شهید ! : قسمت سوم - یک تراژدی( کابوسی دست رویائی را گرفت و رفت ...! ) پست 1
هر کار کردم تا این نوشته در یک پست قرار گیرد ، نشد که نشد ، شاید من بلد نبودم ، آخرش به پیشنهاد یکی از اهالی سرزمین ، قرار شد این نوشته به ترتیب و در ادامه هم ، در ده پست قرار گیرد ،در قسمت اول و نهائی ، یعنی در دو پست نظرات فعال است . ولی در پستهای دیگر غیر فعال ، در آخر این صفحه منتظر حرفهای شما می نشینم . بعید میدانم دیگر بتوانم نوشته ای با این حجم برای وبلاگ تهیه کنم ...به قول معروف و از سر تعارف : برگ سبزی است تحفه امپراطوران !!!
***
مقدمه بر پیش در آمد و پیشگفتار :
درست بعد از آن روزی که متن قبلی " شهید 2 " را برای خواندن منتشر کردم ، نوشتن این نوشته هم آغاز شد ، تا هیمن چند دقیقه پیش !!!...بار اولی که نوشتم 90 صفحه بود ، دفعه بعد که خواستم ایرادات تایپی را بگیرم ، در لابلای اش هی نوشتم و نوشتم تا رسید به 160 صفحه ...ازدیشب قصد داشتم که ویرایش را شروع کنم ، اما ترسیدم کار به جاهای باریک بکشد و بلاگفا نتواند شماره صفحاتش را بخواند ...برای همین با یک با رو خوانی متنی اینچنین گسترده را منتشر می کنم . حتما اشکال تایپی و نوشنتاری هست ، خواهش میکنم پس از خواندن و در وقت اظهار نظر نوع غلط و ایراد و محل قرار گرفتنش را یاآوری کنید ، تا اصلاح شود .
از همه شما که واقعا ساعاتی برای خواندن این نوشته وقت می گذارید ... سپاسگزارم ...دست و چشم وروش اما همیشه بصیرت بین و شکوفا است ...به همین اندازه من پاداشم این زحمات طاقت فرسای سه هفته گذشته را گرفته ام ...روزهائی که نمی توانستم از گرفتاری شغلی ام کم کنم و مجبور شدم از بدیهی ترین فرصتهایم بهره بگیرم ، بعد از سالها دوباره خوابم منظم شد : هر شب سه ساعت ...و بقیه اش نوشتن و نوشتن ...!
من فکر میکنم 160 صفحه از شهید گفتن ، ارزش خواندن دارد ، برای همه ! شما بهتر می دانید که امپراطور ، هرگز توقع نامناسبی نداشت ..عشق من نوشتن و خواندن توست ...پس هر که باشید برای من و شهدای راستین جهان ..دعا کنید تا به اقبالمان هر چه زودتر برسیم ...منتظر نقدها و پیشنهادات شما می نشینم ..چو من واقعا دلم میخواهد در این باره با هم حرف بزنیم و گفتمان داشته باشیم
امپراطور ژولیس سزار
سرزمین آبهای همیشه آبی
فرمان میدهم : یک لحظه تامل کنید !
همراه همیشگی ام ...! و یا آشنائی که از سر دلتنگی به سرزیمن آبهای همیشه آبی می آئی ! و یا تو ای میهمان ناخوانده ! که از سر حادثه گذرت به اینجا افتاده است ، امپراطور ژولیس سزار برای نوشتن این خطابه ساعات غیر قابل محسابه ای را صرف نموده است که در تمام طول عمرش مستتر و پراکنده اند و برای به رشته تحریر کشیدنش بیش از پانزده روز طاقت فرسا را تاب آورده ( آن هم نویسنده ای که هر وقت قلم به دست می گیرد تا نقطه پایانش را نقش نزند ، هیچ کاغذ سفیدی در جهان امان نخواهد داشت ! ) نه فقط به خاطر این ، بلکه به احترام معنائی که در لابلای سطور این خطابه حضور دارند و زندگی می کنند ، این فتوا را با قاطعیت اعلام می کنم :
" خواندن این خطابه ( احتیاط می کنم و نمی گویم واجب است ) حداقلش اینکه مستحب ویا احتیاط نزدیک به واجب است و عبوری سهل انگارانه و یا حتی یک خط در میان خواندنش ، ( تردید کردم و واژه حرام را ننوشتم و زیرش یک خط قرمز پر رنگ نکشیدم ) دست کم کراهت مشکوک به معصیت دارد .
دیگر خود دانید ! تذکر و هشدار برای امپراطور واجب کفائی بود که اطاعت شد ، بعد از این مسولیت شراقتی و شرعی و عرفی اش بر شانه های تو سنگینی می کند !
