سکانس اول - اوایل خرداد سال 1357 – سیاتل ، آمریکا
باران ...باران ...باران ...همه این شهر باران است ، نمی دانم این آسمان از چه دلش این همه گرفته که این گونه پر شتاب و بی وقفه می بارد ...قبلا هم حجم زیاد باران را در شمال کشور و رامسر که پائیزها در آن بودیم ، دیده بودم... پدرم " آقاجون " عاشق پائیز شمال بود و از تابستانش بیزار ، ولی این شهر بارانی چیز دیگری است ...وقتی می بارد شاید هفته ها طول بکشد ...از آخرین باری که خورشید را در اینجا دیدم خیلی وقت است که می گذرد ...برای همین اینجا بارانیم ...هنوز غریبم در این شهر . نمی فهمم اینجا چه میکنم ...به زور آقاجون است و گرنه محال بود ساحل کثیف و روغنی بندر عباس را با این ساحل شیک و از دماغ افتاده و افاده ای عوض کنم . هر چقدر می روم و رو به دریا می ایستم و به امتداد آن خیره میشوم . اثری از سرزمین خیالی ام نیست . کلافه ام از خودم ...می روم جلوی آینه و به لباسهای رنگین و مد روزم که خواهر بزرگترم به زور به تنم کرده خیره میشوم و هیچ نشانی از امپراطوری نمی بینم ...همان زیر پیراهن رکابی سفید لک لک شده و آن شورتک که از شلوار لی زانو در رفته ام ساخته ام بیشتر مرا به ردای امپراطوریم نزدیک می کند تا این شلوار چرمی قهوه ای مسخره و این تی شرت مضحک نارنجی با آن آرم احمقانه u.s.a اش . غصه ام گرفته و منزوی شده ام . دیشب با گوشهای خودم شنیدم که مادر داشت برای آقاجون از نگرانی هایش می گفت :
- دانی افسرده شده ! می بینی با هیچ کس جوش نمی خوره ...همه اش تو خودشه ...!
و آقاجون هم بلافاصله جوابش داد :
- غلط کرده ! پدر سوخته دربدر ! از اولش هم همینجوری بود ...مثلا تو اون خراب شده با کی رفیق بود ؟ ...چهار تا دیونه مثل خودش که سر و ته شون می زدی توی اسکله بودند !!! ...ولش کن ...بهش اهمیت نده ..باید خودشو توی این موقعیت وفق بده ...اینجا آمریکاست خانم ..نه گرگر ...هر کی باید گلیم خودشو ، خودش از آب بیرون بکشه ..!
نشسته ام روی تراس و چشم دوخته ام به خیابان خلوت خیس که زیر شتک باران که مدتی است با عصبانیت می بارد ، مظلومانه سر به زانو گرفته ... گاه گاهی رهگذری با سگی که به دنبال خودش می کشد . خیابان تنها را با حضورش می آشوبد...عجیب اند این مردم !...خیلی عجیب !...با سگها رفیق ترند تا با آدمها ! و یا گربه ها و حتی موشها ...شنیده ام بعضی از این احمقها تمساح در خانه دارند ...دیوانه اند این جماعت ...دیوانه ...!!!
تیمسار حیدری می آید خانه امان . دوست قدیمی آقاجون ...چند وقتی است آمده به بچه هایش سر بزند . قرار است او هم بعد از بازنشسته شدنش درست مانند پدر من بیاید اینجا و زندگی کند ...تمام افسران نیروی دریائی که در آمریکا درس خوانده اند ...عاقبتشان همین خاک است ! ...آنها به امریکا وفادارترند تا به ایران . تیمسار به همراه آقاجون می نشینند روی کاناپه که مقابل من است . همیشه همینطور است . عادت ندارد در خانه بنشیند و حتما باید در هوای آزاد قرار بگیرد ... تیمسار نگران است . می گوید در کشورمان دارد خبرهائی میشود . مردم ریخته اند در خیابان و شعار مرگ بر شاه می دهند . تمام امرای ارتش دست و پایشان را گم کرده اند و او مانده که چه کند ؟ برگرد ؟ ...یا بماند تا آبها از آسیاب بیافتد ...آقاجون حرص میخورد و فریاد میزند و فوش میدهد به همه مردم ایران ! ...به اینکه نمی فهمند و عقل از سرشان پریده و همه اش تقصیر هویدا است که این گرسنگان را سیر کرده و حالا اینها افسار بریده اند . مردم چقدر باید احمق باشند که شاهنشاه و ولی نعمت خود را رها کنند و بچسبند به یک آخوند پیر . تیمسار حیدری حرفهای آقاجون را تائید می کند و با تعجب می گوید که به همین آخوند پیر امام می گویند ! آقاجانم نظرش این است که در این شرایط باید تیمسار به وطن برگردد و به ارتش وفادار شاه در مقابله با این مردم دیوانه کمک کند .
دیگر حرفهایشان را گوش نمی کنم . نام امام برایم جالب است . چیزی مثل امپراطوری می ماند . نه درخیال من که در واقعیت . کنجکاو میشوم و دیگر در برابر این نام حساسیت نشان می دهم . با خودم تکرار می کنم :
" امام "
سکانس دوم – مهر ماه سال 1357 – سیاتل ، آمریکا
باز هم سیاتل می بارد ...درست از وقتی آمده ام اینجا ...حالا دیگر کمی عادت کرده ام به این شهر باران زده ...خوشم آمده است از این وضعیت ...قطرات باران بی امان شهر را تازیانه می زنند و دمی هم انگار نیاز به نفس تازه کردن ندارند ...چه باران خستگی ناپذیری است ! ...مانده ام این همه آب که بر این شهر می بارد کجا می رود ؟ اگر این باران در ایران بیاید کشور را آب می برد ...یک شهر که سهل است !...اما خوب به قول آقاجون اینجا آمریکاست !!! بیچاره آقاجانم ! این روزها از مقابل سی ان ان تکان نمی خورد . بی بی سی را حق نداریم نگاه کنیم . آقاجون می گوید این بلوا کار این پدر سوخته های انگلیسی است که چشم ندارند رفاقت ایران و امریکا را ببینند !!! و مدام هم تلفن را در دست دارد و با دوستانش در ایران حرف میزند . حرف که نه ، بیشتر فوش و بد و بیراه می گوید . گلایه از وضعیت بد جسمانی اش دارد و اینکه اگر حالش خوب بود . با همان کلت کمری یادگاری دوران خدمت . تمام این یاغی ها را می کشت . مادرم می گوید آقاجون دیوانه شده . نیمه های شب می رود مقابل عکس شاه و خیره می ماند و گاهی اشگ صورتش را پر می کند . من اما در عین حال که از مسبب این وقایع که منجر به عصبانیت پدر شده دلخورم .اما از دیدن عکس امام در تلویزیون حس خوبی دارم . نمی توانم از این پیرمرد که آرام حرف میزند و هرگز رو به دوربین نگاه نمی کند ، متنفر باشم . در صدایش چیزی هست که من را مجذوب خودش کرده و از آهنگ کلامش مست میشوم . اما اصلا به روی خودم نمی آورم . وقتی آقاجون کنارم هست با دیدن تصویرش اخم می کنم . اما به مجرد اینکه آقاجون رویش را بر می گیرد . صورتم بی اختیار می شکفد و محو او میشوم و لبخندی در لبانم می نشیند .
آن روز غروب ...اتفاق نادری افتاد ...باران قطع شد و آسمان صاف شد . خواهرم برای مادرم تعریف می کند که دوستش در ایران نقل کرده است که تصویر امام این شبها در ماه رویت شده است . همین حرف کافی است که مرا با خود به دنیائی دیگر ببرد . امپراطوری که عکسش در ماه است !!!. او میتواند حتی نظام کهکشانی را تحت امر خود گیرد . شب که می رسد . با اصرار من که روزهاست از ترس باران خانه نشین شده ام خواهرم مرا به کنار ساحل می برد .
نسیم خنکی از سمت دریا وزیدن گرفته است . می نشینم روی ماسه های شسته شده تمیز و گوشم را می سپارم به نجوای موجهای دریا با ساحل آرام...میدانم که موج با ساحل حرف میزند ...احتمالا از وسط دریا می گوید که چه جای فوق العاده و محشری است و از حیوانات آنجا و عجایبش و سفری که داشته تا به اینجا بیاید ...بارها به این زمزمه ها گوش داده ام و دریافته ام که هر موج صدای خاص خودش را دارد و این یعنی که موجها هر کدام داستان خودشان را دارند ...ساحل برای همین ،برایم راز دار بزرگ هستی است ...ساحل یعنی هزار افسانه ناگفته . خواهرم با یک دختر مکزیکی گرم گرفته و هر دو با انگلیسی لهجه دار حرف میزنند و دارند از تجربیات جوانی اشان در کشورهای خودشان سخن می گویند . چشم از آسمان بر نمی دارم . چند تکه ابر مزاحم با سماجت جلوی ماه را گرفته اند . از خدا میخواهم که حرفهای خواهرم حالا حالاها تمام نشود و این ابرهای لعنتی هم هر چه زودتر کنار بروند . سعی میکنم پلک نزنم . تمام توان دیداریم را جمع کرده ام . یک تمرکز کامل در چشمان جستجوگرم شکل گرفته است . ابرها کنار می روند و ماه را می بینم که در آغوش آسمان می درخشد . روشن و شفاف ...نورانی و مرموز ...مثل همه شبهائی که از وسط دریا به آن زل می زدم ...آنجا بود ! درست در قلب آسمان ...دور دور ...اسرارآمیز و حاکم مطلق شب ...اما عکسی در آن نمی بینم ...دقت می کنم ...حواسم را بیشتر جمع می کنم ...حالا دیگر چشمانم می سوزد ...از بس که پلک نزده ام ...اشگ در حدقه جمع شده است . تار می بینم ...پلک میزنم و قطره اشگی روی صورتم سر می خورد ...خواهرم زیر چشمی مرا می پاید ...به فارسی می گوید :
- چیه دانی ؟ چرا عین خل و دیونه ها زل زدی به آسمان ؟
- مگه تو نگفتی ...توی ماه عکس امام هست ؟
- من ؟! ...آهان ...بابا تو چقدر خری ...باور کردی این مزخرفات رو ؟
می خندد و به دوست مکزیکی اش ماجرا را تعریف می کند . دخترک نگاهی به آسمان و نگاهی به من می کند و پوزخندی میزند با خودش می گوید این دختر چقدر برادر خلی دارد . شرمنده می شوم . حس حماقت می گیرم ...سرم را دوباره بالا می گیرم تا با ماه وداع کنم ...اما چیزی مثل یک هاله نورانی توجه ام را جلب می کند ...بیشتر دقت می کنم ...مبهوت می شوم ...دارد کم کم روی ماه تصویری ظاهر میشود ...چشمان از تعجب میخواهد از حدقه بیرون بزند ...قبل از اینکه تصویر کامل شود خواهرم دستم را می کشد :
- بیا بریم دیگه ...!
