سرزمین آبهای همیشه آبی راز و رمزی دارد که تنها مردمانش از آن باخبرند و دیگر هیچکس از این اسرار سر به مهر آگاه نیست و نخواهد شد . اعداد در این ناگفته ها نقش اساسی دارند . هفتگانه ها و ده گانه ها و سه گانه و چهل و هفتاد و دیگر و دیگر ..تمام مفاهیم این سرزمین با این اعداد بسته بندی و ارائه میشوند و خود این راز بزرگی است که گوئی تنها امپراطور ژولیس سزار از آن میداند و گاه که لازم باشد و مصلحت ، گوشه ای از آن گفته خواهد شد . فرامین دهگانه امپراطور ، قوانین چهل گانه سرزمین آبهای همیشه آبی ، چهله نشینی امپراطور برای دیدار بانویش و از همه مهمتر طبقه بندی آدمهای برتر و حوادث اعظم است . ده زن یگانه سرزمین که یادتان هست ؟ و بعدش هم ده مرد بی نظیر که گفته شد و شرح مبسوطش در همین صفحه آمده و توصیه میشود آنانی که نمی دانند قبل از خواندن ادامه این نوشتار آنها را مروری نمایند . و اما اینک امپرطور رای بر این دارد که ده عشق بزرگ و مثال زدنی سرزمینش را بازگوید . رازی دیگری است که فاش میشود . برای تعریف عشق در سرزمین آبهای همیشه آبی هر تلاشی که تا کنون صورت گرفته کوچک و بی مقدار است و شاید هرگز نتوان برای این مفهوم اصلی سرزمین که مردمانش به هوای آن زنده اند توصیفی روان و یکدست ارائه نمود . اما چیزی که مشخص و معین است اینکه اگر چه نمی توان برای این واژه جمله ای ساخت اما این دلیل بر نادانی و جهل نیست . شکی نیست که واژه های بنیادین جهان و زندگی ما هرگز در قاب یک تعریف زندانی نخواهد شد . گاه آنچه میدانیم قابل بازگوئی نیست و این خود سر جهانی است که در آن روزگار طی می کنیم . اما امپرطور ژولیس سزار اعتقاد راسخ دارد که روزی خواهد آمد که پرده ها از این ابهام فرو افتد . روزی که امپراطور دو عالم قدم بر این خاک نهد جهل تمام میشود و نور فهم و دانش ، شب هستی ما را به صبح آگاهی پیوند می زند . به هر روی این بار ده عشق بی مانند جهان را مروری دوباره می کنیم . از زبان امپرطور سرزمین آبهای همیشه آبی ... تندیس این عشق ها را بر ده بلندای سرزمینم ساخته اند . چنان که از هر دروازه ای که پای بر این وطن گذارید آن را خواهید دید . مردمانم را فرمان داده ام که هر وقت در عشق هایشان لغزیدند و فرو افتادند تنها به این تندیسها بنگرند و وعده داده ام که آرامش خواهند یافت . همه ما عشق را تجربه کرده ایم . همه ما زخمی بر دلمان داریم . اما این ده عشق به لحاظ طرفین ماجرا اکمل تر و پویا ترند . مرزهائی هستند که تا به امروز طی ناشده به نظر می آیند . عشق هائی که در زمان خود توانستند اوجی را بسازند... قله ای را فتح کنند و پرچم خویش را در آن به اهتزاز در آورند . عشق هائی که چنان کامل و بی نقص اند که می توانند تا به ابد بدرخشند و در زیر نور افشانی آن دیگر عشاق بتوانند راه را بیابند و سفر خود را پی گیرند . سخن کوتاه کنیم و بازگوئی اشان را از زبان روایان سر گیریم ، هر عشقی یک راوی نیز دارد ، راویان عشاق باید خود نیز چنان در داستان عاشقانه استحاله شده باشند که کلمات و جملات روایتشان همه معطر به بوی عشق باشد . امپرطور ژولیس سزار عشقهای دهگانه را از نگاه راویانی نقل می کند که در محض بودن روایت عاشقانه آنان هیچ کس تردید نکرده است :

