سر از خاک بیرون می کشم تا لایق آفتاب باشم !

نفهمیدم چگونه و کی دستانم راگرفتی و به خانه ات کشاندی ! ...ایستادم رو  به سمت خورشید . نه سایبان دستانم بر پیشانی است و نه چشمانم در مقابل تلولوئی درخشانت پر پر میزند ...با نامت آغاز کردم این حدیث دلدادگی را ...دانه های تسبیح بر هم می غلتند برای این ذکر شیدائی ، برای همجواری با خدا باید از آزمون سخت عاشقی تو گذشت :

ایاک نعبد و ایاک نستعین

ایاک نعبد و ایاک نستعین

ایاک نعبد و ایاک نستعین

...........................

بی قراری هایم ، آرامشی از آنگونه می یابند که در خور میزبانی آسمانی توست ، از بس مهربانی و بزرگ ! از من هیچ نپرسیدی که در تمام این دوران سرگشتگی ، که خود نامش را گلایه های معنائی گذاشته ام ، سر بر بالش کدام غریبه گذاردم ؟! ...نپرسیدی و من هم نگفتم که این همه وقت اگر چه نبودم در محضر نورانی تو ، اما دلتنگی هایم را با باد سهیم شدم تا به این سمت که می آید ، تمام غصه های نبودنت را در همان چاهی که استعاره تنهائی توست بریزد ...این تنها نمازی  است که با خدا حرف میزنم و اما حواسم تنها به توست و اصلا نگران درستی و غلطی اش نمی مانم ، هر چه گیج و منگ تر باشم در این ذکر و رکوع و سجود ، روح نمازم زلال تر است و دلم به تو نزدیک تر :

ایاک نعبد و ایاک نستعین

ایاک نعبد و ایاک نستعین

ایاک نعبد و ایاک نستعین

..........

در قید و بند اعداد نیستم ...دانه های این تسبیح سبز رنگ وظفیه حواس پرتیم را به گردن گرفته اند ...آخرینش که شماره می خورد ...دوباره از سر می گیرم ...میخواهم این بار تا بی نهایت بروم با این جمله ویران کننده روانم ...

آشوبم ! ... در روحم شعله ها زبانه میزند از عشق ...و قدمهای عقلم در تلو تلو مستانه قرار است این تن خسته و شرمنده را تا به درگاه توبه بیاورد ...

ایاک نعبد و ایاک نستعین

ایاک نعبد و ایاک نستعین

ایاک نعبد و ایاک نستعین

.........

میدانم که عشق را نباید هرگز گدائی کرد چه اینکه اصولا به گدایان چیز با ارزشی نمی دهند !!! اما گدائی از تو چیز دیگری است ...هر چه که بدهی از سرم هم زیادی است ...یک نگاه سرگردان ...نیم لبخندی از باب تمسخر ...دستی به نوزاش یتیمانه ...سکوتی به علامت تحقیر ....مهم نیست هر چه که باشد ، مهم این است که از تو باشد ،کاسه گدائی من را بس است ، میتوانم با آن همه عمرم را به  فخر بگذارنم .  تنها درد این است که نخواهی ام ! ، ردم نمائی ، از سر مهرت بازم کنی ، نبینیم ! ، آن وقت چه کنم ؟ آه ! که اگر اینگونه باشد زبانم لال !... حداقل برایم دعا کن که مرگ فراز آید ...زندگی بی نگاه تو دوزخی است که فقط سزاوار گناه کاران کبیره ای است که توبه اشان هم تف سر بالا است ...با این همه هراسی نیست ، نا امید تو بی ایمان توست ...هر که تو را باور کرد امید ابدی وصل نیز به دل گرفت ...و هر آنکس که تو را ندید ، تقدیر پرسه زنی در مدار گمگشتگی جاوید را با دست خود بر پیشانی اش حک کرد ...کسی که خودش را گم می کند هرگز نمی تواند امید به یافتنش داشت ! ...مانده ام در این پرسش که چگونه و چرا دل بی طاقت من در این مدت کوتاه ، به ظاهر از تو برید ؟

این هم از نهایت مهربانی توست که گدایان درگاهت را نیز اینگونه جسور می کند ، ناچیزی من در برابر عظمت تو جائی برای این حرفها نگذاشته است . میدانم که دل آینه ای تو از این غبارها و خارها خشی نمی گیرد ، هر جا که باشم گره آخر با معجزه دستان تو گشوده خواهد شد ، این زمان اندک هم از کیسه بی مقدار ما رفت ، باشد که عقب ماندگیم را با این سیل اشگ بی مهار جبران کنم ...

ایاک نعبد و ایاک نستعین

ایاک نعبد و ایاک نستعین

ایاک نعبد و ایاک نستعین

...............

لذتي که در فراق هست در وصال نيست ، چون در فراق شوق وصال هست و در وصال بيم فراق!! من اما به امید یک وصل رویائی است که اینگونه خود را به آب و آتش میزنم ، تا روزی فرار سد که میهمان نگاه تو باشم ...این آرزوی محالی نیست ...تنها باید خودم بخواهم ...میهمان تو بودن نیاز به فتح قله های دوری است . باید که صبور باشم و امیدوار تا مسافر شایسته این راه شوم . گاه به راه افتادن و در راه ماندن از رسیدن مهم تر است !

 در ارتفاعي خاص از زمين ديگر ابري وجود ندارد . اگر آسمان زندگيم ابري ست به اين دليل است که روحم به اندازه کافي اوج نگرفته است. آموخته ام شبها قبل از خواب از خود سوال کنم امروز چه کرده ام تا لیاقت زنده ماندن در روز بعد را داشته باشم ؟ پاسخ این سوال سخت :

 تنها امید رویت صورت مهتابی توست !

 آنان که تو را دیده اند دیگر حاضر نیستند چشمانشان را جز بر صورت تو باز کنند ! و این ملاقات کنندگان استثنائی از ساده ترین مردم بوده اند : بقال ...نانوا ...کفاش ..کارگر...کمتر شنیده ایم عالمی و حاکمی  و شهیری هم میزبانی نگاهت را گزارش کرده باشد ، این هم از عجایب عاشقی توست ، معمائی است این شان دیدارت !

زلال که باشم ، آسمان با من است !

پایان راه زندگیم هر چه باشد با فراق و یا وصل توست . فرو افتادنی در خور عاشق تو بودن ! و گرنه که مرگ برای همه هست :

برگ در انتهای زوال می افتد و میوه در ابتدای کمال . بنگر چگونه می افتی؟ پاييز هيچ حرف تازه ای براي گفتن ندارد با اين همه وقتی از منبر باد بالا مي رود درخت ها چه زود به گريه مي افتند ...برگ از درخت خسته مي شود .!  پائيز همه اش بهانه است ! پس آنچه مرا در این راه ثابت قدم نگاه میدارد ، هم اندیشی با شماست چه در وصال و چه در فراق ...

شده ام یکپارچه التماس ...نگاهم کن ! تسبیح در دستم می لرزد ...کلمات در بغضم گره خورده است ، و چشمانم تار می بیند از پشت پرده اشگ ...پاهایم رمق ندارند تا سنگینی بار گناهانم را تحمل کنند ...میخواهم قبل از تمام شدن این واژه های سحرانگیز فروافتم و به سجده در آیم و نه هفت بار که تا انتهای کلام ، ذکر را تکرار کنم ...نام خدا در کنار احساس کردن حضور تو چقدر به روحم جلا میدهد ...این نماز عبادت پرودگار نیست ...فریاد کردن توست ...خواهش حضورت ...نیاز وجودت ...التماس نگاهت ....زاری برای صدایت ...نمی خواهم تمام شود این حال بی توصیف . کاش پایان این نماز پیوند بخورد به نفس آخرم ..مردن در سجاده تو کم از شهادت نیست ...!!!

معنای معرفت و رفاقت و وفاداری و عشقی !

سخن از عشق به میان آمد ، به راستی که این واژه در دستان من و امثال من چقدر مبتذل و شکننده شده است ، هر هوس و هر لرزه حسی را نامش را عشق می نهیم و دو بال خیالی هم بر بازوان ناتوان خویش می گیریم و سپس ادای پرواز را در می آوریم ... ما بی رحمانه این کلمه مقدس را ازقاموس زندگیمان پاک کردیم و دفنش نمودیم ..عشق یعنی تو ...!

شادی هایم را می روم با غریبه ها تقسیم می کنم و بعد دردهایم را برایت می آورم و در آستانه ات با پروئی محض گردن کج کرده و یاد رفاقت و دوستی نداشته ام را با تو می کنم ...تا به دادم برسی ...دستم را بگیری ...از بار مشکلاتم کم کنی ...کرامتت را نشانم دهی ...معجزه می خواهم ...این عین فریبکاری نیست ؟ ریا کاری جز این است ؟ ! صد بار عهد شکسته ام و باز هم طلبکارم ...!

 هر بار اما  آغوشت باز بود ، دروغ هایم را به رخ نکشیدی ...ناسپاسی و بی مرامی هایم را گوشزد نکردی ...تمام آن همه بی معرفتی ها را نادیده گرفتی ...لبخند زدی ...دستگیری نمودی ...و باز شادی را به من بازگرداندی ...و من رفتم ...مثل هر بار ...بی اینکه پشت سرم را نظری اندازم ...و تو بی هیچ دلخوری و گلایه ای منتظر شدی تا باز از سر بخت بد و گرفتاری زندگی بازگردم ...من همه زندگیم نیازمندی توست ، اگر نباشی و سایه ات بالای سرم نبود نفس کشیدن بیهوده است . زنده ماندن عبث می شود ، اما این توئی که همیشه منتظر بازگشت منی ، مبهوتم می کند این حقیقت ، این معادله را چطور حل کنیم ؟ منی با یک دنیا ادعا و نیاز و اما گریزان از معشوق و تو یکپارچه کمال و بی احتیاج و اما مشتاق دیدار و منتظر !!! اصلا شده به فکر مجازاتم باشی ؟ گوش این بنده مدعی پر افاده را بگیری و نشام دهی حقیقت چه رنگی است ... گاه با خودم فکر میکنم این شمشیری که از نیام تو بر خواهد آمد برای گردن عاصیان و گناهکاران ، کنایه ای از مهربانی بی حد توست ، تا وقتی اینگونه با وقار و بخشش و گذشت علویت دوستداران و دشمنان را تسلیم عشق می کنی چه نیاز به برندگی شمشیر است ؟

میخواهم اینبار این تسلسل بی مهری را تمامش کنم ...اینبار بری رفع مانع نیست که درمحضرم ...نیامده ام سختی زندگیم را سهل کنی ...آمده ام که اگر اجازت فرمائی بمانم ...سفره گدائی ام را لب خانه ات بگسترانم برای باقی عمرم ...آمده ام اگر قابل باشم  طوق بردگی ات به گردن اندازم ...خواهش اینبارم بزرگتر از همیشه است ، این تقاضای مردی است که باور دارد جز تو دیگر برایش هیچ نمانده و نیست و هر چه هم که بوده سرابی بیش نبوده است ..مردی که از معصیت و گمراهی خسته است ...من از بس گناه کرده ام خسته ام ...دیگر توان عصیان بیش از این ندارم ...این عجز مردی گناهکار است که گناه را هم شرمنده کرده و درب تمام خانه های پیش رو را زده  و ایمان یافته که جز بیت تو هیچ پناهگاهی ندارد ...مرا پذیره شو ...مرا آنچنان که منم ...از دست خود عاصی و بد کردارم به تو پناه آورده ام ...مرا از خودم برهان ...رهائی ام ده از این روح و جسم خطاکار ...تا کی ماجراجوئی ؟...تا کی به دام خطر ماندن و اصرار بر گمراهی ؟ ...تا کی بنده ناشکر بودن و نمک خوردن و نمکدان شکستن ؟ ...تا کی ایستادن بر غروری نابجا ؟...آن هم در برابر توئی که یکسره تواضع و فروتنی هستی ...توئی که خدا به دوستی ات فخر می فروشد ...توئی که فرشتگان سجده هزار ساله اشان را تنها به امید نیم نگاه تو بر خاک می گذارند .................

شرمنده ام آقا !

میدانم در مدار تو جز فرشتگان منتخب خدا و بندگان وارسته و مومنان خاص راهی نیست ....خودت غسل ام بده از این همه معصیت کهنه ...دستی به سرم بکشی کافی است که تمام سیاهی جانم به درخشندگی ابدی تبدیل شود ...نگاه مهربان تو مرا خواهد شست از تمام گذشته تاریکم ...اجازه بده این حقیر ناچیز در خاک قدمهای تو بنشیند ...رخصت فرما ...تا وفاداری ام را نشانت دهم ...نذر کرده ام با اجابت دعایم ...خودم را قربانی کنم ...تمام هویت و بودنم فدای یک لبخند رضایت شما !

یا قمر بنی هاشم !

آوردن این نام که در برابر شما کارکرد اسم اعظم  دارد را به حساب رندی این حقیر نیاورید ....مجبورم مولای من ! که از این خطاب توجه خاصه شما را به این نوشته چه برای حقیر که می نویسم و چه آنانی که میخوانند جلب کنم ( خواننده عزیزم ! چشمانت را ببند و چند بار از صمیم قلب نام عموی ارباب را به زبان آور ...خواهی دید تاثیر شگفت انگیزش را ...قربان دستان قلم شده ات بروم عباس !...فدای آن لب عطشانت و آن مروت مردانه ات که فرات را هم شرمنده کرد ...تصدق شرفت ، ادبت که بی نظیر بود و همین دل آقای تو و ما را برده است ...هنگامه ای که غرقه در خون خود کنار شط افتاده بودی و عرق شرم از رقیه تشنه  بر جبین ات می جوشید ...عطر حضور برادر را به مشام گرفتی ، به رسم ادب و دل دادگی خواستی که به احترام آقا برخیزی ، اما دستانت کجا بود تا ستون این بدن هزار زخم شود ؟ چشمانت را خون گرفته بود و گرنه حسین در برق نگاهت شرم را می فهمید ، تو یگانه بشری هستی که خجالت و ادب را به عشق پیوند دادی ....عباس اگر نبود تعریف مردانگی چه می شد ؟ عشق را چگونه با مثال وفاداری و شیدائی و سرمستی  و وقار تشریح می کردیم ؟ عباس همه معنی شرف است ...این واژه تنها با حضور این سالار است که راه به قاموس بشر یافت و گر نه که قبل از او کلمه ای هجو در زبان آدمی به شمار می رفت  ...خواننده مهربانم ! همین ها را باری دیگر بخوان و نام این سالار عشق را باز هم بخوان تا ببینی حضور ارباب دو عالم را در روح تشنه خودت ، تا سلامت را پاسخ دهد و نگاهت را با نور دیدگانش جواب دهد ..! ) حیف نیست در محفلی از کلام و جمله که حرف مولا و عباس و حسین شود و اسمی از رقیه نباشد ؟

 می بینی خاتون ! نامت که بیاید  بارن می گیرد ! هوای دل من و همه آنانی که اینک در این میهمانی حاضرند ابری است  !

 و این دلیل دارد .

 شنیده ام  از زمانی که مشگ  به دست عمو دادی و او به دل دشمن زد و کنار آب و سر به دامن سید همه تاریخ ، به دیدار خدا شتافت ، اشگ در چشمانت خشک نشد تا خرابه های شام که پلک بر روی عمه بستی ...همین دلیل کافی است که هر کس تو را شناخت و فهمید با آهنگ نامت بگرید برای همه عمر ! تو سردار اشگی ...بانوی غم ...خانم عشق ...سلطان گریه ...با این همه اندوه ، سفره خودت اگر چه خالی بود اما برای ما عاشقانت به اندازه همه حوائج خواسته و ناخواسته امان سفره گستراندی ، و از تو جز این توقع نیست ، یاد این حرف که می افتم هیمه آتش جانم را خاکستر می کند ، مردمان بی مرام شام وقتی دلشان افسرده می شد می گفتند برویم خرابه بخندیم !!! همین کافی است که من و دوستانم در این سرزمین بنشینیم و تا آخر نفسمان زار بزنیم !

با این حال و این سخن میتوانم امیدوار باشم که شما مولای من ! من را می بینی و دیگر گناهان سنگینم مانع از توجه شما نخواهد بود . اینک که صد صلواتم در سجده  تمام شده است با دلی شکسته اما امیدوار سخن با شما ساز می کنم :

آقا جان !

میدانم که وقتی می بینی دل شیعیانت برای هم به صدا در می آید لبخند بر لبان مبارکت شکوفه میزند ، برای همین است که آغاز سخنم را با این چند جمله آغاز کردم :

دوستش دارم آقا جان ! شاید عاشقش نباشم ( که اگر از کج فهمی و تهمت هراسی نبود همان واژه عشق را بهره می گرفتم  ) میدانم  همه چیزی که از او دارم زائیده ذهن خلاق خودم است ، اما همین خیال را دوست دارم و این روزها و شبها کارم تنها فکر کردن به او و پرسه زدن در این خیال است ، خودت دیدی که با او حرف زدم ، اما نتیجه این حرفها نه تنها شناخت نبود که بر ابهام و بهتم افزود . گونه دوست داشتنم با همه کسانی که تا به حال عاطفه ام را درگیر کرده اند فرق دارد . طوری میخواهمش که نه میتوانم نامی بر آن بگذارم و نه قادرم توضیحش دهم ، شما که خود عالم بر تمام دل شیعیان هستید فقط میدانید که در خرابات دلم چه می گذرد ؟ پس بی هیچ حرفی خواهشم را بیان کنم :

مولای من !

در پناه پر مهرت محفوظش دار ، سایه کرامت و توجه ات را بر سر عاشقش مستدام نما ، عشق حقیقی و ابدی را به قلبش متبلور کن ، در سختیها و رنجها و اندوه و غمها همراهیش فرما ، دل بی طاقتش را تاب ده ، چشمانش را به روی من ببند و نگاهش را به خوشبختی باز کن ، چشمانش نگرید مگر در فراق شما و در عزای کربلا و بر مظلومیت مادرت و به داغ اجدادت ، فروغ ایمان بر روحش همیشگی ، زندگیش یکسره در جوار معنای شما و مرگش با اسم شهادت ، معشوقی نصیبش کن که قدردان بی قراری های عاشقانه اش باشد و وفادار به حرمت دلش بماند و یار و همسفر همیشگی جهانش باشد ، عمرش دراز با خوشی و طالعش سعد به نیک بختی و تقدیرش روشن و فردایش آفتابی و آینه احساسش هماره روشن و شفاف و دین و اعتقاد و مذهبش شیعه شما باشد ، اگر مصلحت بود من نیز شاهد اجابت این دعا باشم و گرنه که ملالی نیست !

یا ابا صالح !

هر آنچه لایقش بودم  از سوی شما مرحمت شد و افزون بر لیاقتم بود . کاستی و کمبودی هم ندیدم ، خوشی ها و ثمرات زندگیم حاصل توجه شما و معصیت و گمراهیم نشان از سستی و کم طاقتی من بود ، در زندگی چیزی نیست که بخواهم ، زندگی من گذشت و در سرازیری مرگم ، پس خاک شما سرمه چشمانم باشد اگر در طول حیات ناچیزم نگاهم به جمالتان روش نشود ، آخرین نفسم را میخواهم چشم در چشم شما فرو دهم ، توقع نامربوطی است ، اما تقاضا می نمایم در وقت احتضار سر به زانوی کریم شما داشته باشم  ، دل خوش  معجزه و کرامت توام که  جائی برای نا امیدی نمی گذارد ، خواستم که بدانید نیازم به این معجزه همواره در درونم شعله می کشد و در آن لحظه چشمم به آفتاب است که شما را برایم به ارمغان آورد ، آروز برای  دل دردمند که عیب نیست ، شما خودتان این شیعه ناقابل را اینگونه پر مدعا پرورش دادید ، چشم انتظار نمانم آقا ؟!

صاحب عمر و جانم !

بزرگترین دستآورد زندگیم دوستانی است که دارم ، یکی از یکی بهتر و بزرگوار تر ، همه دل سوخته ...عاشق ...مرید و دلباخته شما ...جانشان برای یک نگاه شما آماده به قربانی است ...بیش از آنکه لایقش باشم مرحمت نمودند ...شرمنده تک تک مهربانی شان مانده ام و راهی برای تلافی نیست ...حاجتشان را روا و دلشان با حضور مقدستان نورانی کن ...مباد هرگز چشم از آنان برگیری که به عشق چشمان زیبای شماست که روز را به شب و شب را به روز وصله می کنند ...فضیلت فهم و صبر و تحمل ریاضت درک خودتان را شامل حالشان کنید ...از دعای خیر شما نصیب ببرند ، از دستان پر برکتتان روزی بگیرند ، در این دنیا سر سفره طعام شما باشند و در آن دنیا میهمان شفاعت مادرتان ، سنگینی دردهایشان را به کوله من افزا و شادیهایشان را پر پیمان گردان ...دلشان همیشه شاد و بختشان بلند و روزگارشان ختم به خیر فرما ...

مهدی جان ! ( برای دعای آخر به عمد نامتان را صدا زدم )

سرزمین آبهای همیشه آبی را میعادگاه عاشقان قرار ده ، هر که بر این خاک قدم گذاشت دلش را معطر به مهر کن ، به همه ما این قدرت را عطا کن که بتوانیم همدیگر را بی ریا و خالصانه دوست بداریم ، همراه هم باشیم نه مقابل هم ، هم زبانی و همدلی ده ، تفاهم جمعی و یک دلی عاشقانه نصیب کن ، درک و فهم انتظار خودت را قسمت همگی ما نما ...تا بتوانیم با هم در انتظار تو بمانیم و بگرئیم و بخوانیم :

آجرک الله يا بقيه الله

بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم کن لولیک الحجه ابن الحسن صلواتک علیه و علی آبائه فی هذه الساعه و فی کل الساعه

ولیا و حافظا و قائدا و ناصرا ودلیلا و عینا حتی تسکنه ارضک طوعا و تمتعه فیها طویلا

برحمتک یا ارحم الراحمین

 

ژولیس سزار

امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی