سزار حرف میزند ( 4 ) ...خوشا عاشقی ...!

عاشق شدن راه و رسم دارد و قوائدی که رعایتش واجب است ! ... همین جوری نمیشود کسی را دوست داشت ...تربیت میخواهد و آدابی دارد که بلدی آن آرامش  و نابلدیش گرفتاری هم برای خود عاشق و هم برای معشوق خواهد داشت ...معتقدم تا زمانی که حس دوست داشتن و عاشقی گفته نشده نیاز به هیچ رعایت و یا اصول و تربیتی خاص ندارد . میتوان در دل هر کسی را به هر روشی و به هر میزانی دوست داشت . اما به مجرد اینکه گفته  و این جمله " دوستت دارم " بر زبان جاری و روان شد . مسئله فرق میکند و داستان طور دیگری میشود . همه زجر و بدبیاری و بدبختی عاشق از بی دانشی و نابلدی است . اساسا زندگی  بر مدار اصل و اصلوب خاص خود میگردد و عشق از دایره زیست محیطی ما خارج نیست . کسانی که راه و رسم زندگی کردن را خوب بلدند در راه عشق هم همیشه قله های پیروزی را فتح میکنند . جهانی که در آنیم بر پایه شعور و خردی بنا شده و تبعیت از این عقل جبری هم گریز ناپذیر است . دقت کرده ام در عاشقی دوستان و آشنایانم ...کسانی که این تربیت و آگاهی و آداب دوست داشتن را میدانستند . همیشه یک گام از معشوق جلوتر بودند و آن دیگرانی که در جهل این قوائد اند ...هر چه می دویدند ...مقصود و وصل دورتر می شد . عاشق جن بود و معشوق بسم الله ! ...این جمله ها ذکر شبانه عاشقان نادان است : - نمیدونم باید چیکار کنم ؟! . " - دیگه خسته شدم !!! "  " - این روزها و شبها فقط به مرگ فکر میکنم ! " " - حس خوبی ندارم ... همه اش در یک ترس و هیجان کاذب قرار دارم . گیج و منگ شدم ! " " - تو میگی آخرش چی میشه ؟! "

و دهها  جمله مشابه که برای شما هم حتما آشناست . و این سوال تکراری که در برابر هجوم بی امان عاطفی بلاخره باید چه کرد  ؟ و این تربیت و این خرد عاشقانه را از کجا باید پیدا نمود ؟ ...پاسخ به این سوال کمی تکراری و کمی کلیشه ای است ...به هر حال هر چیزی و هر ویژگی در وجود انسان ...زمینه ژنتیکی دارد و باید استعداد آن قبلا در وجود آدمی نهادینه شود ...! عاشق خوب هم باید این استعداد را قبلا کسب کرده باشد . و این در اصل باز میگردد به تجربه والدین و خصوصا افراد مهم و تاثیر گذاری که در طول زندگی  به عنوان الگوهای رفتاری انتخاب میشوند . که این همذات پنداری حسی در دوره سنی نوجوانی و کودکی اثر بخش تر است . فرض کنید ...پسر جوانی ...تمام داشته های تئوریک عاشقانه اش محدود باشد به تجربیات شکست خورده پدر ...و سر به بیابان گذاشتن کسانی که قبل از او این راه را رفته و برایش گفته اند ... نکته جالب این است که تمام نوع بشر تجربیات خود را از عشق جهان شمول و قابل تعمیم میدانند .. مثلا کسی که در تمام عمرش از زنی خیری ندیده و همه زنان مورد علاقه اش به او خیانت کرده اند در یک اظهار نظر قطعی خواهد گفت که همه زنان از اول تاریخ تا پایان جهان یک مشت موجودات خائن و دروغ گو و دو رو هستند ...و این نظر را مدام به دیگران و به خصوص به جوان ترها القا میکنند ...حال این جوان در برخورد اولیه با عشق ...قطعا موضع خصمانه و بدبینانه خواهد گرفت و به فرض اینکه ارتباطی هم برقرار شود که فرض بعیدی است ...او هر لحظه منتظر فرو ریختن این دیوار اعتماد است ...شب را با کابوس ترک معشوق به صبح میرساند و روز را همواره با شک و تردید به او سپری میکند . و یادمان باشد که مطابق یک اصل طبیعی و غیر قابل اجتناب : آدمی از هر چه بترسد به سراغش خواهد آمد ! ...با این وضع عاشق پارانوئید ما همه لذت عشقی و عاطفی اش در هاله ای از خوف و رجا خواهد گذشت ...