اول : روایت سوفوکل

تریلوژی سوفوکل که از ادیپ شاه آغاز میشود و سپس ره به آنتیگونه می برد و نهایتا در ادیپوس در کولونوس خاتمه می یابد . سر منشا بسیاری از اندیشه های فیلسوفانه ( وحدتهای سه گانه زمان و مکان و موضوع که ارسطو تئوریزه اشان کرد و برای هر علت و معلولی در طرح نظریه خود از این تریلوژی مثال می گرفت ) جامعه شناسانه ( تمدن نوین غرب وام دار جان لاک و دیگران است همه این جامعه شناسان بزرگ که پس از رنسانس نقش متحول کننده خود را آغاز کردند در بسط و توصیف نظریات خود سخت به سوفوکل و تراژدیش وابسته اند ) روانشناسانه ( نقش فروید در غرب کم از مسیح نیست . اگر مسیح در روم باستان انقلاب ایدئولوژیک خود را ابدی نمود . فروید هم در غرب نوین انسان را چنان جراحی کرد که پاسخ تمام سوالات ناشناخته روح انسان را در خود داشت . فروید در آغاز طرح نظریه جاودانه خود تراژدی ادیپ شهریار را نقل کرد تا عقده ادیپ را در بطن انسان مذکر نهادینه کند و بعد بتواند همین چالش را با نام عقده الکترا که تراژدی دیگری ازخود اوست در انسان مونث تثبیت نماید ) .

سوفوکل آغازگر جنگ میان خدایان و انسان است . برای کسب تقدیر و سرنوشت آدمی . او میخواست با ستیز ابدی خود خدایان را از دستکاری کردن گردونه آینده آدمی حذف کند و فردای انسان را به خودش واگذارد . سوفوکل مرد بزرگی است و تریلوژی او هم به اندازه وافی و کامل بر انسان امروز موثر بوده است . اما خارج از این ماجراهای بی پایان ، چیزی که کمتر به آن توجه شده است نقش عشق در تراژدی ماندگار اوست . آنچه میتواند منطق داستان و روایت سوفوکل از زندگی ادیپ شاه باشد عشق است . عشقی چنان عمیق و بسیط که سایه اش بر تمام گره های تراژیک داستان افتاده است . عاشقانه سوفوکل به صورت یک مثلث حیرت انگیز در آمده است . راس این مثلث عشقی خود ادیپ شاه است و در دو نقطه دیگرش یکی مادر ادیپ که بعدها همسر او میشود و دیگری دخترش آنتیگونه است . طرح عشق در این مثلث به کاملترین نوع آن است ... یعنی ذوب شدن عاشق در بطن عشق . یافتن معشوق و عاشق در این سه ضلع کار سختی است ، نمی توان دقیقا گفت که چه کسی عاشق و چه کسی معشوق است . هر سه نفر این ماجرای حیرت انگیز در عین حال که عاشقند معشوق هم هستند و این از عجایب روایت یک داستان است که سوفوکل تنها می توانست از عهده اش بر آید . بعید است که کسی بتواند جای پای او را پر کند . امروز که بعد از 5000 سال از عمر تریلوژی سوفوکل می گذرد نمی توان هیچ داستان و ماجرائی را یافت که بتواند در قدرت خلق روایت تنه به این تراژدی ماندگار بزند . بعد از این هم محال به نظر میرسد .

