باز هم امشب شب یلدا است! ...درست مثل سالهای قبل ...این شب" یلدا " برای هر کس توام است با خاطره ای ...یادی و لحظه ای ...خوب و بد ، تلخ و شیرین ...من اما در این شب حس غریبی دارم ...جور دیگری ام ...دانه های انار برایم معنای دیگری دارد و هندوانه را که قاچ می کنند ذهنم به سمتی دیگر می رود ...آخر شبش که فال حافظ را مدد میگیرم ، شیخ اجل طور دیگری با من حرف میزند ...انگار نه انگار همان حافظ خودمان است ..سر سنگین میشود ...خودش را می گیرد ...نمی دانم ...نمی دانم...همه اش از رفتن و هجران و غمزده و درد می سرائید ...آن هم بی لبخند ، با لحنی عبوس و گرفته ...حافظ شب یلدای من مثل همیشه نیست ! میخواهم امشب شما را هم با این احساسهای به شدت غم زده ام شریک کنم ...کم پیش می آید که امپراطوری به درد و دل بنشیند ...اما خوب ما که در این مدت تمام رسم رسوم امپراطوران را تغییر دادیم . این هم مثل بقیه ...یک بار هم این سزار باشد که درد و دل کند ...مگر چیزی از این دنیای بزرگ کم میشود ؟ ...نمی شود ! ...دنیای امروز با سزار و بی سزارش یکی است ، راه خود می رود ، این تقدیر بد کردار ماست که امپراطور را اینچنین خانه نشین کرده است ، تختی که تنها با زر و سیم و در تزئین باشد و فاقد هر قدرتی باشد به چه کار آید ؟ ...خوشا امپراطوری که بر تخته سنگی نشیند و خطابه خواند و مردمش به جان و دل گیرند ...فعلا که از امپراطوری ما نامی مانده و قطعه بهشتی به نام آبهای همیشه آبی و مردمی نادیده ...ای روزگار ...ای روزگار...اوف بر تو ...اوف بر تو ...!

1- روی ایوان ، در آن سرمای کشنده روستا ، تنها اجاقی فلزی را روشن کرده و همه دورش جمع شده بودیم و میخواستیم خودمان از زور این سوز ننه سرما بچسبانیم به تنه داغ آهن ! صورتم حرارت دلنشین گرمای اجاق را درک میکرد اما پشت شانه هایم با هر نسیمی می لرزید و من خود را بیشتر به سمت تللو گرما می کشاندم ...مینا درست مقابل من متکای قرمزی را به آغوش کشیده بود و سمت چپ صورتش را آتش نوازش میکرد و سمت راستش را سرما تازیانه می زد و در هر حال سرخ بود ...هم از گرما و هم از سرما ...خون زیر پوستش می دوید و زیر نور ماه وسرخی آتش فرشته ای را می مانست ...چشمانش می درخشید ...خورشیدی را می مانست که هم نورش و هم حرارتش تن مرا داغ می کرد ...هیچ وقت نتوانستم از شعاع نگاهش بگریزم ...هر جا که می رفتم درست روبرویم سر در می آورد ...!

چگونه من گرفتار این نگاه شدم ؟ چه شد این چنین من جوان هجده ساله غرقه در این زن پا به سن گذاشته که جشن چهل سالگی اش با سالگرد عاشقی من یکی شده بود ، شدم ؟ این چه معمائی است که باید اولین عشقم اینگونه غریب و تلخ و گزنده و دردناک باشد ؟ عاشق زنی شده بودم که نوازشهای مادرانه اش مرا تا به عرش می برد و تصور هم آغوشی اش گناه بزرگی بود که یکبار مرا با خود تا مرز خود سوزی برد..عشقی که ..آغوش معشوقش تابوی فرویدی باشد به کجا خواهد رسید ؟ ...این دیگر چه ماجرائی است ؟ این چه داستانی است که باید از همه زندگی پر زرق و برقم دل بکنم و در این روستا دور افتاده ، کنار این خانواده غریب و عجیب و در هوای این زن پخته که فقط از شوهر اولش دو پسر ده ساله و دوازده ساله دارد دنبال هویت عاشقانه ام باشم ؟ چرا نمی توانم دل بکنم ؟ چرا آزاد نمی شوم از این مستی عمیق که هر لحظه اش که می گذرد بیشتر در من جریان می یابد ؟

