کهن...!
1- چند سال پیش دوستی که از خوشنویسان معروف و عارف مسلک کشورمان است خاطره ای از زندگی خودش را برایم تعریف کرد ..قالب و حوادث داستان تکراری و کلیشه ای بود ...از همان داستانهائی که هزار شکلش را خوانده ام و در فیلمهای مبتذل و تجاری شرقی و غربی دیده بودم ...اما عمق این حادثه آنقدر بوده است که این دوست عزیز را به خلوتی کشانده بود که شباهت با دیر نشینی صوفیان قدیم دارد و همین فضا از او هنرمندی یگانه ساخت ...خوش نویسی هنری انفرادی است که ریشه در سیر سلوک فردی و خلوت عارفانه شخصیت هنرمند دارد ،...هر وقت او می دیدم یاد خاطره تلخش که با وجود تکراری بودن از او مردی دیگر ساخته بود و شاید هزار نوع از این حادثه برای دیگران هم روی می دهد و آب از اب تکان نمی خورد ...می افتادم...اما این آدم از این رویداد طوری دیگر بهره گرفت و منجر به آن شد که تا تمام جزئیات آن حادثه در آثار هنری اش به صورت غیر مستقیم متجلی شود ...
روزی می خواستم یک هدیه ناب و اختصاصی به کسی بدهم که بسیار برایم عزیز بود ...میدانستم که تمام فلسفه زیبا شناختی آن عزیز جمله معروف آنتوان دوسنت اگزوپری است :
آنچه اصل است از دیده پنهان است ...!
بهترین گزینه را در این دیدم که به دوست خوشنویس و مشهور خود مراجعه کنم و از او بخواهم این جمله را با خط بی نظیرش در یک قاب ابدی کند ...پذیرفت و اما انجام این کار را مشروط کرد به اینکه آن خاطره او را در قالبی داستانی بنویسم ...معامله منصفانه ای بود ....!!!
اثری هنری زیبائی خلق کرد که هنوز هم در دیوار خانه ان عزیز به یادگار مانده است ...و قشنگ ترین و فاخرانه ترین تزئین هنری منزل است ...سالهاست که هر کس به آن خانه می رود غرق در آن تابلو می شود ...راستش آن عزیز هم کلی با این اثر پز روشنفکرانه و هنرمندانه تحویل جماعت هنر دوست می دهد که با دهان باز به ...به به و چه چه مشغولند و دردلشان کلی برای نداشتن چنین اثری حسادت می کنند و می سوزنند ... !
قصه را همان روزها نوشتم و به دوستم هدیه کردم و معامله سر به سر شد ...چند صفحه ای بیشتر نبود ، از آن قصه های الکی و بدون روح که بیشتر به مشق شبانه برایم می مانست ...برایش توضیح دادم ...وقتی نویسنده ای در فضای حسی یک معنا نباشد اثرش سفارشی و آنچنان در خور اعتنا نخواهد شد ...اما چون او امر کرده بود انجام دادم ...ولی قول دادم که شاید روزی برسد...مسئله من همان حس در این خاطره باشد و آن روز تمام توانم را برای ماندگاری لحظه هایش در جملات و کلمات به کار خواهم بست ...
آن چند صفحه بی مقدار را همیشه آن دوست با خود داشت ...بارها دیده بودم که آن را از جیبش بیرون می آورد... قسمتی از آن را می خواند و سری تکان می دهد و اشگی می ریزد ...این اواخر آن کاغذها دیگر از بس مصرف شده بودند ...پاره شده و بارها چسب خورده بودند ...
چند روز پیش ...نمی دانم چرا و به چه دلیل ...آن خاطره با جزئیات ناگفته اش در خیال و ذهن من نقش بست ... و شد مسئله ذهنی شب وروزم ...نمی توانستم هیچ جوری از شر وسوسه اش خلاص شوم ...داستان کلیشه ای و نخ نمائی است ...اما یکباره برایم سرشار از جزئیاتی شد که نو و بدیع و خلاقانه است ....و به شدت هم با روحیه فعلی ام سازگاری دارد ...با اینکه به تازگی از حجم سنگین نوشتن متن تریلوژی شهید فارغ شده بودم و به نظر می رسید شاید تا چند ماه دیگر رمقی برای نوشتن نباشد ...چنان درگیر آن خاطره شدم ...که چاره ای نبود جز اینکه به وعده ام عمل کنم ...و این داستان را بنویسم ...
2- حاصل کار داستانی است که هنوز در حد یک اتود است ...و بازنویسی و ویرایشش شاید چهره ای دیگر از آن بسازد ...اگر چه در تمام این سالها نوع نوشتنم طوری بوده که همین اتود اولیه کلیت معنائی و حتی فنی اثرم را تشکیل داده است و در مراحل بعد یا تمامیت اش را متحول کرده ام و یا در حد حذف و اضافه کلمه و جمله بسنده کرده و روح اثر حفظ شده است ...به هر حال اعتقاد دارم که در رسانه وبلاگ باید متن و نوشته داغ و تازه رسیده باشد ... و هیچ در قید و بند حفظ و حراست آبروی داستان نویس ام که خوب و یا بد ( چه برای کسانی خوش آیند باشد و یا برای دیگرانی خار در چشم و بهانه برای تازیانه زدن ) ...در این کشور صاحب جایگاهی است ...نیستم ...اگر چه منتقدان ادبی بعید است از روی این وبلاگ نام و نشانم را رصد کنند ...اینجا حیاط خلوت فکری من است ، نمی خواهم و به خودم اجازه نمی دهم با نام شناسنامه ای و مشخصات سجلی وارد این محیط امن شوم و فضا را برای خودم سخت کنم ...بنابراین از طرفی نقد و نظر آنها و از طرف دیگر از هجوم و یورش کسان دیگر که بخواهند هویتت را یکجا به توبره کنند و در بازار مکاره نیت های هوس رانی اشان ، حراج کنند و التهابات روحی و روانیشان را آرام کنند ، در امان هستم ... و ضمنا کسی در قید و بند نام و معروفیت و شهرت نویسنده در اینجا نیست که یک خطای املائی ساده ... پیراهن عثمان برایش شود و حیثیت و آبروی سالها قلم زدن و کاغذ سیاه کردن یکجا به باد برود ...!!! و یا با یک سوء برداشت که عمدتا ناشی از بی سوادی ادبی است ، یک انگ درست و حسابی و ماندگار روی پیشانی هنریت بچسبانند و فاتحه ...!
باید یاد بگیریم از هر ابزاری بر اساس ظرفیت و استعدادش استفاده کنیم ، من نویسنده ! نوشته هائی را که قرار است در کتابی منتشر کنم و یا در در رسانه نمایشی ، در معرض دید بگذارم ...بر اساس محدوده وسیله ام مورد خطابم که در حوزه قوانین فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد و اسلامی است و یا ضوابط سانسور و ممیزی سینما و تلویزیون و تئاتر است ، می نویسم و تحویل مخاطبان میدهم ...و در وبلاگم هم بر اساس قوانین و اصولی که خودم وضع کرده ام و سازگار با تعهد اولیه ام در هنگام ثبت وبلاگ است ، می نویسم و به مخاطب اهدا می کنم ...معادله ساده ای است ، آنجا به خودم و قوانین فرهنگی کشور و مردمم پاسخگو هستم و در اینجا باز به خودم و اصولی که خود وضع کرده ام و سایت بلاگفا و خوانندگانم ، احترام خواهم گذاشت ....طبیعتا حدود آزادی فکری و نوع نگاه و بستر فکری هر کدام از این دو بسیار با هم متفاوت اند ...آنانی که همزمان در این دو فضا فعال هستند کاملا به وجوه افتراق آنها آگاه هستند ، تنها وجه تشابه اینها من هستم ...که تفکرم – دیدم – توانائی ام – و شخصیتم در هر دو یکی است ، با تمام اختلاف فاحشی که دارند...از ژولیس سزار امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی تا مردی با یک نام و شغلی و موقعیت اجتماعی معین ،... آن مرد دغدغه ها و آروزهایش با سزار یکی است ، آنها هر دو با هم می خندند و با هم گریه می کنند ، با هم عصبانی میشوند ، با هم امیدوار می گردند ، به واقع در ادامه هم هستند ...ولی برای رسیدن به اهداف و مقاصد زندگیشان هر کدام راه و روش خود را دارند ،
هنوز آنقدر مبتدی و ساده اندیش نشده ام که اصول و قوانین را باهم خلط بحث کنم و آنقدر گیج و دچار تناقص گوئی شوم که خودم هم نتوانم از اختیار و کنترل اثرم بر آیم ...شاید کسانی باشند که همه جا برایشان یکسان و بی تفاوت باشد ...اما من هر وقت به یک رسانه ارتباطی برخورد می کنم ...تمام شئونات و قابلیتهایش را می سنجم و سپس آن را در اختیار خود می گیرم ...رسانه برای من تنها یک پل ارتباطی است ...همین !
***
نام قصه : کهن ...!
تقدیم شد : برای دل سوخته هنرمند محبوبم استاد ارجمند دکتر .......
.......................
................
........
- کهن ...! کهن....! ....کهن....!
کجا میخوای برای ؟ هنوز نیامده ...میخوای بری ؟! میدونی من چند وقته اینجا !...همینجا ...! کنار این جاده درختی خاکی با درختان پائیز زده ..ایستاده ام ؟!...و چشمانم را به انتهای این جاده دوخته ام که تو بیائی !... هر سایه ای دیدم ...هر شبحی ....هر نسیم نامتعارفی ...هر برگی که بی هوا رقص کنان از روی شاخه های بلند فرو افتاد ...دلم هوری پائین ریخت و هوای آمدنت همه وجودم را گرفت و تنم لرزید از هیجان دیدارت و قلبم ایستاد از اضطراب بودنت ! ...و هر بار خیالی بیش نبود ! ...همین بار آخر را هم رویا فرض کردم... و بی هوا می خواستم از کنارت بگذرم ...که دیدم سایه ات رفته رفته کامل شد ...اندامت شکل و خط گرفت و پیدا شدی در انتهای این جاده درختی خاکی پائیز زده !!! ...و نرم و مواج درست مثل همیشه ، خرامیدی و به سمت من آمدی ...نگاه کن به نوک انگشتانم ! ...زخم است و خونش هم تازه است ...از بس کشیده ام به پوسته زبر این درخت !... تا از خواب و خیال برخیزم ...نمی توانستم آمدنت را باور کنم ...ولی تو آمدی ...درست روبروی من ایستادی و عطرت همه تنم را فرا گرفت و نگاهت که جام آتش است !...روحم را سوزاند ...تو هستی ...تو از رویاهایم به در آمدی ...تو آمدی بلاخره ! ...و حالا میخواهی بعد از این ثانیه های زود گذر بروی ...نه نازنین !... اینکار را با من نکن ...به جان خودت که همه زندگیم است ...طاقت ندارم دیگر ...! رویابافی تا کی ؟ تا کجا ؟ دیگر جز حضور واقعی تو هیچ خواب و هیچ واقعیتی نمی تواند نجاتم دهد از این دوزخ ...از این کابوس ترسناک که در هر ثانیه اش یکبار می میرم و زنده میشوم ...بودنت آرامبخش طوفان درونم است ...دستانت همه آرزو های من است ...و چشمانت ...چشم انداز آینده من ! ...تو آینه راستی و صداقتی... که من روزهای فردایم را در آن می بینم ..تو همه فردای منی !...که دیروزها را برای وصلت تلف کرده ام و همه آن گذشته ها در انتظار این لحظه گذشت ....! اگر بروی و مرا اینجا باز تنها بگذاری و به انتظار قرار دیگری بنشانی ...قولت میدهم که وقتی بازگردی ...اینجا حتی از خاکسترم هم اثری نباشد ...دود میشوم و به هوا می پیوندم و در ششهای یک کبوتر جلد خانه جنگلی و یا گنجشکک اش مشی قصه ها ...گم میشوم و برای همیشه به خاطره های هستی وجهانی وصل می شوم که حتی در داستانهای اساطیری هم از آن نامی برده نشده است ...نرو ...نازنین ! نرو مهربانم ...! لااقل اینطوری نرو ...کمی بمان ...هنوز دستانم را نگرفته ای تا از گرمای وجودت سیراب شوم ...هنوز لبانت گونه های مرا نبوسیده اند که تب کنم ...هنوز سر بر بازوانم مردانه ام نگذاشته ای برای یک چرت شیرین عصرگاهی ...! ، تا همجواری و همدلی ات را باور کنم ...هنوز نازنین ! درست و حسابی ندیده ام تو را ....کمی دیگر برای این عاشق دل خسته ات زمان اختصاص بده ....فرصتی دیگر برایم ایجاد کن ، تا مهرورزی عاشقانه را که در افسانه های منظوم کهن فقط حس اش وجود دارد ، برایت چنان به نمایش گذارم که حیرت کنی ...
نازنین ! برای من یکبار دیگر شانس زندگی اعطا کن ...که بی تو روز و شبم به مرگی آهسته و دردناک می گذرد ...بی تو من به نفرینی دچارم که هزار برابر از نفرین زئوس برای پرومته سخت تر است ...آخر پرومته را اگر به امر زئوس کلاغان گوشت خوار هر روز پس از طلوع آفتاب تا غروب اش ، نوک می زدند و از وجودش طعام می گرفتند تا از این شکنجه هولناک می مرد تا فردائی دیگر که خورشید طلوع کند و جان یابد و مرگ تکراری و شکنجه خدائی در برش گیرد ...اما پرومته ! در دلش شاد بود ...چون بلاخره توانسته بود کاری بکند کارستان !...دزدیدن مشعلی از آتش !... آن هم از معبد زئوس و هدیه اش به انسان کاری کم از معجزه نیست که پرومته در فخر و غرور اش ، هیچ از درد مرگ هزار باره اش رنج نمی برد ...میدانی که اگر به خاطر ایمانی و باوری درد بکشی و مجازات شوی ...عین آتش برای ابراهیم ، بی اثر است !!! درد میشود درمان ...همانطور که آتش میشود گلستان ...
اما نازنین ! منکه هنوز فرصت کاری را نداشته ام ....زمان چنان با من بی رحمانه رفتار کرد که توان مجال هیچ افتخاری فراهم نشد ...مثل اینکه مشعل را سرقت کرده ام و در میانه راه که برای اهدا می آوردم به نسیمی و بادی سرد خاموش شده باشد !!! ...و من همچنان با چشمان از حدقه در آمده و حسرتی جانکاه و دردی ابدی به دود افروخته از خاموشی شعله خیره مانده ام و هی آه میکشم ...
حال امروز و من این است ...!!!
نازنین مهربانم ! ...فدای آن دل دریائی ات ...به من زمانی دوباره بده ...و بعد نفرینم کن و گرفتار عذاب ابدیم ساز ....نرو عزیزم ....! تو که اینقدر بی رحم نبودی ؟!...اصلا انگار تمام این التماسهای من را نشنیده ای ...چرا سرت را پائین اندخته و داری می روی ؟ ....به فریادم گوش کن ...به این عجز و ناله و ندبه ام :
- آهای ........نازنین !....نرو ...در پیچ آن جاده که بروی و از نظر من پنهان شوی ...خواهم مرد ...آهای ...! ای کور سو امید من در دل تاریک این شب زندگی !...آهای عشق من ...نازنین ...!
- کهن...!...کهن....! کهن.....! پاشو دیگه ....!