در میان سه قهرمان این داستان جایگاه عاشق و معشوق مدام در حال تغییر است . ادیپ قبل از به دنیا آمدنش توسط پیشگو اعظم نفرین میشود و از جانب خدای خدایان زئوس به مرگ محکوم می گردد . پدر که شاه و حاکم است این راز را از مادر پنهان می کند و به مجرد به دنیا آمدن فرزند او را در بیابانی رها می کند تا بمیرد و مادر از عشق فرزند از دست رفته داغ دار میشود و ماتم می گیرد . از این جا به بعد ادیپ جنگ با تقدیر را آغاز می کند و خدایان را به چالش می کشد . اگر چه پایان این نبرد بی رحمانه شکست ادیپ است و پیروزی سرنوشتی که زئوس رقم زده است . اما در کشاکش این ستیز بی امان آنچه باقی می ماند عشق است . و این همان چیزی است که خدایان نمی توانند بر آن چیره شوند . تا زمانی که در سینه بشر قلب به عشق بطپد تقدیر خدایان هم کارساز نیست . آنچه ادیپ مغمموم و شکست خورده را زنده نگاه میدارد عشق عظیم و ابدی است که در دل دارد . حتی اگر با چشمان میل کشیده و نابینا در بیابان خشک و جهنمی سرنوشت شومش رها شود . سوفوکل ابدیت انسان را در برابر خدایان در عشق می جوید . آنتیگونه تا مرز مرگ محتومش می رود تا به عشق پدر و برادری که جنازه اش از جنگ برگشته است وفادار بماند . مادر به عشق فرزند که همان شوهر و معشوق اکسپرسیونیستی خود است خنجر به قلب می نشاند تا روحش را آزاد کند در پهنه آسمان کبیر که ماوای کینه و انتقام خدایان است و ادیپ شاه زمینگیر شده در کولونوس تن به تنهائی دردناکی می دهد و در این زجر همیشگی آنچه بصیرت نگاهش را افزایش می دهد عشق به مادر و معشوق و فرزند است . این ماجرای عاشقانه تراژیک که فاجعه بار ترین داستان بشری لقب گرفته بر بستری از عشق بنا شده است . در تمام این فجایع وحشتناک در این ظلمات دردبار تنها عشق است که آدمی را بر پا نگاه می دارد . عشقی که غمگین ترین ماجرای تاریخ آدمی است .

دوم : روایت اوریپید

اوریپید درست بعد از سوفوکل وارد عرصه ادبیات نمایشی یونان شد . او هم چنان سلف اش شمشیر زنی قهار و جنگجوئی به نام و فیلسوفی دارای نظر و هنرمندی به تمام بود و این رسم یونان باستان است که تنها مردانی خود را به هنر شعر می رسانند که بایستی از قبل ردای قهرمانی را در رشته های دیگر به تن کرده باشند . این از عجایب تاریخ تمدن است که جامعه ای به رشد و تعالی در شعر و نمایش برسد که فقط بزرگان قبلیه را بتواند در خود پذیرا باشد . ویل دورانت در نقل این خصیصه می گوید : به راستی در طول تمدن بشر هرگز هنر و هنرمند تا این حد دارای ارج و قرب نبوده است . مردم هنرمندان را کم از خدایان نمی دانستند ، به همین خاطر تنها مردانی می توانستند قلم به دست بگیرند که در تمام رشته های ورزشی و جنگی و اجتماعی و علمی توانسته باشند قهرمان باشند . اینکه سوفوکل و یا آشیل و یا اوریپید آدمهای استثنائی بوده اند شکی نیست ، آخر چطور میشود یک آدمی مدال شجاعت جنگ را بگیرد و در مسابقات شمشیر زنی و کشتی پهلوانی و تیراندازی مقام اول را بگیرد و بعد در شاخه فلسفه و منطق و ریاضی و علوم روز عالم گردد و بعد طبع شاعری داشته باشد و این اشعار و متون بی نظیر را بازگوید . هنرمندان این دوره تاریخی از عجایب و نبوابغ روزگار بوده اند .