همه چیز از بین می رود . انگاری که از خواب پریده ام ...خیره می مانم به خواهرم ...
- چیه ؟ چیزی شده ؟
حرف نمی زنم و در سکوت به دنبالش راه می افتم . حالا دیگر باوری تازه را در خودم دارم . نامی که می دانم هرگز از ذهنم جدا نخواهد نشد . آن تصویر مات که کامل نشد مال او بود ... مال خودش...خود خودش...:
" امام ! "
سکانس سوم – آبان ماه 1360 – تهران
آقا جانم رفت . مرد . تمام شد . سرطان معده تسلیم اش کرد . روزهای آخر عمرش دیگر پرهیز نمی کرد . سیگار پشت سیگار...می دانست که باید برود و نمی خواست روزهای آخرش اسیر دست دکترها باشد ...از پزشکان متنفر بود چه ایرانی و چه آمریکائی اش ...من همیشه به خاطر اینکه پزشک شدم از روی او شرمنده ام ! یکسالی از مرگ او می گذرد . املاک و اموالش در تهران و جلفا و تبریز و بندرعباس ، بی تکلیف مانده است . به همراه خواهرم و برادرم و مادرم به ایران بازگشتیم به اصرار خانم جان مادر بزرگم...بقیه ماندند در همان سیاتل ...تا حسابی خیس شوند و باران بخورند . ما آمدیم تا کارهای قانونی را انجام دهیم . و املاک خودمان را از دست تصرف و مصادره نجات دهیم . اما اوضاع اصلا عادی نیست ...مجبوریم بمانیم و می مانیم .
خیلی زود با شرایط تازه اخت می شوم . خوشحالم از اینکه در تهرانم و بیش از من برادرم ذوق می کند . موقعیت فوق العاده ای است برای او که کار اقتصادی کند . می چسبد به کار و کاسبی ...مادرم تمام احساسات فرو خورده مذهبی اش ، یکباره با شدت و قدرت بیشتری باز گشته اند . تمام وقتش را در مسجد و دعا و زیارت خلاصه می کند ...مثل اینکه بخواهد جبران مافات کند و تمام عبادات و نمازهائی که باید در گذشته میخوانده و نخوانده ..جمع کرده برای این روزها ... خواهرم در همان روزهای اول عاشق یک افسر نیروی هوائی می شود به قول آقا جانم جماعت لاشخور... ! ( به خاطر هواداری از انقلاب آنها را با این صفت خطاب میکرد ). پاسپورتهای آمریکائی امان را فعلا در کمد جاسازی می کنیم .
من اما نه دغدغه اقتصاد دارم و نه عقده دین ونه عاشقم . گیج و مبهوت تماشا می کنم . و هر روز نگاهم شکل تاره تری به خود می گیرد . نوجوانی که در نیمه های شب در دریای پر ستاره جنوب امپراطوریش را بنا کرده بود و تمام ذهنش را سرزمینش به خود مشغول میکرد . گذر این روزها نباید برایش راحت باشد . تقدیر این بود که سالهای بلوغ را در وطن تجربه کنم .
آن روز صبح خیلی زود آماده شدیم برویم خانه خاله ...در جنوب شهر ...نازی آباد ...همانجائی که خاطراتی بسیاری از آن دارم ...از زعفرانیه تا آنجا راه بسیار بود ...اما طولانی بودن راه را به خاطر ذوقی که داشتم حس نمی کردم ...
هوای نازی آباد آن روز سنگین بود و گرفته . بی جهت دلم شور می زد و بی قرار بودم . خانه خاله هم رسیدیم این حال بدتر و شدید تر شد . کوچه بن بست ماتم گرفته بود و چند پرچم یا حسین و یا ابولفضل سر درب خانه ها دست باد می رقصیدند . می دانستم تا محرم خیلی مانده ... اما خبر نداشتم چند وقتی است که روزها عاشوراست و شبها شام غریبان ! بچه های هم محلی سابق ، همه گرفته و سر به زیر بودند ...می دانستم که این رفتار و این حالت کوچه طبیعی نیست ...تا اینکه آن خبر را شنیدم :
مهدی شهید شده است و امروز تشیع جنازه اوست و تا ساعتی دیگر جنازه اش را می آورند لب خانه اشان و از آنجا به مسجد و بعدش هم بهشت زهرا ...مهدی رفیق دوران تابستانی من بود ...همان وقتها که از شدت گرمای بندر فرار می کردیم به اینجا ..من و مهدی یار و هم راز هم بودیم ..هم او بود که اولین بار عشقم را برایش گفتم و او هم خندید و قول داد کمکم کند ...اگرچه هیچ قدم مثبتی بر نداشت اما همینکه حرفهایم را گوش میکرد برایم کلی نعمت بود چند سالی از من بزرگتر بود و میدانستم که دلش پیش زهرا دختر همسایه گیر است .. هر وقت زهرا از مقابل ما می گذاشت مهدی عرق میکرد و سرخ میشد و سکوت میکرد و در فکر فرو می رفت ...چند باری که خواستم از زهرا برایم بگوید نتوانست ...لکنت زبان می گرفت ..دست و پایش را گم می کرد و شروع میکرد به پرت و پلا گفتن !!!
تصورش هم برایم دردناک بود ...چطور مهدی به جنگ رفت ؟ و برای چه ؟ و چگونه این تقدیر برایش رقم خورد ؟ پدرش از کودکی رهایش کرده بود و مادر او را تا به این سن ، به چنگ و دندان گرفته بود ...در خلوت کودکیمان برایم تعریف کرد که گرسنگی چه رنگی است ! می گفت وقتی گرسنه میشود پرده قرمز خانه اشان خاکستری میشود و روی بالشی های نارنجی به سیاهی میزنند ...می گفت که شبهائی که گرسنه می خوابد یک بالش روی شکمش می گذارد تا صدای ناله معده خالی اش ، مادر را شرمنده نکند ...می گفت مادرم وقتی خجالت می کشد ، می لرزد و با دندانهایش لبش را آنقدر فشار میدهد و گاز می گیرد که دهانش پر از خون میشود ...می گفت ...همیشه روزهائی که غذا هست ، مخفیانه و به دور از چشم دیگران مقداری نان ذخیره می کنم ...تا در وقتهائی که نیست ، بدهم خواهرم خیسش کند و به دندان بگیرد ...می گفت خواهرم طاقت ندارد و مادر را که ببیند هی می گوید : مامان برای شام چی داریم ؟ و مادر باز لب می گزد و من غصه میخورم . می گفت مادرم را دوست دارم ...مهربان است و فداکار ...مهدی همان وقتها معنی فداکاری را می دانست و این یعنی که او بزرگ بود ..بزرگ بود ...آن وقتها از حرفهای مهدی فقط تعجب میکردم ...اما حالا با یادآوریش نمی دانم این ضجه که شباهتی با گریه ندارد کی آمده و من را در خود گرفته است ؟ ...روی دیوار از بس انگشتانم را کشیده ام تا آرام بگیرم ، دستانم خونین شده ....
مهدی !؟ ...چقدر این بچه نجیب بود و خوب و بزرگ ...آخر مهدی کی فهمید مرگ یعنی چه ، که حالا نوع شهادتش را برگزیده باشد ؟ آخ مهدی ...آخ مهدی....همین کلمه را مدام می گفتم و جگرم آتش می گرفت ...آخ مهدی ! ...آخ مهدی ! ...میدانستم مادرش چقدر به او وابسته بود ...حتم که این داغ این زن زجر کشیده و خسته را می شکست و ویران می کرد. ..مات و مبهوت بودم ... هیچ کس با هیچ کس حرف نمی زد ...پرده اندوه و غم از دست دادن مهدی سکوتی تلخ شده بود در کوچه ...تابوتش را که آوردند ...شیون زنها بلند شد ، کوچه ما شد نینوا ! ، زنها چنگ به صورت می زدند و بغض رفقا ترکید و عاشورا شد ، چه عاشورائی ؟!...همه با هم سینه می زدند و حسین حسین می گفتند ...صورتها همه رنگ پریده و چشمها خیس و دلها شکسته بود...سینه ها زخمی شد ، از ضرب سینه زدنهای دیوانه وار...صورتها به خون افتاد ...همه بی دلیل خودشان را می زدند ...می زدند ...می زدند ...!!!
پشت تابوتش که راه افتادم ...چیزی درست در وسط قلب من شکست و فرو ریخت ...صدای شکستن و فرو افتادنش را به وضوح شنیدم ...چهره مهدی که آمد در برابرم ، نتوانستم خودم را کنترل کنم ...برای اولین بار اینگونه تلخ گریه می کردم ...برای درگذشت آقا جانم اینطور دلم نشکسته بود ...حالا می فهمم که آن روز ، ترکیدن بغض اندوه ام برای فقط مهدی نبود ...داشتم پوست می انداختم ...چیزی تازه در زندگیم کشف کرده بودم که با این درد سنگین آغاز میشد ...
بهشت زهرا اما داستان دیگری داشت ...دهها امثال مهدی بودند که در تابوتهای غرقه در گل و پرچم آمده بودند ...روی شانه های مردم می آمدند ...اشگ و آه و حماسه ...درد و غم و امید به آینده ...مرگی چنینن پر افتخار را ندیده بودم ...مردانی که مرگشان از زندگی زیباتر بود ...مرگی که زشت نبود ...همه زیبائی و طراوات و عشق بود...شهادت را داشتم یاد می گرفتم ...این پر شکوه ترین چیزی است که تا به امروز آموخته ام ...
