرزندان او بی حرمتی و بی ادبی شود ، عباس تمام عمرش را با این توصیه ها و هشدارها گذارند ، و تا این لحظه هیچ خطا و اشتباهی مرتکب نشده که ، خواهرش گلایه مند باشد ، و عجبا که مدتی این گلایه در سینه مهربان زینب بوده و دم نزده، عباس در درون خود آشوبی داشت که بازگوئی اش  محال بود ، برای همین فقط می لرزید و اشگ صورتش را پوشانده بود  ، مدام خودش را شماتت میکرد که ای وای بر تو !... دیدی آخر چه کردی ، این همه عمرت را در احتیاط و مراقبت از این دستور پدر و مادر گذارندی  و اصلا نفهمیدی که دختر زهرری اطهر از تو گلایه دارد ، در این حال بی اختیار سر به آسمان برد و دستانش را به دعا بالا برد :

- خدایا مرگم را برسان که از این شرمندگی دق خواهم کرد ...! خدای مرا نبخشد که دل زینب از من رنجیده باشد ...

زینب با دیدن آشفتگی برادر تا این حد ، نگران شد ، اما لبخندی مهربان روی صورتش شکوفه زد ، برخواست ، برادر را مهربانانه به نشستن دعوت کرد و آرامش نمود و دلداریش داد و  گفت :

-     آخه چرا به من نمی گی خواهر ؟! میدونی چقدر من منتظر این خطاب از تو هستم ، برای همین ازت دلخورم داداش ... اگه بدونی برادرت حسین چقدر خوشحال میشه اگه یه بار فقط یه بار ..برادر صداش بزنی ...داداش عباس تو امید دل حسینی و دلیل آرامش قلب منی ، تو برادر منی ، یه بار اینجوری منو و برادرت رو صدا کن ...بزار حسین هم با کار تو خوشحال بشه ...

عباس آرام گرفت ، این گلایه ای عاشقانه بود و دل او را هم با خودش برد ...شوق این مهربانی که همواره شامل حالش بوده و از نگاههای ممتد و تحسین بر انگیز برادر و تامل در نگاه خواهر ، این را دریافته بود و می شناخت ، حال که بر زبان زینب روح این محبت خالصانه که خدائی و ملکوتی است ، جاری شد، شوق و شور به جانش افتاد  گونه های برجسته و جذابش گل انداخت  ... از خجالت  سر پائین انداخت ، خواهر در برابر این حجم ادب توام با عشق سکوت کرد ، عباس  در فکر فرو رفت در گذشته ای دور سیر میکرد ، زمانی که هنوز کودک بود و بازیگوش و سرخوش در خانه پدر با اهالی خانه که هر کدام به تنهائی برای سیر آفاق و انفس یک ملت کافی بودند ، روزگار می گذارند ، روزی که با برادر بزرگتر حسین مشغول بازی و شادابی بود ، و مادرش ام البنین نیز د ر گوشه ای زیر چشمی مانند همیشه آنها را می پائید ، و پدر خسته و کوفته از راه رسیده و علی رغم آن همه فشار روحی و جسمی که ناشی از انرژی است که مجبور بود هر روز در میان این مردم رنگارنگ صرف کند ، باز هم خندان و با روی باز سراغ تک تک بچه ها را  گرفت و سر آخر گوشه حیاط نشست تا خانم خانه با قدحی آب و یک تکه نان به پذیرائی اش  بشتابد . آن روزگار علی  حاکم وقت سرزمین وسیع عرب است و امیرالمونین خطابش می کنند ، فضای خانه همه امنیت و اطمینان خاطر بود و عباس نیز تحت تاثیر این حال و هوای دل انگیز لحظه ای که سرشار از مهر برادر و محبت به او بود ، بودن آنکه مراقب گفتارش باشد ، حسین را عنوان برادر خطاب کرد ، حسین لبخندی زد و او را در آغوش کشید ، اما آن سوتر ام البنین غضبناک فرزند را می نگریست و با دست به او  فرمان می داد که نزد او برود ، عباس از آغوش مهر حسین خود را جدا کرد و با نگاهی نگران به سمت مادر رفت ، مادر مچ فرزند را محکم گرفت و به سمت پستوئی کشاند ، به اطراف نگاهی انداخت تا از مطمئن شود که تنها هستند ، سپس نگاه خشمگینی  به چشمان معصوم و زیبا و مضطرب عباس دوخت :

-         برای چی آقای خودت و بزرگ خودت را برادر صدا زدی ؟

عبای خواست که توضیح دهد ، اما ام البنین  انگشت سبابه اش را جلوی لبهای  او گرفت  و مانع شد :

-     نه..نمی خواد حرفی بزنی ...فقط گوش کن ..این را برای همیشه به خاطرت و حافظه ات بسپار   ، حسین آقای توست ، امام توست ، سید توست ، ولی نعمت و صاحب جان و مال توست ، تو خود را باید غلام او بدانی ....برای همیشه...درست است که برادر هستید ، و پدرتان یکی است  ، اما این نکته را آویزه گوش کن – مادر او دخت رسول خدا و سرور و بزرگ تمام مومنان عالم است که همه نظم و انگیزه بودن عالم به خاطر اوست ، و مادر تو منم ، یک زن معمولی عرب که خود را مرید آن بانوی دو عالم میداند  ..پس همیشه باید حرمت مقدس و جایگاه عظیم حسین را  رعایت کنی ...و در سایه همین رعایت ، حسن همراهی او را برای خودت خواهی شد که عین رستگاری در پیشگاه خداوند است ...بنابراین دیگر نمی خواهم شاهد این بی ادبی باشم ... البته من میدانم که تو مقصر نیستی و تحت تاثیر عشق به برادر و مهربانی بی انتهای او قرار گرفته ای ...اما باید بدانی که ادب حکم میکند در چنین شرایطی هم مراقب گفتار و رفتار خودت باشی  ...

و عباس از آن پس ، نصیحت هشدارگونه مادر را به کار بست ، و این لحظه  خواهر خود از او میخواهد که اینگونه خطابشان کند ،  برای شادی دل حسین ، او برای یک لبخند برادر و تبسم خواهر حاضر است جهانی را زیر و رو کند ،

عباس سری تکان داد به نشانه اطاعت ، و زینب لبخندی از رضایت زد و منتظر شد تا همین لحظه عباس به وعده وفا کند ، الگوی ادب و حیا ، که هوش سرشار و ذکاوت فطریش برای همه قبیله های عرب اثبات شده بود ، این را فهمید ، کمی به خود آرامش داد ، هنوز آن بغض گره خورده شوق در گلویش مانده و ردی داشت ، عباس بی اینکه جرات کند سرش را بالا بیاورد ، با حجب و حیای دیدنی که دل زینب را آب کرد ، با صدای گرفته یغض آلود ، آرام زمزمه کرد :

- چشم ...خواهرم !

زینب غرقه در شادی شد ، ذوق کرد خواهر از این لحن خودمانی و آهنگ دلنشین که جان خواهر را صفا داده بود ، در طی این چند روز که اتفاقها و حوادث همگی باعث دلواپسی و شوریدگی زینب شده بود ، این لحظه ماندگارترین و خاطره انگیزترین لحظه عمرش بود ، و تمام خستگی این چند روز را از تنش دور کرد ، تصور کرد که برادرش حسین که مدتهاست منتظر شنیدن این خطاب گرم و صمیمی و محجوب و خودمانی است ،  سرمست از شادی و نشاط میشود ، خواهر بعد از این خوشی که مزه اش همیشه در زیر زبان حسش باقی خواهد ماند ، به سر حرف اولیه بازگشت ، عباس با تمام دقت ، حواسش را به صدای خواهر داد تا قصه اش را که گفتنش در این ساعت ، آن هم در اینجا و با این موقعیت ، حتما دلیلی دارد ، نه آنکه بشنود ، بلکه تمام آن را با جانش ببلعد ، زینب آهی کشید ، که هم عباس دلش گرفت و غصه دار شد و هم خود زینب با یادآوری این خاطره ، غم و اندوه سایه بر او انداخت :

-     عباسم ! داداش خوبم ! مهربان برادر ! که اختیار جان و روح و معجرم در دستان قدرتمند توست ( این جملات دل عباس را قرص و محکم کرد ، از اینکه زینب تا این حد به او تکیه کرده است از به خود بالید ) این داستانی که می گویم ، در زمانی اتفاق افتاد که تو نبودی ، حسین و برادر بزرگم حسن هنوز نوجوانی بیش بودند و من نیز دخترکی کوچک بودم که در زیر معجر مادرم امان داشتم ، روزهای غم و اندوه بود ، جدم... پیامبر بزرگ به رحمت خدا رفت ، و غم نبودن او مادرم را داغدار و ماتم زده کرده بود ...در همان روزهای اول رحلت پیامبر ، مادرم بالای سر جنازه مبارک پدر قران تلاوت میکرد و اشگ می ریخت و پدرم علی در پی انجام مراسم نماز بر بالای سر پیامبر و بعد هم کفن و دفن بود ، نزدیک ترین دوستان و اصحاب پیامبر در این ماتم سیاه پوش شده بودند ، که عده ای از پدران و پدربزرگان همین قومی که حالا سد راه ما هستند و آب را بر فرزندان رسول خدا بسته اند ، بی توجه به این موقعه حساس ، به تقسیم ارث و میراث نبوت مشغول بودند ، اینها مردمانی فراموش کار و بد دل اند ...مگر آن روز چند سال از غدیر خم گذشته بود که ولایت محرز پدرم را نادیده گرفته اند ؟ هنوز صدای اذان بلال بر مناره مسجد النبی در مدینه به گوش می رسد ...اگر کمی این مردم حواسشان را جمع کنند و ببینند ، رد پای رسول خدا که در کوچه های شهر رویت میشود ..ولی نگاه کن به آن سوی تاریکی شب ، اینها با شمشیرهای بران و و نیزه ها و لشگر مسلح آمده اند تا پسر  همان پیامبر را سر ببرند ...اسلاف و نیاکان همین جماعت بدکردار ، حق را خانه نشین نمودند و اهل بیت رسول خدا هم رسالت خود را پی گرفتند ، او را به خاک سپردند و به خانه رفتند و برای حفظ وحدت و جلوگیری از خدای ناکرده انحراف و بلوا که میتوانست نهال نحیف و تازه شکوفه کرده اسلام را زیر پای اغتشاش نابود کند  ، سکوت کردند و سالهای طولانی را به این تکلیف عمل کردند و دم نزدند ، اما دشمنان که در همه حال چشم دیدن صاحبان حق و اولیای واقعی را نداشتند هر بار خانواده ما را تحت فشار گذاشتند ، مادرم از گریه بر حذر کردند ، پدرم را تحقیر نمودند ، خواستند تا سنت پیامبر را نابود کنند ، و این شد که قصد بی حرمتی و اهانت پیش گرفتند ، و در تمام این مدت که اهل بیت استخوان در گلو داشتند ، از هیچ عملی کوتاهی نکردند ، در چشمان علی که فاتح خیبر و مالک ذوالفقار بود به زهرا دخت رسول خدا و همسرش که عشق و امید زندگی حیدر بود بی ادبی کردند ، ذوافقاری که روزی در میدان جنگ هزاران نفر را به خاک می کشاند و هیچ ابر قهرمان و پهلوانی تاب مقاومت در برابر حتی سفیرش در آسمان را نداشت ، در نیام خود ماند و  علی نگاه کرد و سکوت کرد و هیچ نگفت ، در حالی که بعدها خودشان اعتراف کردند که اگر آن روز علی دست شمشیر می شد در جوبهای خیابان تمام شهر خون به جای آب جاری می شد ، اما مرد حق و اسطوره جنگاوری و دلاوری ،  مثال شگفت انگیز صبر بود ، و اما تلخ ترین بخش داستان متعلق به روزی است که مادرم به اتفاق حسن پسر بزرگتر که نوجوانی برای خودش بود و حسین که هنوز کودک به شمار می رفت ، طبق برنامه هر روز به مزار پیاکمبر رفتند ، موقع بازگشت در کوچه خاکی منتهی به خانه ،  آن دو نامرد که هرگز جهان به شقاوت و بی رحمی و بد دلی آن دو نخواهد دید راه بر مادر بستند ....

زینب سکوت کرد ، دهانش خشک شده بود ، ساعاتی طولانی از بست آب به روی کاروان حسین می گذشت و  تشنگی خیمه ها را آرام آرام در فشار بی طاقتی خود قرار میداد ، عباس اما چشمانش از غصب سرخ شده بود ، نوک پایش از خشم چنان به زمین نرم فشار می آورد ، که در همان جا چاله ای کوچک ایجاد شده بود ، زینب نفسی گرفت و ادامه داد :

-     داداشم چی بگم ؟ چطوری بگم ؟ اولی که خدا آتش دوزخ را دمی از او دور نگرداند ، به قصد تعدی و بی احترامی به سمت مادر مظلومان  حمله کرد ، حسن که برادر بزرگتر بود و در آن هنگامه خود را مسول حراست از ناموس و احترام مادر میدانست سینه سپر کرد ، و غرید :

-         چی میخوای نامرد ؟!

-     مادرم با دیدن هیکل درشت و هیبت ترسناک و حیوانی اولی ... هول برش داشته بود از احساس خطر نسبت پسران نا بالغش ، حسن را گرفت و به زور به پشت خود کشاند ، و گفت :

شما نامردان که بوئی از معرفت و مرام نبرده اید ، دلیلتان برای این بی حرمتی به بهانه فدک و بر علیه سلاله پیامبر... تنها کینه و خشم و عداوت باقی مانده از دوران جاهلیت است ، پدرانتان که به زور شمشیر و از ترس جان و مالشان شهادتین را ریاکارانه خواندند و این خشم فروخورده را به شما فرزندانشان منتقل کردند ، درگیری ما با شما بر سر سند فدک که نه میراث پدر که هدیه و یادگار او در زمان حیاتشان است ، آنقدر بی دلیل و مسخره است که مسلمان آگاه و عاقل میداند که پشت این غصب و خشم بی عنان چه انگیزه ای زشت و شیطانی است ، اما به رسم اخلاق پدرم و به نیابت از همسرم که ولی امر دلهای مسلمین است از شما میخواهم به خود آئید و تا دیر نشده عاقبت و آخرت خود را فدای این کینه قدیمی و متعصبانه جهل عرب نکنید ، حرفهای مادرم خون دومی را به جوش آورد ، چنان که دست به نیام شمشیر برد ، صورتش از شدت خشم سرخ شده بود ، اولی مانع شد . مادرم که خود را برای مجادله گفتاری آماده کرده بود هرگز نمی توانست حمله فیزیکی این نامردان نامحرم را تصور کند ، این را برایت بگویم عباس جان ! پوست صورت مادرم را زنان عرب به لطیف تر از برگ گل محمدی تشبیه کرده اند ، میدانی که این برگ نرمترین برگ گلهاست ، اما اگر همین را بر صورت نازنین مادرم می کشیدی ، جایش در پوست می ماند ، برادرم حسن متوجه قصد شوم و جسارت اولی شد ، خودش را به آنی جلو انداخت ، اما دیگر دیر شده بود ، ضربه سیلی این نامرد آنقدر کاری و محکم بود که حسن به گوشه کوچه پرت شد ، ضرب محکم سیلی  این شقی  به صورت مادرم اصابت کرد و بدن نحیفش تعادل از دست داد و با صورت به دیوار روبرو برخورد کرد ، و سیلی دوم را از آجرهای دیوار خورد و سپس روی زمین افتاد ، معجر کهنه و وصله دار و اما همیشه تمیز و پاکیزه اش خاکی شد ، برای مدتی روی زمین نشست ، تا بتواند سوی چشمانش که به سیاهی رفته بود بازگردد ، حسن گریه میکرد و در همان حال وسط کوچه مادر و فرزندان  به آغوش هم رفتند  ...و  آن دیگری شمشیر از نیان بیرون کشید ، مادرم معجر خاکی را به روی صورت فرزندان کشید و خود را برای شهادت آماده کرد ، و آن شقی با دسته شمشیر ، ضربه ای مهلک بر پهلوی فاطمه زهرا کوفت ...و صدای خفه او که از شدت درد گرفته و انگار از ته چاه بیرون می آمد ، فضای کوچه را گرفت :

- آخ ...!

 

عباس تمام این مدت به احترام خواهر و کلامش خون خونش را خورده بود که حرکتی انجام ندهد ، از بس با ناخن دست راست به کف دست چپش فشار آورده بود که پوست دست شکافته شده و خون بیرون می زد ، عباس نماد و آینه تمام قد و اصلا همه مفهموم غیرت است ، شنیدن این داستان برای او سخت است ، تا همینجا هم ادب بی حد و مرزش مانع شده بود  اما دیگر طاقت از دست داد و بر خاست ، رگ گردنش چنان متورم شده و می لرزید ، چشمانش یکپارچه کاسه خون شده بود ، دندان هایش روی هم فشار می آوردند  که زینب یک لحظه هول کرد نکند که همینجا عباس از شدت خشم و غیض کار دست خودش بدهد ، پاهایش را چنان به زمین فشار میداد که گوئی میخواست قلب زمین را بشکافد  ، وجودش قرار نداشت ، ممکن نبود بتواند آرامش از دست رفته را باز یابد ، رنگش پریده و فکها ی صورت قفل کرده بودند و جز صدای غرولند  غضبناکش هیچ کلامی شنیده نمی شد ، چشمان از حدقه بیرون زده و ابروان در هم گره خورده و نگاه خشمناکش را اگر همین حالا دشمن می دید از ترس قالب تهی میکرد ، دست به نیام شمشیر برد عباس !، به سرعت شمشیرش را بیرون کشید و به آسمان گرفت ، برق گزنده شمشیر همراه با تلولوی نگاه عباس صحرا  را مقهور خودش کرده بود ، عباس رو به خواهر کرد و بغض در گلو و از میدان دندان قروچه هایش غرید :

-     به روح پدرم سوگند ، اگر همین الان آقایم حکم جهاد میداد یک نفر از سی هزار نفر را مجال یک نفس اضافه نمی دادم ، دستانم بسته به فرمان سید جانم است ، اما خواهرم ! زینب جان ! انتقام مادرت را فردا ببین چطور از این لشگر هرزه و دریوزه خواهم ستاند ، یک نفرشان را زنده نخواهم گذاشت ، قبل از اینکه فرصت ترس و فرار بیابند کارشان را یکسره خواهم نمود ، اگر چه ذوالفقار پدر در دستانم نیست ، اما این بغض شکسته در روح زخمی ام کم از ان شمشیر دو دم که پیروزی و رستگاری اسلام  مدیون آن است ، نخواهد بود ...خواهی دید ...خواهرم ...خواهی دید ...! قول میدهم ...ببین برادرت فردا در میدان به انتقام بی حرمتی این اشقیا به مادرت و آن سیلی در آن کوچه چه معرکه ای را به پا می کند ...که جنازه گناهکار پدرانشان هم در گور بلرزد ...

زینب از این همه غیرت و شور و شجاعت غرق غرور بود ، برای برادر دعا کرد ، برای ام البنین مادرش هم دعای خاصه نمود ، و از خدا خواست ، این شیر زن که چنین پسران دلاور که عباس یل همه آنها و تمام ملت عرب است ، حاصل تربیت اوست ، با زنان بزرگ تاریخ همچون آسیه و مریم و بی بی فاطمه زهرا به قیامت محشور شود ، و تاکید نمود :

- فردا ...برادرم حسین جز تو عباس ! ...هیچ کسی را ندارد که به او تکیه کند ...!

 و بعد دوباره از عباس بیعت گرفت که فردا تا آخرین لحظه کنار برادر بماند واو را برای لحظه ای هم تنها نگذارد ، چون تا وقتی عباس سپهسالار لشگرکوچک امام ، پهلو به پهلوی او باشد ، حسین خیالش راحت و از هیچ خطری هراس ندارد ، و عباس مثل همیشه ، و اینبار با ذوق و شوق و علاقه و جانفشانی بیشتر تجدید بیعت نمود ، و زینب در پشت خیمه ، پیچید و رفت ، و عباس را با  افکار و احساسش که همچون آتشفشانی آماده به فوران و غریدن بود تنها گذاشت ، از این لحظه به بعد تمام افکار و طرحهای عباس به نحوه نبرد و چگونگی رویاروی با این لشگر ددمنش که فرزندان و نسل خائن ترین و جاهل ترین و نامردترین و قسی القلب ترین و در عین حال بزدل و نان به نرخ روز و منافع طلب ، تمام نسلهای بشر ، بود ...و هرگز تاریخ نمونه ای از تجمع این همه تنوع آدمهای رذل و قاتل و دزد و خیانت پیش و عهد شکن و متعصب کور و افراط گر بی اندازه و بی معنی نخواهد دید ، ...گذشت !

عباس هنوز درگیر خاطره نقل شده زینب است ، اشگ روی صورتش بند نمی آید ، این تصویر که بزرگ زن عالم که خاتون و بی بی دو عالم است ، اینگونه بیگناه و مظلوم در میان آن اولی ملعون و دیوار سخت سیلی می خورد ، و معجرش که هویت حجاب زن در همیشه زمان است به خاک کشیده می گردد ، خونش را به غلیان آورده بود ، مدام با خودش حرف میزد و برای اشقیا خط و نشان می کشید ، صدای یک پای غریبه از سمت جبهه دشمن ولی از فاصله خیلی دور شنیده شد ، کاملا مشخص بود که صاحب این گامهای لرزان و مردد ، سخت ترسیده و در هر قدمی که به جلوی می آید ، شکش برای بازگشتن دو چندان میشود ، اما با خودش مدام تکرار میکند برو جلو..نترس...برو...

در صد متری خیمه ایستاد ، دیگر قدم از قدم نمی تواند بر دارد ، از این جلوتر رفتن دل شیر می خواهد و سر داغ و زور پهلوانی و جسارت بی حساب ، که هیچ کدامش در وجود او نبود ،ریاکاری و فریب و نیرنگ هم خوب میدانست در این میدان کارائی ندارد ، صدای عمر ابن سعد که دوست اوست شنیده شد :

-     برو جلوتر مرد ! از اونجا که نمیشه با کسی حرف زد ..نترس...طوری نمیشه ...هنوز که حکم به نبرد نداده ایم ...تو که سفیر صلحی ..از چه میترسی ...؟

مرد ، سر برگرداند و دندانهای زرد و کثیفش را به هم سائید و با لحن تمسخر  جواب داد :

-     تو دیگر از شجاعت  حرف نزن ..چون آن  وقت مجبور میشوم جلوی  همه سربازانت  پته ات را بریزم رو آب ....اونی که مرا دنبالش فرستاده ای  ، یک سردار ساده نیست ...خودتم میدونی که از همین فاصله هم میتوتند ، تیر را به چله کمان بگذارد و درست وسط میان دو ابرویم را هدف بگیرد ...پس دیگه حرف مفت نزن ...اگه خودت خیلی جرات داری ...برگردم ..خودت بیا...، قاصد به مصاف شیر فرستاده ای و طعنه هم میزنی ؟

ابن سعد ، در برابر حرفهای شمرابن ذالجوشن که مردی وقیح و بی چاک و دهنی بود ، سکوت کرد ، و فهمید که اگر بخواهد ادامه بدهد این حرامزاده مادر به خطا که اصل و نصبش اسباب بی آبروی و حیثیت همکلامان و آشنایان و اینک همرزمانش است ، او را سنگ روی یخ می کند ، شمر که دهان ابن سعد فرمانده را مهر و موم کرده بود ، روی به سمت اردوگاه یاران حسین نمود ، و صدایش را بلند کرد که  یک جور عربده نخراشیده و تهوع آور بود ، شخصیت این مرد چنان آلوده و پلید و کثیف بود که هر کس با حضور او در کنار خودش احساس بی هویتی و بی وجودی می نمود ، اما همین آدم که رذالت و خوی وحشیگیرش شهره بود ، با همین اعمال وقیحانه و خشونتهای تهواع آور در نظام حکومتی اسم و رسمی بهم زده  و حالا به عنوان نماینده مخصوص  در جنگ حضور داشت ، یزید و ابن زیاد نمی خواستند که ماجرای حر تکرار شود ، تا روحیه لشگر بهم بریزد ، بنابراین شمر که هیچ صفت انسانی تا حالا از او گزارش نشده و تمام خوی و رفتار زننده اش حیوانی است ، بهترین انتخاب برای کنترل فرماندهی مثل ابن سعد بود که او خود البته مردی طعماع و بی ریشه و نصب ، و با گذشته ای بسیار ننگین  و بی حیثیت است...شمر جملاتش را با این مفهوم در خیمه های اباعبدالله ، عربده کشان ردیف کرد ، او عباس و برادرانش را مخاطب قرار دهد و خواست که از امیر شام ، امیر المونین خطابش می کنند ، یزید ابن معاویه سگ باز باده نوش  و حاکم کوفه ابن زیاد ، پیامی را به عباس برساند ، شمر از سمت مادری با عباس نسبت نزدیکی داشت و رسم هم قبیله گی حکم می کند که برای نجات فامیل نزدیک ، چاره ای اندیشید  ، وحالا شمر ، مثلا شفاهت عباس و برادرانش را نزد بوزینه باز عرب برده و آن ملعون بی صفت هم جان فامیل این زنازاده را به او بخشیده است ، از آن ماجراهای کثیف عمر و عاصی که روزی علی را گوشه نشین کرد و امشب ، عباس را نشانه رفته است ،  این باقی مانده لنجزارهای جهلات عرب خود را با نیک ترین مرد روزگار همخون و هم کیش دانسته است !!!، و خود میداند که این مکر ، قران به نیزه کردن نیست که یک مشت ابله را که با حفظ کردن قران و نماز خواندن فعلگی که همان حمالی عبادت است امر برایشان مشتبه شود و برای حرمت نگاه داشتن چند کاغذ پوسیده  به نام قران ، خود قران مسلم را بی سیرت کنند و به نیزه ببرند ، نه اینجا صفین است و نه این تعداد قلیل یاران حسین ، خوارج اند . اما از این مردک نگون بخت بد عاقبت که از بدبختی و دون سرنوشتی اش همین بس که جیره خوار شخصیت معلوم حالی چون یزید است ، بیش از ای توقع نیست .

مردک هوار چی ...عباس را خطاب کرد که به قصد اهدا امان نامه و گپ دوستانه آمده و نیت خیر دارد !!!

عباس پدرش علی است و در خاندان نبوت و ولایت بزرگ شده ، روزگار نباید برایش ساده و سهل بوده باشد ، این خانواده در طول حیات خود همواره زیر آماج سخت ترین شرایط و توطئه ها ، روزگار طی کرده است ، بزرگانش را غریبانه و مظلومانه به شهادت رسانده اند ، شهادت علی در محراب ، سپس شهادت غم انگیز و واقعا مظلومانه امام حسن و آن اقدام شنیع که جسد را در میدان تیرباران کردند ، ماجرای عاشورا که عباس علمدار آنست و بسیار مصائب و دردها که این خانوارده  بر خود دید و سپر بلای اسلام شد ، عباس از آغاز کودکی و نوجوانی و جوانی همواره در کنار پدر و بعد برادرانش ایستاده بود ، حضور ممتد و موثر در جنگهائی که پدر فرماندهی را بر عهده داشت و بسیار وقایع دیگر که هر کدام میتواند تحمل پذیری یک مرد قدرتمند را به چالش بکشد و عباس اما صبورانه تاب آورد و بر عهد خود ماند ، اما در این لحظه و این ماجرا...  برای او  دردناک ترین مرحله است  ،  برای اولین بار در طول زندگیش خود را از میدان دور کرد ، چنان شرمنده و خجل شد که به پشت خیمه ها رفت و خود را از دید همه پنهان کرد ، در حالی که شانه هایش زیر هق هق گریه ، آوار شده بود ، با خدای خود زمزم میکرد :

-         خدایا ! دیگر تاب تحمل ندارم ، همین الان نفسم را در سینه ام حبس کن ، چون نمی دانم با چه روئی به صورت برادر نگاه کنم ...

شمر همچنان بیشرمانه عباس و برادرانش را خطاب میکرد ، و عباس هم خود را درگوشه ای پنهان کرده گوشهایش را با  دستانش پوشانده و فقط می گریست ، ( خواننده عزیز – این لحظات را ساده عبور نکن –  حرف ...حرف عباس است ! ، خدای ادب و شرم و عشق به حسین ، به زوایای نادیده  بیاندیش ،  در ذهنت تصور کن ... فکر کن ! میتوانی حال عباس را بفهمی ؟ ویژگیهای او را یکبار دیگر مرور کن . قهرمانی – قدرت – پهلوانی مشهور – حیا و شرمی مقدس- عشق به برادر – اهل عبادت و دست یافته به طریقت واقعی – تمام علوم را از زبان پدر به ارث برده ...و...مردی اینگونه حالا در مقابل این مردک که هرگز جهان به پلیدی او ندیده –  او  حیثیت و شخصیت قمر بنی هاشم را  در برابر نگاه زینب و برادر و یاران ، به چالش کشیده است ... عباس خیلی مرد بود و تحمل داشت  و توکلش عمیق و ژرف بود که در همانجا از شدت شرم جان به جان آفرین تسلیم نکرد – اما در همان لحظات مرگ را چندین بار تجربه کرده است )

امام از زینب  سراغ عباس را می گیرد ، خواهر که حال نزار برادرش عباس را میداند ، تنها راه را برخورد خود حسین با عباس میداند ،

عباس در دنیای تلخ خود غرق شده بود که دست معجزه که گرمایش هر آشوب و طوفانی در درونی را نرم می کند روی شانه عباس نشست ،  با دیدن برادر سرش را پائین انداخت و از خدا خواست هم اینک زمین دهان باز کند تا او را فرو دهد ..امام حسین با مهربانی گفت :

-     برادرم ! عباسم ! سپهسالارم ! چرا جواب این مرد را نمی دهی ؟ در خانواده ما رسم نیست وقتی کسی صدایمان می کند ، روی از او بر گیریم !

( روزی امام صادق در نمیه شبی از کوچه ای می گذشت ، مردی که مست بود و دهانش بوی خمر می داد در مقابل امام قرار گرفت و او را شناخت ، چنان شرمنده شد که وقتی از کنار امام می گذشت رویش را  به سمت دیورا گرفت تا هم شناخته نشود و هم بوی حرام مشام مولا را آزرده نسازد . امام مرد را به نام صدا کرد ، مرد خجالت زده برگشت ، امام فرمود : یادتان باشد در هیچ وقت و هیچ حالی رویتان را از من بر نگردانید !!! )

-     ( عباس صدایش انگار از چاه بیرون می آمد ) چه بگویم به این مرد چاله دهان ، گزافه گو!... که جسارتش ، مرا وا میدارد که بروم و با اولین ضربه سر از تن اش بردارم ..

 

شهید ! : قسمت سوم - یک تراژدی( کابوسی دست رویائی را گرفت و رفت ...! ) پست3

-  ( حسین لخندی میزند و دستی به نوازش به گیسوان بلند و مواج برادر می کشد ) این رسم ما نیست برادر ! هر کس ما را خطاب کند ، جوابش میدهیم ، برو ببین چه می گوید ، جواب سلامش را بده ، و برگرد ...این هیچ چیز از ارزش تو برایم کم نمی کند ...برو برادرم ...برو ...

عباس در حالی که از خشم می لرزید به سراغ شمر رفت ، شمر امان نامه ای را به او داد که شامل او و برادرانش می شد ، عباس در حالی که تمام تنش در زلزله غیض و خشم می لرزید ، به سرعت امان نامه را پاره کرد ، مکثی نمود ، قطره اشگی در گوشه چشمش جمع شده بود ، و بعد با عتاب و قاطعیت فریاد زد :

-  در جائی و زمانی که فرزند رسول خدا ! آقای من ! امان نداشته نباشد و آن وقت من بی مقدار امان بگیرم ؟! ، دیگر جائی برای زندگی نیست ، اگر آقای من فرمان جهاد داده بود ، یک لحظه اجازه زنده بودن به تو نامرد را نمی دادم و با ضرب شمشیر سر پر از گناهت را از تن پلید و منحوست جدا میکردم ..برو..از جلوی چشمانم دور شو...

( این حرف من امپراطور است که عمری شیفته معرفت و مردانگی عباس بودم ، می گویم : ای کاش عباس آن لحظه این حرف را عملی میکرد و سر از تن آن حیوان آدم نما بر میداشت ، آن وقت در ظهر همان روز ماجرای تکان دهنده و هولناک چاله که هرگز از خاطره طبیعت و هستی پاک نمی شود ، اتفاق نمی افتاد ، ای کاش عباس ! یک لحظه آن ضرب شمشیرت امان از این شقوات پیشه رذل می گرفت ...این کاش و هزاران چون این ، حسرتی به دلم میزند که تارو پوردم را می سوزاند )

زمانی که عباس با غم و حرص به خیمه بازگشت ، زینب مقابلش آمد و گفت :

-  شنیده ام امان نامه را پاره کرده ای ؟ از تو جز این توقع نمی رفت ...اما الان برای تشکر از تو نیامده ام ...آمده ام برای بار دوم  بگویم ...که عباسم ! قربان عضب حیدریت ! قربان آن غیرت بی مانندت ..! نکند خدای ناکرده حسین را در این صحرا تنها بگذاری ...حسین غریبه ...حسین مظلومه ...اون تو جز کسی رو نداره...من میدونم که تو چه دلاوری هستی ...اما برادرم دلم شور میزند ..چه کنم ؟...

و اشگ مجال ادامه حرف را بر زینب بست ، عباس دیگر برای تمام ظرفیتش در این چند ساعت فشار روحی و عاطفی و حسی را تجربه کرده و این تیر خلاص او بود ، با قدمهای استوار و محکم به سمت خیمه ها رفت ، برادرانش را جمع کرد ، با خشم و غیرت شمشیر از نیام بیرون کشید و مقابل خود و آنان گرفت و قاطع و محکم فرمان داد :

- امروز روز بنی هاشم و پسران ام البنین است ، میان ما و این دریوزگان تنها این شمشیر داوری خواهد کرد ...هیچکدام از ما زنده نخواهد ماند و این نویدی است که مولایمان ساعتی پیش داد ...ما خون علی در رگانمان می جوشد ..و فرزند علی پاسدار و حامی و جانفشان حسین است !...یادتان باشد که تا شما زنده اید ، هیچ گزندی و خاری به برادرمان حسین و اهل بیبتش نخواهد رفت ، این دشمن ظالم و بی حیا باید از نعش تکه تکه شده ما عبور کند تا بتواند دستش به پر خیمه زینب برسد ،

برادران همه با عهد کردند ، و هر کس به خیمه خود رفت ، اما عباس هنوز بیرون خیمه ها ایستاده بود ، در عمق چشمان زیبا و درخشنده او برقی از یک حس جدید ، امیدی نوع ، و نگاهی بدیع دیده می شد ...

***

دل بی تاب زینب اما قرار ندارد ، همه آشوب است مثل سیر و سرکه می جوشد ، رابطه زینب و حسین فراتر از یک عشق غریزی میان خواهر برادر است ، از همان کودکی چیزی میان دو جریان داشت که تعریف ناشدنی بود ، جدا کردن این دو از هم محال است ، زینب به عشق حسین تمام این روزهای سخت راطی کرده بود و برادر نیز با تکیه بر وسعت بیکران مهر خواهر زورق اندوه و دردهایش را از این دریای متلاطم تقدیر عبور داده بود ، در سخت ترین روزها و خوش  ترین وقتها آنها غمهایشان تقسیم کرده بودند ، همه ایم مدت طولانی را با هم گریستند و با هم لبخند زدند ، در همه این دوران نشد روزی که زینب قبل از سیر شدن برادر دست به سفره ببرد ، و ماجرای عقد او با عبدالله و شرط میان عقدش هم که موید این رابطه ماورء طبیعی است ، زینب بعد از مدتها که عبدالله خواستگاری کرده بود سرانجام به رضایت داد به این شرط که عبدالله عهد و پیمان ببندد که هرگز باعث دور ماندن او از برادرش نباشد ، هر جا حسین برود زینب هم در کنار باش ، بی هیچ قیدی ! ، و عبدالله که مردی فرهیخته و عاشق خاندان عصمت و طهارت بود با طیب خاطر رضایت داد و تا آخر هم پای عهدش ایستاد ، دلیل این رابطه عاطفی نادر جهت انجام یک رسالت استثنائی است که تاریخ اسلام را دستخوش تغییر کرد  ، بی وجود این عشق رسالت عاشورا به سر منزل مقصود نمی رسید ، این نهضت بی همتا ...بر دوشهای عاشقانه این برادر و خواهر سنگینی میکرد ، زینب تحمل غمهای برادر را نداشت ، با کوچکترین غم برادر به هم می ریخت و تعادلش را از دست می داد و تا رفع آن دل عاشقش آرام نمی گرفت ، جان و نفس زینب به دل حسین بسته است ، برای همین او نمی تواند در خیمه اش برای لختی هم که شده آرام بگیرد ، دلشوره ..نگرانی فزاینده ...پیش بینی حوادث تلخ فردا ...تنهائی غم انگیز برادر در این وقعیت مظلومانه ، یادآوری  ظلم و جفائی که  تاریخ  بر همه اعضای خانواده اش نمود ،  به خاطر آوردن تمام گوشه و کنایه های پیامبر و پدرش علی و مادرش زهرا که  هر کدام به نوعی و روشی در مناسباتهای مختلف وقوع  این روزها را هشدار داده و حتی بارها اشگ ریخته و دل سوزانده بودند ، اینها همه ... این زن را که  یاقوت نجابت و نگین درخشان روزگار است ، وا میداشت که اینگونه اضطراب و هیجان تمام وجودش را در ید خود گیرند ...مقابل خیمه برادر که رسید . مکث کرد ...نفسش به شماره افتاده بود ، هیجان دیدار برادر را داشت  ، صدای سائیدن سنگ زبر روی تیغه شمشیر با نجواهای زمزمه گونه برادر در هم آمیخته بود ، زینب آرام پر چادر را کنار زد و وارد خیمه شد ، حسین در گوشه خیمه نشسته و شمشیرش را به آغوش داشت و آرام آرام سنگ را روی آن می کشید تا لبه تیز و بران شود ، درهمان حال گوئی نگاهش نه به گوشه چادر که به دورترین روزهای عمرش در گذشته خیره باشد ، چنان در خود بود که حضور خواهر را نفهمید ، زینب اما همانجا ایستاد و به تماشای رفتار برادر نشست ، حسین در همان حال که شمشیر را تیز برای نبرد تیز میکرد ، اشعاری را ...زیر لب میخواند :

اف برتو ای روزگار ...

چه کردی تو با سرنوشت من ...

تمام عزیزانم رفتند ...

جدم رفت ...

مادرم رفت...

پدرم رفت...

برادرم رفت...

دوستانم را از من گرفتی ...

اف بر تو ای چرخ بد مرام تقدیر ...

که اینگونه با من رفتار کردی ...

و من را تا این حد تنها گذاشتی...

زینب با شنیدن این اشعار سوزان ، جانش به آتش کشیده شد ، اختیار از کف داد ، بر زمین افتاد و مویه های دردناکش تمام خیمه را گرفت ... به شدت به خود لطمه میزد ، چنان که صورتش خونین شد و لبانش پاره شد ، گریه و ناله اش تمامی نداشت و حسین را به یاد گریه های شبانه و روزانه ماد انداخت ! ، حسین با دیدن حال خواهر به سمتش رفت  او را از لطمه زدن به خود مانع شد و آرام زیر گوشش گفت :

-  الهی فدایت شوم ..! اینطور خودت را نزن خواهرم ... فردا تو را به اندازه کافی کتک خواهند زد ! مصیبت تو آنقدر عظیم خواهد بود که باید نیرویت را برای آن محفوظ کنی ...گمشدن  بچه های تشنه و مجروح در صحرا ...دیدم سرهای بریده تمام عزیزانت بر بام نیزه ها ...اسارت و حقارت و دردهای ناگفتنی ...تازیانه ها در راه است ... برای  از حال رفتن  زود است خواهرم ...!

و اشگ صورت اباعبدالله را در هاله ای از نورانیت مقدس فرو برد ، زینب با همان حال نزار که نزدیک به بیهوشی بود ، از برادر میخواست که او را راهنمائی کند که چگونه از پس این آزمایش بزرگ سربلند بیرون آید ، و حسین با لبخند و مهربانی که هر دل دردمندی را آرام بخش بود ، خواهر را توصیه به صبر جمیل و توکل به خدا و رضایت دادن به رضای حق ، و دفاع از شرف و آبروی دین در هر حال ، مقدم دانستن آبروی دین بر آبروی خود ، ...نمود .

زینب کمی آرام شد ، اما به عاقبت این حوادث بیمناک بود ، خواهر و برادر به درد دل پرداختند .

در همین حین حنظله ابن سعد که از یاران شیفته و عاشق و شیدای  امام محسوب می شد ، جهت مراقبت و احتیاط از جان امام در اطراف خیمه امام نگهابانی و پرسه میزد ...  علی رغم اینکه وظیفه ای به او واگذار نشده بود اما همه وجودش نگران بود به هیمن خاطر سایه به سایه ، تمام مدت دنبال امام بود تا اگر خدای ناکرده خطری جان معشوق را تهدید کرد ، او خود را سپر بلا  کند ،  در حین پاسداری از خیمه بی اختیار شنید که زینب با شک و دو دلی از حسین می پرسید :

-  برادر جان ! با همه این حرفها ...آیا شما از این یاران و اصحابت اطمینان داری ؟!  فردا در میدان جنگ پشتت را خالی نکنند و  خدای ناکرده تو را تحویل این اشقیا بدهند ؟!... آن هنگام من چه کنم ؟ شما چطور از وفاداری این مردان اطمینان حاصل کردید ؟ در حالی در همین چند ساله امثال همین اینان با پدرم و برادرم و همین مسلم ابن عقیل کاری کردند که جای هیچ عهد و قراری را معتبر نمی شود شناخت ، خاطره صفین که را که هنوز از یاد نبرده اید ؟! من می ترسم برادر ... میترسم اینان همان کنند که اشعث کندی با پدرمان و برادرمان کرد ...

امام لبخندی زد و پاسخ داد :

-  خواهرم یارانی من دارم که هیچ پیامبر و یا رهبر بزرگی نمونه اشان را نداشته است ، اینها چشم و چراغ خانه دل ما هستند ...من همه اینها را تک تک آزمایش کرده ام ...اینها عاشق ما هستند و برای راهی که انتخاب کرده اند جانشان بی ارزش ترین هدیه است ، خیالت راحت باشد من به آنها باور دارم ...خیانت در دل شیدایشان راهی ندارد ...

حنظله ابن سعد با شنیدن سوال زینب و پاسخ حسین ، سراسیمه به سمت خیمه اصحاب رفت و در حالی به سر رویش می کوبید و گریه می نمود ، حبیب ابن مظاهر را که پیر و در حقیقت بزرگ آن جمع بود و در میان اصحاب و بنی هاشم از احترام و توجه برخوردار بود ، صدا میزد ، حبیب هراسان به همراه دیگر یاران حنظله ابن سعد را دوره کردند ، و پرسیدند چه شده و چه خبر است ؟

حنظله، روی زمین نشست و مشتی خاک بر داشت و بر سر خود ریخت و با ناله و ندبه گفت :

-  بیچاره شدیم حبیب ! خانم ! بی بی دو عالم... هنوز دلش از ما مطمئن نیست ..با گوشهای خودم شنیدم که با تردید و شک به امام و آقایمان گفت : من میترسم این اصحاب تو را تنها بگذارند و خیانت کرده و دست بسته تحویل دشمن بدهند ...

سکوت هولناکی در میان اصحاب افتاد ، حبیب در حالی که بغض در گلویش منفجر شده بود ، یاران را یک به یک به نام صدا زد :

- سعيد بن عبدالله حنفي !... نافع بن هلال بن نافع بن جمل ! ( اگر عمری باشد ، و توفیقی ، روزی مفصل در باره این مرد حرف خواهم زد ، و بی شک زیباترین چیزی خواهد بود که تا به حال از منظومه عاشورا و تاریخ مقاتل تا کنون خوانده اید ، این را به شرافتم سگوند میخورم ...به شرافتم ...! )... عبدالله و عبدالرحمن غفاريان !  ... شوذب و عابس ! ( عاشقی یگانه ، مجنون دوران خود بود ، همیشه این سوال را داشته ام که چرا نظامی گنجوی این داستان عاشقانه را راویت نکرد و سراغ مجنون و فرهاد و خسرو را گرفت ...مردی اینگونه عاشق در شرایطی قرار گرفت که عشقی برتر را دید و لمس کرد و آن حماسه بی نمونه را ساخت ،...تنها پاسخی که نظامی گنجوی ! میتواند داشته باشد این است که : ترسیدم نتوانم از پس روایتش بر آیم ... یعنی روزی میرسد که فرصت بازگوئی داستان او را هم داشته باشم )  ... ابي اشعثاء‌ البهدلي الكندي ! ... جَون مولي ! ... عمروبن قرظه بن كعب انصاري خزرجي !( وای ...وای ...وای ...آخر نمی دانید که این نام با من چه می کند ؟ ، نمی دانید که ...نمی دانید ...) ... سويد بن عمرو بن ابي المطاع الحثعمي ! و ........

یاران دور حبیب حلقه زدند ، بعد از شنیدن حرفهای این پیرمرد استثنائی ، همگی بر آشفته و غصه دار شدند ، اشگها ریختند و مویه ها نمودند ..و سپس حبیب در حالی که بر سر می کوفت و با صدای بلند ناله و گلایه می کرد  به سمت خیمه امام راهی شد و  اصحاب هم به تبعیت از او دور خیمه حسین حلقه زدند ، حبیب با صدای بلند رو به سمت یاران دل شکسته ، خطاب کرد  :

-  خاک خفت و ذلت بر سر ما که دخت پیامبر و خانم و خاتون دل ما که شفاهت  آخرتمان نزد اوست هنوز از ما یقین ندارد و دلش محکم نشده ، خدایا همه ما  را همین لحظه با آتش غضب و قهرت خاکستر کن که تحمل این رسوائی و درد را نداریم ، ای وای بر ما که چه مردان ضعیف و بی سعادتی هستیم که نتوانستیم دل دختر علی  را از بعیت و وفاداری خودمان مطمئن کنیم   ...مرگ بر این زندگی ارج و قرب دارد ...( آنگاه رو به خیمه حسین که زینب در آن بود ، کرد و بغض آلود ادامه داد ) :

اما شما ...خانم جان ! این را بدانید تا وقتی یک نفر از این اصحاب نفس در سینه دارد هیچ نامردی دستش به پر چادر شما نخواهد رسید ، و تا وقتی یک نفر از این جماعت زنده است ، هیچ کس از بنی هاشم در میدان نبرد حاضر نخواهد شد، اوف بر ما و لعنت ابدی خداوند نصیب خود و نسلمان که در حضور ما خون از دماغ یکی از جوانان بنی هاشم بیاید ، ما فدائیان شما و خانواده ای شما هستیم ، ناموس شما ناموس اسلام و خداست .

ما همه افتخار زندگیمان حراست از به آبروی شماست ...

حبیب سکوت کرد و اصحاب گریه امانشان را برید ، حسین نگاهی به خواهر کرد و لبخندی زد و گفت :

-    دیدی گفتم خواهر ؟! ..حالا خیالت راحت شد ؟! بلند شو ...برو خواهرم دلشون را به دست بیاور و دلداریشان بده ..بلند شو...یا الله ..!

زینب در حالی که اشگ در صورتش طغیان میکرد به میان اصحاب رفت ، آنان به احترام عقیله بنی هاشم سر به زیر افکندند و به ادب ایستاده و سکوت کرده اند ، زینب نگاهی از سر تشکر و مهربانی انداخت و به همین جمله بسنده  کرد :

- مردان مومن و وفادار به سنت و راه نبوی ! دستتان  درد نکند...اجر شما را انشاءالله مادرم با دستهای سراسر مهر و محبتش خواهد داد ...و او خود از شما شخصا قدردانی خواهد نمود ...برادرم حسین نور دیدگان مادرم بود ...

زینب با دلی آرام راهی خیمه شد ، تا این چند ساعت باقی مانده را با خدای خود خلوت کند ، اصحاب هم که از نوید بی بی  چشمانش برق میزد ، سرمست از خوشحالی و مست غرور بودند ، و از همین لحظه  کشمکش و حتی گاهی دعوا و درگیری عاشقانه  برای حضور زودتر در میدان جنگ و  رسیدن به لقا الله آغاز شد ، حالا دیگر این مردان خوشبخت ترین مردان عالم بودند ، هر کس این جماعت را می دید باور نمی کرد که قرار است این جمع هفتاد و چند نفره با کمترین  سلاح و تجهیزات نظامی به جنگ لشگر سی هزار نفره ای برود که  تا دندان مسلح است !!! انگار که قرار است به زودی در یک جشن بسیار شاد و مفرح حضور داشته باشند ، برای همین از این لحظه با توجه سنگینی سایه عطش در کل اردوگاه ، لبخند و شوخی و مزاح از لبان آنان محو نشد ...

مکن ای صبح طلوع !..مکن ای صبح طلوع ! ...مکن ای صبح طلوع !

 

" پارادو "

پرده دوم : وای ...! حسین کشته شد !

 

سحر که آمد و روز خود را در پهنه دشت ولو کرد ... تا آخرین شعاع آفتاب که در غروب شرمنده و غمزده خودش را پنهان نمود ، روزی به سر آمد که هرگز نمونه اش در پهنه گیتی دیده نشد...یقین دارم به این حرف ! و به یک حرفش هم نمی توانم تردید کنم ، که : خورشید قبل از آنکه آفتاب را برای کربلا بیاورد ، تمام شب گذشته را به ندبه و ناله و زاری در درگاه خالق گذراند ، تا مگر خالق رخصت دهد که خورشید عالمتاب در چنین روزی در آسمان حاضر نباشد و پرتوی آن بر چنین حادثه ای نتابد ! هزار زاری مخلوق در برابر اراده خالق کار به جائی نخواهد برد ، خدای منان و قهار طالب خون حسین و یارانش بود و حادثه عاشورا اجتناب ناپذیر به نظر میرسد ، روایات مستند و معتبر فراوانی در خصوص اکراه  مظاهر طبیعت برای حضور در این معرکه و همچنین درخواستشان برای یاری به حسین ، نقل شده است ، در آن هنگامه تمام مخلوقات زمینی و آفریده های آسمانی عاجزانه خود را به دامن یزدان  آویختند تا مانع از حوادث این روز دردناک باشند ، تراژدی عظیمی که هرگز از خاطر هستی محو نخواهد نشد ، اما دو چیز بر وقوع عاشورا اصرار داشت ، اولین اراده مطلق خدا که اجل است بر تمام اینها و دوم خود حسین که همه وجود و فطرت و ماهیتش در گروی رضایت حق است ، او عاشورا را انتخاب کرد و به سمتش رفت و تا آخرین لحظه اش هم ایستاد ، تا به عشق بی نهایت خود به پروردگار یکتا وفادار بماند ،

خورشید آن روز دیرتر از همیشه خود ...به جایگاهش در آسمان جلوس کرد ، شاهدان گفته اند که خورشید  کم سو و تیره و عبوس بود و هر چه از روز می گذشت نورش تارتر و کدرتر به نظر می آمد تا اینکه در وقت غروب کاملا خورشید از روی زمین رو گرفت ، آسمان خاکستری و تیره و داغدار بود ، و در فلق سرخی خونینی دیده می شد ، این حالت آسمان هرگز تکرار نشد !