اوریپید در آن خروشندگی سوفوکل را در جنگ با خدایان که توام با احترام و تقدس بود تبدیل به عصبیت انقلابی و صراحت لهجه شورشیان کرد . اگر سوفوکل در تشبیه و اشاره و کنایه خدایان را به ستیز با انسان دعوت میکرد . اوریپید شمشیر را از رو بست " پرومته در زنجیز " عصیان به تمام معنی بر علیه خدایان المپ نشین است . پرومته که خود از نژاد خدایان است آتش را از معبد زئوس سرقت می کند و به انسان می دهد و این چنین خشم خدای خدایان را بر علیه خود بر می انگیزد و عاقبت کار هم معلوم است دیگر ...پرومته به بند کشیده میشود و آن شکنجه ابدی آغاز میشود . اما ما دنبال عشاق برتر تمدن بودیم !!! اگر چه هیچ وقت اوریپید به شخصیت پردازی پرومته نمی رسد تا ما بدانیم که چرا این کار را کرد ...اما با منطق من این فداکاری جنون آمیز تنها با پشتوانه عشق میسر است ...پای یک معشوق ناب در این میان است که اوریپید عمدا و آگاهانه او را معرفی نمی کند ...ولی شناختش نباید کار سختی باشد ...پرومته در طول آن همه سال شکنجه ( بسته شده به صخره ای رو به ساحل ...کلاغان در روز از گوشت او می خورند و او می میمیرد و صبح فردا دوباره به امر زئوس زنده میشود و روز از نو و روزی از نو...حکم این بود که این شکنجه دردناک آنقدر ادامه یابد که پرومته از کرده پشیمان شود و از زئوس عفو بخواهد) اما او حرف نمی زند ..گلایه ندارد ...تنها فریادش و آن جملات عصبی و خشونت بارش خطاب به خدایان و قوانین آنهاست ...سوال اینجاست که چه وقت و برای چه یک نفر حاضر میشود به میل این شکنجه ابدی را با جان و دل بپذیرد و دم نزند ؟ پرومته عاشق شیدائی است ...عاشقی که نمونه ندارد در تاریخ ...پرومته زندگی خدائی اش را در گروی عشق زمینی گذاشت . و این عشق میان خدا و انسان مبنای تازه ای از عرفان را پیش روی گشود . نکته جالب این ماجرا این است که پرومته آتش را از معبد خدایان آورد و به انسان هدیه داد و انسان نیز عشق را به او اعطا نمود . معامله حیرت آوری است !!!