با موج جمعیت وارد غسالخانه شدم ...تابوت را روی زمین گذاشتند ...قصد شستشوی او نداشتند ...اما برای کنترل اوضاع باید مدتی در آنجا می مانند ،
تشیع کنندگان شهدای مختلف در هم گره خورده بودند ..یکی می گفت : محمد ! و به سینه می کوفت ، کناریش به سر می زد و فریاد می زد : محسن جانم ...آن یکی اشگ در صورتش سیل ساخته بود و در هق هق گریه اش پشت سر هم تکرار می کرد : بمیرم برات رضا ...و آن دیگری سر بر شانه مردی دیگر ...دم گرفته بود برای خودش : حسین جانم ...حسین جانم ...فدای بدن بی سرت پسرم ...حسین جانم ...حسین جانم ...!
مادر مهدی را آوردند بالای سر تابوت ...فهمیدم که می خواهند روی تابوت را برای وداع مادر بر دارند ...به هر زحمتی بود خودم را به نزدیکی آن رساندم ...روی تابوت را برداشتند :
مهدی بود با لباس خاکی خون آلود ...سرش به سمت راست خم شده و در خواب عمیق فرو رفته بود ، حس کردم که دارد در این خواب زیبا ، رویای شیرین می بیند ...لبخندی در صورتش بود که قابل وصف نیست ..بعدها در زندگیم هرگز مردی را ندیدم که اینگونه لبخند بزند ...تبسمی که نشان از آرامش و رضایت خاطر داشت ...لبخندی که صورت را تمام پوشانده بود ...او فقط با لبهای عطش زده اش نمی خندید ...این تمام وجود او بود که لبخند می زد ...نمی توانستم باور کنم که این صورت مرده است ...نمی توانستم باور کنم ....تمام اجزای بدنش و صورتش زنده بودند...نفس می کشیدند ...برق بودن و زندگی داشتند ..زنده تر از خیلی صورتهای دیگری که هر روز در خیابان و گوشه و کنار می بینم ...
در سینه چپش ، عکس امام را داشت که لکه خونی درست بالای عکس نشسته بود ...مثل خورشیدی که برای مردان و زنان مقدس در تصویرها می کشند ...خورشیدی که خونی بود ...به چهره امام دقت کردم که در آن عکس ، شیرین ترین لبخندش را داشت ...مادر مهدی با دیدن صورت غرق در آرامش پسرش ... آرام گرفت و لبخند زد و عکس امام را از سینه جوانش برداشت و به سینه کشید و شروع کرد زیر لب شعری خواندن ... این سوال برایم پیش آمد که امام کیست که فرزندی در عشق او با لبخند می میرد و مادری داغدار با دیدن عکس او لبخند میزند و ماتم را فراموش می نماید و شعر در رثای اش می خواند ؟ ...
تابوت دوباره سوار بر دوش مردم رقص و تاب خود را از سر گرفت و دور شد ...مادر مهدی نرم نرم پشت سر جمعیت به راه افتاد ...او دیگر قرار گرفته بود و از آن همه بی تابی و التهاب و اشگهای تلخ خبری نبود ...
و من مبهوت و گیج ... به لبخند مهدی و تبسم امام در آن عکس خونی و به خودم که انگار طور دیگری شده بودم و پرده ای از مقابل نگاهم برداشته بودند و حالا داشتم دنیا را جور دیگری می نگریستم ، فکر میکردم ...
به راه افتادم و کناره قطعه شهدا مکثی نمودم و با خودم تکرار میکردم :
- امپراطور ..ژولیس سزار با توام ...نگاه کن ...به این راه ...به این جاده ...که امتدادش به سرزمین آبهای همیشه آبی می رسد ...نگاه کن امپراطور...دیگر اینها خیال نیست ...حال توئی که باید فرمان برانی ...فرمان بران امپراطور ..فرمان ..بران ...!
فرمان این است : امپراطور ژولیس سزار ، خود سرباز دیگری خواهد شد ...سرباز :
" امام "
سکانس چهارم – دیماه 1364- سر پل ذهاب
نشسته ام کناره خاکریز ، که باران خورده و عطر هم آغوشی آب و خاک مستم کرده است . همین دقایقی پیش خورشید غروب کرد و هنوز شب به تمامی مالک آسمان نیست ...نفس می کشم ، عمیق ...! و سرم پر میشود از هوای خوب با نسیمی ملایم که بوی باران را دارد ...از صبح خط آرام است ...تنها صدای گلوله های سرگردان که عراقی ها گاه و بیگاه انگار برای تمرین و مشق تیراندازی شلیک می کنند ، خلوت ما را بهم می ریزند ، این وقتها بچه ها بیشتر در خودشان هستند ...درونگرا میشوند ...نیم نگاهی به آسمان و گوشه چشمی به سجاده دارند ...وقت خوبی است برای راز و نیاز و حرف زدن با خدا که در اینجا بیش از همه جاهای عالم به آدمها نزدیک است . آنقدر نزدیک که اگر دست دراز کنی میتوانی لمسش کنی ...کمی دقت ، بوی خدا را می تواند به مشامت بیاورد ...آن وقتها خدا پرده های خودش را با بندگانش ، انداخته بود ...کم پیش می آید که خدا اینقدر دست و دلباز باشد ...و بچه ها این را خوب فهمیده بودند ، حضور هزاران هزار فرشته را در اطراف خود حس می کردند ...صدای بال زدنشان ...صدای قدمهایشان روی این خاک ...صدای سرود دست جمعی شان که در وصف این مردان ترانه می نمودند ...همه و همه شنیده می شد ...رزمندگان که نام این مردان عجیب بود که تاریخ نمونه شان را کم به خاطر دارد ، می خواستند از این معجزه نهایت بهره را ببرند ...
عکس امام را به دست گرفته ام و خیره شده ام به آن ...چه رازی در نگاه این مرد است که از پشت این قاب بسته هم مرا مسحور خود می کند ...نگاهی به عظمت نگاه او می شناسید ؟ سراغ دارید کسی را که چون او این قدر ژرف بنگرد ؟ ....همیشه فکر میکنم او می تواند با نگاهش از پشت همان عکسهای بی نظیرش دل من را بخواند و تا نهایت وجودم برود ...امام برایم هرگز یک پیشوای دینی نبوده است ..نمی خواستم که از این منظر به او بیاندیشم ...دلم نمی خواست او را محدود کنم در ذهنم ...برایم آنقدر وسیع و بزرگ بود که نمی توانستم در قالبی کوچک گرفتارش کنم ...مردی که میتوانست برای من همه چیز باشد... انگیزه...اعتقاد...ایمان...باور...عشق ...زندگی ...مرگ ....شجاعت...حماسه...هدف...مراد....
هر وقت خواستم در باره احساسم به او فکر کنم دچار تناقص گوئی شدم ...دوستش نداشتم ...اما عاشقش بودم ...نه !...بیش از عشق...گرفتارش شده بودم ...همه هویتم را به او باخته بودم ...در برابرش کوچک بودم ...هیچ وقت هیچ انسانی نتوانست این حس را در من ایجاد کند ...نمونه او کجا بود که من ندیده باشم ؟ در تاریخ ؟ چه وقت تاریخ چون او را دیده است و گزارش کرده و من نخوانده ام ؟ ...رابطه امام با دوست دارانش یک استثنا به معنای مطلق است ...هر کسی او را به شکل خودش دوست می دارد ...اگر بتوانم نام این حس را دوست داشتن بگذارم که بسیار شک دارم ! ...دوست داشتن بلاخره به یک جائی میرسد که میشود تشریحش کرد و توضیحش داد ...اما من نمی شناسم کسی را که توانسته باشد اکمل و کامل حسش را نسبت به امام توضیح بدهد ...حتی دشمنانش هم به او با نگاهی فراخ تر از یک انسان عادی می نگریستند ...کاری که او با گورباچف کرد گوشه چشمی بیش نبود ...کسانی که برای امام رخت لباس رهبری سیاسی صرف دوختند از جهل و نادانی شان است ...من نمی فهمم که چطور میشود مردی چون او را با قالبهای سیاسی صرف نگریست ؟ ...سیاست حقیرتر از آن است که بتواند امام را تعریف کند ...سیاست امام چه بود ؟ اگر توانستید به این سوال با قواعد رایج علم سیاست پاسخ دهید ..محال است ...عجز سیاست در بیان امام درست شبیه به حقارت عرفان در مقابل اوست ...هیچ چیز نمی تواند امام را در دیدگاه من محصور در یک چشم انداز خاص کند ...رهبری...سیاست...عرفان...مرجعیت...شخصیت مذهبی ...شاعری ...هیچ چیز ....او همه آنها بود ولی نه چون دیگران ....رفتارهای او چنان منحصر به فرد و یگانه است که او را از هم مسلکانش جدا می کند و تمام کلیشه ها را می شکند و ویران می کند ...حتی زیبائی او هم با عرف زیبائی سازگاری نداشت ...قشنگ ترین پیرمردی است که در صد سال گذشته دیده شده ( گزارش قبل از آن هم برای ما روائی ندارد ...چه اینکه زیبائی را تنها باید دید و گزارش پذیر نیست ) اما نمی شود همین جذابیت را تعریف کرد ...ابروان پر پشت و گره شده ؟ چینهای منظم و مرتب پیشانی ؟ محاسن یکدست و مرتب و به شدت لطیف ؟ چشمان نافذ و درخشان ؟ ...مردی اینگونه شاید در تاریخ بشریت هرگز تکرار نشود و این امری است طبیعی ...بزرگترین افتخار هم نسلان من این است که حضور امام را درک کردند و فهمیدند ...نسل بعدی که بلوغش را بعد از سفر امام طی کرد ..بد شانس ترین نسل تاریخ است ...اینان می توانند تمام عمرشان را غصه بخورند و از خدای خود گلایه کنند که چرا فقط چند سال زودتر به دنیا نیامده اند ...و حق دارند که دلشان بسوزد برای این بد اقبالی ...این دوستان بدانند که بخش اعظم تردیدهای اعتقادی و حتی سیاسی شان در این روزگار ، ماحصل این عدم فهم حضور امام است ...راه امام و نگاه او به جهان ابدی است ...هرگز از بین نخواهد رفت ...اگر چه راویان این راه ، امروزه خرده شیشه بسیار دارند و نمی شود به هیچ گفته شان اعتماد کرد ...اما نسل جدید می تواند با تحمل مشقت و مصائب بسیار و گذشت زمان طولانی و همت عالی و پشتکار عظیم به گوشه ای از حقانیت امام دست یابد ...اما نسل من او را دید و شناخت و لمس کرد و بوئید و تماما حسش کرد ...این دیگر تقدیر خدا نیست ..خوش اقبالی است ...سعادت است ...نیک بختی و خوشبختی است ...این هدیه ای بود که او به ما داد ...:
" امام ! "
سکانس پنجم – در مجاورت نهر جاسم " شلمچه " – سال 1365
کربلای پنج ، رمق گردان عاشورا را گرفت . گردان ما از جمیع لشکر 27 محمد رسول الله ( ص ) و قرارگاه قدس وارد این عملیات عظیم شد . ما از سمت شمال شلمچه یعنی آب گرفتگی زید به خط مقدم که در آتش می سوخت ، زدیم . قبل از ما بچه های قرارگاه نجف عملیات را با رمز یا زهرا شروع کردند و منطقه را از آسمان و زمین به لرزه انداختند . و ما در حقیقت برای ادامه کار آنان آمده بودیم . در برابر گردان ما تیپ 11 کماندو از گارد ریاست جمهوری عراق و گردان تانک لشگر 11 پیاده صف آرائی کرده بود . گلوله های بی شمار تاکهای روسی تمامی نداشت . وجب به وجب را شخم می زدند و کماندوهای عراقی که آموزش دیده توسط تفنگداران نیروئی دریائی آمریکا بودند ، به شدت مقابله می کردند و قصد عقب نشستن نداشتند . محشر کبری بود . گردان عاشورا سخت ترین روز خود را می دید . لشگر 10 سیدالشهدا و تیپ مستقل 33 المهدی ... خط را شکسته و به نزدیکی کانال پرورش ماهی رسیده بودند ...اما نمی شد در آن واویلای آتش و خون ما را هم پوشش دهند . بیش از نیمی از یاران غریبانه رفتند . ماشین جنگی صدام آن روز مهیب تر از همیشه به راه افتاد و رفقای مرا با خودش برد ... از ساعت 9 صبح هواپیماهای دشمن بی وقفه با تمام قدرت خط را بمب باران کردند و اصلا نگاه نمی کرند که این سرباز عراقی است یا ایرانی ...انگار دستور داشتند فقط بمب بریزند هر جا که آدمی دو پا را می بینند !!! ...کار بمب باران به عقبه های خودی هم رسید و بعد بوی گاز خردل و فسفر تماما خط را گرفت ....به این ترتیب دشمن توانست ما را به عقب نشستن از محور کانال ماهی وا دارد . غروب آن یوم دلخراش آسمان خون گرفته بود و شبش همه ستارها داغدار بودند ...گردان عاشورا ویران شد در یک روز ...دل جاماندگان شکسته بود و نای ماندن دیگر نداشتند ....