آن شب مینا را انگار بیشتر از همیشه دوست داشتم ...سیر نمی شدم از چشمانش که زورق شکسته آرزوهایم در طوفان دریای وجودش غرق شده بود و خودم در پس و پیچ امواج سهمگین عشقم تخته پاره ای را هم پیدا نمی کردم که از این تقلای یسکره حداقل دمی بیآسایم ..اما دوستش داشتم از همیشه بیشتر ...پدرش که نئشگی تریاک تا رگهای مردمک چشمانش پیش رفته بود ، یله روی متکا ، عاجز از تحمل بار بافورش بود ...چشمانش روی هم رفته بودند اما میدانستم که تا صد متر آن طرف تر را هم می بیند و می فهمد . بستی جانانه را سوار بافورش کرد ، انبرش از داخل اجاق ذغال اخته شده ای را بیرون کشید و چسباند به مخدرش و صدای فس فسش سکوتمان را ترک زد . مینا زیر چشمی پدر را دید می زد و میدانم در اصل داشت من را رصد می کرد . اما خطابش به پدر بود :

- ها بابا بس نیست ...ساعت از 12 هم گذشت !

- شب یلداست مثلا دخترم ... ! حالا تا صبح خیلی مانده ...

مینا اینبار چشم دوخت به آتش نگاه من ...میدانست چه در من میگذرد ...چه نگاهم میکرد و یا چشم به رویم می بست ، میدانست در این قلب زلزله خیز چه می گذرد ...:

- دانی ! ساکتی چرا ؟-

سوال بی موردی بود ...اصلا مینا تمام سوالهایش از من بی مورد بود . چون پاسخ همه را داشت . اگر تمام عمرم سکوت میکردم او میدانست در من چه خبر است ...گفتن حرف دلم تنها کار را خراب میکرد ...سوء تفاهم می ساخت ...اما باید جواب می دادم :

- راستش یه خورده دلم گرفته ...شب یلدا که می شه دلم تنگ می شه !

- برای چی ؟ برای کی ؟ نکنه واسه مادرت دلت قنج میره ؟

مینا بهتر از خودم می دانست که وقتی کنار او هستم همه دنیا را فراموش می کنم و هیچ چیز را به خاطر نمی آورم ...او می شد تمام دنیای من ..چه در خیال و چه در واقعیت ...مینا همه جهان درون و بیرون من بود ...

- نه بانو ...دلم برای چیزی تنگ می شه که نمی دونم چیه ...!!!

پدر سرش را بالا گرفت اما چشم از هم باز نکرد ولی جواب مرا داد :

- اوه...اوه..بد دلتنگی این دانی جان ! خیلی بد و دردناکه ...وقتی آدم بدونه برای چی غمگینه راحته ...اما امان از وقتی که بهانه دلتنگی و غم و غصه ات گم بشن ..امان ..امان ...از من میشنوی دانی ! سعی کن یه چیزی برای این دلتنگی ات درست کنی و گرنه آبت می کنه ...می سوزی ...آتیشت می زنه ...یه کاریش بکن جون !

سرم را انداختم پائین و لبم را لای دندانهایم گیر انداختم ...مینا خودش را جمع و جور کرد و لبخندی زد به من و گفت :

- میخوای بریم قدم بزنیم ...

سر تکان دادم ..بر خاست و رفت از داخل اتاق دو تا پتو آورد یکی اش را انداخت روی دوشش و یکی را به سمت گرفت :

- بریم ؟

از پدر موقتا خداحافطی کردم و خودم را پیچیدم لای پتو و شانه به شانه مینا در دل تاریکی شب به باغ زدیم ...کنارم که قرار میگرفت حس افتخار بزرگی میکردم ...اعتماد به نفس بیشتری پیدا میکردم ...اما وقتی روبرویم قرار میگرفت به یکباره فرو می ریختم . و مینا این را خوب میدانست . هر وقت میخواست حرفش را قاطع و بی چون چرا به من بگوید مقابلم می ایستاد و صاف در چشمانم زل میزد و حرفش را می گفت و من تنها می گفتم : چشم ! همین .