خاک و سنگ ریزها رنگشان را از دست دادند ، از زیر تخته های سنگ  خون بیرون می زد ، در چشم انداز کلی... تمام صورت کربلا به رنگ سرخ بود ،

مسلم است که طبیعت همیشه در برابر حوادث و رویدادها از خود واکنش نشان می دهد ، و یکسره صدا و آهنگ کلامش بر فضای زندگی معلق است ، اما اینبار این بازتاب چنان فریاد گونه و پر حجم بود که این نشانه ها را از خود بر جای گذارد ،

قبل از درگیری و جنگ ، فوجی عظیم از فرشتگان مسلح به محضر خداوند شتافتند و اجازه دخالت در این ماجرا و همیاری فرزند رسول الله را خواستند ،  خداوند رضایت خود را منوط به رضایت حسین کرد  ، نماینده این فرشتگان از حسین تقاضا نمود که رخصت دهد ، اما امام به همان هفتاد و دو یار وفادار خود که بهترین سربازان تمام ادوار تاریخ بودند ، بسنده نمود ، این  روایات اگر هم رنگ افسانه به خود گرفته باشند ، کنایه از گلایه و نارضایتی تمام جهان از وجود چنین واقعه هولناکی است ، این گونه ماجرها خارج از صحت و سقم حقیقی اشان گویای یک واقعیت دیگر هستند ، که وجه نمادین آن مهم تر از منطق اجرائی آن است . ضمن اینکه این برای بار اول نبود که طبیعت قصد داشت در روند اتفاقات دخالت کند ، قبل تر هم به  یکتای واحد ، در قالب عقوبت الهی بندگان عاصی و معصیت کارش را تنبیه کرده بود ، که کتب آسمانی از این داستانها که همگی هم در کلیت به هم شبیه هستند نقل کرده اند ، و اخیرا دانش و تلاش بشر برای نقب زدن به گذشته های دور به آثار آن رسیده است ، کشف کشتی نوح و آثار به جا مانده از اصحاب کهف و چند مورد دیگر از این دسته اند ، اما اینبار قدرت بی حد و حصر طبیعت خشمگین در برابر عزم خالقش سکوت کرد ، و این آغاز دورانی بود که دیگر هرگز مشیت مهربان و قهار مطلق بر پاداش و مجازات مستقیم و بی درنگ قرار نگرفت ، شکی نیست اگر مثلا در دوره ای رفت و آمد مکرر در میان انسانها که امری بدیهی و پذیرفته شده بود ، چنین بی حرمتی به وجدان و ضمیر ملکوتی انسانی میشد ، سنگ روی سنگ قرار نمی یافت و جهان یکسره در دل آتش غضب می سوخت و خاکسترش هم باقی نمی ماند ، اما جامعه انسانی قدم در مسیر پیشرفت و تعالی گذارده بود ، انسان به درجه ای از بلوغ فکری و روحی رسید که دیگر نیازی به حضور بی واسطه خدا که به وسیله رسولانش انجام میشد ، نبود ، فلسفه و حکمت ختم رسل بودن پیامبر ما ، یکی از تبعات آن است ، و این فقط محدود به  آدمیان نمی شود ، بل تمام عناصر تشکیل دهنده عالم فیزیک که همواره در حرکت و رشد و پیشرفت هستند نیز به چنان بلوغی رسیده اند که خود مختاریشان را اعلام کرده اند ، زمانه ای که ما وارث آنیم که نقطه آغازش از مبعث رسول اکرم است ، حد و اندازه اختیار انسانها قابل مقایسه با دوران پیشین نیست ، در این دوران دیگر نماز باران و عصای موسی و دم مسیحائی و شق القمر ، ابزار ارشاد و نماد نشانه های قدرت برتر خداوند نیست ، تعقل و خرد آدمی به درجه ای از بالندگی رسیده است که نحوه ارتباطش هم با آسمان متغییر شده ، نگاه کنید به تاریخ همین چهارده قرن پیش ، هر چه زمان به پیش تر می رود ، کمتر از معجزات شگفتی ساز و یا کراماتی که عالم را به حیرت اندازد دیده میشود ، عده ای شاید این را دور شدن مداوم و سیر قهقرائی نوع بشر تفسیر کنند ، اما حقیقت و حکمت خدا به درو از این است که مقدر به نزول جهان هستی که هوشمند و مختار است ، نماید ... زبان گفتاری و شکل ایجاد دیالوگ میان مخلوق و خالق متحول شده و همچنان نیز بسته به رشد و پیشرفت ، متغییر خواهد شد ، و این حتی در نوع رابطه میان قدرت شیطانی و نیروهای جهنمی با بندگان فریب خورده خود صادق است ، نگاه کنید به بندگان ابلیس که در همین زمان چگونه پوست انداختند و با شمایل تازه به تاخت و تاز و جنایات مشغولند ، زمانی دراز است که شیطان خود راسا برای معامله به گمراهان تجسم پیدا نمی کند ، گذشت دوره ای که ابلیس با ظاهر و هیبت خویش به ملاقات امثال دکتر فاستوس می رفت و روحش را می خرید و در عوض ثروتهای مادی و فانی را تقدیم می نمود ، در این زمانه ، آدمها خود می توانند نشانه محض خدا باشند و یا تجسم عینی شیطان که رفتار و کردار پلیدشان  ، ابلیس نابکار را هم متحیر و ذوق زده می کند ،

شهادت با معنای اصیل و ماهیت مستقل خود در این دوران شکل گرفت و همچنان به رشد و نموی خود ادامه داد ، حسین که سالار شهیدان لقب گرفت اولین شهید با تعریف جدید و قالب تازه است و کربلا و داستان عاشورا نیز فصل اول کتاب منور و همواره درخشان شهیدان است ،

برای همین کار حسین و یارانش که باید برای نسلهای پس از خود الگو و سرمشق باشند ، سخت تر و دشوارتر است ، حسین باید تعریفی از شهید ارائه می داد که شاید تا پایان جهان پایدار بماند و نسلهای بعدی با معیار و مقایسه آن بتوانند ، راه خویش را به سمت صراط حقانیت بی شریک ، هدایت کنند ، درک این موضوع اصلا سخت نیست آ کافی است به حوادث و اتفاقهائی که شهیدان آن زمان رقم زدند نگاهی کنید و بعد بیائید آنها را با عاشورا و امثال آن که تا امروز روی داده مقایسه نمائید ،

توجه به یک نکته ضروری است ، راویان و مورخان و یا به قول امروزیها ، خبرنگاران و گزارش نویسان  این اتفاق ، عمدتا از سوی اشقیا و لشگر و سپاه خصم است ، اگر چه بعدها عاشقان شیعه و دل سوختگان و همیشه ماتم گرفتگان عزای حسینی بودند که این  گزارشات را جمع آوری نموده و به عنوان مقاتل در اختیار عاشقان گذاشتند ، اما همه این ماجرها از نگاه ددمنشانه و ظالمانه دشمن گفته و اعتراف شده است ، با آنکه آنچه امروز در اختیار ماست در ذکر جزئیات هم دقیق بوده و حتی با وجود تکثر ناقلان با هم قرابت و همخوانی دارند ، اما نمی تواند در بر گیرنده تمام ماجرا  باشد ، نکات و اتفاقاتی هست که آن روایان در صورت مشاهده هم از دیدن و درکش عاجز بوده اند ، شخصا اعتقاد دارم آنچه امروز ما به عنوان مقتل در اختیار داریم بی توجه به تحریفات و دروغها و اغراقهای بی پایه و اساس ، در خوشبینانه ترین نگاه ، فقط بخش کوچکی از اصل حادثه است ، شکی نیست که تمام و کمال داستان مستند و واقعی عاشورا در حافظه تاریخ ( نه این کتابهای قطور که یا به فرمان فاتحان و یا تحت تاثیر غاصبان و هول و هراس از ظالمان بی رحم توسط قلم به مزدان نوشته شده و ذهن ساده و تنبل آدم بی سواد تمامش را بی هیچ تامل و دقتی باور می کند ، غرض از تاریخ نانوشته و اما ضبط شده در دل طبیعت است ) ثبت و ظبط شده است ، که باید روزی کشف و اعلام شود ... محققان و دانشمندان خصوصا در باره سرند کردن این کاغذ نوشتهای کاذبانه و سپس جستجو و تلاش و بر ملا کرده رازهای گذشته کم کاری و یا شاید هم اهمال و سهل انگاری نموده اند ، روزی اگر این امر در باره حادثه عاشورا محقق شود و کلیات به همراه جزئیات آن منتشر و آشکار شود ، شک ندارم که همه عالم در بهت و ماتم و اندوهی فرو خواهند رفت که شاید سالها وقت ببرد که لباس عزا از تن گیرند ،  دقت کنید :

شیعه به گوشه ای از این درد عظیم پی برد و هزار و چهار صد سال است که لباس سیاه از تن دور نکرد ، و نوادگان آن دلیر مردان که نسل رسول خدا هستند برای همه عمرشان دستار سیاه به سر بستند ، و زنان که نماد احساس بشری و تجلی عاطفه در جهان به شمار می روند ، معجر سیاه را بر سر گرفتند ، به راستی وای به حال بشر اگر روزی رازهای عاشورا را دریابد ، عده ای کثیر از شدت ماتم بی توصیف و بی انتها ... قالب تهی خواهند کرد و جسم و روانشان تحمل  یک نفس این تراژدی را نخواهد داشت ،

نمی دانم شاید حکمت خدای کریم و لطیف ، بر این جهل قرار گرفته است ؟ اما خدای دانا نوید داده است که تمام اسرار نهفته در جهان روزی به امرش دهان باز می کنند و از خود خواهند گفت ، روزی که نوبت عاشورا است ، وای بر بینندگان و شنوندگانش ...خدای خود صبر جمیل عطایشان کنند ،

***

 چند ساعتی از نبرد و جنگ تن به تن می گذرد ، دلاوران به نوبت در کارزار حاضر شدند... رجز خواندند ، از کنیه و خانواده و اصل و نسب خود گفتند ، مراتب ارادت و عشق خود را به آرمانهای مولایشان فریاد کردند و شمشیر کشیدند و نبردی جانانه را نمایش دادند و سپس کشته راه حسینی لقب گرفتند .

 عباس هر لحظه اش که گذشته است ، با حسرت اشگش در آمیخت و روی گونه هایش لغزید و فرو ریخت و به بطن خاک کربلا حک شد ، تا روز محشر این قطره قطره اشگ مرد مردان قبلیه و خاندان بنی هاشم سر بردارند و ناگفته های دل ریش ریش عباس را بازگویند ، تا صحنه محشر با همین روضه جانسوز ، خاطره عاشورا را مجسم گرداند ،

به اشگ عباس همه عالم می گرید ، غم مرد سنگین است ، و گریه اش ، داغ بر دل طبیعت می گذارد ، حالا این سرشک ماتم از آن قمر بنی هاشم است... که مردانگی به نام او زنده است . معرفت و مرام از اینکه با عباس به اوج معنا میرود ، همیشه فخر می فروشد ،  ما شیعیان در نحوه شنیدن روضه های عاشورا اشتباه می کنیم ، که آن وقایع را با خود و حدیث نفسمان  همذات پنداری می کنیم ، این جفا است به قهرمانان این داستان ،  وقتی پدران ما می شنوند علی اکبر در دامن امام حسین  عطشناک و زخمی جان می دهد ، خودشان را جای امام میگذارند و در فرض از دست دادن فرزند ، اشگ و ناله سر می دهند ، اینگونه حق مطلب احساسیمان نسبت به عاشورا ادا نمی شود ، سرتاسر عالم را باید از نو بخوانیم و گوشه گوشه تاریخ را ورق زنیم ، محال است پدری چون حسین و پسری چونان علی بیابیم ، ماجرای عشق میان این دو به همان اندازه وجود و هویت بی مانند و بزرگشان ، عظیم و بی انتها و خارج از ادراک ناقص ماست ، وقتی می گوئیم  عباس مرد مردان بنی هاشم بود ، باید بدانیم که این یک تعارف نیست ...

محتشم کاشانی ، قطره ای از این دریا را نوشید و تمام عمرش را ناله و فغان و آه کشید ، تا آب شد و از غم عاشورا دق کرد !

عباس از دیشب آشفته است ، خودش که می گوید از زمانی که چشم کودکیش به صورت برادر افتاد ، آشوب عشق نصیبش شد .

 از نیمه های شب که زینب با خاطره کوچه زخم دلش را تازه کرد  و تمام آرامشش را گرفت و او را به آتش کشید ، همان اول شب که نماز مغرب را با برادر تمام کرد و حسین بر منبر رفت و خطبه شب آخرش را خواند ، در لحن و در صدای او ، با تمام صلابت و اهتمام که برای جهاد بود ، غمی کهنه و ماندگار که روح و جان برادر را چنگ انداخته بود ، حس میکرد و لمس می نمود و این برایش تاب و تحملی نگذاشته بود ،

با این همه  ، تشنگی کودکان کاروان ، که طاقت از دست داده  و دیگر مثل شبهای قبل نبودند که آثار عطش را از عمو پنهان می کردند و به زور لبخند می زدند تا دل عمو قرار بگیرد . با چشمان خود دید که دخترکان و پسران خرد سال ، پیراهن بالا زده  شکمهای را روی خاک  سائیده و ناله واعطشا سر می دادند ، این باری بیش از ظرفیت قمر بنی هاشم است که عمری  لقب سقائی دارد و  قدح آب به دستان هر تشنه ای داده است ، بچه ها اگر چه به زبان نگفتند ، اما نگاهشان فریاد می زد که : عمو عباس ! تشنگی اشگهایمان را هم خشکاند ...آخر عموجان ! کی مشگهای خالی را روی آن شانه های پهنت می اندازی و پا در رکاب اسب می کشی و به فرات می زنی ؟

عباس  تمام این شب طولانی را ، با  این دغدغه ها در حوالی خیمه ها قدم زد ، گاه سراسیمه و بی اختیار و غضبناک سراغ مشگهای خالی رفت و هر بار خواهرش زینب با قربان صدقه رفتن و نوازش خواهرانه مانع از خروش او شد ، دم دم های صبح   رقیه بی قرار  که نگران  جان عموی نازنینش بود ،  مشگها را از دست کودکان گرفت و در گوشه ای مخفی کرد ، تا دور از چشم سقا باشد و عمو این همه خود خوری نکند !

از زمانی که آن ملعون امان نامه را پیشنهاد داده ، عباس قرار ماندن ندارد ، بارها قصد داشت یک تنه به لشگر یورش ببرد و خشم و کینه اش را با ریختن خون این نامردان التیام بخشد اما فرمان برادر راه را بر بسته بود ، حسین کسی نیست که آغازگر این نبرد باشد .

عباس که خود مرد جنگ دیده و کارآزموده ای بوده و در رکاب پدر بارها شمشیر زده و عرق ریخته است ، نیک میداند که وقتی جماعتی هفتاد و دو نفره در برابر لشگر سی هزار نفره ، قرار میگیرد ، رعایت این قواعد و رسوم مردانگی چقدر سخت است ، و البته چه بهائی سنگینی هم دارد . پس باز بر خشم خود نهیب زد ، و سر اطاعت در مقابل برادر پائین انداخت ، به انتظار نشست !

انتظار ؟!

آفتاب که بالا آمد و خورشید شرمگین در آسمان قرار گرفت و غصه دار ، کمی جان گرفت ، و طبل جنگ نواخته شد ، عباس نفر اولی است که خدمت برادر رسید ، زره پوشیده و اسب زین کرده و شمشیر بر دست ، تا رخصت میدان بگیرد ، و حسین  لبخندی زد و او را به صبر توصیه نمود ، وحتی وقتی بی قراری او را دید ، عباس را به کناری کشید و زیر گوشش زمزمه کرد :

-  برادر جان ! فدای آن غیرت و مرام و دل آشفته  و دلتنگت که برای رفتن این همه بی قراری می کند ، تو دلیل آرامش و باعث دلگرمی زینبی ! اگر هنوز که آغاز این جنگ دشوار است بروی و به دست این اشقیا که تشنه خون تو هستند ، آسیبی ببینی ، جواب دلواپسی خواهرمان را چه بدهم ؟... عباس جان ! تو کنارم بایست ! هیج جا هم نرو ...بودنت برای من قوت قلب است ، تو امیر  سپاه من هستی ...نمی گوئی اگر بروی ...من جواب این زنان و بچه های ناامید و ترسان و تشنه را چه باید بدهم ...! برادر جان ! امروز آخر کار همه ما شهادت است ...چشمان زیبای تو روز دیگری را نخواهد دید ...پس عجول نباش ...در موعدش خودم خبرت میکنم ...

و ابولفضل ، مثل همیشه سر پائین انداخت و اطاعت نمود ، دیگر برای رخصت جنگ به سراغ برادر نرفت ، اما تحمل این لحظه ها و دیدن این صحنه ، انگار تمامی نداشت ، با خودش می اندیشید  این روز به شب نمی رسد ، شاید سالها باید بگذرد که این چند ساعت به سر رسد و غروب باز آید .

اصحاب طبق قول و قراری که شب قبل با هم داشتند ، اجازه ندادند بنی هاشم قبل از آنان پایشان به میدان برسد ، یکی بعد از دیگری با روی خندان و چهره ای بشاش به نزد امام آمدند و حرفی زدند و جوابی شنیدند و برات شهادت را گرفتند و به میدان رفته و حماسه ای ساختند و آنگونه که برازنده یک سرباز حسینی است نبرد کردند و دشمن را به خاک کشاندند و خودشان هم با دلی امیدوار و روحی سبک ، بال کشیدند و رفتند ، عباس با تک تک آنها از قدیم و زمانی دور الفتی و انسی داشت ، با  مسلم ابن عوسجه چه روزهائی که مشق شمشیر و سوارکاری کردند ، مسلم رفیق همراهی بود ، عشق حسین و علی در بند بند وجودش تنیده شده و هر نفسش در مدح خاندان عصمت و طهارت بود ، فاصله سنی اشان زیاد بود ، اما مسلم دلش جوان  و هیچ وقت گرفتار عادات مردان مسن نشد ، شوخ و شنگ و مفرح و دل سوخته مسائل و ماجراهای بعد از رحلت پیامبر بود ،  بسیاری از روحیات و احوال  علی ، در عنفوان جوانی ، را برای عباس گفت و دل این جوان غیور و دلباخته به مرام و معرفت پدر را با یاد آن دوره جلا داد . حالا عباس شاهد کشته شدن اوست و دارد می بیند که مسلم چگونه ناجوانمردانه به دست صدها سرباز بی شرافت ، محاصره شد و هر کس زخمی به او زد ، تا اینکه مسلم از اسب فرو افتاد ، حسین که دیگر طاقت دیدن این همه نامرامی را نداشت به میدان رفت و آن لاشخورهای جانی را از اطراف مسلم دور ساخت ، و آن عاشق و شیدا به آرزویش رسید و بر زانوی فرزند رسول خدا ، سر بلند و مفتخر به دیدار پیامبر شتافت .

حبیب ابن مظاهر ، برای عباس تاریخ شفاهی و سند زنده دوران صدر اسلام بود ، در اطراف عباس و در زمانه او چه کسی بهتر از حبیب است که بتواند جزئیات آن روزها را باز گوید و ذهن تشنه و علاقمند او را سیراب کند  ؟، سحر همین امروز که برای نماز برخاستند ، حبیب در لباس جنگ وضو ساخت ، در صف اول نماز ایستاد ، هیچ کس ، حبیب را مثل این وقت شاد و قبراق ندیده بود ، شوخی میکرد و سر به سر مسلم رفیق قدیمی اش می گذاشت ، و آخرین خاطره مشترکشان را یاد آوری میکرد... قبل از اینکه به کربلا بیایند ، در بازار حبیب و مسلم یکدیگر را ملاقات می کنند ، مسلم از حبیب که آشنا به بازار و اهالی و اجناسش بود می پرسد که دنبال حنائی می گردد که رنگش بییشتر دوام بیاورد ، و حبیب با لبخند دست مسلم را می گیرد و به گوشه ای می کشاند و می گوید : مسلم ! یک جنائی سراغ دارم که اگه به دستت بزنی رنگش تا روز قیامت باقی است و بعدش هم به نشانه رستگاری تا ابد با تو خواهد  ماند !!!

و در برابر چهره متعجب و پر سوال مسلم ، نامه حسین را از زیر عبایش بیرون می کشد و مقابل چشمان مسلم می گیرد !!! و مسلم با دیدن دست خط ارباب چشمانش می درخشد ، و با خواندن همان چند جمله مختصر که حکایت از شرایط  و مظلومیت امام  داشت ، خونش به جوش می آید ، و شبانه از شهر بیرون می زنند و به سمت کاروان امام می تازند .

حالا  حبیب منت بر سر مسلم می گذاشت ، :

-  دیدی پیرمرد چه حنائی برایت سفارش دادم ! ببینم چه می کنی در میدان ...البته از تو که سنی گذشته و کمرت خم برداشته و تحمل وزن این شمشیر را که بر خودت حمایل کرده ای نداری ...پایت که به میدان رسید ...بگو یاعلی ! و بزن به دل دشمن ...شاید اینجوری قدرت حیدری جای خالی نیروی جوانی را بگیرد !

و مسلم دندان قروچه می کرد و هی برای حبیب خط و نشان می کشید ،

 وقتی کار مسلم تمام شد ، حبیب که اشگ صورتش را گرفته بود  از امام اجازه میدان خواست . و امام در سکوت با تکان دادن سر مبارک رضایت داد ،

عباس حبیب را قبل از نبرد به کناری کشید و به ابروان پرپشت و ضخیم حبیب که مژه ها و حتی جلوی دیدش را گرفته بود اشاره کرد ، و بعد با ریسمانی آن ابروان بی مثال را بالا زد و بر پیشانی حبیب بست تا نگاهش آزاد باشد ، وقتی با حبیب مصاحفه می کرد ، همان بوی خوش همیگشی را که حبیب همواره با خود داشت و با همان هم در میان مردم شهره بود ، استشمام کرد ، سوالی که از دوران کودکی بر ذهنش نقش بسته بود و هیچ وقت  شرایط پرسیدنش پیش نیامده بود ، را مطرح کرد :

-  حبیب ! از وقتی که طفلی پیش نبودم و تو برای دیدن و مشورت نزد پدرم می آمدی ، این رایحه خوش از تو به یادم مانده است ، و هرگز هم نمونه اش را هیچ جا و بر اندام و لباس هیچ کس حس نکردم ، این عطر نامش چیست ؟ از کدام مشگ و یا گل و عصاره ای تهیه میشود ؟ چرا فقط تو از آن داری ؟ چرا شبیه هیچ عطری نیست ؟ حتی مشابه آن را هم کسی سراغ ندارد !!!

حبیب که برای رفتن به میدان عجله داشت تبسمی کرد ، انگار تمام عمرش را منتظر این لحظه بوده است ، و حالا  هر لحظه ای که   تاخیر میشود ، صبر و تحمل اش هم به پایان می رسد ، اما برای عباس و آن چشمان قشنگ که حالا کنجکاو و پرسان بود ، مگر میشود بی تفاوت بود و این دلاور دوران را بی جواب گذاشت ،  با یک حرکت روی زین اسبش نشست ، و افسار مرکب سرکشش را به دست گرفت ، اسب دوری به دور خودش زد و شیهه ای کشید و وفاداری خود را به صاحبش نشان داد ، و به اشاره حبیب آرام گرفت ، حبیب سرش را کمی به سمت عباس گرفت ، تا صدایش را فقط عباس بشنود ، گوئی که رازی را قرار است فاش کند ، :

-  شبی خوابی عجیبی را مشاهده کردم ! در رویائی صادقه دیدم که در سر سفره ای نشسته ام که از آدم صفی الله تا ابراهیم خلیل الله و دیگر پیامبران و اولیا خدا نشسته اند ، و همه با احترام با من سخن می گویند ، صبح با صدای اذان موذن از خواب برخاستم ، مدتها آشفته این رویای شیرین بودم تا اینکه روزی زیارت رسول خدا نصیبم شد ، خوابم را تعریف کردم ، پیامبر لبخندی زد و نوید شهادت داد ، وقتی از او در باره زمان و هنگام این فیض و اینکه در کنار کدام یک از بزرگان این سعادت را در آغوش می کشم ، ابروان محمد در هم گره خورد ، و چشمانش خیس از اشگ شد ، مضطرب شدم و ترسیدم ، احساس کردم با سوالی نسنجیده رسول خدا را رنجانده ام ، قبل از آنکه لب به عذرخواهی باز کنم ، پیامبر دست بر شانه ام گذاشت ، و مهربانانه مرا به آرامش دعوت کرد ، و بعد  آرام نجوا کرد : در زمینی که از سر و رویش بلا می بارد ، و در کنار بهترین فرزند من که خونش خون خداست و به دست بدترین و خبیث ترین مردم روی زمین ریخته میشود ، و تو در جهاد او حضور خواهی داشت و از میراث و سنت و دیدن من دفاع می کنی ، تو در شرایطی به شهادت نائل میشوی که همه شهیدان تاریخ به نحوه شهادتت حسادت کرده و غبطه می خورند ...

سخنان پیامبر شهد شیرین سعادت و نیک بختی را به مزاقم آشنا کرد ، وقتی خوشحالی و فرح مرا دیدند ، از جیب مبارک ظرف شیشه ای کوچکی را بیرون آوردند ، دربش را گشودند و نوک انگشت مبارک را از آن آغشته کرده و روی پیشانی ام سائیدند و فرمودند این هم نشانه اش ! و هدیه من به تو که فرزندم را در آن روز سخت یاری می کنی ، تا وقتی تو زنده ای اطرافیانت از رایحه خوش این عطر بهره خواهند رفت ، بعد از شهادت هم آسمان به این بوی دل اگیز معطر خواهد شد .

حبیب ، پا به اسب کوبید و او را به سمت میدان هی کرد ، هنوز چند قدمی دور نشده بود که مکث کرد و ایستاد ، سر برگرداند و به عباس چشم دوخت و با صدای بلند گفت :

-  عباس ! پدرت ..علی ابن ابیطالب... حیدر کرار ... میر تمام مردان و بزرگان ... بعد از جنگ نهروان ، در حالی که عرق جنگ را از پیشانی می گرفت ، به من گفت : حبیب ! روزی میرسد که تو به همراه فرزندان من در میدانی نابرابری خواهی جنگید ، در آن روز قبل از اینکه به میدان بروی ، به پسر عباس پیغام بده ، و بگو ...عباس ! فرزند صالح و خوبم از تو راضی ام و خدا از تو راضی باشد ، مبادا تا وقتی که خون در رگانت جاری است و نفس در سینه ات می آید ، برادرت ...حسین ! را تنها بگذاری ....مباد ..عباس ! ..مباد ...!

 

شهید ! : قسمت سوم - یک تراژدی( کابوسی دست رویائی را گرفت و رفت ...! ) پست4

-

و حبیب که سم ضربه اسبش خاک و غبار را در هم آمیحته بود ، شمشیرش را در هوا می چرخاند و با ذکر یا علی یا علی به وسط میدان رفت ، خود را معرفی کرد ، کنیه و نژاد و خاندانش را توصیف کرد ...گذشته و خاطرات  افتخار آمیزش با رسول خدا و صحابه بزرگوار آن پیامبر بازگو کرد و سپس در باره همجواری و پایبندی به شیعه علی بودن سخن ساز کرد ، و آخرین جمله اش را اختصاص داد به میزان ارادتش به حسین ، که تمام این عمر دراز و آن همه فخر و روزهای پر مایه ، برای یک لحظه بودن با حسین هم برابری نمی کند ، و بزرگترین سعادت زندگیش حلقه غلامی حسین را بر دست داشتن است ، و اگر در هنگام زنده بودنش و جان بر بدن داشتن ، خط زخمی بر حسین وارد شود ، تمام آن بندگیها و آن همه جهادها و نمازها و عبادات ، باد هوا میشود ، و بعد دشمن را خطاب قرار داد که تا ما نوکران این بارگاه هستیم ، دست هیچ نامردی به پر خیمه ها نخواهد نرسید ، حبیب رجز خود را با این حسرت ختم کرد که وا افسوس و دریغا که یک جان بیشتر برای فدا کردن به حسین ندارم ، ای کاش خدا این فرصت به من میداد که هزار با سختی و درد جان کندن و مرگ را به خود هموار می ساختم  ، به عشق مولایم حسین ! ...تا در آن صورت اندکی احساس نمایم که توانسته ام قدری از ارادتم را نمایش بدهم ...اما اینک با خون خود ، سند عاشقی ام را امضا می کنم ...

عباس اینها را می دید و می شنید و دلش بی طاقت تر می شد ...

گاه گاهی زیر چشمی برادر را زیر نظر داشت ، که چگونه در برابر این همه خود را حفظ نموده و جز تکلیف و وظفیه اش در مقابل خداوند به هیچ چیز دیگر فکر نمی کند ، چقدر باید یک انسان به تعالی برسد که مهربانی اش  عین محبت خدا باشد ، و خشم و عصیانش مظهر قهر و عقوبت و غضب یزدان یکتا باشد ؟ حسین در این لحظات که هر لحظه اش میتواند یک ابر انسان را به زانو بیاندازد و طوق تسلیم و اسارت را بر گردنش آویزد ، مصمم تر و با همتی والاتر این رسالت را به دوش می کشد ، و عباس با خود می اندیشید که تنها حسین است که میتواند اینگونه حسینی عمل کند !

هر کدام از یاران که از اسب فرو می افتند و خاک و خون به هم گره می خورد ، دل زینب بیشتر می لرزد ، و در همین لحظه نگاه معنی دار زینب پی عباس می گردد و قد و قامت رعنا و بر افراشته یل بنی هاشم و سپهسالار لشگر حسین و برادر محجوب و مهربانش را در قاب این نگاه می گیرد و دوباره آرام میشود :

-     هنوز امیدی هست ...! این عباس است که اینطور در کنار حسین با صلابت و قدرتمند و سرشار از نیروئی نامحدود ایستاده است ...! عباس هنوز هست ...و تا عباس نفس می کشد ، شکست و اسارت و خواری یک کابوس بیشتر نیست ...!

و عباس این را می فهمد و هر بار خوشحال از اینکه قوت دل زینب خاتون است ، سرش را با افتخار بالا می گیرد و قدم بر زمین می فشارد که این زمین بلا خیز هم خاطرش باشد که پهلوان بی مانند عرب هینجا است ،

دیشب در محفل عاشورائیان ، یتیم برادرش ... حسن مظلوم ، جوان سیزده ساله یادگاری کریم اهل بیت ، قاسم ابن الحسن که کودکیش را در دامن مهربانی عمو حسین و شانه های مردانه عموعباس گذارنده است ، از دیشب که امام نوید شهادت را به همه یاران داد ، دستپاچه و بی قرار است ، درست سمت چپ عمو نشسته و نگاهش همه هول و هیجان بود ، وقتی حسین تک تک یاران را به اسم خواند و جایگاهشان را در عرش خداوندی نشان داد ، قاسم مدام گوشه عبای عمو را می گرفت و می کشید و زیر لب با لحنی ملتمس که کمی هم رنگ غرولند داشت ، زمزمه میکرد :

-         پس من چی ؟!....عمو...؟...عمو...! ....من چی ؟

عباس به این رفتار کودکانه قاسم نگاه میکرد و لبخند میزد ، مشق مبارزه و جنگ را خودش  به او آموخته بود ، هر بار که در حین سوارکاری به خاطر قد کوتاه و جثه نحیفش به زمین می خورد ، عباس سراسیمه او  را در آغوش می کشید و می بوسید و نوازشش میکرد ، بوی برادر شهیدش را داشت ، هر وقت دلش برای حسن بی طاقت می شد سراغ قاسم می رفت ،  حسین نیز در تمام دوران کودکی قاسم چون پروانه دور او می چرخید و اجازه نمی داد که بر یادگار برادر گرد غم و اندوه  بنشیند ، اما امشب قاسم به اندازه تمام عمر سیزده ساله اش غصه دار بود ، تصور اینکه در برابر چشم عمو حسین و عباسش نوجوانی تازه به دوران رشد رسید باشد ، وحشت داشت ،  از عشق عموهایش نسبت به خود و برادرانش خبر داشت و میدانست عموها تحمل یک خار بر پای بر او ندارند ، چه رسد اینکه اجازه جنگ در این میدان نابرابر بدهند ، وقتی جواب قانع کننده از عمو حسین نشنید با نگاهی سراسر التماس سراغ عموعباس رفت ، حرفی نمی زد اما نگاهش جگر عباس را می سوزاند ، قاسم دیگر امیدش کم کم از دست می رفت ، به مقتضای سنش از شدت غم ، لبانش در هم جمع شدند ، بغضی تلخ در گلویش چمبره زد ، با اینکه تمام تلاشش را می نمود تا این بغض گرفته را مستتر کند اما در گوشه چشمانش چند قطره اشگ منتظر به فرو ریختن و بیداد گریه به راه انداختن بودند ، قاسم قهر کرد ...و عباس دیگر این را تاب نداشت ، برای قاسم انگار دنیا به آخر رسیده باشد ، دیگر هیچ چیز برایش معنا نداشت ، نوجوانی که تا همین چند ساعت پیش در اوج این همه خطر و تهدید سر تا پا شور زندگی و شوق و تحرک و سرزندگی بود ، دچار دردی چنین سنگین شده بود ،  این قهر با عموها نبود ، قاسم با همه دنیایش و سرنوشت و تقدیرش قهر کرده بود ، عباس در لحظه ای که نگاهش با نگاه حسین تلاقی کرد ، اشاره ای به برادر زاده نمود ، که اگر  به دادش نرسد معلوم  نیست تا چند ساعت دیگر بتواند این درد را تاب آورد ، حسین سرش را به سمت برادرزاده خم کرد و او را مورد خطاب قرار داد:

-         بگو ببینم قاسمم ! عزیز یادگاری برادرم ! مرگ در نگاه تو چگونه است ؟

قاسم  انگار که خواب می بیند ، اما بلافاصله بیداریش را باور کرد و سریع پاسخی داد که عمو حسین لبخند زد و عمو عباس سرش را علامت تائید مردانگی این نوجوان تعلیم دیده در کلاس خودش ، تکان داد :

-         شیرین تر از عسل عمو جان !

حسین ، مکثی نمود ،  سرش را به آسمان گرفت ، انگار تصویری را در آنجا می بیند ، تصویری که رویتش برایش خوش آیند نیست ، آرام چشمانش به نگاه برادر زاده که مملو از عشق و امید دوخت و با اندوه گفت :

-         فردا تو به مرگی سخت و طاقت فرسا ، شهید خواهی شد ...!

این جمله حسین اگر چه موج شادی و شور و شعف را به قاسم داد ، طوری که از شدت خوشحالی روی پا ایستاد به اطرافیانش نگاهی انداخت و با سرعت بیرون زد و مدام مادر و برادرانش را صدا میزد تا این مژده را به آنها برساند ، اما عباس سرش را پائین انداخت و به زمین خاکی خیره ماند ، حسین با نیم نگاهی به این حالت عباس همه چیز را فهمید ، کیست که از این خاندان عشق و علاقه بی توصیف و بی نهایت عباس را به قاسم نداند ؟ و همینطور قاسم به عمو ، از زمانی که قاسم راه رفتن آغاز گرفت ، عباس در کنارش بود و مدام از او مراقبت می نمود و تحت تعلیمات خاص خودش قرار داد ، هر آنچه میدانست و میتوانست و ظرفیت برادر زاده که بسیار باهوش  و فراتر از سن و هم نسلان خود بود ، اجازه میداد ، با دلسوزی و حوصله و عشق ، به قاسم آموخت ، انگار وقوع چنین روزی را به او الهام کرده بودند ، که باید این نوجوان را برای روز سخت تعلیم داده و آماده اش کرد .

اصحاب که شهید شدند ، جوانان و مردان بنی هاشم به نوبت  رخصت میدان می گرفتند ، ( من نمی دانم این بخش از روایت که مربوط به وصلت قاسم با دخت عمویش است ، چقدر با احساس شما سازگار است ؟ ، عداه ای این ماجرا را  نفی کرده و اینکه در چنین روزی  امام اجازه عقد را به این نوجونان بدهد ، بعید دانسته و به دور از منطق می دانند ، اما عده ای دیگر با تعصب و ارائه مدارک معتبر و ذکر احادیث از امامان وقوع این نکاح را قطعی  و برایش دلایل استعاره ای و معنائی بسیاری را ذکر کردند ، من خود در این داستان چیزی می بینم که نبودش ارزش قاسم و حماسه او را می کاهد ، لذا با ایمان به حادث شدن این ازدواج آن هم درست  ساعتی قبل از شهادت قاسم ، روایتش می نمایم ) در مقاتل مختلف در ترتیب حضور نزدیکان درجه یک امام در میدان اختلاف نظرهائی است ، جمعی نوشته اند بعد از شهادت جوانان بنی هاشم  اولی شهید نزدیک به امام قاسم و عده ای هم علی اکبر و حتی نامهای دیگر هم ذکر نمودند ، اما با پذیرش ماجرای عقد قاسم ، به نظر میرسد منطقی این باشد که قبل از شهادت این نزدیکان این مراسم برگزار شده و برادران و نزدیکان عروس و داماد تحفه های خود را داده و سپس جنگ آنان که اوج ماجرای عاشوراست آغاز شده است .

 زنان در اوج ان همه گرد و خاک و سم ضربان اسبان و فریاد رجز خوان دشمن و ناله مجروحان و ندبه و زاری خانواده شهیدان ، خیمه ای را با همان وسلایل ابتدائی آراستند ، مراسم عقد با سادگی ولی ژرفنای معنوی و روحانی که همه فرشتگان مقرب درگاه حق شاهد و ناظر این پیوند خجسته اند ، برگزار شد ، خطبه عقد را امام حسین در حضور اعضای خانواده قرائت فرمودند - ساقدوش داماد عموعباس و پسر عمو علی اکبر که هر کدام در یک سوی قاسم قرار گرفته اند ، و زینب و لیلا که کنار عروس نشسته و رقیه نیز با لبان تشنه و چشمانی امیوار در کنار عمو عباس است و دستان قدرتمند و سنگین عمو را به دستان ظریف خود گرفته و احساس آرامش و آسایش می کند  ، کدام مجلس نکاحی را سراغ دارید که از این بزم عاشقانه پر شکوه تر باشد ؟

قاسم و دخت عموی نجیب و مطهر و اصیلش فاطمه بنت الحسین ، زمانی است که دل در گروی عشق و شیدائی هم دارند ، و عمو حسین و عمه زینب زودتر از حتی خودشان به این موج حسی نا آشنا که اضطراب و هیجانی شیرین را در هنگام برخورد برایشان می ساخت ، پی بردند ...و راضی و خوشحال از این یکدلی و همجواری عاشقانه منتظر بودند تا شرایطی فراهم شود که این دو دلداده را به یک آشیانه رهنمون باشند ، این دختر عمو و پسر عمو ...خدای نجابت و شرم و ادب و احترام هستند ، هیچکدام جرات بازگوئی از حسشان را ندارند...اما یک واقعیت مسلم و تردید ناپذیر را باور دارند که بی وصل هم زندگی برایشان انگیزه برای ادامه و پی سرنوشت رفتن باقی نمی گذارد ...این عشقی از روی هوس  و مقتضای سن کمشان که اصولا عشق زود گذر است ، نیست ، عهد عاشقانه این دو با هیچ معیار زمینی و قالبهای متدوال قابل قیاس نیست ، پسر از  کریم ترین مرد عالم و دختر از سرمنشا عشق الهی می آید ، اینان طوری تربیت شده اند که هرگز نهال احساساشان  با هر نسیمی ، سر به هر سمتی خم نمی کند ، این دو از سلاله ای می آیند که آموخته اند در همه شئونات زندگیشان متوسل به نیرو و قدرت لایزالی باشند که نیکی و سعادت و خوبی و تعالی بشر از آن است ، پس عشق این دو پیوستگی و وابستگی اش چنان است که به راستی میثاقش را در آسمان بسته اند و بند بند لباس عروس و داماد را نیز فرشتگاه بافته و بر تن معصومانه اش دوخته اند ، این عشق تجلی عشق خداست . و حسین کسی نیست که از این عشق به سهولت در گذرد ...

امام فرمان دادند برای دقایقی عروس و داماد تازه به هم رسیده را تنها بگذارند ، عباس شمشیر به دست در چند متری خیمه به نگهبانی ایستاد تا هر تعدی و چشم زخم به آشیانه این کبوتران عاشق را با ضربه حیدری خود پاسخ دهد ، امام حسین در گوشه ای دیگر روی زمین نشسته و خلوت نموده و در فکر فرو رفته است ، اینکه در این لحظه در ذهن او که اول و آخر بندگی در برابر خداست ، چه میگذرد ؟ ، هیچ کس نمی داند ...

چند قدم آن طرف تر زینب برای مظلومیت  شرایط عاشقان که میتوانست در  به شکلی دیگر متجلی شود ، اشگ بر صورت دارد ، به مناسبت این وصلت فرخنده می بایست  چهل شبانه روز تمام عالم را آذین بندند و مردم به شادی و خوشی  پایکوبی و خوشحالی کنند ...اما حالا ...اینجا ...کربلا ...این روز ...عاشورا ....

سکوتی میانشان افتاده که حتی باد که چند دقیقه قبل  صحرا را غبار آلود کرد ، به این خیمه که می رسد ، قدم کوتاه کرده و پاورچین پاورچین راه کج می کند و از سمتی دیگر راه خود را می گیرد . قاسم با لباس رزم آمده ، امامه امام حسن بر سر دارد ، شمشیر پدر بر کمر بسته که موقع راه رفتن نوکش به زمین می ساید ، زره به اندازه اش نبوده و عموعباس با تقلا و تلاش یک زره به تنش استوار ساخته که همینطوری در بدنش لق می خورد ، درست لحظاتی قبل از اینکه مراسم عقد به راه افتد ، عمو حسین علی رغم نوید شب قبل ...از اجازه به قاسم جهت حضور در میدان امتناع کرد ، قاسم از همه جا نا امید و بریده از همه کس ... سر افکنده و نالان به خیمه خود رفته و مادرش با دیدن حال زارش از صندوق مخصوص خانوادگی نامه ای بیرون کشیده و به فرزند می دهد و می گوید : پدرت وصیت کرد هر وقت که قاسم غم عالم در دلش نشست ، این نامه را تحویلش بدهید . قاسم با دیدن نامه آن را می گیرد و می بوید ، بوی پدر را می دهد ، اشگ شوق و امید صورتش را می گیرد و دوان دوان به سمت عمو می رود ، حسین با دیدن نوع دویدن و نحوه صدا کردن قاسم ، بند دلش پاره شود ، نامه را می گیرد  و آن را می خواند ، برادر بزرگ تر حکم جهاد قاسم را در این روز داده است ، امام حسن بر حسین که برادر کوچکتر است ولایت دارد ، حکم امام بر امام دیگر واجب است ، حسین نامه برادر به چشم می گذارد و عباس را صدا میزند و در حالی که بغض امان حرف زدن را از او گرفته بریده بریده فرمان میدهد :

-     حاضرش کن برادرم برای جنگ ! ..فقط صورتش را بپوشان ! نمی خواهم زیبائی خورشیدی قاسم که درخشش هر چشمی را کور می کند ، با نگاه این چشمان شور گزندی بیند و چشم زخمش بزنند ...

 عباس در حالی که لباس و وسایل رزم برای برادر زاده تهیه می کند و او را تجهیز می نماید با چشمان خیس و دلی ریش ریش آخرین نصیحتهای نظامی و جنگی خود را گوشزد می کند و قاسم که سر و پا شور است گوش جان به این وصایا می دهد .

در همین حال در خیمه ها زنان هم به فرمان امام دخترش  فاطمه بنت الحسین را برای عقد آماده کردند ، و این همه چنان به سرعت گذشت ، که در حال حاضر ذهن هر دوی آنها را مشغول کرده است ، و البته حیا و شرم و نجابت هم خود پایه اصلی این سکوت سنگین است .

قاسم اما دلشوره دارد ، با اینکه طعم خوش و به یاد ماندنی وصل در روحش او را مست و نئشه کرده است ، بخشی دیگری از وجودش به بیرون خیمه دوخته شده ، به میدان جنگ ...!

فاطمه بنت الحسین ، اگر چه قاسم یار و دلدار همیشگی اش ، حالا با خطبه ملکوتی پدر حلالش شده است ، اما باز از نگاه کردن به صورت مهتابی قاسم که در تمام اعراب شهره است ، ابا دارد ، اما از طرفی میداند دیگر فرصتی نیست ، و همین چند دقیقه شاید آخرین فرصت برای دیدن معشوقی است که از زمانی که خود را شناخت عشق او را در قلب خویش حس کرد ، قاسم این زیبا روی عرب که دل و روحش هم به مراتب از این زیبائی ظاهری جذاب تر و دلنشین تر و ماندنی تر است ، تا دمی دیگر در گردباد طوفانی از شمشیر و نیزه و عربده مردان وحشی و خون و خاک در هم خواهد پیچید ، آن وقت این دختر معصوم این داغ را با داغ سنگین پدر و برادران و بعد اسارت چگونه تاب آورد ، اینها همه حرفهائی است که عروس نگین عالم در این وقت می خواهد بپرسد و نمی داند که چگونه آغار کند ، قاسم لحظه ای فارغ از دنیای بیرون از خیمه میشود و با سختی و همت و توکل ، سرش را بالا می آورد و صورت عروسش را خیره می شود ، چشمان  فاطمه  که لحن  نگاه عمو را دارد... در همان دم ، دل قاسم را با خودش را می برد ، قاسم که در دامن حسین  رشد کرد و بزرگ شده است ...و از درد و تنهائی یتیمی هیچ چیز نفهمید ، حالا دختر او که تجسم خود اوست در کنار اوست ، چه سعادتی بالاتر از این ، در این لحظه عروس و داماد کربلا چشم در چشم هم در این سکوت ژرف بی هیچ حرفی به تحسین و تمجید یکدیگر مشغولند و تمام حرفهایشان را که باید در طی سالهای بعد می گفتند در همین تلاقی نگاه به جان هم حک کردند .

صدای عربده کش مردی از لشگر دشمن که حریف می طلبد و به تحقیر  حسین ، کسی را می خواهد که بتواند در میدان نبرد با هماوردی کند ، به گوش قاسم رسید ، رگ گردنش متورم شد ، از خشم سرخ می شود و بر می خیزد ، دیگر طاقت نمی آورد ، عموی مظلومش در میدان جنگ است و یک چاله دهان بی وجودی بی ادبی و جسارت می کند . هنوز سربازی اینجاست که لبس رزم و سلاح بر دست آماده جانفشانی و شهادت است ...حسین تنها نیست ...! قاسم حالا همه وجودش رفتن است ، و فاطمه بنت الحسین  این را می فهمد ، و مهر سکوت از لبانش بر می دارد و بی اختیار می پرسد :

-         کجا ؟ ..قاسم ...!

-         نمی شنوی ...؟ عمویم ..پدرت تنهاست ...باید بروم ...دیگر یارای ماندن ندارم ...

-         قاسم ؟!

قاسم می ماند ، التماسی در این خطاب است که قدرت رفتن را از او می گیرد ، دختر عمو نزدیکتر می آید ، صورت به صورت قاسم ، و با هیجان و اضطراب می پرسد :

-     تو می روی برای شهادت ....من دیگر تو را نخواهم دید ...تو تنها همسر من خواهی ماند ...کدام مردی است که بتواند سر سوزن شبیه قاسم ابن الحسن  باشد ؟ هیچ ...! فقط به من بگو ...در روز محشر ..آنطور که از زبان پدرم وعمه شنیده ام آنقدر بهم ریخته و شلوغ است که پدر فرزندش را به جا نمی آورد ...در آن روز من تو را چطور پیدا کنم ؟

قاسم لختی می اندیشد ، چیزی به ذهنش می رسد ، دست به پشت زره و پیراهن می برد ، پارچه ای را که به بازو بسته ، باز می کند و به سمت عروسش می گیرد :

-     این یادگار پدرم که او هم از جدش رسول خدا به ارث برده است ، این نشانه من و تو در آن روز ، در آن وقت اگر این را بر بازو ببندی ، هر کجا که باشی تو را خواهم یافت ...

فاطمه  آرام میشود ، میخواهد حرفی بزند ، اما کلام یاری نمی دهد ، قاسم پرده خیمه را کنار میزند تا خارج شود ، اما در همان حال مکث کرده و سر بر می گرداند :

-         التماس دعا بانوی من ! دیدار به قیامت ...یا مرتضی علی ...حیدر !

بغض  فاطمه بنت الحسین  دیگر تاب نمی آورد و می شکند ، و هق هق گریه خیمه را می انبارد ، قاسم از خیمه بیرون می زند ، اجازه نبرد و رخصت امام را مجددا می گیرد ، و با کمک عمو عباس سوار بر اسب بر میدان می رود .

آنچه قاسم در میدان نبرد انجام داد ، تصویر ماندگار و افتخار آمیزی است از نوادگان علی و نمایش ایمان و اقتدار علوی ، در میانه نبرد اسب قاسم معدوم میشود و این عباس است که از اول جنگ تا اینجا با دقت و تیز بین مراقب است و در اوج درگیری اسب به قاسم میرساند ، لحظه ای که عباس مقابل قاسم در میدان می ایستاد و دهانه اسب را برادر زاده می دهد ،  این دو نگاهشان در هم پیوند خورد ، نگاه قاسم سرشار از قدردانی و سپاس به خاطر همه آن آموخته های بود که اینک به کارش آمد و باعث شد سرافراز نام پدر را دوباره در اذهان تاریخ زنده کند و عشق به عمو که فراتر از این حرفهاست ، قاسم همیشه با نگاه عباس امید را یافته و از هر مانعی روحی و حتی دنیوی عبور کرده است ، برای قاسم عباس یک الگو و اسوه کامل است ،  همیشه آروزیش رسیدن به جائی بوده که عباس اینک قرار داد ، و در نگاه عباس که چهره خسته ولی امیداورا قاسم دو حس متفاوت را برایش ایجاد کند ، اول اینکه پایداری و مقاومت و دلاوری و جنگ با سلاح اصلی که ایمان است و نشان دادن این واقعیت که اگر چه صغر سنی دارد اما در درجه ای از کمال و بلوغ رسیده که بسیار مردان بزرگ عالم پس از یک قرن زندگی شاید بتوانند مرزهائی آن را از  دور تماشا کنند و قاسم این سیزده ساله عجوبه... لیاقت داشتن آن را هم دارد و دوم اینکه  نوجوانی با این زیبائی و مرتبه از شان انسانی  و مرگی اینچنین مظلومانه و زودرس چقدر زود است ، نظام طبیعت و عالم هستی باید برای از دست دادن این گوهر انسانی همیشه ماتم زده و حسرت به دل بماند ، نداشتن قاسم و نبودن این نگین بنی هاشم برای عباس سخت است ، برای همین در آن نگاه آخر عباس میخواست سیر برادر زاده را ببیند و ذره ذره تصویر صورت و چشمان براق و نورانی اش را به ذات و بطن روحش بنشاند .

قاسم با به هلاک رساندن دو فرزند پهلوان نامی آن دوران عرب و سپس کشتن خود او ، موجی از ترس و دلهره به لشگر دشمن انداخت ، و در عوض با هر ضربه شمشیر این  شیر  بنی هاشم غریو الله اکبر مردان و زنان و کودکان موجی از امید و شادی و غرور به اهل کاروان آورده بود ، تمام اهل خیمه ایستاده اند و نبرد غرور آفرین این سیزده سال پهلوان را تماشا می کنند .

لذا ادامه این وضع برای سران سپاه خصم قابل تحمل نبود ، بنابراین  ناجوانمردانه  ترین روش جنگ در آن روزگار روی آوردند ، و قاسم را سنگ باران نمودند ، عباس دیگر چگونه میتوانست طاقت بیاورد ، عزیز دل او و برادرش را اینگونه به جفا و ستم سنگ می زدند ، قاسم که از اسب به زمین افتاد ، به فرمان ابن سعد اسبان را بر بدن زخمی اش بتاختند ، تن نحیف و لطیف نوجوان سیزده ساله در زیر سم اسبان طاقت نداشت ، استخوانهای قاسم نشکست ، پودر شد ، صدای وا عمو جان به فریادم برس ...کربلا را لرزاند ...و دل همه کاروانیان را ...شکی نیست که یکی از سخت ترین صحنه های عاشورا همین است .

امام  خود را به  قاسم رساند ، عباس هم به همراه امام به میدان رفت با چند ضربه شمشیر حیدری مهاجمان را فراری دادند ، امام وقتی سر قاسم را به آغوش کشید ، هنوز نیمه جانی داشت ، فقط میخواست بداند که عمو از او راضی است و یا نه ؟

حسین با اشگ و اندوه قاسم را در آغوش گرفت و بوسید و بوئید ، و این نوجوان دلاور و الگوی تمام همنسلان بعد از خودش نفسهای آخر را زیر نفسهای گرم و مهربان عمو کشید ، وقتی امام قاسم را در آغوش کشید تا به خیمه بازگرداند ، قاسمی که با قد کوتاهش باعث میشد شمشیر  به زمین کشیده شود ، در حالی که سرش روی شانه عمو بود ، اما پاهایش روزی زمین کشیده می شد ، !!!

هیچ کس چون قاسم اینگونه سخت و دشوار به شهادت نرسید ...

زینب با دیدن این صحنه چنان گریه و شیون نمود که تمام زنان  برای این حال قاسم سخت گریستند .

و عباس در گوشه ای ایستاده بود و این همه را می دید و احساس میکرد که دیگر تحمل یک دقیقه دیگر را هم ندارد .

هر چه زمان به پیش می رود ، حجم سنگین مصیبت چنان بالا میرود که زمین و زمان از تحمل آن شانه خالی میکنند ، صحنه ای اینک در حال اجرا است که مانندش هرگز دیده نشده و تکرارش هم بعید به نظر میرسد ،  به همین خاطر تمام عالم به تماشا نشسته اند ، در عرصه ای رویدادها و اتفاقات و حوادث محیرالعقولی که تاب دیدنش را بسیاری هم ندارند ، به همین خاطر است  تمام کسانی که در صدد گزارش این واقعه بودند خارج از کم و کیف روایتشان به یک اصل همگی با قاطعیت و جدیت پافشاری کردند و آن اینکه دو طرف ماجرا هر کدام در نوع خودشان بی نظیر و بی تشابه هستند ، یاران و لشگر امام وفادارترین و با معرفت تریت یاران عالم لقب گرفته اند و لشگر انبوه خصم پلیدترین ، جانی ترین ، بی صفت ترین ، وحشی ترین مردم  هستند ،

فقط حسین این بنده  منتخب تمام ادوار تاریخ بشری است که میتواند با این درجه از بندگی و توکل به خدا و رضایت به تقدیری که خداوند برایش تقریر کرده است ، این همه بی هیچ خطا و حتی لغزش پلکی از آغاز تا پایان این راه را برود و سربلند و پیروز از آن به در آید ... تک تک یاران او هر کدام نماینده ای از نسل و نوع بشر از اول حیات تا پایان آن هستند ، نمایندگانی که الگوهای درخشانی ساختند و حجت را برای تمام انسانها تمام کردند ، تا آنجا که وجود خود حر و بازگشت و آن دلاوری و حماسه ای که از خود ساخت ، حجت را بر همان قوم که انحطاط و سقوط اخلاقی و انسانی اشان بی مانند است ، تمام کرد ، با این وصف برای هیچ انسانی بهانه ای نیست که در برابر بی عدالتی و ظلم و اصرار بر ماندن در راه گمراهی ، واکنشی مبنی بر رهائی نشان ندهد ، تا آنجا که امام در پیام آشکار مسئله عاشورا را حتی از مرزهای دینی و اعتقادی خاص یک قوم عبور میدهد و آن را برای همه زمان و همه ادیان و حتی همه آنانی که بی دینی برایشان مرام است ، تعمیم میدهد :

-         اگر دین ندارید ، لااقل آزاده باشید !