سوم : روایت حکیم فردوسی

شاهنمامه در هر داستانی که نقل می کند اشاره ای هم به عشق دارد . فردوسی شاعر حماسه سرائی است پس بدیهی است که نگاهش هم به عشق توام با حماسه باشد . اگر شعرای قبل او رمانتیسم شرقی آمیخته با عرفانی حسی را در عشقهایشان جستجو می کردند ، فردوسی این بار به دور از رمانتیکی که نهایت تعالی بشر را در احساسهای ظریف و عاشقانه می جست ، در لابلای حماسه های ایرانی در کشاکش جنگ و خونریزی و در دل نبرد برای زنده ماندن و در میان ضرب شمشیرهای آخته... عشقی ناب و ماندگار را طراحی کرد . خواندن رفتارهای توارن و رستم و بعد چشم انداز ناخودآگاه اسفندیار و نهایتا حسی که رستم به ایران دارد که تجلی خاص آن در سهراب است . همه و همه تصویر گر این عشق نوع ایرانی و شرقی است . نبرد سوزناک پدر و فرزند بی آگاهی از نسبتشان و آن پایان تلخ که منجر به استحاله شدن رستم به عنوان قهرمانی عاشق در دریای عشق است و ذوب شدن هستی معشوق یعنی سهراب در واقعیت بیکران این عشق ، تابلوی منحصر به فردی را ارائه می کند که میتوان سالها در آن نگریست و در پرده پرده ماجراهایش رد پای این عشق را گرفت تا به نهایت آن رسید . مرگ و یا شهادت سهراب که معشوق بی نظیری است توسط رستم که عاشق یگانه ای به حساب می آید . در بطن خود توالی را اشاره می کند که عرفا همواره در کشف و شهود عاشقانه بدنبال آن بوده اند . حرفهای که رستم در این جدال تراژیک می گوید حرفهای عجیبی است . گاهی انگار در خواب و رویا است . گاهی در خلسه ای خوش میان خواب و بیداری فرو می رود . این حالات روانی که فقط منحصر به عاشقان خالص است ریشه در ضمیر ناخودآگاه رستم دارد . رستمی که با آن یال و کوپال ، با آن همه جنگ آوری و دلاوری و شجاعت به عشقی زمینگیر می شود که جانش را در گروی آن نهاده است . سهراب هم اینگونه است . جوان رعنای ایرانی که هم زیباست و هم قوی و هم باهوش ... تنها به این دلیل سر به آستانه مرگ می گذارد که تولدی دیگر را شاهد باشد . مردن برای زندگی بهتر ...این همان شعار همیشگی عشاق است . که مرگ را مسخر خود می کنند و زندگی این جهانی را در برابر حسی که در وجودشان می جوشد به هیچ می گیرند . این عشق معجزه گر است که آدمی را به این مرز می رساند . تنها عشق می تواند مرگ یک قهرمان را به زتدگی ابدی تبدیل کند ...چرائی مردن این آدمها رمز ماندگار عاشقانه هایشان هم هست . فقط باید به این پرسش پاسخ داد که چرا این مردان و زنان می میرند ؟ شرق جهان از همان اول ماجرای هستی و آغاز تمدنش عشق مدار بوده است . افسانه گیلگمیش در بین النهرین که سر فصل حماسه نگاری و داستان سرائی و شعر گوئی است جز عشق فلسفه دیگری ندارد . زمانی مردمان شرق در کناره تمدن بین النهرین از عشق حرف می زدند که غربیان در توحشی جنون آمیز غرقه شده و تنها به زنده ماندن فیزیکی می اندیشند ...بکشیم برای اینکه خودمان باشیم و باشیم برای اینکه بخوریم و بخوابیم و بمانیم و نفس بکشیم . این آخر فلسفه غریزه مدار توحش است . در حالی که دیگرانی بودند که همه موجودیت جهانشان را به پای یک رویا می ریختند . رویای دست نیافتنی ...برای همین است که وصل در فرهنگ شرق امری محال است و در صورت اتفاق هم آفت عشق محسوب میشود...