اما وقتی کنارش بودم دلم آرام تر بود . راحت تر میتوانستم حرف بزنم .

هوا سرد بود و سوز سرما بیداد میکرد . اما حضور این زن گرمم میکرد . در کنارش تنها او بود که جسم و جانم قابل به فهمش بود و دیگر هیچ نمی توانست ذهنم را به خود مشغول کند . این معجزه بزرگ مینا بود . بودنش کامل و مطلق و بی کم و کاست بود و نبودش هم تماما حسرت و درد بود . دستم را گرفت . گرم بود و حرارت تندش درست مثل جریان برق از تنم بالا رفت . در رگهایم می لولوید وپیش می تاخت ، به آنی چمبرخ بر قلبم زد و ضربانم بالا گرفت ! احساس کردم سرخ شدم ، و داغ داغ ...چشمم را بستم تا در این خلسه بیشتر فرو روم ...

- دانی ؟

آنقدر این خطابش مهربان و عاشقانه بود که هیچ وقت طنین صدایش از گوشهای من بیرون نخواند رفت . هرگز کسی چنین مرا مهربانانه صدا نکرده است . محال است زنی روزی باشد که بتواند مردی را اینگونه به نام ببرد ..نمی شود ...محال است ...ترنم صدایش ضربان قلبم را تند کرد و شقیقه هایم داغ شدند . نمی توانستم حرف بزنم ... میخواستم فقط او بگوید ...میخواستم در این لحظه تنها صدا صدای او باشد ...فقط او ..فقط او ..

- دانی جان ! تو میدونی که من دوستت دارم ...خیلی هم دوستت دارم ...گاهی فکر میکنم عاشقت شدم ...گاهی حس میکنم درگیرت شدم ..نبودنت برام سخته ...وقتی نباشی دلم برات تنگ میشه ...و این رو هم میدونم که تو هم منو دوست داری ...چی دارم میگم ...میدونم تو واقعا عاشق منی و مطمئنم که هیچ زنی در زندگی تو نخواهد بود که مثل من دوستش داشته باشی ..دوست داشتن تو آنقدر بزرگه که نه میشه گفت مادرانه است و نه میشه اونو همسرانه و یا چه میدونم خواهرانه و یا معشوقانه و یا هر چی دیگه ای تعریفش کرد ..تو اونقدر در این عشق پیش رفتی که تمام این مرزها را شکستی ...من همه اینها رو می دونم ...این عشق تو با این ابعاد ابدی با هیچ چیزی ترمیمم نمی شه ...وصال به معنای روزمگی آن برای این عشق مرگه !...رسیدن در این عشق وجود نداره ...عشق تو فقط رفتنه ..رفتن و رفتن ...میدونی چی میخوام بگم دانی من ! ؟

تنم می لرزید ...گرم شده بودم ..عرق کرده بودم پتو را از دور تنم کندم تا هوای سرد تن تب کرده ام را خنک کند . اما نمی شد ...لرزه تمام جانم را گرفته بود ...صدایم می لرزید :

- م...ینا...من...من...من...

دستم را بیشتر فشرد . حرفم را قورت دادم .

- هیچی نگو...حرف نزن ..من میدونم ..دانی ...من میدونم ...

صدایش لرزید و سکوت کرد . در آن تاریکی شب در وسط باغ . دانه مرواریدی اشگهایش را می دیدم که روی گونه هایش می غلتید ...دستم را گرفت و روی صورت خیس اش گذاشت :

- آخ دانی ...!

و شانه هایش زیر بار زلزله فرو ریخت ...هق هق گریه اش نفسم را بند آورده بود . فکر کردم همین الان از شدت اندوه دق خواهم کرد . پاهایم شل شد و لرزید و نشستم ...نه ...نه...ببخشید ! شکستم ! ...ساقه ای ظریف بودم که زیر طوفان درد مینا شکست و به زمین افتاد .

به چشمهای باران خیز تو سوگند نازنین -

دیر یا زود آشوب اشگها فرو خواهد نشست

و زلزله هائی که شانه های تو را آوار کرده اند باز خواهند ایستاد

- به چشمهای بارن خیز تو سوگند نازنین ...!