خودش را بیشتر روی تخت فشرد ، و سرش را میان بالش و پتو مخفی کرد ، از شنیدن صداهای اضافه بر این خیال و رویا سخت عصبانی و بر آشفته شده بود ،
- کهن ...! میدونی ساعت چنده ؟ ...خودت گفتی بیدارت کنم ....الان یه ساعت هم از کمانی که گفتی گذشته ...پاشو پسر جان !...و گرنه میرم سراغ پارچ آب ...!
پتو و بالش را ... باهم از روی سر پسر برداشت !...نور تند چراغ اتاق چشمان کهن را زد ...از لای خط نگاه خواب آلودش... مادرش را با لبخند مهربان همیشه بالای سرش دید ،
- آفرین پسر خوب ...پاشو ...آخه خواب بعدازظهری که اینقدر سنگین نمیشه ...
و مادر اتاق را ترک کرد ، کهن چشمانش را به سقف دوخت و حسرت رویای نیمه تمام را آه کشید ، هوائی سنگین و تلخ در سینه اش تلنبار شده بود ، غلتی زد و از روی تخت نیمه خیز شد و نشست ، دلش می خواست باز بخوابد ...و در آن جاده درختی خاکی حاضر باشد ...حتی بی حضور او ...منتظرش بماند ...این انتظار هم برایش شیرین و دلچسب و رویائی بود ...
صدای مادر از بیرون بلند شد :
- چی میخوری ؟ ..گرسنه ات نیست ...؟ میخوای یه تیکه نون تو ماهیتابه گرم کنم و با پنیر بخوری ؟ از اون لیقوانهای اصل دارم ها ؟ ...بیارم ...؟
مادر در آستانه درب باز ایستاد ه بود ...لجوجانه و بی هیچ نشانی از سازش :
- چیه ؟! باز خواب بد دیدی ؟! تعریف کن برام ...همین الان زنگ میزنم به حاج آقا کریمی تو قم ...برات تعبیرش میکنه ...تعبیرهای حاجی خیلی خوبه ...همه اش از خیر و نیکی و زیبائی میگه ...رد خور هم نداره ، خاله زری ات با تعبیرهای حاج آقا کلی تا حالا از آینده خودش و شوهرش با خبر شده ...خواب همیشه از آینده خوب و شیرین خبر میده ...من اعتقادی به خواب بد و نحس ندارم ..اون کابوسه که تعبیر نداره ...!
مادر چهره در هم کشید ، حال پسرش را میدانست ، ربطی به خواب و این حرفها نداشت ، پسرش چند روزی است شکسته ... فرو ریخته ...دیگر آن کهن سابق نیست ...میدانست دردش چیست ...اما دریغ که درمانش را نداشت و نمی دانست ، برای همین ترجیح میداد در باره اش حرف نزند ...مادر آمد و کنار کهن روی لبه تخت نشست و دست پسرش را به میان دو دست گرفت و سرش را روی سینه گذاشت و پیشانی اش را بوسید و آرام نجوا کرد :
- الهی قربون یکی یک دانه گل پسرم برم ...! نبینم اینطوری پژمرده باشی ...درد وبلات بخور به سرمن ...عزیزم ...! هر چی غصه و غم داری ، بریز تو سینه مادر ... حرف بزن کهن !..اینطوری که ساکت میشی ...خوفم می گیره ...می ترسم ...جون بابای خدا بیامرزت حرف بزن ....بگو عزیزم ...مثل اون تو دار و خود ریز نباش ...یه عمر تمام بدبختیها و بیچارگی های زندگی رو تنهائی با خودش کشید و برد و لام و تا کام حرف نزد ...، هر وقت می دیدم گوشه اتاق کز کرده و رفته تو فکر ...می رفتم تو بغلش... ناز و نوازشش میکردم و می گفتم : مرد ! چی شده ؟ ..می خندید و خودشو می زد به اون راه ...انگار نه انگار ....آخرش دیدی که چی شد ..شب خوابید ...صبح که بالا سرش رفتم ...انگار صد سال بود که مرده بود ...نمی خوام عین بابات باشی ...
کهن سرش را از روی سینه مادر برداشت و صورت مادر را با دو دست گرفت و به سمت خود کشید و گونه های گرمش را بوسید و یک قطره اشگ مانده در گوشه چشمش را سترد ، و لبخند زد ، مادر دلش به تبسم پسر خوش است :
- ببین وقتی می خندی چقدر خوشگل میشی ؟...عین یه شکوفه گل که دهان باز میکنه و همه زیبائی و عطرش رو توی محیط پخش میکنه ...همیشه به خنده باشی پسرم ...پاشو ...بریم تو پذیرائی ..اینجا آدم دلش میگیره ...بابات یه عمر توی اتاق خواب کز کرد ...آخرشم دق کرد و رفت ...پاشو گل پسرم ...! من میرم ترتیب نون و پنیر و بدم ...تو هم یه دوش بگیر ...تا سر حال بشی ..د پاشو بچه تنبل ...!
و خودش برخاست و از اتاق خارج شد ، کهن نفس عمیقی کشید ...روی تخت دوباره ولو شد و دستانش را مثل صلیب از هم باز کرد و چشمانش را برای دمی روی هم گذاشت ....
- هی کهن ..! اینجا رو نیگا کن ...بیا ...بیا ...!
کهن ، به سمت نازنین رفت که گوشه ای در میان شاخه های درختان را نشان میداد ، :
- می بینی کهن ؟ کندوی زنبور عسله ...! چقدر کوچولوه ...! چند تا زنبور توی این یه ذره جا میشن ؟!
وسط شاخه های درخت سیب ، یک کندوی دایره ای شکل کوچک قرار داشت که چند زنبور زرد رنگ مدام دورش می چرخیدند ... کهن لبخندی زد :
- آره ...! می بینی اون زنبورها هم نگهبان هستند ...ببین چه جوری چهار چشمی مراقب هستند ...
نازنین کمی سرش را به جلو خم کرد :
- یعنی ..اون تو ...یک ملکه هست ؟!
- چرا که نه ؟! از اون ملکه های پر از جاه و جلال و جبروت که آدم با دیدنشون گیج میشه از این همه عظمت و شکوه ... !
- نه بابا ...! ملکه که قصرش اینقدر کوچولو و موچولو نمیشه ...
کهن ، سرش را مقابل صورت نازنین گرفت و چشمانش را گرد کرد :
- اینجا احتمالا چادر سلطنتیه ..اومدن پیک نیک ...و ملکه موقتا در این چادر اسکان داده شده ...اگر خوب دقت کنی ...نگهبانان حتی به زنبورهای دیگر هم اجازه نزدیک شدن نمی دهند ...چون ملکه دستور داده که خلوت ظهرگاهیش به هیچ عنوان بهم نخورد ...( لحن صدایش را عوض کرد ) بانوی بزرگوار ! ...خاتون عالم ! ...به خلوت ظهرگاهی جلوس نمی کنند که این نگهبان بی مقدار هم به پاسداری از حریم بانویش مشغول باشد ؟!
نازنین خندید و یک سیب تازه از روی شاخه بغل دستش چید و با پشت آستین پاکش کرد و یک گاز به آن زد و بقیه را به سمت کهن گرفت ، کهن هم روی جا دندانهای نازنین ، یک گاز دیگر زد ، زن سبکبال و شاد و سرخوش در طول باغ شروع به دویدن کرد ، و کهن هم دنبالش میرفت ، صدای نازنین تمام باغ را در بر گرفت :
- بازم زدی تو خیال و رویا ...!؟ نشد یه بار هم که شده یک چیز رو اونجوری که هست نگاه کنی ...نه اونطوری که در ذهنت پرورش دادی و با کلی فرضیات و خیالات قاطیشون کردی ...