چهارم : روایت عمرو بن قرظه انصاری

عاشورا و داستانهای آن و آنچه به واقع در کربلا روی داده است بارها و بارها مورد بحث و نظرقرار گرفته است . کاری که حسین ابن علی و یارانش انجام دادند از هر نگاهی قابل تامل و تعمق است و در این شکی نیست . اما من میخواهم از روایت عمرو بن قرظه انصاری بهره بگیرم . روایتی که در نوع خود بدیع و به شدت نزدیک به حقیقت ذهنی انسان امروز است . عمرو بن قرظه خود در کربلا بود و جنگید و کشته شد و به قول شیخ عباس قمی ... اباعبدالله او را نوید داد که زودتر از همه به بهشت وارد خواهد شد ، چه اینکه تا زمانی که عمرو زنده بود هیچ تیری و زخمی به امام وارد نشد و هر گاه تیری به سوی امام پرتاب گشت عمرو دستش و یا بدنش را سپر آقا می نمود او خود عاشق کامل اباعبدالله است که حاضر نیست هیچ زخمی به معشوق بخورد . خود عمرو در یادداشتهایش که تا آخر ادامه داشته نکاتی را می گوید که سخت تاثیر گذار و حداقل اینکه باعث تحول در نگاه میشود . آنچه در این باره خواهم گفت برگرفته از نوشته های عمرو بن قرظه انصاری لحظه های شگفت انگیزی در کربلا هست که هر کدام آنها داستان و ماجرائی بس عاشقانه است . یکی از این لحظه ها را حضرت عباس رقم زده است . ملا حسین کاشفی نقل می کند زمانی که فریاد کودکان : العطش ...العطش...در خیمه ها طنین انداخت قمر بنی هاشم از شدت بغض سرخ شده بود . وقتی رخصت میدان گرفت و به خیمه رفت و لباس رزم به تن کرد کودکان شوقی تازه پیدا کردند . چهار هزار تیرانداز راه بر او گرفتند که هشتاد تن را کشت و بقیه را متفرق کرد و خود را به فرات رساند و مشک را پر آب کرد و در راه بازگشت نوفل ارزق قاتل او دست راستش را قطع کرد . این روایت موافق با روایات حکیم بن طفیل و زید بن رقاد است . شهادت قمر بنی هاشم برای اهالی کربلا گران تمام شد . نه از این جهت که رزمنده ای چون عباس را از دست داده بودند... بدین خاطر که او نقش عاطفی و عاشقانه شدیدی در میان اهل بیت داشت . عشق بی انتهای او به امام حسین مثال زندنی است . توجه عاشقانه زینب به او بی بدیل است . و در این میان رابطه عباس با دردانه اباعبدالله رقیه خاتون است که قابل تامل به نظر می رسد . کوچک دختر امام که باهوش و زیرک و زیبا و نسبت به سنش بیشتر می دانسته و به همین دلیل بیشتر مورد توجه اقوام و اهل بیت است . تمام اطرافیانش او را دوست می دارند و عاشقانه او را مراقبت می نمایند . رابطه عمو و برادر زاده اما فراتر از این قواعد است . هر بار که عباس رقیه را به آغوش می کشید دختر مهربان میان دو ابروی عمو را بوسه میزد و مست می شد و عباس هم گیسوان رقیه را نوازش میکرد و برایش شعرهای جذاب عرب را می خواند و رقیه تمام دوران کودکی اش را با این ترانه ها طی کرد . روزی نیست که عمو سراغی از او نگیرد و این هم آغوشی تکرار نشود . تا جائی که همیشه رقیه با صدای پای عمو به شوقی وصف ناپذیر می رسید . این رابطه در کربلا به اوج خود میرسد . زمانی که کودکان از تشنگی ناله می زنند . این دختر کوچک که ناخودآگاه نقاط ضعف عمو را می داند و احساس خطر می کند کودکان را دعوت به آرامش میکرد و خودش هم سعی داشت در برابر عمو گلایه نکند . این را عباس به درستی دریافته بود و برای همین قلبش از این فداکاری کودکانه به درد می آمد . زمانی که عمو به دل لشگر زد . رقیه سراسیمه از خیمه بیرون می آید و نگاه اشگ آلودش به سمتی می رود که گرد و غبار جنگ دید را گرفته است . از اینجا دلشوره امانش را می گیرد . لحظه ای که پدر برای کمک به بردار سوار به اسب به تاخت به شریعه رفت ، رقیه از شدت نگرانی و آشوب خیره و مات زده در کنار عمه ایستاد و لرزید تا بازگشت پدر ...حسین ابن علی وقتی از فرات آمد جور دیگری بود . رنگ پریده و با چشمانی خیس و کمری خمیده ..سعی داشت نگاهش را از نگاه اهالی خانواده اش که تماما سوال بود بدزدد . حرفی نداشت ..سکوت ترسناکی سایه انداخته بود . حسین مستقیم به سمت خیمه برادر رفت و عمود خیمه را کشید . و در این حین اولین کسی که فریادی خفه و دردناک از نه گلو کشید و سراسیمه خودرا به خیمه کشاند رقیه بود ...از این جا به بعد امید زنان و کودکان به یاس تبدیل میشود و زینب خود را برای اسارت آماده می کند . این نقش عاطفی را تنها عباس است که در میان همه دارد . معشوقی که عاشقانی بسیار دل به او دارند . شمعی که در اطرافش پروانه های بسیاری می گردند و خود نیز در عشقی دیگر دست و پا میزند . به نظر میرسد مثلث عشقی رقیه و عباس و حسین در این فاجعه یک راس مهمش فرو می افتد . مرگ غمبار و دردناک پدر ضربه هولناک دیگری بر پیکره نحیف رقیه است . دختر کوچک زجری را می کشد که می تواند هزاران نفر را از میان بردارد . پدری چون حسین باشد و دختری چون رقیه و عموی چنان عباس که این مثلث باشکوه عشقی شکل بگیرد . تمام راه کربلا تا شام را رقیه تاب آورد . دردهای جسمی تاب همه را گرفته بود . خار مقیره که معروف است با گزند هر آدمی او را به تب و تشنج مرگبار می کشاند دختر کوچک امام را زخمی کرده بود و او در میان تب و تاب این درد و در آغوش عمه بردبار فقط نام پدر و عمو را میخواند و با یاد اینان بود که میتوانست بماند و تحمل کند ...جمله ای از رقیه نقل شده که باور کنید تمام عمر مرا به آتش کشیده است همین حالا که این جمله را به خاطر آوردم تمام بدنم دارد می لرزد . او نقل کرده است در مسیر کربلا شترهای کاروان اگر راه نمی رفتند ما را تازیانه می زدنند !!!

