خیلی سال پیش یک فیلم کوتاه آوانگارد ساختم با مشارکت تعدادی از رفقای که سخت دل بسته سینمای پیشرو بودند و تصور می کردند می شود با نگاهی نو و خلاقیتی تازه به دور از محدودیتها .و بندهای که سخت به دست و پایمان پیچیده اند ، سسینمایی نو را آفرید. اون فیلم و البته با چند اثر دیگر حاصل اون بلند پروازی خوشیبنانه دوران جوانی بود و هنوز دلمان اینقدر نا امید و عبوث و گرفتار روزمرگی نبود . به هر حال :

 قصه اون فیلم را در یک خط اینطوری می شود تعریف کرد که مردی روزی از خواب برمیخیزد در مقابل آینه که می ایستد تصویر خود در آینه نمی بیند ، ودر ادامه درگیری او با این موقعیت را شاهد بودیم .

 مردی که خودش را گم کرده بود ...

حکایت اون مرد حال امروز من است.

 از خودم چیزی یادم نیست .

 بعید است بتوانم دوباره خودم را جا بیاورم

 و یک سوال جدی :

رفقای اندیشمند و فرهیخته ام ...شمائی دلتان هنوز به طروات روزهای پیش است ...از آن منظر درخشان نگاهتان که همواره روز است و شب نیست ، بفرمائید :

چطور می شود وقتی کسی خود را گم کرد شانس پیدا کردن دوباره خویش را داشته باشد ؟  کسی خود را گم نمی کند مگر آنکه قبلش روح و جان را زبیح تلقی کند و سرش بر جدول جهل خود خواسته بگذارد و کارد به زیر حنجره همه بودنش بکشد  ؟ و در فوران خون از شاهرگ حیات خاطرتش ...کم کم می رود تا گم شود در مه غلیظ اندوه و دردهای که هرگز درمان ندارند ...

من ندیدم کسی از آنانی که خود کشتند و با اراده دردمندانه جان از تن گرفتند ، سراغی بگیرد ...رفتگان رفته اند ..برای همیشه ..این رسم بی معرفتی روزگاران است  ...

من چگونه یافته خواهم شد ؟ آیا کسی هست در این ازدحام و شلوغی در این روزهای بارانی شبهای طوفانی سراغی از رد پای گم شده ام در بوران بگیرد ؟

صدایم کنید ..من دیر وقتی است که انتظار آوائی آشنائی را دارم ...صدایم کنید ...

                                                                        

 

                                                                                               سزار