شده که از زندگی کردن خجالت بکشید ؟ شده برایتان شرم بودن روی زمین ، قدم هایتان را بشکند ؟ لمس این لحظه داغدار برای هیچ کس میسر نیست مگر در آن بوده باشد ...در روزهای بعد ما پیروز مطلق عملیات بودیم ...حالا دیگر سپاه ایران به بصره مشرف بود ...شلمچه در دستان ما بود و معادلات جنگ بهم ریخت . بعد از این دشمن به تمامی عقب نشست و فعالیت دیپلماتیک برای پذیرش قطعنامه آغاز شد .
خبر آمد که گردان به مرخصی چند روزه خواهد رفت .
اتوبوسها مردان مات شده و مبهوت را از خط جدا کردند و راهی تهران شدند . برای حفظ خط نیاز به نیروهای تازه نفس بود ...تمام راه به سکوت گذشت ...همه سرشان را تکیه داده بودند به پنجره یا پشتی صندلیشان و افکارشان را رها کرده بودند به روزهای پیش ...به ناگهان نزدیکترین دوستانمان دود شدند و به هوا رفتند ، به چشم بر هم زدنی یک گلوله توپ چند نفر را تکه تکه کرد ...سرت را که بر می گرداندی ..می دیدی که گلوله ای پیشانی رفیقت را خراشید و مغزش را بیرون آورد ...در چند قدمی ات دوستی روی مین می رفت و هزار قطعه می شد ...خون و خاک و آتش ...فقط همین و همین ...درک این واقعه سنگین تر از دوشهای ناتوان انسان است ...به تهران که رسیدیم ...شهر خاکستری این ماتم را سنگین تر کرد ...هیچ کس حواسش نبود که اتوبوسها یک راست به سمت بالای شهر رفتند ...وارد میدان تجریش که شدیم ، دلمان فرو ریخت و نرسیده به خیابان جماران ...به یکباره فریاد حاج حسین تنمان را به لرزه انداخت :
- برای سلامتی امام عزیز ...رهبر و پیر و مراد عاشقان صلوات !
صلوات رفقا ، جان تازه ای دمید به روح خسته امان ...داشتیم به زیارت امام می رفتیم و این بزرگترین هدیه فرماندهان به این گروه زخم خورده و خسته بود ...تمام شد آن داغ سنگین ...همه شدیم شور و شوق و نیاز و ناباوری ...حسن که به صورت من زل زده بود و فریاد می زد ( موج انفجار شنوائی اش را کم کرده بود و مجبور بود فریاد بزند ) :
- دانی ! تو رو به حضرت عباس بزن تو صورتم ...بزن دانی ! ...بزن ...من دارم خواب می بینم ؟...بزن ...بزن ...د بزنه دیگه نامرد !
شوق و ذوق ، هوش از سرم برده بود . با تمام قدرت سیلی محکمی به صورتش زدم ...صورت حسن پرت شد از شدت ضربه ...همه سکوت کردند ...حسن لختی درنگ کرد و فریادش با انفجار خنده و شور بچه ها آمیخت :
-خدایا شکرت...خدایا شکرت ...
وارد حسینیه که شدیم ...در و دیوار بوی امام را داشت ...روحانیت محض ...عشق مطلق...عطر ناب خدا...همه و همه در اینجا بود ...نشستیم تنگ هم ...هر کس در آغوش دیگری و چشم دوختیم به آن درب کوچک روی تراس ...سکوتی سنگین سایه انداخته بود در فضای معنوی حسینیه ...صدای قلب همدیگر را می توانستیم بشنویم ...حسن کنار من نشسته بود و می لرزید ...آن سو تر ، روبیک سرش را پائین انداخته بود و گریه می کرد ...مرتضی در صف جلو خیره مانده به درب و پلک هم نمی زد ...حاج حسین ایستاده در کناره دیوار ناخن می جوید ( هیچ وقت دیگر ، این رفتار عجیب را از حاجی ندیدم ) پیمان سرش را میان زانوانش گرفته بود و زیر لب چیزی می گفت ...سید محسن با خودش شور گرفته بود و سرش را هی تکان می داد و گاهی هم به بالا نگاه می کرد و دستانش را به نشانه شکر بالای سر می برد ...درب که بر پاشنه چرخید و قامت امام که پدیدار شد ...نفهمیدم دیگر چه اتفاقی افتاد ...سیل اشگ صورتم را گرفت ...بی اختیار برخاستم و چون دیگران دیوانه وار فریاد می زدیم :
- روح منی خمینی ...بت شکنی خمینی ...
آن مرد آنجا بود ..بالای سرما ...مقابل ما ...راه رفتنش مثل آدمهای دیگر نبود ...خرامان خرامان می رفت ...نگاهش به همه بود ...همه را می دید ...دستان پر مهرش را به نشان تشکر بالا گرفته بود ...این با شکوه ترین تصویری است که یک مرد می تواند خالقش باشد ...من و رفقایم داشتیم تماشا می کردیم ، بزرگترین مرد تاریخ را ...ابر انسان نظام کهکشانی ...همانی که چند سال قبل سایه اش را در ماه دیده بودم ...هموئی که عکس به خون تزئین شده اش روی سینه گرم و عاشق مهدی بود ...مردی که عاشقانش به عشق او مرگ را کمترین می دانستند ...او امام بود ...امام من ...آقای همه عالم ...عشق برتر دل شیدای من ...او امام بود ...امام ...
همه چیز تحت فرمان بی قید و شرط اوست ...هیجان ما...فریادمان...ایستادنمان ...نشستن و سکوتمان ...هر چه میخواست بلافاصله بی آنکه به زبان آورد اتفاق می افتاد ...هیچ کس در این میدان کاره ای نبود ...فقط او بود ...او که با نگاهش و حرکاتش فرمان می داد ...امپراطوری راستین ...تنها مردی که قدرت امپراطوریش قلبها را مسخر و دلها را فتح میکرد ...بی آنکه کسی حرفی بزند . به خواست او همه سکوت کردند ، اطاعت از فرامین او تنها وجه اشتراک ما بود ، برای همین به میل امام بود که نشستیم ...هیچ صدائی از هیچ جانداری شنیده نمی شد ...نفسها در سینه حبس شدند ...دیوارها و بند بند حسینیه هم تحت فرمان امام ، نظاره گر او بودند ....نشست روی صندلی که با پارچه سفید تزئین شده بود ....حالا دیگر بیشتر شبیه به یک فرشته آسمانی بود که همین الان گوئی از عرش آمده تا نگاهی به انسانهای کوچک و حقیر بیاندازد و بعدش هم برود . نفسی کشید و اشاره ای کوتاه نمود و بعد دوربینها و نورافکنها همه خاموش شدند . فیلمبرداران از سکوی خود پائین آمدند ...معلوم بود که امام میخواهد مجلس خصوصی و منحصر با فرزندانش داشته باشد و حرفهای که تنها برای ما بود و بس به زبان آورد...زهی سعادت.... نفسی عمیق کشید طوری که صدای ترنم آن قلبهای ما را آرام کرد ...با نام خدا آغاز نمود ... شنیدن نام خدا از لبان این مرد حس دیگری دارد ...خیلیها نام خدا را به زبان آورده اند و می آورند ...اما وقتی امام نام خدا را به لبان مبارکش آورد ..بی اغراق و با جرات می توانم بگویم که خدا را با تمام وجود در کنار خودم احساس کردم و بزرگترین معجزه امام همین است . اشگ امانم را بریده بود ...همه ما را این اشگ بیچاره کرده بود ....از گریستن گلایه نداشتم ...اما این اشگها تصویر امام را تار کرده بود ...و این آزارم میداد و مجبور بودم هر دقیقه چشمانم را با دستانم پاک کنم و این حکایت همه حاضران جمع بود ...من و دیگران در تمام مدتی که در حضور امام بودیم جز او هیچ چیز ندیدیم و نفهمیدیم ...اینک که می گویم و می نویسم ، حس الان است و گرنه در همان وقت که متوجه هیچکس حتی خودم هم نبودم ...فقط او ...فقط او ...دیگر هیچ چیز...هیچ چیز...به راستی که هیچ چیز...