داغ قاسم هنوز راه نفس عباس را سد کرده است ، نفس تنگی دارد ، سینه اش می سوزد ، قمر بنی هاشم بعد از قاسم دیگر تبدار است ، بدنش آنقدر گرم و سوزان است .  اما هنوز تمام نشده است ، عباس هنوز کار دارد ، قرار نیست با همین ظرفیت تحمل ...این یل دوران محک زده شود ، یادتان باشد  عباس با همه جلوه های مردانه و دلاوری که تصویر بیرونی آن عبوس و سگرمه های در هم گره خورده و دندانها بهم فشرده شده و دیگر وجوه غیض اکمل است ، انسانی سرشار از احساسات لطیف عاشقانه و شاعرانه است ،  مروری به زندگی گذشته او نشان میدهد که در کنار آن صفات ، چه قلب رئوف و نوع دوست و شریف و ظریفی می طپد ، همین لقب باب الحوائج او به خاطر خصلتهای حسی او در طول زندگی است ، تمام درماندگان و حاجتمندها ، آنانی که زندگیشان به کوچه بن بست بیچارگی ختم شده بود ، کسانی که دیگر هیچ امیدی برای ادامه حیات نداشتند از هر طیفی... مسلمان و یهودی و مسیحی و گبر و غیره ، آنها در آن روزگار هیچ خانه ای را جز بیت العباس نمی شناختند ، برای همین امروز که چهارده قرن است ضریح مقدسش در کربلا  بنا شده ، هیچ حاجتمندی دست خالی از زیارت او باز نمی گردد ، در این باره داستانهای زیادی نقل شده است . چون عباس تحمل بی نوائی دیگران را ندارد ، تاب تماشای درماندگی در او نیست ، دلش نازک تر از این حرفهاست که بتواند طاقت  ویرانی و نابودی آدمی را داشته باشد ، عباس تندیس تمام قد عاطفه و عشق به نوع انسانهاست ، برای همین زجر و دردی که او تحمل می کند به مراتب بیش از دیگران باید باشد .

آخرین نگاه قاسم هنوز در ذهن عباس بیداد می کند که آن برادر زاده پیامبر گون  علی اکبر دوست داشتنی که رویت صورتش برای عباس در روز دیگر یک تکلیف بود در تمام این سالها ، سوار اسب خود شد و در از مقابل چشمان عاشقانه پدر عبور کرد و پای به میدان گذارد ،

علی اکبر جوانی برومند و به رشد جسمی و عقلی کامل رسیده است ، عصمت از نگاهش فریاد می زند ، معصومیت الهی و آسمانی در صدایش موج میزند ، راه رفتنش دل از هر بیننده ای می برد ، در امت عرب مسلمان آن دوران مشهور بود... نسل تازه ای که هیچ تصویر روشنی از پیامبر خود نداشتند روزانه از نقاط دور و نزدیک به محل زندگی علی اکبر می آمدند و او را در کوچه و خیابان زیارت می کردند و با همان نگاه اول دلشان منور میشد و حس معنوی جدیدی در خود کشف می کردند . صدای علی اکبر وقتی با آن آهنگ مست کننده ، اذان گو در شهر پخش می شد ، همه بی اختیار دست از هر کاری می شستند و رو به قبله می نشستند ، او تمام وجودش یادآور پیامبر بود ، حتی رفتار و اخلاق و جزئیات کردارش ، و این از عجایب خلقت است ، حال چنین جوانی اینک به میدان می رود و آنانی که در مقابلش صف آرائی کردند خود را مومن به پیامبری میدانند که او جلوه راستین اوست ،

وقتی با آن صدای ملکوتی که موسیقی و اوج و فرود آهنگینش دل هر شنونده ای را  می لرزاند ، خود و کنیه و خاندانش را معرفی کرد ، در لشگر دشمن ولوله ای به راه افتاد ، که چطور میتوان بر روی چنین جوانی که حتی لحن صدایش یادآور خطابه های پر شور پیامبر است شمشیر کشید ،  ابن سعد که می دانست اگر چند دقیقه دیگر این سخنان شیوا و تاثیر گذار علی اکبر ادامه پیدا کند باید قائله جنگ را پایان یافته تلقی کند ، بر خلاف رسوم آن زمان اعراب با بی ادبی مانع از ادامه سخنان او شد و به هرمله فرمان داد اولین تیر را به سمت جوان دلبر امام پرتاب کند ،

علی اکبر در محضر چون حسین که الگوی مقاومت و دلیری و عباس که اسوه تکنیکهای جنگی زمانه خودش بود آموزش دیده و به حق هم آنچه باید را به درستی فرا گرفته و در این میدان به نمایش گذاشت ، چنان که دشمن در برابرش عاجز شد ، چندین نفر را به خاک کشاند ، تا آنجا که دیگر جرات آمدن به میدان را کسی  نداشت ، تشنگی امان علی را گرفت ، از این فرصت بهره جسته به خیمه ها بازگشت ...مقابل پدر ایستاد و از عطش گلایه کرد ، امام زبان فرزند را به دهان گرفت ، و علی اکبر شرمنده شد چون دانست پدرش از او تشنه تر است ،  پدر نوید داد تا لحظات دیگر از دستان پیامبر با آب زمزم سیراب خواهد شد ، و اینگونه علی روحیه تازه گرفت و نبرد خود از سر گرفت ، به فرمان هرمله که گروهی را گرد آورده بود با تیر و سنگ از فاصله دور علی اکبر را نشان  گرفتند ، ضربات کم کم کارگر شد ، سر و صورت علی خون آلود شد ، دیگر توان ادامه نبرد نبود ،

اسب با راکب خود رابطه احساسی عمیقی دارد ، بارها این لحظات را اسب و سوار کار با هم تجربه کرده و یا تمرین کرده اند ، در چنین شرایطی با اشاره و حرکتی که سوار می نماید اسب متوجه میشود که باید صاحب خود را به پشت میدان جنگ برساند ، و عقب بنشیند ...

علی از شدت ضعف و خونریزی روی یال اسب می افتاد ، و به اسب اشاره می کند که او را از معرکه خارج کند ، علی از ضعف هیچ چیز نمی بیند ، خونریزی آنقدر شدید است که از روی یال اسب به صورت اسب ریخته و چشمان اسب را هم خون گرفته است ، اسب به تاخت  به قصد رهائی و نجات راکب از خطر رو به سمت خیمه ها می کند ، اما اسب که خون چشمانش را پوشانده اشتباه می کند و علی اکبر را به وسط لشگر دشمن می کشاند ، و.....

در مقاتل ، متفق القول نقل کرده اند که علی اکبر در این معرکه اربن اربا میشود ( یعنی زخمها آنقدر زیاد و کاری هستند که گوشت تن بریده و تکه تکه و یا بند بند میشود )

امام حسین زمانی به بالین علی می رسد که چند نفس از او بیشتر باقی نیست ، تمام عشق پسر این است که این لحظات آخر را در آغوش پدر طی می کند ، امام در همان حال نگران آخر و عاقبت پدر به دست این شقاوت پیشگان پلید است ، امام اما شاهد چشم فرو بستن فرزند برومند خودش است که هر روز با دیدن او امید به طی آن روز را می یابد ، به راستی که علی بزرگترین نعمت و برکتی است که خداوند شامل حال حسین می نماید ، و حال اینگونه این امانت را باز پس می گیرد ، از این لحظه به بعد امام حسین روحیه و رفتارش به کلی تغییر می کند ، چهره اش رنگی دیگر به خود می گیرد ، حسش نسبت به اطراف متفاوت می شود ،

بیشتر سکوت می کند تا سخن بگوید ، قبل از علی اکبر... امام از فرصتی بهره می گرفت تا با این جماعت واقعا بی وجود سخن بگوید و تا آنجا که میتواند آنها را از این سقوط هولناک که عقوبتی دردناک  هم در این دنیا و هم در آن دنیا انتظارشان می کشد... آگاه کند ، با ملاطفت و مهربانی و امیدوارنه سخن می گفت ، اما علی اکبر که رفت ، انگار امید امام برای تغییر آنان کاملا از بین رفت و اگر هم به مناسباتی حرف و کلامی می گویند فقط از سر تکلیفت امامت است و گرنه در ته دل امام دیگر امیدی برای اصلاح نبود ، برای همین لحنش عوض میشود .

شهادت علی اکبر اوج داستان عاشورا است ، نقطه عطفی است ، خصوصا برای عباس ، قمر بنی هاشم  دیگر هر لحظه ممکن است که از چله کمان رها شود و به قلب دشمن یورش ببرد ، این دیگر چیزی نیست که بتواند از چشمان برادر و خواهر پنهان کند ، امام هنوز هم دلش رضا نیست تا عباس را به جنگ بفرستد ، او میداند بودن عباس چقدر اعتبار برای او و کاروانش دارد ، برای خصم هم بودن او به معنای ایستادگی و برقراری ، است ...

اما طاقت ابو فاضل هم حدی دارد ، او تمام این ساعات را به عشق اطاعت از برادر تاب آورده و دم نزده ، حالا هم در زبان به اعتراض ندارد و سعی می کند گلایه هایش را مخفی کند ، اما امام از چشمان خدای فضل و کرامت می بیند و میفهمد که دیگر نگه داشتم او روی زمین محال است ، قمر بنی هاشم پاهایش دیگر روی زمین بند نیست ...برای زینب ماتم و غصه های جانفرسای این روز یک طرف ، تصور نبودن عباس در میانشان یک طرف ، بودن عباس و حضورش مانع از هر تعدی و حتی فکر به جسارت کردن است ، غیرت عباس غیرت خداست ، تحریک آن عواقبی تلخ برای مسبب خواهد داشت چه یک نفر باشد و یا یک لشگر سی هزار نفره ، فرقی ندارد ، چون عباس ...عباس است ! و این را تک تک آن مردان شرور و پلید میدانند ، مهمترین چالش ابن سعد از همان اولی که پا به این میدان گذاشت ، مهار و کنترل چرخش طوفان خیز شمشیر عباس بوده است ، که اگر جولان  دهد هر کس و هر چیز که به گوشه پر نسیمش بگیرد ، کارش تمام است و و او را هلاک شده دانست .

و امام میداند وجود همین ترس نهادینه شده در دل این مردان بی شرم و بی حیا است که تا همین حالا باعث شده دست به رفتارهای وحشیانه و جسارت به نوامیس و زنان و کودکان نزنند ، ولی نگاه بی شرمانه آنان ، نشان میدهد که فقط منتظر فقدان عباس اند ، تا بی حیائی را به کمال برسانند .

عباس چونان مرغی سرکنده دیگر یک جا بند نیست ، مدام قدم میزند و با خود حرف میزند ، گاه آرام ولی  بی صدا ، همه اهالی خیمه ها این را می بینند و کسی جرات حرف زدن ندارد ، چون می دانند که در این لحظه عباس سرشار از غیض و خشمی مقدس است که تجلی قهر خداست ، همان قهری که وقتی اراده کند هیچ مانعی سر راهش نخواهد ماند . حتی اگر کوه باشد از جا بر خواهد کند ...!

درد شهادت مظلومانه یاران و نزدیکانش را شاید  تحمل کند ، اما نگاه نگران رباب را چه کند ؟

در میان آن همه هیاهو ...خیمه رباب و علی اصغر توجه عباس را به خود جلب کرده است ، گاهی فقط صدای رباب است که لالائی می خواند و نوزاد را آرام می کند ، اما در همین اصناف جیغ جگر سوز نوزاد شش ماه از تشنگی... جان عباس را به لب می رساند ، رباب سراسیمه از خیمه بیرون میزند ، همه وجودش التماس است ، دنبال دادرسی است ، سر به آسمان می کند دعا میخواند ، جرات رفتن به سمت حسین را ندارد چه میداند او در این لحظه هزاران درد بر سینه زخمی خود دارد و واقعا روا نیست که بی نوائی علی اصغر را هم به او بگوید ...چشمانش یکپارچه زاری و ناله و التماس بودند ، انگار میخواست بگوید : عباس جان ! اگر کسی بتواند برای علی اصغر کاری کند . فقط عمو عباس است ....کاری بکن دلاور ..مگر صدای ضجه برادر زاده را نمی شنوی ..این همان نوزادی است که فقط با  دیدن چهره تو لبخند میزند ...آخر عمو کاری بکن ! ...اگر خوب گوشت راباز  کنی ...خواهی شنید که علی اصغر در هر جیغ و ناله کودکانه اش که رفته رفته به تحلیل می رود و صدایش آرامتر و نرمتر و لی عمقش ژرف تر و تلخ تر میشود ...فقط یک جمله را تکرار می کند : کجائی عمو عباس ؟!... مردم از عطش !...

این بار آخر صدای علی اصغر انگار از ته چاه می آمد ، تشنگی کام او را خشکاند و فکش از هم باز نمی شود ، لبانش ترک خورده و زخمی است ، از بس بیهوده سینه های مادر را مکیده است ، از لای ترکها خون بیرون زده و روی لبها خشکیده ...رباب از درد سینه خمیده خمیده راه می رود ، عباس دیگر فهمید که ماندن در اینجا و شاهد این همه تلخی بودن برایش محال است ،

قدم تند کرد ، خیمه رباب را کنار زد و داخل شد و بر گهواره علی اصغر نشست ، نوزاد در حال گریه تلخ و گزنده بی صدا بود ، با احساس حضور عمو آرام شد . نگاه بی رمق و بی فروغش را به سمت او کشاند ، و بعد لبخند زد . و چند بار لبان ترک ترک زخمی اش را به زحمت باز و بسته نمود .

عباس سیل اشگ صورتش را شست .

خم شد و پیشانی برادر زاده را بوسید و زیر گوشش نجوا کرد :

-         علی جان ! پهلوان کوچولو ! چند دقیقه طاقت بیار ...عمو برایت آب می آورد ...منتظرم باش عمو ....باشد ؟!

و از خیمه بیرون زد ، رقیه کنار درب خیمه نگران ایستاده است ، با دیدن عمو هول میشود ، دختر سه ساله بیش از هر کس دیگری دلباخته عمو است ، کلام اولی که آموخت بابا بود و کلمه بعدی  عمو !!! عباس هم عشقش رقیه است ، در تمام راه این سفر روی شانه عمو نشست ، و عباس برایش قصه ها گفت تا حوصله اش سر نرود ، رقیه ناز دردانه پدر و عمو است ، مسئله رقیه با همه فرق دارد و این را همه می دانند ، رقیه بی قرار پرسید :

      - چی شده عمو ؟!

و عباس چهار زانو کنار دخترک نشست ، با دستان مهربان و سنگین صورت لطیف رقیه را پوشاند ، گونه اش را بوسید ، چپ و راست ، و نگاهش را دوخت به چشمان هراسان رقیه و محکم و قاطع ، بی هیچ چون چرائی  اما با لحنی مهربان ، اما در اصل فرمانی که امکان سرکشی و سرپیچی در آن نیست گفت :

        - رقیه جان ! عمو فدایت شود ...بدو اون چند مشگ خالی را بردار برای عمو  بیار ...!

 رقیه فرو ریخت . بند دلش پاره شد ، بغض کرد :

-     عمو کسی تشنه نیست ...یعنی هست ...اما عمو نرو ! ...عمو جان ...تحمل می کنیم ...من خودم با همه بچه ها حرف زدم ...هیچکس راضی به رفتن شما نیست ...عمو ...نرو ...

و نتوانست ادامه بدهد ، چون صلابت و اراده خلل ناپذیر عمو را در نگاه آرام و زیبایش خواند . سرش را پائین انداخت و به سمت خیمه رفت ، و لحظاتی بعد با مشگهای خالی در مقابل عمو بود .

عباس مشگها را به دوش انداخت به سمت برادر رفت تا رخصت بگیرد ، و رقیه دست به دعا شد که پدر مجال رفتن به عمو ندهد .

هوا گرم است ، نه ! گرم نیست ...! داغ است ..! خون در رگها می جوشد ، عطش ...عطش...عطش...!

لبهای تفتیده ...دهان خشک و کام های گس ...زبان در دهان نمی چرخد ...سفیدی مردمک چشم از حرارت و فشار عطش به یرقان می زند ، پاها دیگر رمق ندارند ، بدن تشنه  بی آب اختیاری از خود ندارد ، وقتی که سوی آب را هم بدانی و صدای فرات را هم بشنوی که دیگر واویلاست ! از هر طرف که بخواهی بروی ، تن و روح و عزمت قصد فرات می کنند ، مردان دلاور که اسبهایشان را به سمت قتلگاه هی می کنند ، با یک دست شمشیر را دست دارند و با دست دیگر جلوی مشام اسب را گرفته اند که تشنه تر از صاحب خود هستند و اگر افسارشان را رها کنی سوی شط  خواهند تاخت ، بی هیچ توجه ای به آن کمانداران خشمگین ،

در خیمه ها قحط آب است و زینب عطشناک و نگران حال برادر است ، کودکان دیگر سوی دیدن ندارند ، خیلیهایشان حتی نمی دانند که این وقت ، روز به نیمه رسیده است ، و هنوز انتظار صبح را دارند ، حتی این چکاچک شمشیرهای آخته و زهر آگین را نمی شنوند ، صدای شکستن نیزه ها در تن کشتگان نیز برایشان قابل فهم نیست ، هنوز آن خرد سال ترینشان در این وانفسای خون و خاک و عطش ، سراغ قاسم را می گیرند ، که همبازی حال تشنگی هایشان باشد ، و علی اکبر را ندا می دهند  تا سر کولش بروند ، که دیگر زانوان خشک و تشنه آنان رمق سر و پا شدن را ندارد ...

از آسمان آتش می بارد و از زمین تیرهای دو شاخ و نیزه ها که هوا را با نفیرشان می شکافند و به پیش می آیند تا سینه خالی یک مرد و یا شاید هم  گلوی له له زن یک نوزاد را خانه خود سازند و بر آن جلوس کنند !

کربلا تا این وقت و بعد از آن هرگز این همه ناله واعطشا را نخواهد شنید ،

حسین سالار تشنگان  تمام عالم با دیدن عباس که با مشگهای بر دوش وقدمهای استوار و  نگاه پر معنا که نشان از صلابت رای و عزم رفتن بی بازگشت دارد ، دل امام را خالی کرد ، در همان حال که خیره به قامت رشید و هیبت حیدری برادر بود ، خاطره ای چون شهاب در آسمان ذهنش خطی کشید :

از همان روزی که پیامبر به لقا الله پیوست ، و مادر به ماتم پدر نشست ، هر روز که گذشت رنگ از روی زهرا پریده تر و اندام نحیفش بی رمق تر شد ، اشگ و آه و سوز و گریه خانه نشین همیشگی بود ، بی قراری مادر تمامی نداشت ، علی این حال را می دید و اندوه اش بیش از پیش بر روح دردمندش سنگینی می کرد ، کار به جائی که رسید که همسایه ها دور حیدر را گرفتند و از او خواستند کاری کند که فاطمه یا شب گریه کند یا روز !

غم فاطمه اما ، دردل یک زن پدر از دست داده تنها نبود ! غصه فاطمه درد عمیق قلب مادرانه ای بود که برای آینده یک دین می طپید ، زهرا روزی را می دید که جنازه متبرک حسن اش را در میدان شهر و در

 

شهید ! : قسمت سوم - یک تراژدی( کابوسی دست رویائی را گرفت و رفت ...! ) پست5

-

ملاعام تیرباران می کردند ،  دردانه رسول خدا دلواپس کربلا بود ، معنای سوره کوثر ! خلوت و گوشه گیری و خانه نشینی هزار و چهارصد ساله شیعه را می دید و آنگونه زار میزد ، برای همین سند فدک معیار اعتبار شیعه است ، از این رو است که مادر عصمت و طهارت همه عالم ! خواب را بر خود حرام کرد و صدای گریه فاطمیه تمام فضای مدینه  با مردم خواب گرفته جاهل را فرا گرفت و سکوت دیگر معنا نداشت ، از آن هنگام که مادر پشت درب سوخته و شعله ور چوبی ماند و و محسنش نیامده ردای شهادت به تن کرد ، پس از معرکه کوچه و آن سیلی مرد افکن ، مادر به بستر افتاد و دیگر نای برخاستن نداشت ، گیسوان حسن این نامرتب شد و زینب دیگر نتوانست سر بر زانوی مادر بگذارد و دمی آرامش بگیرد ، خانه علی از شور و هیجانی که با بودن و تحرک مادرانه فاطمه  ایجاد می شد ، افتاده بود ...

مادر بیماریش هر روز پیشرفت میکرد ، روزهای آخر نگاهها و چشمهای آشنایان که از برخورد با نگاه پرسان فرزندان زهرا بر حذر بودند ، نوید حادثه ای تلخ را داشت ، ...در حقیقت فاطمه زهرا داشت از غصه شیعه دق می کرد ...!

علی  با چشمان نمناک و چهره ای دردمند به حیاط خانه رفت و تخته پاره های را که از قبل آماده کرده بود به زیر اره و چکش و میخ گرفت ، و زینب باد دیدن این صحنه ضجه زد و خود را به دامن مادر افکند ،

پس دیگر هیچ امیدی نیست ؟! علی تابوت فاطمه را می سازد !

فاطمه برای لحظه ای چشم گشود ، از زینب خواست تا برادرانش را صدا کند ، فرزندان دور بستر را گرفتند ، مادر نگاهی از سر مهر به فرزندان انداخت و دستانش را به دعا بلند کرد ،

نور امید در دل بچه ها افتاد ، مادر میخواهد دعا کند ، چه از این بهتر ؟ ...بچه ها نیز دستانش را به آسمان گرفتند ...

این بدیع ترین و با شکوه ترین منظره دعا است ، چهار مستجاب دعوه همزمان دستانش را برای خواسته ای به سمت خدائی گرفتند که با گوشه چشم هر کدامشان حاضر است جهانی را بهم ریزد و از نو بسازد ،

مادر زمزمه کنان آغاز کرد و فرزندان نیز پس از هر کلام  مادر آمینی می گفتند که عرش الهی را به لرزه می انداخت :

-         خدایا ... به حرمت و اعظمت و کرامتت !

-         آمین ...!

-         ...به رسول خدا که مقرب ترین بنده توست !

-         آمین ...!

-         ...به همسرم ...ولی و امام و مرادم ، علی ابن ابیطالب !

-         آمین ...!

-         به خودم ...به درد و غصه ها و اندوهم ..!

-         آمین ...!

زهرا سکوت کرد ، نم اشگی در گوشه چشمش نشست ، بچه ها مشتاق جمله آخرند که مادر شفای خود بخواهد و بی مکثی از رختخواب برخیزد و نشاط و شور به خانه بازگردد و این روزهای تلخ به آرامش سابق خود باز گردد ، زهرا حرف آخر را هم می گوید :

-         دیگر تحملم طاق شد و صبرم لبریز....! جانم را بگیر و دیدار روی پدر و لمس محضر ربانیت را          نصیب فرما ...!

دستان بچه ها میان آسمان و زمین خشک شد ، دیگر آن کور سو امید باقی مانده هم از دست رفت !

حالا حسین در این لحظه همان حس را دوباره تجربه می کند ، این حال عباس ، جائی برای بهانه باقی نمی گذارد که تصویر دیگر همان دعا است  و دیگر موعد رفتن است ، تصور نبودن عباس هم برای حسین سخت است ، او عمود خیمه اهل بیت است ، زنان و کودکان به عشق و امنیت حضور اوست که این تشنگی و باران بلا و مصیبت را تاب آورده اند ...

حسین باز همان نا امیدی را اینبار در وضعیتی دیگر حس نمود ، و دلش به شور افتاد ...

عباس اما مقابل برادر که رسید جرات نگاه به چشمان غمزده و مصیبت دیده  حسین را نداشت ، سر به زیر افکند ... از ادب و شرمی مقدس !

حسین قد و قامت سپهسالارش را با نگاهی متفاوت از همه نگاههای عمرش برانداز کرد ، هیچ نقصی در نقش برادر ندید ، صورت ماه گونه و درخشان ، آن چشمان تیز و درخشنده که زیبائی اش هر بیننده را چه دشمن و چه دوست مسحور خود می ساخت ، گونه های برجسته که از خجالتی مودبانه به سرخی میزد ، و صورت تر و نمناک که نشان از زاری او در خلوت داشت ، و اندامی ورزیده و موزون که تحسین همگان را بر می انگیخت ، یادش آمد که پدر همواره با چه شوق وذوقی غرق تماشای این منظره باشکوه انسانی  که مظهر زیبائی و اصالت و عظمت بود ، می شد ! و مدام ام البنین را نصیحت و هشدار می داد که هر وقت عباس پا به کوچه گذاشت و یا از بیرون به خانه آمد بساط اسفند را با " و ان یکاد الذین کفروا لیزلقونک بابصارهم "

به راه اندازد ، در پس این تابلوی تماشائی روحی چنان بالنده و بی وسعت قرار دارد که تمام صفات برتر انسان را همانگونه که لایق لقب اشرف مخلوقاتی است داراست ، چنان این ویژگیها در رفتار و سکنات و آئین زندگی عباس در آمیخته است که گاه همه می اندیشیدند که این همه در ذات این ابر آدم نهادینه شده و چونان فرشتگان به ذات اکمل موجودات و مطلق خوبیها را دارد ، چونان مردی که یک ملت بی نوا و بیچاره و به خاک افتاده میتواند به قامت مردانگی اش تکیه کند برای همه عمر و همای سعادت را روی شانه خویش ببیند .  عباس تمام دارائی حسین است...  به وجود ابوالفضل است که با این همه کشته مانده در دست زینب ، همچنان پیروز و سرافراز نگاه میکند و و این لشگر که سهل است ، اگر تمام سربازان عالم همینجا صف کشیده باشند هم باز از نگاه خاتون کربلا که تحقیر و ناچیزی و بی ارزشی ، برای آن لشگر است ، چیز دیگری عایدشان نخواهد شد ، قوت دل و قلب زینب بودن کم افتخاری نیست که عباس مدال فخر آمیزش را بر سینه دارد !

حرفی برای گفتن انگار نیست ، صدای ناله وفغان کودکان از خیمه ها به گوش می رسد ، دوباره رباب دستپاچه و هولناک از خیمه علی بیرون زد ، و با دیدن یل بنی هاشم که سر تا پا مسلح و افسار اسب به دست و مشگهای خالی به دوش دارد ، دیگر حرفی نداشت که بگوید ، آرام شد و به سرعت به خیمه بازگشت تا نویدش را به علی اصغر بی تاب بدهد :

-         آرام بگیر پسرم ! عمو عباس دارد می رود ...تا چند دقیقه دیگر آب خواهد آمد ..دیگر تشنگی تمام شد ...عباس به راه افتاده است ...

و این حال دیگر کودکان و تشنگان خیمه ها هم بود ، یقین بود برایشان که عمر عطش به سر آمده است ، کدام لشگر و سپاهی است که بتواند در برابر این پهلوان تاب آورد ، فرات که در همین چند قدمی است ...اگر قرار بود آب را از نیل بیاورد  ....باز هم ملال و تردیدی نبود ... هیچ چیزی در جهان نیست که تاب مقاومت بر ارداده ابو فاضل را داشته باشد ...

 عباس با آن هیبت و شکوه ، کمان و خورجین تیر به پشت ، زره جنگی بی خط و نشان به تن ، کلاه خود با بیرق پر سبز به سر ، چکمه های رزم به پا ، شمشیر بران و آغشته به کین و خشم مردانه اش در نیام ، خنجر و تبرزین و چند سلاح سبک دیگر آویخته به حمایل ، نماد پیروزی بود ،

زینب بی اختیار با دیدن این منظره ، زیر لب ماشاءالله گفت و ذکر" وان یکاد " را به زبان گرفت ، اهل خیمه ها کار را تمام شده می دانستند ، جنگی که عباس در آن باشد ، با همان چند ضربه اولین شمشیرش یک سویه میشود و هر که جان بی مقدار خود را بخواهد ، باید بر زین اسبش بچسبد تا رسیدن به خانه اش هی کند و بتازد ، گریختن از مقابل عباس که خجالت ندارد ، ماندن در برابر یلی چون او حماقت است ، عباس با این شمایل برای دشمن هولناک و ترسناک بود ، روایان نقل کردند که بعد از تمام شدن ماجرای کربلا ، وقتی کشتگان سپاه خصم را جمع می کردند در اطراف فرات به جنازه مردانی برخوردند که بی هیچ زخمی و خونریزی جان باخته بودند ، چشمان بهت زده و از حدقه در آمده و رنگ پریده اشان حاکی از مرگی در اثر وحشت و ترس فزاینده بود !!!

حسین  دست روی شانه پهن برادر می گذارد و او را به سمت آغوش خود می کشد :

-     بیا برادرم ..بیا ...میخواهم گرمی مهربانی و امنیت آغوش تو را دریابم ، میخواهم بوی مردانه ات مشامم را پر کند ...بیا عباس جان ...غریبی نکن جان برادر ...این شرم وادب را اینبار کنار بگذار ....بگذار برادرانه در آغوشت کشم ...نمی دانی که چند وقت است حسرت این لحظه را دارم ، نمی گفتم و از تو نمی خواستم تا مراعات خجالت مقدست را کرده باشم ..اما دیگر فرصتی برای رعایت این حرفها نیست ...اجازه بده یکبار هم که شده فارغ از تمام آداب و احترامات ، در آغوش هم باشیم ...پیشانی ات را ببوسم ، لبان ترک خورده و تفتیده ات را لمس کنم ...صدای نفسهای ملتهب ات را بشنوم ...بگذار من همه مفهوم غیرت را یکجا در بغل داشته باشم ...آخ عباس ! دریغ مکن خودت را از برادر ....بیا ..برادرم ...بیا...!

هم آغوشی  برادران در این لحظه ، شاید زیباترین تصویر عاطفی کربلا باشد ، زینب نمی دانست که از شوق گریه کند و یا از اندوه ، میدانست که حسین چه اشتیاقی برای این حال را داشت ، و از طرفی می دید که عباس به سمت چه خطر مهلکی می شتابد ،

عباس اما مست شد ، ضربان پر طپش قلبش که مدام بر سینه اش می کوبید ، از تک وتا افتاد و منظم شد و تمام آن التهاب مرد افکن به سر رسید ، مثل اینکه شعله ای سر کش و عصیانگر را به منبعی از آب سرد به یکباره مهار کنی ، تمام دردهایش را از یاد برد ، تولدی دوباره بود برایش ، آن عباسی که لحظاتی پیش مقابل امام ایستاده بود با این عباسی که اینک از آغوش حسین جدا شد ، دو فرد متفاوت از هم اند ، تمام آن هیجان و خشم و حرص و اضطراب جایش را به طمانینه و آرامشی آسمانی داد ، عباس که خود از معصوم چیزی کم ندارد ، خدا را هیچ هنگام از عمرش اینقدر نزدیک  احساس نکرده بود ، برای عباس این معجزه و کرامت بی بدیل امامی بود که عمری در عشقش سوخته و بال بال زده بود ،

روی زین که نشست و سر اسب را به سمت فرات گرفت ، صدای الله اکبر خیمه ها را پر کرد ، حسین لبخندی بدرقه راهش کرد ، و عباس به راه افتاد ...

عالمی در سکوت است  و نفس در سینه حبس نموده و به تماشای این لحظات نشسته است :

سایه از عباس از دور معلوم بود ، کمانداران  مات و مبهوت قامت رعنای او بودند ، رزم عباس هم تماشائی بود ، رقص شمشیر و ضربات دقیق و حساب شده ، چشمان تیز و حس قوی برای دفاع و حمله به موقعه ، شاید ده ضرب شمشیر  هم کافی بود تا عباس کنار شریعه رسیده باشد ، و مشگها را از دوش به زیر انداخت ، آب زلال و خنک و جاری ، مشگها را به آغوش گرفت ، با ولع مشگها آب را به خود می کشیدند ، فرات صدای امواجش را هم گرفته بود ، چون این عباس بود که خیره بر آن و در افکار دور درازی سیر میکرد ، حواس عباس نبود که فریاد خشمگین ابن سعد بر لشگر را بشنود ، اگر هنگام ورود عباس چند ده نفر بر دروازه فرات پاسداری میکردند ، حالا به فرمان سعد عصبانی هزاران نفر بر راه کمین کرده اند و با قیل و قال دارند جای می گیرند ، یکی از میان لشگر فریاد زد :

-     وای بر شما اگر این مشگهای آب به خیمه حسین برسد ، در آن صورت مردان بنی هاشم یک سر را استوار بر بدن شما نخواهند گذاشت !!!

عباس دلش را داده بود به جریان آب و هیچ این حرفها و حرکات را نمی دید ، سقا نشسته بود کنار فرات و داشت با آب درد دل میکرد ، تا در این فاصله هم مشگها پر شوند ،

عباس تشنه بود ، هنوز عرق جنگ را بر پیشانی داشت و نفس در سینه اش خس خس میکرد ، جرعه ای آب میتوانست دل مرد را جلا دهد و قدرت بازوانش باشد برای ضربات شمشیر و چالاکی گامهایش برای گریز از این دام و رسیدن دوباره به مرز خیام حسین ! برای جنگجوی دلاوری چون او... این نوشیدن حکم حیات را دارد ، شمشیر هم در دستان مرد تشنه سنگین است و کند سینه هوا را شکاف میزند ، سربازی که در خط مقدم رزم است و کامش را خشکی عطش بسته است ، اسیری دست بسته را ماند که هیچ خطری از سوی او دشمن را نخواهد آزرد ، مگر قرار نیست قمر بنی هاشم دقایقی بعد برای حراست از ناموس حسین و خانواده خویش دل به دریای خصم وحشی بزند ؟ آیا قطره آبی برای این مرد هم روا نیست ؟ نه آنقدر که سیراب شود به قدر همین چند قدم تا مقصد که تاب بیاورد و لبه تیز بران این شمشیرهای عاصی را از خود براند و مشگها را به سلامت برساند ...به همین مقدار هم حلال نیست ؟ حجت شرعی  برای عباس در ماه رمضان و چنین شرایطی شکست روزه است ...سری برگرداند و نگاهی به پشت سر انداخت ، چشمانش هم تشنه اند و کم سو می بینند ، اشباحی را فقط می دید که از این سو به آن سو می روند و پشت نخلی و در پناه تلی از خاک و یا صخره ای خود را گم وگور می کنند ،

چه باید کرد ؟!

عباس دلش را به فرات باخت و دستانش را در خنکای آب فرو برد ، لمس پوست دستان ترک خورده با آب دل عباس را برای نوشیدن حریص تر کرد ، آب خنک از لای روزنه های پوست با بدن حرف میزند ....بدنی که طاقت ندارد بیش از این تشنگی را ...! انگشتان را به هم چسبانید و و آب را در آن انباشت ، و قدحی ساخت و آن را به سمت خود برد ...

فرات نفس راحتی کشید :

-         پس می نوشد !

جائی در تیر راس نگاه به میزان یک بند انگشت تا لبان زخمی که از عطر آب می لرزید ، مکث کرد ، چشمانش را برای یک لحظه روی هم گذاشت و تصویر برادر با آن نگاه غمزده و لبان چاک چاک و دهانی که از شدت خشکی به سختی و با زحمت از هم باز میشد تا کلامی از آن بیرون تراود ، در نظرش آمد .

-     حسین تشنه است ...! پسر فاطمه زبانش دیگر سفید است و چشمانش از حرارات بالای تن به گودی نشسته ...حسین تشنه است ...حسین تشنه است ...!

دستانش شل شد و در برابر بهت و حیرت فرات قدح دستان عباس شکست و آب به فرات بازگشت ، آن قطرات آبی که از دستان عباس جدا شد در میان فرات نمایان تر بودند ، می درخشیدند ، براق شدند ... کسی تا به حال اشگ ریختن آب را دیده است ؟!

عباس چشمانش را گشود و نفسی عمیق کشید که آهی حسرت خیز را می مانست ، از خودش خجالت کشید ، وقتی حسین تشنه باشد ، آب برای عباس تا قیامت حرام است !

سالار مردانگی و وفاداری به پا خواست :

-         یا علی ...!

نگاهی از سر حقارت و ضعف ارزانی شریعه ساخت و با لحنی شماتت آمیز فرات را خطاب قرار داد :

-     اف بر تو ای آب !...شرم نمی کنی که اینگونه زلال در جریانی و آن وقت فرزند رسول خدا ، پسر زهرای اطهر ، حسین ابن علی ، تشنه است ، و شرمنده از خانواده خود که برای رفع عطششان کاری از او ساخته نیست ....سرت را پائین بگیر برای همیشه ...

مشگهارا به دوش گرفت و با چالاکی به زین جست و نگاهش را به فرا روی خود دوخت ،

فرات اما ، از زخم زبان عباس ، چنان دلش گرفت و چهره در هم کشید که صدای غرولند و ناله عصبی اش در تمام طبیعت طنین انداخت ، به آنی زلالی آب رنگ باخت و فرات در گل نشست و دیگر بعد از آن هیچ چشمی کف صاف و شفاف فرات را ندید ، یعنی اینکه آب غیرتمند به حرف قمر بنی هاشم گوش دل داد و چهره از دنیا گرفت و همیشه شرمنده باقی ماند ، ( شنیدم که عده ای با دانستن حکمت گل آلود بود آب فرات در مسیر کربلا ، بسیار تلاش کردند که دلایل علمی و زیست محیطی برایش بتراشند و یا کاری کنند تا زلالی آب بازگردد ، اما تا این لحظه و یقینا تا قیامت دست خالی خواهند ماند ، تا خود فرات به زبان آید...!  )

هنوز اسب چند قدمی از شریعه دور نشده بود که هجوم لشگریان از هر سو به قصد مشگهای عباس انجام شد .

عباس به جستی و به سرعتی باور نکردنی همچنان که سوار بر اسب بود شکل تدافعی و تهاجم به خود گرفت ، به یک حرکت تمام قامت به اسب می ایستاد ، با تلنگری روی زین می نشست ، به جلدی به قفای خود تن می کشید ، یک چشم بر دشمن و چشم دیگرش به مشگ است ، از هر سو و سمتی نوک تیز شمشیری و یا تیری قصد راکب و مشگها را دارند ، عباس اما چنان دفاع میکند که مانع ضربات بر مشگها باشد تا تن اش ، اگر شمشیری بر گوشت تنش بخرامد ملالی نیست ، اما امان از خط و خشی به پوسته مشگ !

آنان که دورتر ایستاده اند و تماشا می کنند بی درنگ خاطره ذوالفقار و ضربات حیدری بر ذهنشان تجسم یافت ، گوئی این علی است که بر آستانه خیبر می جنگد و یا در بدر و احد می تازد ، و ذوالفقار فریاد می زند و حریف می طلبد ،

اما آن سو تر حسین از هجوم لشگریان به فرات ، چنان در هم می آشوبد که قرار ایستادن ندارد ، به سمت ذوالجناح رفت تا در به یاری برادر تنها بشتابد ، اما این زینب نالان و ملتمس است که دامن حسین می گیرد و مانع می شود ، گرد و خاکی به پا شد و چشم نمی تواند صحنه رزم را تماشا کند ، اما یکسره فریاد درد آلود مردان زخمی است که دشت را پر کرده است ، و گاه گاهی فریاد عباس است که کربلا را می آشوبد ، فریادی که توام با دو واژه بیشتر نیست :

-         یا علی !

و همزمان با این فریاد با هر ضرب چند نفر به خود می غلتند و عده ای دیگر از ترس پا پس می کشند ، عباس عزم کرده که باید به خیمه برسد ، بنابراین پیشروی ادامه دارد ، اگر چه کند ، اما رو به سمت خیمه می آید ، برای هر قدم دهها نفر را به خاک می کشد ، هنوز که چند گامی بیشتر نیامده پشت سرش جسد روی جسد افتاده و صدای ناله زخمیان دل این سربازان دون را لرزان و نا امید از غلبه بر این پهلوان می نماید ، ابن سعد خود را گرفتار عباس می بیند ، رسیدن عباس به خیمه ها یعنی قبول شکست ، پس از آن هیچ مردی از این سی هزار نفر جرات نخواهد کرد بر ساکنان این خیمه ها حتی صدایش را بالا ببرد ، جنگ که دیگر تمام است ، عربده سعد که هرمله را می خواند ، در میان کشاکش نبرد گم میشود ، ابن سعد با دیدن هرمله عربده می کشد :

      - مادرت به عزایت بنشیند ... اگر تیر دو شاخت به مقصد نرسد !

- یا امیر ! مرکب یار راکب ؟

- هیچکدام ...هیچکدام ...فقط مشگ ...مشگ را هدف بگیر ...با هر تیری که به مشگ بزنی صد سکه طلا پاداش خواهی داشت ...!

هرمله موضع می گیرد ...تیراندازان روی بلندی مشرف به میدان نبرد موضع می گیرند ، سربازان دور عباس را خالی می کنند ، عرق که از پیشانی عباس جاری است چشمانش را می سوزاند ، عباس به سر آستین میخواهد عرق جبین را بگیرد ... هرمله   تیر بر کمان می نهد ...عباس نفسی عمیق می کشد ...هرمله هدف گیری می کند ...عباس نگاهی از سر اطمینان به مشگها می اندازد ...هرمله با تمام قدرت کمان را می کشد ...عباس چشم به سوی خیمه می کند و زیر لب می گوید : آمدم علی اصغر ! ...هرمله تیر را رها می کند ...  صدای نفیر تیر شتابناک دل عباس را آشفت و بر شکم مشگی نشست و آب از سوراخ فوران زد ، این آب نیست که می رود ، آبروی عباس پیش طفلان است که روی زمین کربلا ریخته می شود ، و امید یل بی مانند است که ذره ذره کم میشود ، عباس دست بر سوراخ می گیرد تا مانع از هدر رفتن آب شود ، که با فرمان هرمله صدها تیر به سمت او رها میشود !

عباس تمام تن خود را روی مشگها می اندازد ، سپر دفاعی از گوشت و پوست بر مشگها !

عباس که تنش آماج تیرهاست ... خون از اندامش می جوشد ، تلاش دارد که کمر راست کند ، نوفل الارزق که از بلوا سود جسته و خود را به پشت عباس رساند ، ناغافل و با تمام قدرت شمشیرش را بالا می برد و به قصد دست چپ عباس فرود می آورد ، عباس زیر چشمی سایه شمشیر را می بیند که پائین می آید ، اما ضربات تیرها و زخمها فرصت هر دفاعی را گرفته است ،

دست چپ از تن جدا میشود و به زمین می غلتد و خون عباس روی آسمان می پاشد و زمین را رنگ میزند ،

دست چپ گیره مشگهاست تا نگهدارشان روی زین باشد  و حالا مشگها تکیه گاه ندارند ، عباس تن زخمی را به مشگها می چسباند ، شمشیر در دست راست اوست و هنوز رقص خود را میان آسمان دارد و کسی از آن سمت جرات نزدیک شدن را ندارد ،

 عباس تصویر رقیه را در ذهن دارد ، آخرین تصویر برادر زاده را که با دلخوری و اخم کودکانه مشگها را به دستش داد ، یاد خیمه لیلا افتاد :

-         جواب علی اصغر را چه بدهم ؟!..

( امان از دل رباب ...! )

این دیگر عرق خستگی نبرد نیست که مردمک چشمانش را می سوزاند ، این عرق شرم است و سوزشش تا نهایت جانش حس میشود ، و نگاهش را تار میکند ، حكيم بن طفيل ملعون نیز  از پشت نخلستان به پشت عباس می آید ، شمشیر بران  باز به آسمان پر می زند و با ضربه ای به مراتب قوی تر و جسورانه تر از قبل ، بر بازوی راست می نشیند  ،

دست راست در حالی که شمشیر را بر مشت می فشارد از تن جدا میشود ، شاه علقمه اما هنوز رجز میخواند :

 

وَ اللهِ اِنْ قَطَعْتُمُ يَميني                                  اِنيّ اُحامي اَبَداً عَنْ‌ديني

                              

نَجْلِ النَّبّي الطّاهِرِ الاَمينِ                                 وَ عَنْ اِمامٍ صادِقِ الْيَقين

 

عباس هنوز امیدش را از دست نداده است ، با پاهای خود مشگها را حصار کرده است و به شکم اسب هی می کند ، باران تیرها دوباره از بر سر عباس می ریزد و این دیگر آخرین  کور سوی امید ، دلاور علی را به زمین می ریزد ، مشگها سوراخ میشوند چند تیر بر تن عباس می نشیند و یک تیر هم در چشمش فرو می رود  و آب دیگر در مشگها و خون در رگهای عباس  قرار  ماندن ندارند ، ابن سعد نفسی به راحتی می کشد و فرمان میدهد که کار را یکسره کنند ،

هنوز هم کسی جرات نزدیک شدن به عباس را ندارد ،

زيدبن ورقاء که از شقی ترین مردان روزگار است و کینه ای عمیق از علی و فرزندان او دارد . مست از شادی است و زخم زنندگان را تشویق می کند و نوید سکه و انعام و رضایت ابن زیاد را می دهد ، شمشیر و سپر را کنار نخلی می گذارد و عمود آهنی را که برای چنین موقیعتهائی از کوفه تا اینجا با خود به هر زحمتی حمل کرده ، بر میدارد ، و به دو دست می فشارد و بر آسمان بلند می کند ، مسیر اسب از کنار تلی از خاک می گذارد ، زید لعین خود را به آن تل میرساند ، و ...

عمود  آهن بر فرق عباس می نشیند و فرق را می شکافد ، خاطره محراب خونین کوفه در اذهان مجسم می شود  و دیگر عباس تعادل خود را از روی اسب از دست میدهد . در این لحظه عباس خاطره ای از پدر را به یاد می آورد :

روزی در دوره جوانی که طبق معمول به همراه برادران نزد پدر مشق نظامی و سوار کاری میکرد ، پدر محدوده ای را نشان داد که هر بار یکی از برادارن با اسب خود به تاخت برود و برگردد و در محل معین بایستاد ، نوبت عباس که رسید ، پدر به حسن اشاره کرد و دستور داد که دستان قمر بنی هاشم را  از پهلو ببندند ، زینب که شاهد این صحنه بود به سراغ پدر رفت  تا مانع شود و هشدار  داد که در مرحله بازگشت که اسب یکباره می ایستد ممکن است عباس تعادل خود را از دست بدهد و به زمین افتد ، آدمی طبیعتا وقتی از بلندی فرو می افتد دستانش را برای سپر از آسیب به صورتش جلوی روی خود می گیرد ، عباس با دستان بسته ، نکند بلائی به سرش آید ؟ پدر در حالی که بغض کرده و در حالی دیگر بود بر سر فرمان خود ایستاد و عباس با دستان بسته به تاخت رفت و بازگشت و در هنگام ایستادن تعادل خود را از دست داد و با صورت به زمین خورد ، زینب سراسیمه به سراغ برادر فت ، حسین و حسن دلواپس برادر زیبا روی بالای سرش رفتند ، و در همان حال پدر در جواب سوال حسن که حکمت این تمرین را می خواست بداند ، در حالی که اشگ در صورتش جاری بود به همین جمله بسنده کرد :

-         این تمرین روزی به کار عباسم می آید ! باید آماده باشد ...!

این بگفت و دل شکسته رفت و همه مات و متحیر حال پدر بودند !

درست مثل همان روز عباس از اسب فرو افتاد و با صورتی که تیری هم به چشم داشت به زمین اصابت کرد و فریاد او کربلا را لرزاند :

-         یا اخا ...!

علمدار حسین به خاک افتاده است و زیر لب میخواند :

 

 عَمُّوهُ بِالنَّبْلِ وَالسَّمْرِ الْعَواسِل                            وَالْبَيْضِ الْفَواصِلِ مِنْ فَرْق اِلي قَدَم

 

فَخَرّض لِلاَرْضِ مَقْطُوعَ الْيَديْنِ لَهُ                           مِنْ كُلّ مَجْدٍ يمينٌ غَيْرَ مُنْجَذِمٍ

 

اباعبدالله دیگر مجالی برای توقف نداشت ، ذوالجناح را به پرواز وا داشت ، شمشیر از نیام کشید و بر لاشخورانی که گرد برادر آمده بودند یورش برد و متفرقشان کرد ، دشمن از ترس خشم و غضب الهی حسین عقب نشست ، حسین از اسب به زیر آمد و بالای سر عباس آمد ، با دیدن صورت خونین و فرق شکافته و تن بی دست ، اختیار از کف داد ، دست به کمرش گرفت ، دردی طاقت فرسا را احساس میکرد ، سر به آسمان گرفت و ناله زد :

-         اَلانَ اِنْكَسَرَ ظَهْري وَ قَلَّتْ حيلَتي ... خدایا ..! کمرم شکست ...!

عباس که بوی برادر را فهمیده بود ، شرمنده از اینکه نمی تواند به احترام او بر خیزد و روی زمین افتاده ، سعی کرد خودش را تکانی بدهد ، حسین سرش را به دامن گرفت و صورت او را غرق بوسه کرد ، عباس آخرین رمقش را جمع کرد تا وصیت نماید :

-     بزرگترین آرزوی من ، مرگ بر دامن تو بود که نصیب من شد ، اما برادر ! جنازه مرا به خیمه مبر ، که در آن صورت از خجالت روی رقیه و گریه علی اصغر و نگاه خواهرم زینب و عطش سکینه و لبان ترک خورده عروسمان فاطمه و  دیگران ، هرگز نخواهم توانست سرم را بالا بگیرم ...من نگران توام ...تنهائی با این لشگر که فقط  برای جان تو آمده اند  و تا خونت را نریزند و زن و بچه ات را آواره نکنند ، آرام نمی گیرند ... چه خواهی کرد ؟ خواهرم با اسارت چگونه خواهد ساخت ؟ صدای پای پدرم را می شنوم ...بوی مادرت را حس میکنم ...دلتنگ تو میشوم ...طاقت دوری تو را ندارم برادر ...چشم انتظار نمانیم ...!

نفس عباس که تمام شد ، فرات ناله و فریادی زد و صدای هق هق گریه اش را همه شنیدند و با تعجب به سمت فرات چشم دوختند ، و حسین نگاهش را به آسمان دوخت و تنها رسوا الله را به مدد خواست ...!

زینب چشم به راه برادرانش  ایستاده است ، از سمت فرات دیگر صدائی چکاچک شمشیر و فریاد نبرد به گوش نمی رسد ، زمانی نه چندان طولانی می گذرد ، حسین در حالی که افسار ذوالجناح را بر دست دارد ، تنها ، سر به پائین ، کمر خمیده ، و با قدمهای خسته و سنگین پیش می آید ، بی حرفی از مقابل زینب عبور می کند و به سمت خیمه عباس می رود ، عمود خیمه را می کشد و خیمه روی زمین پهن میشود ، صدای هلهله داغدار و شیون زنان تمام کربلا را در خود می گیرد ، حسین به سمت خواهر می آید ، زینب دل در دلش نیست ، حسین نگاه  نافذ و غمگینش را به زینب می گیرد و انگار که با خود حرف میزند ، فرمانش را به خواهر ابلاغ می کند :

-     به دختران و زنان بگو گوشواره ها  را از گوشها در آورند ؛ زیورآلاتشان را از خود دور کنند ، به کودکان و تمام زنان و بازماندگان دستور بده که لباسهای کهنه خود را به تن کنند ،

مکث میکند ، سر به آسمان می گیرد ، رضایت و توکل در نگاه حسین هویداست ، و جمله اش را تمام میکند :

-     بروید برای اسارت آماده بشوید ..! مراقب باشید بچه های کوچکتر و بزرگترهای کم صبرتر ، از کسی صدقه نگیرند ...صدقه بر آل محمد ...حرام است ...!

زینب خشکش میزند ، حسین به سمت گوشه خیمه می رود ، می ایستاد... بر می گردد به سمت خواهر :

-         خواهرم آن لباس کهنه من که یادگاری مادرمان است ...برایم بیاور ...میخواهم به میدان بروم ...!

 

اباعبدالله نگاهی با حسرت  به علقمه و شریعه که عباس برادر مهربان و شجاعش را نزد خود نگه داشته ،  می کند ، قبل از آنکه مسلح شود و لباس رزم بپوشد ، می رود تا آخرین حرفش را هم بگوید ، شاید هیچ کس جز حسین از نتیجه این گفتار و حرفهای یک طرفه آگاه نیست ، همه میدانند که گوشها و چشمها و قلبهای این سپاه سنگی است ، مردانی که بر سفره پدرش علی نشستند  و نمک خورده بنی هاشم هستند ، بسیاری از این مردان ، همان کودکان فقیر و تگدستی هستند که امیرالمونین شبها با آن کیسه مشهورش به سراغشان می رفت و صدقه میداد ، نوع عدالت علی در دستگاه خلافتش اینگونه مستقیم و بی واسطه بود ، باید با دستان خودش یتمیان و بیچارگان را دست گیری کند ، در غیر این صورت وجدان عادلانه علی آرام نخواهد گرفت ، بعد از نماز عشا دستارش را به صورت می بست و در تاریکی کوچه ها پناه می گرفت و ناشناس به سراغ نیازمندان می رفت ، داستانها از این شبهای عجیب نقل شده است ، که امروز چون افسانه های دست نیافتنی پریان می ماند ، پادشاه کشوری به وسعت خاک اسلام آن وقت که قد وقواره اش با یک قاره امروزی برابر می کند ، شبها تا صبح در کوچه پس کوچه های فقیر نشین پایتختش دل واماندگان را به دست می آورد ، این راز علی تا زمان ضربت خوردنش پنهان ماند ، تا اینکه شب دوم پس از ضربه ، کودکان و مادرانشان دریافتند که مرد مهربان نیمه های شب کوفه ، علی حاکم دولت اسلامی است ، به همین خاطر شهر بهم ریخت و کودکان یتیم با کاسه شیر به دست مقابل خانه امیر خود تجمع کردند ، چون پزشک مصرف شیر را برای علی در آن حال خطرناک توصیه کرده بود ، و امروز همان کودکان قدح به دست که نگران حال ولی نعمت خود بودند ، شمشیر برهنه در دست و نیزه بر مشت و کمان کشیده ، میخواهند  آن مهربانی را تلافی  کنند ، بنابراین سخن گفتن با مردم کوفه بی فایده است ، اما چرا حسین در هر فرصتی به میدان می آید و منولوگی می گوید و بی اینکه منتظر پاسخی باشد دوباره به خیمه باز میگردد ؟

حسین برای آنان سخن نمی گوید ! حسین برای تاریخ حرف میزند ، خطاب او به سمت آینده است ، میخواهد حافظه تاریخ این جملات را به یاد داشته باشد ، تا نسلهای بعد بدانند چه گذشت بر او و اهل بیتش ،  امروز هیچ انسان منصفی نیست که به مظلومیت و حقانیت حسین آگاه نباشد ،

چندمین بار است که در چند روز گذشته امام به میدان آمده و رو در روی لشگریان دشمن ایستاده و سخن گفته است ، سپاه عمر ابن سعد با دیدن حسین ، شروع به متلک گوئی و مسخره و مضحکه کردن می کند !!!

-         ما آمده ایم بجنگیم ..نه اینکه موعضه های تو را گوش کنیم ....

-         اگر حرفی داری ...شمشیرت را به دست بگیر و بیا تا ببینیم چه برای گفتن داری ...!

-         تو ! جز سخن گفتن کار دیگری هم بلد هستی ؟

-         از علمدارت چه خبر ؟ پهلوان شکست ناپذیر بنی هاشم کجاست ؟ نکند رفته سراغ ام البنین ؟!

مرد دیگری اگر هست راهیش کن به میدان ...ما وقت زیادی نداریم ...میخواهیم کار را یکسره کنیم ...

-     حتما آمده وصیت بکند ...آهای مرد غریبه ! اشتباه آمده ای ...خیمه های زن و فرزندانت درست پشت سر توست ! نکند تو هم مثل پسرت جلو و عقب میدان را گم کرده باشی !

-     مردان بزدل در جنگ این همه حرافی می کنند ...! مرد جنگ در میدان جنگ یا خون می ریزد و یا خونش می ریزند ...ما دیگر حوصله حرفهای بی سر و ته تو را نداریم ...

حسین مودب و با احترام گزافه گوئی آنان را شنید ، آنگاه صورتش را به چشم انداز دور کربلا دوخت ، گوئی اینکه خطاب حسین به کسانی است آن سوی این صحرا ...پشت مرزهای زمین ...در پس زمان ....نگاه حسین به نگاه هیچکس برخورد نکرد ، و همه این حس را دریافتند که حسین خطابش با آنان نیست و شنوندگان دیگری را مورد نظر دارد که اینجا نیستند ولی صدایش را می شنوند ، با آن همه طعنه و کنایه ، اما همین مردان منحط و سقوط کرده در هنگام سخن گفتن ثارالله بی اختیار سکوت میکردند ، و این سکوت در اصل ادب طبیعت و جهان هستی به برگزیده نسلهای آدمی است ، هیچ صدای اضافه ای در هنگام سخن گفتن حسین شنیده نخواهد شد ، حتی باد هم از حرکت می ایستاد تا بعد از پایان گفتار امام به راه خود ادامه دهد ، صدای اباعبدالله در گوش زمان و تاریخ می پیچد :

- آیا کسی هست مرا یاری کند ؟!

تمام جهان لبیک گفتند ، هر چه و هر که مناسبتی با حق و عدالت و مردانگی دارد به این خطاب جواب مثبت داد ، اگر قرار بود چشمهای آدمیان و گوشهای او تمام چیزها را ببیند و اصوات را بشنود ، بی شک این لشگر فریب خورده پاسخ تمام فرشتگان و اجنه و زندگان  و عناصر طبیعت را می شنید که می گفتند : لبیک ...لبیک ...لبیک .....و می دید که سر هستی در مقابل این سوال به تعظیم فرود آمد !

علی اصغر از گهواره خود را به بیرون پرتاب کرد ، و با صدای بلند گریستن آغاز نمود ، به طوری که صدای گریه علی تمام کربلا را پوشاند ، رباب هم نمی تواند کودکش را آرام کند ...رقیه علی اصغر را در آغوش کشید اما گریه اش قطع نشد ...علی اصغر بوی شهادت را اسشمام کرده است ...! نوزاد شش ماه لبیک پدر میگفت ، آخرین سرباز کربلا اعلام آمادگی میکرد ، علی اصغر است که می گوید :

-     غمت نباشد پدر ! من هنوز هستم ...اگر چه تشنه ...نحیف و ضعیف و خرد سال تر از آنکه بتوانم روی پای خود بایستم ، اما در رگهایم آنقدر خون هست که بتواند رنگ آسمان و زمین عاشورا و کربلا را سرخ فام کند ، سربازان تو پدر ! جز جانشان چه چیزی دارند برای هدیه کردن  ....من نیز خود را به مهربانی و عشق و شیدائی تو اهدا میکنم ...!

-     حسین با شنیدن صدای گریه فرزند سر به پائین می اندازد و باز می گردد ، در میان لشگریان سکوتی هولناک حکمفرما میشود ، نگاههای پرسشی در هم گره میخورد ، آنان به هر حال انسانند ، با همه آنکه وجودشان را به ابلیس در ازای هیچ و مفت فروخته اند ، اما در ضمیر ناخودآگاهشان هنوز نسیمی از انسانیت می وزد ، و این لحظات ، نشان از تردید و شک آنهاست که اگر چه دمی بعد فروکش می کند این غلیان و دوباره خوی شیطانی خود را از سر می گیرند .

صدای گریه علی اصغر خیمه ها را آشفته کرده است ، زینب  با قدمهای لرزان به سمت خیمه می رود تا فرامین برادر را اجرا کند ، حسین به سمت خیمه رباب راه کج می کند ، تصمیم خود را گرفته است ، علی اصغر بی قرار و تب کرده و تشنه که اگر تا ساعتی دیگر اینگونه بماند تلف خواهد شد ، به آغوش میگیرد ، سلاح از خود دور می کند ، میخواهد قبل از نبرد و جنگ ، نوزاد تشنه را به سمت لشگریان خصم ببرد و از آنان برای رفع عطش نوزادش امداد بخواهد ، شاید هنوز آنقدر مروت و عاطفه در وجودشان باشد که این طفل را تشنه در میان این صحرای سوزان رها نکنند ...

علی اصغر مثل عمویش عباس... در آغوش حسین که قرار میگیرد ، آرام میشود ...

حسین با علی اصغرش به سمت میدان می رود ...

تمام عالم سینه زن شدند ، حسین جامه ثارالله را به تن می کند ، جهان روضه او را خواهد خواند ، روضه ای که چهار کلمه بیشتر نیست ، تمام عزا و ماتم و آئین عاشورائی در همین چهار کلمه خلاصه شده که فرشتگان و جن و انس و تمام مخلوقات هستی یکسره آن را می خوانند و دم می گیرند :

وای ...حسین کشته شد !

 

 

عاشورا که به شب رسید ، سکوت تمام کربلا را گرفته بود ، کشته های بی سر میان خاک و خون بودند و کاروان اسرا ساعتی پیش به قصد کوفه رفته بود ، زنجیرها دور پای ظریف و لطیف رقیه حلقه شده بودند ، زینب کتک خورده و شانه هایش با ضربات تازیانه آشنا بودند ، همه چیز در اینجا تمام شده به نظر می آمد ،

اما این پایان ، آغاز یک تاریخ بود ...

تاریخ شهادت ...!

 

" پارادو"

پرده سوم – شهیدان زنده اند ...الله اکبر ...!

 

تهران غمگین است ،

شهری  که دوستش داریم و با آن خاطراتی بسیاری پشت سر گذاشته ایم ..های ! ...همشهری ! با تو ام ...شهرمان زانوی غم در بغل دارد و حوصله منت کشی هیچکدام از ما را ندارد ، از اوئی که آباء و اجدادش تمام عمرشان را سر به بالین او گذاشته اند تا آن مهاجر افغانی که از بیداد گلوله های فامیلش به دامن امنیت او پناه آورده است ،

شده تا به حال شهرتان تمام غصه عالم را به آسمانش بریزد و زمینش مدام در تداوم نفسهایش آه از پی آه بکشد ؟

چه می کنی همشهری در این وقت ماتم گرفتگی ؟

نام این حالت را گذاشته ام ، خسوف درد ! شهر سنگین نفس می کشد و صدایش خش و زبر است ...مثل بغض گرفته !  ،دلش قرار گرفته میان خورشید امید و مردمانش که مات و مبهوت و حیرت زده اند ! ...خوسوف درد ...!

تهران ! حالش خیلی خراب بود در آن  شب !

آدمی مگر جز یک بار در پیشگاه مرگ زانو خواهد زد ؟!

 "مرگ یکبار و شیون هم یکبار " را چند بار شنیده ای و یا گفته ای ؟!

 

شهید ! : قسمت سوم - یک تراژدی( کابوسی دست رویائی را گرفت و رفت ...! ) پست6

آدمی همین است دیگر ...یکبار متولد شده و خراب میشود روی زندگی و به زور وجودش و آن قلبی که می طپد رجز زنده بودن می خواند ( حرف از قلب شد و دوباره سینه ام به خس خس افتاد !!! ) و باری دیگر... بار و بند تمام روزهائی که از زندگی به امانت گرفته، خوب و یا بد ...خوش و یا ناخوش ...پر افتخار و یا ذلیل ....هر چه که هست  در کوله نامه اعمالش می ریزد ، دم به دم حضرت عزارئیل می دهد و سوار بر کشتی مرگ ، دل به دریائی میزند که مسافران رفته در راهش ما را از مقصدی که در پی اش رفته اند ، بی خبر گذاشته اند .....

خوب همین است دیگر ...مگر شما جز این فکر می کنید ؟!

اما ...ذات جهانی که در آنیم ، در دو وجهی بودن واقعیات آن است ، شکل و باطن ، ظرف و مظروف ، سطح و عمق ، دیده ها و نادیده ها ، قشنگ ترین و موجز ترین مثال را فروید گفت : کوه یخ شناور در اقیانوس !!! ...یزدانی که اینگونه جهانش را بنا کرد ، وارثانش را که ماها باشیم ، بد جوری گرفتار اصالت نمود ...

آنچه در همین الان با بالاترین وجه تشبیه و تمثیل امپراطوری گفتم که خود دست مریزاد دارد ، وجه صوری ماجرای ماست ، و حیف که تمام معنی داستان آمدن و رفتن ما در آن خلاصه نمی شود ...حیف و هزار حیف !

چرخش این تقدیر بد مرام که افسار همه زندگی را در دست دارد و تمام ما به سازش می رقصیم ، گاه چنان می کند که یک آدم در طول عمر اندکش هزاران بار چنان می میرد که وقتی به محضر فرشته مرگ در آید ، نفسی به راحتی می کشد و با خود زمزمه شوق می کند :

-           آخیش ! بلاخره تمام شد ؟!!! ...کجا بودی ای همای سعادت ؟ که اگر روزی دیگر تاخیر داشتی ، معلوم نبود بر سر آدمیت من چه می آمد و عاقبت ایمانم به کدام اسفل السافلین ختم به شر می شد ؟! اگر مرگ توئی و این است ، پس آن چه بر من گذشت چه نام دارد ؟!

ضربان قلب تهران را که گرفتم ، فهمیدم فشار خونش بالاست ، به پیشانی اش که بر دامنه کوهها لمیده نگاهی کردم ، عرق کرده بود از تب سرد هیجان !

کیست که بیاید و تهران را پاشویه کند ؟ در نازی آباد و جوادیه و شهرک واوان و مهرآباد ، قیامت است !

چند روز پیش برای دوستی از راز عکسها سخن گفتم ، با اجازه از او ( چون به هر حال آنچه برای او نوشتم ، در ید اختیار اوست و ومال اوست ) و اگر رخصتم دهد ، میخواهم حال که پیش نوشته این بخش را با آن گفته تمام کردم ، با اشاره به داستان عکسها وارد موضوع اصلی شوم ! :

فدای دردهای ناگفته ات ، روح الله !...قربان زخمهای کهنه و مانده در سینه سوخته ات ...امام ...! الهی همه این غصه های بی پایان و امیدهائی که حالا رنگ حسرت دارند ، باران بشود و بر سر عاشقانت که ما باشیم ببارد و ما از این همه اندوه تو که ولی نعمت مائی ...آقای مائی ...پدر ما یتیمان سر راهی هستی ...دق کنیم و به خاطر یک طپش بیشتر قلب خسته ات در سینه آتش گرفته ،  تلف شویم ...هلاک شویم ...وه ! که چقدر قریان تو شدن زیباست ...الهی قربانت شوم ...

آقا ! ما نوکرتیم ...

ارباب ! ما بدیخت و دربدر و آواره و بیچاره ، آن نگاه سنگین توهستیم ...

خدا نیاورد روزی که غلام در خانه مولایش  ، بی صاحب شود ...ما حلقه نوکری تو را به گوش کردیم و سعادتمند شدیم ، به اشارتی از تو می رویم در دل آتش ، آب در دل ابراهیم خلیل اگر بلرزد ، در دل ما هم زبانم لال شاید ترکی به آینه ایمانمان زد ...

قربانت شود آقا ! ( جان شما ! کیف می کنم وقتی با روح الله حرف می زنم و از کلمه قربات و فدایت و نوکرتم استفاده می کنم ، همچین انگاری دلم صفا می یابد )خورشیدی که بی اذن تو بتابد ، شب برایمان بهشت است ...ستارها اگر جز به تو نگاه کنند و چشمک زنند ، فرقی با با یک مشت ریسه لامپ دو زاری ندارند ، آن باد و نسیمی که به هوای دل شما ، جولان ندهد ، به لعنت خدا هم نمی ارزد ...پس بالا غیرتا ..ملاحظه این نوکران صدیق و زمین خودرگان معرفت خودت را بکن ، و اینطوری عشق ما را محک نزن ...دمت گرم ! و نفست چاق و آن قلب مهربان و بنده نوازت پر طپش ، و دستت بر سرمان و سایه ات بر خانه امان ، مداوم باد ...بگو بمیر ..هنوز حرف " ر " کلمه از آن دهان مبار ک بیرون نیامده رو به قبله دراز می کشیم و فاتحه ! ...بگو برو ...همچین می رویم که هیچ خط و خبر و نشانی از ما حتی در آینه آن رمالهای هندی هم پیدا نباشد ، اما اگر دروغ نگفته باشیم هر جا که برویم دور تر از خط نگاهت نخواهد بود !!! ما بلدیم چطور خودمان را گم و گور کنیم ولی صدای نفسهای نازنین شما را هم داشته باشیم ...هر چه بگوئی ...حلال ماست و واجب ، ..اما قربانت شوم ..می شود حرف از مریضی و ضربان نارس قلب و تنگی نفس و این جور چیزها که شایعه اش هم ما را گور به گور می کند ، نباشد ....؟!

خوب است دیگر ، بس است ای شهر نازک دل ، اخمهایت را باز کن ، لبخند بزن ....مثل اینکه ، آقا ! دلش به زاری و بیچارگی ما سوخت ، صدای نفسهای پر طنین و التهابت را به سینه کش ، آقا ! چشمانشان را برای خواب بسته اند ، سحر که زد و اذان صبح که طلوع نمود ، خودت برو دست بوس ، فعلا دم فرو بند !

ها ! ..چه حواس پرت شده این امپراطور ! دست خودم نیست ....حرف آقایم که باشد ، اینطور رشته سخن از دست و دلم می رود ...برگردیم به داستان عکسها با این توضیح که از خیر بازگوئی آن مطلب که برای دیگری بود و قصد عاریه گرفتن داشتم گذشتم و حرفی دیگر از عکسها دارم ( اگر دوست داشتید اصلا آن چند خط را حذفش کنید ):

هر کس در زندگیش به عادت ، ویر یک چیز را می گیرد و همه عمرش انواع و اقسام آن را جمع نموده و یک جورائی آلبوم می کند ، یکی میزند به خط تمبر ، آن یکی که وضع مالی اش بهتر است ، عتیقه باز میشود و جنازه اشیاء را دور خود تلنبار می کند ، یکی هم عشق خاطره است و در دفترش هر روز مست اعمال و رفتار خود میشود و کلی برای خوانندگان بعدی ، چاخان پاخان سر هم می کند ، کسانی هم هستند که نمک گیر گل و گیاه و طبیعت میشوند و در هر فرصتی می زنند به وسط کوه و دشت و کویر و هر چه از آنجاها دستشان بیائید به نام یادگاری ، از طبیعت قرض می گیرند ، راست و دروغش با روای ، شنیده ام بعضی آدمهای مریض و بد صفت که از کشتن هم نوعشان ارتزاق می کنند ، به فراخور قربانیشان ، چیزی از آنها ،..البته بعد از اینکه ترتیبشان را دادند ...کش می روند  ، گوش بریده ای ، انگشت سبابه ای ، شده چند تار مو و اگر وقت و حوصله باشد جمجه تو خالی ...و چیزهای از این دست که حالم خودم را که همین الان دارم به آن فکر میکنم می نویسم ، گلاب به رویتان بهم زد ....خلاصه اینها را ... برای روزهای بازنشستگی نگه میدارند ، که لابد با دیدن آنها کلی سر کیف باشند که عجب کارهائی در دروه شباب و جوانی کرده اند ....

 آدمها فقط این چیزهائی ملموس را جمع نمی کنند ، خیلیها بی اینکه حواسشان باشد گرفتار این عادت غریزی هستند ، عده ای اکازیونی از دروغهای رنگ وارنگ عمرشان هستند ، بعضی ها هم کلی کلاه برداری و پدر سوخته بازی دوره خودشان جمع کرده اند ، و خوب کسانی هم هستند که خیرات و برکات و حسنات و اعمال نیکو را آلبوم می کنند ...

من اما ، عاشق عکسم ..! به فراخور شرایط و حس وحالم هم موضوعاتش متفاوت است ، از حدود سال 64 تا 69 ، جمعا پنج سال ، هر چه عکس از حضرت روح الله گیرم آمد و توانستم پیدا کنم ، جمع کردم و گاهی که سر ذوق و یا سر غصه باشم ، می روم سراغشان و آنها را یکی یکی دوباره نگاه میکنم ، قبل از نوشتن همین نوشته هم شاید لحظاتی ... ، نشستم و دوباره آنها را با دقت دیدم ، به نکته ظریف و جالبی پی بردم که حقیقت و اصل حرفی است که میخواهم اینجا بگویم :

این عکسها را با انگیزه ها و موضوعات مختلفی میتوان دسته بندی کرد که من تا حالا صدها بار اینکار را کرده ام ، یکی اش هم مال لحظات پیش است ، ابتدائی ترین نوع این تقسیم بندی را انجام دادم ، حالت صورت آقایم را به سه نوع تقسیم کردم ، لبخندی که نشانه ذوق و خوشحالی و امید و یا هر چیزی مثبت دیگری است ، تبسمی که معلوم است همینجوری و سطحی است... و یا حتی یک جور تبسم از سر غم ، و یا لبخندی که آدم در اوج غصه با خودش به دنیا می زند ، و چیزهائی  که خیلی امیدوارانه نیست ، و صورتی که فاقد هر لبخند و یا تبسمی است که نشان دهنده  ، غم ، نگرانی ، حسرت ، عصبانیت ، تردید ، و حالاتی که باید در باره تک تک آنها فکر کرد و جالب اینکه با کمی دقت در هر کدامشان ، میتوان واقعه و حادثه ای را تجسم کرد که صاحب این چهره را تا مرز ماتم و درد پیش برده و او با تمام قدرت سعی میکند تا مانع از بروزش در ظاهر شود که خوب با توجه با انسان بودنش ، محال به نظر میرسد ، مثلا چند نمونه از این دست را می آورم :

-                     یک هفته ای از شروع جنگ گذشته و امام برای مردم حرف میزند ...

-                     آقای بنی صدر حکم تنفیذش را از آقا می گیرد !!!

-                     کودتای نوژه اتفاق افتاده و آقای هاشمی دارند برای امام در این باره توضیح می دهند ...

-                     حادثه هفتم تیر ، و امام برای بازماندگان حرف میزند

-                     امام با خانواده شهید مطهری درست سه روز بعد از شهادتشان دیدار کرد

-                     روز بعد از  نامه برای منتظری ، نسبت به خلع او از قائم مقام رهبری

-                     روز بعد از حادثه انفجار ریاست جمهوری

-                     ساعاتی بعد از اینکه قطعنامه ، اعلام شد ...

-                     و................

 نگاهی به تارخ عکسها کردم و نتیجه دردناکی حاصل شد ، که ما نوکران و عاشقان و مریدان باید برویم سر چاه تا آخر عمرمان زار بزنیم و خاک بر سر و صورت بمالیم :

تقریبا قریب به اکثر عکسهای دسته اول که نشان از روحیه شاد و نشاط انگیز ایشان دارد متعلق به قبل از بهمن ماه 57 است ، چند عدد محدود که تعدادشان به انگشتان دست نمی رسد مربوط به همان یکی دو سال اول انقلاب است ، و بعد تبسمهای تلخ شروع میشود و سالهای آخر از آنها هم دیگر خبری نیست ...

بهتر است در این باره دیگر حرف نزنم ، و بروم سراغ موضوع بعد ، چون ما ، من و شما که دارید این نوشته را می خوانی به اندازه سر سوزن غیرت روح الله ای را داشتیم ، همین حالا ، نه حتی چند دقیقه بعد باید برویم بهشت زهرا ، سرمان را آنقدر به آن ضریح بکوبیم ، تا ...

امام دلم طاق نمی آورد این جمله را نگویم :

چه کردیم ما با این مرد ! چه نوکران و مریدان بی لیاقت و نامردی بودیم که به جای خدمت کردن به ارباب و سهل کردن زندگی او ، بار بر روی دوش او بودیم و...

به روح الله قسم ! اکثر اینانی که در همین خراب آباد و نکبستان که نامش را دنیای مجازی گذاشته ایم ، و از امام می گویند و سنگ او را به سینه می زنند و خودشان را عاشق سینه چاک معرفی می کنند ، همینها و امثالشان ، حالا اگر خودشان آن روزها نبودند و اگر بودند طفل و صغیر بودند ، ولی شبیه به خودشان ، پدران و برادران هم خونشان ، دقیقا با همین رفتار ریاکارانه و لاف زدنهای تو خالی ، در عمل چنان کردند ، که آقای من ! در همان ماههای اول لبخندشان را فراموش کردند و به مرور زمان آب شدند و...

بس است دیگر ...اگر بخواهم ادامه بدهم ، تکلیف شرعی پیدا کنم که نام ببرم و ....

کاش میتوانستم ، خودم را از این جا و جاهای دیگر که فرقی هم با این شورآباد ، قحطی زده مردانگی ، ندارد گم و گور کنم ، تا ....

تقدیر ما در این دوره شد هم نفسی با اینان ، تا قدر عافیت آن روزها را بدانیم و....

می بینید تو رو خدا ! اصلا نمی توانم حرف بزنم ، هیچ جمله ای کامل نمی شود !!!

بگذریم ...بگذریم ...

***

در طی این مدت رفاقت ، نشد که دو نفر با هم وقت نماز در یک جائی باشیم و  نمازمان را به اقتدای امام جماعت نخوانده باشیم !

اما در آن عصر غمگین که چند ده نفری سراسیمه در امام زاده وعده کرده بودیم و صدای موذن ، برای مغرب ، حی علی الصواه را خواند ، هیچ کس دل و دماغ جماعت نداشت ، ریسمانی که جماعت ما را درست مثل دانه های تسبیح به هم وصل میکرد ، نگرانمان کرده بود ...سخت روحمان را آشفته بود ، اصلا یادم نیست که هنگام وضو چه کردم ، شاید فقط آبی به صورتم پاشیده باشم و دستانم تا آرنج هنوز خشک بود ، نماز را که تنهائی با آن همه فشار عصبی خواندم ، با یک نگاه سرسری به همه رفقا ، دیدم که هیچ کس سجاده نمازش را بدون سجده سهو ، جمع نکرد ، و کسانی هم بودند که تکبیر اول را گفتند و در تمام این مدت ، مات و متجیر همانجا خشکشان زد و خیره به مهر منتظر سجده ماندند ، حاج حسین که کنار حوض وسط حیاط امام زاده همینجور چمباتمه زده خیره به شیر آب باز مانده بود .

راه افتادیم به سمت بیمارستان قلب تهران ، و همانجا کنار درب اصلی بی هیچ حرف و کلامی نشستیم وسط خیابان و خیره ماندیم به پنجره اتاق طبقه سوم ، سایه های آدمها دیده می شد که می رفتند و می آمدند ...و ما در ذهنمان می خواستیم از حرکات و رفت و آمدشان خبر بگیریم ..

یکباره سید محسن ، ( سید محسن رحیمی !!!) از آن گوشه کنارها ، فریاد زد ،

-                     بابا ! به جای این خل و چل بازیها دعا کنید !

شده تا به حال برایتان ، که در موقعیتی قرار بگیرید و فشار روحی وغم وغصه خارج از توانتان را تحمل کنید و فرصت دم زدن هم نداشته باشید ، و در این حین یک نفر که غمخوار همیشگی و کسی است که میتواند شما را از بار این درد سخت برهاند ، مقابلتان قرار گیرد و با محبت و مهربانی بگوید : چی شده حالا مگه ؟ تعریف کن ببینم چی خبره ؟!

و تو میخواهی بگوئی ، از تمام آن لحظات سخت و طاقت فرسا ، اما چنان بغضت می ترکد که راه نفس و کلام را می بندد و هی کلمات بریده بریده می گوئی و ناجی شما هم نمی فهمد و باز تو سعی می کنی بگوئی و لی هر چه بیشتر سعی می کنی برای باز گفتن ، گریه و هق هق ناله ات بیشتر می شود و مانع است ، آخر سر هم که چاره ای نداری جز اینکه خودت را در آغوشش بیاندازی و با صدای بلند و فریاد گونه زار بزنی ...!

وضع دعا خواندن ما و استغاثه در درگاه خداوند ، حالی اینگونه و بد تر از این بود ، تمام وجودمان شده بود گریه و فریاد و زار و ناله زدن و اصلا نمی دانستیم که باید از خدا چه بخواهیم و چه دعائی را بخوانیم ...

ماشین مخصوص مقامات جلوی بیمارستان و در میان امواج تلخ و بهت آور گریه که اشگهای عاشقانه نوکران برای آقای تمام وجودشان است ، پهلو گرفت ...درب عقب اتومبیل سیاه که شیشه هایش چنان مسافران خود را در پناه نامرئی خود گرفته بود که در روز روش و زیر ستیغ آفتاب هم نمی توان حتی شبح شان را حدس زد ، باز شد و آقای کروبی بیرون آمد و مستقیم سراغ حاج حسین فرمانده این گردان بلا دیده و ماتم زده را گرفت ، رفقا به امید رسیدن به خبری موثق دور حاج کروبی حلقه زدند و در میان ناله و هق هق گریه سوال پیچش کردند ، کروبی  مردی احساساتی و عاطفه مسلک است ، نتواسته بود از میان این دریای اشگ بی تفاوت بگذرد و حالا مانده بود در پاسخ این خیل مجنونان روح الله چه گوید و چه کند ، سعی کرد روحیه پدرانه در پیش گیرد و با نوازش و دلگرمی و نصیحت آرامش نسبی را برقرار سازد اما در این میان سید محسن ( همان سید محسن   که گفتم ) صدایش  را بالا برد :

-           حاجی ! یتیم نوازی می کنی نه ؟! ...ما شوریدگان و مسکیننان آقایمان روح الله... گوشه چشم خشمگین اربابمان را با تمام نوازشهای عاشقانه دنیا عوض نمی کنیم ...فایده نداره حاجی ! از آفتاب دل ما چه خبر ؟!

غوغا شد با این جمله سید ، آتش دل ما را شعله ورتر ساخت ، حاج کروبی قول مساعد داد که به مجرد اینکه وارد اتاق شد و خبری از حال آقا گرفت ، ما را مطلع سازد ، و وارد ساختمان شد و دل نگران و کنجکاومان را هم با خود برد ، حالا همه وجودمان شده بود انتظار تا پیکی را که فرستاده بودیم ، خبر آورد ...هر دقیقه این جا یکسال از عمرمان را می کشد ، محمود آقا که آن شب 33 سال را به زور داشت ، در همان چند ساعت پیر شد ، به عشق خود امام قسم که اغراق نیست اگر بگویم : دم مغرب که در امام زاده بودیم در سر محمود یک مو سفید نبود و در همین ساعات نیمی از زلفش را گرد پیری گرفت و سفید شد ، محمود آقا عاشقی شیدا و شوریده بود ، از آن عاشقانی که در راه عشق آب میشوند و واقعا مثل پروانه گرد وجود شمع معشوق می گردند و بالهایش را به پر شعله می دهند و می سوزند و خاکسرشان هم همانجا زیر پای شمع می ماند ...

و این را هم باید بگویم که پدر محمود آقا ، تمام عمرش را از جوانی تا سال 57 بادیگارد و محافظ شخصی محمود قربانی ، کاباره دار معروف شکوفه نو و شوهر سابق گوگوش و از نزدیکان به محمد رضا پهلوی بود ، و پدر به احترام رئیس و ولی نعمتش نام اولین فرزند پسرش را محمود گذاشت ! در جبهه که بودیم ، اگر غروبی می شد که محمودآقا سر ذوق و حوصله بود با خجالت و حیا تعریف میکرد که روزهای کودکی را تماما در همین کاباره و در میان خوانندگان و رقاصان و طیف مطرب و لات و جاهل گذارنده بود ، و داستانها از این دوران برایمان نقل میکرد ... از عشقهای مردان مست آخر شب به رقاصه های تنها و بی کس ..از دعواهای مستانه و چاقوکشها و قداره بندهای معروف و کلاه مخملیهای یکپارچه سیاه پوشی که کارشان صبح تا شب در همین کاباره ها به عربده کشی و لاف زنی و خالی بندی می گذشت ، و دنیایشان در همین موضوعات واقعا جلف و بی ارزش خلاصه می شد ، از رفتارهای محمود قربانی می گفت که پدرش 24 ساعت مثل سایه دنبالش بود و ماه تا ماه میشد که خانواده رنگ پدر را نمی دید ، وقتی خاطراتش به گوگوش می رسید همه ما ساکت می شدیم و یکپارچه می شدیم گوش و حس شنوائی ، این زن برای نسل ما که دقیقا دوران بلوغمان با شهرت بی مثال او مقارن شد ، زنده کننده حسهای ناگفته و خیالات و رویاهای ممنوعه بود که هرگز جرات بیانشان را پیدا نمی کردیم ، قبل از انقلاب چون سیبل پشت لبمان سبز نشده بود اساسا آدم حسابمان نمی کردند و کسی ما را به رسمیت نمی شناخت و اگر روزی و یا شبی هم گوشه ای از این حسها از زبانمان می پرید ، حسابمان با کرام الکاتبین بود ، پس از انقلاب هم جوان شدیم و آمدیم در جبهه ، و فرصت قرتی بازی نبود ! گفتن از این حرفها کفر بود و معصیت ، بنابراین در چنین شرایطی که کسی پیدا شده بود تا روایاتی را مستقیما از این زن اسطوره ای نقل کند ، چنین حالی پیدا می کردیم ، محمود آقا این را خوب می دانست و گاهی سر به سرمان می گذاشت و در اوج گفتن داستانش ، یکباره حرفش را می برید و اخم میکرد و می گفت : بابا این حرفها چیه ما داریم می زنیم  ؟! قباحت داره به خدا ؟  دوران طاغوت تمام شد و عناصرش هم به جهنم پیوستند ، حرف از این آدمها زدن خودش اشاعه ابتذال است که اگر حرام نباشد ، کراهت دارد ، به جای اینکه بنشینید اینجا و من را به اطاله گفتن وا دارید ، دست من گردن شکسته را بگیرید و با خودتان ببرید یه گوشه ای ، دعائی ...مستحباتی ، نماز حاجتی ، توسلی ...به نامه اعمال سراسر سیاهم بدوزید ...پا شو آقا جون ..آهای برادر بسیجی با تو هستم ...کافه دیگه تعطیله ...حاج آقا را نگاه کنید ...( حاج حسین چند متر آن طرف تر گوشه سنگر ...مفاتیحش را به دست گرفته و غرق در آن بود – چشمش در دعا و گوشش با ما و حواسش با گوگوش بود بود !!!) شانس آوردید که حاجی رفته تو ملکوت علی و حواسش به این شیطنتهای معصیتی شما نیست ، اگر بداند که این ور بازار چه خبره ...وای به حال شما ...و البته منکه  دیگر باید بروم برای اعدام صحرائی غسل هلاکت کنم ...دست بردارید جماعت شاه دوست ...بروید آدم شوید ...آدم ...درست عین حاجی ! ( حاج حسین رنگش می پرید ، اما باز سر از مفاتیح بر نمی داشت ! )

و ما لبهایمان آویزان و چشمانمان تماما نیاز بود و کسی هم جرات بازگوئی اش را نداشت و سرمان را پائین می انداختیم و در حسرت ادامه داستان وا می ماندیم ...محمود آقا که این حال نزار ما را می دید ، پوزخندی میزد و زیر لب می گفت : جوجه بسیجی های ما را رو نیگا ...دهانتون چرا باز مونده ؟ آب دماغت چرا راه افتاده ...؟ عجب ! ..عجب ...! برادران مومن ما رو داشته باش ! سربازان گمنام امام زمان وسط معرکه جهاد فیلشان یاد هندوستان کرده ...ای ...ای ...پدر شیطان بسوزه ..همینجوری آدم ایمانش سر و ته میشه و بعد از یه عمر کنار امام شمشیر زدن و حکم جهاد رو به چشم گذاشتن ، یهو ..واسه خاطر یه ابرو کمانی ایکبری ...گوشت رو می گیرن می اندازن وسط آتیش جهنم ...بعد وانجا به همین زلیل مرده بگو بیاد برات بخونه : کمکم کن ! کمکم کن ! نزار اینجا بمونم تا بسوزم ...! ....خیله خوب بابا ! بسه دیگه ..همین یه بار...ها ..! چه کنم ؟ روایت داریم از امام معصوم که داستان نیمه کاره تعریف کردن مثل این است که با شیطان بادبادک بازی کنید ...دفعه بعدی اگه باشه ..من میدونم با شما ، ( بعد زیر چشمی حاج حسین را نگاهی می کرد ) اصلا خودم میرم به حاجی اعتراف می کنم و دودمان همه اتان را به باد میدم ...!

و بعد با آب و تاب داستانش را ادامه میداد ، همین محمود آقا با چنین پدری که امروز هم چشم ندارد یک آخوند منبری ساده را ببیند ، بی اینکه کسی برایش معلمی کرده باشد و به قولی به راه راست هدایتش کند ، بدون اینکه به خاطر موج و باد مرسوم برود آویزان مسجد محله شود و عشق تفنگ بگیردش و شبها تا صبح با ام یک چوبی نگهبانی و پاسداری بدهد ، فقط از طریق تلویزیون ، امام را می بیند و دل به حرفهای آقا میدهد و یک دل نه و هزاران دل در گروی عشقش می نهد و راهی جبهه میشود ، برای اولین بار به همین گردان پا گذاشت و حاج حسین جذبش کرد ، خودش نقل میکند که نماز خواندن را بلد نبود و روزهای اول به تقلید از بچه ها توی صف جماعت می رفت و دولا و راست می شد !

محمود آقا همه چیزش را از روح الله دارد ، نماز و ایمان و لیاقت سرباز اسلام شدن یک طرف ، در این مدت از سال 60 که آمد سر پل ذهاب تا حالا که ، عارفی شده برای خودش ... حاج آقا ریاضت که از روحانیان با فضیلت و چهره ای آشنا برای رزمندگان است و همه بچه های بسیجی و رزمنده مرید اویند و اخلاص و نیت درست و پاکش زبانزد همه است و به راستی از روحانیون برجسته ای است که هنوز خام و اهلی قدرت و سیاست بازی و نمایشگری نشده است ، از زبان خود ایشان بارها و بارها شنیدم که هر وقت می خواهد استخاره بگیرد ، فقط  سراغ محمود آقا را می گیرد ، و معتقد است ، محمود از آن خواص انگشت شماری است  قرابت و نزدیکی و همجواری با قران دارد ، به قاطعیت می توان گفت که محمود آقا رفیق کتاب مقدس و آسمانی ماست ، رسیدن به این درجه ، آن هم در طول کمتر از یک دهه ، به لطف عاشقی پویا و ماندگار اوست ،

حاج اقا کروبی به وعده اش وفا کرد و یکی ار محافظانش را بیرون فرستاد که پیغامش را برساند :

-           بچه ها ...خطری نیست که باعث نا امیدی شود ، توکل به خدا کنید و "  امن يجيب المضطر اذا دعا و يكشف السوء و يجعلكم خلفا الارض " بخوانید ...! آنهائی که اهل دل ترند ، نماز شبشان را با اشگ و ندبه و نیاز بخوانند ... همین .

این دیگر چه جور پیامی است ؟ دل خوش کنیم و یا خاک بر سر گیریم ؟ تفسیر  این چند جمله چقدر سخت است ! هر جور که تو بخواهی معنایش با تو راه می آید ...من خود از آن دسته آدمهائی هستم که کلمات و جملات و حتی حروف برایم از اهمیت ویژه ای برخور دارند ، عمری را به سیر و سلوک در میان اقیانوس بیکران و بی انتهای کلمه و جمله گذارنده ام ، اما بی شک در تمام عمرم ، هیچ وقت به اندازه آن چند ساعت درگیر تفهیم این چند جمله پیغام حاج آقای کروبی نشدم ( سالها بعد به مناسبت مسائل انتخاباتی ریاست جمهوری با ایشان چند جلسه دیدار خصوصی داشتم ، یکبار از ایشان در باره آن شب و جزئیاتش پرسیدم ، عجیب است حافظه  این مرد ! نکات ریز و ناگفته ای از آن شب گفت که من هم از یاد برده بودم ، و چشمانش خیس از اشگ شد ...وقتی از او خواستم که بگوید واقعا چه منظوری داشت از آن پیغام ، سری تکان داد و گفت من اصلا به فحوای آن فکر نکردم ...حتی هنوز اطلاعات پزشکی را نداشتم و احمد اقا هم سر نماز بود که رسیدم ، فقط به صورت امام نگاه کردم و محافظم را صدا زدم و آن پیام را برایتان فرستادم ) " خطری نیست که باعث نا امیدی شود " یعنی چه ؟! یعنی خطر هست و هنوز رفع نشده است ، و خوب !... ذات خطر و معنایش هم روشن است ، اما حجمش آنقدر نیست که نا امید شویم ؟؟؟!!! ...آخر چه کسی و با چه خطکش و مقیاس و معیاری ، باید این خطر را تعیین و تکلیف کند ؟ و اگر قرار است نا امید نباشیم ، چه نیاری به تاکید برای دعا و آن هم آیه امن يجيب المضطر. ..که برای درخواست شفا خوانده میشود ، است ...یعنی کار به بن بست رسیده و باید منتظر معجزه شد ؟ و باز هم سفارش دیگری در پایان پیام است ، و پای اهالی دل و نماز شب خوان ها را به میان کشیده است ، که با آن وضعیت که سفارش شده ، نماز را بخوانند ، یکسره اشگ و ندبه ...

با همه اینها ، دو کلمه اول به شدت آرامش بخش است : خطری نیست.....

رفقا همه گرفتار این پیام شدند ، گاه فکر و تحلیلشان به مثبت می رسید و لبخند امید بر لبانش شکوفه میزد و چنان صورتشان می درخشید که همه غرق در تماشا می شدیم ، و زمانی دیگر در تعبیر و فهمش ، غم دنیا بر دلمان می ریخت و نا امیدانه چنگ بر سینه دیوار سیمانی بیمارستان می کشیدم و از ته جان زار می زدیم :

-                     "  امن يجيب المضطر اذا دعا و يكشف السوء ...!!!

آرام آرام به خیل عاشقان دردمند افزوده میشد ، حالا دیگر خیابانهای منتهی به بیمارستان مملو از جمعیت بود ، و صدای ناله و گریه و فغان همه جا را گرفته بود ،کار به جائی کشید که دکتر فاضل جلوی درب آمد و اعلام کرد که صداها مزاحم استراحت آقاست ،

و بعد دیگر سکوت دردناکی حاکم شد ، همه دستانشان را جلوی دهان گذاشته بودند و هق هق گریه اشان را فرو می خوردند و فریادشان را به درونشان بر می گرداندند ...

بعید است چنین صحنه ای تکرار شدنی باشد و یا کسی قبلا در تمام تاریخ دیده باشد ،

تهران ، می گرید و این نماد و استعاره باران نیست که بخواهم آرایه های ادبی ام را افزون کنم ...نه دوستان ...نه ...! این تهران است که در آن شب با آسمان بدون ابر و حتی بادی و نسیمی که تصور شود قطرات باران را از جائی به اینجا آورده باشد ! قطرات آب فرو می ریخت !!! نه هیچ نشانه ای از باران نیست ..اما از آسمان تهران قطرات اشگ بر سرمان می ریزد ، همه آن جمع که آنجا بودند گواهی خواهند داد که تهران بود که می گریست ، قطره ای را به زبان زدم ، شور بود و گس ...مثل اشگ ...!

نکند خبرهائی باشد و ما از آن بی خبریم ، اگر وقوع حادثه ای شوم در راه نیست چرا شهر اینطور می کند ؟ این تهران چه مرگش است که از ظهر به این ور حالش خراب شد و غمباد گرفت و تمام عصر و بعد غروب و مغرب و شام ، زانو در بغل و چمباتمه زده نشسته است ؟ و در سکوت اهالی اش را می نگرد ، اکثرا مردمانش بی خبر از همه جا و یا بی تفاوت به همه دنیا از این روز و شب تب دار گذشتند ، و معمولی معمولی درست مثل روزهای قبل و قبل ترش رفتارش کردند ، کله سحر از خانه بیرون زدند و تمام روزشان را به کار و سر و کله زدن برای دو زار پول سیاه طی کردند و خسته و کوفته و بی حوصله زیر سقفشان بازگشتند و همان حرفهای تکرای را برای اطرافیان نزدیکانش بلغور کردند :

-           عزیزم دوست دارم ...مثل همیشه ...بیشتر از همیشه ! ( بی آنکه اصلا مفهوم این واژه " همیشه " را دانسته باشند . چه رسد به دو کلمه جادوئی "  دوستت دارم " که عالمی حیرانش است !!!)

-           بچه بشین ! اینقدر شلوغ نکن ...! من خسته ام ...میخواهم یه کم آرامش داشته باشم ...( من و شما می دانیم که آنها مرادشان از آرامش از همان خواب سنگینی است که با شکم سیر تسلیمش میشوند ، که اگر از 8 ساعت ، دقیقه ای کم داشته باشد غر غر خواهند کرد و اصلا از خود نمی پرسند که چرا سالهاست در این خوابها که با موسیقی خروپف همراه است هیچ رویائی حضور ندارد ؟ لابد وقتی هم که سرشان را برای ابد به لحد می چسبانند ، به آرامش بی انتها دست خواهند یافت ! )

-           شام چی داریم ؟ زودتر هر چی داری بیار بخورم که خیلی گرسنه ام ! از صبح تا حالا چیزی دندان گیری نخوردم ( خوردن و آشامیدن و بعد درگیری بدن و فرسایش و هدر دادن انرژی زیست برای هضم آن تا دست آخر حاصل این همه وقت و استهلاک و فرتوتی بدنی که زیباترین تصویر خلقت جهان است ، بشود فضولاتی که به راستی لایق کلمه کثافات است ، آدمهای اینطوری فقط حجم حیات را تنگ تر و سهم بیشتری از نعمات و برکات زیست را اشغال کرده اند و حتی اکسیژن اضافی  جهان را می بلعند و آخر هم هیچ سودی برای جریان زندگی ندارند ، شان حیوانات را هم ندارند ، چون تمام حیوانات نسبت به چرخه زیست محیطی وفادارند و سودمند هستند ، اگر چیزی از طبیعت می گیرند برای خوردن و زنده بودن ، حسابش را در مدت معین صاف می کنند ، حتی فضولاتشان میشود کود و رشد و نمو گیاهان را سرعت می بخشد ، و بعد از مرگ هم تمام اجزای بدن و جسمشان به جهان خدمت می کند ، اما این انسانها ...به راستی که جز برهم زدن تعادل و اسراف و نابودی عناصر حیاتی زندگی و بعد ایجاد زباله ای با جسم بی بهره و آزاردهند اشان ، کاری دیگری از آنها ساخته نیست ، حیوانات در چرخه زندگی و مرگ ، بر حسب غریزه ای که دارند ، عادلانه سهمی می برند و سهمی می پردازند ، برای همین است که موجوداتی که برپایه غریزه می آیند و میروند از مجازات و پاداش در روز حساب معاف اند ! )

عده ای هم هستند که مدتهاست منتظر این روز و غروب آفتاب بودند ، شب پرستانی که فاستوس وار روحشان را به ابلیس فروختند ، البته چون دکتر فاستوس آنقدر باهوش و زیرک نبودند که در ازای آن بخشی از ثروتهای ابلیس را مطالبه کنند ، مفت و مجانی ارزشمندترین امانتی که از یزدان دارند ، به غیر واگذار کردند و چشمانشان را با دست گناهکار خود به روز بستند و شب را آرزو کردند ،

کسانی دیگر ، عاشق نبودند ، اما دوست داشتن را می دانستند ، شاید سعادت فهم اصالت عشق را نداشتند ، اما طعم شیرین مهربانی را هنوز در زیر پوست خود حس می کردند ، پیشرو نبودند و فرصت حرکت را از دست دادند ،  در پی قافله آمدند و در سایه اش آرمیدند ، و همین هم حجت را برایشان تمام کرد ، دست در دست هم ، جماعتی انبوه را می سازند ، و چون سیلی بنیان کن به راه می افتند ، و موانع را از سر راه بر می دارند ،

آنها هم در این شهر هنوز خوابند ...و در رویاهایشان هفت فرشته آرزوی خود را می بینند و به همان هم دل خوش اند ...

و کسانی هم که تقدیرشان بر این بود که بتوانند  دل به آفتاب بسپارند و تمام زندگی خویش را در این راه اهدا کنند ...!

از عاشقان سخن می گویم ...

تهران ! هنوز غمگین است ...

 

ساعت یک نیمه شب است ، دلهره و اضطراب امان همه را گرفته است ، سکوت اجباری هم خود به ابعاد این ، دامن می زند ، چند دقیقه ای است که رفت و آمدها یکدفعه زیاد شده است ، می روند و می آیند ، چهره های جدیدی که معلوم است از راهی دور می آیند و نگاهشان حکایت از سفر راه دور و تعجیل برای رسیدن و رنج سفر دارد ، حدس میزنم باید پزشکان منحصر به فرد و به نامی باشند که هر کدام از یک سمت می آیند ، منصور که از اول مغرب تا همین حالا در خودش فرو رفته بود و  حتی حس میکردم که در وجود خویش غرق شده باشد ، به یک آن ...از خلوت و تنهائی اش بیرون می آید ...مثل اینکه کسی صدایش کرده باشد ... و خودش  می اندازد ، جلوی یک ماشین که یکی از مسافران تازه رسیده را می آورد ،  ... صدای کشیده ترمز حواس همه را به آنجا جمع کرد ، راننده سرش را شیشه بیرون می کند و با صدای نیمه بلند منصور را خطاب می کند :

-                     حواست کجاست دیوانه ؟ مستی نکنه ؟!  اگه میخوای خودکشی کنی ..اشتباه اومدی ...اتوبان اون طرفه داداش !

منصور بی توجه به راننده به سمت درب عقب و مسافر می رود ، با نوک انگشت به شیشه می زند ، مسافر شیشه را پائین می کشد ، پیرمردی حداقل 90 ساله ، با یک عینک فلزی  ضخیم و موهای مرتب و یکدست و تماما سفید و براق و صورت چروکیده و در هم رفته ، که هم گواه سن است و هم نشان از دوران گذشته و تجارب اندوخته شده ، پیرمردی که  کت و شلوار تمیز و اتو کرده سفیدی بر تن دارد ، و کراوات سرخ رنگش از چند صد متری هم قابل رویت است ، این پیرمرد را اگر از پشت سر و در یک کوچه تاریک هم ببینی ، حدس میزنی که پزشک متخصص و حاذق و کاردانی است که تمام عمرش را پای کتاب و در مطب و اتاق جراحی و ...طی کرده و هرگز فرصت یک بازیگوشی ساده را هم نداشته است ، و حالا پس از این دوران و کسب مهارتهای منحصر به فرد و جایگاه رفیع علمی و شهرت ارزنده در میان مردم و همکاران ، هنوز هم در پی یافتن و کشف و دانش است ،

منصور بی معطلی پرسید :

-                     آقای دکتر !... برای معالجه  امام و سید ما آمده اید ؟!

پیرمرد  نگاهش نشان میداد که به همان اندازه ای که در علم پیشرفت کرده است ، از خود و تربیت روان و خویشتن خویش هم غافل نبوده است ، چهره نورانی و پیشانی بلندش تمام اینها را نشان میداد ،

دکتر مکثی کرد ، و صدایش را صاف کرد و پاسخ داد :

-           بله پسرم ...از شیراز دارم میام ...متخصص خون هستم ، به دعوت دکتر فاضل آمدم که امور مربوط به خون امام را تحت نظر داشته باشم ...چه کاری از من برای تو ساخته است ؟

منصور ، سرش را به سمت اتاق طبقه سوم بیمارستان می گیرد  و اما خطابش هنوز با دکتر است :

-           دکتر ! ...خدا شما را آنقدر دوست داشته که چنین سعادتی را نصیبتان کرده ...برای من کاری نیست که انجام دهید ...خواستم این را بدانید ، آن قلبی که در آن سینه  می طپد ، قلب یک پیرمرد تنها نیست ...آن قلب یک ملت است ...خونی که در رگهای او جریان دارند ...خون تمام مردم ایران است ...شما در حقیقت به بالین همه ملت ایران می روید ...