و بر خلاف فرضی که نقل شد هم میتواند مصداق داشته باشد . جوانی که از سوی والدین و الگوهای رفتاری همواره تشویق به عشق و دوست داشتن شده ...در مواجهه با عشق خوش بین تر و ریسک پذیری بیشتری خواهد داشت و همین عامل باعث میشود که به طرف مقابل عاطفی اش مجال دهد که او هم در هیجانات و طوفان در گرفته بضاعت و استعداد عشقی خود را نمایش دهد ... متاسفانه در اکثر مواقع خلاف آنچه گفته شد دیده میشود . عاشق چنان درگیر و گرفتار عشق خود است که چشمانش و گوشهایش جز تصویر و صدای خود نمیشنود ...و مدام هم ناله و فغان دارد که : او مرا دوست ندارد و مرا نمیتواند درک کند ! و سوال اینجاست که اساسا عاشق شیدای ما اجازه داده است تا معشوق هم عرض اندام کند و در صورتی که معشوق نگون بخت حرکتی هم در جهت این طغیان آتشفشانی مهر کرده آیا عاشق مجنون  آن را دیده است ؟ ...یادتان باشد دوست داشتن افراطی باعث مسدود شدن کانالهای عاطفی دیگری میشود ...اگر تو مدام  و بی وقفه بگوئی دوستت دارم ...دوستت دارم ...او هرگز فرصت نخواهد کرد که بگوید : من هم ! ... و تو در این معرکه به جائی میرسی که افسرده و بی انگیزه خود را تنها می بینی و حجم عاشقانه ات به انتها رسیده و حالا به شدت نیاز به ابراز عاشقی از طرف مقابل داری ..اما هیچ خبری نیست ...چون در زمان خودش مجال بروز آن را نداده ای ...و این یعنی یک شکست عشقی کامل !

من اما در این مسیر همیشه بازنده نهائی بوده ام ..علی رغم تلاش بسیاری که داشته ام تا با تربیت و حساب شده عمل کنم .  اما هر بار تن به شکست داده ام . زمین خورده ام . اما باز هم برخاسته و دوباره شروع کرده ام . و شاید در این مسیر آدم پوست کلفتی شده باشم . هر بار که تمام میشود و ترکم میکند با خودم میگویم که این بار... بار آخر بود و هرگز به کسی اعتماد نخواهم کرد . اما باز هم جائی  و مکانی و زمانی پیش می آید که دلم بلرزد ...سرم داغ شود ...هیجان زده شوم ...اضطراب ندیدنش به جانم بیافتد ....صدایش مرا تا مرز دیوانگی ببرد و نگاهش مستی را برایم تداعی کند ...!

آخر این چه بازی بد فرجامی است ؟ چرا من باید همیشه نقش مانده را بازی کنم ؟ چرا یکبار نمیشود که من بروم و دیگری جا بماند ...؟ دوست داشتن غریزیی است ...میدانم که نیاز به این دارم که کسی را دوست داشته باشم تا بی نهایت ...اما مورد دوست داشتن دیگری قرار گرفتن هم یک نیاز است که من نسبت به آن عقده ای شده ام ...نمیگویم که تا به حال کسی مرا دوست نداشته و یا عاشقم نبوده است ..نه ...! کسانی بوده اند و هستند که ادعای این عشق را دارند . اما نمیدانم چرا من باورم نمیشود ...ساختار عاطفی آنها با اصول من سازگاری ندارد ...بوی منفعت حالم را بد میکند .