اشگهایش آنقدر گرم بود که پوست دستانم را می سوزاند . کنارم نشست و در میان بازوانم آرام گرفت و سرش روی شانه ام افتاد .

- سردمه دانی ! ...سردمه ...!

پتو را پیچاندم دور مان و تنش را میان آغوشم حل کردم . بغضی افتاده بود در دلم ، اینبار انگار این قلبم بود که میخواست گریه کند .

- مینای عزیزم ! ...مینای خوبم !...مهربانم ! ..بانوی من ...! باور کن طاقت خشی روی احساست را ندارم ، چه رسد به این اشگهای داغ ...تو رو خدا گریه نکن ...این گریه های تو روح مر ازخمی می کند ...دارم داغون میشم ...به من بگو چیکار کنم ...هر چی تو بگی همونه ...فقط گریه نکن ...

مینا سرش را از روی شانه ام کند و صورتش را سائید به صورتم و زیر لب نجوا کرد :

- فقط عاشقم باش دانی ..همین !

- بانو من همیشه عاشق تو خواهم بود ...همیشه بانو ...همیشه ....

شب یلدای آن شب در حالی تمام شد که من و مینا در همان باغ سرد و منجمد تن و روحمان را به هم پیوند زدیم .

2- چند شب است نخوابیده ام ...یکسره نشسته ام پشت این خاکریز و چشمانم را دوخته ام به دوربین سیمینوف ...شب تا صبح دنبال سایه و شبح دشمن بوده ام ...شبها طولانی و بی انتها بودند ...چه رسد به امشبی که یلدا هم هست !!! و قرر است بلندترین شب سال باشد ! کی صبح خواهد شد ؟ کی این شب تمام میشود ؟ فکر و خیال شب یلدائی هر سال من یک طرف ! گرفتاری این چند شب هم یک طرف ! که بعد از عملیات سخت است و کم شدن بچه ها و وا رفتن ، تعدادمان برای حفظ این خاکریز تازه فتح شده آنقدر اندک است که برای حفظ و حراستش هر شب و هر صبح دل به آیات سوره یونس داده ایم ، که می گویند در نبردهای مجاهدین اسلام با مشرکین و کافرین راهگشاست . دلم میخواست شرایطی فراهم باشد که ساعتی بی دغدغه گیوتین و سرنیزه سمی دشمن چشمانم را روی هم سوار کنم . خسته بودم ..خیلی خسته ! ...گاهی در زندگی امان واژه ها را حرام می کنیم و معنایشان را به بازی می گیریم . تا آن شب چند هزار بار با خودم و یا به دیگران گفته ام که : آه چه روز خسته کننده ای ! ...چقدر خسته ام ...!!! اما حالا می فهمم که تمام آن دهها هزار بار فقط این واژه را خراب کرده ام . خستگی معنایش در آن شب یلدای سخت بود . وقتی پاهایت گز گز می کنند و دستانت که دور اسلحه گره خورده اند به خواب رفته اند و تنت لهیده و ماهیچه هایت طاقت از دست داده اند و خودشان را رها کرده اند در میان گوشت و پوست و مغزت کارائی تفکیک کردن همه چیز را از دست داده است . ذهن خاموش شده و عقل و درایتت گم شده اند و غریزه ات هم بلا تکلیف مانده و تنها این قلبت است که با هر ضربانش به جای همه اعضایت فکر می کند و کار میکند و دستور می دهد . خستگی به گمانم همین است . خستگی یعنی تسلیم شدن همه بدنت ، همه مغزت ، همه تنت به قلبت ! چون تنها این قلب توست که مصرانه می خواهد بطپد ، دیگر اعضا به حکم غریزه ایستاده اند ...مرده اند ...توان و تاب ندارند ...بیش از طاقتشان ازشان کار کشیده ای ، خستگی یعنی همین ...و من خسته بودم آن شب یلدا !