منصور انگار تکلیفش را انجام داده و پیامش را رسانده است ، بی اینکه منتظر پاسخی بماند ، سرش را پائین انداخت و به همان گوشه ای خود بازگشت  ، زانوانش را در بغل  و سرش را میان پاهایش گرفت ، دکتر از ماشین پیاده شد ، انگار به چهره تک تک همه ما نظری انداخت ، میخواست این صورتها را در ذهن داشته باشد ، قدمی جلوتر برداشت و دست راستش را  بالا برد ، فهمیدیم که میخواهد چیزی بگوید ، سکوت که از قبل حاکم بود ، نگاهها به سمت پیرمرد معطوف شد ، و او شمرده شمرده گفت :

-           با حرف این جوان موافقم ! اما سخنی دیگر دارم ...من در تمام عمرم فارغ از سواد و مطالعات و دانشم ، از گذر روزها و شبها و و تعویض فصلها بسیار آموختم ، زمستان که به خواب میرود تا بهار بیداری را برایمان بیاورد ، بهار میرود تا تابستان گرمایش را به جانمان بیاندازد ، و بعد پائیز زرد ، فصل هشدار ، فصل نماد و استعاره فرا رسد تا ما یاد بگیریم که هر آمدنی رفتنی دارد ، هر تولدی در ذات معنائی خودش مرگی را بر دوش می گیرد ، و بعد زمستان سرد سراغمان را می گیرد ، تا در سفیدی برفها که شهر و خانه امان را یکدست کرده اند ، زمانیکه سرما طاقتمان را طاق می کند ، به یاد هم باشیم و در گرمای بخاریهای عواطف و آتش عشق ، خون در رگانم منجمد نشود و قلبمان در یخنبدان بی احساسی خوابش نرود ، در تمام این اوج و فرودها  مفهوم بسیط دیگری را دریافتم  : زمان ! ... مفهومی بی رحم و بی ملاحظه ای که هرگز با کسی مدارا نکرد و برای هیچ کس فرقی را قائل نشد ، زمان با محمد امین همان کرد که با ابوسفیان کرد ، و با من کرد ...کودکیهای زیبا و پر از امیدم را به نوجوانی نگران و منتظر وصل کرد هنوز از دغدغه هایم چیزی کسر نشده بود که هیجان و اضطراب و ضرب آهنگ تند و وحشی جوانی را  به من تحمیل کرد ، زمانی که مست غرور جوانی و سرگرم نیروی فنا ناپذیر خود بودم و شوق و ذوق زندگیم پایانی نداشت ، پایداری و قوام مردانه ام بخشید ، وقتی مرد شدم ، شانه هایم زیر بار مسولیت مردانه خم شد ، اما نشکست ...و من خودم خواستم که چهلمین سال عمرم با کشف اولین موی سفید در گیجگاه راست و ترک در گونه چپ ...جشن بگیرم ... و باور کنم که همه آن قدرتی که روزی فکر میکردم هرگز پایانی نخواهد داشت ، رو به افول نهاده ، افسردگی و خستگی و قلب زخمی ام نوید روزهای مسنی را برایم داشت ، تا آمدم راهی برای نجات خود پیدا کنم ، دیدم 90 سال از عمرم گذشت ، تمام آنچه روزی به من ارزانی شده بود تک تک در طی این سالهای آخر باز پس گرفته شد ، جز مغز و عقل و ذهن و احساسم که پس دادنی نیست و همانطور که دور ریختنی هم نیست ، با من است در من است و همیشه هم خواهد بود ، پس از گذر از همه این مراحل به اینجا رسیده ام و این شب که یک ساعت از روز تازه گذشته است ، من پزشک متخصص خونم که آمده ام ، تا به قول این جوان دلتنگ و غمزده ، جان یک ملت را نجات دهم ...اما حالا وقت آن است که آنچه فهمیدم را که خود راز بزرگی است با شما در میان بگذارم و بروم دنبال کار خودم :..... این تعداد عاشق حاضر در اینجا هستند و بیش از این همه ...خیلی بیشتر از این جمع عاشقان ، غایب از این حضور هستند ... که در گوشه گمنامی ، خودشان گذر این دقایق پر مخاطره را تجربه می کنند و عاشقانی که هنوز شاید بدنیا نیامده باشند و یا طفل و خردسال ...همین الان در آغوش مادرانه و زیر سینه های پر از شیر مادر به خواب رفته اند ، که تعدادشان به راستی بی نهایت و بی شماره است ،  تنها وجه اشتراک این عاشقان ، پیرمردی است که آن بالا روی تخت بیمارستان خوابیده  و معلوم نیست که فردا  باشد و یا نباشد ...آن مرد که امام عاشقان است ، به مدد و نفس و شیدائی و عشق بی نهایت این همه عاشق هرگز نخواهد مرد ، مرگ کوچکتر و حقیرتر از این حرفهاست که بتواند معشوق این همه عاشق واقعی و پایمرد و ایستاده را از زندگی دورش کند ، باور کنید خود حضرت مرگ که بلاخره روزی به تقدیر محتومی که در پیشانی آدم حک کرده اند ، به سراغ این پیرمرد خواهد رفت ، شاید امشب نرود ...ده سال و بیست سال دیگر هم نرود ...بعدش که می رود !!!، در مقابل عظمت او کرنش می کند و زانو میزند و اعتراف می کند که هرگز از سوی او گزندی حتی به قدر یک خراش  شامل این مرد نخواهد بود ....برای زنده بودن او دعا نکنید که روزی خواهد رسید که دعایتان اجابت نمی شود ، برای زنده ماندن خاطره و یاد و راه او در دلهای خودتان و فرزندانتان و فرزند  فرزندانتان دعا کنید ! برای رفتن و مرگ او هرگز گریه نکنید ، برای کم اقبالی و بد یمنی نسل خودتان گریه کنید که بیش از این فرصت لمس حضورش را نداشتید ...مدتها بود که میخواستم این حرفها را به عاشقان این مرد که خود یکی از آنانم بگویم ...شب خوش رفقا همدرد من !

حرفهای دکتر ، آنقدر صمیمی و دلنشین بود که دلمان را گرم کرد و از آن دلمردگی واقعا تاسف بار ، خارجمان ساخت ، باعث کاستن اندوه و غممان نبود ، اما طوری دیگر این ماتم جمعی را به یک مقصد مشخص هدایت کرد ، سخنان  پیرمرد فاضل ، جذابترین و موثرترین گفته هائی است که تا حالا در باره امام شنیده ام ...درخشان تر از همه تحسینها و حتی اشعار و آثار ادبی که در وصف او خلق شده اند ،

شبهای بی نظیری در طول عمرمان می آیند و می روند و باید خیلی بنده قابل و وفاداری باشیم که خداوند توفیق حضور در همه آنها را به ما بدهد ، از این شبها در تاریخ زندگی بشر بسیار بوده است ،

تصور کنید در شبی که پیامبر در حرا... بست نشست و جبرئیل بر او نازل شد و فرمان خواندن داد ، چند نفر بیدار بودند و رفت و آمد این همه فرشته و قاصد را میان عرش و زمین تماشا کردند ؟

شب عاشورا که هیچ ! در شام غریبان حسین !... ، چند نفر تا صبح ماتم گرفتند و در عزای شاه شهیدان ، طلایع دار رسم عزاداری  شدند که هویت و راز ماندگاری شیعه در آن نهفته است ؟

و اصلا در همین شبهای قدر هر ساله خودمان ، به راستی چند نفر جانانه شب زنده داری می کنند و تا قبل از اذان صبح ، خودشان تکلیبف خودشان را تعیین می کنند و اجازه نمی دهند ، در اوج و فرود تقدیر از قبل نوشته شده اسیر شوند و دست بسته به راهی بروند که شرایط ایجاب می کند ، آنها می دانند که در شب قدر... مدخل و دروازه ورود به عرش و الهویت برای ساعتی محدود باز میشود ، و اگر بخواهند و

 

شهید ! : قسمت سوم - یک تراژدی( کابوسی دست رویائی را گرفت و رفت ...! ) پست7

اراده کنند از آن مدخل به تدبیر و درایت خداوندی نفوذ می کنند ، و در وقتی که یزدان پاک قرار اتفاقات و حوادث یک ساله را تائید می کند و فرمان به اجرا میدهد ، حاضر می شوند و درست در مقابل نگاه خدا می ایستند ، و خدا وقتی بنده در محضرش حاضر باشد ، محال است به حادثه ای شوم ، اتفاقی ناگور، و دیگر ماجراهای بلا زده و گرفتاری ساز ، فرمان به اجرا بدهد ، آنها را به احترام حضور معنوی بنده اش کنار می نهد و به جایش سعادت و حسنات و برکات و روزهای خوش عبادت و رفاقت با خالق را عطا می کند ،

باور کنید رستگاری جز همت و تلاش و پشتکار ، و به مقدار زیادی زیرکی و باهوشی و وقت شناسی نیازمند است ،

خدا به بنده کند ذهن و بی خلاقیت که صبح تا شب حمالی نماز و روزه و دعاهای طولانی تر از جوشن کبیر را می کند ، همان میدهد که در اندازه اوست ، اما به بنده با کیاست و مومن باهوش و فرصت شناس ، بسیار بیش از آنکه لازم باشد اهدا می کند ، چنان که خود بنده از این همه بخشندگی و بذل و بخشش برکات خالق  متحیر میشود ...

امشب ، برای ما بندگانی که هیچ فرصتی را برای درک معنویت خدا از دست ندادیم ، و به دنبالش تا جزیره مجنون و شلمچه و فاو و زیر گلوله ها و آتش خشمگین دشمنان خدا و خلقش ، هم رفتیم ...شب قدر همه عمرمان هم هست ،

اگر امشب همان وقت موعد باشد و معشوق و بهانه زندگی ما به دیدار یار بشتابد ، برای ما هم زمان تعیین تکلیف است ، درست زمانی که آسمان آغوش می گشاید و دروازه ای خود را برای پاگشائی این مرد می گشاید ، ما نیز باید دستان نیاز و دلهای غصه دارمان را در پی اش راهی کنیم ، تا دستان ما خالی نماند ، صبر تحمل نبودنش را اول بخواهیم ، لیاقت ماندن در راهی که با او آغاز کردیم  ،

مسافری داریم که در همین  امشب یا شبی نزدیک به این شب ، راهی خواهد شد ، مسافر اگر ولی نعمت تو باشد ، نباید از فرصت بدرقه اش محروم بمانی ، باید به غبار رفته در راهش خیره شوی تا تو نیز به زودی مسافر همین راه باشی و زیر پای حضرتش خدمت و سعادت خاکساری پیدا کنی ،

همه ما اهعمیت این شب و شبهائی از این دست را خوب میدانیم و تمام سعی مان این است که در چنین وقتهائی که خداوند گلریزان کرامت و نعمات دارد ، ما نیز شان این را بیاابیم که سهمی داشته باشیم در این گلباران ...

دلهایمان را به گونه ای به او متصل کردیم که اگر کسی هم خبرمان نمیکرد ، خود به خود به اینجا کشانده میشدیم ، یادم نیست   چه کسی من را و یا دیگران خبر داد تا به این محفل گر هم آئیم  ، ما در این چند سال که به سرعت باد گذشت ، چنان دل دادیم به او که هر جا باشد و هر طور که بشود ، که باد خبرش را برایمان می آورد ، و این حداقل رسم عاشقی است ...عاشقی که از حال معشوق بی خبر است ، عروسک چوبی شکسته عشق است ، و نام عاشقی را مسخره خودش کرده است .

کسی را برای این میهمانی دعوت نمی کنند ، شنیده اید که کسی به کسی در تماسی و یا گفته ای و نامه ای بگوید فلانی بیا در فلان جا ، تا با هم تا آخر خیابان اندوه را قدم بزنیم و بعد تا مرز بیچارگی برویم و دیوانه یک ضربان اضافه قلبی باشیم که  عشق را برایمان معنا  کند ؟!

***

ربع ساعت به دو صبح مانده است که اوضاع و احوال دگرگون میشود ، ماشینهای بزرگ و بلند و سیاه پوش که در قیر شب به سختی دیده میشوند و مسافرانش از خواص و برگزیدگان اند ، یکی بعد از دیگری از راه می رسند ، و آرامش و سکوتی را که ساعتی پیش حاکم شده بود ، بر هم می زنند ، تقریبا تمام آقایان سیاسی و سران نظام تا آنجا که من می شناختم و البته برای  همه مردم آشنا هستند ، آمدند ، از ماشینهای ضد گلوله اشان پیاده شدند ، و از درب آهنی بیمارستان گذشتند و وارد ساختمان شدند ، اما معلوم بود که اجازه دخول به اتاق را ندارند و همه در راهروی انتظار و یا راهروها و پاگردها ، پخش و پلا هستند ، دیدن این آقایان آن هم  با هم در این ساعت ، نگرانی ما را افزود و دلمان را بی تاب کرد ، و البته داغمان را نیز از جهاتی تازه نمود ،

این آدمهائی که اینجایند عاشق آن پیرمردی هستند که برایشان همه موجودیت زندگی تلقی میشود ، چنان که آقا برایشان پدر و معشوق و همراه همیشه وفادار زندگی و برادر یکسره حاضر و دوست صادق و همیشه ایستاده در پشت سر و پناهگاه تمام دردها و غصه های ناگفته و رهبر بی بدیل راهبردی جهان زندگی است و خیلی چیزهای دیگر که از خود آن عاشقان باید پرسید ، اما میتوانم به جرات بگویم که این خیل آدمهای شوریده حال و آشفته دل ، به یکی از صفات و ویژگیهای این مرد برگزیده کمتر و یا اصلا فکر نمی کنند و آن رهبریت سیاسی اوست ، نه اینکه برایشان رهبر سیاسی نیست ، نه !...وقتی یک نفر تمام ماهیت احساسی تو را تشکیل میدهد ، سیاست هم گوشه ای از آن خواهد بود ، اما به خاطر تصویر عام و کلیشه ای که مردان سیاست در تاریخ دارند ، برای این عاشقان کسر شان مقام اجل دلدارشان است که حتی به این وجه اش فکر کنند ، سیاست لیاقت این حرفها را ندارد ، هرگز مردم برای یک سیاستمدارهر چند که حاذق و ماهر و کارکشته باشد ، اشگ و عاطفه خرج نمی کنند ، اگر قرار بود رهبران سیاسی مورد تمرکز عاطفی جمعی مردمشان قرار بگیرند ، مطمئن باشید در روز بیماری چرچیل تمام انگلستان ماتم می گرفت ، نه آنکه بعد از ده سال که از مرگ او گذشت ، تنها 57 درصد مردم از مرگ چرچیل آگاه شدند !!!

حتی مردم عادی نیز تجسمی که از حضرت روح الله دارند بیشتر یک فقیه جامع الشرایط است تا رهبر نظام سیاسی کشور ، اگر چه زندگی او بعد از سال 57  در عرصه سیاست گذشت ، اما ما که خود را دلباختگان وجود او می دانیم ، هرگز نتوانستیم از این منظر به او نگاه کنیم و یا صدایش را بشنویم ، به عشق او جنگیدیم و سالهای جوانیمان را فدای یک لبیک به حکم او کردیم ، و هیچ وقت با خودمان یک معادله سیاسی جهان امروز را حداقل برای اطلاع هم مرور نکردیم ، حتی زمانی که خونمان را دشمنان قسم خورده عرب تبار  بر خاک طلایه و شلمچه می ریختند ، ما اصلا حواسمان نبود که در پشت میدان مبارزه ، مردان سیاست پیشه با پیشانی های مهر بسته و تسبیح شاه مقصود به دست و ریشهای بلند و ردای رو حانیت بر دوش بر خانه های بزرگ به غنیمت گرفته ... روی مبلهای به تاراج رفته اشراف گریخته و سرمایه داران سر به لاک فرو برده ، لم داده بودند و گوشی تلفن را به دست ، بازیهای قدرت و تقسیم غنائم خودشان را دنبال میکردند ، ما حتی شایعه این میراث خواریها را باور نکردیم ...تا زمانی که سالها بعد با نهایت تاسف و افسوس و حسرت دریافتیم آنانی که روزی از غنیمت به جا مانده طاغوت شکم چند لایه کرده و صد نسل بعدی خود را به بالاترین رفاه های موجد بشر قرن بیست و یکم بی نیاز ساخته بودند ، حالا که طعم شیرین آن مال اندوخته و حجیم باد آورده را زیر زبانشان داشتند ، از روی خون برادران ما به راحتی گذشتند و حتی نیم نگاهی هم به انبوه زخمیان و مجروحان این ستیز هشت ساله نیانداخته و کلا حتی وجود زنده و برقرار بازماندگان این معرکه را هم نادیده گرفتند و میراث و غنائم این مجادله را باز به محفلهای زیر زمینی خودشان بردند و برای تاراجش دندان به هم نشان دادند و چنگ برای هم کشیدند و اگر دستشان به هم رسید برای کم کردن تعداد سهم تقسیم ، جسم و روحشان را از هم دریدند و بعد در ملاعام برای مردم از همه جا بی خبر ، از جفای مال دنیا که چرک دست است سخن گفتند  و هشدار دادند که عاقبت اندیشی مومن را از مادیات بر حذر می کند و تمام زندگیش را وقف احتساب ثواب قابل محاسبه در آخرت کند ، و خود را تا آنجا که میتواند از حرص و زیاده طلبی و آز برای جمع آوری پول و ثروت دور کند تا از خطر و بیم آتش دوزخ به دور باشد ...و از این قبیل داستانها و نصایح که خودشان به عبث بودن و پوچ بودنش ایمان آورده بودند ، و کافر به همه معنویت در جهان شدند ، و آنچه از دین و اعتقاد و آئین مذهب اندوخته بودند ، صرف ریاکاری و پوشش دادن به اعمال خبیثانه و جنایاتکار خود کردند ،

و ما این همه را آنقدر دیر فهمیدیم که فرصتی برای جبرانش نبود ، و هر سرکشی بر این منافع خواهی و اقلیت پروری را با برخوردی غافلگیر کننده و به غایت خشن و غیر قابل پیش بینی پاسخ می دادند ، کسانی بودند از قافله عاشقان دل سوخته ، و این بی عدالتی و ارتداد محض را تاب نیاوردند و فریادشان در گلو خفه شد و اگر چهره های شناخته شده ای برای مردم بودند ، با فریبکارانه ترین روشهای موذیانه که مبتنی بر اعتقادات عامیانه مذهبی مردم بود ، آنان را افرادی ضد دین و معاند با قوانین و آداب الهی ، قلمداد کردند ، و چنان از صحنه روزگار محوشان نمودند که حتی خاطره آنها برای مادران و پدرانشان ، از یاد رفت ، و دیگر هیچ کس آنها را به خاطر نمی آورد ...سکوت در این دوران تقیه مومنانه قلمداد شد ، و استخوان در گلو بودن را از پیشوای اولینمان آموختیم و به کار بستیم و هر کس چاهی برای خود کند تا بتواند در خلوت و تنهائی اش سر بر درونش کشد و فریاد زند و ناله و فغان کند .

مردم که آن روز حاضر نشدند ، آقایشان را در ردای ساسیت به جا آورند ، این تجربیات و پیش بینی ها در ناخودآگاه خود داشتند ، به راستی هم که آقایمان روح الله شبیه هیچکدام از مردان سیاست قبل و حال و بعد نیست ، زندگیش ...زن و بچه و خانواده اش ...اتاق کارش ...لباسی که بر تن داشت ...نحوه سخن گفتنش ..نوع نگاه کردنش...رفتار و تصمیم گیری هایش ...موضع گیری و عملکرد و واکنشش به وقایع سیاسی روز ...پیش بینی هایش ..مذاکرات و گفتمانش با مردان سیاست پیشه حرفه ای دنیا ...هیچکدام از افعال و اعمال او در این مدت شباهتی با سیاست روز نداشت ، سیاست مدرنی که پایه و اساسش بر ظاهر سازی و فریبکاری است که اینها هیچکدام با امام ما سنخیت نداشت .  پس چگونه میتوانستیم مردی را رهبر سیاسی خود بدانیم که هرگز معیارهای او با این عرصه سازگاری نداشته است ،

آقا و سید ما ، در یک راه مشخص قدم میزد و حرکت میکرد ، و فقط یک هدف در چشم انداز خود داشت و در تمام زندگیش حاضر نشد به مصلحت ، تحت شرایط جبری حاکم ، و یا هر دلیل دیگر به اندازه خار و خشی از مسیر حقانیت خود تخطی کند و منحرف شود ، طوری زندگی کرد که همه جهان را تابعه حرکت و راه خود ساخت و هیچ مانعی را برای اینکه سد راهش باشد قبول نکرد و به طرفه العینی از میان برداشت ،

امام ، چنان زیست که به آن ایمان داشت نه آنگونه که با موج انسانها به این سو و آن سو کشیده شود  ، او در ذات اقدس الهی ذوب شده بود ، جز خدا و ایمان و اعتقاداتش هیچ چیز دیگری را به رسمیت نمی شناخت و اصلا نمی دید و حس نمیکرد ، او خود مکلف به تکلیفی بود که آن را خوب می شناخت ، مردی اینگونه بزرگ و بلند همت ، رسالت و وظفیه خود را در جهان به درستی می شناسد ، و در انجام آن هیچ سهل انگاری و اهمال و کوتاهی را نمی پذیرد ، او میدانست که چه میخواهد و چگونه باید آن را بدست بیاورد ، برای همین دهه پایانی حیات او در راس هرم و قله تصمیم گیریهای سیاسی در تمام جهان گذشت ، تا زمانی که بود و در مسند قدرت تکیه داشت ، هر روز  سیاست دنیا ، خودش را با افکار و سخنان و برنامه های این مرد ، کوک میکرد ، و چنان بود که در صورت بروز حواث غیر متقربه دیگران  خودشان را با او تنظیم میکردند و هرگز بی ارداه او هیچ امری  محقق نمی شد  ، روش او برای نفوذ و تاثیر به یارانش منحصر به فرد بوده و برای انسان مادی امروز ناشناخته بود ، عاشقانش در گوشه و کنار دنیا بی آنکه فرصت دیدار با او را داشته باشند ، چنان تحت امرش فعالیت می کردند که گوئی هر روز با او هماهنگی دقیق بر جزئیات دارند .  برای همین او در طی سالها الگو  و معیار تغییرات اساسی در در مفاهیم اساسی سیاسی شد ،  وقتی نامه ای پر از پیش بینی و آینده نگری که توام با هشدار و نصیحت و پندهای فیلسوفانه برای نجات یک ملت بود ، برای گورباچف که نماینده نیمی از قدرت جهان آن روز به شمار می رفت ، ارسال کرد ... هرگز در باره آن نامه مفسران سیاسی نتوانستند تحلیلی یکدست و روشن ارائه کنند . چون در اصل حرفی نداشتند که بگویند ، امام حتی قاصد نامه اش را طوری انتخاب کرد هر گونه شائبه سیاست زدگی را از مفهوم آن برگیرد ، ولایتی یا لاریجانی و یا ظریف نامه را از طریق وزارت امورجه و کانالهای دیپلماتیک عبور ندادند ، نامه را بی اینکه کسی از محتوایات آن بداند سر به مهر به عالم و حکیمی گرانقدر ( البته در آن روز – بعدها ایشان با موضع گیریهای جناحی وارد بازی سیاسی شد و آن قداست و اعتبار شخصیتی اش را نابود کرد ) آقای جوادی املی تحویل نمود ، و او راسا و به همراه افرادی با وجاهت خودش به شوروی سفر کرد و وارد کاخ کرملین شد و نامه را تحویل داد و برگشت ،  طوری که یاد آور ارسال نامه پبامبر با سالاطین دوران خود بود .

امام یک چیز را خوب میدانست و به آن عمل میکرد :

وقتی مردم بی اینکه کسی راهنمائیشان کرده باشد و یا برایشان تبلیغات کند ، کسی یا چیزی را مقدس می دانند ، باید به قداست آن احترام گذاشت و آن را باور کرد و سعی بر حفظ حرمت آن داشت ، چون هر گاه یک جمعی احساس روحیشان در باره یک مفهوم مشترک باشد ، خواه ناخواه این نیرو و انرژی مثبت را به آن منتقل می کنند و رفته رفته آن مفهوم هویت قدیسه می گیرد ، و مردم ایران مصادف با انقلاب با شخصیت امام اینگونه کردند ، یادتان هست که ماههای آخر پیروزی انقلاب ، مردم تصویر امام را در صورت ماه مجسم کردند ، و از آن به بعد این حس شدیدتر و قوی تر گردید ، اوج این حس در مناطق جنگی و در میان سربازان جان بر کف امام دیده شد ،  بسیجیانی که در طی نبرد به اسارت در آمدند و از کشور و امامشان دور ماندند بیشتر در تجلی این احساس عمیق کوشیدند ، در نامه هایشان با هزار روش و طریق خلاقانه مراتب ارادت و محبت بی انتهای خود را به آقایشان اعلام می کردند ، اشاره ها و کنایه های آنان برای نام بردن از حضرت امام ...طوری که در فیلتر سانسور شدید افسران عراقی دچار ممیزی نشود ، خود حدیث مفصلی است ، چند سال پیش با کمک دوستی در این باره کتابی نوشته و منتشر کردیم که مجموعه ای منحصر به فرد از این تمثیلها و اشارات بود .  

حاج اقا روح الله همواره در طول حیاتشان به این تعبیر قدوسی از خودشان با احترام برخورد کردند به گونه ای که حمل بر خودخواهی هم نشود ، در حقیقت کار ایشان حرکت روی لبه تیغ بود و هر اشتباه کوچکی میتوانست در باورهای عمیق روحی مردم حفره ای وحشتانکی ایجاد کند ، اما فقط آدمی با توانائی امام میتواند این ظرافت را در همه ابعاد رفتارش با دقت و بی هیچ خطائی رعایت کند و سربلند از این موقعیت بیرون آید ...

چنین آدمی که جایگاهش در قلوب مردم است و در میان ایمان و اعتقادات مردم نفس می کشد و حضور دارد ، میتواند با این نیرو جماعت را به عرش اعلی راهبری کند و یا آنها را به اوج معصیت و گمراهی هدایت کند ، امام با هنرمندی و نیروی فوق طبیعی که از آن برخوردار بود توانست مردمی را که به او اعتقاد عملی و ایمان افعالی پیدا کرده بودند بدون اسثناء به اوج ملکوت هدایتشان کند ، و این تنها از داریت خود او نیست ، بلکه در این معنا خواست خداوندی هم نقش اساسی دارد ، هر کس به امام در زندگیش  اقتدا کرد بی شک رستگار شد و به اوج افتخار بندگی نائل شد ، و آنان که در عشق او پایداری نشان دادند محبت الهی را برای خودشان تضمین کردند ، و در گارانتی توجه وجود مقدس تبارک تعالی قرار گرفتند و از هر گزند و آسیب شیطانی در امان ماندند ، و این همان وعده حق خداوند است که فرمود هر که به راه حق آید و در آن گام بردارد از حمایت بی درغ قدرت ماوراء طبیعی بی انتهای خدائی بهره خواهد جست ، و وجود امثال امام در زندگی بشر ، تجلی حضور خداوند در میان مردم است ، چه اینکه باز به اصل تردید ناپذیری که خود خدای بزرگ بر آن تاکید دارند ، جهان هرگز بی حجت خدا و ولی او نخواهد بود ، در دوره اولیه تاریخ چون ذهن بشر و علوم او هنوز در ابتدای راه بود ، پیامبران حجت خدا در زمین بودند که با رسالت محمد امین  و آوردن اسلام ، این روش ختم شد و تا سالها طبق وعده خود رسول خدا ، اتکای مردم به کتاب خدا و سنت و اهل بیت او بوده است تا اینکه بنا به مصلحت الهی این روش هم ختم به خیر شد  ، امام آخرین از نظرها غایب و جانشنینان او وظفیه هدایت مستقیم امت را بر عهده گرفتند .  و اختیارات مردم در این میانه افزوده شد و  خرد جمعی مردم موظف به کشف و انتخاب حجت خدا گردید  ، اما اصل اجتناب ناپذیر این است که هرگز خداوند عالمی را که خلق نموده بی حجت خود رها نکرده است ، روش و راهها بر اساس رشد و بلوغ فکری مردم تغییر یافته است .

اگر چه دیگر معصومی در میان ما حضور ندارد ، اما مردم خود به آن درجه شعور و اگاهی رسیده اند که بتوانند ، نایب امامشان را انتخاب کنند ، گاه این تشخیص  کار سهلی است . در یک جامعه سالم و آزاد و با اذهانی که نیتشان روشن و خیر و خدائی است  ، این انتخاب با سرعت انجام میشود ...اما گاهی به لحاظ شرایط پیچیده اجتماعی مردم در انتخاب دچار مشکل و بعضا خطا میشوند ، اما زمانهائی هم هست که اولیا خاص خدا به قدری رشد یافته و تکامل پیدا کرده اند که بی هیچ جستجو و تعمقی قابل رویت اند ، و البته وجود این خواص نادر و کیمیا و شاید در طول قرنها یک نمونه دیده میشود .

امام از آن نوادر روزگار بودند که هر کس فقط یکبار تنها عکسی از او را می دید و یا چیزی از صفاتش را می شنید  در ولایت او شک نمی کرد ، برای همین وجود مبارک ایشان در همان مدت چند سال تا آن حد در جهان امروز مورد تائید و قبول قلوب مردم سراسر جهان قرار گرفت که هیبچ محدویتی را هم بر نمی تافت ، مسلمان و مسیحی و حتی یهودی و حتی آن قبیله های  دور از تمدن بشر که از تمام تحوالات فکر انسان بی خبر اند ، با حضرت روح الله ارتباطی عمیق داشته  و لحظه ای در ولایت او تردید نکردند ...

***

دیدن این آدمهای آشنا و مسولان و مدیران کشور و دقت در رفتار تک تکشان ذهن ما را تا کجاها که نبرد و رویاهایمان به اقیانوسهای ناشناخته ای پارو کشید و در ساحلشان پهلو گرفت ، که اگر بخواهیم مجال بیشتری به این افسارگسیختگی بدهیم ، هرگز این نوشته نقطه پایانی بر خود نخواهد دید و همچنان این سطور که از منظر شما گذشت ، گرفتاار امواج طوفان خیز از این سو به آن سو خواهیم رفت و در برابر یک دنیا حرف ناگفته در بی نظمی محض قرار خواهیم گرفت ، رها میشویم از این موج سواری در کلام ، و باز به خانه دلمان برمی گردیم ، با یک درد دل که درد مشترک همه دوستان و مردمی است که همراهی امام را برای ساختن کشور آزاد و معتقد ، بر خود افتخار می دانند و تا آنجا که در توانشان بود از این راه مضایقه نکردند :

مردان عرصه ساسیت که اکثرا بعدها نشان دادند که هیچ وجه اشتراکی با صاحب اصلی این کشور که همان پیرمرد بر بستر یبیماری آرمیده ...ندارند ، و آنقدر در منظرگاه اعتقادیشان فاصله هست که بعد ها بسیاری از آحاد مردم نتوانستند وجوه افتراق را متمایز نمایند و گرفتار سرخوردگی و بریدگی فکری با جریانات روز شدند که همان خواسته مردانی بود که باعث این اغتشاش شده بودند ، و با بد بینانه ترین داوری نتجه گرفتند که ، همه اینها از یک منشا ریشه می گیرند و تمام اینها خیمه شب بازی قدرت بوده است ، و تمام اشتباهات و گناهان این مردان به پای امام عزیزمان  نوشتند ، و البته خود ضرر کردند ، به جای حرکت و پویائی در راه حق  به زندگی معمولی و بی خاصیت خود بازگشتند و تکرار روزها و شبها را پی گرفتند ،

اما در میان همین مردانی که آن روزها  برای نشان دادن ارادت و اخلاص خود به امام از هم سبقت می گرفتند ، و در ظاهر سازی و فریبکاری گوی رقابت  را از هم می روبودند و هر روز با ترفندی جدید و طرحی نو تمام رقیبان و شاهدان را غافلگیر می کردند ، هنوز چند نفری بودند که به راستی شاگردی و عرض محبتشان به معلم نجات وطن ، صادقانه بود ، و از سر خدمت و نوکری مردم و پیشروی در راهی که او چراغش را علم کرده بود اهتمام داشتند ، تعداد زیادی ار این مریدان ، در طول این سالها یا به شهادت رسیدند و یا خانه نشین شدند و خوشحالم که در این روزها هم میتوان رمقی از پا افتاده از آنها در راس قدرت دید و به همین کور سوی امید دل بست و امیدواتر بود به آینده ای که روزی برسد که روزنه تبدیل به خورشیدی فروزان و غیر قابل انکار شود ،

اقلیتی از آنان با ما حسی مشترک داشتند و بقیه هم سعی میکردند خود را آشفته و بی قرار نشان دهند ، اما هر چه بود یک موضوع نگران کننده وجود داشت و آن اینکه لحظه به لحظه اوضاع بحرانی تر و امیدها بی رنگ تر می شد ،

هیچ کس از این تماشگران مضطرب جرات اظهار نظر نداشت ، همه فقط منتظر و چشم به راه یک معجزه بودند ، تا خداوند خود مستقیم در پایان این داستان دخالت کند و به خاطر این همه دل نیازمند و چشمان ملتهب ، شفای عاجل را مرحمت کرده و دوباره شاهد حضور قدرتمند پیر دلهایمان باشیم ...

و واقعا در چنین اوضاع و احوالی است من می فهمم چقدر خداوند در کنار بی انتهائی محبت و گذشت و کریم بودنش ، قهار و  بر رای خود  مستبد و بی  هیچ انعطافی است ، اینگونه ایستادن در برابر خواسته دل صمیمانه و خالصانه این همه عاشق دل شکسته ، فقط اراده خداوندی  را می طلبد...در دلم گفتم : خدایا ! یکدنده گی و لجاجتت را شکر ! آخر کمی رحم و مروت هم در میان این همه قاطعیت ، لازم و ضروری است ...و راه دوری نمی رود ...

پرودگارا ! ...میترسم عدم توجه تو به این همه نیاز و حاجت و نذر و قرار و عهد خالصانه ، باعث تردید در ایمان کسانی شود که تو را به کریم و بخشندگی بیشتر می شناسند تا به قهر و خشم و اصرار بر تقدیری که مطابق با خواست هیچکدام از این دلشستگان نیست  ...! خودت بارها گفته ای که در برابر دعای خالصانه و برخاسته از روح غمگین و بیچاره بندگان ، مهربان و بخشنده خواهی بود ...! مخواه که این جماعت نیازمند از دعاهایشان سرخورده و نا امید شودند ...!

میدانم درک مفهموم خدا ، فهم این دو سوی صفات توست ، و اگر هر کس یک وجه از روحیه الهی را نادیده گرفت ایمانش ناقص و اعتقادش شکننده است ، اما میترسم حمل بر جسارت کنی که میخواهم در تدبیر تو دست اندازی کنم ...ولی خوب زبان هم در دل نمی توانم گیر بیاندازم و مجبورم بگویم  : شاید در فرصتی دیگر و به بهانه ای بهتر بتوانی این نمونه از تجلی قدرت و اراده خلل ناپذیرت را نمایش دهی تا باعث تقویت ایمان بندگان شود ، و در شرایط حاضر معجزه و شفاهت تو برای ایمان مردم کارسازتر  !!!

از این فکرها و حرفها خجالت می کشیدم و با خودم می اندیشیدم نکند عقلم را از دست داده ام و یادم رفته که بنده بی مقداری هستم و دارم با خالقم کل کل مصلحت اندیشی میکنم و زبانم لال در درایت و معقول بودن مقدراتش که تردید ناپذیر است ، شک میکنم که خود دلالت بر شرک دارد و آخرش هم به ارتداد ختم می شود و خونم باری برادرانم مباح میشود ...

باید بیش از این  یاد بگیرم که در شرایطی که تعقل و اندیشه ام باز می ماند ، بهتر آن است که به جای سرخوردگی معنائی ، توکل کنم و تن به رضایت و رضای او بدهم ، تا بدین ترتیب سلامت روحی ام بیشتر تضمین شود . تمام مومنانی که یک شبه در مسیر تردید و انکار و بعد مزمت و زلالت افتادند ، دقیقا از همین راهی گذشتند که همین حالا من در حوالی اش  قدم میزنم ...

موقعیتی چنان سخت بود که بیم هر چه می رفت ، به راستی گاهی شاید ما در عاشقانه هایمان افراط می کنیم ، چنان که در حد ستایش و پرستش معشوق ، در اصل برای یزدانمان شریک می آوریم و به جای تعالی و بالندگی و پرواز بر سرزمین عرفان که با عشق و شیدائی میسر میشود ، همین عشق میشود ابزار نزولمان به چاه غفلت و گرفتاری های ماهیتی گمشده که  عاقبت خوشی ندارد .

یک آن چشمانم را می بندم و خودم را و حتی سرنوشت آقایم را به خود ذات مقدس الهی می سپارم و با خودم عهد می کنم که هر چه مقرر شدم با هر اندازه از بلا و درد و ماتم ، منطبق اش بکنم با رضایت درون ... و تسلیم خواست و اراده خالقی باشم که این نور این عشق به فرمان او و به تدبیرش در درون تاریکم تابیده است ، و هم او خواست که این دل معصیت پیشه گناه آلود ، در تسخیر حجت مسلم خودش باشد ، مگر پرودگار منان خود در قران تاکید نمی کند که به اراده ماست که شما رستگار می شوید و اگر خواست ما نباشد ، هدایت هم بر شما کارساز نخواهد بود ...یاد روزهائی کردم که با امام عهد بستم تا آخر پای پیمانم با او بایستم و اگر روزی قرار بر جان دادن و قربانی شدن بود ، مبرا باشم از غفلتی به حد یک پلک زدن ، و اسماعیل وار زیر خنجر فرمانش قرار گیرم ... و با این میثاق ، از کشور رویاها و خواب و خیال میلیونها جوان در سراسر دنیا  که مظهر آرامش و خوشبختی و سعادت محض این دنیائی بود ...بریدم ...رها کردم ...و بازگشتم ، به صحرای نبردی آمدم که بازگشت از آن محال بود ، و من نیز آمده بودم که دیگر بازگشتی را شاهد نباشم و از همین مسیر به سوی مقصد کمال حرکت کنم ...همان روزها مردی که معلوم بود بسیار با تجربه و دنیا دیده و کاردان  ولی  بی ایمان و باورهای معنوی بود، مرا نصیحتی نمود که نکته ظریفی در آن است او می گفت :

-     پسر جان ! آدم عاقل نسیه را با نقد عوض نمی کنه ، اینجا همه چیز مهیاست و در دستان توست . از خوشبختی و رسیدن به آرزوهای محال در آینده تا همین وضعیت امروزی که سرشار از اطمینان خاطر و شادی و لذتی است که تمام جوانان و مردم دیگر جهان برای همین چیزی که الان نزد توست حاضرند تمام زندگی خود را بدهند تا به یک جزئی از این همه برسند ...اما چیزی که تو در پی آنی و داری به خاطرش ، همه اینها را پشت پا میزنی و نادیده گرفته و دور می ریزی ، به گونه ای که شاید هرگز امکان دست یابی به آن میسر نشود ، نوید و وعده ای است که هیچ انسانی تا به حال آن را ازنزدیک ندیده ...تا بودنش را تصدیق کند !!! و معلوم نیست که همه این حرفها که از بهشت و خدا و دوزخ می گویند ، راست و حقیقت باشد ، تو داری یک نقد مطلق را با  یک نسیه مطلق معاوضه می کنی ، و تازه هزار درد و مشکل و سختی و بلا را هم به جان می خری ..این کار عاقلانه ای نیست ...

 ولی من این معامله را پذیرفتم و به وعده های خداوند که امام و معشوقم آن را بیان می کرد ، ایمان یافتم و  آن بهشت یقین در جهان مادی را با این دوزخ دست ساز بشر تعویض کردم تا شرایط وصول به حقیقت آنچه که ولی خدا  فرمان داده  عمل کنم  ، پس مسلح به عشق آن پیر فرزانه دل به تقدیر دادم ...!

برای همین الان اینطور دست و پا میزنم و خودم را به  هر چه دستم به آن برسد برای گریز از این درد ، می آویزم ...مانده در باتلاقی هستم که تا گردن فرو رفته و به ریسمان نازکی امیدوارانه چنگ میزنم .

اما چرا این نکته را بارها در حقیقتش تاکیده کرده ام ، به این ذهن مشوش هدایت نمی کنم ؟

مگر نه اینکه حکمت نبوت هم تنها یک راه ارتباطی بین بندگان و خداست ؟ و تمام معصومان و امامان و اولیا و حتی امام عزیزمان روح الله ، فقط یک پل محسوب می شوند که ما از آنها بگذریم و به ذات الهی دست یابیم ...؟ در تاریخ خوانده ام ، زمانی که محمد ، پیامبر بزرگمان به ملکوت پیوست ، مردم سراسیمه به مسجد هجوم بردند و نمی دانستند که باید چه کنند و تصور می کردند با مرگ  رسول خاتم دنیا به آخر رسیده و اسلام هم تمام شده است ، اما ابوبکر صدیق به منبر رفت و فریاد زد : محمد مرده است !...اما خدای محمد همیشه زنده است ...!

اینها همه حاصل عادت است که بهانه را از اصل مقدم می کند ، چون آدمی در تکرار هر چیز به آن وابستگی عاطفی و حتی گاه هویتی پیدا می کند ، مثلا شما اگر فقط یک پیراهن را به طور ثابت سالها مداوم به تن کنید و جز آن از هیچ پیراهن دیگر استفاد ه نکنید ...و روزی مجبور شوید که پیراهن را تعویض کرده و لباس دیگر بر تن کنید ، خودتان را حتی باور نخواهید کرد و احساس می کنید که دیگر شما خودتان نیستید ، چون  در نظر شما هویتتان در آن پیراهن مستتر شده و شما نسبت به آن شرطی شده اید  !!! من هم چون عادت کرده ام که با عشق به امام خداوند را دوست داشته باشم و زندگی کنم ، حالا که نظم این عادت در حال تغییر است ، من نیز دچار تعارض با ذات حقیقت شده ام ،

اما ...با این فکر منطقی هم دل نا آرامم ، قرار نمی گیرد ...تنها خدا میداند عاقبت این ساعات هولناک ، ما را به کجا خواهد رساند و چه بر ما خواهد رفت ؟...نگرانم ...نه دیگر برای ضربان کند قلب آقایم ، حالا برای خودم ...برای امروزم... فردایم ..فردای فردایم ...پس از آن فردای فرداهای دیگرم ...اصلا برای آخرین لحظه ای زندگی ام که هیچ خط و نشانی ازش ندارم نگرانم ، که در آن لحظه آنچه اندوخته ام و بر کوله عقل و احساس دارم افرون تر است و یا خالی تر و شاید کلا پوچ ! نکند منی که سعی کردم جوری زندگی کنم که مرگم شهادت رقم بخورد ...در وقت دیدار فرشته مرگ یک مرتد و مشرک باشم و با تازیانه و لگد و توهین از این دنیا بیرون انداخته شده و به آن دنیا با شرمندگی و سر پائین داخل شوم ؟!!!!

نه دیگر نمی توانم تاب بیاورم ...قادر به تحمل  نیستم ..حتی برای عبور یک دقیقه دیگر با این حال ذخیره  اعتقادی ندارم ...ایمانم در این آشوب و رویداد آشفته ، تماما خرج این افکار بیهوده و ذهن مشوش ام شد و حالا دیگر به هیچ چیز باور ندارم ...در هیچستان افتاده ام ...نهیلیسم خطرناکی دامن اندیشه هایم را گرفت و مرا در خود غرق کرد ...چه شد بر من ؟ کجا رفت آن ایمانی که گلوله ها و انفجارات عظیم که زمین و آسمان را مسخر خود میکرد ، در برابر یک گوشه یاد خدای من ، پوچ می شد و باعث خنده ام می گردید ؟ کجا رفت آن ذکرهای عاشقانه که مرا در مقابل سختیهای بزرگ مصون می ساخت ؟ ...باید کاری کرد ...نمی شود که به همین راحتی بر  اثر دغدغه و دلهر های اینگونه ، تمام آنچه در طی سالها کسب کرده ام ، در همین چند دقیقه به باد فنا برود ؟ گردباد شک و تردید و ترس از واقعه ، نباید بتواند که مردی چون مرا در خود گیرد و به هلاکتم برساند ... همین حالا باید  کار را با خودم یکسره کنم...و گرنه لحظات دیگر خیلی دیر است ...ترسم این است چنان دیر شود که هرگز نتوان جبران کرد ...

بر می خیزم ...روی پاهایم که می ایستم ، دیگر خودم را به جا نمی آورم م ، مطمئنم اوئی که نشسته بود با اینی که الان بر برخاسته دو تا آدم متفاوت هستند !... هر دو منم ؟ نه نمیشود که من دو تا آدم باشم ؟ اوئی که نشسته بودم منم !...چون آخرین چیزی که خاطرم هست این است که من نشسته بودم و باید کاری میکردم ...اما نه !!! ... حتما اینی که بلند شده منم و آن کار را انجام داده ام و یا قرار است بروم انجام بدهم ؟ ..ها ...؟! چطوری میشود ؟! ...اگر این مرد ایستاده منم ! چرا او را نمی شناسم ..؟ چرا به فرمانهای من توجه ای ندارد ؟ نه او شبحی است از من ... شاید دلم بخواهد دوره ای هم با او باشم ...من باید به او نفوذ کنم!!!.. خوب ؟! آهای مردم ! ...من او هستم ..همین آقائی که ایستاده منم ..امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی ...ژولیس سزار ...اسم حقیقی ام دانیال است ، اما خوب نزدیکانم چون حوصله تحمل من را نداشتند و برای اینکه هر چه زودتر از من خلاص شوند ..اسمم را از چهار هجائی به یک هجائی تبدیل کردند تا زودتر صدایم کنند و بعد بروم گورم را گم کنم ...برای همین من را...دانی !!! خطاب می کنند!!!...یعنی نه ؟ ...یعنی آره ! همان که گفتم :من دلم می خواهد او باشم ....مردی که ایستاده و می رود که کاری کارستان انجام دهد ....ولی او نیستم ..چون حقیقتش دقیقا نمی دانم که این مرد قرار است چه کاری انجام دهد ...و وقتی من نمی دانم که او می خواهد چه کند ، چطور میتوانم او باشم  ؟!!!من کسی دیگر هستم که تا چند لحظه  پیش اینجا نشسته بود ولی حالا نیست و گم شده است ....راستش شاید هم گم نشده و همین اطراف رفته باشد ...خوب حتما کاری دارد ...کسی را دیده ! ،... آشنائی ؟ دوستی ؟ و یا نه همینجوری رفته یک دوری بزند و بر می گردد...اصلا چه میدانم ؟ شاید برای قضای حاجت رفته ؟ ...به من چه مربوط است ؟!...اصلا من با مردی که قبل اینجا نشسته بود و سرش را میان دستانش گرفته و رنگش پریده و چشمانش دو دو میزند  و گاهی با افسوس سرش را بالا می آورد و به آن اتاق واقع در طبقه سوم زل میزد و اشگ صورتش را می پوشاند و لبهایش را می گزید و بعضی وقتها هم قسمت نرمی دستش را لای دندان می گذاشت و محکم فشار می داد ، هیچ نسبتی ندارم...پس این اطلاعات جزئی را از کجا میدانم ؟  ...البته که نسبت  دارم !...این چه مزخرفاتی است که دارم سر هم میکنم ...من خود او هستم که ازش جدا افتاده ام ...جا مانده ام از او ...بی آنکه به من بگوید برای یک کار مهمی رفته و من را اینجا ول کرده ، برای همین  موقتا تا او را پیدا کنم با این مرد ایستاده خواهم بود ...اما او نیستم ...!!!!! ولی تا ان وقت که خودم را پیدا کنم در او حلول میکنم و او میشوم ...من حالا دقیقا مرد ایستاده هستم ...حالم خراب است ...حوصله ندارم و همه آن دردها و اضطرابهای قبل را هم دارم و شاید خیلی بیشتر ...نگران حال اربابم هستم ...دغدغه بیماری معشوق دارد مرا می کشد !...امام من بیمار است ، قلبش ناراحت است ، ضربانش کند میزند ...فشار خون پائین آمده و حال عمومی اش را با خطر مواجه کرده ...در عین حال کبد او هم مشکل اساسی دارد و کلیه سمت راست کاملا از کار افتاده و کلیه سمت چپ در حال بازنشستگی است ...برای همین او با قلب مریض و تنبلش باید دیالیز هم بشود ...وای ! خدای من چقدر حال آقا و مولایم خراب است ...الهی درد و بلا و بیماریت بخورد توی سرمن !... و این همه عاشقانت ..این همه آدم که اینجا هستند برای یک لحظه بیشتر عمر کردن تو حاضرند همین الان ذبح شوند ...و با این وضعیت ،  حال عمومی ما خوب است و تو باید این مریضی را با آن جسم خسته و نحیف ات به یدک بکشی ..آخر این دیگر چه جور عدالتی است که خدا برای ما مقدر کرده است ؟!

قدمهایم لرزان است ، درست مثل آدمهای مست و لایعقل تلو تلو می خورم ، چشمانم تار می بیند ، و به جای قامت واقعی آدمها... اشباح را می بینم ...که معلق اند در فضا و دور سر من بی وقفه می چرخند و صوت می کشند ، صدای آونگی چنان در شنوائیم می چرخد و طنین می اندازد  که فکر میکنم پرده گوشم بر اثر بازتاب قدرتمندش  فرو ریخته است و حالا دیگر کر شده ام  ، بینائی ام دارد کم میشود ، احتمالا تا دقایقی دیگر کور هم میشوم ...و البته صدایم در گلویم خشک شده و منجمد شده است ، در حقیقت میتوانید مرا لال هم بدانید ...متعجب نشوید ، ! این دیگر چه حرفی بود که گفتم ؟ نه...شما باید تعجب کنید ، طبیعی نیست ...خودم هم دارم از بهت و حیرت می میرم ...چطور باید این همه بلا ، همین الان و طی این چند ساعت سرم بیاید ؟... این هم شد تقدیر ؟! ...گم کردن خودم و رفتن به جلد دیگری ! کوری و کری و لالی ! ...فقط یک چیز مانده که البته آن هم دارم حادث میشود ...میترسم اسمش را بیاورم ...اما حالات و رفتار و حرفهایم ، گویای خود خود خودش است !!! ...خدایا به دادم برس !!! من فقط از تو خواستم در این بحرانی که گرفتارش شده ام راه درست را نشانم دهی ...نه که اینجوری از هویت و تمام دارائی جسمانیم ساقط شوم ...خدایا ! خودت دستم را بگیر و از این طوفان نجاتم بده ...درست مانند کشتی که در هوای طوفانی دریا درگیر موجهای صد متری و خروش وحشتناک آبهاست و در عین حال اسیر یک گردآب هولناک هم میشود و چند متر آن طرف تر هم یک گله کوسه سفید در تعقیب کشتی و البته به دنبال سرنشینان کشتی هستند ! و از قضا فصل زمستان هم هست که موعد گرسنگی مفرط کوسه هاست و اگر یک نفر به آب بیافتد ،  و واقعا هم که تکه بزرگی که به عنوان جسد  ، بعدها گیر بازماندگان مرحومش خواهد آمد ، در صورت بخت و اقبال و شانس همان گوش ناقابل است ...!

پرودگار مگر راه رفتن تلو تلوی من را نمی بینی ؟ مگر چرند و پرندهای من را نمی شنوی ؟!

خدایا ! ...مهربانم !....خالقا !...لطفا ، یکی یکی بر سرم بیاور که بدانم باید با آنها چه کنم !!! ...اینطوری هیچ غلطی نمی توانم بکنم و کت بسته در چاهی از مرگ و ترس و وحشت و نا امیدی و آتش سقوط میکنم ...کارم تمام است ...کارم تمام است ....اما من ادامه میدهم ...باید که ادامه بدهم ...می خواهم کاری کنم ...یک کار بزرگ ...یک حرکت اساسی که تمام زندگیم را نجات دهم ...و از سنگینی ماتم امام  ، که آزمونی برای صبر و ایمان است ، با نمره قبوالی بیرون آیم .( خدا لعنت ات کند ...دانی !  مردتیکه ژولیس سزار !... که خودت را امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی هم  میدانی !!!... هنوز هیچی نشده برای آقایت تابوت آوردی و کفن و دفنش را راه انداختی ؟...سرازیری مرگ قسمت خودت باشد مردک ! میشود اینقدر نفوس بد نزنی ؟ ...مثل بچه آدم ..مانند همه اینها که رفقای خودت هم هستند ...بتمرگی روی همین آسفالت و دستانت که الهی بشکند و سقط شود به آسمان بلند کنی و چشمان باباقوریت را هم به اوج عرش بدوزی و  دعایت را بخوانی ...تا اگر قسمتت بود کمی هم آدمیت در این واویلا سهم تو بیچاره ، آوراه بشود که تحمل یک سرما خوردگی ارباب را نداری ؟ .... " وای خدا از دهنت بشنود ، صاحب این حرفها ! که اینقدر هم با حرص و زشت حرف زدی و کلی چیزهائی که احتمالا لایق خودت بود بار ما کردی ... که سرما خوردگی باشد و تمام این حرفها در حد حدس و گمان متوقف شود  ...؟!...اگر این حدس تو درست از کار بیاید ، من و امپراطوریم و سرزمینم برای همه عمرمان در خدمت تو هستیم و میهمان فوشها و دری بری هایت میشویم و جیکمان هم در نمی آید ، تا هر چه دل تنگ میخواهد از لبان قشنگت بتراود و ما را نوازش دهد ، ...باکی نیست ...از هیچ چیز هراسی نیست .....حاضرم هر چه  میخواهد بشود ...بدتر از بد ...تراژیک ترین ، تراژدی جهان شامل حالم شود ، هزار برابر هولناک تر از عاقبت ادیپ و آنیگونه و پرومته اما ...امام من ! ، آقایم ، سید دو دنیایم ..سر از بالش آن تخت بیمارستان بر دارد و برود در حسینیه جمران بنشیند و باز هم برای عاشقانش حرف بزند ...حرف هم نزد مهم نیست ...اصلا برای سلامتی اش بهتر اینکه ، هیچ کاری نکند ...فقط و فقط استراحت کند و بزرگترین و حاذق ترین پزشکان جهان و پرستاران عالم دور او مداوم و بی وقفه پرسه بزنند و مراقب سلامتی اش باشند ، از کوچکترین گرد و غبار تا خدای ناکرده میکروبهای در به در ... را حراست کنند که حتی به صد قدمی آقا هم نرسند ، و طالع بینان بزرگ چون نوسترآداموس ، روزها و شبها را پیشگوئی کنند و در صورت هجوم هر بلائی ، مردم و عاشقانش سیه پسر کنند ، بلا گردان امام شان باشند و عارف ترین و صوفی ترین عاشقانش که مستجاب دعوه هستند و حرفشان برو دارد و تا عرش بالا میرود و بدون پاسخ بر نمی گردد ، 24 ساعته دعاگوی او باشند و به نام تمام پیامبران اعظم نذرها و وعده ها کنند ، و خدای را با خود همراه سازنند و تقدیر را به مشت گیرند . تا امام عمر جاودانه یابد ، اصلا من میخواهم بدانم خمینی بزرگ ما چه کم از سلیمان  دارد ؟ و یا شانش مگر از نوح کمتر است که عمرش به این کوتاهی و زیر صد سال باشد و آنها عدد هزار سال را پشت سر بگذاراند ، ...مطمئنم که مقدرات پرودگار در آن وقت بر عمر طولانی این بنده یگانه اش ، قرار می گیرد و تا آن وقت که این شیشه عمر گرانبهای آقا ، زبان لال ، ترکی بردارد ، عاشقان سینه چاک ، آدرس چشمه  آب حیات را یافته اند و کار از کار گذشته است و به راستی که انقلاب خمینی کبیر به نهضت امام زمان ... حضرت ولیعصر پیوند خواهد خورد و به این ترتیب او خواهد بود ...زنده ...سر حال ...با هوش ...فقط سایه اش بالای سرم باشد ، کافی است و برایمان کفایت می کند ، در عصر خمینی زندگی کردن یعنی به رستگاری رسیدن ....چه فخری بالاتر از این که من و یارانم در زمانه خمینی و وقتی او نفس داشت ، بودیم و در رکابش جنگیدیم ...همین یعنی کمال در زندگی ...برای همین است که فقدانش را تاب نمی آورم و و ترس مرگش دارم به جنون محض می رسم... و زده ام اینطور به سیم آخر ...حالا هم  بودنش را حس کنم ...و دلم میخواهد باشد برای همیشه ...همین و بس ...آن وقت من خوشبخت ترینم ...همانطور که قبل از امشب خوشبخت ترین و سعادتمند ترین انسان روی زمین بودم و خودم حواسم نبود ...و حالا در این شرایط می فهمم که عجب من آدم خرفت و جاهلی بودم که در اوج زندیگم قرار داشتم و به جای شکر و شکر و شکر ...گاهی زبان به اعتراض می گشودم و از چیزی و اتفاقی ...گلایه می کردم و از خداوند تقاضای توجه و نیک بختی داشتم ، در حالی که سیمرغ بخت روی شانه ام نشسته بود و خودم ابله ام از آن بی خبر بودم!!!...ای وای ...دارم می میرم ...چه اینجا داخل پرانتز و چه اینکه از پرانتز خارج شوم ...هیچ فرقی نمی کند ...دارم از غصه و نگرانی و ماتم تلف میشوم ...! . بس است مرد ...از این پرانتز لعنتی بیروم بیا ...شاید آن وقت در مسیر داستان دوباره قرار بگیری ...و این همه باعث حرص خوردن خواننده نباشی ...آخر این مخاطب بیگناه ، چرا باید با موج سواری تو همراه باشد ، خواننده عزیز ! به حرفهای این مرد و حتی من زیادی دقت نکن ، چون کار دستت میدهد !!!" ) .