خرابه شام تبدیل به میعادگاه عشاق میشود . رقیه طاقت از دست می دهد و از پدر و عموی شهیدش می خواهد تا این درد کشنده خاتمه یابد . و به این ترتیب رقیه خاتون هم از کالبد جسمانی اش بیرون می آید . این دختر شاید تنها کسی باشد که از درد عشق دق کرد . اندوه نبود معشوق سخت است . اما به میزان مهربانی و خوبی و بزرگی معشوق هم مربوط است ...وای از روزی که معشوق تو حسین و عباس باشد ...وای از این روز ...خوب معلوم است که عاشق دق می کند ...حتی اگر او رقیه باشد ...

تمام کربلا عشق است . کار امام حسین و یارانش عشقی است در این تردیدی وجود ندارد . اما مثلث عشقی رقیه و حسین و عباس چیزی دیگری است . این ماجرا با همه عشقهای عاشورا فرق دارد . رابطه زینب و حسین هم عاشقانه است . همانطور که نگاه حبیب ابن مظاهر به امام عاشقانه است ...اما اینها با همه عظمتشان در برابر کاری که رقیه می کند چیزی نیست ...این عشق سوزناک و بلند و ابدی برای همیشه به یاد تاریخ خواهد ماند ...از شما میخواهم برای یکبار هم که شده به دور از تعصبات دینی و فکری این ماجرا را دنبال کنید ...اگر نمونه ای عاشقانه چون این داستان یافت کردید !!! محال است ...تمام وجود رقیه و بافت جسمی و روحیش از عشق است . از نوک پا تا فرق سر عاشقانه هائی است که باید روایت شود تا آدمی به قدر و منزلت عشق برسد .

پنجم : روایت کیشلوفسکی

کیشلوفسکی شاهکارش را اینگونه آغاز می کند : جوانی سرشار از نیروی جوانی ، با چهره ای جذاب و بکر ، نگاهی جستجو گر ، پشت پنجره طبقه ششم یک مجتمع مسکونی نشسته و با یک دوربین سعی میکند رفتار و زندگی دیگران را دید بزند ...یک کنجکاوی سالم ...بی هیچ نگاه مسموم ...تمام زندگی پسر مادری است که در اتاق دیگر برای او بافتنی میل می کند و همین پنجره و این دوربین . درست روبروی همین پنجره خانه یک زن تنها است که سنش حداقل دو برابر این جوان است . با ظاهر و آرایشی زننده که مشخص است با سلیقه جوان خیلی فاصله دارد ...این زن تنها و لاابالی ...زندگیش را از خودفروشی تامین می کند . و جوان از پشت این دوربین هر شب شاهد جنایت این زن نسبت به خودش و دیگران است.