" آنچه باید برای خواندن این نوشته بدانیم "
و این آخرین نوشته ای در باره شهید است که قولش را داده بودم و به سبک وسیاق تراژدی کلاسیک تنظیم شده است طبعا خواندن این گونه ادبی نیاز به توضیحات و اطلاعات اولیه در باره ساختار درام آن را دارد که برای آنانی که بی اطلاع اند به اختصار نقاط کلیدی را معروض میدارم ، خود واژه تراژدی د رفرهنگ یونان باستان به معنای آواز بز که حیوان اهلی و نزد مردم یونان از احترام خاصی برخوردار است ، تعبیر شده است ، تفسیر فارسی این گونه ادبی کلاسیک یک غلط معنائی فاحش است ، و آن اینکه اصولا فضاهای تلخ و غم انگیز و دردناک را تراژیک می گو یند که جفا به اصالت این کلمه است ، چه اینکه تراژدی شکل روائی خاص سلسه حوادث و ماجراهائی است که اصولا در دربار پادشاهان و بر اساس مناسبات و آداب آنها تنظیم شده است و از یک نظام مشخص حادثه چینی تبعیت می کند که ارکان ان را اینگونه میتوان شرح داد : مردی ( به ندرت قهرمان اصلی تراژدی جامه زنان به تن میکند ، چه اینکه در آن دوره بازیگران زن رسمیت نداشتند و تمام نقشها را مردان ایفا می نمودند ) با روحیات خاص که برتری نژادی و هوشی و جسمی که بر عموم مردم دارد در یک مسیر تکامل قرار گرفته و رو به اوج می رود. تصاحب تخت پادشاهی و فرمانروائی مطلق ، و در اوج به خاطر یک اشتباه که ریشه در نسبی بودن آدمی دارد ( آن را لغزش تراژیک می نامند ) سقوط میکند و به نهایت ذلت که یا مرگ دردناک و یا چیزی به مراتب هولناک تر از مرگ است دچار میشوند . و دلیل اینکه افراد معمولی جامعه در آن نقشی ندارند به نگاه نویسندگان و فرهنگ تماشاگران آن دوره باز می گردد که اعتقاد داشتند زندگی مردم فرو دست و حتی طبقه متوسط و کسانی که دارای جامعه عددی هستند ، ارزشی چندانی برای روایت یک داستان باشکوه و پر از اتفاقات عجیب و محیر العقول ندارد ، تراژدی زبان گویای امپراطوران در تمام تاریخ بوده است ، تقسیم بندی اجزای ساختار دراماتیک یک تراژدی چنان که ارسطو نقل می کند در حقیقت بر گرفته از پیش در آمد که به ظهور امپراطور می پردازد ، ورود به مدخل اصلی داستان که در واقع به اوج رسیدن و نهایت قدرت فرمانروائی امپراطور را در بر می گیرد و پایان تراژیک داستان که به سقوط و مرگ امپراطورر می انجامد ، د رحقیقت در باور مردم یونان باستان این سرنوشت محتوم تمام امپراطوران است و همکین تفکر است که بعدها ار عرصه نمایشی به حقیقت زندگی نفوذ کرده و قدرت امپراطوری خصوصا بعد از سزار به سنا تنفیذ میشود که اولین پارلمان پیشنهادی بشر برای رسیدن به دومکراسی است ، ( بد نیست که این را هم بدانید که واژه دومکراسی به معنای وجود آزادیهای مدنی و مشارکت آحاد مردم در تصمیمهای سرنوشت ساز کشور ، لغت پیشنهادی یونانیان به فرهنگ بشری بوده است و کسانی چون ویل دورانت معتقد هستند که دومکراسی به مفهوم آرمانی و ایده آلش در همان ابتدای مطرح شدنش یعنی 5000 سال قبل از میلاد در یونان شکل گرفت و در طی پنج قرن طلائی پایه های تمام علوم نظری و فلسفه و ریاضیات و هنر در همین دوره ریخته شد و بعد از یورش رم و ویران کردن تمدن یونان ، هرگز نمونه اش در ادوار تاریخ دیده نشد ) تراژدی آِنه تمام قدی برای امپراطوران است ، و یک سیکل تکرای و را مد نظر قرار دارد ، امپراطور به لحاظ برتری قوای جسمانی و روحی و درایت و تدبیر بی مثالش به زودی حکمرانی مردم را به دست گرفته و با سرعت گسترش می یابد و چنان قدرت و نیروئی را فراهم می کند که تمام مرزهای کشور را امنیت و مردم داخل نیز در رفاه نسبی زندگی می کنند ، اما پس از گذر از بحرانهاب اولیه که تثبیت امپراطوری است ، دوران ثبات خود تبدیل به آفت آن میشود ، امپراطور کم کم تن پرور و حضور مدامش در قصر و مجیز گوئی دیگران تکبر و اغراق کاذبی جای شجاعت و دلاوری اش را می گیرد ، و بازهای قدرت در قصر و هدایت تصمیمهای اصولی کشور در حرمسرا ، توطئه های اطرافیان دغل باز حاکم ، کم کم قدرت اصلی را ضعیف و به جایش توهم قدرت را به امپراطور می دهد . چنان او را در جشنها و باده نوشی افراطی که منجر به یاوه گوئی که مقدمه هرزه نگاری که بدنبال خود ابتذال اندیشی را دارد نتیجه ای جزو افعال پلید نخواهد داشت که این همه شرایطی را می سازد که امپراطور تمام آن نیروهای برتری خود را از دست می دهد . او هرگز نمی تواند بوی خیانت را بفهمد ، و پایان غم انگیز او بهم ریختگی نظم خود ساخته و شکستن قانون خود نوشته و در نهایت از بین رفتن انگیزه های ناسیونالیستی سربازان و مردم است که ریشه در پهلوان پروری اولیه امپراطور دارد و در نهایت همان مردم تحت تاثیر افسانه های امپراطوری ، قهرمانشان را تو خالی می یابند که نبدیل به مردی هرزه و بی ادب و خودخواه شده است که تمام منافع جمعی مردمش را فدای خوشگزارنی خود و اطرافیان چاپلوسش می کند . این موقعیت به تهاجم غریبه ها و دشمنان قسم خورده ختم می شود و کار تمام است . تا روز دیگر که امپراطوری در این دایره گرفتار آیِد ..
تراژدی سه بخش مهم دارد ، که در اول و آخر و در میانه هر بخش گروهی به نام همسرایان که هیچ ارتباطی موضوعی و حتی بازیگری با قهرمانان اصلی و فرعی ندارد ، حضوری اجتناب ناپذیر دارند . ارسطو معتقد بود در این چهار باری که همسرایان می آیند ، حرفی و سخنی خواهند گفت که در مربوط به خط داستان نیست ، اما به درک معنای کل اثر کمک می کند در واقع فهم تراژدی یک فعالیت دو طرفه میان صاحب اثر و تماشاگران است ، نویسنده هرگز اندیشه و پیامش را شعار نخواهد داد و تماشاگر با دیدن صحنه های تراژدی و دقت در فعالیت و گفته های همسرایان ، تمام اندوخته های ذهنی خود ار جمع کرده و به بررسی می نشیند و این فعل و افعال فکری که وظفیه تماشگر است در نهایت به کشف حقیقت تراژدی منجر میشود ، به راستی تصور اهمیت تراژدی در فرهنگ یونان و نقش آن در تمدن سازی و ایجاد فرهنگ برای ما که هنر بیشتر برایمان جنبه تفریحی و زیبا شناختی دارد ، سخت است و باورش مشکل !...
تمام آنچه گفتم برای رسیدن به اهمیت این گونه ادبی است و اینکه به همین خاطر این نوشته که برایم حکم یک ایدئولوژیک محکم که ریشه در تمام زندگی معنائی ام دارد ، در این قالب ریخته ام .