برگشتیم در آن خیابان مقابل بیمارستان ، من برخاسته بودم و خودم را گم کردم و به سمتی به راه افتادم !!

 هیچ کس مراقب من نیست ...کسی نمی تواند دست مرا بگیرد تا از زمین خوردنم جلوگیری شود ...نمی دانم برای چه می روم ؟ کجا میروم ؟ و چه میخواهم ؟ در حال حاضر فقط از این درد که تا به حال گفتم میدانم و دیگر هیچ ... شاید برای کاری مهم نمی روم ، چون در غیر این صورت کسی به من نگاه میکرد و توجه یک آدم کنجکاو  را به هر حال جلب میکردم ...اما در این میان هر کس به کار خودش گرم است . و اگر کسی  نگاهی هم به من دارد ، هیچ چیز غیر طبیعی در من نیست ...و خوب این یک اصل روانشناسی است ، که آدمهای طبیعی  در حالت نرمال و معمولی ، کارهایشان هم ساده و سهل و بی هیچ جنبه ای از اهمیت است ، هنوز این را میتوانم بفهمم که هر حرکت مهم ، یک امر ویژه و استثنائی است که دیگران را حداقل به عنوان تماشگر همراه خود می کند ...من چکار دارم میکنم ؟! و نتیجه اش چه خواهد شد ؟! اما میدانم که دارم جمعیت گره خورده در هم را کنار میزنم و به سمت درب آهنی بیمارستان برای خودم راه باز میکنم ...هیچ کس از نمی پرسد که برای چه می روم و آنجا چه خواهم کرد ؟ اگر هم بپرسد جوابی ندارم ...چون هنوز از خودم ...این خود جدید و تازه ...چیزی زیادی  نمی دانم!!!...اما فکر میکنم که من در حال حاضر که تلفیقی از او و خودم هستم ، واقعا و قطعا نمی دانم  چه خواهم کرد ...تنها چیزی که مطمئنم این است که باید کاری میکردم و خودم را از آن گرداب فکری رهائی میدادم در غیر این صورت دیوانگی همیشگی ام حتمی بود ...تا همینجا هم اختلال روحی مضاعف دارم ...اینکه کدام ما دیوانه است ؟! اوئی که نشسته بود و گم شد و یا اینکه ایستاده و من همراهش هستم ...باید بگویم هر سه ما دیوانه هستیم و یا شدیم   ...در دانشکده پزشکی همین هفته پیش استاد در باره اختلال ناگهانی حرف زد که بر اثر شوک یکباره و بدون آمادگی دفاعی روحی ، سخن گفت ، در باره نحوه شکل گیری آن توضیح داد که وقتی  فشار بیش از حد تحمل به بدن و روح وارد شود و در کنارش  وقوع شرایط غیر قابل تطبیق با باورهای ذهنی ، صورت گیرد ...این دو باعث ناتوانی عقل و تجربه و عواطف انسان برای توجیه و یا توضیح این  رویداد مادی و یا روحی میشود و انسان در برابر اختلال تسلیم میشود و از  مسیر عادی زندگی خارج شده و به سمتی نامعلوم می افتد و عاقبتش هرگز روشن نیست ، مگر اینکه خدای دانا از آن بداند ...

و خیلی چیزهای دیگر الان یادم نمی آید ، اما همه اش با هم ، منجر به فرو پاشی نظم ذهنی و سیستم کنترل فکر می کشد و همه چیز ویران میشود ...مثل یک زلزله ای ناگهانی که خانه را از پای بست خراب می کند ، من در همین دقایق پیش حداقل سه مورد از دلایل گفته شده را به طور اکمل و کامل در خود داشته ام ...شاید هم دیر جنبیده ام و همین حالا من یک بیمار روانی ام که دچار اختلال حواس و عدم تمرکز سیستم عصبی ام ...و همه اینکارها و حرفها ، در حقیقت تابع آن شرایط است ..اما چرا هیچ کس مانع این دیوانه نمی شود ؟...اگر من دخل روح و جسمم را با هم و در یک زمان آورده ام ...چرا یک نفر عاقل نیست تا این ناهنجاری رفتاری را حدس بزند ؟ و دستم را بگیرد و مانع از این پیشروی بی پیش بینی شود ؟...از زمان کودکی ، وقتی غروبها در کنار ساحل بندر با رفقا صدف و خرچنگ و میگوی مرده جمع می کردیم ، یک مجنون به تمام عیار را می دیدیم که مدام می رقصید و بشکن و دست میزد و شعرهای

 

شهید ! : قسمت سوم - یک تراژدی( کابوسی دست رویائی را گرفت و رفت ...! ) پست8

شاد میخواند ، اما اشگ صورتش را پر میکرد و غمی بی انتها در چمشانش موج نیزد ... در خاطرم مانده است که مردم اصولا در هر حال و موقعیتی که باشند ، تماشای یک دیوانه ر از دست نمی دهند ، چون این مشاهده در اصل جشن گرفتن ، حالت سلامت خودشان است ، نگاه مملو از حقارت تماشاگران که در خیابان یا کوچه یک دیوانه را در تیر راس خود قرار می دهد ، به نوعی شکرگزاری آدمهای سالم از عقل سر جایشان است ...البته به راستی هنوز هم مشخص نیست که آدمهای به ظاهر سالم و معمولی ، انسان کاملا اند یا دویانگان که حرفهای بی سر وته و اعمال غیر قابل ارادی دارند ؟...و به صرف اینکه تعداد ما هم اکثریت است نمی توند دلیل بر حقانیت ما باشئد ، چه اینکه از قضا  حق ! همیشه در اقلیت است و شاید .................بس است ...دانی... ؟! خجالت بکش مرد ...ول کن دیگه ...!

هنوز چند قدمی مانده ، در همین فاصله ، چهره نگهبان را می بینم که حواسش به من است و دارد مرا تحت نظر قرار میدهد ...از این توجه خوشحالم ...اگر الان چشمانم بهم ریخته شده باشد و مردمکم در حدقه ثابت نبوده و طبیعتا به دلایل مشکلاتی که برشمردم مدام در حال چرخش نامنظم در حدقه است و این را هم دیگران و یا عاقلان خیلی زود می بینند و بلافاصله و بدون تردیدی ، تشخیص دیوانگی می دهند ...و مهم تر اینکه آب دهانم الان باید از سر و صورتم آویزان باشد و صداهای شبیه  به خر خر از گلویم شنیده شود ... و یک تیم عصبی ثابت در یک جای چهره ام تثبیت شده باشد ، که عمدتا لق زدن سر روی گردن است ، یعنی ستون فقرات گردن از نگاه داشتن سر آدمی سر باز می زنند و سر نمی داند خودش را به کجا تکیه بدهد ؟! ... برای همین یک تیک که نشان بی تعادلی ابدی است در محل اتصال آخرین ستون فقرات گردن با عظله زیر فک پائین است ، که منجر به پرتاب سر در یک توالی زمانی مشخص به یک سمت که باز اصولا سمت چپ است ،

خوب این علائم الان توسط نگهبان رویت شده ! ...برای همین به سراغ همکارش رفت و مرا با انگشت به او نشان داد و او هم ناخوداگاه دستش به سمت کمر و باطونش رفت ... بلاخره یک آدم عاقلی پیدا شد که من دیوانه را بشناسد و مراقبم باشد ...خیالم راحت شد ...!

عجب... ! ؟ آقا جان ! من بیشتر مشتاق بودم در راه شما و به خاطر شما  درمیدان جنگ و یا جائی شبیه آن کشته شوم ....نمی دانم اینطور که به خاطر شدت نگرانی از  حال شما  دیوانه شده ام و به  جرگه مجنونان همیشگی پیوسته ام ، اصلا چه حکمی دارد ؟ نمی دانم این را قبول می کنید از این عاشق سینه چاکتان ؟ خوب آقای من ! انصاف بدهید ... این از من بر آمد در راه عشق شما ..و فعلا جز این را  شرمنده ام ...قربان آن قلب مهربان و نازکت شوم ...شرمنده تو شدم که کاری دیگری که باعث افتخار بیشتری برای خودم و رضایت نسبی شما باشد از این حقیر بر نیامد ...میدانم اگر دیگران بروند و تعریف کنند که در شب بیماری آقا... یک نفر عقل و کنترل جسمی اش را برای همیشه از دست داد !!!چه تاثیری در ذهن مردم خواهد داشت ؟ ...مسلما خیلیها خواهند خندید و مسخره ام می کنند که عجب عاشق سر به هوا و کلنگی بوده که چند ساعت پریشانی حال جسمی معشوق را تاب نیاورده و کارش به دارالمجنانین کشیده ...و همه را به حساب ضعف عشقی من خواهد نوشت و احتمالا طوری بشود که اسباب خجالت شما هم بشوم و شما به خاطر این حادثه دلخور هم بشوید ...آن وقت واقعا چه خاکی به سر کنم ؟

الهی تصدقت شوم آقا جان ! حداقل از آن پنجره اتاقت سری به سمت من بچرخان و نگاهی بیانداز تا از  نگاهت بفهمم که چه حالی داری و چطور به این موضوع می نگری ؟ ...آن وقت راحتتر میتوانم بفهمم که چه باید انجام بدهم ! ...افسرده و شرمنده و سر به زیر بمانم ؟...و یا منتظر  وعده آغوش امن شما باشم که  به این غلام و مخلص همیشگی تان رخصت بدهید برای دست بوس خدمت برسم ؟ و اجازه می دهید که سر به سینه دردمند شما بگذارم و کمی تسلا پیدا کنم ...شاید هم نه این و نه آن ؟! ...نظرتان این باشد که این ماجرا به خودم مربوط است ، خود کرده را هم تدبیر نیست ...!!!

پسر جان ! دانی ...همیشه سر به هوا ! ( به قول خانم جان مادر بزرگم ! ) باید سعی میکردی نظم فکری ات را مراقبت کرده و افسار خیالات بی پروایت را به دست خودت می گرفتی ، نه اینکه ولشان کنی به امان خدا !... که هر خراب شده ای که خواستند ... بروند و تورا هم با خودشان خر کش کرده و دربدر اوهام و مالیخولیائی فلسفی کنند ، که آخرش تیشه به ریشه خودت بزنی و بشوی تندیس بلاهت و حماقت و هر کس تور ا نگاه می کند حماقت عاشقانه را هم بتواند دریابد  و نوبرش کند !... و بعد سری تکان دهد و زیر لب بگوید : حیف از این جوان نبود ؟!... شنیده ای ؟! میگن جوونه دانشجوی پزشکی بوده ...نه از این بسیجی مسیجیهائی که به زور جبهه و خانواده شهید ، پشت میز دانشگاه رفتند ...بیچاره خود ننه مرده اش ! خونده و قبول شده ...بدبخت مادرش !!!...شانس رو نیگا کن ! ...جوون بزرگ کن ، عین دسته گل و بفرست دانشگاه تا پزشک بشه ...و بعد یهو وسط عزا داری و دعا برای بهبود حال امام ، قاطی کنه و عقل و حافظه و همه چی رو با هم از دست بده  ...! اونم کی ؟!... یک روز  قبل از اینکه حال حضرت امام خوب بشه و تشریف ببرند جمران ،  ...میگن ...ممکنه آقا مایل باشن این دیونه و خل و چل را ملاقات کنند ...خوب حقشه ...میگن به خاطر نگرانی حال آقا ... بچه مردم داغون شده ...نمی دونم والله ؟! شاید هم سرش به جائی خورده و یاد چه میدونم اصلا از اولش ایراد داشته و حالا اینجوری داره خودشو به عشق امام بند میکنه ؟! نمی دونم ؟... اما گناه داره بینوا ! ... مادرش براش بمیره !....من که دلم برای مادرش و فامیلهاش کباب شد...!!!!!!!!!!!!!!...............

( این بخش آخرش کلی حالم را جا آورد ، هم به خاطر سلامتی عزیز دلم و هم وعده دیدار خصوصی...به به ...! چه شود ؟ اینطوری اگر تمام شود که خیالی نیست ...زهی سعادت و دم سرنوشت مشتی خودمان گرم ...دیوانه شدیم که شدیم ، فدای یه تار محاسن آقام ...قربان آن چهره نورانی و قدسیانی اش شوم ...)

یکی نیست از این خانم باجی بپرسه : حالا فامیلش واسه چی ؟ اونها دیگه توی این معرکه ، کجای ماجرا هستند که پاشون رو وسط کشیدن ...؟!

احتمالا هم جواب خواهد داد : وا ...! چه حرفها ؟ این سوال بود پرسیدی ؟! خوب معلومه دیگه ...تو فک و فامیلش حتما چند تا دختر رسیده و هلو برو تو گلو !!! و دم بخت بودند که برای این آقای دکتر ، نشستن کلی با خوش خیالی و رویا پردازی برنامه ریختن و آینده خودشون به فردای این آقا شاخه نبات اجالتا متصل کردند ...! و دلشون خوش کرده بودند که روزی روزگاری عروسش بشن و برن زیر سقف و خوشبخت باشند !!! ...خوب آدم دلش برای این دخترهای معصوم میسوزه ...چه گناهی کردن که خاطر یکی رو میخواستند که یه شبه زده به سرشه ؟!...

از این خیالات و افکار درهم و برهم خودم را بیرون می کشم ، اگر چه برای من درگیر این جور برق گرفتگیهای ذهنی ، طبیعی است و ایرادی هم نیست ...اما دلم هنوز گرفتار اتاق طبقه سوم است ...حالا که پاک زدیم به سیم آخر و هپلی شدیم ...دلیلی ندارد نگرانیهایمان را دور بریزیم ، اما چرا ؟! در کلاس شناخت روحیه انسان ، دکتر دادگستر فرمودند که آدمی که اختلال روانی دارد ، در حقیقت نمی تواند مرز بین خوبی و بدی ...شادی و غم ...بدبختی و خوشبختی را بفهمد و برایشان ارزش یکسانی را قائل است ..پس چرا برای من اینطور نیست و ذهن ارزش گذار من هیچ فرقی با دوران عاقلی نکرده و همان بود که بود ...عجبا ! یادمان باشد که اگر معجزه ای اتفاق افتاد و ما شفا گرفتیم ، برای آقای دکتر بگویم که ماجرا از چه قرار است و از این فرصت بهره گیرم و خدمتی تجربی هم به دانش بشری انجام دهم .

راهم را ادامه میدهم ...اینجا دیگر آخر راه است ...!

حالا دیگر به درب آهنی رسیده ام ...درب خود به خود باز میشود و نگهبانان از مسیر راهم کنار می روند ، و با انگشت به پله ها اشاره می کنند ،

منظورشان از این حرکات چیست ؟ در واقع دارند مرا به سالن بخش بیماران روانی در زنجیر و یا به قول خودمان تحت نظر ویژه ، هدایت می کنند ؟ تا آنجا که یادم هست اینجا بیمارستان تخصصی قلب است و فاقد چنین بخشهای نامربوط به حوزه حرفه ای اشان است ..اما آن پله ها مرا به طبقه سوم که اتاق امام در آنجاست خواهد رساند ...!

قلبم شروع به ضربان تند می کند ، چنانکه می خواهد قفسه سینه ام را بشکافد و بیرون آید ...این منم که از میان آن همه جماعت داغدار و ماتم گرفته فقط انتخاب شده ام برای عیادت ، سرورم ؟

جز این تصور خوش ، به چه چیز دیگری فکر میکنم ؟! هیچ ...هیچ ...بلاخره همای سعادت روی شانه خراب من هم نشست ...نه برای رفع حاجت ! برا ی اینکه اتفاقا حاجتم را بدهد (  ممد رضا ، که همیشه می گفت پرنده خوشبختی اگر بالای سر ما بیاید ، نقل خوشی نیست ، کار دیگری دارد... که می افتد روی سرمان ...یعنی که سهم ما از نیک بختی همان است و دیگر هیچ ...! )

عجب سعادتمند بودیم و خودمان خبر نداشتیم !

ها ..!.فهمیدم ...!

آقا متوجه این جنون ناگهانی من شدند و از سر تعجب و کنجکاوی دستور دادند تا این پدیده منحصر به فرد و اکازیون سهل انگاری و قصور در کنترل تعادل روحی  را به محضرشان ببرند تا خوب تماشا کنند ، چون کمتر فرصت میشود چنبن نادر آدم نادانی را مشاهده و از نزدیک معاینه مستقیم نمود...و امام کنجکاو دیدن آدمی مثل شدند که همه چیز در ذهنشان به وقوع می پیوندد ، من از کودکی آرمانگرا و رویا پرداز بودم ، اولین عشقم هرگز فرصت خروج از قلبم را پیدا نکرد ... بعید هم نبود که مسیر دیوانگی ام ، همین باشد که بر من رفت ...!

اما خمینی مهربانم اهل این حرفها نیست ...او هرگز آدمها برایش باعث بهت و تحیر نبودند . او فقط در مقابل خدا حیران می شد و این مهمترین صفت بندگان خاص خدا است...او کوچکترین مریدانش را چنان قدر می نهد که عالمی را شرمنده محبت خودش می کند ...محال است اینطوری یکی از نوکران صدیق را به حضور بطلبد که مایه حقارت و بی عرضگی باشد ...

حتما امام می خواهد دلگرمی بدهد مرا... تا کمی التیام پیدا کنم ...اما امام باید این را بداند که دیوانگان خصوصا  نوبرانه ای از نوع من هیچ درکی از رنج و حقارت و تحقیر ندارند ...اما من این همه را می فهمم ...راستی چرا  ؟ چرا همین الان که فکرش را کردم از شدت شرم بدنم گرم شد ؟ خوب حتما دلیلش این است که در واقع آنها توان نشان دادن واکنشهای اینچنینی را ندارند و لذا علم بشر تا همینجا فهمیده و مثل همیشه در نتیجه گیری عجله کرده است . در حقیقت دیوانه ها  مثل همه آدمها صفات و حسهای مختلفه را دارد با این اختلاف که امکان و ابزار و توان نمایش را ندارد ...خوب برای همین ناممان را دیوانه گذاشته اند ... اما آخر یادم هست همین دگتر دادگستر ، فرمایش کردند که دیوانگان درکی از رنج و یا خوشحالی ندارند ...و همه چیز برایشان باسویه است ...اما من دارم رنج میکشم ..احساس حقارت دارم ...نگرانم ...پیش بینی میکنم ...

وای ..! دیوانگی من هم با دیگران باید فرق داشته باشد ...در حقیقت من یک عاقل دست و پا بسته ام که رنجم هزار برابر دیگران است ،  چون امکان نمایش و تخلیه روانی اش را ندارم ، بنابراین زخم روی زخم میشود ...خدا به داد من برسد ...خدایا دستم به دامنت ...!

از پله ها بالا می روم ...در پله ها آقایان مسول طراز اول نشسته اند ، همه خودشان  را به شدت مضطرب و ناراحت نشان می دهند ، واقعا که خیلی کار سختی است که سره از ناسره را از این جمع انتخاب کرد چون بازیگرانش آنقدر حرفه ای و اصولی نقش بازی می کنند که با حقیقت اصلا فرقی ندارد ، با آنکه اکثرا خوابشان می آید ، اما طوری رفتار می کنند که به نظر برسد ، این خستگی چشمها به خاطر اشگ ریختن مداوم است ...فقط خدا میداند که در دل اینها چه می گذرد ...اما هر چه باشد ، نقش خود را خوب بلدند و اصلا اشتباهی نمی کنند ...درست اول پاگرد طبقه سوم ، چشمم به آقای ....می افتد ، همان که در باره اش بسیار شنیده ام... که منشا هر چه فساد و خطا در کشور اوست ، ولی ظاهر صلاحمند و متشخص و دیندارش ، محال است ، کسی را به شک اندازد ...مگر قماش خودش را که می شناسندش و دیگر بازی برای آنها نیاز نیست . اما شنیده ام که او تا همین چند روز پیش ، نزد حضرت امام وجه و اعتبار زیادی داشت ، اما امام با راهنمائی و تلاش پسر باهوش و دلسوزشان که انصافا وجودشان باعث برکات و اصیل ماندن راه و حرف امام است ، حاج احمد آقا !... اصل ماجرا را فهمیده و باور کردند و بلافاصله به او هشدار لازم را دادند که متاسفانه ادامه برخورد امام مصادف با بیماریشان شد ، و چقدر این آقا از این مسئله خوشحال است و میدانم که در دلش چقدر برای زبانم لال ...! مرگ آقا مشتاق و آرزومند است ، و اگر خمینی قادر و قهار که در برابر خیانت خشن و بی ترحم رفتار می کند ، از بستر برخیزد ، اولین کاری که انجام خواهد داد حذف وی ، به مراتب شدید تر و علنی تر از داستان منتظری ...او خودش هم میداند که در صورت بازگشت سلامتی امام چه سرنوشتی در انتظار اوست ، چون اگر جرم منتظری فقط سادگی بود که منجر به بهره برداری دشمن شد ، این مرد متهم به مال اندوری ، آن هم به شکل افراطی از بیت المال و به شکل مستقیم و آشکار ، دسیسه چینی بر علیه دیگران و حتی طراحی مقدمات ترور مردان صادق انقلاب که مانع کارهای بودند ، و بعد ترورهای وحشتناکش  انجام شده و مقصر را سازمانهای معاند اعلام و آنها هم به خاطر برنامه تعیین شده از قبل مسولیت را قبول کردند . و این جرمی نیست که بتوان به راحتی از آن گذشت و یا به خاطر مصلحت کشور در برابرش سکوت کرد ...پس کارش به فجیع طریق تمام است ..مگراینکه ...

او در زیرکی و نامردی و خیانت نمونه ندارد ، تنها کسی که شبیه اوست ،  در 1400 سال پیش بوده  و زندگی کرده و لکه ننگی بر تاریخ اسلام ، خصوصا زمان حکومت حضرت امیر است ...و با علی آن کرد که این آقا امروز با امام انجام میدهد : اشعث کندی !!! طلایه دار فاجعه نهروان ، مهره مهم معاویه در پشت خط جبهه علی ...دومین ضربه مرگبار اشعث ، ایجاد شرایطی برای انتخاب اشعری ، روحانی خرفت و خنگ و متعصب و بی سواد آن زمان برای مذاکره با عمر و عاص که باهوش ترین و کیاس ترین مرد عرب به شمار می رفت ، جهت انتخاب امیرالمونین بر حق است !!! ...که همه خواندیم ..نتیجه چه شد و فرجام امت اسلامی که اختیارش به دست اشعث ها باشد چه میشود ، این آقا هم دقیقا همان نقش را در این دوران بازی کرد ، تلخ ترین ضربه اش هم ایجاد شرایط دردناک پذیرش قطعنامه  598 برای امام و رزمندگان بود که کمر همه را شکست و از آن روز دیگر حال امام خراب شد و رو به وخامت گذاشت ، به راستی که امام جام زهر را نوشید ، نه زهری که بلافاصله عمل کند ، سمی که رفته رفته رمق و جانش را گرفت ...اگر از من سوال کنید من اشعث کندی را مسول این وضع امام میدانم ... و بر این حرف باور دارم  ...این آقا که به همان نام اشعث خطابش میکنم ، از سکوت و خلوتی این پاگرد استفاده کرده و سرش را روی دیوار گذاشته و به خواب رفته بود ، در همین حین که از پله ها  بالا می رفتم  از لای نرده های فلزی محو او بودم ...و طوری قدم بر می داشتم که بیدار نشود تا مجبور شوم با برخورد داشته و به او بر خلاف میلم ، سلام کنم ...خروپف میکرد و صدایش در راهروی خالی می پیچید ...سرش روی دیوار سر خورد و ولو شد و به یکباره بیدار شد... هاج و اوج اطراف را نگاه کرد... چون یادشان رفته کجاست و چطور خوابش برده ...اما خیلی زود متوجه شد و قیافه حق به جانبی به خود گرفت که گوئی از هفته ها پیش و یا شاید سالها خواب بر چشمانش حرام بوده ، به قیمت خدمت به امور مسلیمن ..!!! و حالا هم که نگران ولی فقیه کشور است ... وقتی مطمئن شد  کسی  متوجه این سوتی نشده ، خیالش راحت شد و یک دهن دره ای چند متری ، صورتش را بهم ریخت و در همان حال مرا دید که روبرویش از پله ها بالا می آیم ، نه میتوانست دهان گشادش را ببندد و نه دوست داشت با آن وضع در برابر یک شهروند معمولی که مطمئنا از نظر او یک برده بیش نیست ، ملاحظه شود ...اما خوب کار از کار گذشت و حالا دیگر میدانست که من در حین بالا ماندن ، خواب شیرین او را هم و دیده ام و کار از بیخ و بن خراب شده است ... اگر برای کسی تعریف کنم تمام آن تصویری که از صلابت و مقاومت خود در اذهان ساخته دود میشود و به هوا میرود ، لذا نگاهی تهدید آمیز حواله ام کرد و قبل از اینکه کس دیگری با من برخورد کند ، و من وارد طبقه سوم شوم ... خودش را به مقابلم می رساند ، من فکر میکنم هنوز خواب است چون متوجه غیر عادی بودن من دیوانه نشده...تا هم خیال خودش راحت شود و هم دست از سرم  بردارد  ، اما این بنده خدا بدجور قاطی کرده بی خوابی و ترس از آبروی نداشته و دست سازش ... باعث شده اصلا  متوجه وضعینت ناهنجار من نشود ، آخر حرف من خل و چل را چه کس یباور خواهد کرد ؟! ، با خشونت و عصبانیت می یقه ام را می چسبد :

-     من نمی دونم تو برای کدوم سازمان جاسوسی کار مکینی ...اما مطمئن باش تا چند دقیقه دیگه میگم بر و بچ اطلاعات ته و توی تو رو تا هفتاد نسل قبل تر در بیارن و برای هفتاد نسل بعد تر هم برنامه ریزی حفاظتی کنند ،! حالیته ؟! ( تهدید ش باید مرا حسابی ترسانده باشد ...سعی میکنم چشمانم از حدقه بیرون بزند ! ) اگه دهنت باز بشه و اونچه که اجانب و بیگانگان در خیالات تو با دستگاههای لیزری فرو کرده اند که به جای حقیقت واقعه که من داشتم ذکر آیه قران می کردم برای رفع بلا از امام !!! ...  تو یک تصویر قبیح ، مخالف با امنیت ملی کشور را ببینی و بروی برای از خودت بدتر و جاسوس تر راپورت بدی و آبروی مملکت اسلامی و مردم غیور را ببری ، کور خوندی !!! ..خیالات خامه ...همین  امام ، به خاطر کثرت سن و زایل شدن حافظه ، تحت تاثیر تکنولوژی اجانب که سازمان سیا و کا گ ب دارند ، از راه دور در ذهن ایشان خطا ایجاد کردند ، با اشعه لیزر و این حرفها ، و حتی امام نسبت به من مظنون شدند و تهمت زدند که خوب بلاخره حقیقت معلوم خواهد شد ...این را گفتم که بدانی او که امام است ، هیچ کاری ازش بر نیامد  ، پس تو هیچ غلطی نمی توانی بکنی ...حالا هری !... برو ...دیگه نمی خوام چشمام به جمال نحست باشه..! حالیت شد ؟ یا بگم بیان برادران درب منزل و به ییلاق ببرند تو و خانواده را که هم هوایت عوض شود و هم یاد بگیری که هر چی جلوی چشمت بود از این به بعد  چهار چشمی نبینی!!!... بلکه بدانی که باید کور مال کور مال راه بروی و هر چه فقط لازم است و به درد تو میخورد ببینی ... که دردسر برایت ایجاد نشود  ...برو ...تا بعد ...دهنت رو ببند ...تا اجرای حد اسلامی برایت لازم نباشد ...

من از او دور میشوم ، با ظاهری که بفهمئ ، حالیم شده و هیچ خطری او تهدید نمی کند ...اما نگار خر ما از کره گی دم نداشت ... ول کن نیست ، قدم تند می کند و زیر گوشم زمزمه می کند :

-     اگه توبه کنی ... و ایمان بیاوری به راه اسلام و اعتراف کنی که دچار اواهم بودی ...منم تورو می بخشم ...و ...( انگار یکدفعه یاد مقام و پستش افتاده باشد ، سرش را بالا گرفت و دماغش را بالا کشید ) اصلا بیا دفترم ...من مدتها است توی دستگاه تحت امرم ...دنبال مدیران متعهد و دلسوز و انقلابی می گردم در وجنات شما همه اینها را می بینم ...بیائید با هم گپی بزنیم...

حالا دیگر خیالش راحت میشود که اگر اعتقادات من از سنگ هم باشد در برابر این نوید خرد و خاکشیر شده است ، در نگاه  او این دوران مد مدیریت متعهد و انقلابی است و اگر این بخت سراغ هر کس برود ، تمام واقعیات دینی و اعتقادیش از اول تولد تا همین حالاهایش را هم منکر میشود ...این که دیگر چرت یک مسول مثلا !!!... خسته از انجام وظفیه است ..! و نباید ایرادی داشته باشد ...اما از بس خود این نامرد با این بهانه های واهی و بی منطق دیگران را به لجن کشیده که از ریسمان سفید و سیاه می ترسد ...

وارد راهرو و قسمت پستاری میشوم و مسیرم را در اذحام و شلوغی ادامه میدهم ... سمت اتاق حضرت امام می روم که هر چه به آن نزدیکتر میشوم فشردگی مسولین بیشتر است ، طوری که معلوم است برای یک قدم  نزدیک تر به این اتاق ، بینشان ، خون و خونریزی است ، و اوئی که لب اتاق جا دارد ، انگار از دیشب ایجا تو صف بوده و صبح هم رفته سر کار ، سبدی ، سربازی ، کارمندی ، چیزی جای خودش گذاشته است !!!...، و گرنه در این چند ساعت که همه خبر دار شدند و خودشان را به اینجا سراسیمه رسانده اند ، حداکثر میتوانستند در فاصله پنج متری اتاق باشند ...اما کسی مانع من نیست ...احتمالا هماهنگ شده و دستور خود آقا ست ...چون مشخص و معلوم است که جز چند نفر انگشت شمار از نزدیکان خاصه امام دیگران اجازه دخول ندارند ، مگر به امری حیاتی و واجب ... این تنها چیزی است که این مردان ریاست در زمان حیات امام جرات مخالفتش را پیدا نکردند و همچنان تحت امر و فرمان او سمعا و طاعتا بودند و در مقابل دست خطش و یا یک پیام تلفنی با واسطه و یا بی واسطه ( اصولا امام خودشان با تلفن،  مگر در مواردی خیلی حاد حرف نمی زدند ) هم رنگ از صورتشان می پرید و دست و پای خود را گم میکردند و هم به سرعت در جهت اجرای دستور ،  اقدام عاجل می نمودند و هرگز کسی فرصت و شجاعت مخالفت و اگر و اما نداشت ...چون امام نیک میدانست که با این آدمهای تازه به دوران رسیده و محرومیت کشیده ، که فقط یک مشت شعار و چند سال مبارزه با رژیم گذشته اندوخته اند و تجربیاتشان هم ادعاهای پوچ و تجربه نشده ای از تصویرهای محو ی بود  که امام برای حکومت اسلامی ترسیم کرده بودند . آنها هم برداشتهای مطابق با سلیقه و البته منافع خود  را بر آن تحمیل کرده و یک آش شله قمکار از دستور العمل برای اداره کشور پخته بودند که نه در روی کاغذ منطقی بود و نه در مرحله اجرائی منجر به نتیجه می شد ...! و با این سرمایه نداشته مدیریت این کشور بزرگ در حساس ترین شرایط تاریخی اش  به دست داشتند ، و اینکه امام چند بار گفت که به لطف امام زمان و توجه خاصه ایشان است که مملکت با مانع جدی و سختی روبروی نمی شود ، حرف حکیمانه ای بود ، در غیر این امدادهای غیبی ، مگر این مردان به راستی بیسواد که در گذشته یا آخوند بودند و فقط  بر منبر می رفتند و در طول روز با موتور گازی رکس خود از این گوشه به آن گوشه شهر رفته و در مراسم مذهبی مردم که سفره  و روضه و نذر بود شرکت میکردند و دو ریالی هم می گرفتند و ارتزاق می کردند  و فقط قال صادق و قال باقر و روضه اباعبدالله بلد بودند و یا لباس شخصی بودند که در گوشه ای از کشور در انزوای مطلق روز را به شب و  یا به عکس می رسانند ، و جز در این دو حالت هم چند وقتی در زندان شاه بودند و واقعا آب خنکی نوش جان کردند ، که بعد ها بابت هر روزش از مردم ایران میلیاردها دلار قرامت گرفتند ، به قولی ... بعضی از زندان رفتن این  آقایان ف خیلی برای مردم ایران خرج برداشت و آنها گران ترین زندانیان تاریخ هستند که انگار تا ابد هم مردم نمی توانند از زیر دین این آدمهای حریص و البته دزد سر گردنه ، رهائی یابند ... تا اینکه دری به تخته خورد و انقلابی شد و امام مجبور شدند به اینها اتکا کنند و واقعا چاره ای دیگر نبود ... ،به همین خاطر امام بر ای بستن آز و خیال سوء استفاده این مردان چشم و دل فقیر که عمری گرسنگی کشیده و در محرومیت بودند و بارها و بارها برای روزهای خوشی ، خط و نشان کشیده و باید نه تنها امروز سیر شوند ، بلکه تلافی آن روزهای نداری را که عقده شده بود برایشان ،  با هزار برابر در کنند ،   جز  قاطعیت و در مواقعی استبداد و دیکتاتوری ، راه دیگری برای اداره کشور ، نبود ..و با این همه باز دیدیم که آنها از جزء ترین امکانها و فرصتها بهره ها جستند و کار خودشان را انجام دادند ... ... و عجیب اینکه همه اشان می دانستند که با همه معلق بازی نمایشی و عروسک خیمه شب بازی هایشان ، امکان اینکه کوچکترین تاثیری از تصور مطابق با حقیقت آنها که در ذهن امام بود ، بگذارند ... نشد که نشد ...هر وقت خدمت امام آمدند ، امام انگار خودشان تمام این مدت بالای سرشان بوده و حتی خلوت کاریشان را را دیده و به خاطر سپرده ، انتقاد میکرد و دعوا می نمود ، سرکوفتشان میزد و همواره هشدار میداد به مجرد اینکه کشور به حال عادی بازگردد و ملت خود بتواند لایقان و مردان خدمتگزارش را پیدا کند و از این قحط الرجال خارج شویم همه شما را فاش و برملا میکنم و دستتان را از قدرت کوتاه میکنم ...اما فعلا با توجه شرایط خاص ... من و مردمم مجبوریم با آگاهی از اشتباهاتتان ، شما تحمل کنیم و صبوری پیشه نمائیم ...تا در فرصت مناسب خود مردم شما را برملا می کنند . اگر امروز مردم برای انتخاب شما که روشن و واضح است که انتخابی غیر کارشناسی و بر سر اجبار است ، حرفی نمی زنند ..نه به خاطر جهل ...که از مدارا و مراعات مودبانه است ، مردم باهوش تر از این حرفها هستند و همیشه حکومتها از دست کم کردن فهم مردم ضربه خورده و هلاک میشوند ، پس مردم می فهمند که شما هیچ چیز نمی دانید ، و به دقت شما را زیر نظر دارند ، و به خاطر اعتمادی که به صورت مطلق به من دارند ، شما را تحمل می کنند ، اما تمام کارهایتان را می دانند... ولی به رویتان نمی آورند و در حافظه خود می سپارند ، پس سعی کنید از این سکوت مردم برداشتی دیگر نداشته باشید ، چون روزی که صبر این مردم به آخر رسد ، با شما همان خواهند کرد که با دیگر حاکمان چپاول گر و دزد خود کردند ...خودشان و ریشه هایشان را برای ابد در کشور خشکاندند و نسلشان را بر انداختند ، نگاه کنید از نسل و فرزندان حاکمان پیشین این کشور ...یک نفر حضور ندارد ...پس همیشه مردم را ولی نعمت و ارباب خود بدانید و به آنها خدمت نمائید ، تا آنها هم از شما راضی باشند و تاب بیاورند ...

امام به آنها ، دوباره تاکید می کردند : ..شما فقط در موقعیت انقلابی کشور و بعد هم جنگی ، تنها انتخاب اجباری کشور هستید و این باعث نمی شود که خیالتان از آینده قدرتمندی تان آسوده باشد . چون هیچکس در این کشور از نقد و هشدار و برخورد عادلانه  در امان نیست و مجازات شدید در صورت سهل انگاری و بی توقع پاداش و تشویق ... موقعیت جبری شماست ، همیشه منتظر  پس گردنی و تازیانه و محاکمه  برای خطاهایتان باشید ، ، و هیچ وقت دلتان را به ارج و قرب نهادن و تحسین ،..نمسبت به کارهای مفیدتان  خوش نکنید  ، کارخوب وظیفه شماست و برای کار بد و اشتباه هم باید پاسخگو باشید ...

حضرت روح الله ، همیشه آرزو داشت پس از بحران در کشور ، و پایان جنگ و بازگشت آرامش ، مردم در محیطی عادلانه و برخوردار از آزادی بی حد و حصر انسانی و دینی ، برای سرنوشت خود تصمیم بگیرند ، چون ایده آل حکومت اسلامی برقراری دومکراسی... به مراتب آزاد منشانه تر از ، این دومکراسی غربی است ، قرار نبود ، تجلی اسلامی حکومت ، در قوه قهریه برای مسائل بی ارزشی چون حجاب ، آن هم برای چند تا و یا یک گیسوی بیرون مانده از زیر روسری  و پوشش باشد ، آرمان امام در درجه اول احیای اصول ماندگار و دوکراتیک دین بود و اگر فرصتی باقی ماند در امور ظاهری جزئی هم کار فرهنگی مفید و اساسی شود ...به گونه ای که مسائلی مانند حجاب ، اول در حکمت و فلسفه برای مردم روشن شود و بعد به شکل اجرائی و عملی اش پرداخته شود ...نه اینکه به زور و جبر یک مشت قانون من در آوردی ، چهره ای از دین نشان دهند که مردم ، تصور کنند که اسلام دین جبر و زور و حد و تازاینه و سنگسار و اعدام و خشونت است ، و از آن دل بریده و به اصل ربانیت دین خیانت محرز شود ، ( من با تمام وجودم حس کردم ، شرقی ها و ایرانیهای مقیم آمریکا ...این روزها از مسلمان بودنشان شرم دارند و تا آنجا که بتوانند ، و از دستشان بر آید  ، دین و ایمانشان را مخفی و انکار می کنند ، و این فقط مال یک دهه قبل است که هر روز هم بدتر و زشت تر میشود )  ...هیچ کس نمی توانست پیش بینی کند که وجوه اسلامی حکومت مملکت امام زمان ، در چنین بهانه های ، پروپاگاندا و مبتذلی  متجلی شود که تیشه به ریشه دین بزند ...آنان که آگاهانه برای تخریب اسلام و اصولا دینمداری در لباس دوست ، دسیسه می چینند و انهائی که متعصب و کور و نابینا و بی حس ، عامل اجرای آن در جامعه میشوند ، در حقیقت باعث خجاتلت امام زمان میشوند ..من در این شک ندارم ..هر کس با نام اسلام و روحانی و مومن و ...کاری کند که تصویر دین در نگاه اغیار ، بهم ریخته و تبلیغ منفی شود و برای خودیها هم اسباب درد سر و رنج فراهم شود ، دشمن قسم خورده حضرت ولیعصر است ، و هنوز آقا اقدام به قیام نفرموده ، اینان پیشا پیش شمشیر را کشیده اند و نبرد را آغاز کرده اند ...

این آرزوی امام  که کشور آراسته به آداب و رسوم واقعی دینی باشد ، هم مثل خیلی آروزهای دیگر ش هرگز جامه عمل نپوشید ، و همین آدمهای معلوم الحال خودشان به جبر و زور زیر سایه تقدس امام جا کردند تا از گزند هر گونه انتقاد و حسابرسی  در امان باشند و بدین ترتیب ، استان تلخ امروز ما رقم زدند .. .. و این شد که ملاحظه کرده و لمس می کنیم و زجر می کشیم ...!

دو قدم دیگر بردارم پا در اتاق مرادم گذاشته ام و به آرزوی دیرین ام که دستبوسی اختصاصی از ولی نعمت ام بود خواهم رسید و سینه در سینه او برایش دعا میکنم ...اگر هم حتی دیوانگی ام مانع از بروز این حالات اخلاص و مناجات شود باکی نیست ...همینکه می فهمم و درک میکنم و برای انجامش تصمیم می گیرم... خود باعث دلگرمی و خوشحالی است ،  و حال دیده شود و یا برای همیشه در درونم در خفا بماند  ، اهمیتی نخواهد داشت ، من یاد گرفته ام معشوقم را برای تشویق و تحسین خودش و منت گذاشتن بر سرش دوست نداشته باشم ..او را دوست داشته باشم تا بی نهایت ، فارغ از این حس که اصلا آیا او میداند و می فهمد و یا نه ...! قدر میداند و یا بی توجه است ؟ هیچ فرقی ندارد ..مهم این است که من وظفیه عاشقی ام را به موقع و کامل انجام دهم ...معشوق که به راستی رسالتی در برابر عاشق ندارد ...

دوست داشتن بی دریغ و بی توقع و انتظار پاداش ...این را دانسته ام که لذت این دوست داشتن آنقدر زیاد است ... که حاضر نباشم جایش را با ان دوست داشتنهای حسابگر که مدام منتظر ند  تا حسابت عاطفیت برابر شود و در صوررت طلبکار بودنت ، از مدار خودت خارج شوی  و از تمام دنیا طلبکار میشوی و دیگر همه دنیا را به تو دهند ، رضایت نخواهی داد .

در آستانه درب اتاق که میرسم ، همه آن آدمها کنار می روند ، و من در دروازه ملکوت ایستاده ام و در مقابلم ، دربی است که باید چند ضربه به آن بزنم و اجازه دخول بگیرم ...در ذهنم تجسم میکنم که درب که باز  شود من چه تصویری از آقایم خواهم دید ؟، اما از شدت هیجان و نزدیکی وصول حقیقت خود واقعه ، تصویری در ذهنم حک نمی شود ، به نرمی چند ضربه آرام  به درب میزنم ، با آخرین ضربه ام ، صدای مهربان و بم حاج احمد آقا در گوشم می پیچد  :

- در بازه ..مخصوصا برای شما باز گذاشته ایم ...بفرمائید ...خواهش میکنم ...

 

" پارادو "

پرده چهارم : دنیای دیوانه...دیوانه...دیوانه...!

 

درب را به نرمی باز می کنم ، وارد میشوم و به سرعت درب را می بندم ، و خیره میشوم به روبرو : تختی است که سرش را بالا برده اند و آقای عزیزم رویش دارز کشیده و عمامه مشکی اش را باز کرد و چون شال دور گردن انداخته است و درست روبروی من و  آن سوی تخت حاج احمد آقا فرزند همیشه همراه مولایم ، بشقاب سوپ را در دست گرفته و دارد با قاشق آن را هم میزند تا سرد شود ،

امام سرشان را به سمت من چرخاندند و قبل از اینکه فرصت هر کاری را بکنم سلام دادند !

زیر لب جوریکه احتمالا حتی لبانم تکان نخورده باشد گفتم علیکم سلام ...اما  امام این پاسخ را که فقط از ذهنم گذشت و ناگفته ماند شنید و سری به علامت تصدیق تکان داد ، احمد آقا سر بالا آورد و لبخندی به من زد ،  و فوتی هم به سوپ که بخار از رویش بلند می شد کرد و  صمیمی و از سر دوستی مهر آمیز  و بی ریا و رفتار رسمی و یا متکبرانه ، به بهت و ماندگی من نگاه کرد و البته میدانم که به من حق میداد و تمام رفتارش نشان میداد که تلاش می کند تا من راحت تر و آرام تر باشم ...و این باعث دلگرمی و اطمینان من بود ...چقدر این مرد چهره اش و رفتارش دوستانه و عاری از هر خش و خاری است ، گاهی با خودم فکر میکنم ، احمد آقا مفهموم  معصومیت مظلومانه در زمانه ماست ...مردی در تمام زندگیش حتی یک گناه خرد و ریز و یک خطا ثبت نشد و همه دوران کودکی را در آغوش پدر گذارند و از دوران نوجوانی به پدر دل باخت و تمام عمرش را پای عشقش ریخت ، چنانکه بی حضور امام یک سال هم دوام نیاورد ...که آن هم معجزه ای است برای خودش ...که بعدها برایتان خواهم گفت که همین مدت را چگونه یادگار امام  تاب آورد و چه سختیها و تهدیدها را دید ، از سوی همین اشعث کندی و همکارانش که دم در آورده بودند و برای خودشان در فضای کشور جولان میدادند ...یک روز از این موضوع حرف میزنم و می نویسم ، و از دردهای احمد خمینی می نویسم ...و مبارزه مردانه اش در باقی مانده عمر کوتاهش برای تثبیت و تحکیم حرفها و سخنان امام و دور نگاه داشتنش از تحریف و گزند و آسیب و دیگر توطئه ها ...

احمد آقا مهربانانه به نام صدایم کرد :

-     ها دانی ؟ مبخوای تا صبح همانجا سیخ و صاف بایستی ؟ ...خوب بیا تو مرد جوان ! نکنه ضعف خجالت عایدت  شده ؟ یا حتما باید باور کنیم که جنون ادواری گرفته ای ؟ و چه بود گفتی...اسم خوبی برایش گذاشتی ...؟!...آهان ...! یادم آمد ...اختلال روانی ...! ( و لبخند معنی داری در صورتش نشست )

حرفش  چنان بهت زده ام کرد که ترسیدم همین الان از شدت حیرت زانوانم بلرزد و فروافتم ! او از کجا فهمیده که چه خیال کردم ؟ و چگونه میداند که احتمالا خیال است این همه ؟ ...چه کسی این اخبار برای پدر و پسر می آورد ؟ برای سلیمان که دست نسیم باد صبا در کار بود... برای روح الله ، قاصد چه کسی است ؟ حتما که اجنه و از ما بهتران را به خدمت گرفته اند ...و الی که این حرفها علم غیب می خواهد ... و ارتباط با ماوراء طبیعت ...عجبا ...عجبا...عجبا ..همینجا جلوی درب ، ضربه فنی شدم و تسلیم هستم  و حرفی هم برای گفتن ندارم ...باید هم اینطور باشد ...در محضر بزرگان که نباید حرف بزنی ...آنان خود همه چیز را می بینند و می دانند و تو باید یکپارچه شنوائی شوی ...گوش کنی و به خاطر بسپاری ....!

اما زیر لب شروع به حرف زدن کرد :

-     نه پسر جان !...نه جادو و جنبل  میخواد که  نه اینکه آل و جن و پری را اسیر خود کرده ایم  و نه استخوان ترقوه گربه باکره و جناق موش زن مرده و کپل مورچه داغدار  در سینه رمل و طرب ریخته ایم ...که همه اشان مزخرفات است و شرعا و عرفا دست زدن به این اعمال کراهت دارد و یک جور تفحص و کنجکاوی و دخالت در نظم جهان است که اصل مهم این نظم ، ستارالعیوبی و رازداری ذات اقدس الهی است ..و  علم لدونی و غریبه و نجوم هم به کار نگرفتیم که از مناسبات کهکشانی و رفت و امد ستارگان پی به راز دل تو ببریم !!! تو آدمی ...مثل ما ...چهره بهم ریخته و آن رنگ پریده و چشمان وق زده ات و این همه نگاه دزدیهائی که می کنی و لبهایت را ازبس نیش دندان گرفته ای که زخمشان کرده ای و زیر لبانت سرخ فام شده .و...در کامت هم که عطش هیجان و گیجی فکری هست ...با همین چند تائی که شمردم و دهها علامت دیگر ...آنچه عیان است ...چه حاجت به جادو جنبل و علوم غریبه است ؟! بیا دانیال جان ! ...بیا کنارم روی لبه این تخت بشین و با هم چند کلمه اختلاط کنیم ...بیا جوانم ...بیا رعنایم ...ها راستی احمد ! ...این دیگر چه جور قرتی بازی در کلام بود که اسم قشنگ و کامل و معنا دار این پسر بالغ را اونجوری از سر وته اش زدی ...چی چی گفتی ؟ ...آهان ..دانی ؟ ...یعنی که چی بشود ؟ ...نه معنی دارد این چهار تا حرف عاریه گرفته از اسم اصلی و نه به شکل و هیکل این پهلوان می خورد ...فقط شنونده را یاد فیلمهای خارجی می اندازد ...خوب اینکه نشد کار ...به خودت زحمت بده و آن چند حرف را که خست به خرج دادی در ادایش ، بار دیگر به زبان آور ...تا این پسر خوبم با شنیدن نام کاملش کیف کند ...!

-         دیگر این مطرب بازیها را در نیاور ...خوب ؟

احمد لبخندی میزند و سر تکان می دهد :

-         چشم آقا ...چشم ...!!! البته توجیه رفتار غلط به حساب نیاورید ، خواستم مثلا صمیمی ، مانند اعضای خانواده و دوستانش باشم ...

-     اگر هم نیتت این بود احمد جان ! ..که خیر است ...اما پسرم ، سعی کن در رفتار و کردارت این خلوص را به عزیزم دانیال ! نشان دهی ...هم دلنشین تر است هم باور پذیرتر ...

احمد به تائید سر تکان داد و سکوتی مودبانه نمود تا نشان دهد اشتباهش را قبول کرده و دیگر تکرار نخواهد شد ...

قدمهای لرزان اما امیدوارم... تن ملتهب و شوکه شده که از هیجان شوق و خوشحالی لیریز است ، را تا لبه تخت می برد و با زحمت حملش می کند ، خودم را رها میکنم روی لبه تخت ؛ طوری می نشینم که جای آقا تنگ نشود و باعث تکدر اوقات و نفس تنگی نشوم ...

آقا دوباره خطابش را به احمد اقا کشاند :

-     احمد ول کن آن سوپ ننه مرده را ...به حال خودش بگذار ...یا خنک میشود و یا بر دنده لج می افتد و زبانم مرا می سوزاند ! ...از داخل آن یخچال  از اون میوه هائی که فاطی امروز آورد در بشقاب بچین و بیار برای این پسر خوبم آقا دانیال ...که قدم رنجه کرده و برای عیادت پدر یپر خود این راه را آمده و قدم روی چشم ما گذاشته اند !