دوست داتشتن خودآگاه را بر نمی تابم ...معتقدم  عشقی که بر بستر آگاهی و دانش پهن شده باشد آخر عاقبت ندارد ...چون آگاهی هماره رو  به انتها است ...محدود است ...تمام میشود ....در چهارچوب است ...عشق آگاهی آورنده ریشه در منافع مشخص و معینی دارد که اغلب به ذات خود فرد مربوط نیست ....عشق تنها در ضمیر ناخودآگاه معنای واقعی خود را پیدا میکند ...همیشه از اینکه به چرائی دوست داشتنم پاسخ دهم ترسیده ام ...چرائی عشق آفت آن است ...من دوست میدارم بی دریغ و بی آنکه بدانم برای چه و چرا ...هرگز به این فکر نمیکنم که این عشق به کجا میرسد ...مقصدی را برای آن قائل نیستم ...چون راه عشق ناپیموده و بی انتها است ...سفری که هرگز پایانی ندارد و تمام نمیشود و همه زیبائی آن هم به همین است ..هر کس تا جائی از این راه را می پیماید ...و هر کس با نگاه خاص خود و روش منحصر به فردش گام بر میدارد ..هرگز سعی نکنید از تجربیات عشقی دیگران به نفع خود بهره ببرید ...این غیر ممکن است و تنها شما را منحرف کرده و از راه اصلی باز میدارد ...آدمها هیچ شباهتی  به هم ندارند به همبن دلیل به تعداد آدمها از اول ازل تا پایان ابد عاشق داریم . به گذشته خودم که نگاه میکنم می بینم تنها من میتوانستم این راه را بروم ..آخر کدام پسر جوانی دل به یک زن 40 ساله با سه بچه همسن خودش میسپارد ؟ و ده سال در این عشق میسوزد و دم نمی زند . مینا را میگویم که خاطراتی از او در همین وبلاگ هست ...! همیشه در عاشقی آدم عاقلی نبودم . برای همین هم سرنوشت و تقدیر من در این خصوص حداقل تنهائی را برایم رقم زد ...حسرت زندگی خانوادگی را ندارم ...اما دلم برای یک لحظه وصل واقعی لک زده است ...چیزی در دل من میگوید که هرگز فرصت این تجربه را نخواهم داشت و اگر کسی هم  سر راهم قرار گیرد که استعداد این وصل را داشته باشد این روزگار بد مرام با یک بازی و یا یک حادثه همه چیز را به کام من و شاید هم او تلخ خواهد کرد . حس میکنم هرگز فرصت این را نخواهم داشت و یا اینکه این زمان در اختیار من نخواهد بود . و از این حس و پیشگوئی حالم بد میشود و دلم برای خودم میسوزد . می روم جلوی آینه به خودم نگاه میکنم و میگویم : هی آقاهه !...یعنی تو اینقدر لیاقت و شایستگی نداری که این تجربه شیرین را مز مزه کنی ؟!

حیف که من نه استعداد عاشقی را به ارث نبردم و نه فرصت آن را پیدا کردم و نه این امکان در اخیار من قرار داده شد . اما از صمیم قلب برای همه کسانی که در کنار عزیزانش قرار دارند دعا میکنم که این وصل ابدی باشد . برای دیگرانی که هنوز در راه هستند آرزو درام هر چه زودتر به آنچه میخواهند برسند ....الهی آمین !

و برای خودم هم آرزو دارم که شاهد موفقیت و پیروزی عاشقانه کسانی که دوستش دارم باشم ...سرنوشت من به گونه ای بود که هر وقت دل به زنی داشتم ..دیر یا زود شاهد ازدواج او بودم ...عجیب است که میهمان افتخاری جشن عروسی معشوق های خود بودم ..اولین باری که در جشنی چنین شرکت کردم مربوط به دختری بود که چندین سال صادقانه و بی ریا عاشقش بودم ..اما فرجام این عشق آن شد که به تقاضای یکی از دوستان مشترکمان پاسخ مثبت داد  ( البته ناگفته نماند که با من هم مشورت کرد ! ) و مرا هم چون آن روزها عکاس خوبی بودم و سینما میدانستم به عنوام عکاس و فیلمبردار جشن خود دعوت کرد ...شب سختی بود و من از پشت ویزور دوربین لحظات وصل او و هجران تلخ خود را ثبت میکردم ...آن شب که بسیار هم طولانی و تمام ناشدنی بود...بعد از تمام شدن جشن ...من تا خود صبح در خیابانها دویدم و فریاد زدم و همه خشم خود را از تقدیر در اعتراضی جنون وار در هوای شهر تخلیه کردم و همراه با بارانی که شتک میزد بر خیابانها... من هم گریستم ...و بعد از آن هرگز پشت هیچ دوربینی نرفتم ...جالب اینکه چند سال قبل به مقتضای کارم که سینماست برای چک کردن یک کادر به پشت دوربین فیلمبرداری رفتم ...همین که چشم به ویزور گذاشتم در آن سو همان زن و مرد را دیدم که در در دست هم به سمت دوربین و نگاه ماتم زده من می خندیدند ...بعد از آن هیچ وقت از ویزور دوربین صحنه ها را نگاه نمیکنم و ترجیح میدهم از مونیتور استفاده کنم و در صورت نبودش هم به فیلمبردارم اعتماد میکنم  !!!....به هر حال هر وقت عاشقم به شوخی به اوئی دوستش میدارم میگویم :" فرجام این عشق عاقبت به خیری است البته برای تو صد در صد و برای خودم هم توکل به خدا دارم !....

این روزها خسته شده ام ....خیلی هم خسته ..میترسم این بار ظرفیت نداشته باشم و کار به دست خودم بدهم ...میدانید که غصه و ماتم و درد هیچ وقت عادت نمیشود و همیشه تازه و عمیق و زخم زننده است ...بر خلاف خوشبختی که آدم زود به آن خو میکند و برایش طبیعی میشود و خوشی زیر دلش میزند ...غم و درد همیشه تازه و جدید است .

شما هم برای این امپراطور بد اقبال دعا کنید ...نه آنکه وصل را شاهد باشم که این محال است ...دعا کنید خداوند به من این تحمل و طاقت را بدهد که بتوانم تاب بیاورم و هیچ وقت ناامید نباشم ...بی عشق زندگی برای امپراطور سخت و غیر ممکن است ...هر چند که این عشق پایانش غم انگیز و دردناک باتشد ...خوشا عاشقی ..با همه درد هایش ...خوشا عشق با همه نرسیدنهایش ....هجرانش ! ...فراقش ! ...کیست که بر دلش زخمی نداشته باشد؟! ..بیائید زخم هایمان را دوست داشته باشیم ... و به غصه هایمان ببالیم ...و به عشق های ناکاممان افتخار کنیم ...من به همه آنانی که چون من در عاشقی  بازنده و شکست خورده بوده اند از همین جا سلام میکنم :

- سلام و درود به تو عاشق زخمی ...سلام...سلام...سلام....!

سزار حرف میزند ( 3 )... راز عاشقی !

 - دریا آرام بود در دل تاریک شب ! و من خودم را رها کردم روی موجهای نرم که در رقص بودند . حس غریبی دارد این حال... که هرگز توان بازگوئی اش را پیدا نکردم . تلفیقی از ترس و خوشی  . ادغام هیجان با سبکبالی را چه میگویند ؟ دریا برایم زنده بود و صدای نفسهایش را هم حتی میشنیدم و حس میکردم . پدرم میگفت دریا اگر کسی را دوست داشته باشد نوازشش میکند و اگر از کسی خوشش نیاید تازیانه اش میزند ...دریا از ترسوها بدش می آید ...منکه بچه دریا هستم این را با تمام وجودم فهمیده ام که تنها ترسوها غرق میشوند . حتی اگر بزرگترین شناگران جهان باشند ...اگر دریا بفهمد که از او نمیترسی آغوشش را برایت پهن میکند و بعد تو بوسه های نرمش را بر گونه هایت لمس میکنی ...دریا آدمهای شجاع را دوست دارد ...من اما همیشه از دریا خصوصا شبش وحشت داشته ام ..از همان اولین باری که پدرم مرا در نیمه شبی در دل خلیج رها کرد و رفت این ترس با من بود تا همین حالا ..همین چند ماه پیش که به یاد آن شبها ... تنها به آب زدم . باز هم میترسیدم . اما از همان شب اول مهارت این را پیدا کردم که ترسم را از چشمان و پوست تن دریا مخفی کنم . در ناخودآگاهم دنده هایم از ترس میرقصیدند اما در آگاهیم دروغ میگفتم به چشمانم و به دستانم و به همه تنم و این دروغ را دریا باور کرد و من نیز . آن شب هم ترس امانم را بریده بود . ده ساله بودم و هزار داستان خرافه خانم جان هنوز در خاطراتم رژه میرفت ..اما خود را آرام جلوه میدادم ...با خودم گفتم : در این تنهائی بزرگ به وسعت این خلیج ...در این سکوت عمیق ...در این ترس موهوم ابدی... حتم من بزرگ مردی هستم در قامت یک نوجوان ده ساله ...حس خوبی بود این غرور ...با خودم گفتم : تنها امپراطوران می توانند ترسهایشان را پنهان کنند حتی از دید چشمان دریا ...و من امپراطور بودم ...امپراطور ...!