جمله اول امام ، جانمان را آتش زد و همه سوختیم ...فرمودند :
" شنیده ام که رفقایتان رفته اند و شما را تنها گذاشته اند ...( مکث نمود وبا یک نگاه به تمام وجود مان رسوخ کرد ) داغ دوست و رفیق خوب و مومن سخت است ...میدانم ...اما این را به شما بگویم ...اگر آنها دوستان شما بودند ...فرزندان عزیز من هم هستند و در این تردید نکنید که پدر بیش از همه داغ فرزند را به قلب شکسته خود دارد ...آن هم فرزندانی صالح و مومن که سرباز واقعی امام زمان باشند ...شما برای خودتان غصه بخورید و من برای خودم ...چون آنان الان در محضر خداوند تبارک و تعالی هستند و به خوشبختی ابدی رسیدند ...این مائیم که باید غصه خودمان را بخوریم ...خوش به حال یاران شما و فرزندان من که امروز سر سفره اباعبدالله میهمان هستند و اهل بیت عصمت و طهارت میزبان آنان اند ...این جنگ هم روزی تمام میشود ...پیروز واقعی جنگ همین شهدا هستند ...کاری کنیم که ما جزو صف شکست خوردگان نباشیم ..."
آنقدر با شدت گریه می کردم که دیگر صدایم در گلویم مانده بود ...هق هقی نمی شنیدم بیشتر یک زاری و یک زوزه داغدار بود ...تمام تنم می سوخت ...داشتم همه عقده ها و ماتم ها ...گناهان و معصیتها...همه خطاها و جفاها...همه و همه بدیهایم را در محضر روحانی این مرد یگانه با این گریه بی امان از خود دور میکردم ...یک تخلیه و بازسازی دوباره بود ...و طبیعی است که اینگونه دردناک و توام با اشگ ریختن بی مانند باشد ....سخنان امام که تمام شد ...دوباره همه ایستادند و با اشگ و فریاد او را بدرقه کردند ...وقتی که عدم حضورش از حسینیه را احساس کردیم همه ما گوئی رها شدیم در یک فضای خلا و بی اکسیژن ...از طرفی روحمان سبک شده بود ولی جسممان در این مدت کم ، تمام انرژی و قدرتش را از دست داده بود ...نای ایستادن نداشتیم ...همه در حالت نزدیک به بیهوشی بودیم ...لحظاتی بعد حاج حسین با ذوق آمد و خبر داد که امام عده محدودی ، حداکثر بیست یا سی نفر را برای دست بوسی می پذیرند ...این خبر جان دوباره به همه ما داد و در عین حال دلشوره به وجودمان رخنه کرد که چگونه این تعداد اندک انتخاب می شوند ؟!!! ...با قرعه کشی ؟ یا یک ملاک دیگر را مد نظر قرار میدهند ؟ آخر چه ملاکی ؟ آن روزها ما با هم چنان یکی شده بودیم که هیچ فرقی را میانمان از بسیجی یک روزه تا فرمانده ارشد قدیمی احساس نمی کردیم ...سید محسن عزیز که فدای او شوم حرف خوبی گفت :
- حاجی هر کار می کنی بکن ...ولی قرعه نکش ...اگه هیچ کس پیش آقام نره بهتر از اینه که قرعه کشی کنی ...چون در آن صورت اگر من انتخاب نشم ...همه عمرم خودم را به خاطر بخت بد و شانس و تقدیر شوم ، نفرین و لعن می کنم . ..دیگر خود دانی ... فقط نخواه که همه عمر باقی مونده این بر و بچه های عاشق حروم این لحظه بشه ....!
حاجی در فکر فرو رفت ...فرماندهان و پیش کسوتان گردان به شور نشستند ...اما مشخص بود هیچ راهی به ذهنشان نرسیده ... در آن لحظات پر التهاب که زمان با سرعت باد داشت از کنارمان می گذشت ...اگر راهی هم بود به ذهن خسته و هیجان زده آنان نمی آمد ...پیرمرد نورانی که از خادمان امام بود رخصت گرفت و چیزی در گوش حاجی گفت که مشخص بود حاجی رضایت دارد . لبخندی زد و به سمت ما آمد :
- برادران دقت کنند ! ...بهترین راه اینه که افرادی را انتخاب کنیم که یتیم باشند ! ...یعنی پدرشان در قید حیات نباشد ...میدانید که تمام ائمه و پیامبر بزرگوارمان همواره نسبت به یتیمان نظر دیگری داشتند ...اینجا در محضر امام ...یتیمان خود را انتخاب کنیم تا آقا دستی مهربان خود را بر سر اینان بکشد و یتیم نوازی کنند ...در آن صورت همه ما شریک این ثواب هستیم ...! هر کی موافقه صلوات بفرسته !
صلوات بچه ها نشان پذیرش بود و بدین ترتیب من هم جزو این تعداد سی و سه نفر بودم که از حسینیه خارجمان کردند و از درب دیگری به حیاط کوچک خانه امام وارد شدیم . روی تراس یک صندلی بود ...فاصله این تراس با کف حیاط نیم متر و یا کمی بیشتر بود ...همه در یک صف قرار گرفتیم ...من عمدا خود را در آخر صف انداختم تا حضور بیشتری در این فضا داشته باشم و بتوانم امام را از نزدیک سیر تماشا کنم ...امام وارد تراس شد ...عمامه به سر نداشتند ...یک عرقچین سفید به سر مبارکشان بود ...و چفیه خوش رنگی که ترکیبی از سفیدی و زرد ملایم و رگه های خاکستری داشت به دوش انداخته بودند ... اینجا دیگر جو و فضا ، طور دیگری بود ...باز هم همه چیز در اختیار فرمانهای ناگفته امام بود ...مثلا اینکه هیچکس صدایش را از یک حد ملایم بالاتر نمی برد ...صلوات که فرستادیم بیشتر شبیه یک نجوا و زمزمه بود ...اینجا دیگر خلوت امام بود و همه می ترسیدیم با صدای بلند خود بی حرمتش کنیم ...قدمهایمان را حتی آرام به زمین می کشیدیم ...تا مبادا زمین خانه امام خراشی بردارد ...صف آرام جلو می رفت و رفقا برای لحظه ای دست امام را می بوسیدند و می رفتند ...هیچ کس نمی توانست حرف بزند ...مطمئن بودم در سینه همه آنها هزاران حرف بود که میخواستند به امامشان بگویند ...اما زبان در کاممان نمی چرخید و همه وجودمان شده بود نگاه ، که برای لحظه ای در چشمان امام گره بخورد و بتوانیم اینگونه همه چیز را به او بگوئیم ...بی کم و کاست ...من محو تماشای این منظره بی نظیر بودم و می دانستم که دیگر محال است فرصت دوباره ای باشد برای تماشای این واقعه یگانه و سخت دل نشین ...:
عاشقانی که دست معشوق را می بوسند ...یتیمانی که دست پدر اصلی خود را بوسه می زنند و امامی که با مهربانی ملکوتی خودش دست به سر یتیمان می کشد ...یاد یتیمان کوفه افتادم و دلم گرفت و بعد یکباره نمی دانم چه شد که نام یتیم آقام حسین به جانم افتاد و دوباره سیل اشگ صورتم را گرفت ...اینبار یقینا من تنها کسی بودم که در این میانه اینگونه سخت در حضور امام گریه میکردم ...غربت رقیه در شام ...سرگردانیش در راه کوفه ...دلواپسی هایش قبل از دیدن سر مبارک پدر ...ناله هایش در فراق عمو...تن تب دارش در آغوش عمه...همه و همه در جانم ریخت و به آشوبم کشید ..نمی توانستم به هیچ شکلی خودم را آرام کنم ...نوبت من داشت می رسید و صدای هق هق گریه ام حیاط را پر کرده بود ...مقابل امام رسیدم ...لختی مکث کردم ...نگاه امام به چشمان خیس من گره خورد ...خم شدم دست مبارکش را به دست گرفتم و گرمای تنش برای همیشه و برای ابد به وجودم ریخت ...گرمائی هرگز از دستان و بدن من خارج نخواهد شد ...میدانم که از آن روز تا به حال همیشه تب دارم ...تب امام ...تب امام ...تب امام ...
دستانش را به لبانم نزدیک کردم ، قبلا از بوسه ...عطر دل انگیزش را با نفسی عمیق به درون کشیدم ...( آخر رفقا چطور برایم شما بگویم ؟...به خدای احد و واحد سوگند ! این کلمات قادر به وصف نیست ...نمی توانم بگویم که بدن امام چه بوئی را دارد ...آخر با چه چیز قیاسش کنم ؟ وقتی که بی مثال است ...حق بدهید به من ...بوی امام فقط مال اوست ...اما هنوز هم که گاهی حال خوبی دارم و حس میکنم رابطه ام با خدا کمی برقرار است همان بو را دوباره حس میکنم ...همان بوی خوش...که میخواهم اینجا با قاطعیت بگویم که بوی بهشت بود ...آری بوی بهشت بود ) و بعد نرم بوسه زدم ، که مبادا لبان من آسیبی به آن دستان لطیف تر از برگ گل برساند ...سرم را بالا گرفتم . امام دستان مبارکشان را به سرم کشید و اشگهایم را از صورتم گرفت . آرامشی به جانم افتاد که تا همیشه در خودم آن را می بینم و احساس می کنم ...روزهای درد و بیماری ...روزهای هجران و فراق یار...روزهای اندوه و تلخی روزگار ...آن آرامش بی مثال را به مدد می گیرم و تحمل می کنم .