احمد آقا یک چشم از ته جان و شیرین و دلنواز گفت و آقا هم با لحن خودمانی و دوست داشتنی یک پدر به فرزند دردانه اش ، قربانت چشمت ، را جواب داد ، و حاج احمد رفت به سراغ اطاعت دستور پدر  و همه اینها باعث شد تا دل من قرار بگیرد و ضربان قلبم که از شدت هیجان قفسه سینه ام را به درد آورده بود آرام بگیرد و یر جایش بنشیند و هی خودش را به این رو و آن ور نکوبد ...دلم میخواست بگویم که اصولا اهل میوه نیستم و راضی به زحمت نبودم ، درست مانند حرفی که در اکثر میهمانی ها در مقابل تعارف میوه می گویم ، اما زبانم در دهانم نچرخید ...نه که از حیا و شرم باشد ، بلکه برای اولین بار بعد از آن ماجرائی که در فاو بر سرم آمد و تمام سلیقه چشائی ام را بهم ریخت ، البته نظم خیلی چیزها را در وجودم به بی نظمی مهار نشدنی کشاند اما این یکی بیشتر مشهود بود ، دلم میوه میخواست ...چقدر برای عطر میوه تازه دلتنگ بودم و در این لحظه واقعا محتاج نرمی گشتالوی  یک گیلاس سرخ و خونی و یا رسیدگی مفرط یک خوشه انگور قرمز تیره نزدیک به رنگ مشگی که زیر فشار فکها و چرخیدن زبان له میشود اصلا نیاز به جدال دندانها ندارد  و آبش درست می ریزد وسط نقطه حساس چشائی ات که مستت می کند و زندگی را میتوانی آن وقت تعریف کنی و قدر نعمات طبیعی را شکر کنی و یا سفتی و دندان گیری یک برش سیب کال دو سه روز مانده به رسیدن... که طعم ترش و شیرین توام آن ، باعث میشود که حض دنیا راببری ...و احساس کردم دلم برای آن میوه ها لک زده که در این مدت مجروحیت با یاد آنها و یا دیدنشان  حس چندش سراغم می آمد و عصبی می شدم ...و نمیدانستم چطور میشود یک زائقه به این شکل تحت

 

شهید ! : قسمت سوم - یک تراژدی( کابوسی دست رویائی را گرفت و رفت ...! ) پست9

تاثیر این اتفاق از این رو یه آن رو شود ...اما اینجا کنار حضرت امام ، همه چیز متفاوت است ...احساس ناراحتی ندارم ...حتی آن سوزش و خارش همیشگی در حلق و گلویم ، خبری ازش نیست ...عجیب  است... آن سردرد مدوام گیجگاه که درست عین میگرن مزمن و بی تاثیر هیچ دارو و مسکنی ، عمل می کند ، قابل احساس نیست ...معجزه حضور امام ...خیلی بیشتر از؟آنکه در تصورم در آید ...بزرگ و باشکوه است ...کاش می شد که تا همیشه در معیت او باشم ...چقدر سالم بودن نعمت خوبی است ، وقتی هیچ درد جسمی نداری و حالت خوب است ...طی چند سال گذشته ...چقدر درد تحمل کردم ...راستش دلم برای خودم سوخت ...و البته یک جورائی باعث افتخار خودم شدم ...صبر و تحملم خوب بوده در برابر ضعف جسمی و نای درد ...!

احمدد میوه ها را اعم از چند خوشه انگور زرد درشت ، سه ...چهار تا شبرنگ رسیده چاق که قرمزی و زدی اشان چنان در هم کلاف شده بودند که از ترکیب و هم آغوشی آنها لذت می بردم و یک سیب درشت قرمز ...از آنهائی که پوست پیازی هستند و پوست گرفتنشان باعث اسراف در گوشت میوه میشود و دو تا هلوی رسیده و خوش رنگ ، با حوصله و ذوق غریزی و خدادادی در بشقاب ملامینی خوش آب و رنگی چیده و دوباره با آب خنک دستشوئی اتاق شسته بودشان ، تا طراوت و تازگیشان جیغ بکشد و قطرات باقی مانده آب رویشان درست مثل شبنم صبحگاهی به نظر آید ...بشقاب میوه را درست در دسترس من و آقا گذاشت و کلاه حاجی توریش را بر سرش جابجا کرد و اجازه خواست :

_ آقا جان اگر فرمایشی نیست ، هوس کرده ام دو رکعت نماز سرگردان بخوانم برای رفع چشم زخم ؟!

امام لبخندی زد و کتاب دعای صحافی شده اش را از روی پاهایش بداشته و چشم بسته یک صفحه مورد نظر و تقاضایش را گشود و جواب احمدش را هم داد :

-              نماز سرگردان دیگه چه صیغه ای است احمد ؟ از کدام رساله و به فتوای کدام عالم فقیه ... گرفته ای ؟ نماز سرگردان ؟! شاید هم دوباره خلاقیت فقاهت ...  به مغزت برگشته و برای شروع از همین بدعت فتوا دادنهای نامتعارفت ... دست گرفته ای ؟ ای احمد ! ...ای احمد ! ....بخوان پسرم ...بخوان ...اما اینجا چشمان شور کسی نیست که بخواهی سپر دفاعی برایمان با این دو رکعت نماز برایمان بسازی ...ولی خوب نیت نماز که به دلت افتاد قصور نکن ...نفس عبادت برای خدا  هر چیز دیگر و حتی رفع بلا  و مصیبت و دعا و نیاز و نذر و ...ثواب  دارد و از حسنات نیکو است ...حتی اگر فتوایش هم از حاج احمد اقا باشد و صفتش سرگردان !!!...بفرما ....التماس دعا ...!

احمد در همانجائی را که مستقر شده بود  جابجا می شود ، که حالا متوجه شده ام که موکت شده و طهارت دارد و برای نماز و استراحت خودش مهیا کرده است ، سجاده را پهن می کند و قبل از آنکه قامت ببندد ، مثل اینکه ناگهان چیزی یادش آمده باشد ، مکثی می کند و انگار با خودش ولی در خطاب به آقا می گوید :

-              شما همیشه همه عالم را با چشمان پاک و صادق خود می بینید ...که خوب البته طبیعی است... قرار هم نیست که شما امام و پیر این همه مرید باشید و برای دیدن چشمان سیاه و نکبت زده  مرا قرض بگیرید ...اما به هر حال ...منظورم این است که این روزها صاحبان چشمان شور پیشرفت کرده اند ...گذشت آن روزی که در دوران شما باید حتما یک دقیقه به شما خیره می شدند و اگر پلکی هم می زدند ، طلسم باطل می شد ...این روزها طرف می نشیند خانه اش در آن طرف دنیا و چشم زخم می زند به بدبخت از همه جا بی خبر این ور دنیا ...که برای روزی حلال در خیابان و کوچه دنبال دو زار اجر حلال است و او رسیده نرسیده به اولین جوب و یا چاله سرنگون میشود و حاجت به طبیب و گچ و آتل و از همه بدتر مرخصی اجباری و استراحت مطلق !!!  پیدا می کند و تمام اندوخته چند ماه قبلش هم فدای این چشم زخم بی هوا می شود ...مردم زرنگ شده اند ...آقا ..! اتفاقا در شر رساندن زیرک و بسیار خیلی پیشرفت کرده و به قول امروزیها مدرن رفتار می کنند ...و در خیرات همچنان اندر خم یک کوچه اند و سنتی اش را هم با زور هزار و یک استخاره انجام میدهند ...ای آقا ...اجازه بدهید تا یکی از چشم های سرگردان خدای ناکرده ، گریبان یکی از اهالی این اتاق را نگرفته و سر و دستی و پائی نفله نشده ... ، این دو رکعت نماز را بخوانیم به نیت دفع شر و انشاءأ الله با دعای شما مقبول درگاه خدا قرار گیرد ...تا بعد مفصل از این جادو و جنبل بازیها برایتان تعریف کنم که از نقل قولهای موثق و مورد تائید و مستند شنیده ام و برایتان جالب خواهد بود ...با اجازه ؟!

امام لبخندی مهربان تحویل دل نگرانیهای پسر برومندش میدهد و غرق در کلمات دعا و یا آیه های قران میشود که از این فاصله برایم هنوز مشخص نیست ...من یک آن احساس تنهائی می کنم ...احمد اقا آن طرف مست نمازش شده و امام اینجا مستحیل در کلمات ربانی است و من نشسته ام در نزدیک ترین جا به امام و اسباب پذیرائی صاحب جان و مالم هم دم دستم هست ...که همین جوری ما شرمنده میزبانی و طبع بلند اربابمان هستیم ...و مراقبم که نکند که هیچ لحظه ای از حضور من در این اتاق مصدع اوقات شریفه مولایم شود ، کمی خود را جابجا می کنم و نفسی عمیق می کشم ...امام جمله ها را تمام می کند که معلوم است این خواندنها مطابق با برنامه های دقیق و سر ساعت معینه است ، این از صفات معروف امام است ، انجام کارها و تکالیف در ساعت مقرر و رعایت نظمی واقعا میلیمتری که لازمه چنین شخصیتی هم هست ، در خصوص رعایت نظم توسط امام نقل است ، مردم و کسبه نجف ، همیشه ساعات خودشان را با آمدن امام به حرم حضرت علی و خروجشان و رفتن به مراکز علمیه و سر زدن به دوستان مشخص و حتی خرید برای منزل تنظیم می کردند ... ،  امام سر بالا می آورد و نگاه سراسر صمیمیت و مهربانی محض اش را به من می دوزد ... هرگز فکر نمی کردم که امام  چنین نگاه  سرشار و مملو از محبت و نوع دوستی و یگانگی حسی داشته باشد ...فکر میکردم در پشت آن ابروان پر پشت و ضخیم و مژه های بلند... دو مردمک قاطع و صریح که رد نگاهش هر جنبنده ای را میخکوب می کند حضور دارد ...اما این نگاه و این چشمان لطیف بیشتر شبیه چشمان شاعران عارف مسلک و مجنون اخلاق است که هنوز که هنوز است عاشقفانه ترین ترانه های وصلشان از خم گیسوی یار در شانه های ازلی اش فراتر نرفته و حیا و شرم مقدس عارفانه اشان مجال بیش از جسارت به صورت یار را نداشته است ..د.ر مخیله اشان هرگز توصیف ابروان کمانی و خال هندو در گونه و طراوت لبهای خاموش و پر التهاب و دیگر چیزها نمی گنجد ...و به همین خرمن گیسوان و حداکثرش هم چانه رقصان معشوق خلاصه شود... که در به نظم کشیدن همین مقدار نشانه های ظاهری ، کلام می لرزد و حجب و ارتعاش شرم واژه ها کاملا احساس میشود ...در حقیقت امام را با این تصویر شاعرانه بیشتر منطبق دیدم تا یک رهبر قاطع و نفوذ ناپذیر که در فرمانهای حکومتی و  جنگی خود هرگز تامل و تعلل نمی کند و اعتماد به نفس اکمل او ...از هر شک و تردیدی مانع میشود  و همین خصلت باعث میشود رهبری غیر قابل پیش بینی و به شدت مستقل و متکی به رای آخرین و با نگاهی نظارتی ، بی هیچ خطا و قضاوتی که بخشش و گذشت و اهمال در آن غیر ممکن است ....این تصویر را که بیشتر عامیانه است ، اصلا در وجود متبرک این پیرمرد خوش برخورد و با محبت و یگانه ندیدم  ...

صدای مولایم در گوشهایم می نشیند :

-              چی شده دانیال ؟ چرا ناراحتی ؟ جات خوب نیست ؟ بزار نماز احمد تموم بشه... میگم واست از این صندلی چرمی که پشتش حلقه نیم دایره داره بیاره ....! چرا نمی خوری ؟ ...قناعت می کنی ؟ مثلا ملاحظه فقر و نداری ما آخوندهای مسکین رو در نظر گرفتی ؟ بخور پسر جان ...این میوه ها رو فاطی همین امروز از باغ یکی از اقوام چیده و آورده ...تبرکی یه باغبان و ملاک مسلمان و شیعه است ...خوردن اینجور نزورات مستحبه ..و فاتحه بر اموات اون آدم زحمت کش واجب ...خیالت راحت باشه به جیب این پیرمرد که هنوز مواجب بگیره حوزه است ، ضرری وارد نمیشه ...بخور... نوش جان...من هم این چند خط رو تموم کنم ...میام در محضر تو عزیز دلم ..!

و دوباره سرش را کتاب قدیمی و در اندازه جیبی اش فروبرد ، اگر تعارف صادقانه آقا را رد میکردم و بر این گرفتگی روحی که حالا هم منجر به گرفتگی عضلانی هم شده اصرار کنم ...حکما ایشان دلخور شده و شاید خدای ناکرده حرفی بگویند که آشفته حال شوم برای همه عمرم ...سراغ شبرنگ رفتم  به دست گرفتم و لمسش کردم ، ضربان قلب میوه را زیر پوست انگشتانم حس میکردم ، حتی خون جاری در رگهایش را می فهمیدم ...دلم نمی امد چاقو بر ان بکشم ...چاقو ؟ احمد آقا چاقو و یا کارد میوه خوری نگذاشته بود ...یعنی یادش رفته ؟ مگر میشود احمد در کارهای پدرش جزء ترین چیز را از خاطر ببرد ...یکبار شبرنگ را تا نزدیکهای دهانم بالا بردم ، اما تصورم که با اولین گاز به پهلوی آبدارش ، آب از لب و لوچه ام آویزان میشود و شاید باعث چندش آقا گردد و بعد شالپ شالوپ جویدنش که دیگر نگو...وحتما آقا پیش خودش می گوید : این بچه دهاتی ! ندید بدید از کدام تیمارستانی فرار کرده ؟ تیمارستان ؟! مگر من دیوانه نشده بودم ؟! راستی چرا آقا و احمد اصرار دارند تا این وجه مرا نادیده بگیرند و یا با تعارف از آن به راحتی عبور کنند ...حالا توی وضعیت بغرنجی  که عظلات قسم تهتهانی فک چپم کلا باید مرده باشد که همین منجر به سرازیر شدن آب بزاق دهانم به بیرون از کام میشود و لبهای بی حسم که قادر به درک فرمان و حرکت برای ارتعاش و کارکرد فیلتری برای سخن گفتن نیست ، قطعا قادر خواهد بود حجمی را که گاز زده ام در دهانم استوار نگاه دارم و ود نتیجه   خرده های میوه روی لباسم و کف زمین استلیزه بیمارستان بریزد و یک بلوای کامل از گند و کثافت به راه بیاندازد ...با این همه به خودم نهیب می زدم که باید بخوری ..این بهتر است که متهم به نافرمانی شوی آن از ولایت مطلقه فقیه که معیار دین باوری و قیاس بالندگی ایمان توست ...با شک تردید  دوباره شبرنگ را به سمت دهانم بردم .

امام سر به سمت من چرخاند و مکثی کرد و با دقت به صورتم خیره شد :

-              هر چی من میگم ...شما اصلا انگار حواست پیش من نیست ! ...هیچ اتفاقی برای تو نیافتاده . به حرف من پیرمرد ، با تجربه هم شک داری ؟! ( چقدر از این حرف امام خجالت کشیدم و ایمان یافتم که همه این افکار یک کابوس وحشتناک و در عین حال بامزه بیشتر نبوده است ، ! )...اونجا بالای دستشوئی آینه است برو نیگا کن ..چشمهای خودت که دروغ نمیگن ؟! ...مگه اینکه خودت با چشمهات فرمان بدی که حقیقت رو نبینند و هر دروغی که کذبی که دلت خواست به جای دیدن واقعی ، به جایش تصور کنی ....با این وصف اگر کوچکترین بی نظمی و یا نشانی از نامتعادلی دیدی حق با توست ...اما پسرم طوری نشده ..همه آنچه گذشت در یک رویای جبرانه بود که باید می شد تا حداقل ترسی که داشتی  ...برایت تجسم حقیقی می یافت تا حجت بر تو و حتی هراست هم تمام شود ... به حمد خدا این آزمون در یک کابوس زود گذر خلاصه شد و رفت پی کارش ...تو هیچی چیزت نیست ...مثل یه مرد سالم و قبراق  این شبررنگ را بزار وسط گیره های دندان کناری و با یک فشار مردانه دو تکه اش کن و از صدای شالاپش حالش رو ببر ...میوه هائی که  اشراف انگلستان با آن قرتی بازیهای مسخره اشان می خوردند که نه صدا دارد و نه چسبناک شدن نوک انگشتان ، به چه دردی می خورد ؟ تازه کلی برای همین خوردن که در اصل باید بی قل و غش و طبیعی باشد ، قانون درست کرده اند  که : خیار نباید زیر دندان قرچ قرچ صدا کند ، هلوی انجیری را یک جور گاز بزنید که یک قطره ازآبش روی یقه لباستان نریزد  و هزار و یک دستور مسخره که آدم را از اصل حال و حول دور می کند...ما اینجا می بینی که چاقو و کارد را نمی گذاریم ..میوه خوردن باید درست مثل اصلت خود میوه طبیعی انجام شود با زور دندان و ضرب آهنگ فک و کمک زبان و البته چنگال پنج انگشت ...این سوسول بازیها جز اینکه ما رو از لذت اصلی دور کنه هیچ فایده دیگه ای نداره ...مشغول شو ...جانانه بخور و برای منم تعریف کن ...وصف العیش ...نصف العیش ...

راستی اون زبان آکبندت رو به کار بنداز و خمس و ذکات نعمت حرف زدن را بپرداز  و چهار تا حرف هم تو بزن ...گفتم که خبری ا ز ایراد و ضعف در بدن تو نیست ....بسم الله ....با دقت بخور و لحظه لحظه گزارش طعم و عطرش را بگو با همبن دهان پر. ..خجالت هم نکش ...فعلا از خوردن میوه منع شدم ...اما اینجوری لذتش را با هم تقسیم می کنیم ...شروع کن ببینم... چه می کنی ؟

بیشتر از آنکه در تصورم میتوانستم با هزار روز خیال پردازی این لحظه ها را مجسم کنم ...با واقعیت موجود سازگار و همراه است ، لبخندی روی صورتم جوانه میزند و این نشانه آغاز راحتی روحی و جسمی ام در این محفل نمونه و مورد توجه تمام چشمان خلقت است .

شک وشبه را کنار میگذارم و شبرنگ بزرگ را  که هارمونی رنگ گینش با من سخن می گوید به مقابل صورتم می برم و به آن چشم می دوزم درست مثل یک موجود باهوش و با احساس به من خیره شده و منتظر خورده شدنش است ، امام زمزمه می کند :

-              خوب بگو دیگه ...ضربان هیجان زده قلبش رو که نشان از شوق او برای رسیدن به کمال است را می شنوی ...برای این میوه اوج کمال مصرف کردنش با تمام وجود خورنده و درک همه اجزای طعم های گوناگونش است ، دارد به تومی گوید آقا دانیال !... اگر با چند گاز بزرگ غائله را تمام کنی به عظمت و غرور من توهین کرده ای ..با من همان کن که لیاقتش را دارم ...بگو که این حرفها را می شنوی ...و ساکت نباش ..!

مجذوب این روحیه امام شده ام که به قول خودش بی هیچ توسلی به قوانین سحر و دست گرفتن علوم خفیه ، قادر به خواندن جزء ترین چیزهای است که در مغز من مجسم میشود ...صدایم را در گلویم صاف میکنم و با اعتماد به نفس اکتسابی جملات را تکوین می کنم :

-              شما خودتان آقا بی اینکه من بگویم بهتر می توانید به کلیات و حتی جزئیات و جوهره ناپیدایش پی ببرید ...گفتن من دیگر چه سود جز اینکه از سر هول و هیجان نصفه کاره انجام وظفیه کنم ؟!

امام لبخند میزند :

-              به به ...تو صدائی به این قشنگی داشتی و ما را از آن محروم کرده بودی ؟ ...خیلی بی انصافی !...اما در جواب حرفت : باشه دانیال جان شنیدنش از زبان شما لطف دیگری دارد که امیدوارم از  ما دریغ نکنی ...صبر کنم ببینم ...بازم حرف بزن ...

-                           ( دست و پایم را گم کردم ) چی بگم آقا ..؟

-                           هر چی ...فقط بگو ...یه شعر بخوان ...

-                           از کی ؟

-              ( آقا انگار دارد حوصله اش از این خنگ بازیهای من سر می رود ، نگاهش را کمی اخم آلود می کند ) ای بابا ...هر چی و هر کی ...میخوام صداتو با دقت گوش بدهم ...

-              به تو نگاه می کنم و میدانم که نیازمند یک نگاهی که به تو دل دهد... آسوده خاطرت کند ...بگشایدت تا به در آئی ...اما من پا پس می کشم و درب نیمه گشوده به روی تو بسته میشود ...به تو ...

- ( لبخندی روی صورت امام شکوفه میزند و من سکوت می کنم ) خیلی خوب فهمیدم ...تو در رادیو... گاهی شعر میخوانی ...آن هم در راه شب سه شنبه ...درسته ؟ ...بگو درسته ...من بیش از همه رادیو گوش میکنم ...کمتر حتی تلویزیون نگاه می کنم ...از قدیم به گوش کردن مدوام رادیو در حین خوابیدن ...غذا خوردن...درس خواندن ...فکر کردن ...و خیلی کارهای روزانه دیگر عادت کرده ام ...تنها صدائی است که هیچ وقت مزاحم نیست ...یه چیزی مثل موسیقی متن در زندگی من !!!...برای همین خیلی زود صدای شما رو شناختم ... حالا درسته یا نه ؟

با سر تائید کردم ...و خیره در صورت درخشنده امام شدم که از کشف این  معما تا سرحد نهائی نشاط ، ذوق کرده است ...و گونه هایش گل انداخته است ...!

حرفهای امام و لحن مهربان و تاثیر گذارش ، چنان قوت قلبم میدهد و اعتماد به نفس مرا تحریک می کند که این همه شجاعت ابراز وجود در برابر محضر مردی  اینگونه بی وسعت ، برایم جالب و غرور آفرین است و شبرنگ را دهان می برم و با گوشه دندان تکه ای ریزش را به دهان می گیرم و هر چه حس میکنم با صدای بلند می گویم ، احمد آقا هم آن طرف سلام نماز و تعقیبتش را به سر برده و لبخندی زد و گفت :

- خوب مبارکه ...! با هم فک و فامیل شدید ...حضرت آقا ...با تمام اجزای برنامه های رادیو رفیق و فامیل است ...!

 و بعد همانجا نشسته و شاهد ادامه این صحنه است :

اولش دهانم وهمه وجودم خنکای دلپذیری را می گیرد ، دندان اول که برای آسیابش می کشم حیفم می آید خرد و لهیده اش کنم ، ملایم و با یک حس احترام سعی میکنم مرتب و در یک نظم معین خرد ترش کنم ، با چند گاز با احتیاط اول املاح آن در تمام سطح زبانم پخش میشود و عجیب اینکه در هر گوشه ای از زبان طعم متفاوت ولی متصل به دیگر حسهای چشائی ام درک میکنم ، روی گوشه زبانم سمت راست فوقانی که انگار آن تکه سرخ رنگ و تیره ، افتاده است ترشی را حدس میزنم ...که اصلا بازخورد ناراحت کننده ای ندارد... اما به هر حال اشگ در چشمانم تلبار میشود در بخش پائینی در امتداد مرکز زبانم نمی دانم کدام قطعه است ، اما شیرین و شکر الحان است ...که یک جورائی سرخوش و بشاش می شوم   و  آن طرف در گوشه تهتهانی چپ... ماسیده روی زبانم ... یاد خرمالوهای باغ خانم جان مادر بزرگم می افتم که کلی سرم را گرم خود کرده و زبانم را متمرکز می کند ، و آن طرف ترش هم یک مزه شوری دلچسب مثل تردی خیار شور خوب مانده در مخلوط نمک و سرکه حس میکنم ...که مثل چاشنی برای همه این طعمها عمل می کند ، حال دیگر جویدنهای دندان آسیاب آن را در هم گره می زند و یکجا جمعشان می کند ، ترکیب این طعمها حالا طوری است که انفکاکش محال باید باشد ، طعم نهائی نمونه ندارد نمی شود با یک چیز دیگر مقایسه اش کنم...فقط میشود مزه شبرنگ تازه و رسیده ... که جانم را جلاا میدهد ...حالا هم از طریق مری می بلعم  قبل از اینکه راهی معده اش کنم ، در آخرین گذرش در قهقرهای دهان که انتهای زبان و ابتدای حلق است... یک جور گرمی دلنشین مرکبات فصلی را یادآور میشود ....بعد از این همه احساس مملوسی نیست ، بیشتر خیال پردازی برای هضم و سپس مراحل جذب بدنش است و یک نکته که من به آن باور دارم ...تمام سلول سلول این شبرنگ جذب بدن واستاحاله میشود ...به خون و آب مورد نیاز بدن و قسمتی هم ذخیره کلیه میشود برای روز مبادا و بخشی هم به جداره کبد می چسبد و بقیه هم بی هیچ مانده و زائده ای در دیوارهای معده می چسبند تا در ساعاتی بعد... جذب بدن شوند ! ...و این یعنی یک میوه کاملا مفید که در خدمت بدن و سلامتی است ...

امام با دقت تمام گوش میکردند ، حاج احمد آقا با صدای بلند و شوخی می گوید :

-                           دانیال جان ! قربان دستت اون یکی شبرنگ رو رد کن بیاد اینجا میخوام ببینم در دستگاه بدن من چه خواهد کرد ...

امام سر به زیر می اندازد و انگار با خودش مویه می کند :

-              این فلسفه یک برکت خدائی است با این همه جنبه های متفاوت ، که اکثر مردم جاهل به این که راز هستند ...همین میوه رو سرباغ... از روی درخت با شاخه و مخلفاتش چنگ می زنند  و حرام و حرصش می کنند و یا  قبل از اینکه این میوه تشنه را به آب برسانند ، یکی دو تا گاز الکی از سر و ته اش میزنند ...بقیه اش را پرت می کنند کنار درخت تا خوراک کلاغها بشود و اسباب غصه  درختها که میوه در حقیقت نقش فرزند خلف آنها رو داره ...نه خودشون چیزی از این همه زیبائی می فهمند و نه اجازه می دهند یکی دیگه که بلده ...بیاد از این نعمت بهره ببره.. .اجازه بدین این را برایتان بگویم که  ...برای هر کاری ...حتی خوردن ساده یک میوه باید براش تربیت بشیم و آموزش ببینیم و در باره اونها شفاها و با تجربیات دقیق اطلاعات کسب کنیم ، از چهار تا رشید سفید هم استعلام کنیم... و بعد برای بار اول پیش کسی که یه خورده از اسرار اون آگاهی داره ...این خوردن را تمرین کنیم... .تا ایرادهای ما گرفته شده و کار بلد بشیم ...به این شکل یک عمر یاد می گیریم که با خوردن یک شبرنگ هم پی به خصوصیات نعمات خالق ببریم و ارادتمان به او زیاد بشه ، و مراتب شکر برکت و روزی را به جا آوردیم در دل یک میوه ... که موجود زنده است...

-              ( مکثی کرد حضرت روح الله و ادامه داد )همه زندگی ما همینه ...دانیال جان ! ...این مسیری که گفتم حالا یه جا کمتر و یه گوشه دیگه بیشتر ادامه داره ...ما بیاد فقط تمرین کنیم ..حداقل به خاطر عشق و صفای خودمان ...

می دانستم که اگر آقا سر حوصله و سلامت بود می توانست تا هفته ها در این باره سخن بگوید ، یاد برنامه تفسیر قران امام در اوایل انقلاب افتادم ...قرار شد امام در جلسات هفتگی کلاس درسی داشته باشد و از اول قران تا آخرش را تفسیر و تعبیر کند :

جلسه اول با یک جلسه سه ساعته شروع شد.. ..بزرگانی چون جوادی آملی و حجتی کرمانی حتی خاطرم هست علامه جعفری ،... به تلمذ نشسته اند و امام آغاز کرد در تمام سه ساعت در باره ب بسم الله سخن گفت ، و آخرش هم اعلام کرد که این مقدمه دخول به بحث اصلی تفسیر حرف ب است ...جلسات بعدی یکی بعد از دیگر یدنبال شد ...چند ماه گذشت و مجموعا 48 جلسه حداقل با زمان 3 ساعت و بعضی وقت هم 6 الی 7 هفت سال طول کشیده بود ...امام هنوز در بسم الله سوره حمد بود و اصلا تمام نمی شد... در هیچ جلسه ای یک حرف تکراری نگفت ، در هیچ وقت یک حاشیه پردازی نداشتند ، هر جمله ای بار معنائی خود را داشت ...که این اواخر دیگر نوشتن همه جملات ممکن  نبود و بچه های صدا و سیما قول دادند تا عین آنها را پیاده کنند و در شکل جزوه به شاگردان که همه از استادان بزرگ کشور بودند و هر کدام خودشان یک حوزه بزرگ علمی و فکری را مدیریت و راهنمائی می کردند تحویل دهند ...موضوع فقط طولانی بودن این تفسیر نبود ، مسئله جدی تر از این حرفها بود ...امام در تفسیر همین حرف اولیه با دلایل قرانی و توسل به احادیث قدسی و روایات مستدل ائمه ...به نکاتی می رسید و نتیجه می گرفت که به راستی ذهن شنونده را دچار بحران اصلی میکرد و به راستی که شنوندگان پی به جهل خود و عظمت قران و کوچکی دانش و بضاغت بشری در مقابل اقیانوس معنای سخن الهی ...می بردند  ، نوع تدریس ایشان که لازمه اینگونه محافل است ، تلاش برای ایجاد تعارض در کلام و سپس از مجاری این تقارنها به یک وحدت منسجم و دائمی رسیدن بود ...کار بیبخ پیدا کرد ...عده ای نگران و سراسیمه خدمت امام رسیدند که الهی قربان آن بیان شیوا و مستدل و دانش بی نهایتتان که تکیه بر علم لدونی دارد ، بشویم ... اگر چند جلسه دیگر ادامه دهید ...عنقریب اول همین شاگردها به تمام داشته ها و اعتقادات خود پشت پا زده و بیابانگردی را پیشه می کنند و بعد از آنها تمام شنودگان تصویری و صوتی این محفل علمی همان راهی را می روند که این برگزیدگان طلاب رفتند ...طرح قدرتمندانه اینگونه تفسیرهای به راستی سنگین عینا مطابق رسم ورسوم ائمه عصمت و طهارت بوده است که در زمانه خودشان تمام با بی مکانی و زمانی علم خود ، خیمه های حقیر  علمی دیگر  تخته کردند ...که متاسفانه به خاطر ترس و وحشت حاکمان وقت تمام آثار آن تفسیرها نابود شد...

گزارش مکتوب و مشروح محافل علمی حضرت امام رضا ...و کلاسهای مشهور امام صادق ...تفسیر به قولی صد و چهل جلدی قران بی مثال امام هادی ...و خیلی دیگر از جلوه های دانش الهی ، به دست همان جهل آدمی که ریشه در ترس دارد ، نابود شد ...

و با این حرفها امام را نه آنکه مجاب نمایند ...به گونه ای مجبور کردند که از اشاعه علم ربانی و یگانه تفسیر آیات قران چشم بپوشد ...چون احتمال تحقیر مراکز علمی مشهور و به نام  دینی که در سراسر جهان به همان نامشان در خور اعتبار و اعتنا است ..مفتخرند ، وجود داشت ...

 آقا کتابش را دوباره روی پاهایش گذاشت و بشقاب میوه را جلو کشید ، احمد آقا از آن سو گارد حمله گرفت ، من نیز ترسیدم و خواستم بشقاب را از دستان مبارکشان بگیرم ، که امام بشقاب را به سینه کشید و غرولند کرد :

-              چیه ؟ چه خبره ...؟! نخواستم که حلوا حلواش کنم ...اونقدر هنوز حواسم هست که چی گفت آقای دکتر و از چی باید پرهیز کنم ....منم نمی خوام خدای ناکرده به این بدن مستهلک و قراضه زهوا درفته زور بگم که :...میدونی که اینکار حرامه .. و معصیت نابخشودنی قلمداد میشود ...اما اگر احمد جان ! یادتان باشد دکتر وثوقی همان پیرمرده که که بهش نصیحت کردم بهتر شما منبری می شدید تا متخصص خون ! ایشون با دهان دانشمندی و صدای علمی اشان تاکید کردند تنها میوه مجاز انگور زرد رنگ است ...نه از آن بی دانه های عسگری ...از همین مجلسیهای دانه آبدار هسته درشت ...برای جریان خون من پیرمرد خوبه و مفیده...خوب حال برین سر کار و زندگیتون تا من با این میوه ممنوعه که جد بزرگورانمان را تبعید به این سیاره کرد چند کلمه ای حرف بزنم و یک چند دانه ای هم میل کنم ... و شکر خدای منان به جا آورم ...

احمد انگار مایل نیست... اما در حقیقت پاسخ منطقی لازم را هم ندارد ...پس اجبارا پا پس پیش می کشد ...امام بشقاب روی پاهای دو نفرمان استوار می کند ... و دانه اول را بر میدارد و با دقت و از نزدیک آن را و البته درونش را می بیند و بعد چشم می بندد و چیزی زیر لب می گوید و حبه انگور ا میان فکش نه اینکه تحت فشار گذارد ، یک جور خیلی حرفه ای و خاص که تا حالا جائی ندیدم میان لثه های بالا و پائین چرخشش  میدهد و بعد از چند لحظه حبه دهان باز می کند و شیره اش را می مکد و هسته  و پوستش را بیرون می گیرد و باز یک جمله ای می گوید و هسته و بازمانده میوه خورده شده را در بشقابی  دیگر قرار میدهد...و ادامه می دهد ...این کار را آنقدر با دقت و منظم انجام میدهد  که معلوم نیست  این هسته حکم زباله را دارد و یا استفاده ای دیگر ، اینقدر مرتب در گوشه بشقاب چیده شده است !!! ...

آقا !  خدا کند قسمت ما ذبح شدن در زیر پای و خاک ، رد قدمهای شما باشد ،

امام خودش را کمی تکان داد . به من نزدیک شد چنان که پهلو به پهلوی هم و شانه هایمان با هم مماس و به هم متصل شدند و نوک پاهایمان  در یک راستا و یک خط افتادند و نوک انگشت شصت پای من با نوک انگشت خردینه او همدیگر را لمس کردند ، یک آن عین برق گرفته ها ... ورود جریانی را از محل اتصالات... در درونم حس کردم که با سرعتی جنون آسا از کانال رگها به آنی در همه وجودم پخش می شود ، جریانی که تا امروز هم نتواستم یک نام مشخص برایش انتخاب کنم ...حرارت تنش نبود ...موج مثبت انرژی تله پاتی هم نمی تواند باشد ...اصلا هیچکدام از این همه تعاریفی که برای نیروهای نادیده انسانی که به هم منتقل می کنند ، مناسبت ندارد ...چون حقیقتا من امروز اعتقاد دارم آن موج منتشر شده در وجود من خاصیت زمینی و جسمی نداشت ، چون اصولا یکی از ویژگیهای موجهای مادی که از طریف تماس بدنها به هم سرایت می کند ، این است که  در اولین لحظه... سریع و کاملا  قابل درک است اما بالافاصله بدن به آن عادت می کند و در مدت زمانی کم بدن گیرنده موج کاملا در برابر حس بدیع آن گارانتی میشود و همان حس طبیعی اتصال بدن به بدن مستولی میشود ، امروزه دلیل این امر را  اینگونه توضیح میدهند که در لحظه اول بر اثر تماس... همراه موج فرستنده  تمامی باورهعای خیالی گیرنده از فرستنده با این موج همراهی می کند که تنها بار اول قابل دریافت و نهایت مدت زمانی ماندگاریش نباید از 8 دقیقه تجاوز کند ...که این هم دراصل زمانی است که روح و جسم متفقا قادر میشوند موج را تقسیم کرده و قدرت گرمائی اش را که حاصل فشار خون است با واکنش حسی گیرنده از فرستنده ...را تفکیک کرده و  لذا بلا اثر شود ..

اما دراین مورد اصلا این طوری بود من از نزدیکی با امام موجی دریافت میکردم که متفاوت از همه آنچه

رخ داده  و یا دیده وتجربه کرده بودم ، یک جریان هوشمند و آگاه که هویت مستق خودش را دارد و زنده و پویا است و مداوم در توالی زمانی رشد کرده و بر حسب موقعیت تغییر حالت  و وزن  و شکل میدهد ...هر چه که هست حس خوشایند و کرخت کننده ای است که باعث یک همدلی بی توصیف میان من با مردی که از فرط بزرگی و عظمت قبلا تصور نمی کردم که بتوانم بیش از سه دقیقه در برابر صلابت و قدرت حضورش دوام بیاورم  ، می شود ...اما حالا با این موج واقعا از تمام عناصر این جهانی کنده شدم ...باور کنید یادم رفت که چطور و برای چه آمده بودم ... در خاطرم نبود که در گذشته ای بسیار نزدیک نگران حال امام و ضربان به شماره افتاده  قلبش بودم و به قصد دعا و شفاهت  در مقابل بیمارتسان محل بستیری امام مستقر شدیم ...و حالا من اینجا بودم...تنه به تنه امام و بزرگ مرد چند قرن اخیر که نمونه اش که قد و قامت خیلی کوجکتر از او داشت و هرگز نمی تواند به لحاظ روحانیت و تقدس به گرد پای امام هم برسد و تنها وجه اشتراک اجتماعی آن مد نظر است ... دو قرن پیش به نام امیر کبیر... میتوان نام برد ...

امام ، سرش را به سمت من خم کرد طوری که نفسهای معطرش روی صورتم پاشید و واقعا از خود بی خود  شدم ، در تمام زندگی ام... در خاطرم نیست که عطری باعث شود که به مرز بیهوشی از خوشی برسم ...اما نفسهای آن پیرمرد این خاصیت عجیب را داشت ، یک حبه انگور را  برداشت و به نزدیک دهان من برد و قبل از آنکه اجازه خوردن بدهد گفت :"

-              دانیال عزیزم ! قبل از اینکه این حبه انگور از افتخار رسیدن به حلق مبارک شما بهر مند شود یک چیز را دوست دارم به تو پسرم خوب بگویم ...عادت کن قبل از خوردن هر چیز ...در باره معنا و مفهموم آن خوردنی ... از ابعاد شناخت و حکمت و فلسفه زیستی تامل کنی ...یاد بگیر هیچ چیز را به شکمت نرسانی مگر از جوهره استعارات و نمادهای طبیعی و جایگاهش در چرخه زیست و تاریخ اش و داستانهای مربوط به آن و سپس شناخت ریز به ریز عناصر سازنده و تشکیل دهنده اش و خاصیت و ویژگیهای بلع و حرکت در سیستم گوارش و نحوه سازگاریش با معده را بدانی ، بدین ترتیب میدانی چه خورده ای و این در کجا چه می کند و چطور نقشی  در وجود  تو بعهده دارد ...من و تو  تشکیل شده ایم از همین خوردنیها که به مرور زمان تبدیل به گوشت و عضله و پوست و رگ و خون و آب و دیگر عناصر و اجزای بدنمان شده و حالا جسم ما را تشکیل می دهد ...جسمی به قول خود خالقش به همان اندازه روح ارج و قرب دارد و خاصیت معنویش کم از سلامت و صفات روح ندارد ....این شناخت در اصل تو را نسبت به خودت آگاه می کند و روزی خواهد  رسید که اگر در باره نقش این جبه انگور در وجودت سوال کنم ...کمی فکر میکنی و تمرکز می گیری و بلافاصله بی هیچ شک و تردیدی خواهی گفت : به خاطر رسیده بودن و پوست نازک و شرایط اقلیمی که پرورش یافته... در مدت حداکثر 24 جذب کاملا بدن شده و در حال حاضر بخشی از مویرگ ریزی در پس ناخن انگشت سبابه دست چپ من است ....می بینی ...فضیلت و دانائی و احاطه بر خود و جسم و روح و تقویت این دو برای رفتن به سوی ملکوت اعلی لازم و ضروری است   ....فهمیدی چه گفتم  ؟ اول جواب سوالم را بده و بعد برویم سراغ حبه انگور...

راستش فهمیدم ...ارتباط میان کلمات و موضوعات ساده و شیوائی بیان  باعث میشود ، که بند بند سخنان تاثیر گذارش بر جانم بنشیند ، اما فهمیدن اصیل و به معنا باور کردن و سپس تبدیلش به ایمان...رسیدن به این هدف ..نباید ساده باشد ..پس مرددم ... برای همین جواب دادم :

-              فهمیدم و میدانم از چه سخن می گوئید... اما تا فهم و درک و سپس مقید بودن به اجرایش به زمانی آنقدر نیاز دارم که ایمان و باورم برای قطعیت این پدیده تحریک کند... تا خودشان در مسیر فهم و ادارکش قرار گیرند ... و عمل به معنایش در جانم نهادینه و ملزم الاجرا شود ...

امام لبخند تحسین انگیزی زد که باعث فخر و غرور من هم شد... که معلوم بود از جواب من بسیار لذت برده و کاملا به من امیداور است ...من در برابر این سوالهایش یا سکوت خواهم کرد و یا پاسخی میدهم که او مجاب کنم ..برای همین از ذات و هویت خویش گفتم نه از سطح...

دستانش را به سمت دهانم برد ، از نزدیک خیره درچروکهای دستانش شدم ، هرگز پوستی اینگونه لطیف و ظریف ندیدم ، درست مثل یک پرده توری که میان رگها و محوطه بیرونی  افتاده باشند ...به راحتی می شد جریان خون را دید و اگر میکروسکوب همانجا روی دستش تنظیم می کردیم... حتی گلوبولهای سفید و قرمزش را می توانستیم شماره بزنیم ...آن عطر دل انگیز ، حال یک گونه دیگرش از بدن امام ساطع میشد ،  بی هیچ اختیاری چشمانم را بستم و بینی ام  با تمام قدرت هوا و جریان معلق در فضا را به مشامم کشید...و نتیجه این تنفس عمیق ، که درک آن عطر بی همتا بود را در سینه ام حبس کردم ...تا تمام ذرات این عطر بی نظیر را زیر مزاق حسی ام جراحی کنم ...و از هیچ سلولش بی بهره عبور نکنم که باد و نسیم تاراجش کنند ...درست قبل از آنکه حبه را روی زبانم رها سازد گفت :

-              این همان حبه انگوری است که آدم به وسوسه حوا... علی رغم هشدار خداوند خورد و مزه کرد و بعد از بهشت رانده شد ، و شیطان اولین جشن پیروزی اش را بر پا کرد ...البته این حبه انگور بهانه ای بوده است...  تا خداوند حد و حدود و نسبی بودن خلقتش را اثبات کند و خوردن آن هم در حقیقت سرکشی ابدی آدمی از خالق است و اصرار این انسان یاغی  به استقلال و کسب آزادی و تصمیم گیری بی نهایت ...تا خودش را بتواند در یک مدار عرضی به مصاف با خدا برساند ....برای خدا هیچ رقیبی جدی تر از انسان نیست ...!!!

-              ( اما ادامه داد ) حبه انگورت را که خوردی به یک سوال من پاسخ ده ، این میوه بهشتی یاد آور چه حسی از این ماجراهای بشری برای تو دارد ؟!

حبه انگور را روی زبانم گرفتم و لمسش کردم ...اول پوسته حساسش را در همان اولیت سایش ترک خورد و عصاره آن روی زبانم پخش شد و بلافاصله از روزنه های زبان به داخل عصب چشائی ام خزید و مزه اش را چنان پایدار ساخت که بعید میدانم تا ساعاتی دیگر طعمش را فراموش کنم ....تا به حال به این رندی و خصوصیت بی شباهت حبه انگور دقت نکرده بود ...چشمان آقا منتظر پاسخ بود ، من در حالی که به جوابم مشکوک بودم ، اما به دل دریا زدم ...طی این مدت... رفتار امام چنان شجاعتی در من ایجاد کرده بود که احساس میکردم اگر لازم باشد میتوانم با این عالم ربانی و علامه دهر به مباحثه و چانه زنی برای درک معنائی موضوعات مختلف بنشینم و به بحث بپردازم ...اما با این حال ، مراقب رعایت اصول ادب و طمنیانه و حفظ حرمت شخصیت عظیم و واقعا خاصه امامم بودم ...و همه اش از خدا میخواستم که در این موقعیت... که شرایط به گونه ای است که امام تمام فضا طوری را ساخته که هیچ فاصله و محدودیتی بین خودم و او احساس نمی کنم... از سر نادانی و حواس پرتی...خدای ناکرده ، اساعه ادبی از جانب من صورت نگیرد که دیگر تا آخر عمر شرمنده شوم و نتاونم دوباره مثل امروز به ملاقات عشقم آیم ... و توبه هم  دیگر کارائی نخواهد داشت  :

-                           چشش و بلع و تمام فعل و انفعالات این میوه با دیگران یک فرق اساسی دارد ..

چشمان امام در این لحظه برقی زد و شوق را در تمام صورتش دیدم ...ادامه دادم :

-              و آن اینکه... این حبه انگور ثبات شخصیتی همانگونه که دیگر میوه ها و گیاهان دارند ... ندارد ...میان نیکی و پلیدی... به اندازه یک مو فاصله است ...همین انگور اگر در دبه پلاستگی دپو شود و بماند ...از یک حد زمانی...به قدر یک دهم ثانیه بگذرد تبدیل به شربی حرام می شود که ام الفساد است و خمر آن تا چهل روز نماز و روزه و شرکت در خانه خدا و حتی جاری شدن نام باریتعالی بر زبان را منع می کند   و در صورت بروز هر کدامشان ، معصیت کبیره ای ثبت می شود ، چون قبح و بزرگی گناهش آنقدر هست که خدا چهل روز با بنده اش قهر می کند تا در این مدت این بنده گناهکار عاصی سر عقل آید ...توبه کند ...باز آید و دیگر نمونه این عصیانگری را تکرار نکند  ...محدویتی که حتی برای گناهی که گناهان دیگر در برابرش شرمنده اند،  چون زنای محسنه... قائل نشده است ، و اما اگر به آن خط قرمز ممنوعه نرسد قابل استفاده حلال و میوه ای بسیار سودمند استو  میشود سرکه که هم خاصیت داروئی بسیار دارد و هم در ساخت خوشمزه ترین چاشنی های غذائی ، نقش حیاتی دارد  ...لذا آدم عاقل بهتر است سری که درد نمی کند دستمال نبندد ...میوه ای خروج نسل آدم از همجواری با الله را  قطعی کرد... فلسفه وجودیش خطرناک تر از این حرفهاست که بخواهیم با او شوخی کنیم ...

امام ، دستش را روی دستم گذاشت و مهربانانه فشاری وارد کرد و سکوت نمود، همین حرکتش باعث شد از شوق و هیجان و احساس نزدیکی به روح خدا ...تا مرز بیهوشی و خلسه ابدی بروم ...و درهمان حال سوال غریبی را پرسید :

-                           بزرگترین حسرت زندگی تو  چیست ... دانیال ؟

و بلافصله سکوت کرد...تا ذهن من سیال بر خیزد و بدنبال پاسخ صحصیح از میان خاطراتمان بگردد ، شاید واقعا نیازی به جستجو نبود ...اما دلم میخواست به احترام سوال مرد بزرگی چون امام... دمی تامل و تعمق کنم و با دقت و حوصله و درایت بیشتر پاسخ دهم ، موضوع بحث مثل اینکه خیلی حساس شده بود ، حاج احمد آقا دست از مرتب کردن البسه و ملحفه کشید و نشسته درآن  سوی تخت و خیره مانده به صورت نورانی پدر و گاه در فعل و انفعالات صورت من میخواست رد و نشانی از جواب بگیرد ...مکثم طولانی تر از زمان معین شد ...اما به راستی به یقین رسیده بودم و این ارزشش را داشت ، بنابراین با نگاهی جد و لحنی قاطع پاسخش را دادم :

-  توی فاو... وقتی خمپاره سومی خردل منفجر شد با من فقط دو متر فاصله شد ، اولش موج انفجار گیجم کرد ولی شاید چند  ثانیه بعدش حواسم سر جاش آمد... میدانستم بهترین و مفید ترین کار این است که خودم از این منبع نفرین شده گاز ، دور رکنم ...راه نمی توانستم بروم ...به سختی تلو تلو خوران چهار دست و پا و سیه خیز خود را رساندم به صد متری محل  انفجار ... بالای نیمچه تپه ای بود  و از حال رفتم ...

یاد این خاطره... آن در حضور پیر و خورشید وجودم... حالم را دگرگون کرد ، مکثی به خاطر بغض گره خورده ای که  در گلویم  و  درست روی قلبم چمبره زده بود ..نمودم ..این حال مانع از ادامه کلام شد ، صورت امام در هم شد ...اشگ صورتشان را چنان گرفت که من متاثر  و متاسف شدم که چرا حرفهای من منجربه این اندوه عمیق شده است ، حاج احمد آقا رویش را به سمت پنجره گرفت تا اشگهایش فارغ از حیای وجود پدر گونه هایش را نوازش کنند ، آقا که سر تا پا احساس شریف همدردی توام با غبطه از اینکه آنجا نبوده را در وجود مبارک و مقدسشان داشتند ...بعد از لختی امام با صدای بغض آلود داد امر فرمودند :

-                           خوب ؟! حرفتان را تمام کنید ...از بزرگترین حسرت زندگی حرف می زدید ...؟!

-              ( نفس بندی کشیدم و ادامه دادم )چند روز بعد توی بیمارستان بقیه الله بهوش اومدم ، وقتی نور افکن سفید بالای سرم توی چشمانم شتک می زد... این حسرت توی جونم افتاد که  تا به امروز دست از سرم بر نداشته ....که اگر دو دقیقه دیرتر به هوش بودم ... چهار نفس خردل تا شهادت فاصله بود که باعث می شد  تاولها ریه هایم را  چنان در خود گیرند که هیچ قدرت پزشکی در عالم نتواند نفس حبس شده ام را آزاد کند ...من همیشه به این فاصله اندک که چهار نفس ناقابل و دو دقیقه بی ارزش است به اندازه مسافتی میان دو دنیا تفاوت و فاصله ، نگاه کرده ام... دوری و فاصله میان رستگاری و سعادت و اینگونه در پیله عذاب اسیر بودن و روز شمار زندگیت را روی دیوار زمان ...هر روز صبح با یک خط  کشیدن ...پیگیری کردن ...و فهمیدن اینکه هنوز زنده ای ..و این زنده بودن به قیمت آن ارج و مقام به دست آمده و وقتی به این زندگی نگاه میکنم که در عوض یک چیز باشکوه و بزرگ ، سرم را کلاه گذشاته اند و دلم را به یک عروسک بی آب و رنگ خوش کرده ام ...و اینجاست که  حسرتی است که عمیقا  جانم را می سوزاند ... و هزار بار در روز آه سرد می کشم ...ولی چاره ای نیست  ...

 

شهید ! : قسمت سوم - یک تراژدی( کابوسی دست رویائی را گرفت و رفت ...! ) پست 10

حرفم را بریدم ، و سرم را پائین انداختم... تا اشگها به راحتی سر بخورند وروی ملحفه بچکند ، امام یکپارچه عوطفت الهی بود در آن لحظه... دستش را ازروی دستم بر گرفت و بر پیشانی تبدارم گذاشت و من خطوط چروک آن را هم  لمس میکردم و بعد آن دستان مهر را به روی سرم کشید و نوازشی را آغاز کرد که آرامشی بی شک آسمانی را برایم هدیه آورد و بعد سخن گفت :

شهادت فقط در میدان جنگ خیرات نمی شود ...معنی شهادت را قران خیلی ساده برایمان توضیح داده : شهدا کسانی هستند که با مال و جان خود در راه خدا جهاد می کنند ،  و هرگز کلمه جهاد را منحصر به شمشیر کشیدن و گرد وخاک میدان نبرد تعریف نکرده است ، اتفاقا شهادت در میدان جنگ از یک روایت ساده ترین و سهل الوصل ترین آن است در یک زمان محدود به اندازه حضور رزمنده در جنگ که منجر به اهدای جانش میشود ، تصور کن همه این شهدا قبل از حضورشان در میادین نبرد به زندگی معمولی خود اشتغال داشتند ...سالها آسه رفتند و آسه تر بازگشتند و در چند روز به ندای جهاد ولی امرشان لبیک گفتند و به خیل شهدا پیوستند ، اما مردانی هستند که از زمان بلوغشان که موعد درک خوبی و نیکی است ، فهم لذت هوس و شهوت و آگاهی بر اینکه باید این لذت غریزی را تحت کنترل اراده خود گیرند به جهادی کبیر و اعظم روی می آورند... و قدم در راه خدا گذاشته  و نه فقط برای چند روز که عمری را در این راه پایدار و مقاوم می مانند و جز تکلیف هیچ اندیشه ای را به خود مجال بروز نمی دهند و بعد در یک روز بر حسب یک مرگ طبیعی و بدون قیل و قال جنگ و گرد وخاک و شیهه اسبان و چکاچک شمشیرهای برهنه و کشاکش نبرد تن به تن ، جان به خدای منان می سپارند و راهی ملکوت اعلی میشوند ، اگر مقام اینان اجل بر تمام آن شهدای جنگ نباشد ، عدالت خدا کسر دارد و تبعیت از این خدا جایز نیست ، روز محشر که شهدا محشور میشوند ، تمام عالم به احترامشان سکوت می کنند و همه ابنای بشر از شدت غبطه و  حسادت به مقام والای اینان... انگشتانش را با حرص می جوند ...بیرق دار این جماعت مقرب و جلوداران این خیل عظیم رستگاران...شهدای راستین جریان طبیعی زندگی هستند که مثال هر روز زنگیشان به قدر اجر یک روز آن شهدای میدان جنگ برابر ی می کند ...و در این معرکه اینان از مقابل دیدگان حسرت خیز مردم و ومحضر خداوند می گذرند ، شهدا.ی که اجر شهادت را در قبال اهدای جان در میدان جنگ ، کسب کرده اند  ...در صفوف بعد از این عالمان و مردان به راستی مقرب هستند  و مدام با خودش مویه می کنند که ای کاش لیاقت و شانشان اینقدر بود که عمرشان را اینگونه طی می کردند ولی به مرگ طبیعی به دیدار یار می شتافتند و اینگونه جایگاه رفیع برای خود اختصاص میدادند ...گاهی بعضی از شیعیان ساده دل از من سوال می کردند که چرا پیامبر و یا فاطمه زهرا که به مرگ طبیعی از دنیا رفتند از خداوند نخواستند که ترتیبی برایشان فراهم کند که در جنگی و یا درگیری محدودی به زخم شمشیر یا دشنه ای جان بازند و هم شان و هم سفره ابا عبدلله باشند ...