برای درک اهمیت تراژدی اول باید با نویسندگان و خالقانش آشنا باشیم ، اولا در آن زمان نویسنده و کارگردان و طراح و بازیگر اصلی و تمام مسولیت هنری اثر به عهده یک نفر است ، که فعلا او را همان نویسنده خطاب می کنیم ، به لحاظ جایگاه تراژدی در زندگی مردم ، برای اینکه یک هنرمند بتواند این نام را برای خود انتخاب کند ، مستلزم طی طریق و راهی بود که آنقدر دشوار و سخت و اصولا محال بود که تنها افرادی در سطح قهرمانان ملی به شرط دارا بودن ذوق عالی هنری ، صاحب این عنوان افتخار آمیز می شدند ، سوفوکل یکی از نویسندگان تراژدی است ، نگاه کنید به سابقه و تجربیات و وتوانائی و افتخارات او که پس از طی این همه مراحل ، مردم او را به رسمیت شناخته ، و سوفوکل اولین اثرش را که یک تریلوژی است خلق و اجرا می کند ( تریلوژی مجموعه سه تراژدی با داستانهای متفاوت و اما شخصیتهای مشترک است) این اثر امروز به عنوان مهمترین پدیده ای نوشتاری است که توسط انسان خلق شده است ! شناخته میشود ...!
سوفوکل مردی باهوش و نابغه ای بی همتا است . در شمشیر زنی سه سال مقام اول را در سراسر یونان کسب کرد ، پس از آن در جنگ تروا مدال شجاعت و میهمن پرستی دریافت نمود ، سپس در پنج جشنواره ملی یونان که بزرگترین گردهمائی هنرمندان ومردم در روزهای معینی از سال بوده و نمونه اش در تمام تاریخ دیگر تکرار نشد ... در شعر و شاعری نوشتن نثر منظوم مقام نخست را داشت ، او در همین سالها قهرمان بی رقیب اسب سواری و کوهنوردی شد ، خطیب برجسته و خواننده ای مشهور و به نام که لحن صدا و قدرتش تا قرنها نمونه نداشت و مردی ذی نفوذ در سنا به حساب می آمد ...دهها بار مردم از او خواستند تا به عنوان نماینده سنا برگزیده شود و او هرگز حاضر نشد جایگاه رفیع اجتماعی اش را در این در تمام طول تاریخ تمدن یونان که دوران طلائی نامیده شده است ، جمعا 500 سال طول کشیده است ، در این پنج قرن به روایت تاریخ کمتر از تعدا دانگشتان دست نویسنده تراژدی یونان داشته است که از این چند نفر آثار سه تن به رسمیت شناخته شد و در تار یخ محفوظ است . که به ترتیب تقدم زمانی و نوع تاثیرشان بر روند رشد تراژدی اینگونه اند :..اشیل - کلاسیک سنتی نویس است که پای بند قوانین خدایان بوده و هیچ بدعت و خرافه گوئی را بر نمی تابد... سوفوکل - بدعتی نو نهاد و به شکل غیر مستقیم از خدایان و تقدیری که آنها بنا نهاده که موجب جبر بشری است انتقاد کرد ، نگاه کنید به داستان ادیپ – مردی که به خاطر تقدیری که زئوس برایش مقرر کرده است به جنگ خدایان رفته و در نهایت در دام توطئه آنان هلاک میشود ، ولی هرگز به جایگاه خدایان اعتراض و بی ادبی روا ند اشت ..اما اوریپید که متعلق به دوران مدرن یونان است یسکره طبل رسوائی خدایان را به صدا در آورده و برای نبرد با زئوس که خدا خدایان است شمشیر را از رو می بندد و او را سر منشا فساد و انحطاط و استبداد یونان قلمداد می کند ...با این اوصاف میتوان قاطعانه گفت که تراژدی برای یونانیان رسالت پیامبرانه داشته است !
اینک با این آگاهی از تراژدی ... امپراطور ژولیس سزار به تقلید از تمام اجداد و نیاکانش مهمترین و سخت ترین خطابه ای را که تا امروز نوشته در قالب تریلوژی عرضه میکند ، قسمت اول و دوم آن را خواندید و اینک قسمت پایانی که دقیقا با ساختار تراپژیک در ملا عام سرزمین آبهای همیشه آبی قرار می گیرد .
تراژدی : رستگاران آغشته به خون
پارت اول : همسرایان آغاز می کنند !
به راستی که مفهوم شهید و شهادت را تنها کسانی دانستند که لیاقت و شان نامش را یافتند و خدای نیز جان و خونشان را که هدیه ای به بارگاه احدیت بود قبول کرد و وعده خون بهایشان را نیز که مدتها پیش داده است ، آنان به اصل مطلب رسیدند و دریافتند که نویدهای فراوان یزدان پاک چه مقدار ارزشمند است و از راهی که رفتند بر خود می بالند ، کار آنها به سر آمده است انگار ! زندگیشان به دشواری و سختی عبور کرد ، هوسها و آرزوهایشان را و سهم دنیا طلبیشان را فراموش کردند و و تنها امید به عرش بستند و پای در میدانی گذاردند که تاب هر لحظه اش برای آدمهای معمولی محال است ، و در سخت ترین شرایط جان و آخرین نای و رمق و نفسشان را برای عشقی که در وجودشان زبانه می کشید و آتشش تمام وجودشان را خاکستر کرده بود ... گلریزان نمودند ، و حال حکایت ماست ! بیچارگان از کاروان مانده و دلسوختگانی که تا لب چشمه رفته و باز تشنه بازگردانده شدیم ، نشسته ایم در مقابل این همه خاطرات گرد و غبار گرفته امان و غصه می خوریم و همان گوشه چشمی که نشانمان دادند شده حسر ت عمر بر باد رفته امان ! ، گاهی فکر میکنم که ای کاش آن روز و آنجا نبودم و یا چشمانم را بسته بودم و نمی دیدم و اینگونه طلسم شده ، مات و مبهوت نمی ماندم ... مدام آه می کشم و کفه دست بر پیشانی می کوبم که که آن تنها یک قدم را که به اندازه یک چرخش ساده سر و به قدر یک پلک زدن ناقابل است را چه کسی از سرنوشت من دریغ کرد ؟ به میزان یک لحظه توجه باریتعالی نیاز داشتم تا که امروز سر همان سفره ای نشسته باشم که خوبان همه عالم مهمان آن هستند !