بعد آن اتفاق افتاد ...:
معجزه صورت گرفت ...و بلاخره خداوند مهربانی اش را به من نشان داد...فهمیدم آن روز که خدا مرا دوست دارد .. کرامت خدا را درک کردم...با سلول سلول وجودم این را دریافتم و تا به امروز برای همین خداوند را شاکرم و از این باب می گویم که خداوند اینگونه بر سر من منتی گذاشت که باید روزی جبرانش کنم : امام کمی نیم خیز شد از روی صندلی ...با دست راست سرم را سمت خود کشید ...یک لحظه در نزدیکترین فاصله ممکن با او نگاهم در عمق چشمانش سفر کرد و او در من نفوذ دائمی و ابدیش را تثبیت نمود ...بعد پیشانی ام را بوسید ...بیشتر از روی صندلی برخاست ...حالا دیگر کاملا بلند شده بود ...و خودش را به نرده تراس چسبانده بود ...و بعد سرم را در سینه گرفت ...من دیگر از هوش رفته بودم ...نمی دانم چند دقیقه و یا چند ثانیه و یا چند سال در آغوش امام بودم ...اما میدانم که در این مدت تمام عمرم را مرور دوباره کردم... از لحظه تولد تا این لحظه با شکوه و یقین نمودم که این لحظه اوج زندگی من است ...دیگر رفیع تر از این قله ای در زندگی من نخواهد بود که فتحش کنم ...من در آن مدت که هیچ از مقدار و محدودیت زمانی اش اطلاع ندارم از این دنیا رفتم ...شک ندارم که آغوش امام دنیائی دیگر بود ... آنجا همان مکانی است که از کودکی در ذهن خلقش کرده بودم ...آنجا سرزمین آبهای همیشه آبی بود ...صدای تاثیر گذار و ترنم عالی ترین لحنهای جهان از لبان امام لب گوشم شنیدم . تمام بدنم و روحم شدند گوش...حسهای دیگرم تماما در خدمت حس شنوائی قرار گرفتند ...این امام بود که می خواست حرفی را به من بگوید ...حرفی که تنها مال من است و دیگران قادر به شنیدن آن نخواهند بود ... حضرت امام آرام زمزمه کردند :
- حسین و اهل بیتش را هیچ وقت از ذهن بیرون مکن ...چشمانی که برای حسین گریه کند ...به بصیرت می رسد...
مکث نمودند . اجزای بدنم ...ذره ذره آن حرفها را به خود جذب کردند . و امام فرمایش خود را با این جمله از زیارت عاشورا تمام کردند :
" بِمُصابى بِكُمْ اَفْضَلَ ما يُعْطى مُصاباً بِمُصيبَتِهِ مُصيبَةً ما اَعْظَمَها "
از آن حیاط که قطعه ای از جنت رضوان بود ، بیرون آمدم ...نسیمی از سمت کوه صورتم را نوازش میکرد ...
آن روز خوش ترین روز امپراطور تا به امروز است ...خوش ترین روز ...! دلم می خواست به قدرت زلزله ای فریاد بزنم و تمام اهل جهان را با شوق خود شریک کنم ...دلم میخواست همه مردم با من فریاد بزنند و او را صدا کنند :
" امام .......! "
سکانس ششم – 27 تیر ماه سال 1367 ساعت هشت صبح – اسلام آباد غرب
چند روزی است که خط آرامتر از همیشه است ...نه جنب و جوشی و نه حرکتی ...سکوت سایه انداخته میان دو طرف ، ما و عراقیها ...شب قبل توانسته ایم یک گروه پنج نفره گشتی دشمن را به اسارت بگیریم ..آنها می گویند جنگ تمام شده است و ما خنده امان گرفته به این بولوف نظامی تازه این اعراب بی وجود ! تا آخرین فشنگ شان می جنگند و اگر دستشان به ما برسد تکه تکه امان می کنند و اما به مجرد اینکه اسیر می شوند ...قیافه حق به جانب می گیرند و چنان مظلوم می شوند که شک می کنیم به آنها ...اگر اینها در خط مقابل هستند ...پس چه کسانی اند که آتش خمپاره و دوشکا و توپ و بمبهای شیمیائی به سر ما می ریزند ؟ چنان برخورد می کنند که تو گوئی از دوستان مایند منتهی در آن طرف !!!
صبحانه را می خورم و می روم سراغ دفتر خاطراتم که در روزهای گذشته خاک خورده و چیزی ننوشته ام ...دلم برایش تنگ شده است ...رفیق و مونس تنهائی من است ...این روزها هم این دفتر مرا با خودش می برد به وقتهای مهربانی و عظمت روحم ...شاید روزی برسد که این دفتر را برای دیگران هم را باز کنم ...شاید آن روز برسد که همه محرم باشند برای خواندن این نوشته ها !!!
داخل سنگر نشسته ام و خودکارم را روی دفتر گذاشته ام تا بتوانم تمرکز لازم را کسب کنم و بنویسم ...سید محسن سرش را می آورد داخل سنگر و دستپاچه و هراسان فریاد می زند :
- دانی بدو ...بدو ...!
دفتر را پرت می کنم گوشه سنگر و به دنبالش می دوم ...کنار خاکریز دوم بچه ها دور هم جمع شده اند ...دلم گواهی خوبی نمی دهد ...دلشوره دارم ... سید محسن خودش را در میان جمع جا می کند و من هم ..رادیو در دستان حاج حسین است ...سرش را پائین انداخته و لب می گزد و گوینده دارد پیامی را می خواند ...می ترسم ...می دانم خبر خوبی نیست ...
اعلام پذیرش قطعنامه 598 و پیام امام ...
شوکه شده ام ...نمی توانم بایستم ...می نشینم روی خاک سرد ...حاجی بعد از تمام شدن پیام ، رادیو را پرت می کند و بغضش می ترکد و می رود پشت خاکریز ...دوستان و بچه های گردان همگی جمع اند ...زانوان همه ناتوان تر از تحمل بار سنگین بدن خسته اشان است ...زمین گیر شده ایم ...از آن سو ...چند خاکریز آن طرف تر ، صدای شادی عراقیها می آید و بعد تیراندازی به نشانی جشن ...عربده می کشند از فرط شادی ...هیچ وقت مثل آن روز از اعراب به این اندازه متنفر نبوده ام ...رقص و پایکوبی اشان زمین را می لرزاند ...می روم بالای خاکریز و با دوربین نگاه می کنم ...چند سرباز عراقی با عرقگیر و دستمال سفید ، آمده اند بالای خاکریز و رقص عربی سر گرفته اند و صدای موسیقی گوشخراش از بلندگوهایشان ذهنم را خراب می کند ...محمود اختیار از کف داده و کلاش قراضه اش را نشانه می گیرد به سمت عراقیها و رگباری شلیک می کند و باز طبق معمول اسلحه گیر می کند ...فریاد می زند و اسلحه را به سمت آنان پرت می کند ...عراقی ها از ترس و وحشت می گریزند ...حسن ، محمود را جمع و جور می کند ...بالای خاکریز می نشینم ...در آن سو صدای شادی و جشن و رقص و پایکوبی است و این سو...اشگ و ناله و آه و حسرت ...
محمود که حالا گریه طاقتش را بریده است ...عکس امام را به آغوش کشیده و مثل بچه های خردسال وق می زند ...یاد امام و به فکر او هستم ....کسی می داند آن روز غم امام چقدر بوده است ؟ می شود حجم بیکران اندوه امام را اندازه زد ؟ مردان بزرگ به وسعت وجودشان غم دارند ...با این وصف رصد کردن غم امام در آن روز دردناک نباید ممکن و سهل باشد ...
با خودم فکر میکنم امام باید تنهاترین امپراطور جهان باشد ...چه اینکه وقتی امپراطوری فرمانی اینگونه را اعلام می کند باید خیلی تنها و غمگین باشد ...دلم می سوزد و باز یاد مظلومیت بزرگان دین و تاریخ می افتم و از تسلسل تاریخ و تکرار اتفاقات متاثرم ...این روز باید شکل می گرفت تا ما انسانهای عصر حاضر بتوانیم غربت و رنج و اوج تنهائی امام و پیشوای عزیزمان حسن بن علی را اندکی تجربه کنیم ...
امام !
آن روز میدانم و یقین دارم که به جد خود امام حسن توسل کردی و برای مظلومیتش سخت گریستی . میدانم ...میدانم ...ای مهربانترین امپراطور جهان ...ای مظلوم بی نظیر روزگار پر از فجایع ما ...ای ...:
" امام "
سکانس هفتم - 13 خرداد 1368 - تهران
چند شب است که نخوابیده ام ؟ حسابش دیگر در دستم نیست ...دوستان همه با هم بودیم این روزها و شبها ...یک شب جمکران و قم ...شب بعدش امام زاده صالح تهران ...و یک شب هم امام زاده سلطانعلی در فین کاشان ...کارمان شده دعا و عبادت و نیاز ...امام بیمار است . قلب پر از درد و مملو از عشقش خسته است از طپیدن و در بیمارستان بستری است ...حاج احمد آقا سفارش کرده اند به دعا ...شیخ حسین انصاریان هم بچه های جنگ را دور خودش در مهدیه تهران جمع کرد ...یک ساعت حرف زد و ناله کرد ...راستی این شیخ حسین عزیز چقدر مردانه گریه می کند ! و آخرش به این نتیجه رسید که رزمندگان فرزندان راستین امام هستند ...و دعای اینان مگر اجابت شود ...بنابراین این تکلیف به دعا است این روزها ...مگر خدا دلش به یتیمی ما بسوزد ...می دانم که خود امام خسته است و دیگر نمی خواهد که ادامه دهد ...این را از آخرین حرفها و تصویرهایش فهمیده ام ...مردی که همه عمرش را برای دیگران زندگی کرده ...حالا میخواهد برای خودش مرگ را آرزو کند ...شاید تنها خواسته او در این جهان برای خودش همین بوده است ...عمری رنج و اندوه و درد و برای مردم گریستن و مقاومت کردن و مبارزه و ایستادن و خواستن ...عمری تلاش و زندگی پرثمر ....حالا دیگر باید خسته باشد ...اما چه کسی نگرانی ما را جواب خواهد داد ؟ ...بعد از او کیست که به یاد فرزندانش باشد ؟ ... اگر امام برود ، ما هم رفته شده باید حساب شویم ...در زمان بودن و حیات اوست که زندگی ما هم معنی دارد...سایه او بر سر ماست که قدرمان را کمی می دانند و کسی جرات بی احترامی و بی ادبی ندارد ...در نبود او خدا میداند چه به سر ما خواهند آورد ...کسانی همین حالا هم چشم دیدن ما را ندارند...نمی دانم چرا ؟...فقط حدس میزنم با بودن امثال ما که خاری هستیم در نگاهشان ...نمی توانند چیزی را تحریف کنند ...که البته می کنند ...ولی در نبود این جماعت دل سوخته راحتر می شود خیلی از داستانها را به جای حقیقت به مردم و نسل تازه تحویل داد ... وتاریخ را طوری نوشت که دوست دارند ...تا شرایط برای خیلی از کارها مهیا شود ...