اما همه ماجرا این نیست . اینکه چطور این جوان درگیر عشق این زن میشود ، کاری است که فقط کیشلوفسکی از عهده آن بر می آید ...مطمئنا شما با عشقهای نامتعارف زیادی برخورد داشته و یا خوانده و یا دیده اید . اما ته دلتان یا آن را باور نکرده و یا جدی نگرفته اید ...کیشلوفسکی این باور را آرام آرام در وجود شما تزریق می کند ...همانطور که نرم نرم جوان در عشق زن غوطه میزند شما هم به او و احساسش ایمان پیدا می کنید . و این جادوی کیشلوفسکی بزرگ است . تجلی عشق تنها در جاهای پاک و استلیزه شده نیست ..برای عشق نیازی به شرایط ایده آلی چون تاب کمانی ابرو و سایه مژه ها و قد افراشته و گیسوان پریشان و از هم مهمتر یک دل صاف و پاک و صادق و بی غل و غش نیست . کیشلوفسکی در میان لجنزار زندگی آدمها در وسط معرکه فساد و گناه و عصیان بشر عشق را به تور میزند و صید می کند و این هنر بزرگی است .

صحنه ای در این اثر بی همتا هست که به شدت تکان دهنده و حیرت انگیز پرداخت شده است . در میانه این روایت... رابطه میان زن و جوان شکل می گیرد . برای زن این رابطه مثل بقیه روابطش به اضافه چاشنی دلسوزی است . در برابر او جوانی قرار دارد که دست و پا میزند و او همه این التهاب ها را در حس جنسی جوان تعبیر می کند . و اما قهرمان عاشق این ماجرا که جوان است و بی تجربه در این روزنه ارتباطی به دنبال تفسیری از وصل عاشقانه است . زن و مرد در رستورانی با هم ملاقات می کنند در اطراف آنها مردان و زنان دیگری هم نشسته اند که دست در دست هم و سر بر شانه یکدیگر دارند . جوان با حیرت و بهت ناباورانه ای این همه را می بیند و زن نیز این شگفت زدگی را می فهمد و دست پسر را گرفته و می فشارد . اتفاق همینجا صورت می گیرد . جوان تا مرز بیهوشی پیش می رود . زن در نگاه او نجیب تر و پاک تر از مریم مقدس است . این تماس فیزیکی جوان را تا به جنون و خلسه ای می کشاند که بازگو ی اش ممکن نیست . تنها با دیدن این تصویر است که میتوان به درکی نسبی رسید . این چه معجزه نادری است که می تواند آدمی را تا به اینجا بکشاند ؟ چطور میشود که نگاه انسان تا این مرحله متغییر و بی نظیر میشود . کشاکش عشقی این روایت در اوج خود آنجائی است که جسم پسر دیگر تحمل ندارد بنابراین او خود را به مرگی خودخواسته می سپارد . زن به خانه جوان می آید و به اتاق او می رود و دوربینی که پسر از آن استفاده می کرد را امتحان می کند . پشت دوربین می رود و نگاه می کند و در ان سو خودش را می بیند !!! این فلسفه کیشلوفسکی است : عشق ...بستگی به نگاه آدمها دارد و اینکه از کدام پنجره و با چه دوربینی به جهان نگاه می کنند ...در دید او عشق زاویه دیدی جدید انسان به دنیا است ...عاشق هم کسی است که این روزنه نگاه را کشف می کند و به چشم انداز تازه ای می رسد...

***********

ادامه این نوشته باشد برای پست بعد . تا دهگانه عاشقانه را کامل کنیم . اما شما عزیزان را نوید می دهم به روایت دهم که روایت امپراطور است و زیباترین و جامع ترین این دهگانه است . تا پست بعد...!