گناه من این است که دچار خبط و وهم شدم... وقتی خود را به راحتی کنار مردانی دیدم که فقط پهلویشان نشستند ، یک عمر دعا لازم دارد ... و من به راحتی و سهولت شان همجواریشان را داشتم ... گاه آنقدر وجودمان با هم یکی می شد که صدای نفسهایشان را می شنیدم و ریتم آهنگ ضربان قلبشان را هم با نوک انگشتان لمس میکردم ، و این باعث شد که خیال کنم صاحب تقدیر ، قسمت همه ما در یک کاسه ریخته است ، و من خوش خیال هم از این احسان و گل ریزان ، به قدر یک لقمه سهم خواهم برد ، همین مرا کافی است !!! اما اینطور نشد ، سهام آنان را برات کردند و به دستشان دادند و مسافران حرم راهی شدند و ما ماندیم ، به وهم اینکه دیر یا زود دستان خالی ما هم قسمت خود را می گیرد ...روزهای اول توجیه می کردم که هنوز نیامده درخواست بی نوبت طلبیدن ، خارج از معرفت و ادب است ...روزها که از پس روزها گذشت ...محو تماشا بودم ... ، مستی هنوز از سرم نرفته بود ، اما کم کم ...آرام آرام که گرد زمان روی آرزوی نرسیده را گرفت ...واقعیت تلخی خودش را نرم نرم به من تحمیل کرد ..فهمیدم جا ماندن از قافله یک خیال نبود و سال را نو کردیم و سرخوش از بودنمان گردن بر افراشتیم و خیابانها و کوچه های آینده امان را گز کردیم ، تازه فهمیدم که چه شد ...و چطور شد ؟ درد یکباره از پایم نیانداخت ، زخم کوچک بود ، نرم نرمک اینطور وسعت گرفت و چرک شد و دهان باز نمود و فهمیدم که چقدر زخمیم !!!
چه کلاه گشادی بر سر بیچاره ام رفته است ...چه می خواستیم از این دنیا و چه نصیبمان کرد این چرخ گردون ! بلند پرواز بودم در مطالبه سهم زندگیم ...دورانی که قدر زندگیم را حاکمیت بر آسمان می دانستم و امروز به همین تکه کوچک آسمان بالای سقف خانه ام که در پس برجهای بلند گم شده است قناعت کرده ام ...روزگاری که برای حض از طبیعت رو در روی دشت بی امتداد طلایه می ایستادم و تک تک لاله لاله های روئیده را شماره میزدم و امروز به همین باغچه آپارتمانی ام و لاله های پلاستکی اش دل خوش کرده ام ...این چه کاری بود با من کردی ای مدار بی توقف حادثه ؟! لیاقت من این بود ؟ حاصل آن همه ماجرا که برای گذر از هر لحظه اش جان یک رفیق را باید هدیه می دادیم ....همین چهاردیواری تنهائی است که دیگر تاب تحمل آرزوهای کوچکم را هم ندارد ؟ چه کردم من با خودم ؟! و چطور آن همه برباری صبورانه و گردن افراشته بر جمال رعب آور مرگ ، با این مرد ملاحظه کار احتیاط پیشه یکجا و سر به سر فروخته و خریده شدند ؟ عاقبت مردی که دنباله سلحشوری اش را در بازار مکاره مردان خوش نام بد طنیت ، می گردد !... و تتمه عشق حراجی اش را زباله دانهای تهمت و بهتان و کینه و دروغ رد گیری می کند ..همین است دیگر ...! پس چه خیال کرده ای خیالاتی ؟ در آشفتگی تب دار این شهر ...در هرج و مرج صداهای فریاد وا افسا و های دریغا ی مردمان خاکستری پوش ... و زنان هزار رنگ شیرین خو ... عاشقان همین کوچه شهید مرتضی همتی !... وقتهای اضافه اشان را از سحر تا نیمه شب یکسره... در برابر ویترین بوتیکهای شیک و پاساژهای خالی ، مفت فروشی می کنند ...در میان شیون خیانت و تباهی که زنان با سربلندی از آن شال فاخرانه برای میهمانی های آخر شبشان می بافند ...و دختران ترشیده که خاطرشان نیست با کدام شور و شوق فریبکارانه ، حرمتشان را در سینه دیوار رسوائی به عنوان پوستر یادگاری چسباندند ...لیلی آفتاب ندیده و مهتاب نشناخته پیشکش نمی کنند ...در این غوغا ، سهم عاشقانه تو ...دختر مصیبت زده شهر است که هنوز در صداق عشق هفته قبلش تردید دارد و نمی داند جواب این یار تازه رسیده را ایمیل کند یا تلفنی کارش را راه بیاندازد...و تو این همه بی پروائی را می بینی و با خودت زیر لب تکار می کنی : نا امید نشو..نا امید نشو...عشق بورز...عاشق باش..دوستش بدار ...اینهاست که معجزه می کند و آدمی را از نو میسازد ....وفادار باش...!این همه زیادی است برایت پهلوان ...برو زنجیرهای معرکه گیریت را در یک شهر دیگر تکه تکه کن ...اینجا برای داستانهای تو مشتری کم پیدا میشود و آنان هم که مشتاق داستانهای تو نشان میدهند به هوای اشعار لا لائی به این بازار گذرشان افتاده است ...اینجا مردم خیلی وقت است که باور کردند مجنون یک دیوانه افسار گسیخته مریض بوده است که اگر تحت درمان خانم پروفسور لیلی مارگاریان قرار می گرفت و چند سالی در مهرگان به آن تختهای فلزی که در زیر زمین واقع است بسته می شد ، قدر عافیت میدانست و به جای این ولگردیهای بیهوده و رجز خوانی مفت ...چند بسته از این مکملهای دکتر مظاهری می زد توی رگ و عاشقی از سرش می پرید و برای رفع این حقارت ژنتیکی ....هنرپیشه دختر آن سریال پنجشنبه را خر خودش میکرد و در اتاق مجردی بالا خانه اشان یک فیلم موبایلی اکشن با حضور بی پرده و صریح او می ساخت و یک میلیون نسخه از رویش کپی میکرد و پخشش میکرد در بازار تشنه مملکت امام زمان ...و آن وقت عقده هایش هم از جنس مخالف درمان میشد و آدم سر به راه میشد !