نیمه شب می رسیم خانه ...میخواهم امشب چند ساعتی بخوابم ...تاب و تحملم تمام است ...دوستان در مهدیه می مانند ... نیت نماز شب و استغاثه در نزدیکی اذان صبح دارند ...به خانه که می رسم ...مادرم هنوز بیدار است ...نگران من است ...میداند که چقدر بی تابم و آشوب به جانم افتاده ...سفارش به استراحت می کند ...دوش می گیرم و کمی سبک می شوم ...می روم روی تخت ...عکس امام را از روی میز بر میدارم و به آغوش می گیرم و از شدت خستگی بیهوش می شوم .
صدای گریه می آید ...خواب می بینم ...مادرم دارد گریه می کند ...بالای سرم من نشسته و اشگ می ریزد ...شاید این منم که مرده ام و مادرم بر جنازه ام گریه می کند ...کم کم به هوش می آیم ...خواب نیستم ...مادر با دیدن من ، درآغوشم می کشد و با شدت بیشتری می گرید ...بر می خیزم ...صدای رادیو روشن است ....پیام حاج احمد آقا را گوینده ، آقای حیاتی با بغض در گلو و صدای گرفته ، می خواند ...دیگر نمی توانم تحمل کنم ...این بار بیش از تحمل من است ...چشمانم سیاهی می رود و فرو می افتم . جمله ام رسا نبود ، اصلاح می کنم : می میرم .
دیگر از این کابوس رهائی ممکن نیست ...گیج و ماتم زده و مثل آنانی که در خواب راه می روند ...می مانم ...مرده ای متحرک ام ...خیابانها در زعفرانیه ساکت است ...چند پرچم سیاه بر سر در مغازه ها و و مردمی که در گوشی با هم حرف می زنند ...تنها جائی که بلدم و در حافظه دارم فقط مهدیه تهران است ..جای دیگری را نمی شناسم ...یادم نیست چطور این فاصله را طی کردم ...هیچ چیز را به خاطر نمی آورم ...بهت زده و مجنون بودم ...وارد مهدیه که می شوم صدای ناله و مویه زنان همه فضا را گرفته است ...مردان اما ناتوان تر از آنند که گریه کنند ...هیچکس در حال خودش نیست ...هیچ کس به کس دیگری توجه ندارد ...سکوتی دردناک تر از این سراغ ندارم ...هنوز باور ندارند ...دارند کم کم این تلخ واقعه دردناک و خانه دل ویران کن را ، هضم می کنند در جان نحیفشان ...اگر بعد از شنیدن خبر ارتحال امام ما و رفقا زنده ماندیم فقط به خاطر دعای خود امام بود ...او بهتر از هر کس میدانست که عاشقانش نخواهند توانست این داغ را بر دوش گیرند ...برای همین از خدا برایمان صبر خواست و تحمل ...و گرنه در آن روز و روزهای بعدش محال بود یک نفر از عاشقان امام جان سالم از مصیبت به در برد ...
- حاج محمود چمباتمه زده کنج مهدیه و به نقطه ای خیره مانده و هیچ پلک هم نمی زند ...حدس میزنم ساعتها است که اینگونه باشد ...کیست که از عشق حاجی به امام بی خبر باشد ؟ ...اصلا حاج محمود به عشق خواندن در مدح امام سراغ مداحی رفت . و شاگردی حاج آقا کوثری را هم نمود ...
- حاج حسین ، پیراهن مشکی اش را بر عکس پوشیده بوده و دو دست را تکیه به دیوار داده و سرش را مدام به این طرف و آن طرف تکان می دهد و هر چند دقیقه یکبار سرش را با شدت به دیوار می کوبد ، چنانکه مهدیه می لرزد ...از فرو رفتگی دیوار می توان حدس زد که حاجی چند وقت است در این حال غریب است . و این زلزله غمناک را به پا کرده ...
- سید مرتضی هم هست . راه می رود بی وقفه ...زیر لب انگار دارد با کسی دعوا می کند ...هر چند گاهی می ایستاد و دستش را با تهدید بلند می کند و چیزی می گوید و دندان غروچه می کند ...یک دفعه می ایستد و بر سر و روی خود می کوبد ...هیچ کس نیست که جلوی سید را بگیرد ...می ترسم به خودش آسیبی برساند به سمتش می روم ...دستش سنگین است ...یک ضربه هم به من می زند و بعد خودش را در آغوشم رها می کند و هر دو روی زمین ولو می شویم ...ندیده بودم یک مرد چنین تلخ گریه کند ...ندیده بودم ...
- سید محسن ...نشسته روی سکوی اول منبر مهدیه ...سر و صورتش خاکی است ...دقت که می کنم می بینم که سرش شکسته و خون نرم نرم روی گونه هایش جریان دارد ...نمی فهمم که چطور این اتفاق برایش افتاده ...در جبهه هم همینطوری بود ...مدام زخمی بود ...انگار هر خمپاره ای که به زمین می افتد یک ترکش کوچک آخ جونی هم ! سهم سید می شد . هنوز هم نباید بتواند زخمهایش را در تنش شماره بزند ...سید محسن که فدای صفایش بشوم ...از هوش می رود و از سکو سر می خورد و روی زمین می افتد ...کسی سراغش نمی رود ...چون همه می دانیم که در این بیهوشی راحت تر است ...!
- روبیک هم می آید ، با قدمهای لرزان و آشفته روی ...صلیبش را به مشت گرفته و چیزهائی به ارمنی می گوید که من نمی فهمم ...اما با دیدن عکس بزرگ امام که پارچه مشکی دورش کشیده اند ...فریاد می زند :
- یا مادر مقدس ...یا مسیح مصلوب ...ای خدا ..........!
و کنار تمثال امام زانو می زند و سینه می زند و بی وقفه تنها نام ابولفضل را می آورد ...عشقی که او به قمر بنی هاشم دارد ...کمتر در شیعیان و عاشقان او دیده ام ...
و دیگران و دیگران... هر کدام در حالی و شرایطی خاص که توضیح شان بعضا سخت و غیر ممکن است ...آنچه بود فقط اشگ و آه نبود ...ناباوری و ترس از آینده و بلاتکلیفی و حجم وسیع نگرانی هم بود ...مردان و زنانی که این چند سال را به عشق امام زندگی کردند ...شبها به یاد او به خواب رفته اند و صبحها با تصور و رویای پیر مراد و امید همه روزه اشان چشم باز کردند ...حالا دیگر بی اینکه بدانند و بفهمند چه مصیبت عظمائی گریبانگیرشان شده ...در شوکی سرد و بی خبری از تمام دنیا به سر می بردند ...نفهمیدم کی شب شد و چطور این ساعات تلخ گذشت ...گاهی احساس میکردم زمان متوقف شده و دیگر به راه نخواهد افتاد ...حس میکردم امروز روز آخر دنیاست ..و شب را نخواهم دید . جهان از مدار نظم خارج خواهد شد و روز قیامت فرا خواهد رسید ...گوشهایم را تیز کردم ...حس می نمودم تا لحظاتی دیگر صدای اذان ناجی دو عالم امام عصر ، از دیواره کعبه به گوش خواهد آمد ...به نظر می رسید دنیا بی امام چیزی کم داشت برای برقراری و ماندن و ادامه دادن ...چطور میشود ستون معنای جهان فرو ریزد و اما سقف آسمان همچنان بر جا باشد ؟
صبح که آمد ...خبری دیگر در راه بود ...امام را برده اند مصلا ...
رفتیم !
منظره و تصویری که می دیدم باورم نمی شد ...این امام بود که داخل آن محفظه شیشه ای به خواب رفته و عمامه را به سینه داشت ؟ نه این واقعیت نیست ...امام دارد میزان صبر یارانش را اندازه می زند ...همین الان است که بر خیزد و با ما حرف بزند و بگوید که چه باید انجام دهیم ...آخر اگر او نباشد ما چطور راه را از چاه انتخاب کنیم ...ما عادت کرده ایم که حق و حقیقت را از زبان او بشنویم ...در بد ترین حوادث و در تلخ ترین روزها که میتوانست یک جهان را به نابودی بکشاند ، این او بود که با چند جمله آراممان می نمود و می فهمیدیم که کجا باید برویم و چه باید بکنیم ...بعد از او در این شب ظلمت معنا ، از کجا فانوسی پیدا کنیم ...وقتی که نور هم دروغ می گوید و خورشید هم به خطا می رود ...این امام بود که :
نور ما و خورشید تابان همه زندگیمان ...و حتی مرگمان ....به حساب می آمد .
روزی که پیکر مطهرش بر موج دستان مردم به سمت ماوای ابدیش می رفت ...روز آخر ما هم بود ...روز وداع با خودمان و فرداهایمان ...همان روز که به خاکش سپردیم ...تراژدی زندگیمان آغاز شد ...درست از همان روز بود که در پیچ و تاب این وادی و عالم بی مرامی گرفتار شدیم ...من که خود را به تخته پاره خاطراتم گیر دادم تا از این طوفان ، در امان باشم ...دیگرانی را هم دیدم که غرق شدند و به زیر آب رفتند ...دیدم که بعد از آن روز ، که موجها چطور کلبه های آرزوها و امیدهایمان را ویران کردند ...
امام رفت و به ملکوت اعلی پیوست .
و من ماندم در حسرت او که همه زندگیم را ماتم بگیرم .
تنها چیزی که از آن به بعد می دانم ، این است که ، در تمام موقعیتهای خطیر که امکان انحراف و دوری از مسیر است . به یک نام اکتفا کنم . فقط :
" امام "
سکانس هشتم - یکی از روزهای سال 1380 - تهران - بهشت زهرا
تشیع جنازه محمد صفاری است ...
دیگر حوصله ندارم . من هم خسته شده ام .
می روم مرقد امام ...چه خلوت است ...فقط عده ای مسافر سرگردان ، که در گوشه گوشه حرم استراحت می کنند ...
غصه دارم ...سنگین از غمی کهنه ام ...از امام گلایه می کنم :
کاش دعا کنی من هم زودتر به خدمت شما بیایم ...زندگی من بی شما انگیزه برای ماندن کم دارد ...من همان یتیمی هستم که توصیه ام کردی به گریه برای اهل بیت امام حسین ...تو را به رقیه قسم ..مرا هم به خودت بخوان ...ای :
" امام "
سکانس نهم - 14 تیر ماه سال 1382 - حسینیه قهررودیها...
جشن تولد امام را گرفته ایم ....همه آمده اند ...موج گرفته ها...گاز خردلیها...فسفریها...قطع نخاعیها....نابیناها...بی دست و پاها....
حاج محمود موقع خواندش شوخی می کند :
تو رو خدا نگاه کن ...تمام فرزندان و یاران امام اینطوریند....یه آدم سالم توی شما ها پیدا نمی شه ...هم از جسم معلولید هم از مخ...!
می خندیم ...بغض آلود می خندیم ...
کیک بزرگی را تدارک دیده اند ...و 104شمع روشن کرده ایم ...در این میان هنوز بین سید محسن و حاجی بحث است ...سید محسن اصرار دارد به 103 شمع و حاجی در همان عدد 104 ایستاده ...سر آخر هم سید به احترام حاجی از بحث کنار کشید ...اما زیر لب غر می زند : آقام 103 سالشه ...به زور دارند یکسال پیرترش می کنند ...بعد می گن ...
به من لبخندی میزند ... و حرفش را می خورد... حاجی زیر چشمی حواسش هست ...اما حرفی نمی زند ...تولد خوبی است ...خوش می گذرد ...
آخر مجلس همه مثل یتیمان کوفه جمع می شویم دور عکس بزرگ امام و سر بر شانه هم می گذاریم و گریه می کنیم ....میدانم که امام ما را می بیند و دلش برای ما می سوزد ...اما نمی دانم چرا کاری برای رها شدنمان انجام نمی دهد ...همه ما این گلایه را از امام داریم ...راستی چرا :
" امام ؟ "
سکانس دهم ...سکانس آخر ...11 خرداد ماه سال 1384 - تهران
دعوت شده ام به یک مجلس ...نمی دانم میزبان کیست ...از سر کنجکاوی و البته عشق به امام آمده ام ...در کارت دعوت نوشته ا ند : برای میثاق دوباره با راه امام ... مسجد امام رضا در حوالی بنی هاشم است ...مسجد بزرگی است و زیبا ساخته شده ...به نظر میرسد کار یکی از همین پولدارهای شهیر تهران است که این روزها مد شده برای فرار از مالیات و ژست سیاسی و اجتماعی پول خوردشان را برای بنای مسجد و مدرسه خرج می کنند ( اینها را خوب شناخته ام ...یکی از این قماش برادر من است ...آخرین نمازکه داشت...وقتی بود که سخت مریض شده و برای شفا گرفتن چند رکعتی نماز خواند ...آخرین مسجدی که ساخت در همان مهرآباد جنوبی است ... می دانم که 700 میلیون خرج کرد و دو میلیارد قانونا از مالیات عقب مانده اش را تخفیف گرفت ...به این می گویند هم فال و تماشا !!!)...محو در و دیوار شیک و تازه و قشنگ مسجدم ...دیگر رفقا هم می آیند ...همه هستند و تعدادی دیگر که نمی شناسم ...
اول با چائی و بعد آب پرتغال پذیرائی می شویم ...افسران عالی رتبه سپاه را به جا می آورم ...همان بسیجهای قدیمی و خاکی روزهای جنگ که این روزها هم لباسشان شیک شده و هم قپه های روی شانه اشان برق می زند وهم تفاخر و سنگینی قدمهایشان به چشم می خورد ...بچه هائی که قبلا مثل یک پر سبک روی زمین می دویدند ...حالا سنگین شده اند ...چشمان براق و درخشان آن زمان ...جایش را به نگاههای کاملا سیاسی این زمان داده است ...عجب دنیائی شده ...دیپلماتها با نظامی ها یک شکل شده اند ، در رفتار و حرف زدن و حتی نگاه کردن ...
سخنرانی شروع میشود ...کاندیدای ریاست جمهوری است ...می خواهد رئیس جمهور شود ...خیلی نمی شناسمش ( این اواخر البته چند مسولیتی داشته ، مثل خیلیهای دیگر که یک دفعه پیدایشان می شود )...می گویند بچه جنگ بوده ...اما خوب به جا نمی آورم ( شاید به این خاطر که حافظه ام را هم از دست داده ام ..نمی دانم ) ...شاید از این فرماندهان پشت خط نشین بوده است ... مثلا فرمانده ای مثل حاج حسین را که تمام دوران جنگ در خط مقدم بود همه می شناسند ، اگر چون یک قهرمان به جا نیاورند ، به عنوان چماق دار و فاشیست خوب می شناسندش !!! ...اما خوب این روزها آدم فرمانده های زیادی را ملاقات می کند که مدعی اند تمام طول جنگ در جبهه بوده اند ...خوب فهمیدیم که جبهه دو خط داشته ...یکی ما بسیجیان گمنام و خاک خورده ناشناس بوده ایم و یکی هم برای خواص و برزگان و مومنان واقعی خدا !!!سهم ما شد گاز خردل و خون دل و سهم اینان هم ...بماند ...بماند...بماند...
در هر چند جمله اش یک بار اسم امام را خرج می کند ...دیده و شنیده بودم که این روزگار آقایان برای مقاصدشان از نام امام بسیار بهره می گیرند ...اما این برادر عزیز و به شدت بزرگوار که برادران سپاه و فرماندهان گرامی بد جوری سنگ طرفداریش را به سینه می زنند ، بیش از حد از این نام خرج خودش و طیف تفکر سیاسی اش می کند ، این هم البته چیز غریبی نیست ، همه یاد گرفته اند فقط خودشان را در صراط مستقیم ببینند و دیگران یا در راه خطا و اشتباه تصور کنند و یا از ایادی دشمن !!! ...سید داغ می کند و بر می خیزد و فریاد می زند :
- آقا جون از خودت بگو ...از خدماتت ...از سیاستت ..از چه میدونم دوران بچگی ات حرف بزن ...واسه چی هی از امام برای خودت پیراهن می دوزی ؟ ...اگر در راه امام باشی ... به حرف که نیست ...نشان بده ...و یا شاید هم نشان داده ای ...خوب پس اینقدر از امام استفاده ابزاری نکنید ...به خدا راضی نیست آقا...
مردی چهار شانه خودش رابه سید می رساند و می خواهد او را از جلسه خارج کند ...احساس خطر میکنم ، برای سید بر می خیزم ...در دفاع از سید ...دوستان دیگر هم بلند می شوند ...
جلسه به هم می ریزد ...متهم می شویم به آشوب گری...اما کسی را اذیت نمی کنند ...همان کاندیدای عزیز برای دلجوئی می آید ..خوب حرف میزند ...مثل دیگران ...همدیگر را می بوسیم و می رویم پی کارمان ... ما غم و غصه امان را دوباره می ریزم در کوله و راهی خانه تنهائی امان می شویم و برادران هم می روند تا کابین قدرت را فتح کنند و راه امام را چراغانی نمایند ...اگر در همین میان آن چند شمع نیمه سوز را خاموش نکنند ...!
در راه خانه ...با خودم فکر میکنم و طبق معمول روزگاری که در آنم ، غمگین فکر میکنم ...خیس فکر میکنم ...سرشار از اشگهای نریخته ام فکر میکنم ... خالی از گریه های کرده ام فکر میکنم ...سینه سوخته فکر میکنم ...نا امید و دلخور فکر میکنم ...باز جای شکرش باقی است که میتوانم فکر کنم ...خدایا شکرت !
این دیگر چه سرنوشتی است که گرفتارش شده ایم ؟ ...کارمان شده غصه خوردن... حرص کشیدن و بعد گریه کردن ...گریه کردن ..گریه کردن ...
کی تمام میشود این روزهای ابری بارانی مه گرفته ، امام من ؟
نقطه پایان درد شیرین آن روزها و اندکی تلخ شده این روزها ، که تو به سینه امان نشاندی ، کجاست ؟
چه وقت می شود باز لبخند تو را ببینیم ؟ میدانی چند وقت است که از آن لبخند توخبری نیست ؟ آخرین بار ...در همان ماههای اول ورودت به ایران بود ...بعداز آن همیشه ابروانت در هم گره خورده بودند ...همواره در پس نگاهت اندوه بود ....دلم میخواهد ببینم روزی را که باز تو ایستاده ای برقرار . و به سربازانت لبخند میزنی و آن پیروزی را که همیشه نویدش را میدادی به ما نشان میدهی ...حداقل رنگش را ...کم کم ، عطرش را ...
امام ...امام ...کی تمام میشود ؟
" امام "
******
اهالی سرزمین آبهای همیشه آبی !
این یک فرمان است :
بعد از خواندن این نوشته ، وضو بگیرید ...دو رکعت نماز به یاد امام راحل بخوانید ...بعد تفالی به قران بزنید ...چند دقیقه و فقط چند دقیقه به احساستان نسبت به امام عزیزمان فکر کنید و سپس یک کلمه و یا یک جمله و یا هر چه که دل تنگتان خواست در این سرزمین به یادگار بنویسید ...جمع آنچه شما مرقوم فرموده اید ..یادگاری ارزشمندی در این سرزمین می شود برای مردی که خاطره اش هرگز از دلمان نخواهد رفت .
ژولیس سزار
امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی