خانه اول : من دارم میميرم

 

در فضای بیکرانه ی يک توهم، به رؤياهايم خيره شدهام، رؤياهايی که از من دورند، رؤياهايی که از بس دورند، جسارت میکنند به آفريننده شان دهن کجی کنند.
چقدر سياهی را به سپيدی ساييدم و چقدر دلخوش کنکها برای دلم ساختم، چقدر رهايی را ستودم و چقدر چشم به آسمان دوختم. حال که در آخر خط ايستاده ام، چقدر همه چيز مسخره به نظر میرسد، چقدر همه چيز فريبنده است و چقدر من به همه ی آنها میخندم. به بيمار تبداری میمانم که رؤياهايم جلوی چشمام رژه میرود؛ رؤيای يک اسب سفيد داشتن، رؤيای يک عروسک آوازه خوان، رؤيای معشوقی که هرگز نداشتم ـ يا شايد نمیخواستم داشته باشم . رؤيای در آغوش گرفتن خدا و رؤيای رؤيابينها!

در فضای بیکرانه ی يک توهم،که همه چيز بوی علف میدهد، که زير پایات همه پُر است از خالی و گريه به خنده میآميزد، در فضايی که مرز به هم رسيدن نيروهای متضاد است، خوبی ـ بدی، تاريکی ـ روشنايی، عشق ـ نفرت، گرما ـسرما؛ و من چقدر درمانده ام ميان اينها، و چقدر فاصله ی اينها کم است با هم و چقدر اينها شبيه اند به هم.

انگار بيمارم و تب در آغوشم گرفته است. بُهت برم میدارد از اينکه هيچ چيز مثل سابق نيست و سرم گيج میرود از اينکه میبينم همه چيز مثل هم است و ته دلم خنک میشود وقتی میخندم به کسانی که فرق میگذارند بين کلاغ و کبوتر، بين تاريکی و نور،بين فقير و غنی، بين حقيقت و اسطوره و بين من و تو!

در اين فضای بیکرانه ی توهمآلود، آدمها چقدر حقيرند و چقدر کوچک و چقدر دلم میخواهد پایام را روی سرشان بگذارم و له شان کنم و عين خیالم نباشد، مثل وقتی که مورچه های زير پایشان را له میکردند و عين خيالشان نبود. چقدر دوستشان داشتم يک زمانی. شايد از فرط دوست داشتنشان است که میخواهم له شان کنم.

چقدر بالای سرم شلوغ است، چرا من همه را میبينم و انگار هيچکس مرا نمیبيند. زمزمه های آزار دهنده شان را میشنوم، محل شان نمیگذارم؛ آدمهايی که فکر میکنند دو دوتا میشود چهارتا، غافل از اينکه هرعددی را که دوست داشته باشند میتوانند در آنطرف علامت مساوی بگذارند. ولی نمیدانم چرا ته چشمشان رگه هايی از نگرانی ست. شايد فکر میکنند من بيمارم. شايد فهميده اند که من فاصله ها را برداشته ام و آن مفهوم مجرد را يافته ام؛ ولی آنها نمیتوانند فهميده باشند، آنها که تب را در آغوش نگرفته اند. آنها هنوز بايد ميان عشق و نفرت، ظالم و مظلوم، فقير و غنی، تاريکی و نور و من و تو فاصله بگذارند.

يک هو چقدر تشنه ام شد، چقدر گرم است، نه نه چقدر سرد است و من «چقدر از گوشواره های صدف بيزارم». چقدر قلب ام تند تند میزند، مثل وقتی که تو را ديدم. دلم میخواست اينجا بودی! هستی، آن گوشه کز کرده ای کنج ديوار. چقدر نگرانی،و وقتی نگرانی چقدر قشنگ میشوی.

در اين فضای بیکرانه ی توهم زا، هوا چقدر کم است، چقدر نفس کشيدن سخت است، حتا نمیشود فرياد زد، «انگار طناب انداخته باشند به گلويت و رد طناب مانده باشد روی صدا». رؤياهايم دوره ام کرده اند. چقدر گرم است، نه نه سرد است و من چقدر حالم خوب است و يا نه چقدر حالم بد است؛ دوباره بالای سرم شلوغ شد. تو که آن گوشه کز کردهای و نگرانی و نگرانی ات قشنگ است،چرا گريه میکنی؟! من که هيچوقت بهت نگفتم دوست ات دارم ـ و چقدر دوست داشتم که بگويم. چرا همه هی می آيند و هی میروند، چرا اينجا اين همه سفيد است، چرا سفيد اين همه زشت است. چرا همه جوری رفتار میکنند که انگار من دارم میميرم و چقدر دوست داشتم که بميرم. چشمهايم سياهی میرود، نفسم بالا نمیآيد، تمام بدنم خيس عرق است، چيزی نمیشنوم، زبان ام بند آمده، مثل اينکه دارم میميرم، آره من دارم میميرم.

خانه دوم : گناه من

گناه من تنها اين است كه در زمانی نامناسب در جای نامناسبی هستم. «هستم» و ای كاش نبودم، كه بودنم طوق لعنتی است بر گردنم. سالها تنهايی، صدسال تنهايی و باز تنهايی، و دوره میكنم شب را و روز را و هيچ را. چشمان تار گريه گرفته ام ديگر به اميد هيچ ناجی ای نيست كه ناجي ان خود در قعر گور شيون سر دادها ند. دلم به حال خودم میسوزد و به حال انسان میسوزد كه چه مضطربانه چنگ به هر اميدی میزند تا روز واقعه را عقب بيندازد. عدهای روی پاهایشان ايستاده اند و عده ای روی سرشان و دل خوش به اينكه به جايی تكيه دارند، غافل از اينكه از اول هم تكيه گاهی وجود نداشت، نه در آسمان نه در زمين. دلم به حال خودم میسوزد و میترسم كه با سر انگشت حقيقت بر حباب كاذب زندگی ام تلنگری بزنم. وحشت بيرون چه دهشتناک است. درماندگی، و گريه، چرا گريه امانم نمیدهد، چرا من دلم تنگ است، چرا غم ام به سان دلهره و اضطراب در هوا به خواب رفته است. وقتی تنهاتر میشوم و تنهايی هم مرا رها میكند ديگر تحمل كشيدن بار زندگی برايم نمیماند؛ دلم میخواهد جان ام را بگذارم و بروم، و بخندم به همه ی كسانی كه در سراب اميدهای خودساخته شان میلولند، بخندم به همه ی آرمانهايی كه انسان را خدا كرده اند و به همه ی خدايانی كه كمتر از انسان اند.
آه چقدر دلم میخواهد كه جانم را بگذارم و بروم...

 

خانه سوم : جنگ

 

شهر در دست جنگي تمام عيار اسير است .صداي انفجارهاي قوي ،سوت دنباله دار خمپاره ها ،تك تيراندازي، دود سپيدي كه اينجا و آنجا مثل قارچ باز مي شود، آتش هايي كه اين كوچه و آن كوچه افروخته اند. شعله هاي دنباله داري كه در آسمان به منور مي ماند. خلوتي شهر، كركره پايين مغازه ها زماني كه پرخريدار ترين روزهاي سال را مي گذرانند. ميل به دويدن زيگزاكي در پياده روهايي كه در امان نيستند، دلهره پدرها و مادرها، صداي آژير آمبولانس و ماشين هاي آتش نشاني، رنگ پريده پيرزني كه چشمهايش از وحشت گشاد شده و پرده هايي كه پنجره ها را كنار مي زند و نگاههايي كه از دور تماشا مي كند .

ماشين هايي كه بسرعت مي گذرند، شكل آدمي را دارند كه در ميانه جنگ گير افتاده و با صداي هر انفجاري به جلو خم مي شود و لحظه اي مكث و به خود نگاه مي كند و بعد وقتي مطمئن شد كه زنده است يا جراحتي برنداشته، باز به دويدن ادامه مي دهد....

پياده روها بيشتر كنار ديوارهاي آن، معبر عبور جوانها – بيشتر پسراني – است كه هيجان زده و خندانند و به نظر گناهي شيرين را تجربه مي كنند. نشاطي سرد، لذتي ساديسم وار سرخوش از حضور در معركه ،سرشار از ميل به انفجار، تخريب، با قيافه اي پيروز از تسخير شهر و خلوتي آن كه ناشي از فرار مردم به خانه هاست، از شهر بي دولت و پليسي كه آرام دورادور فلكه اول ايستاده و به چهارراه اسدي و كوچه هاي پر آتش اطراف كاري ندارد؛ از شهر بي اقتدار ،از شجاع نمودن ،نترسيدن و در مركز نگاهها بودن....

اما در عمق قيافه اين شهر ،چيز ديگري خوانده مي شود.ميل به انفجار بدون ويراني كامل،شليك بدون كشتار، درانداختن جنگي مجازي، مصنوعي، نبردي كه تنها صداي آن واقعي است و نمايشي از ماجرايي حقيقي است. رماني وحشت زاست كه از شدت مهارت نويسنده آن در زنده كردن اشيا شب را تا صبح نمي خوابيد با آن مي ترسيد و كابوس مي بينيد. فشنگ ها مشقي است. بازي رايانه اي جريان دارد بدون خونريزي، بدون جنازه هاي بسيار، بدون مويه و ناله ؛يعني رفع تشنگي با بازي پانتوميم... .

آنها نفرت انباشته را بيرون مي ريزند در حالي كه نمي خواهند هزينه جنگي واقعي را بپردازند .از خون، از كشته شدن، از درنده بودن و در معرض درندگي قرار گرفتن، از آواره شدن، از ويراني خانه ها بيزارند. اما نمي توانند اينقدر خود را انباشته ببينند. بنابر اين شهر را سنگر بندي مي كنند اما شكلي كودكانه به آن مي دهند. پرتاب نارنجك و شليك سلا ح هايشان بازي خنده داري را سامان مي دهد . براي همين پرده اي از شرم روي صورتهايشان مي بيني كه جنگي تمام عيار مي خواهند اما صورتي بازي گونه به آن داده اند....

 

خانه چهارم : شک


عاشق، شک میکند. نکند دل در گروی کسی بسته که او دوستش ندارد؟ نکند دیگری را دوست ندارد؟ نکند آنچه بین ماست، عشق نیست؟
ــــــــــ
 1- نیمه شبی، در میانة گفتگویی عاشقانه، ناگاه میپرسَد «اصلاً دوستم داری؟» میتوانم براحتی پاسخ مثبت بدهم؛ میتوانم در مورد این سؤال شماتتش کنم؛ میتوانم دلیل بیاورم و ... ولی پرسش را – با اندکی چون و چرا – بیپاسخ میگذارم تا بیشتر بیندیشم. پیش از همه با خود فکر میکنم چه چیزی باعث شده، چنین سؤالی بکند؟ به چه...؟...!  چیزی مشکوک است؟ آیا من خودم مطمئن هستم که او را دوست دارم؟

 2- زن در آغوش مرد  از او میپرسد، «من رو دوست داری؟» و مرد مطمئن پاسخ میدهد «خب! معلومه.» زن در پاسخِ مرد شک میکند و میگوید تو میتوانستی عاشقِ کس دیگری باشی. «تو بهترین هستی» دلیل خوبی برای اثبات عشق نیست. از کجا معلوم که او بهترین باشد؟ اصلاً اگر مرد، زن  را ندیده بود، همین الان در آغوش کسی دیگر خفته بود ؟...!
بعد، نوبت مرد است که از زن بپرسد «وقتی مردَم چه کار میکنی؟» زن میگوید «نمیگذارم بمیری.» و مرد ادامه میدهد لابد کمی سوگواری میکنی تا وقتی آن موجودِ رؤیایی با چشمان آبی میآید و همه چیز، این بار در غیابِ من، بین تو و او عاشقانه میشود...و تو خوشبخت میشوی ...مگر نه ؟...!

3- عاشق، هراسناک است از اینکه نکند احساس طرف مقابلش، وانمایی عشق باشد؛ با هدف تظاهر به داشتن آنچه ندارد: یعنی عشق. اگر دیگری علائم درستی از عشق را وانمایی کند، از کجا باید فهمید که او واقعاً عاشق است؟ اگر او خود را نگران عاشق بنمایاند و علائم درستِ اظهار نگرانی را وانمایی کند، از کجا باید دانست که واقعاً عاشق است یا نه؟ نگرانی دیگری شاید بازتابی از عشق او باشد؛ ممکن است واقعیّت عشق را تحریف کند؛ ممکن است لاپوشانیِ نبودِ عشق باشد و ممکن است اصلاً هیچ مناسبتی با عشق نداشته باشد: ممکن است نگرانی دیگری، صرفاً وانمودهای محض از خودش باشد. نکند دیگری، فقط نگران باشد نه عاشق!؟
و این سؤال حتماً به این نحو هم قابل پرسش است: آیا من واقعاً عاشق دیگری هستم؟

با وانمایی عشق، مرز بین واقعیّت و غیرواقعیّت محو میشود: نه میتوان گفت کسی عاشق است و نه میتوان گفت نیست. زبانِ عاطفی به خاصیتش، تولیدکنندة تصاویریست که قاتلِ واقعیّت است...

4-  اورفه، بهترین نوازندة عتیق بود. در توصیف سِحر ِ نوایش گفته اند چنان بوده که درندگان، بشنیدنش بپایش میافتادند. شبی که اورفه، اوریدیس را بزنی گرفت، ماری سمّی همسرش را گزید. اورفه، بنوای سحرانگیز سازش تا پیش پلوتون و به عالمِ مردگان رفت و باز به همان نوای سِحرانگیز، پلوتون را متقاعد ساخت تا همسرش را به دنیای انسانها بازگرداند. پلوتون، پذیرفت، ولی شرطی پیش پایش گذاشت: برو، به این شرط که هرگز برنگردی و پشت سرت را نگاه نکنی. اورفه میرود؛ ولی در واپسین لحظة خروج برمیگردد و برای اطمینان از حضور اوریدیس و غلبه بر شکّش پشت سر را نگاه میکند. (نکند گم شده باشد؟ هنوز همراهم هست؟) و این، واپسین دیدار بود. دیداری که با نگرانی آغاز شد؛ لحظه ای پایید و تمام شد. اطمینان خاطر ِ اورفه، لحظه ای بیشتر دوام نیاورد؛ تنها همان دم که اوریدیس را پشت سرش دید...!.

دوستت دارم؟ نمیدانم. با خودم میاندیشم، چارة رهایی از تصاویرِ وانموده، آیا در عملی رادیکال نیست؟ به خاطرم آمد: «توی راهِ عاشقی فرصت تردیدی نیست...» باید تمام عمر دوید و دوید؛ خسته شد؛ کشته شد؛ قمار کرد. شک نکرد: به پشتِ سر نگاه نکرد...فقط رفت و رفت و رفت ...

 

و تمام !