برداشت عامه مردم این است ، اما روایات موثق داریم... که در همان زمان که شهدا به فرمان خدا به محشر جلوس می کنند ، در پیاپیش آنها حضرت زهرای اطهر ، بهانه سوره کوثر و نماد چشمه زمزم  است که  سند فدک را که  استعاره مظلومیت و ظلمی است که بر شیعه رفت و اعتبار دل سوزان شیعیان است بر دستی دارد و در دست دیگرش بیرقی وسیع که بر شانه باد است و سرتاسر صحرای محشر را  تحت سایه خود  دارد و رویش نام او و پیامبر به نام سالار و پادشاه شهدا حک شده و برای همیشه بر شانه باد خواهد ماند و در معرض دیدگان ابدی مردم است ....

دراین قاعده تنها یک اسثنا وجود دارد و آن واقعه عاشورا است ، در نگاه اول اینطور برداشت میشود که جنگی در گرفته و عده ای قلیل از سر تکلیف به میدان زده اند و آخرش هم شهادت نصیبشان شده ...این ساده ترین نگاه با این ماجرای عجیب و یگانه است ، واقعیت موضوع این است که آن جنگ چند  ساعته بی ارزش تر از این حرفهاست و اگر زندگی تک تک آن هفتاد و دوتن را با دقت پی بگیری و در راسش تواد و ذره ذره دوره حیات خود اباعبدالله را تعقیب کنی... خواهی فهمید که اگر اینها سفرشان   از حج نیمه تمام تا سرزمین کربلا ...بی هیچ حادثه ای می گذشت  و یزید هم از این فکر شیطانی دست می شست و هیچ درگیری صورت نمی گرفت و تمام آن آدمها درمسیر بعدی زندگیشان مریض می شدند و یا در سانحه ای جان خود را از دست میدادند ...هیچ از ارزشی که امروز به عنوان یک شهید در آسمان پر ستاره شهدا دارند کم نمی شد و همین جایگاه رفیع و نمونه را از آن خود می کردند ، و این جنگ کوتاه و مختصر تنها یک بهانه تصویری و حادثه نمادین است که من و تو تماشاگر بتوانیم با استفاده از اشارات و کنایه هایش ،  حلقه  مفهومی  این زنجیز را برهم سوار کنیم و به یک داستان واحد با یک نتیجه گیری بدون تردید دست یابیم ...در حالی که در دیگر غزوات و نبردهای اسلام که ما کشته هایمان با نام شهید نامگزاری کرده ایم ...این موضوع صدق نمی کند و خود آن جنگ سکوی پرتاب اصلی برای شهدا است !

اگر من نیز که عمری را در انجام تکلیف طی کردم و هرگز لحظه ای از خدایم غافل نشدم... جز به شهادت به وعدگاه بروم ...همانجا ایمانم را آویزه دیوار جنت می کنم و خود راه به سمت دوزخ می گیرم ....شهادت بر من یک تکلیف است که هیچ چون چرائی ندارد ...

تو هم برای شهادت نیازی به  صفحات درگیری و نیاز نیست که  منازعات جنگی مسلمانان با کافران در سراسر جهان را رد گیری کنی و بخواهی خودت را به معرکه برسانی تا شاید یک گلوله سرگردان هم قسمت تو باشد ...اینگونه سراغ شهادت رفتن ...باور کن کراهت دارد ...اما کراهتی که از معصیت سنگین تر است ....آخر آدمی که مجاز نیست که به هر ترتیبی برای خود ثواب و اعمال حسنه جمع کند ...هر چیز باید از راه و روش خودش اقدام شود ...

آقا سکوت کرد ، چنان با احساس و اعتقاد و ایمان ژرف حرف زده بود که رنگ رخسارشان تغییر کرده بود و هنوز آثار معنائی حرفهایش در چهره منورشان گل انداخته بود ... معلوم بود خسته شده ولی به ناچار باید این حرفها را می گفت ، سخنانش گوئی عین تفسیر آیات قران است ، یاد تعریف حاج آقا فلسفی از امام افتادم ...ایشان با چمان قاطعیت و اطمینان خاطری این ادعا را فرمودند که جای هیچ شک و شبه ای را برایم باقی نگذاشت و در طی سالها هر وقت تفحص و جستجوئی کردم بیشتر به مصداق آن سخن  پی بردم ، ایشان در مجلس ختم یکی از بزرگان که از دوستان نزدیک امام بود منبر رفت و در تعریف امام یک جمله از قول آن دوست از دنیا رفته ،  نقل کرد که : امام در تمام سخنرانیهای خود از آن نطقهای آتیشن سال 1342 تا همین دیدارهای ساده با اقشار مختلف مردم ...تمام فحوای کلامش و معنی و ریشه سخنانش بی تردید به آیات قران و نهج البلاغه و احادیث و روایات موثق که در صحت و اعتبار شان علمای اهل تسنن و تشیعه اشتراک نظر دارند ...بر می گردد و هیچ سخنی دال بر نظریات شخصی خودشان بیان نمی کنند و هر آنچه هست موثر از این کتب مقدس می باشد ... و این سخن به معنی دیگری هم اعتبار دارد : اینکه خواست و نظر امام جز انکه در قران امده و ائمه اطهار نقل کردند و حضرت امیر توضیح داد ، نیست ...او توانسته خود و آرزوها و دنیایش را در این دریای بیکران معنی الهی استحاله کند . دقت در همین حرفها که در باب شهید فرمودند ، مصداق تفسیر و تشریح تمام آیات و روایات مستدل در باب شرایط شهادت و ویژگیهای شهید است ...

 

" پارادو "

پرده پنجم : هم آغوشی ...!

 

امام دوباره همه حواسش را به کتاب مقدسش داد و من دوباره تنها بودم ،  حاج احمد آقا غرق در حرفهای زیبا و نغز امام بودند ...و این فرصتی بود  که من خیره در صورت امام شوم و در میان خطوط پیشانی و چروک گونه ها و نظم دلپذیر محاسنش هارمونی زیبائی را کشف کنم ...که ترکیباتش چنان در هم تنیده بودند که در کنار هم مجموعه ای از ظرافت و عاطفه و اقتدار و نورانیت ساخته بودند ...امام چند بار در میان مطالعه اش خمیازه ای کوتاهی را در گلویش شکست و به نظرم رسید پلکهایش سنگین شده است . با طمنانیه خاص خودش کتاب را بست و بالای سرش گذاشت و قصد خواب و استراحت نمود ، خواستم که از جایم برخیزم و رفع زحمت کنم ، اما امام دستم را گرفت :

- کجا دانیال ؟ تازه اومدی و ما داریم به تو عادت می کنیم ...

- بهتره رفع زحمت کنم آقا و استراحت شما را خط و خشی نزنم ...

امام لبخندی زد و گفت :

-     میدونم که دیشب تا حالا که نزدیک سحره ...خواب به چشمهات نیومده ...الان ! اون بیرون جائی برای استراحت نیست ...نگرانی و اضطرابت هم که مانع از رفتن به خانه است ...همینجا پیش ما یمان و یک ساعتی را بد بگذران و در کنار ما چرتی بزن و تجدید قوا کن ...سحر که بیاید خیلی کار داری و شاید تا چند روز بعد فرصتی مثل این نصیبت نشود ...البته احمد هم خیلی گرفتار میشود و باید کلی کار علی رقم خستگی و غصه دار بودنتش انجام بدهد ...شاید من از همه شما بیکار تر باشم که به استراحت خواهم پرداخت ...به هر حال خوشحال میشوم ما را قابل بدانی و حرفمان را قبول کنی ...

امام نمی تواند اهل تعارف و این حرفها باشد ، و من جرات رد کردن پیشنهاد و نظرات او را ندارم... ضمن اینکه این دعوت برایم آنقدر ارزشمند و افتخار آفرین است که در هزار رویای خیالی هم امکان یک لحظه بازسازی اینها را ندارم ...چشم به اطراف اتاق چرخاندم تا جائی برای استراحت خود دست و پا کنم ...به ئظرم رسید باید بروم و از بیرون چند ملحفه و بالش و موکت تهیه کنم ، خواستم که برخیزم اما امام مچ دستم را رها نمی کرد :

-          یعنی درخواست پدر  پیر خودتو رد می کنی ؟!

-     من کی باشم که روی فرمایش شما یک حرف اضافه یا کم کنم ...گر اجازه بدین برم یه زیرانداز و ملحفه و بالش بیاورم و همینجا زیر تخت ، افتخار حضور داشته باشم ...

-     ( لبخند امام اینبار چنان شیرین و دلنشین بود که قند در دلم آب میکرد ) عجب ! یعنی شما فکر می کنید که من پیرمرد پا به سن گذاشته این آخر عمری اجازه میدم مهمونم زیر پایم استراحت کنه ؟...آخه اون وقت چه جوری به خودم جواب بدم ؟!...اگه میشد من از این تخت بیام پائین که خوب شما روی همین تخت بیتوته می کردید و من روی خاک زمین هم که شده دراز می کشیدم ...اما شرمنده که نمی تونم ...!

معمائی شده بود ، واقعا نمی فهمیدم که حضرت روح الله با آن لبخند ملیح و دلربایش مرا به چه جور خوابیدنی دعوت می کند ....وقتی گیجی و منگی مرا دید...دستی به شانه ام و زد و خیالم را راحت کرد :

-     من کلا زیر پنجاه کیلو وزن دارم و شما هم ماشاءالله عرض و طولتان مناسب و به اندازه است....من کمی آن طرفتر خورم را می کشم ...بیست سانت هم مرا کفایت می کند ! ، شما همینجا کنار من سرتان را روی همین بالش بگذارید و استراحت کنید ...نگران خروپف من هم نباش پسرم ! ...اصلا دیگر انرژی اش را ندارم...احمد جان ! تو هم سر جایت یک دراز بکش ...دم سحری کلی کار داری ...بهتر است یه کم خستگی به در کنی و چشمانت را گرم کنی ...قربان آن چشمان مهربان ات !

امام در برابر حیرت و بهت من با زحمت خودش را به گوشه تخت کشاند ، قسمت مرا با همان دستان مبارک مرتب کرد ، بالش با چند ضربه ملایم به حالت عادی برگردانده شد ...و با چشمان مهربانش مرا خوابیدن دعوت کرد . تصور اینکه روزی  در زندگی ام بیاید که سر به بالشی بگذارم که امام بر آن نهاده و درست درچند سانتی من باشد و من در کنارش باشم ...آنقدر دور از ذهن و حتی خیال بود که برای تحقق اش اگر موسی با عصایش و عیس با ید بیضایش و ابراهیم با تبر بت شکنی و رسول الله با نگاه شکافنده ماهش دست به دست هم دهند برای این معجزه ، شاید باز هم نمی توانستم دل مرددم را راضی کنم و امید به وقوع اش داشته باشم ...اما حالا با حالی پریشان که مشکوک به جنون محض از شدت سعادت و خوشی بودم به شکلی کاملا غیر طبیعی درحالی که هزاران نفر عاشق بی قرار در خیابانها در حسرت یک خبر از او می سوزند و تمام راه  پله ها و کریدورهای منتهی به این اتاق را سران نظام اشغال کردند و برای یک متر نزدیک شدن به آستانه همین درب حاضرند خون بدهند و خون بریزند ، من در سکوتی محض از درب آهنی واردمیشوم... بی اینکه کسی مزاحمم شود با این اتاق آمده ام... ساعتی است که در فضای صمیمی . آکنده از مهربانی و یکدلی سخن گفته ائیم و به اندازه همه عمرم چیز یاد گرفته ام و حالا در این مرحله به خواست او که بزرگ ترین مرد معاصر در قرن حاضر و شخصیتی بی بدیل و غیر قابل شباهت در چند قرن  گذشته است و جهانی به نوک انگشتان اراده او معطل است ، در یک فاصله چند سانتی... که حتی صدای ضربان قلبش را هم می توانم بشنوم و عطر نفسهای بهشتی اش روی صورتم نوازش می کند ، آرام بگیرم و بخوابم ...و دمی استراحت کنم   ؟

فیض و فضیلت و رستگاری بیش از این چیست ؟

این اتاق تنها جائی است در دنیا... که در روی یک تخت در سمتی مرد چنان که میدانید و گفتیم آرمیده و در سوی دیگرش جوانی عاشق و شیدای همین مرد که افتخار سربازی خرد و دون برای او ، همه عمرش را بس است ، مات و متحیر و گیج دراز کشیده و نگاهش به چشمان بسته و آرامش آسمانی این مرد است... دنیا خیلی کوچک است که هر اتفاق نادری امکان وقوع در محیط اندک آن را دارد ؟ و یا لطف و کرم خداوندی است که حد واندازه ای نداشته و هر امر محالی را به حادثه ای دست یافتنی مبدل می کند ؟!،  در فاصله اندک من و او ....جائی است که تمامیت وجود خدا حضور دارد ...

من و روح الله و خدا ...و این ساعات که لحظاتی دیگر اذان صبحش را خواهند خواند ...

اگر از آن همه دغدغه رستم و روپوش دیوانگان اندازه تنم نشد ، فکر کردن به همین لحظه... ردائی برایم خواهد دوخت که تا آخر عمرم قاب و اندازه  بدن و روحم باشد ...

از ترس گرفتاری دوباره و قدم زدن در مرز عقل و جنون ، خودم را از آن همه سوال و چراها بیرون می کشم و سعی میکنم واقعا کمی بخوابم ، من از شب پیشترش نخوابیده ام و کسر خواب دارم ، هر لحظه خواب ربانی در این محیط که از در درویوارش فرشتگان سرازیرند ، برای یک دهه از عمر کفایت می کند ،

 

پارت سوم - همسرایان  :

کابوسی دست رویائی را گرفت و رفت ...!

 

پلکهایم سنگین است ، حس خوبی دارم ، آرامشی عمیق را در جانم حس میکنم ...لبخندی روی لبانم می نشیند ، در همین اثنا ...میان خواب و بیداری... فکری درست مثل شهاب از آسمان ذهنم عبور کرد و به محدوده تعقلم برخورد و آتش به پا کرد :

چه مرد بی ادب و بی ملاحظه ای هستم ...این همه مردم در  پشت این پنجره در نگرانی حال این پیرمرد بر سر و رویشان می زنند و از ترس اینکه صدای هق هق گریه اشان فضا را آلوده کند بر صورتشان چنگ می زنند و تمام پوست چهره شان غرق در خون است ، آن وقت من خوش خیال بی فکر که خیر سرم نماینده آن جماعت عاشق پیشه ام ... نه تنها هیچ سوالی از امام بابت بیماری و عواقب و شرایط فعلیش نکردم ...صبرکن ...صبر کن...خوب من نپرسیدم چون حال آقا خوب بود و من واقعا هیچ علامتی از ضعف و بیماری ندیدم ، این درست نیست و خارج از ادب است که از یک آدم سر حال و سالم در باره وجود یک بیمتاری سخت و دشوار و نگران کننده سوال کنی ...نه ..من جرات پرسیدنش را ندارم ...به هر حال یک مشت مردم بی اطلاع یک چیزی گفتند و عاشقان هم ترسیدند و بزرگش کردند ..و گرنه که خبری نیست... امام بیشتر شبیه بیماری بودند که از یک عمل سخت با موفقیت عبور کرده و حالا دارد دوره نقاهت را می گذارند ...و اصلا مشکل و مسئله نگران کنننده ای ندارند ...خوب خدا را صد هزار مرتبه شکر ...!

ولی حاج آقا کروبی با پیامش جماعت را دیوانه تر کرد ، و این همه مسول و وزیر و وکیل و معاون و رئیس و حاج آقا پشت این درب و راهروها چه می کنند ؟ حال امام که آنقدر وخیم و خطرناک نیست که اینجوری بخواهند شلوغش کنند ؟

نمی توانم برای سوالاتم پاسخی پیدا کنم ...ترجیح میدهم آنچه را که می بینم و حس میکنم باور کنم ...چه کار دارم به چیزهای بی جواب دیگر که اصلا ربطی هم به من ندارند ؟! ...

چشمانم را باز میکنم ، نمی توانم به خواب روم ...

امام باید خواب باشد ، امام نفسهای مرتب و موزنش که چون نتهای یک موسیقی دل انگیز از انسجام و وزنه هنرمندانه برخوردار است و ضربان مرتب و آرام قلبش نشان از وجودی سالم تر از همه ما دارد ...من که دانشجوی پزشکی ام حداقل این را در این مدت فهمیده ام که سلامت جسم و روح آدم درهنگام خواب در ترکیب اجزای بدن که درست مثل یک ارکستر مجلسی عمل میکند  و همه چیزبایستی سر جای خودش باشد و نسبت به وظفیه خود و دیگران باید کوک باشد و هیچکدامشان فالش نخوانند ، و این مجموعه تندرستی که اینک در برابر نگاه خوشحال و بهت زده ام به خوابی سبک فرو رفته و آسایشی مطلق را تجربه می کند ، در سلامت  مانند اساطیر و الهگان یونان باستان را می ماند ...که نیم خدا و نیم انسانند ، قدرت خدائی با ظرافت وجود آدمی را زیباترین تخیل بشر در تاریخ برای جان بخشیدن به بزرکترین رویای دست نیافتی بشر است ..

و این پیرمرد که وجودش طالع آفتاب و منبع درخشندگی و فروزندگی است... چنان است که هرکول مظهر آن الهه گان را به وجود با سراسر سلامت و قدرت و ترنم اش به سخره می گیرد ...غرق در ستایش و تحسین این الگو بشری ام ، که صدای موسیقیائی امام که انگار از میان عرش و سرزمین فرشتگان بر می خیزد و نه از میان دو لب زیبایش  در این فاصله اندک ...!

مرا شوکه و مبهوت کرد ؟

-  دانیال ! ...میدونی که من عاشق داستان عاشورام ...و در جزء به جزء آن درسها آموختم و راه و روش زندگی ام را پیدا کردم ...من ایمان دارم که آرمان شیعه به عاشورا زنده است و اگر نبود این ماجرای داغ و ماتم کربلا ...تشیع و خاطره همه مردانش حتی ابر مردی چون علی در همان سالها گرد فراموشی می گرفت و امروز هیچ انسانی نبود که حتی یک خط از شیعه بداند ...و در میان این داستان پر اوج و فرود شیفته یک بخش از آنم و هر وقت یادش می افتم به راستی که بیچاره میشوم ...

این جمله آخر را در میان سرشک دیدگان و بغض شکسته اش گفت ، سراسر کنجکاوی و سوالم... که کدام فصل عاشوراست که این بزرگ مرد تاریخ را به قول خودش بیچاره کرده است و ما انسانهای یک لا قبا ککمان از اآن حتی نگزیده است ،  تاب و توان فهمش را نداشته ایم ...سکوت امام طولانی شد ، طاقت از دست دادم و بی ادبی کردم :

-          کدام قسمت اش آقا جان ؟!

امام نگاهش را کشاند به پشت پنجره ، طوری که امتداد وانگار که یک راز مهم را فاش می کند ،  نگاهش تا دورترین نقاط می رفت ... صدایش را پائین کشید تا من حاج و احمد اقا تنها شنونده هایش باشیم :

عباس که در علقمه... درمیان شرمندگی از روی بچه های تشنه جان داد و وصیت اکید نمود که جنازه اش به خیمه برنگردد ، امام حسین پریشان و آشفته و با کمر خمیده بازگشت ، دیگر طاقتش انگار تمام شده باشد ، عمود خیمه عباس را پائین کشید و تمام اهل بیت اش را دستور داد تا برای اسارت آماده باشند و خود عزم جنگ کرد ، اما علی اصغر بی تابی میکرد ، یک قطره آب بی مقدار... می توانست جان این نوازاد شش ماه نحیف را در یابد ، امام از جنگ منصرف شد ، پسر کوچک و پاره تنش را لای دستمالی پیچید به سمت میدان به راه افتاد ...تا شاید بتواند غیرت نداشته آن مردان را تحریک نماید و جان تشنه نوزاد که عزیز دل شکسته اش بود را اینطور نجات دهد ...تصور کن علی اصغر را در آغوش دارد ، دستانش سایه کرده بر بالای سر جگر گوشه اش و با تن خسته و روحیه داغان و حسی که هیچ وقت و هیچ کس نمی تواند توضیج اش دهد رو به میدان می کند و...

حرفش را برید ...امام نمی توانست ادامه بدهد ، در چهره ملکوتی او دیدم... بیچارگی را ...درد را ...اندوه عمیق و ماندنی را...عشق را ...

من نیز طاقت از دست دادم ،  چشمانم را بستم و خودم را خوابی سپردم که در گوشه ای از آن نگران حال آقا و معشوقم بودم و د رگوشه دیگر تماشا می کردم که حسین با علی اصغر ...با قدمهای نه چندان مطمئن به سمت صف لشگریان می رود ...! دلم شکست و صدای هق هق گریه ام اتاق را انباشت ...

 

 اکسدوس – سفر به رویا و خواب با چشمان باز و بیدار...!

 

صدای ملتب و آتش گرفته  سید  به گوشم می رسید .. . :

-          دانی ! ...دانی ! ...پاشو ! ...چشمهاتو باز کن ! ...ببین رادیو چی میگه ...؟

میان خواب و بیداری ...غوطه ور در مرز کابوس و ماتمی به اندازه گستره همه جهان  که پشت شوق و امید تازه مانده و راهی برای چیره شدن بر من ندارد و تنها موج بر دیوار عشق من می کوبد و بی نتیجه  ضربه اش به خود بر می گردد ، دریای خشمگین طوفانی... وقتی سیلی بر صخره ای تنومند می زند ، گوئی بر گونه های خود نواخته ...چون با قدرتی بیشتر به دریا باز می گردد   ...

نمی توانم پلکهایم را باز کنم ... میخواهم باز هم بخوابم ...خواب شیرین و مطمئن ...اما امان از صداهای جاری و مزاحم ...که در محوطه خواب من بازیگوشی می کنند و اعصابم را خط می زند ، چرا نمی گذارند من کمی بخوابم ؟ مگر خبر ندارند که سه شب... چشمهایم از طعم خوش خواب گریزان بوده و حالا که تسلیم این خواب رویائی شده ام ...این صدای سید  محسن که لحنی التماس گونه دارد و صدای بلند رادیو که موسیقی آرم معروف خبر صحبگاهی را پخش می کند  ، همان خبری که در موسیقی اولش برای امامان تا انقلاب مهدی دعای جانانه می کنیم ... حسابی کلاافه ام کرده اند ...صدای سید تب داشت ...خوب حق دارد هنوز درماتم گذشته است ، بگذار دمی چشم باز کنم و خیال این مرد غصه دار را التیام دهم با خبرهای خوش و بعد که آرام گرفت و پیچ رادیویش را بست ، دوباره سوار کشتی خواب خواهم شد و سکانش را به سمت جزیره رویاهای شیرین ابدی می گیرم و دقیقا کنار ساحل خوشبختی که آوازها وسرودهای  محسور کننده اش مستم می کند ، پهلو می گیرم ...برای خوابیدن دوباره وقت است ....باید چشم باز کنم ... صدای مجری رادیو گرفته و بغض آلود است ، او دارد برای تاریخ ضجه میزند :

-          روح بلند و ملکوتی امام خمینی سحرگاه امروز به ملوت علی پیوست ...به همین مناسبت

نمی دانم چه حسی دارم ، چشمانم به سختی باز شده ...راستش هنوز میان خواب و بیداری معلقم ،این خواب بدی است که دارم می بینم ..میدانم چون دلشوره دارد می کشتم ...از همین الان باید دنبال تعبیرش باشم ...سید محسن رفتارش عجیب و غریب است یقه اش را می گیرم و به سمت خود می کشم ، با حرض و عصبایت سرش فریاد میزنم :

-     سید ! توی خواب من چرا اینقدر شلوغ میکنی ؟ رادیو این مزخرفات چی بود که بلغور میکرد ؟...ضمنا از کی تا حالا به شهید می گن ...به ملکوت اعلی پیوست ؟ مگه اسم شهید چه ایرادی داره ؟ یه مشت آدم علاف حتی توی خواب هم دست از سر این واژه های ارزشی بر نمی دارند !

سید هاج و واج مرا خیره است ، فکر میکنم یک آن حال وخیم خودش را فراموش کرد و زل زد به کسی که خیلی بیشتر از خود آسیب مغزی و روحی دیده ، یقه اش را به زحمت از میان چنگ انشگتانم رها کرد و گفت و بر سرم فریادی کشید که بیشتر سزاوار عربده است :

-          چی میگی دانی ؟! دیوونه شدی ...؟

و در حالی به سر و روی خود می کوبید داد میزد ، یک چیزی مثل گریه با صدای داد و یک فریاد که عربده ای با تمام قدرت است   :

- خاک عالم بر سرمان شد ...یتیم شدیم ...آهای ..دانی هم دیونه شده !!!

خنده ام گرفت ، تا حالا خوابی به این پریشانی ندیده ام ...خوابی به آن کمال بعد متصل به کابوسی چنین هرج و مرج شود ، واقعا نوبر است ، صدای فریادها گوشخراش است ...به خاطر نمی آورم تا حالا در رویائی از صدای بلند دیگران گوشهایم بلرزد ...چقدر واقعی است این خواب !!!...بس که خودم را درگیر توهم فاجعه کردم ...حالا باید اینجوری روح خسته و آسیب دیده ام تاوان پس بدهد...

غوغاست اینجا ...! همه دارند خودشان را می زنند ، تعدای روی زمین غش گرفته و ارتعاش وجودشان را گرفته است و دهانشان کف کرده و هیچ کس نیست به دادشان برسد ...چند قدم آن طرف تر حاجی سرش را بر دیوار سیمانی  بیمارستان گذاشته و در افکا ردوری غوطه می خورد ، بلند میشوم و به سمت حاجی می روم ...چشمانم باز نمی شود ...فقط یک فاصله میان پلکهای سنگین است و من یک خط تصویر مغشوش می بینم ...مقابل حاجی می نشینم و دستش را می گیرم ، حاجی مات و مبهوت مرا می نگرد :

-     حاجی ...! حاجی ...! منم دانی ..! خیالت راحت باشه ...همه اینها خوابه ....خوابه منم هست ...خیلی واقعیه و هولناکه ...ولی من دارم بهت میگم حاجی !... کلا خوب و خیاله ...تو باور نکن ...من همین چند دقیقه پیش خدمت آقا بودم ...توی اتاقشان بودند...قبراق و سر و حال ...کلی با هم اختلاط کردیم ...یه چیزی عجیب  بهت میگم ...شاید باور نکنی ...اما حاجی به جون خودم و به همه رفقای شهیدم ...آقا از من ...از خود من ....حاجی ؟ ...نیگا کن ...جون من حواستو بده من ... از خود من ! ...سرباز همیشه آماده به فرمان شما ...خودشون خواستند ...نه که خدا شاهده ! من بخوام  وجود مبارکشون رو توی رو دربایستی قرار بدم ...نه والله حاجی ...اصلا من خواستم بیام بیرون و شما را خبر کنم که چیزی نیست و الحمدالله به خیر گذشت ...که خود حضرت امام ...حاج روح الله موسوی الخمینی ..ارباب من و شما ...خودشون با دستهای نورانیشان مچ دست منو گرفتند و فرمودند : ..دانی ..! ...ببخشید ...! شرمنده ...! ..دانیال ! تو که دو شبه  نخوابیدی ...! از این اتاق بیرون بری تو خیابان جا خواب نیست ...همینجا تو بغل خودم ...تو تخت کنار خودم ...رو بالش خودم ...کنار دست خودم ...یه ساعتی بخواب ...تا اذان صبح ...حاجی باورت میشه ؟ منم کنار ایشون خوابیدم ...خود مقدس و متبرکشون در چند سانتی من بودند .. بعد خوابم برد ...و این خواب رو دیدم ....اصلا نگران نباش ....حاجی حواست هست ؟

حاج حسین گرفته و غمگین و بغض آلود بود ...میدانستم که بغض اش سخت می شکند ...طولانی  و سخت ترک بر میدارد... درتمام این مدت حاجی ساکت و آرام است. ..ولی وقتی بغضش ترکی بخورد ...طوری گریه می کند که انگار  تا قیام مهدی اشگ خواهد ریخت و مگر خود امام زمان مانع این گریه داغ و تلخ شود ...نگاهش روی من میخکوب بود ...دستش را گرفتم و بوسیدم :

-     حاجی یه زحمتی بکش ...یه دونه از  اون سیلی های مرد افکن ات... که خرج اسیر عراقیهای پر رو میکردی ، بکوب زیر گوش سر به هوای ما !!!... ، یادته حاجی !... توی عملیات رمضان که تو قاطی کرده بودی و  و چند تا اسیر گرفتیم ...یکی از اینها افسر عراقی بود ،  صورت افسر عراقی از عرق خیس بود ...! جلوی خاک ریز اول ایستاده بودیم ، تا تو بیائی و تکلیف را روش کنی ...که تو تا رسیدی چند تا چک و سیلی واقعا آب دار حواله اش کردی ،  یکی هم الان دوباره به سهم ما بنویس و خودت هم ترتیب مصاحفه سیلی و درد را بده  ...

ما که جز تو کسی را سراغ نداشتیم ، سرلشگر سپاه خود آقای محسن رضائی هم که به منطقه ما آمد ، اکثرا دست به هیچ کاری نزدند در حقیقت تحویلش نگرفتند  ...نه پارچه ای ...نه ریسه ای  و  حتی دم آهنگران را هم  پخش نکردیم ، فکر کنم عصر همان روزی  که رضائی داشت از پایگاه خارج میشد ، یک بی انصافی بدو رفت و ترانه جواد یساری را گذاشت  و تمام جبهه را به هم ریخت ... همون شعر معروف مادر بود که شما عاشقش بودی و با دستمال یزدی به دست از حفظ میئخواندیش ...: مادرمو که دادی به طلاق ............رحمی کن اونو بیار به فراق !!! شما چقدر خجالت کشیدی ، رضائی اصرار داشت صاحب نوار را پیدا کنی ...و چون خودت بودی  ، کلی فوش آبدار ننه و آبجی راهی صاحب نوار کردی تا رضائی دیگر  از رو رفت و رفت پی کار خودش ...! ا هیچ کس با ما کاری نداشت و تو بلد بودی جای تک تک سربازانت حرف بزنی و از حقوقشان دفاع کنی...... مرا  طوری تربیت کردی که فقط   تو  و اولیایت را احترام کنم و فرمان برانم  و برای همین  دیگر هیچ انسانی نمی تواند به جرم اینکه دستمان زیر تخته سنگ مقاوم بر دریایش مانده و نمی شود هم بیرون بیاورم ...  حالا بر گرده های ما بنشید تا برای هوا خوری  ببریمش ارتفاعات و کافی شاپهای توی زیر زمین که بوی قهوه تندشان با انواع بوی سیگارهای در هم آمیخته است ...تا زور گو سوار قلم دوش من حالش را ببرد  ، ضمن میل انواع بیت المال مردم ... یک سواری مفت هم  نسیب اش شده باشد !!! من قادر به تاب و تحمل این شلنگ لگد پرانی ها را ندارم  ...نقل خاطره حضور رئیس بزرگ در محله ما بود :

          فقط یه مشت گرفتار ومنافع طلب و خوش خیال ...!  بدو ، رفتند دور رئیس را بگیرند تا  عمارت و مسولیتی ، از نوع بخور و بخور... تا کی ناخور ، بر گردنش آویزان  شود و حقوق دولتی اش را هم  از پانصد هزار تومان یک ریال اضافه ندهند ، که بر میگرداند صنوق دولت !!! ، تا مبادا یک ریال بی رضایت مردم نجیب در جیب آقا خانه کند و او وجدانش به هوا برود و همه عمر در حسرت این فاجعه بسوزد ... ولی کرور ...کرور ..مال بی زبان فعلی مردم بدبخت و بیچاره را با انواع ، دروغ کاشتن و بذر نفاق باریدن و زیر نهال خشم و کینه ، آب بستن ، تا دست آخرش ،باغستان و دشتستانی بر بالد از درختان سر به فلک کشیده فریب و شاخه های نامردی - که از آبروی مردم ارتزاق  کنند و میوه های هوس و لذات شیطانی به بار نشیند ...حاجی ! دنیای ما خیلی خراب شده است ..اگر می بینی اینجا می گویم این حرفها را چون خواب من است و باید درد دل کنم ، هم وقت می گذرد و کابوس می شکند و هم من تخلیه روحی شده ام ... ...در روز روشن جلوی چشممان مال و ثروتمان را تا دینار آخر ...هورتی می کشند بالا و یک آب تگری فرد اعلا معدنی هم رویش فرو می دهند  و آروغ آخر را هم مودبانه ، بیرون می دهند و می روند اماده شود برای چرت مرغوب !!!...هر روز چهار تا صفر می رود توی حساب بانکیشان و ما  زخمی و مجروح و آماده به تابوت ، برای یک ریالش باید هزار تا قسم بخوریم و تفال به قران و حافظ و تسبیح بزنیم که درصد حلالیت پولمان را دریابیم ...تا خدای ناکرده دو زار از آن قاطی امورات ما نشود که زندگیمان به باد خواهد رفت و مستحق یک نان مانده در زباله مردم خواهیم شد ...بابا معرفتتان را ایول ! این همه در روز روشن چپاول و تاراج می کنید و حتما با خودتان می گوئید   :  لامصب تموم هم نمیشه ثروتهای این خراب شده....خانه نمور است ،  چاله ها زود کنده میشوند و طوری که دهانه تاریک حفره ، سیاه تر از بقیه جاهاست و گشتن آغاز میشود و چیزی گیرمان نمی اید ..نقشه خراب است !! برای همین کاغذ کاهی بی مصرف یک میلیون پول خرج کرده ام ...عصبی میشوم و با خودم عهد میکنم که تمام شد ..اما من میدانم که این تازه اغفال  راه جدیدی است ..ریاستی  ؟!...و هر چه که باشد ...فقط نان و آب داشته باشد برایمان... بس است ... ..آمدی با خشم رفتی داخل سنگر ، آن روز  در حین گشت ، یه نفر از همکاران گشتی را عراقیه می گیرند و شما از ویزور دوبین صحرائی دیدید که چه با او کردند و رحمی برایش قائل نبودند ، او را زیر بار کتک و لگد و فوش و قنداقه گرفتند ،آخرش هم دقیقا متصل به مرگ بود که نجاتش دادیم و همان روز گفت که فکر کرده ای تا یک قدمی شهاتدت رفته  ای ؟ ..منم جوابت دادم ...نه بابا ! اینطوری نیست ...موضوع بحث بادمجان سیاه رنگ و آفت و بدیش بود ...چرا جواب منو نمی دی  حالا من با این حاجی هستم که میخواهم محکم بزند توی گوشم ...

حاجی باز مبهوت من بود ...دستش را به التماس تکان دادم و فریاد زدم :

-          د بزن دیگه حاجی ....جون من ....حالا وقتشه ...بیشتر از این نمیشه عصبانی ات کرد ...بزن حاجی ...!

چشمانم سیاهی رفت و فکر میکنم چند متری پرت شدم ...خیالم شش دانگ راحت شد . همین الان اگر چشمانم را باز کنم همه چیز تمام است و ...چشم گشودم ...در چند قدمی حاجی ایستاده بود و عرق تمام پیشانی اش را گرفته بود ، و با تمام قدرت فریاد زد ، فریادی که تمام آن محوطه را لرزاند و به راستی همه برای لحظاتی سکوت کردند و مات به حاج جسین ماندند ....فریاد او فقط یک کلمه بود :

-          امام ......!

و صدای گریه اش تمام شهر را گرفت ، سرش را چنان به دیوار سیمانی کوبید که صدای شکستن و فوران خون تمام تماشاگران را ترساند . نمی خواهم باور کنم که این خواب تلخ پس از آن همه لحظات شیرین و ماندنی با سماجت و لجوجانه دارد خودش را به بیداری من تحمیل می کند ...مگر میشود یک خواب آنقدر قدرت پیدا کند که بشود بخشی از بیداری تو ؟ آن وقت تکلیف واقعیات بیداری چه میشود ؟ ماهیت و موجودیت حقیقت که اینطوری ویران میشود ...نکند آن خواب بود این بیداری است ؟

محال است غیر ممکن است . خوابی به آن شفافیت... چه کسی سراغ دارد ؟، تازه این بیداری که قطعا کابوس است ، تصاویرش شارپ نیست ، روح دلم اندوه گین و بیمار است و قلبم مبهم و مه گرفته است ، ضمنا کدام آدم عاقلی حاضر است آن همه اتفاق در آن اتاق طبقه سوم را بی نظیر و زیبا را خواب بداند و این غوغای حیوانی را  محشر را بیداری ؟

بیدار میشوم ...دیر و زود  دارد و اما سوخت وسوز ندارد ...بیدار میشوم ...تمام میشود عمر کوتاه این رویا و من در بیداری قشنگم کلی به این خواب بد قلق خواهم خندید ..باید بروم در باره خواب و بیداری کتاب مفصلی  بخوانم که دراین جور مواقع در میان شک و تردید چنگ نزنم و خودم را بیچاره یک کابوس بی سر وته نکنم ...حتما به مجرد اینکه بیدار شدم از خود حضرت امام میخوهم در یک جمله تفاوت و شباهت این دو را برایم بگوید ....با این امید لبخند میزنم ..آن طرف ...سید محسن فریاد می زند و از این ور خیابان به آن ور میدود و هی روی زمین می افتد و دست و پایش زخم میشوند ، چه خبر است و چکار  می کند این سید !!! 

میخواهم مثل کسانی که خانه اشان آتش گرفته و کمک می خواهند... کمک کنم ، فقط باید زودتر خبرم کنید ..تا دیر نشود  ..و به دادش برسم ...

بر می خیزم و روی پای خود بایستم ...چشمانم را می مالم ...همه چیز تار است ...مطمئن میشوم که این کابوس است ، قسمت لبه دار دست راستم را  به دهان می گیرم و دندانهایم را  رویش فشار میدهم تا از خواب  برخیزم و دوباره خودم را در کنار امام ببینم که سالم و سر حال تر از همه مردم دنیا استراحت می کند ...چرا پس تمام نمی شود این کابوس ؟

فشار را بیشتر می کنم ...باز هم بیشتر ...طعم خون زیر زبانم باعث چندشم می شود .

عجب رویای گستاخ و سمجی است ، دست خونینم را مقابلم چشمانم می گیرم ...خیالم راحت میشود ..رویت خون در خواب دلیل بر ابطال آن است ...

نفس راحتی می کشم و چشمانم را می بندم تا وقتی زمان این کابوس مسخره تمام شد... به واقعیت بی مانند خود بازگردم ..و این صحنه های دلخراش را که زائیده بخش نگران ذهن خودم است ، نبینم که باعث تکدر خاطر شود ...

سرم به آسمان می گیرم ....و بی اختیار نگاهم پشت پنجره همان اتاق طبقه سوم ،  قفل میشود ...نمی توانم نگاهم را از آن برگیرم ...لختی بعد ...پنجره باز میشود...دستی پرده را کنار میزند ....انگار تردید دارد برای اینکه خودش را از پشت به جلوی پنجره برساند ...

مکثی طولانی می کند ..اما... بلاخره تصمیم می گیرد و پرده را کنار میزند ...

حاج احمد آقا ست !!! ...چشمانش پف کرده و گود افتاده است ، میخکوب میشوم به این منظره و دیگر توان هیچ اختیار و عملی را ندارم ....نگاهش آنقدر خسته و نا امیدانه است که مر به وحشت می اندازد ...به خاطر نمی آورم تنهاتر از این مرد در این لحظه مرد دیگری سراغ داشته باشم ...تمام وجودش غم و سکوت و شکوائیه از تقدیر و روزگار بود ...مردانی از این دست بارها دیده ام در زیر بار زندگی کمر خم می کنند و مدام از همه دنیا و خدایشان می پرسند  : این دیگر چه  فرجامی بود که نصیب من کردی ؟ از خودت در اوردی و یا در لوح محفوظ بوده است ...منکه راضی نیستم ..فعلا ناراحتم ..اینبار اگر باعث تشدد اعصاب و افکارم شوی  بی درنگ بیرونت می کنم ...

اما نگاه حاج احمد اقا و گلایه اش پر معنا تر بود :

-     اف بر تو دهر ! مگر من از تو چه خواستم ؟ هیچ ...! چه به من دادی ؟ ...هیچ ! شد یکبار سراغت را بگیرم و سهمی را که به من بدهکار بودی مطالبه کنم ؟ هر گز ..! من از تو بریدم و نخواستم وبال گردنت باشم و رهایت کردم ... برای کسانی که که گرفتار تو شدند ...مگر من چه بدهی به تو داشتم که ندادم و یا تاخیر کردم ؟ ...هیچ ! پس این پایان تلخ چه بود که برایم رقم زدی ؟ تنها این را بدان که به اندازه همه عالم از تو طلبکارم ...تو بدهکار یک عمر منی ...تمام عالم میدانند که روزهای باقی مانده من آنقدر کوتاه است که به حساب نیاید ...اما روز محشر که فرا برسد ...من از هیچ کس و هیچ چیز گلایه  و شکایتی ندارم ...جز از تو ای دهر نامراد...که چنینی بی گناه و بی هیچ دلیلی مرا به خاکی نشاندی که برخاستن  محال است ...آن روز نمی دانم جوابم را چگونه خواهی داد ؟ بهتر است تا فرصت داری باقی روزهای باقی مانده ات را تا قیامت کبری و برقراری عدالت فقط به این فکر کنی که پاسخ مرا چه خواهی داد ؟

حاج احمد آقا ! حرف دیگری نداشت ، اما نگاهش حرکت کرد و در امتداد حضور من قرار گرفت و درست در نقطه تلاقی نگاهمان متوقف شد ...صورتش یرای لحظه ای از هم باز شد ..و لبخندی آشنا و پر معنا در آن چهره رنگ گرفت و شکوفا زد ...

توان ایستادن ندارم ...

نگاه میکنم به دورترین نقطه ممکن که در تیر راس چشم اندازم گرفتار شده است ...در ادمه نگاه امام از پشت آن پنجره ...و با خودم این جمله تکرار را میکنم :

-     این یعنی تلاقی رویا و حقیقت ...تا چه زمانی باید صبر کنم تا این راز بر ملا شود ...راز بیداری و فحوای خواب و شکستن مرز میانشان ...!

لحظه ای چون شهاب از میان عمر و زمانهای زندگیم گذشت ...خطی روشن بر آسمان روزها و شبهایم می درخشد ...لحظه در مقابلم ایستاد ...خیره بر چشمهای ناباورم ماند ...عقربه بر روی ساعت خشکید ..نگاهم با نگاه حاج احمد آقا و آن لبخند مه آلود گره خورد ...

رویا و بیداری مرزشان شکست ...دیگر نمی توام بفهم که کی در رویایم و چه وقت در بیداری ...

معلق در میان برزخ شناورم ...

این سرنوشت محتوم برای امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی سزاورا است ؟

......................................................!

 

پارت چهارم – همسرایان :

نام من دانی ! است ...تو چه نام داری ؟

 

تو اون اواخر روزهای جبهه... یه روز یه تازه وارد اومد که اسمش ویکتور بود ...خلاصه کلی همه سر به سرش گذاشتند و اصلا به این بابا به عنوان یه غیر خودی اصیل نگاه می کردند و اون بنده خدا هم کاری  به این حرفها نداشت سرش به تکلیفش گرم بود  ، یه وقتی هم سر لو رفتن عملیات ایذائی بر بچه های حفاظت به او شک کردند و خلاص ده روزی مهمان بود و بعد ولش کردند و او تنها کسی بود که بعد از رهائی از دست اطلاعات بازگشت ، خاطرم هست سید احمد که یک آخوند زاده بود ... و این اواخر حتی لباس می پوشید و نماز جماعت به راه می اندخت و منبر می رفت و کلی  آخوند با کلاس شده بود ...ولی با تاسف   یکبار بر سر یک موضوع مسخره مورد سوء ظن گرفت ، بچه ای نماز شب خوان و اهل دلی بود ، سه روز درگیر این ماجرا بود ... وقتی برگشت ، عکس امام را از سینه اش برداشت ، چفیه اش را داد به مرتضی و رفت  تهران و در پاساژ ونک فروشگاه لوازم آرایشی و لباس زیر  زنانه !!! راه انداخت و شد یک آدم دیگه ..چند وقت پیش در همین پاساژ دیدمش ، گردبندی که علامت یهودیت را داشت  بر گردن آویخته بود که کم کم سی میلیون ارزش داشت ...اما ویکتور ده روز آنجا بود و کتکش هم را خورد و تحقیرش کردند و حتی زن و بچه هایش هم در شهر امان نداشتند ، وقتی هم سوء ظن بر طرف شد یک معذرت خشک و خالی به او گفتند و ویکیتو دوباره بر گشت ......طبیعتا هر چی زمان جلو می رفت بر و بچه های مشتی که اهل حال بودند رفتند و اونهای که لیاقتشون کمتر بود حتی تا فرماندهی گردان و لشگر هم رسیدند ...اوایل جنگ وقتی گردان عاشورا در یک معبر گیر می افتاد  و قرار به خیز رفتن روی مین ها بود ...غوغا می شد ...سر و دست می شکستند بچه ها برای اینکه نفر اولی باشند که تیکه تیکه می شوند ، سر همین دعوا بین رضا و حامد ، سر رضا شکست و 56 بخیه خورد و حامد انتخاب شد و رفت روی مین ..اما شهید نشد ..قطع نخاع گردید و به تهران رفت ، سال پیش هم به ختمش رفتم با 40 گرم تریاک سوخته و بیست تا دیازپام کار را یکسره کرد ... ، یاده همین رضا آرپی جی زن که با قاطعیت میتونم بگم هیچ شلیک پوچی توی هشت سال نداشته ، ...توی عملیات خیبر سر همین میدان درو کردن قهر کرد و رفت و البته این بار جائی از او نشکست !!!  و چند ماه روزه حرف گرفت ...اما این اواخر هم یه جورائی غوغا می شد هر کی می انداخت گردن اون یکی ...یا اون قدر لفتش می دادند که کار از کار می گذشت ، وسط عملیات مرصاد افتادیم توی میدانی که قبلا عراقیها زحمتشو کشیده بودن ...باید زودتر رد می شدیم وگرنه هسته اصلی گردان وسط دشت گرفتار می شد ...یک عده همون اولش که زمزمه این کار بلند شد...که چهار تاشون آخوندهای حوزه علمیه قم بودند ...!!! دو تاشون سپاهی و چند تا هم بیسجی بودند ، به حال جیم شدن و رفتن و دیگه هم ازشون خبری نبود ، بقیه هم هر کدام بهانه می آوردند...ما دو نفر میخواستیم ..کار به جاهای باریک کشید ... وسط دعوا و بگیر و ببند صدای دو تا انفجار همه رو شوکه کرد ...همین ویکتور غریبه با چهارتا جلیقه ضد گلوله دو بار خورش روی میدان انداخت ...دفعه اول یه دست و یه پا و شکمش آش و لاش شد ..واقعا نمی دونم که چطور ..ولی یا یا علی گفت و بلند شد و دوباره روی مین ها افتاد شد . معبر باز و کار تموم شد همون شب بعد از نماز مغرب حاجی که متوجه جریان از طریق من که ستون پنجم تلقی می شدم... شده بود ، تمام قصه را میدانست ... حرف خوبی زد :

-     خاک بر سر ما که هنوز در گیر چهار تا کلمه هستیم و آدمها را با این ظواهر مضحک قضاوت می کنیم شهید ویکتور... اسمش ویکتور بود و توی این هشت سال جنگ من دلاوری مثل اون که اینقدر شبیه قمر بنی هاشم باشد و ابوالفضلی عمل کند  ندیدم ، اما کلی آدم  با  اسمهای درجه یک هستند ...مثلا ...تو ..آره تو ؟ اسمت چیه ؟

-          من...حمدالله ...!

-          خوب ..بگوببینم آخرین برای که نمازت قضا شد کی بود ؟

-          همین ظهری ...

-          قبل از این ؟

-          دیشب ...!

-          قبلی ؟

-          دیگه یادم نیست !!!

حاجی دیگری را بلند کرد ، قند بلند و از آن کلاه مخملیهای معروف بود و دری به تخته خورده و شده بسیجی جان بر کف  : اسم تو چیه شازده ؟

-          من عباس ...

-          چرا داری آدماس می جوئی ؟

-     مگه اشکال مشکال داره ...داداش ؟ اینجا که سرباز خونه نیست ...نیروهای آزاده ...حالیته آزاد ...بی خیال بابا ... به ما گیر نده مشتی ..چون جون تو خیلی خطی خطی هستم ...شرمنده...

-     عباس خدای ادب بود ..این یادتان نرود ...بقیه هم همین هستید ، همه شما کلی اسم قشنگ  آدمهای بزرگی را دارید ، اما واقعا سر سوزنی به نامتان وفاداری نیستید ...خیلی بده که یکی توی همین گردان اسمش حسین باشه و با یک انفجار خمپاره شصت درست شصت متر میپره و با 160 هم 160 متر ...واون یکی شده علی اصغر ..خدائیش اگر یه لحظه تاب تشنگی رو آورد ..بیائید من جایزه میدم ... اون یکی اسمش صادقه ..بعد میری کارنامه درسی شو می بینی ..بالاترین نمره اش با ارفاق 10 شده اونم درس ورزش !!! ....اسم کیلوئی چنده ؟.. ..اگه اسم شرطه چرا اونها رو در نظر نمی گیرید ....؟ نه دیگه نشد ..این کار درستی نیست ..شما خیلی بد کردید ..من اگه جای شما بودم یا توبه میکردم و یا از غصه آب میشدم و می مردم ...بعد من موندم که  تو چطور به خودت اجازه میدی که در باره یه آدم ..دقت کن ...یه آدم همینجوری کتره ای حرف بزنی ...ویکتور مرد این گردانه ...خدا وکیلی هیچکدام از شما به گرد پای شرف و شجاعت اون نمی رسید ...اگر خمینی صد تا مثل او سرباز داشت ..تمام دنیا را به طرفه العینی به دست می گرفت ...با اسم چیکار داری ؟ ...هر کی خلاصه یه اسمی داره ...دقت کن ببین چی میگه ..چی میخواد ...چی میدونه ...چقدر آدمه ...هیچ کس با اسم گلی بر سر جمال دنیا نگذاشته است ...بعضی ها هم اسمهای شاید زشتی داشته باشند ، که دلشان بزرگ و اهل معنا و عشق اند ، یه آقائی رو می شناختم که اسمش صفدر کلنگی آفتابه به دست !!! بود ، اصلا خودم خجالت می کشیدم ایشون رو صدا بزنم ..تا اینکه یه روز یکی از پیرمردهای معتبر بازار را دیدم ، حرف موفقیت و نحوه کسب کردن شد ، این پیرمرد سر ذوق بود و رازی را افشا کرد ...می گفت ده سال است برای هر معامله و هر کاری تا صفدر تفعل به قران نزد انجام نمیدم ..( اصلا مهم نیست که کار این بابا درست یاشه ...مهم اینه که صفدر اونقدر مرد روحانی و مورد موثقی است که این پیرمرده رو مرید خودش کرده )...از اون روز تا حالا هیچ معامله ای ضرر ندادم ...توی ده سال و گاهی در هفته سه یا چهار بار و هر دفعه حداقل بیست تا استخاره گرفتم ، یکی اش غلط نبوده ..عجیبه این مرد ...بنا براین در حکمت کار اون هر چی  هست نمایش و شو و اتفاق نیست...

-     با اسم نمیشه به بهشت رفت و به اسم هم کسی رو تو دزوخ نمی برند ...پس یاد بگیرید آدمها را فارغ از این کلیشه ها و قرار دادها نگاه کنید .....آقایان همگی تشریف ببرید حسینیه ..میخواهیم امشب قران سر بگیریم ...شاید خدا از سر تقصیراتمان بگذرد ...

***

اسم یک قرارداد یک طرفه است تا دو طرفه ...برای همین هیچ نقشی در زندگی و اراده مردم نداره ..مگر در شرایط خاص ...یکی از این خاصها  خود من هستم ....من با اسم آدمها طوری رابطه می گیرم که از آن طریق به شناخت می رسم و این فقط یک روش روانکاوانه است و ارزش اجتماعی ندارد . و اصلا بنا به تخریب و لودگی نیست ...یاد بگیریم از این قالبهای دست ساز دور شویم برویم سراغ متن و اصول اکتسابی که همه عمرمان هم برای کسبش بتازیم  ..

همین...!

 

تمام !