نازنین به انتهای باغ که زیراندازشان را زیر درخت تنومند گردو انداخته بودند رسید و روی آن ولو شد ، کهن هم بالای سرش ایستاد و جواب فریادش را با صدائی آرام و زمزمه وار داد :
- برای همینه که اینقدر گرفتار تو شدم نازنین خانم ! ...ملکه قلب و روح من ...! تو را مثل دیگران با این دو چشم سر ندیدم ...و گرنه این همه مرد هر روز تو رو زیارت می کنند ، چرا هیچ اتفاقی نمی افته ؟ ..ولی یکباره یکیشون میشه کهن که شب و روزش رو با تصویر درخشان چهره تو می گذرونه ...تو ای بانوی خیال من ! ...اگر اراده فرمائید ...غیر از این شما را ببینم ، اوامرتان الساعه اطاعت خواهد شد و همانگونه که هستید و دیگران می گویند ...
نازنین بلند شد ، نیمه خیز نشست ، سرش را به صورت کهن نزدیک کرد و از دندانهای حرص خورده اش غرید :
- نه ...!نه...!نه...!
- رفتی تو حموم ؟ ...یا خوابت رفته باز ؟!
از روی تخت به سختی بلند شد ، حوصله داد و فریاد دوباره مادر را نداشت ، ... لباسهایش را در آورد و وارد حمام شد ، شیر آب گرم را باز کرد ...و دستش را زیر آب گرفت ...کم کم آب گرم شد...گرم ...گرم ...گرم ...حالا دیگر داغ است ...دستش را کشید ، نمی توانست گرمای آتشین آب را تاب آورد ، آب داغ روی کف سرامیک حمام پهن می شد و بخار به پا می کرد ، به سرعت تمام حمام در مه ای از بخار فرو رفت ، کهن دیگر جز ذرات معلق داغ بخار در هوا نمی دید ، نفسش سنگین شده و عرق کرده بود ، آب گرم را بست ، و خودش را میان بخار و مه رها کرد ...دستانش را میان بخارات گرفت ، میخواست وزن آن را حس کند .
- یک کف دست مه ! ...یا یه مشت بخار معلق در هوا ! ...خوب ! ...اینها مگه چقدر وزن داره ؟ که تو داری محاسبه اشون می کنی ...!
کهن دستش را که میان مه مشت کرده بود باز کرد ، و نگاهش را به سمت نازنین گرفت ، چشمان زن می درخشید ، لبخندش در این لحظه زیباترین تصویری بود که کهن سراغ داشت ، صدای بوق گوشخراش یک ماشین حواس هر دویشان را پرت کرد ...و ترس به وجودشان انداخت ...!
کهن کمی هول شد ، ماشین را به کنار جاده کشاند ، یک وانت نیسان که کلی هیزم بار زده بود از کنارشان به سرعت گذشت ...نازنین نفس عمیقی کشید :
- مگه داره سر میبره ؟ چه خبره ...؟ زهره ترگ شدم ...! مرتیکه دیوونه دهاتی ...!
- اینها محلی هستند ، این جاده کوهستانی و پر پیچ و و خم را مثل کف دستشان می شناسند ، مه و شب و باران و برف و یخبندان برایشان فرق ندارد و هیچ چیز نمی تواند مانع حرکتشان شود ...احتمالا از اهالی جواهر ده هستند ، که از رامسر دارند بر می گردند ...و میخواد هر چه زودتر برسه خونه ...می فهمی خانم جان ؟! ...میخواد برسه خونه ...!
- مگه تو خونه اون یارو چه خبر میتونه باشه ؟ یه دهاتی به کدام شوق و ذوق باید اینطوری وسط مه رانندگی کنه ؟ نه بابا ...کهن جان ! اینها مرض دارند ...دوست دارند غریبه ها را اذیت کنند ...! و گرنه در خانه خبری نیست !!!
کهن ، به بالای جاده و کوه نظر انداخت که در مه غلیظ گم شده بود و لبخندی زد ...چشمانش را بست ، می خواست آنچه که می گوید به تمامی ببیند و تصور کند و لذت ببرد:
- نه نازنین ..! با این حرفت موافق نیستم ...برای این مرد ! ..وسط این طبیعت سبز و وسیع و بکر ...یه چیز بیشتر از همه اهمیت داره ...و اون عشقه ...عشق یک مرد روستائی به زنش ...غیر قابل وصفه ..! هیچ مرد شهری نمی تونه حجم این عشق و دلدادگی رو بفهمه ...و این یک دلیل منطقی داره : مرد روستا ...وقتی از خانه اش بیرون میاد ...چشم اندازش چیه ؟ دشت بی انتها ...یا جنگل بی امتداد ...و یا دریای بیکران ...مردی که هر روز با این چشم انداز برخورد داره ...دلش بزرگ و وسیع میشه ...از طبیعت یاد میگیره که بی انتها باشه ...و بلند نظر ...و دلش هیچ دیواری نداشته باشه ...درست مثل حیاط خونه اش ...اما مرد شهر ...حداکثر چشم اندازش یک زمین فوتباله با چمن سبز مصنوعی که رنگش هم دیگر واقعی نیست ..مرد شهر همه دنیایش به اندازه آپارتمانی است که در آن زندگی میکند و یا کوچه و محله ای که در آن قد کشیده و از آن خاطره دارد ...
حالا فکر میکنی ...عشق این دو تا مرد یکی باشه ؟
نازنین ، سکوت کرد ، نمی خواست دوباره درگیر این حرفهای کهن شود که به نظرش زیادی رومانتیک است ، شانه بالا انداخت و به جلو اشاره کرد :
- خوب آقای مرد شهری ! که دلش دهاتیه ...نمی خواد ادامه بدی ؟ ...مثلا قرار بود دم غروب به ویلای جواهر ده برسیم ...اونجا حداقل با رامسر... ده درجه اختلاف دما داره ...باید هیزم برای شومینه خرد کنیم ...تازه شام و وسایل صبحانه فردا هم مونده ... این آقایان دهاتی کاسب هم که حتما مستحضر هستید ...اول شب کرکره رو می کشند پائین و میرن ور دل زن اشون که عاشق و شیدایش هستند و هنوز علیک سلام زن رو جواب ندادن ...زیر کرسی خر و پفشون تا هفت کوچه اون ور تر میره ...بنابراین بجنبید ...و گرنه شام و صبحانه تعطیل است و این شاعر بازیها هم دل گرسنه من و تو را سیر نمی کند ...
کهن ، ماشین را به راه انداخت و در جاده قرار گرفت و نرم نرم در میان مه ای که حالا رقیق تر شده و رفته رفته از بین می رفت ، سربالائی را بالا رفت ...تا جواهر ده راهی نمانده بود ...
بخار رفته رفته کم میشد ، در حقیقت بخار آب ، سرد میشد و مثل عرق روی کاشی دیوارها می نشست ، آب سرد را باز کرد و کمی هم آب گرم به آن اضافه نمود ، قصد داشت یک دوش خنک بگیرد ، زیر آب رفت ، خنکای آب مرتعشش کرد ، چند بار بی قرار این پا و آن پا کرد ، اما خیلی سریع به سرمای آب عادت نمود ، پوست تنش شاداب و سر حال شد ، مثل اینکه خواب از سرش پریده باشد ، کم کم شیر آب گرم را کاملا بست ، تا زیر آب سرد ، جلا یابد و بیدار شود از این خواب ...که زجرش می داد ...رها شود از این رویاهای مداوم که انگار گریزی از آنها نبود ...