پائین خاکریز سید محسن معرکه شب یلدا گرفته بود ...کشمشی و تخمه هندوانه ای ...چند تکه باسلوق سنگ شده و مشتی کنجد ...سه دانه سیب سرخ به همراه چند انار گردوئی ... و یک حافظ گلچین شده خاکی !!! همه بساطش همین بود ...بچه ها دوره اش کرده و سه اسیر عراقی را که ساعت پیش درو کرده بودیم کت بسته میهمان این ضیافت بودند . حاج حسین غرغر کنان سید محسن را صدا کرد :

- نگفتم مگه دور هم جلسه تشکیل ندین ؟ ....گفتم یا نه ؟ نمی خوام یه خمپاره سه چهار تا رو با هم رو ببره ...پخش شین جون مادرتون !

مسعود که داشت باسلوقی را میان دندانهای کرم خورده اش گیر می انداخت جواب سر بالا داد :

- ای بابا حاجی ! بی خیال دیگه ! سالی یه شب چله داریم ...زهرش نکن جون همون مادری که قسمش دادی ...

سید محسن که حامی پیدا کرده بود شیر شد :

- راست میگه حاجی ...جلدی جمعش می کنیم ...یه چند دقیقه دور هم باشیم و خلاص ...جون من حاجی ؟!

حاجی زیر لب حرفی زد و رفت . سید محسن هم که میدان را خالی دید پی میهمانیش را گرفت :

- خوب آقایون برادر ! توجه کنید . توی شب چله رسمه که بزرگتر مجلس میره بالای منبر و خاطره از دوره جونیش میگه برای درس عبرت اهالی اهل حال ! از اونجائی که شما همگی این بنده سر و پا تقصیر رو به بزرگتری خودتون قبول کردید ...لذا گوش جان بدین به صدای من که میخوام تجربیاتمو بریزم وسط دایره ! آخرشم خودم برای همه تون تفعل میزنم به داش حافظ و بعدش هم علی ...علی ..

مسعود ابروانش را در هم گره کرد :

- دم شما گرم آقا سید ! آدم قحط بود توی این فامیل ، که توی سیب زمینی شدی پیر مراد ...نه آقا این حرفها نیست ...همه اینجا توی یه سن هستند با یکی دو سال اختلاف ...اگه بزرگتری هم باشه حق حاج حسینه ...که فعلا ایشون خودشونو از این بزم معاف کردن ...قرعه کشی میکنیم میان خودمون و این برداران هم ولایتی عراقی ...به هر کی افتاد اون میشه گل سر سبد مجلس و ما هم به دمش دم میدیم ..قبوله ؟

بچه ها همگی یا علی گفتند و قرعه کشی براه افتاد و از بخت بد همه ما قرعه به نام افسر عراقی افتاد که البته انصافا سنش از همه ما هم بیشتر بود . با هر ضرب و زوری بود با عربی و انگلیسی دست و پا شکسته حالیش کردیم که باید یه خاطره خوب از زندگی گذشته اش برامون نقل کنه ، وقتی مطلب براش جا افتاد ...سکوتی کرد و در فکر فرو رفت . من مبهوت چهره غرقه شده در رویاهاش بودم . می فهمیدم که توی سیلاب اون همه خاطره خوب و بد زندگیش داره می گرده و می گرده ...پس از مدتی نفس عمیقی کشید و شروع به حرف زدن کرد . ما هیچ کدام عربی بلد نبودیم . اما بدون اختیار چشم دوختیم به لبهای مرد اسیر و سعی کردیم با آهنگ و موسیقی و مکثهای کلماتش و نگاه دوستانش که حرف اونو می فهمیدند و تاثیر می گرفتند ..حدس بزنیم اون چی میگه ...توی حرفهاش سه تا کلمه بود که چند بار تکرار شد و هر بار حسی شفاف و روشنی در اونها قابل فهم بود ..سلمه ..حبیبی ...فراق ...داستان و خاطره ای را که گفت بی اینکه ما از جملات اون سر دربیاریم ، فهمیدیم که اون عاشق دختری به نام سلمه است که از بچگی با هم بودند و در جوانی اونو به دلایلی که خیلی مهم نیست گم کرده و تمام جوانی اش را در فراق اون گذرانده و بعد درست قبل از جنگ و چند روز قبل از اینکه به جبهه بیاد اونو به طور معجزه آسائی پیدا کرده و فهمیده که سلمه هم همه این مدت رو در انتظار او بوده ...و در اشگ و آه و اندوه از هم جدا شدن ...و قرار شده بعد از اینکه به عراق بازگشت با هم ازدواج کنند .

وقتی حرفش تموم شد . هیچ کس حرفی دیگری نزد ...همه از هم خداحافظی کردند و دور شدند ...افسر عراقی اما همون پائین خاکریز دست بسته نشسته بود و به آسمان چشم دوخته بود و داشت توی ستاره ها تصویر سلمه را برای رویاهای خودش نقاشی کرد . و چند متر اون طرف تر سید محسن گلچین حافظش را باز کرد و نگاهی انداخت به اون و بعد چشمانش زیر نور مهتاب برقی زد و آهی کشید و رفت یه گوشه دق دلی اش را خالی کنه ! و من اما که خواب از چشمانم رمیده بود چشمم را چسباندم به دوربین و سینه ام را مماس کردم به قنداق سیمینوف و دلم را رها کردم به دشت و از خدایم خواستم که : مباد هرگز ماشه سلاح امپراطور به روی عاشقی فشرده شود ..مباد هیچگاه که سینه ای عاشقی با گلوله سزار دریده شود ...نشود چشمانم منتظری آن سوی این خاکریزها به خاطر یک شلیک امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی تا ابد به امتداد افق منتظر بماند ...مباد هرگز ..مباد هرگز ...

شب یلدا آن سال ما هم گره خورد به عشق و اندوه نرسیدن ...و این رسم همچنان ادامه داشت !

3- امشب بعد از ماهها دوری از آدمها و انزوای خود اختیاری ...درست زمانی که میهمانان برای دیدن و عیادت از من آمدن به خانه امان ..من به بهانه اینکه حالم خوب نیست . آمدم پشت این کامپیوتر نشستم به تایپ کردن و میخواهم شب چله ام رو با شما بگذرانم . شمائی که نمی شناسم . ولی بیش از همه کسانم به من نزدیک ترید ...بعد از این همه بیماری و سختی و درد ..بعد از این همه روز و شبی که در تنهائی و سکوت گذراندم ...باز امشب جور دیگری ام ...حسی غریب دارم ...سرزمین آبهای همیشه آبی هم امشب هوایبش طور دیگری است ...دلم میخواهد بازگردم ...میخواهم جهانی دوباره بسازم ...میخواهم خودم را از این بند خود ساخته رها کنم ...فکر میکنم زندانی که برای خود ساخته ام دردناک تر از این گاز خردلی است که مرا این همه مدت زمینگیر کرده است . این شب یلدا باز افکارم به ریخته است . اندوهی عمیق در خودم حس میکنم ...چقدر دلم میخواست یکی از میان شما الان اینجا بود و من سرم را روی شانه اش میگذاشتم و یک دل سیر گریه میکردم . این تنهائی ..این گریز از واقعیت این روزها دارد مرا نابود میکند ...من هرگز از نابودی جسمم نهراسیده ام ...اما از اینکه روحم فرسوده و فسیل شود بیمناکم . دلم شکسته از مردم . دلم از کشور گرفته ...گلایه دارم ...سرشارم از دردی ناگفته ...من از آسمان و زمین و هوای این خاک و این مرز طلبکارم ..میخواهم بدانم خاطره من کجای این تاریخ گم شد ؟ و چرا اینقدر زود مرا به موزه ها سپردند ؟ ...دلم گرفته از نسل بعد از خودم که چه زود حماسه حضور رفاقیم را درو ریخت و طلبکار شد از همه تاریخ و هیچ تکلیفی را هم به دوش نگرفت ...نسلی که اجازه داد سیاست من و دوستان دلاورم را زندانی کند و جز برای بهره برداری از سلولمان بیرونمان نکشند ...نسلی که باید فریاد گم شده ما می بود ...من از جوانان امروزی دلخورم ...از همه اشان ناراحتم ...آنقدر که اعتراضات صنفی عبث و بی پایه اشان گوش جهان را کر کرده است ..آیا شده یکبار از خودش و یا از من بپرسد : -- ای برادر تو چه میخواستی از این جهان ؟