حکایت رفاقت از این هم تلخ تر است ...آن روزی که تشنگان معرفت قیصر نگاه می کردند و ناموس پرستی هم محله هایشان حکم اصول دین برایشان داشت ، خبر از آئین مدرن رفاقت که ابزارش دنیای صفر و یک است تکنولوژی نورسیده ، نداشتند ...در این دنیای نو ظهور رفقا امشب برای هم می میرند و فردا شب برای رسوائی رفیق مشترک طرح و برنامه می ریزند ، وشب دیگر برای همراه دیشبی... اصلا نگران داروغه نیستند ، چون در این دنیا تهمت زدن ناموسی و مسخره کردن غیرت مردان و ریش خند کردن دل سوخته عاشقان جرم که نیست ، خود بیرقی نمودار است که می تواند کلی موضوع برای خراب کردن همسایه ها داشته باشد ...بی خیال وجدان ...شرافت کیلوئی چند ...مگر نمی بینی طرف هالو است و هر چه خزعبلات برایش می بافیم لام تا کام باز نمی کند ...گور پدر پدر سوخته هر چی انصافم کرده! ...مگه نمی بینی یارو حواسش نیست و سرش پائینه ...پس گردنی را بزن به حساب من ...کی به کیه ؟ ...تاریکیه ...! هر کی گفت کی بود ؟ ...من میگم من بودم ...! شجاع باش پسر ...حالا یارو یه چی واسه خودش گفت ! فرضا ننه مرده حرف درست و درمانی هم گفته باشه !!! اوه.....خوب که چی ؟....دو کلمه حرف دل که این رنگ پریدن و جا خالی دادن نداره...توی این بیابان هر کی هر کی ! ما هم که لباس خاکی تنممون کردیم و استتاریم !...اگه یه روزی هم یه قاضی القضاتی یقمون کرد ...توی این کویر همه شب ...دیوار حاشا اونقدر بلنده از اون طرفش عقابهای بلند پرواز هم ازش بی خبرن ...راحت باش دادا !!! ...کافیه چشمهاتو ببندی و دهنتو باز کنی ...و حالش رو ببری ...کلی آدم دورت جمع ات میشن و فکر مکینن تو خود دست خدائی که از آستین این نام الکی که واسه خودم دوختم و پوشیدم زده بیرون ...! اینجا فرق آدم با چغندر قند معلوم نیست ...چه برسه به اینکه کسی بخواد از تو مدرک و سند رو کنی واسه ادعات ! ...
شجاعت این رفقا در ظلمتی که هیچ کس دستش به هیچ کس نمی رسد بیش از این اندازه ندارد...عوضش طول نامردیشان از این سر دنیای خودمان تا آن ته دنیای صفر یک تاریک امتداد دارد و تازه بقیه اش را هم رو نمی کنند تا در مسابقه نامردی کم نیاورند ...!
گلایه چرا سرباز ؟ جای این همه دلخوری که با اهدا همه دنیا هم پیچش سگرمه هایت باز نمی شود ...بهتر این نیست که برای کوتاهی عمرت نذر علی اصغر در عاشورا کنی ؟! چه وقت شجاعتم را در طاقچه فراموشی به امان سایه ها رها کردم ...که امروز برای یک گوشه لب پریده دلاوریم باید هزار عکس و صد خاطره و ده مرد بالغ شناسنامه به دست را شاهد بگیرم ؟ این دیگر چه رسم روزگاری بود که آن همه مردانگی را که از خاکریزهای حلزونی و سنگرهای به آب نشسته و در صف اول عملیات با یک سیمینوف قراضه عنیمتی سینه به سینه دوشکا و ضد هوائی چهار لول که افقی شده بود دویدیم و به ازای غرش سهمگین آنها الله اکبرمان دشت را انباشت و خاک و دود و خاکستر و آتش ...در خودمان مثل یک نفس عمیق کشیدیم و از وجود مبارکش همه ترسها و دلهرها و اگر و مگر و شاید و باید و نباید ها را دور ریختیم ....و بعد همه این ثروت به دست آمده را آوردیم در حجم شلوغ و سرسام آور بوقهای کر کنند این ماشینهای مد روز ، و زنان و دخترانی که کنار اوتوبان برای اتو زدن بهتر ، گیس می کشند ، خرج سرب و سهم بنزین کردیم ؟ دیشب به هوای سالگرد ممد فرقون ( چند نفر از این دوستان قدیمی که همه یک تخته امان از سال 64 به بعد کم شد و یکی اش را سال 68 از دست دادیم و یکی هم که ژنتیکی هنگام تولد از حواس پرتی در رحم مادرمان جا گذاشتیم ، و با این اوضاع بهتر است بگویم یک مشت دیوانه مادر زاد دور هم جمع شدیم و لیست دوستان شهید گردان مان را دست گرفته ایم و به جای سال روز شهادتشان ، روز تولد برایشان می گیریم و کیک و شمع و کلی کادو و موسیقی شاد... و اگر حال و حوصله ای باشد تنی هم به لزگی می دهیم ...و خوب حاصل این همه بدعت که ریشه در تخته پاره های گمشده دارد به لطف شهدای مهربانمان در همین چند ماه گذشته ، فقط خود من که بعد از آخرین عمل قلب و کبدم در دو سال گذشته بدون یک اکسازپام 10 محال است دقیقه ای خواب را تجربه کنم ، سه تایشان به خواب من آمده و حاجتم را روا کرده اند ...به هر کس هم که میگوئی شاخ به سر می نهد و می گوید یا قرصهایت تاریخ مصرف گذشته اند و یاد عوضی داری ریتالین بلغور می کنی و خودت هم حواس نیست ...پای انکار که باشد ...همه چیز را میشود از یاد برد حتی خورشیدی که آفتابش چنان بر فرق سر می تابد که چتر بالای سرت گرفته ای ! گوینده همین حرف رفیق بیست ساله و هر دو با هم تخصص مان را گرفتیم و خیر سرمان استاد این دوا درمانها هستیم! ...ولی در هنگامی که قرار باشد ذهن متعصب قبول نکند ، اساسا یادش می رود که آدمی در حد تخصص من اگر مرتکب چنین خطائی شود باید هر چه زودتر پروانه و نظام پزشکی اش را بگیرند و وسط میدان بیمارستان با خودش یکجا آتش بزنند !!!) روزی...به در رد پایم که به میدان مین و آن معبر چهار جوان بلعیده ختم می شد و فرشتگان سر به کرنش خم کرده بودند ، فخر فروشی می کردم ... و حالا باید هزار قسم جلاله را با آب زمزمم روی تاوالهای ترکیده ام حک کنم... تا کسی از من سراغ کارتی که تنها یک عدد دو رقمی با علامت یک درصد بیهوده را ثبت می کند ، مطالبه نکنند ...که هویتم را تائید کنند ، ...در بستر بمیر ای رزمنده جا مانده ...! باید که غروبها در تراس خلوتت در بلند ترین نقطه شهر آشوب که سکوهای گناهش از حد فاصله جغرافیائی زمینش نسبت به دریا افزون است ، روزهای اسارتت را به روزهای آزادی وصله پینه کنی تا مگر سر از معادله تقدیری که اینک طوق بندگی را بر گردنت افکنده در آوری!!! بمیر ای مرد فقیر از سعادت ...! امروز که اطرافیان و همجوارهایم را با آنانکه از فرشتگان مقرب محبوب ترند ...مقایسه می کنم ، درک میکنم که چه چیز را از دست داده ام و به جایش چی گیر آورده ام ، روزهای عشق و معرفت و رفاقت و صفای باطن در دل آتش را دادم و روزهای دیدن آدمهای جاه طلب و بیمار رفتار و هزار رنگ... دوستان سر راهی که روزهای نخست از وفاداری حرف می زنند و در روزهای آخر داستان تو را بی حضورت با هزار عفونت و چرک و بلا و تهمت ، به پایان می برند ، گرفتم ...اینجا است که من نتیجه می گیریم نیچه و زرتشت چنین گفت ، دروغ است و جهان عادل نیست ، " هر آنچه در این چهان بدهی ...همان اندازه از او خواهی گرفت " مسخره است ؟! اگر عاقل باشم باید تمام روزهای باقی مانده را باید در گوشه ای از دیر و یا مسجد ... به روزه ودعا و مناجات و خاک ندامت بر سر کشیدن و سر توبه به دیوار کوبیدن و ناخن حسرت بر زمین سائیدن ، به سر برم که فقط آنکه سرنوشت را تقریر کرد به سخن آید که این بنده مگر چه گناه نابخشوده ای مرتکب شد که مجازاتش دیدن این روزها و این جماعت باشد ؟
من بی سعادت از بام سرنوشت فرو افتاده ام ، از آسمان معرفت سقوط کرده و به زمین گرم زندگی شما چهار میخ شده ام ، و از هم نفسی با مردان قبیله نور محروم ماندم ...
- کسی در تاریکی با صدای بلند چند جمله گفت و تو را در دام اتهامی وا نهاد . دلی که با سه جمله توهین بشکند با هزاران جمله و حرف و نوشته ، گوشه ترکش هم التیام نمی یابد ...بس است ! رها کن این بغض فرو خورده را ...!
- کاش میتوانستم رفیق ! باورت میشود : هر چیز که بخواهم بنویسم و یا بگویم ، نثرم ، بی اراده من شروع به گلایه و غرولند می کند ، ...اگر بدانی زخم زبان چه می کند با دل ؟! ..اگر بدانی ..؟! هزاران بار گرفتار هجو رفتار تند و اوضاع نابسامان بوده ام و بیش از یک ساعت درگیرش نبودم ... اما در فضائی که همه اشباح اند و به هیچ حرفشان در خصوص وجودشان نمی توان اعتماد کرد و تنها از روی صدا و حرفهایشان میتوان تشخیص داد که همین نام وادعائی که دارند چقدر با آنچه می گویند فرق دارد ...تو هر گز نمی توانی مهاجم را پیدا کنی ....تو هرگز قادر به دفاع نیستی ...تو دست بسته و دل شکسته خواهی ماند و حقارتی تلخ را خودت به خودت تحمیل می کنی ...دشمنی که لباس خوب و ظاهر موجه به تن می کند و هر گاه از یک گوشه از قفا حمله می کند و نیشی میزند و می گریزد تا فرصت بعد... و عربده رجز خوانش را در شهر اشباح رها می کند ...از هزار لشگر تا دندان مسلح ، که دربرابرت می ستیزند ، خطرناک تر و زخم زننده تر است ...!
در تمام عمرم هرگز اینقدر خودم را مظلوم و دست بسته و تسلیم شده از قبل ندیده بودم ، حال غریبی است !
آنها برای همیشه به من بدهکارند ! و من از ایشان به اندازه تمام عمرشان صداقت و توبه ، طلبکارم !
- میدانی که تمام این مدت که تو گفتی و نوشتی و زندگی کردی یا تائید کردم یا سکوت !...
- تو دیگر کیستی که در این معرکه هاگیر واگیر بی حوصله گیهایم ، صدایت را اینقدر نزدیک می شنوم و تصویرت را نمی بینم ...نکند از اهالی اشباحی ؟!
- از امپراطور بعید است این خطا ! ....شاید هم نه ! ... چند صفحه بالاتر خودت گفتی ...نگفتی ؟! ...که امپراطوران در دوران زوال خود ، گرفتار وهم و کابوس و سوء تفاهم میشوند ...
- .............؟!
- من همانم که در کودکی هویت واقعیم را به این نام پر طمطراق فروختی ...یادت که هست ؟ شناور در دریای بی انتها ...تنها ...تاریکی و قیر شب ...من و تو ...و دیگر هیچ کس ...خاطرت هست سرورم ؟!
- به عجایب ندیده و نشنیده !!! به جای اینکه در این لحظات که به افسوس نشسته ام ، همراهیم کنی و همدلی ... ساز مخالف کوک میکنی ؟
- میخواهم برای اولین بار در طی این سالها تو سکوت کنی و من حرف بزنم بی هیچ سوال و جوابی ...