حوله پیچ دور تنش از حمام بیرون زد ، سرحال بود ، اما غصه ها و اندوهش سر جایشان بودند و در این حالت بیشتر رنجش می دادند ، با تعقل و آگاهی در هم آمیخته و دردش را در خودآگاه و ضمیر بیداری چند برابر نشان می داد ، جلوی آینه رفت ، با دیدن صورت خیس خود و چشمان گود رفته اش ، کمی از خودش خجالت کشید ، مراقب خودش اصلا نبوده است ، جسمش در همین چند روز کاملا به تحلیل رفته بود ، انگار که حتی لاغر و نحیف شده باشد ...، کمی سردش بود ، سشوار را روشن کرد و روی موها و بدنش گرفت ، گرمای دلنشینی داشت ، طوری که خواب آلود و خمارش میکرد ، بعد از خشک شدن موها و بدنش لباس پوشید ، همان کت و شلوار کرم رنگ دوست داشتنی را به تن کرد ، و جلوی آینه به برانداز کردن خود مشغول شد :
- چقدر این کت و شلوار بهت میاد کهن ...! تومانی دو زار ...نه تومانی هشت زار با لباسهای دیگه ات فرق داره ...توی این کت و شلوار یه وقار مردانه داری که از اون لذت می برم ....وقتی توی این کت و شلوار هستی ...میتونم با خیال راحت برای همیشه دنیا ، بهت اعتماد و تکیه کنم ...!!!
مادر وارد اتاق شد ، با دیدن کهن در آن لباس یکه خورد ، اما از چشمانش لذت و تحسین هم هویدا بود :
- به به ...! چقدر خوشگل شدی ...گفته بودم بهت که این لباس خیلی بهت میاد ؟ ...اما من دوستش ندارم ...یه جورائی رنگ کرم ...در اندام تو افسردگی و غم رو بیشتر نشون میده ...شدی عین این مردهای پا به سن گذاشته که کلی قرض و بدهکاری دارند و برای انجام فرمایشات ریز و درشت زن و بچه ، کاسه چکنم چه نکنم به دست گرفتند ....اما باز هم خوشگل و رعنا و ماشاء الله بی همتائی ....بزار برم برات اسفند دود کنم..
مادر یک قدمی دور شد ، اما مکث کرد و برگشت و نگاه پرسشی اش را به کهن دوخت :
- کجا میخوای بری ...؟
کهن نگاهش را از صورت کنجکاو مادر دزدید ...یعنی که نمی خواهد جواب بدهد ، مادر نگران و کمی اندوهگین ، نخواست پسرش را بیش از این در فشار روحی قرار دهد ، به سمت آشپزخانه رفت ... ،
کهن ، یقه کتش را مرتب کرد و از داخل کمد کفش قهوه ای واکس خورده اش را بیرون آورد و از اتاق خواب بیرون رفت ، بوی اسفند در تمام خانه پیچید ، کهن در آستانه درب خروج ایستاد ، کفش ها را به پا کرد و سویچ را از روی جا کلیدی ظریف کار شمال برداشت ، مادر بی قرار و نگران از آشپزخانه به سمت کهن قدم تند کرد :
- کجا ؟! برات نون داغ کردم ...دو سه لقمه با یه چائی بخور بعد برو ...از صبح همینجوری یک کله گرسنه و بی آب و علفی !...ضعف می کنی بچه ...اینقدر یکدندنه نباش ...آخه تو قلبت یکی کارد بی معرفتی زده ...چرا همون کارد را خودت برداشتی زدی... تو شکم ننه مرده ات ؟! روزه اجباری مستحبی گرفتی... یا اعتصاب غذا کردی از لج قضا و قدر خدا ...؟!
کهن نگاه عصبی اش را را کشاند به ساعت ، عقربه ها ساعت 6 غروب را نشان میدادند ، مادر فهمید که جوانش عجله دارد برای رسیدن در جائی ، و باید برود ...کهن قرار نداشت ...چند وقتی بود که دیگر یک جا نمی توانست بند شود ...انگار که باید مدام جایش را عوض کند و هیر جا هم نمی توانست آرامش را برایش بیاورد ...مادر این همه را می فهمید و نمی خواست فرزند دلبندش بیش از این غصه اضافه او را هم بخورد ، و خدای ناکرده برای پسر عجول و دل شکسته اش غرولند کند و حرص اش را در آورد ...برای همین نمی خواست دست و پا گیر اعصاب کهن اش باشد ...از مقابل جوان گذشت ، و کهن از خانه بیرون شد . و مادر همانجا خیره به جای خالی اش ماند و دل مضطرب و هیجان زده و نگرانش به هزار راه نرفته رفت که شاید پسر دل مرده اش مسافرش باشد ، زیر لب ورد و ذکری را تند و تند خواند و چند بار به هوای خالی رفته کهن فوت کرد ...و در سکوت غم انگیزی فرو غلتید ...!
خیابانها چه ناآشنا و غریب شده اند ، و مردم را دیگر اصلا نمی شناسد ، هیچ کس را یادش نمی آید ...همسایه طبقه بالا که در پارکینگ به او برخورد سلام و کرد و کهن به زور و از سر اجبار سرش را به علامت جواب سلام تکان داد و با خودش اندیشید : این دیگر کیست ؟ چرا اینقدر به من صمیمی و دوستانه نگاه می کند ؟ از جان من چه می خواهند این نگاه های مزاحم و سمج ؟ کجا باید بروم ؟ چطور باید بروم ؟
آدمها که در پیاده روها و خیابانها در هم می لولند و می روند و می آیند ، مشخص است که همدیگر را به جا می آورند به هم دست تکان می دهند ، شانه به شانه هم راه می روند و همراهند ...از یک جای مشترک آمده و به جای هم سهم می روند ...چقدر میان اینها اشتراک و تشابه هست و چقدر بین من با آنها افتراق و اختلاف است ؟ آنها در محله و قبیله و شهر خودشان هستند . اما کهن غریبگی و نا آشنائی بی اندازه ای را احساس می کرد ، انگار که در تمام شهر فقط او غریبه است ...و این تفاوت فاحش با دیگران را در وجود خود سنگین و طاقت فرسا می دید ، با خودش فکر کرد : امشب که بگذرد ...از اینجا خواهم رفت ...می روم ...می روم ...اما به کجا ؟ اصلا برایش مهم نبود ...فقط رفتن و دور شدن از این منطقه ...از این خیابانها ...از این خانه ها ...از این مردم ...از این پارک ...از آن جاده درختی خاکی که در گوشه پارک افتاده و کسی در آن قدم نمی گذارد ...و او و نازنین بار اول کشفش کردند و تمام خلوت عاشقانه های خود را با آن تقسیم کردند ...آن جاده خاکی شاهد تمام نجواهای عاشقانه و زمزمه های تنهائی آنها بوده است ...آن جاده غبار گرفته تمام آنچه را که گذشت می داند و می بیند ..اما ساکت و خاموش نشسته و هیچ نمی گوید ....من از این سکوت لعنتی متنفرم ...باید زمین و آسمان همین الان دهان باز کنند و توضیح دهند ...و بگویند ...و تعریف نمایند ....نه ! ..می روم ...باید دور شد و رفت ،
چند قطره باران روی شیشه ماشین افتاد ، کهن سرش را از پنجره بیرون کرد و به آسمان صاف و آبی نگاه کرد که حتی یک ابر سفید هم در آن نبود ....باران دیگر در این وقت ناهمگون چه می خواهد ؟
شمارش قطرات باران روی شیشه از حسابش در رفت و شیشه خیس شد و دیدش را تار کرد :
- برف پاکن ات خرابه ؟!
انگار از خواب پریده باشد ، تکانی خورد :
- نه ...نه ...
- خوب چرا روشن نمی کنی ؟ داره باران می آد ..!
برف پاک کن را روش کرد ، درست مثل عقربه های ساعت که روی صفحه اشان به حرکت دورانی بیافتند ، روی شیشه ماشین راه افتادند : ...قرچ ...قرچ ...!!! این صدای مرتب و با هارمونی موسیقیائی ، باعث فرو رفتن ذهن پریشان کهن در باتلاق این اوهام سخت است ...
- چیه کهن ؟! تو فکری ....! چیزی شده ؟!
کهن لبخندی زد و سری تکان داد :
- نه ...نه ...اصلا ...طوری نیست ....چرا این حرف رو میزنی ؟!
نازنین پنجره سمت خودش را کاملا پائین کشید ، قطرات باران راه به درون یافتند و روی صورت و لباس زن شتک می زدند ، نازنین کیف می کرد ! ...چشمانش را بست و دهانش را باز کرد تا چند قطره باران را شکار کند و مزه مزه نماید ، و همانطور با دهان باز حرفش را پی گرفت :
- آخه ...یک دفعه یه جوری شدی ؟ رفتی تو حال خودت ...انگار اصلا اینجا نیستی ...!
- خوب گاهی آدم اینجوری میشه ...فکرهای بیخودی ...خیالات وهم ....چه میدونم ؟ افکار پریشان ...! راسش چند وقتیه که اوضاع نظم و نظام فکریم ریخته به هم ..یهو می رم تو هپروت ...
- دلهره داری کهن ؟!
- دلهره ؟! ...نه...نه...اما خوب... دلشوره چرا ؟ یه کم ...!
- طبیعیه ...!
- شاید ...!
سکوت افتاد میانشان ، نازنین سرش را از پنجره بیرون کرد و در برابر تازیانه های باران و باد قرار داد ، معلوم بود لذت می برد ...و کلی سر کیف و حال است . کهن کمی سرعتش را پائین آورد ...تا نازنین اذیت نشود ، اما صدای اعتراض زن بلند شد :
- چرا یواش کردی ؟! ..برو کهن...برو ...با همان سرعت ...حتی تندتر ...برو ...برو ...میخوام با پوست صورتم به مجادله باران و باد برم ...برو کهن ...برو ..نترس ...گاز بده ...گاز بده ...
کهن پایش را روی گاز گذاشت ، زیر چشمی مراقب نازنین بود ، جاده خلوت است ..و ماشینی در روبرو و یا پشت سرشان نیست ...چشمهای مزاحم مردم نبودند و زن و مرد می توانستند شیطنتهای کودکانه اشان را پی گیرند ...نازنین با صدای بلند آواز می خواند ، ته صدائی داشت ...اما خودش اینطور فکر نمی کرد ...تصورش این بود که میتوانست یک خواننده بین الملی باشد ...اما حیف که در کشور خوانندگی زن ممنوع است ...کهن صدای او را دوست داشت ...یعنی همه وجود او دوست داشت ...اما میدانست که در استعدادش اغراق می کند ...نازنین یک ترانه قدیمی را از سیما بینا میخواند ، که عاشقانه بود و اما همه اش گلایه های عاشقی است که از خیانت و بی وفائی و جفای معشوق نامردش ، دم میزند ، این ترانه را کهن دوست نداشت ...اصلا از ترانه های که از غم و اندوه و قال گذاشتن معشوق سخن می گفت ، بیزار بود ...سرعت ماشین زیاد شد ، نازنین غرقه بود در سیلاب قطراب باران که روی صورتش خط شلاق نرمی می زدند و بادی خنک کوهستانی که مور مورش میکرد ، ...سر پیچ ...یک ماشین سفید از مقابل پیدا شد که چند جوان مسافرش بودند ...پسرها با دیدن نازنین در آن وضع که روسری اش روی شانه افتاده بود و گیسوان بلند و مواجش در زیر باد می رقصید و صورتش زبر باران خیس شده و می درخشید و صدای جیغ مانندش که ترانه میخواند ، تصویری نامتعارف و غیر معمول ساخته بود ، که این صحنه ناخوداگاه گویای یک حس وحشی جنسی هم بود ، تاکید بر لیبیدوی فرویدی ...، احساسات لجام گسیخته جنسی که تمام ناخوداگاه آدمی را در محاصره دائمی خود دارند !!! ...جوانان شاهد ، هاج و واج مانده بودند و از با چشمان حیرت زده از مقابلشان گذشتند ، راننده جوان یک آن کنترل اتوموبیل را از دست داد ، ماشین روی آسفالت خیس لیز ، به این ور و آن ور لغزید ...نازنین خجالت زده و هراسان ، سرش را به داخل ماشین کشید ...کهن سرعتش را زیاد کرد ، حس کرد ماشین مزبور همین الان است که سر و ته شود ، و باید هر چه زودتر از مشاهده این صحنه ترسناک که میتوانست آنها را مسبب عواقب تلخ بعدی اش بداند ، بگریزد ...هر چه باداباد ...آنها نبینند چه اتفاقی افتاده که بعدش مجبور به توقف و یا پذیرفتن مسولیت این سانحه شوند ، بقیه اش چندان مهم نیست !!!...هر دویشان شوکه شده بودند ...، کهن از اینه دید که ماشین جوانها به هر زحمتی بود ترمز کرد و وسط جاده ایستاد ...معلوم بود آنها هم حسابی خشکشان زده است ...یک پیچ دیگر را هم طی کردند ...نگاه نازنین و کهن در هم گره خورد و صدای قهقه اشان تمام جاده خلوت را انباشت...
- داداش اون برف پاک کن بدبخت رو بی خیال شو ...صدای جیغش تا اون ور چهار راه میره ...باران مارون که نمی یاد ...پس خاموشش کن جون مادرت ...صداش چندشم می آره ...نگاه جون داداش ! موهای دستم راست شده ...آزار که نداری ؟ ...داری ...!!!؟
کهن از خیال بیرون پرید ، برف پاکن را خاموش کرد ، پشت چراغ قرمز بود ، نگاهی شرمنده به راننده بغلی که تذکر داده بود انداخت ، مردی جا افتاده با کلاه شاپو و سیبل چخماقی بود ، مرد خندید :
- حق داری ..داداش ...همه این روزها زده به سرشون ...تو تنها نیستی ...تهرون شده یه دارالمجانین بی سر وته ...قبلا یه امین آباد بود ته یافت آباد ...حالا همه خونه ها شده شعبه ای امین آباد ...تو اینجوری ، من یه جور دیگه ، اون یکی هم طور خودش ! بی خیال ...بی خیال !
چراغ سبز شد و کهن راه افتاد ، غروب کم کم جایش را به شامگاه می داد ، در شمالی ترین نقطه شهر بود ، دربند ...! پیچید در خیابان خلوتی که علامت بن بست داشت ...اول خیابان ترمز کرد ، نای رفتن نداشت ، میخواست همینطوری دقیقه ها و ثانیه ها را حرام و حرس کند ... به انتهای خیابان بن بست چشم دوخت ...درب بزرگ یک باغ که باز بود و چراغهای روشن ......................
- اونجا رو می بینی کهن ؟! اون دروازه روشن ...ببین که چقدر قشنگه ؟ همه بدون اینکه اختیار دست خودشون باشه به سمتش کشیده میشن و میرن داخل ! ..چون توی شب ...هیچ چیز به اندازه یک باغ روشن و پر از ریسه های رنگ و وارنگ زیبا نیست ...من دلم میخواد آینده من و تو همین قدر زیبا و دلنواز باشه که با سر به سمتش بریم ...و از اینکه اون رو در آغوش می کشیم ..خوشحال باشیم ...دلم نمی خواد آینده ام مثل یک کویر در دل یک شب تاریک بی مهتاب باشه ...که هیچکس در اونجا جرات نداره قدم از قدم برداره ...
کهن نگاهی به باغ روشن نمود ...که رستورانی شیک و مدرن به نظر می رسید و لبخندی زد :
- تعبیر زیبائی از آینده بود ...! منم موافقم عزیزم ...
- فکر کردی تو فقط بلدی شاعرانه حرف بزنی ...منم یه چیزهائی حالیمه ...
- خوب از همنشینی با بزرگان سهمی هم عاید شما شد ...! قدر این تحفه را بدانید ...!
و هر دویشان لبخد زنان به سمت باغ رفتند ، داخل باغ زیر درختان سیب و گیلاس و گردو و داربستهای انگور ، میزها را قرار داده بودند ...یک فضای آرام و بی نظیر که نشان از ذوق و قریحه صاحبش داشت ...میز زیر درخت گردو را انتخاب کردند و نشستند ...روبروی هم ...و نگاهشان در هم گره خورد ...:
- وقتی اینطور منو نگاه می کنی ...می ترسم ...کهن ...!