من خسته شدم از بس به این سوال تکراری فکر کردم که : کی ...؟ چه وقت این آگاهی خواهد آمد ؟ و روزی خورشید راستین حقیقت طلوع خواهد نمود و حق خودش را نشان خواهد داد ؟ منظورم فرج مولایمان نیست ، که اگر قابل بودیم و آقا الله اکبرش را کنار دیوار کعبه سر می داد ، همه چیز حل می شد و تکلیف تمام امت روش بود . چه وقت این نسل دست از این بازیهای مدرنیته که فقط برای انحراف از راه اصلی طراحی شده اند ، دست خواهد برداشت ؟ ، پس آخر کی باید شیعیان سامان بگیرند ؟...بس نیست این همه خونی که ریخته شد ؟ ...دوست و رفیق من ! 1400 سال است که داریم در مسلخ تاریخ برومندترین و غیورترین جوانانمان را ذبح می کنیم ...پس کی تمام میشود این حمام خون ؟ ...همه تاریخ شیعه را که نگاه کنید از دو حال خارج نیست ...یا چون زمانه ابالحسن مولای غریبم امام تنهایم رضا ، مردم را با حیله در خانه هایشان حبس کردند . و یا چونان کربلای حسینی آقای من و شما را سر بریدند و کودکانشان به غربت و اسیری بردند ...14 قرن برای این مصیبت کافی نیست ؟ ...آخر عزیز دلم ! بیا کمی منصف باشیم ، در همین 30 سال گذشته مگر همین دو داستان را برایمان ننوشته اند ...؟ همینطوری نیست ؟ ...8 سالش را خون دادیم ! ...8 سالش را سرگرم ساخت و ساز بودیم ! 8 سالش را آمدیم اصلاح کنیم ! ...ابرو را خواستیم با تیغ اصلاحات کمانی کنیم ...زدیم چشم بصیرت خودمان را کور کردیم ...من می گویم ..بس است ...بس است ...حداقلش که من دیگر خسته شده ام ...بریده ام ...هیچ روزنه ای نمی بینم که دلم را به آن خوش کنم ...اگر بدانید در این دل وامانده چه می گذرد ...اگر بدانید ...خون گریه می کنم هر روز و هر شب آرزو دارم که : خدایا تو را به محبت و کرامتت این عمر ناقابل بیهوده ما را کوتاه کن ...دیگر تاب ادامه ندارم ...بابا خسته شدم ... می فهمید ..خسته شدم ...خسته...خسته...

آخه چرا یه آدم پیدا نمی شه که بفهمه این مرد به گل نشسته از چی داره این همه فغان و ناله سر میده ؟ ...عجبا ! ...دریغا !...حرف منطقی میزنیم ، میگویند شما هنوز در ان سالهائید و دارید شعار می دهید و زمانه عوض شده ...احساسی برخورد می کنیم و بغضمان می شکند می گویند شما امل و عقب افتاده اید و سرتان به سنگ خورده و موج خمپاره و توپ عقل تان را ضایع کرده ...عزیزان من ! ...فدایتان شوم ! هنوز دو دهه از آن کارزار نگذشته ...هنوز مادارن شهید شب پنجشنبه بالای سر قبر پسر انشان اشگ دریغ و حسرت می ریزند ...بعد شما می گوئید زمانه عوض شده !!!

من خسته و افسرده و بیمار ...چه میخواهم از این جهان بزرگ ؟ ...هیچ ! ..فقط میخواهم مرا بفهمند ..همین ..! این توقع زیادی است ؟

- شب یلدای همه تان به کام .

( جمله اخر : دیشب خواب دیدم من و رفقای مشتی اینترنتی ام با هم قرار گذاشته ایم به یک مهمانی مجلل ...اگر گفتید قرار کجا بود ؟ ...قطع شهدای بهشت زهرا ...دم یک غروب جمعه ! همه بودند ...مرا دوره کرده بودند رفقا ..من می گفتم و آنان و همه شهدا گوش میکردند و دم آخر هم روضه رقیه گرفتیم و بعد قران به سر گذاشتیم و همگی به اتفاق با شهدا یک دل سیر گریه کردیم برای رقیه جانم ...آخ فدایت شوم خانم ...... یا رقیه بنت الهدی ! )

همین !