- دوستش داشتم ...خیلی ...! آنقدر که جرات گفتنش را نداشتم ..و همه عاشقانه هایم در نگاهم خلاصه میشد که گاه گاهی از پشت در خانه امان به او می دوختم که روی پله ای خانه اشان نشسته بود و کتاب میخواند و مرا نگاه هم نمیکرد ...وقتی که از خواندن خسته میشد و برای دمی سرش را بالا می آورد ..من دلم را به کور سوی نگاهش که در امتدا حضور من بود دلخوش میکردم ... و بدین ترتیب حجب و حیایش را می ستودم ...که البته همه چیز او برایم ستایش انگیز بود . او همه شرم و خجالت دخترانه بود . حتی اگر ساعتها با پسرهای کوچه هفت سنگ بازی میکرد ! ...همه معرفت و وفا عاشقانه بود . اگر چه سلامم را بی پاسخ میگذاشت و در همه این مدت شیدائی یک بار هم مستقیم به من چشم ندوخت که البته برایم منطقی بود . چون حتما میدانست که اگر آن چشمان دریائیش را به من خیره میکرد تار و پودم به فنا می رفت . برای همین جفا از او نبود که نگاهم نکرد این ضعف عاشقانه هایم بود که هرگز لیاقت این تلاقی نگاه را نیافت ...چند بار نقشه و توطئه کردم که اندکی ...خردینه حسی ...پر کاه مهری ..از آنچه در وجودم طوفان کرده بود را برایش آشکار کنم ..اما هر بار نشد ..نمیشد...نباید که میشد ...! تقدیر محتوم عاشقی 15 سالگی من همین بود . نگفتن و غرقه شدن در این سکوت عشقی آزار دهنده که این اواخر بغض فرخورده عظیمی بود که شبها تا مرز خفگی با آن میرفتم ..نامه نوشتم 50 صفحه !!! همه چیز را برایش شرح دادم . از همان روز اول تا همین دیشب که چهار سالگی این عاشقی را جشن را گرفتم . همه را گفتم ...شگفتا ! که در بازخوانیش حس کردم اصلا هیچ چیز نگفتم و همه این کلمه ها و جمله ها و داستانها یک نگاه کوتاه پشت درب خانه را معنی نمی دهد . اما مهم نبود بلاخره گفته بودم که دوستش دارم ... اما هرگز توان این را پیدا نکردم که این نامه را به او بدهم ...البته شجاعتش را نیافتم و یا شاید سرنوشت من اینگونه بود ...همان وقتها در کتاب شعری که تازه پیدا کرده بودم ( بعد ها دانستم مال سهراب سپهری بوده است ) خواندم : عاشق همیشه تنهاست و وصل ممکن نیست ...! و فهمیدم به یقین من عاشقم و این همه خواب و خیال رسیدن بیهوده است ...جشن عروسی و گرفتن دستانش و دویدن در دشتهای سبز و قایق رانی در خلیج و...همه و همه  خیال باطل بود ..چه اینکه مهر عاشقی بر پیشانی من بود . و گذشت و گذشت و من باز هم نگفتم . تا اینکه او برای همیشه رفت و من ماندم با یک دنیا خاطره و آرزوهای بزرگ و کوچک که هیچکدامشان را تجربه نکرده بودم . این روزها با خودم میگویم اگر به او گفته بودم چه پیش می آمد ؟! حتم در خوشبینانه ترین حالتش رفاقتی حاصل میشد و ما میشدیم دوست پسرش و او هم دوست دختر ما .. و همه چیز در چند ماه به هوا میرفت و دود می شد . خوب شد که نگفتم و گرنه همین حالا که دارم اینها را مینویسم این بغض شیرین در گلویم نبود و این چند قطه اشگ دوست داشتنی گونه هایم را خط نمی زد . می روم جلوی آینه به چهره خسته ام زل میزنم و با خودم میگویم : - ای ...ای...ژولیس سزار ...کجاست آن خانه امن ؟ آن آغوش گرم ؟ کی می آید چشمانی که بی دریغ نگاهت کند ؟ ..ای ..ای...سزار ! ..سزار ...! بدا  به حال همه شاهان و امپراطوران ! اگر باید مرامشان و تقدیریشان چون تو باشد . برای همین است که نسل امپراطوران رو به انقراص گذاشته و در این دوره و زمانه هیچ آدم عاقلی پیدا نمیشود که خودش را امپراطور بنامد . مگر دیوانه ای چون من . با این خاطرات و گذشته خط خطی..ای ..ای ..ژولیس سزار !

- طلایه سرزمین عجیبی است ! ... خیلی عجیب ...خیلی ...سال پیش که رفتم برای تفحص ..دست به خاکش که کشیدم گرم بود ..گرم ..گرم...تفتیده و تب کرده ...ماه بهمن و این داغی ؟!

دشت طلایه ..نامرد است ...صاف و یک دست ...هیچ جان پناهی ندارد ..مگر بوته های سرگردان ..! از خاکریز ما تا خاکریز آنها خیلی فاصله بود . و دشت وسیع و پهناور ...چند لشگر در آن جا... جا میشد ؟ حرکت شنهای روان را هم میتوان شماره زد . چه رسد به حرکت مارپیچ یک گردان ! ...این ما بودیم که باید این وسعت بی پناه را رد میکردیم تا برسیم به خاکریز دشمن ...و الی که عراقیها صد سال حاضر نبودند تن به این جنون بدهند. این سوال بزرگی است که از همان زمان تا این روزها با من است و رهایم نمیکند . چه کسی نشست فکر کرد و طراحی این عملیات را نمود و تصمیم گرفت که ما... یعنی آدمها از این دشت عبور کنیم و برویم آن خاک ریز را فتح کنیم ؟ با خودش چگونه محاسبه کرد ؟ این خاک و این زمین بدست آوردنش از لحاظ نظامی ارزش این همه جان جوانها و آدمها را داشت ...معمای غریبی است ...هر وقت این طلایه را به خاطر می آورم یاد خودکشی دست جمعی نهنگها می افتم که هنوز هم هیچ  دانشمندی به چرائی آن دست نیافته است ..باورتان باشد که دست خودم نیست ..همین جوری این تشابه به نظرم میرسد !!!... گروهان اول که به دشت زد در همان دقایق اول با رگبار چند کلاش درو شد و بچه ها روی زمین خوابیدند برای همیشه ...گردان به دشت زد ...حالا رگبار سلاح سربازان کافی نبود ...پس دوشکا به کار افتاد ...گلوله اش به هر جا که می خورد با خودش می کند و می برد ...چند دست در این دشت مانده ؟ چند پا ؟ چند سر ؟ همین جا بود که راز پیشانی بندها برایم آشکار شد ...آنانی که یا ابولفضل بسته بودند دستانش قطع میشد ...آنان که یا حسین ..سرشان میرفت ...و دیگرانی که یا زهرا داشتند از پهلو تیر می خوردند ...و من یا رقیه بر پیشانی داشتم !!!

حاج حسین آن روز آنقدر فریاد از جانش کشید که برای همیشه صدایش گرفت ...بعد از این همه سال هنوز که هنوز است صدایش باز نشده ...و من آنقدر گریه کردم که هنوز چشمانم خیس است ...نمیدانم برای چه کسی گریه کردم ..خاطرم نیست ...فقط میدانم که در آن بلوای خاک و آتش و خون من تنها گریستم برای همیشه و هیچ وقت اشگهایم خشک نشد ..هیچ وقت ...

طلایه خجالت میکشد از ما ! میدانم ...بعد از سالها که به آنجا رفتم برای پیدا کردن یادگاریهای رفقا ...فهمیدم که این عرق شرم بر پیشانی این دشت تا قیامت خشک نمیشود ...راز تب داری طلایه در همین است ...یک بار به حاج آقا پناهیان گفتم که : چرا آقای ما از کنار کعبه میخواهد اذان قیامتش را بخواند ؟...حتم میخواهد بگوئید به خاطر تقدس آنجاست ..این تقدس مگر از فرمان خداوند به ابراهیم و چیدن سنگهای دیوار کعبه به دستان پیامبر بزرگ نشات نمیگیرد  ؟ یعنی میشود از طلایه مقدس تر هم پیدا کرد ؟...مردانی که جز خدا نمی دیدند ..خون و همه آرزوهایشان را در این خاک جا گذاشته اند ...من یقین دارم که مقام آنها کم از اسماعیل نیست ..که خداوند راضی به ریختن خونش نشد ...اینجا هزاران اسماعیل گلو پاره کرده اند ...

این حرف شاید خوب نباشد .. اما به خودم جسارت میدهم و میگویم : اگر من به جای مهدی بودم ...سرم را روی خاک تفتیده طلایه میگذاشتم و با اشگ و ناله اذان میگفتم ...شاید کمی روح شهدای این دشت از این آواز ملکوتی دل خوش شود .. و این بالاترین فضلیت است ...

طلایه را که می بینم از سرزمین آبهای همیشه آبی خجالت میکشم ...سرزمین عشق فقط طلایه است ... و سرزمین آبهای همیشه آبی فقط نشانی از عاشقی است در برابر طلایه ...

امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی ..ژولیس سزار بودن سخت است ...باور کنید ..سخت است ...خیلی هم سخت ...!

و تمام ! .