- از چی میترسی ...مهربانم ؟
- از طرز نگاهت ...یه جوری منو نیگا می کنی ...که انگار هیچ چیز نمی تونه مانع دید تو بشه ...و تو می تونی همه وجودم رو بخونی و ببینی و تمام رازهای من در برابر چشمهای تو قرار میگیره ...!
- یعنی تو رازی هم داری که من نباید از اون مطلع بشم ؟
- خوب معلومه که دارم ...همه زنها یه راز مخفی و یک سر مگو ...در مقابل مردانشان دارند ...ضمنا محض اطلاع عارضم که گاهی ...چند تاست و یک دونه هم نیست ...! مخصوصا بنده که اصولا از راز داشتن و حافظ اسرار بودن کلی سر کیف میشم ....همه شخصیت زن در مقابل مرد همین رازهای زنانه است که از چشمان حریص آقایان پنهان و در گنجینه دلمان چند قفله می کنیم ...آی حال میده !...
کهن در فکر فرو رفت :
- اما من هیچ رازی که بخوام از تو مخفی کنم ندارم ...یعنی نمی تونم از تو پنهان کنم ...احساس گناه می کنم و خودم زود می آم اعتراف می کنم ...؟!
نازنین خندید ، از آن خنده های مزورانه که دل کهن را می لرزاند :
- راستش کهن ...دلیلش اینه که تو عاشق منی ...ولی من عاشق تو نیستم ...ولی به شدت دوستت دارم ...!
- کدومش بهتره ؟ عشق یا دوست داشتن ؟
- دکتر شریعتی که میگه : دوست داشتن ! ...فکر کنم حق با اونه ...چون عشق یه جور بی عقلی و خل و بازی با خودش می آره ....اما دوست داشتن تعقل و حواس جمعی و آگاهی داره ...من اصلا نمی خوام مشنگ و منگول به نظر بیام ...، از بچگی از منگولیسم می ترسیدم ...
- مگه من ....
- ( نگذاشت کهن حرفش را ادامه بدهد ) نه...نه....( مکثی کوتاه نمود ) اما راستش چرا ...! یه وقتهائی یه جورائی میشی که من فکر میکنم کلا عقل از سرت پریده و دیگه هیچی توی سرت نیست ...خوش جلوی چشمهات رو می گیره و اینجوری :
نازنین با ادا و شوخی انگشتانش را زیر چشمانش گذاشت و به سمت پائین کشید و کهن لبخند تلخی زد :
- خارج از شوخی ...کاش من میتونستم فقط دوست داشتم ...و هیچ وقت عاشقت نبودم ...
نازنین خنده ای شیطانی خودش تحویل داد ، نگاهش از زیرکی و کیاست برق می زد ، معلوم بود که پشت این بازی شوخی و مزاح کلامی ، منظوری جدی برای گفتن دارد :
- من تو رو اینجوری دوست دارم ...یادت باشه ...تو اول عاشق من شدی و من بعدش تو رو دوست داشتم ...یعنی اگه تو عاشقم نبودی محال بود دوستت داشته باشم ...اینجوری خیالم راحت تره...از بس که این مردهای ایرونی بدجنس و سر به هوا هستند ...که نمیشه به هیچکدومشون اعتماد کرد ...همه شون آخر سر آب زیر کاه و پدر سوخته از کار در میان ...و باید از این خونه و از اون رختخواب جمعشون کنی ...مرد ایرونی فقط عاشقش به در می خوره ...چون دیگه خیانت نمی کنه ...اما در غیر این صورت ...همه مردهای ایرونی یه روز و یه وقتی و یه جائی زنشون رو قال می گذارند و می روند پی عشق و حال و صفای خودشان ... و زن بدبخت هم شب و روز توی آشپزخانه سرش گرمه... یا درگیر وق وق بچه و مریضی و تب ، توله سگهای اون مرتیکه است ، خوب این بخت برگشته ، از کجا باید بفهمه که زیر سر آقا بلند شده و زیر شلوارش دو تا شده ؟ مگه سوتی و چه میدونم اشتباهی ازش سر بزنه و لو بره ...و مردی که باهوش و زیرک باشه ...خوب میدونه شتر هوس و عشق و حالش رو چه جوری برونه که صداش در نیاد ...زن ایرونی هم که ارثی ساده و مشنگه ، فقط یادش دادند که زیر سایه آقا بالا سر خودش سمعا و طاعتا ، باشه و شکر نعمت کنه ، و مرد خانه و مال و جانش را تر و خشک کند ، به این زن یاد نداده اند که چطور از چشمهای حریص و هیز اون پدر سگ بفهمه که آقا زده به جاده و خاکی و سهم عشق و علاقه خانم بی نوا را برده توی عشرتکده و به یه زن هرزه دو دستی تقدیم کرده ...از بس بی شرف اند این مردها که خیلی سخت میشه مچ شون رو گرفت ، تازه بگیری ...توی روز روشن می زنه زیرش و به گردن نمی گیره ...مرد ایرونی ذاتا از همون اول تاریخ وجود منحوس اش ، یاد گرفته که گردن فوله !!! و اصلا هیچ خیانتی رو قبول نمی کنه و هزار و یک دلیل مسخره و مضحک رو میکنه ، زنه دل شکسته هم می بینه چاره ای نداره ... کمربند آقا شل شده و لو رفته ...!، از ترس آب ریزی و خفت و حقارت وزخم زبان ، هم نوعان خرفت خودش ، که به جای همدردی و تشریک مساعی در این اوقات ، بدتر با پرت و پلا گوئی و نیش زبان ، پدر صاحب بچه رو در میارن ، عجالتا و جبرا ، خر میشه و زیر بار دوباره میره و باز حاج آقا سوار کول زن کمر شکسته است و خر مراد رو میرونه ....و اصلا فرضا هم ، یه خانم زبر و زرنگی پیدا بشه و دست آخر هم سر بزنگاه و لحظه وقوع جرم ، در اتاق خواب آن زن هرزه و اکیبری ، چهار تا شاهد عاقل و بالغ هم در آستین داشته باشد ، و این دو زنا کار را حین عمل قبیح تور بزنند و مجرمان را کت بسته تحویل دستگاه عریض و تحویل قضائی بدهند ...داداگاه مدنی خاص چی میگه ؟ اولش می پرسه نخ رد کردی میانشون یا نه ؟! ...( وای حالم داره از این حرفها بهم می خوره ) حال باز فرضا که نخ و ریسمان که حلقه آخر شهادت است هم کارش را درست انجام داده باشد...آقا مجرم اند و باید مجازات شوند ...قاضی محترم خیلی بخوان توپ و تشر به آقا بزنن تعهد کتبی می گیرند که باید از این پس عدالت رو رعایت کند ، بعد هم تمومه ...عدالت در این محکمه چیه ؟ ، پرداخت نفقه به مساوات !!! چون بقیه مظاهر عدالت رو که در دین ذکر کردند قابل پیگیری قانونی نیست ، و می ماند تا روز محشر ...حالا کو تا قیامت ؟ آقا هم که دیگه ترسش ریخته و آب از سرش گذشته ، دیگه حرفه ای میشه ...میزنه به سیم آخر ...این مردهائی که تو خیابان توی روز روشن به هر زن تنها چراغ میزنن ...کی هستند ؟ خوب همین پدر سوخته های وطنی و برادران تو هستند دیگه ...خاله من یعد از سه سال که از مرگ شوهرش گذشت ...فهمید که اون یه زن دیگه هم داشته و از اون زن چهار تا دختر براش مونده ...باورت میشه ؟ ببین این شوهر خاله من چه ناجنس نامردی بوده که برای بعد از مرگش هم نقشه و برنامه داشته ...که سه سال بعد از زیر خاک رفتن آقا ، همه چی روشن شد ...من اصلا دلم نمی خواد رو دست بخورم ...همه اینها رو میدونم و از این زندگی متنفرم ...برای همین تو رو همینجوری که عاشق باشی میخوام چون تضمین می کنه که هوائی نشی ...
کهن سری به علامت تائید تکان داد و لبخندی زد :
- واسه همین چیزهاست که عاشقت شدم ...حواست جمع و باهوش و زیرکی ...توی اولین روز دانشکده ...تمام حواسم رفت به تو ...میون اون همه دختر ...نگاه و رفتار تو یه چیز دیگه بود ...خدا وکیلی هم از همه دخترها باهوش تر و زیرک تر بودی ...همینطور الکی برای پز در کردن قیافه فمنیستی به خودت نمی گیری ...این دردها رو با تمام وجودت درک کردی ...این حرفها و نتیجه گیریها در هیچ کتابی نیامده ...معلومه حواست رو جمع کردی و همه رویدادهای اطرافت رو با دقت دیدی و روش فکر کردی و نتیجه اصلی رو گرفتی ...تو فوق العاده ای ...نازنین ...!
- چرا ؟ً چون تو رو انتخاب کردم ؟!
- چرا که نه ؟! مرد مظلوم و وفاداری مثل من از کجا می خواستی گیر بیاری ...؟!
نازنین نگاهش را به گوشه باغ کشاند ، معلوم بود که فکرش به جائی دیگر رفته است :
- با همه این حرفها ... برای من فقط اینها کافی نیست ؟! من از زندگی چیزهای مهمتری طلبکارم !
کهن ابروانش در هم گره خورد و اخم کرد :
- یعنی چی ؟ دیگه چی میمونه ؟!
نازنین انگار با خودش حرف میزد :
- تو همه چیزت خوبه ...اما حیف که از طبقه خود منی ...کارمند زاده !!! ...و آخرشم می شی یکی مثل بابای من یا بابای خدا بیامرزت ...همه زندگیشون کار کردند تا شکم زن و بچه رو سیر کنند ...نه مسافرت خارج از کشوری ...نه بریز و بپاشی ...هر وقت خواستند خرج کنند باید به صد تا مسئله فکر کرده و برنامه ریزی می کردند تا مثلا یه چیز خوب و مهم بخرند که بر اثر این خرید ، خدای ناکرده یه جا دیگه خلا و حفره و چاله و چوله ای ایجاد نشه ...من دلم میخواد طور دیگه ای زندگی کنم ...پولدارها رو دیدی ؟ ...هیچ وقت در هنگام خرج کردن به صورت آدمها دقت کردی ؟ امثال من و تو وقتی در کیف پولمون رو باز می کنیم تا پرداخت کنیم ...انگار شیره تنمون را داریم می دیم... توی نگاهمون معلومه که از همین الان برای جایگزینی این اسکناس رفته ، نگران هستیم ...یه جور گلایه و اضطراب همیشگی ...اما کسانی رو دیدم که یه جور پول رو از کیفشون در میارن ...که اصلا به داخل کیف پول نگاه نمی کنند ... یه دسته اسکناس نو بیرون میکشند و تند و تند می شمرند ...طوری که همیشه یکی و دو تا اضافه توش هست و بعد پرداخت می کنند ، ...انگار پول رو دور می ریزند ..اصلا واسشون مهم نیست ...چون اون کیف هیچ وقت خالی نمی شه ...دلم می خواد اون طوری خرج کنم ...دوست دارم اونجوری اسکناسها رو از کیفم بریزم بیرون ...و خرید کنم ...همینجوری بخرم ...نه برای آنکه نیاز دارم ... بخرم و بریزم دور ...برای تفریح ..برای خوشمزگی ...آی اگه بدونی کهن اینجوری زندگی چه حالی میده ...باور کن پول داشته باشی ...درد خیانت رو تحمل می کنی ...( حرفش را برید ، لبخند معنی داری زد ) البته این اخری رو شوخی کردم ..اصلا همه رو شوخی کردم ...همین جوری گفتم وقت بگذرم ...پول چیه ...عشق رو بچسب !
کهن ، در لحن و نگاه نازنین ، حسرت و آرزوی گمشده ای را دید که نگرانش کرد ، از آن شب دلشوره دست از سرش بر نداشت ...
صدای بوق ممتد ماشین ...کهن را به حال آورد ، از آینه نگاه کرد ...چند ماشین پشت سرش ایستاده بودند ...او راه خیابان را بند آورده بود ...صد ای یک مرد در خیابان پیچید :
- وسط خیابان خوابت رفته عمو ...؟ اقلا بزن کنار برو تو چرت مرغوب ؟
کهن با دستپاچگی ، ماشین را به کنار خیابان کشاند ، اتومبیل پشت سری کنارش ایستاد ، جوانی با موهای چرب شده و آدامسی قد یک لقمه غذا در دهان و صدای ظبط که به سقف ماشین فشار می آورد ...نگاهی حقیرانه به کهن انداخت :
- چته ؟! هنوز مهمونی نرفته... مستی ؟! یه ساعته دارم بوق میزنم ...اصلا حواست نیست ...نکنه قرص و مورص انداختی بالا ...اگه داری رو کن ناقلا ؟ خیلی طالبم جون تو ...
صدای بوق اعتراض ماشین پشت سری ، جوان را کلافه کرد :
- چیه ؟!! دو ساعت این یارو خیابون رو بند آورده بود یه دقیقه هم ما ...! چی میشه مگه ...؟ ( چشمکی به کهن زد ) داشته ما رو داداش ...!
جوان گاز را به ناف ماشین بست و بوی لاستیک سوخته روی آسفالت و دود چشمان و مشام کهن را آزار داد ...ماشین بعدی هم کنار ماشین کهن ترمزی کرد ...دختری جوان پشت فرمان بود و چند دختر دیگر هم در صندلی عقب نشسته بودند ...آرایش تند و غلیظی داشتند ...بوی ادکلن بسیار زیاد که انگار چند شیشه اش را روی سر و کله اشان ریخته و با آن دوش گرفته بودند ، سر کهن را گیج انداخت ، دختر نگاهی با دقت به کهن کرد و لبخندی زد و خطاب به بقیه جیغ کشید :
- ببینید کی اینجاست ؟ شاه شاهان ..! آق کهن ....عاشق پیشه ...! یه دانشگاه تهران و یه مجنون کهن و... دیگر هیچ ...!
همه دخترها از پشت شیشه چشم دوختند به کهن و همه با آشنائی دست برایش تکان دادند ، دختر راننده ادامه داد :
- چطوری ...کهن جان ؟! چرا اینجا بیتوته کردی ؟ ...بیا بریم ...بازار اون ور میدونه ...
کهن با زور لبخندی تلخ زد و سر تکان داد ، دختر لبخند مرموزی روی صورتش نشست و آرام طوری که مسافرانش نشنوند نجوا کرد :
- اگه مشکلی هست بگو ؟ ....من همه جوره در خدمتم ...به خودم بگو ..برات حل حلش میکنم ...
منتظر پاسخ کهن نماند و رفت ...کهن ماندن در آنجا را دیگر جایز ندانست ...و به راه افتاد ...ته خیابان ماشین را پارک کرد ، و پیاده شد ...و به سمت باغ به راه افتاد ...از دروازه روشن گذشت و وارد باغ شد ، چند نفر از جوانان با دیدن کهن ، انگار که مدتهاست منتظر او بودند ، به سمتش با هول و هراس دویدند ، پسر جوانی که موهای بلندش را از پشت بسته بود ، نگاهی به اطراف انداخت و دست کهن را گرفت تا به گوشه ای کشاند ، اما کهن محکم ایستاد ، جوان مجبور شد مقابل او بایستاد :
- ببین داری لج بازی می کنی کهن ...! ( صدایش را تا آنجا که می شد پائین آورد ) بی خیال کهن ....باشه ؟ ...بی خیال ...!