- بگو ببینم ... چه داری برای گفتن ...!!!
- حوصله کن قهرمان ! حالا که رویم به رویت باز شده و باید تمام این حرفهای ناگفته را که دمل روی زخمهای خاطره ام شده ، در این طعنه ها و کنایه ها زر ورق کنم... تا بدانی که پادشاهی فقط یک نام نیست ، امپراطوری یعنی حفظ تمامیت ارضی ...آن امپراطوری که سالها پیش بعد از آخرین شلیک گلوله ، میدان رزم را برای حکمرانی به سرزمینش ترک کرد و اصلا حواسش نبود همه تاج و تخت و جادو و طلسم ...آه ! چه بگویم ؟ ...حتی سپاه اش را !!!... در میان آن همه خاک ریز و کانال و پوکه و لاشه فلزی گم کرد ...و چنان غرق در خود بود که نفهمید شکست خورده است و اینک به اسیری می رود و بیشتر شبیه عروسک چوبی امپراطور است و فقط برای دلخوش کردن این روزهای اسارت و بندگی ، نامی بی اعتبار را به یدک می کشد ...مردم اما... امپراطوران را به جسارت و شجاعت و نبردهای تاریخی و قدرت وبلاغت و سرافرازی می شناسند و هرگز هیچ ملتی به هوای یک نام که در خاطرات دور... روزی زنده بود ، سر تعظیم فرود نمی آورند ...بساط خیالات گذشته از دست رفته ات را جمع کن مرد !...و سفره حقیرانه حقیقت امروز را بگشا تا ببینی چه در چنته داری و امروز کیستی ...دیروز هر که بودی به تاریخ پیوست ...از همین ساعت سخن بگو ...از همین دم ...البته تو مختاری و میتوانی هم سکوت کنی و دم فرو بندی و سر افسوس به این سو و آن سو بتکانی ...ولی من خودم دارم می بینم ، چشمهای من دروغ نمی گویند ..تصویرت همین الان اینجاست ...می بینم : قد و قواره ات را ..! چشمان بی فروغ و نا امیدت را ...و آن درد کهنه در سینه سوخته ات را ...نه رفیق همیشگی ! دیگر نمی توام نادیده بگیرم و دلت را برای زمانی دیگر خوش کنم ...صریح بگویم و بروم چون دل و دیده ام تاب فرو ریختن تو را ندارد ...تو آخرین امپراطوری بودی که میشود حتی این سایه ات را هم دوست داشت ...میتوان با یاد خاطرات تو ساعتی دل مشغول بود لبخند شوق زد ....امپراطوری تو، آنقدر برایم عزیز است که باور کن تحمل یک خش بر تخت روانش را ندارم چه رسد به این دم تلخ و ناباور که میدانم لحظه شکستن و زانو زدن مردی است که لایق تسلیم کردن همه جهان بوده است ...می گویم و از منظر نگاهت دور میشوم تا فرو پاشی ! تا من شاهدش نباشم ، نمی خواهم روزی این وقت به راستی شوم را جائی گواهی دهم ، دلم میخواهد هر کس از من سراغ تو را گرفت با همان جاه و جلال و جبروت ، آدرست را بدهم ! ...معرفت ما این طور حکم می کند ...سرت را بالا بیاور مرد ! میخواهم زل زده در چشمانت بگویم ..نگاه کن به من ...:
از آن نامی که تو میگوئی و اینطور از پس هر جمله ات اشارتی و کنایتی روا می کنی ...تنها یک غبار مه گرفته مانده است در قالب یک جسم پوسیده ... در ورای یک ذهن نمور ...آنچه اینک من می بینم مردی است که در قمار زندگی بیش از دارائی اش را باخته و امروزش در زیر عدد صفر با خط سیاه منفی محشور است ...توصیه دوستانه من که عمری سایه به سایه با تو آمدم ، یک شجاعت ناقابل بیشتر نیست ...آفتاب که غروب کرد ...کاغذی سفید را بردار و با کلمات درشت و خوانا این جمله را بنویس :
" من از هیچ کس مطالبه ای ندارم و این دنیا یک جناره از من می خواهد و به حضرت مرگ هم یک دیدار پیش از موعد ، وعده دارم ...واسلام "
وصیتت را که نوشتی ...برو سفر سلامت !!! ... کثافت کاری تیغ و تیغ کشی در حمام کار این کارگرهای بدبختی است که از سر فقر و نداری به این روز افتاده اند ...پس لطفا تو فکر ش را هم نکن و اما صدها قرص !!! ..از همانها که روزی هزار تایش را برای دیگران تجویز می کنی ...اصلا موافق نیستم ...نا امید کننده است ...برخیز ...کاری کن که استعاره و نمادی از این لحظه آخرت به جا بگذاری ... سقوط از بلندای همین برج محل زندگیت !...هم مطمئن است وهم همه می فهمند که روزی تو جایت آنجائی بود که اینک فروافتادی ...و دیگر تعابیرش را رهگذران کنجکاو خود خواهند بافت و بقیه اش هم که حرف است و شایعه ...مهم اینکه تو مردانه به خودت اعتراف کرده ای ...مهم همین است !
پرولوگ – : تنها صداست که می ماند
در جهان همه چیز حرف میزند ،
نه ! این جمله اصلا رسا نیست ! نمی تواند حق مطلب را ادا کند ، دوباره سعی میکنم :
هر چیز که در جهان به صفت بودن خود را آراست ، هر چه که هست ، صدائی دارد و این صدا همان ماهیت اوست ، و در این هستی پهناور که شروعش به دورترین حد زمانی که آدمی توانسته تنها آن را در حکم یک فرضیه روی کاغذ بیاورد بر می گردد و پایانش نیز به زمانی چنان ناشناخته که هرگز مخلوقی نمی تواند آن را به تئوری در ذهن خود بپروراند و باور کند و بباوراند ! ... تمام بودنها و شدنها... چه آنها که رفتند و محو شدند و از خاطر تاریخ هم برفتند و چه آنان که برای ابد در حافظه زمان جائی برای خود پرداختند و یاد خود را ابدی ساختند و چه آنان که هنوز هستند و باقی اند ، با صدایشان سخنها گفتند . این صدا به قانون کشف شده و غیر قابل تردید بشر همواره در فضای هستی خواهد ماند . همه اجزای و عناصر مخلوقات می میرند و از پهنه گیتی می روند و حتی اجسادشان نیز تن به ماهیتی دیگر می دهند ، اما صدایشان همانی که بود ، می ماند و هرگز از بین نخواهد رفت ،
تنها صداست که می ماند !
اما هر گوشی و هر قوه شینداری توان شنیدن تمام اصوات را ندارد ، دیوار صدائی دارد و ابرهای سفید که آرام و نرم در گستره آسمان می خزند نیز اصوات خاص خودشان را تولید می کنند ، و تمام اشیاء و اجسام و همه طبیعت و حتی ریزترینش که با چشمان مسلح به آخرین دستاوردها نیز امکان رویتشان نیست تا دیگر چیزها که شاید ما نمی شناسیم ، صدائی دارند ...آدمی در دایره فهم خود از رازهای جهان پا از این هم فراتر گذارده است و معتقد است که حتی یک خیال دور در ذهن یک آدم ، حتی زمان و حوادث و خود گذشته و همان که تاریخ میدانیمش ، حتی یک حس ناشناخته در میان انبوه حسهای یک انسان ، حتی یک لحظه که منجر به یک اتفاق است ، اینها هم صدائی دارند و حضورشان با نوایشان در هم آمیخته است ، برای شنیدن این همه نجوا که معلق در فضای زندگی ماست ، تنها باید تلاش کرد تا زبان آنان را یاد گرفت ، لحنشان را آموخت ، زیر و بم موسیقی صداهایشان را رصد کرد ، تا بتوانیم به پای حرفهای آنان بنشینیم که از رازهای خود سخن می گویند و اصالت واقعی خودشان را بیان می کنند ، و در میان این همه تنها آدمی ، که اشرف مخلوقات است و به حکم خالق ، مجهز به روحی از ذات خود اقدس ربانیش و سیال میان زیبائی و زشتی ، مخلوقی شگفتی ساز که تمام جهان مقهور عظمت خلقت اوست ، آموخت که چگونه بتواند در میان مرز باریک و لغزنده ، سیاهی و سفیدی ، راه اصلح را برگزیند و به سمتش رود ، لذا صرفا انسانها هستند که در زبانشان و صدایشان مکر و دروغ و ریا و کذب هست و نمی توان تنها به حرفهایشان استناد کرد و برای اثبات حقیقت واقعی به چیزهای بیش از این صدا احتیاج دارند ، اما به غیر از انسانها ، صداقت و راستی در بیان هستی جاری و فطری است و تمام آنها مداوم و یک صدا به مدح و ثنای ذات مقدس یزدان بزرگ و بی مثال مشغولند ، اگر بتوانی صدایشان را دریابی به روح حقیقت مسلم جهان وصل میشوی ، بیائید با هم تجربه شنیداری اندکمان را وسعت بدهیم ، به صدای خاموش دریا وقتی مقابلش نشسته ایم و با ما از بیکرانی و ژرف بودن و از طوفان و موجهای بلند و غروب و طلوع خورشید در آغوشش و از راز جانورانی که در خود نهان دارد ، سخن می گوید ...گوش بدهیم !...به صدای ، آجر و سیمان و خاک و گچ و آهک و دیگر مصالح که خانه و سقف زندگیمان را تشکیل داده اند و از سرکشیها و عصیانها و بی معرفتیهای که از ما سر زد و آنها شاهدش بودند ، گلایه می کنند ، گوش دل فرا دهیم ....
به فریاد بلند ی دل دهیم که حوادث در طول تاریخ گذشته امان ، که صورت حقیقی و اصلی خود را مدام و بی وقفه و یکسره برای ما بیان می کنند ، تا به آنچه فقط فاتحان در طول زمان برایمان به نام تاریخ و ماهیت وجودی حوادث ، نوشتند اعتماد نکنیم ،....به ما خواهند گفت که آنکس که خود را ناجی یک کشور و یا یک ملت جا زده ، فریبکار و دروغگوئی بیش نیست ، و چون صاحب قدرت بود و هیچ تنابنده ای بی اذن او مجال نفس کشیده نداشت ، فرمان داد تا مورخان و کاتبان آنچه را که او می خواست به عنوان گزارش وقایع بنگارند ،
اگر صدای این همه را می شنیدیم ، چه تصویری از جهان در برابر مان شکل می گرفت ؟
شهید که فخر جهان در گذشته و حال و آینده ماست ، صدایش رساترین صداهاست که هر گوشی با هر میزان توان شنوائی و زبان مفهومی قادر به درک آن است ، فقط باید که بخواهیم تا گوش کنیم ، آدمی در میان هزاران و میلیونها صوت هر روز زندگی می کند و تمام آنها را می شنود ، اما تنها به آن صدائی که میخواهد و دوست دارد تمرکز می کند ، بنابراین جز آن نوا ، دیگران را نمی شنود و هرگز به خاطر نخواهد آورد .
شهیدان یکسره آخرین لحظه ها و اتفاقهائی که منجر به صعودشان به قله جهان هستی شد ، به ترنم موزون و همراه با موسیقی طبیعت و لحن آهنگین حیات و گذر زندگی ، می خوانند و می گویند ، به حکم خدا که گفته شهیدان همواره زنده اند ، و هر زنده ای تکلیفی بر عهده دارد و شهیدان گویندگان ابدی حقیقتی هستند .
هر آنکه از این جهان سفر می کند و به دیار باقی می رود ، یادگاری از خود برای آیندگانش می گذارد ، و این یاد هم خود صدائی از آن سفر کرده دارد که مهم ترین دستاورد طول حیاتش را بی لکنت زبان و مداوم بیان کرده است ، و اگر گوش کنی تمام آنها را خواهی شنید ، هر کس به بضاعت و سرمایه خود می بالد ، دانشمند به برترین اختراعش ، هنرمند به مقرب ترین اثرش ، سرباز و جنگجو به با شکوه ترین نبرد و بزرگترین فتحش ، آنان که آگاه و دور اندیش و با درایت زندگی کردند همواره رسا و با سری بلند سخن می گویند ، و آنان که عمری را در خودخواهی و خیالهای باطل و ذهنیتهای آلوده طی کردند ،