سزار حرف میزند ( 4 ) ...خوشا عاشقی ...!
عاشق شدن راه و رسم دارد و قوائدی که رعایتش واجب است ! ... همین جوری نمیشود کسی را دوست داشت ...تربیت میخواهد و آدابی دارد که بلدی آن آرامش و نابلدیش گرفتاری هم برای خود عاشق و هم برای معشوق خواهد داشت ...معتقدم تا زمانی که حس دوست داشتن و عاشقی گفته نشده نیاز به هیچ رعایت و یا اصول و تربیتی خاص ندارد . میتوان در دل هر کسی را به هر روشی و به هر میزانی دوست داشت . اما به مجرد اینکه گفته و این جمله " دوستت دارم " بر زبان جاری و روان شد . مسئله فرق میکند و داستان طور دیگری میشود . همه زجر و بدبیاری و بدبختی عاشق از بی دانشی و نابلدی است . اساسا زندگی بر مدار اصل و اصلوب خاص خود میگردد و عشق از دایره زیست محیطی ما خارج نیست . کسانی که راه و رسم زندگی کردن را خوب بلدند در راه عشق هم همیشه قله های پیروزی را فتح میکنند . جهانی که در آنیم بر پایه شعور و خردی بنا شده و تبعیت از این عقل جبری هم گریز ناپذیر است . دقت کرده ام در عاشقی دوستان و آشنایانم ...کسانی که این تربیت و آگاهی و آداب دوست داشتن را میدانستند . همیشه یک گام از معشوق جلوتر بودند و آن دیگرانی که در جهل این قوائد اند ...هر چه می دویدند ...مقصود و وصل دورتر می شد . عاشق جن بود و معشوق بسم الله ! ...این جمله ها ذکر شبانه عاشقان نادان است : - نمیدونم باید چیکار کنم ؟! . " - دیگه خسته شدم !!! " " - این روزها و شبها فقط به مرگ فکر میکنم ! " " - حس خوبی ندارم ... همه اش در یک ترس و هیجان کاذب قرار دارم . گیج و منگ شدم ! " " - تو میگی آخرش چی میشه ؟! "
و دهها جمله مشابه که برای شما هم حتما آشناست . و این سوال تکراری که در برابر هجوم بی امان عاطفی بلاخره باید چه کرد ؟ و این تربیت و این خرد عاشقانه را از کجا باید پیدا نمود ؟ ...پاسخ به این سوال کمی تکراری و کمی کلیشه ای است ...به هر حال هر چیزی و هر ویژگی در وجود انسان ...زمینه ژنتیکی دارد و باید استعداد آن قبلا در وجود آدمی نهادینه شود ...! عاشق خوب هم باید این استعداد را قبلا کسب کرده باشد . و این در اصل باز میگردد به تجربه والدین و خصوصا افراد مهم و تاثیر گذاری که در طول زندگی به عنوان الگوهای رفتاری انتخاب میشوند . که این همذات پنداری حسی در دوره سنی نوجوانی و کودکی اثر بخش تر است . فرض کنید ...پسر جوانی ...تمام داشته های تئوریک عاشقانه اش محدود باشد به تجربیات شکست خورده پدر ...و سر به بیابان گذاشتن کسانی که قبل از او این راه را رفته و برایش گفته اند ... نکته جالب این است که تمام نوع بشر تجربیات خود را از عشق جهان شمول و قابل تعمیم میدانند .. مثلا کسی که در تمام عمرش از زنی خیری ندیده و همه زنان مورد علاقه اش به او خیانت کرده اند در یک اظهار نظر قطعی خواهد گفت که همه زنان از اول تاریخ تا پایان جهان یک مشت موجودات خائن و دروغ گو و دو رو هستند ...و این نظر را مدام به دیگران و به خصوص به جوان ترها القا میکنند ...حال این جوان در برخورد اولیه با عشق ...قطعا موضع خصمانه و بدبینانه خواهد گرفت و به فرض اینکه ارتباطی هم برقرار شود که فرض بعیدی است ...او هر لحظه منتظر فرو ریختن این دیوار اعتماد است ...شب را با کابوس ترک معشوق به صبح میرساند و روز را همواره با شک و تردید به او سپری میکند . و یادمان باشد که مطابق یک اصل طبیعی و غیر قابل اجتناب : آدمی از هر چه بترسد به سراغش خواهد آمد ! ...با این وضع عاشق پارانوئید ما همه لذت عشقی و عاطفی اش در هاله ای از خوف و رجا خواهد گذشت ...
و بر خلاف فرضی که نقل شد هم میتواند مصداق داشته باشد . جوانی که از سوی والدین و الگوهای رفتاری همواره تشویق به عشق و دوست داشتن شده ...در مواجهه با عشق خوش بین تر و ریسک پذیری بیشتری خواهد داشت و همین عامل باعث میشود که به طرف مقابل عاطفی اش مجال دهد که او هم در هیجانات و طوفان در گرفته بضاعت و استعداد عشقی خود را نمایش دهد ... متاسفانه در اکثر مواقع خلاف آنچه گفته شد دیده میشود . عاشق چنان درگیر و گرفتار عشق خود است که چشمانش و گوشهایش جز تصویر و صدای خود نمیشنود ...و مدام هم ناله و فغان دارد که : او مرا دوست ندارد و مرا نمیتواند درک کند ! و سوال اینجاست که اساسا عاشق شیدای ما اجازه داده است تا معشوق هم عرض اندام کند و در صورتی که معشوق نگون بخت حرکتی هم در جهت این طغیان آتشفشانی مهر کرده آیا عاشق مجنون آن را دیده است ؟ ...یادتان باشد دوست داشتن افراطی باعث مسدود شدن کانالهای عاطفی دیگری میشود ...اگر تو مدام و بی وقفه بگوئی دوستت دارم ...دوستت دارم ...او هرگز فرصت نخواهد کرد که بگوید : من هم ! ... و تو در این معرکه به جائی میرسی که افسرده و بی انگیزه خود را تنها می بینی و حجم عاشقانه ات به انتها رسیده و حالا به شدت نیاز به ابراز عاشقی از طرف مقابل داری ..اما هیچ خبری نیست ...چون در زمان خودش مجال بروز آن را نداده ای ...و این یعنی یک شکست عشقی کامل !
من اما در این مسیر همیشه بازنده نهائی بوده ام ..علی رغم تلاش بسیاری که داشته ام تا با تربیت و حساب شده عمل کنم . اما هر بار تن به شکست داده ام . زمین خورده ام . اما باز هم برخاسته و دوباره شروع کرده ام . و شاید در این مسیر آدم پوست کلفتی شده باشم . هر بار که تمام میشود و ترکم میکند با خودم میگویم که این بار... بار آخر بود و هرگز به کسی اعتماد نخواهم کرد . اما باز هم جائی و مکانی و زمانی پیش می آید که دلم بلرزد ...سرم داغ شود ...هیجان زده شوم ...اضطراب ندیدنش به جانم بیافتد ....صدایش مرا تا مرز دیوانگی ببرد و نگاهش مستی را برایم تداعی کند ...!
آخر این چه بازی بد فرجامی است ؟ چرا من باید همیشه نقش مانده را بازی کنم ؟ چرا یکبار نمیشود که من بروم و دیگری جا بماند ...؟ دوست داشتن غریزیی است ...میدانم که نیاز به این دارم که کسی را دوست داشته باشم تا بی نهایت ...اما مورد دوست داشتن دیگری قرار گرفتن هم یک نیاز است که من نسبت به آن عقده ای شده ام ...نمیگویم که تا به حال کسی مرا دوست نداشته و یا عاشقم نبوده است ..نه ...! کسانی بوده اند و هستند که ادعای این عشق را دارند . اما نمیدانم چرا من باورم نمیشود ...ساختار عاطفی آنها با اصول من سازگاری ندارد ...بوی منفعت حالم را بد میکند .
دوست داتشتن خودآگاه را بر نمی تابم ...معتقدم عشقی که بر بستر آگاهی و دانش پهن شده باشد آخر عاقبت ندارد ...چون آگاهی هماره رو به انتها است ...محدود است ...تمام میشود ....در چهارچوب است ...عشق آگاهی آورنده ریشه در منافع مشخص و معینی دارد که اغلب به ذات خود فرد مربوط نیست ....عشق تنها در ضمیر ناخودآگاه معنای واقعی خود را پیدا میکند ...همیشه از اینکه به چرائی دوست داشتنم پاسخ دهم ترسیده ام ...چرائی عشق آفت آن است ...من دوست میدارم بی دریغ و بی آنکه بدانم برای چه و چرا ...هرگز به این فکر نمیکنم که این عشق به کجا میرسد ...مقصدی را برای آن قائل نیستم ...چون راه عشق ناپیموده و بی انتها است ...سفری که هرگز پایانی ندارد و تمام نمیشود و همه زیبائی آن هم به همین است ..هر کس تا جائی از این راه را می پیماید ...و هر کس با نگاه خاص خود و روش منحصر به فردش گام بر میدارد ..هرگز سعی نکنید از تجربیات عشقی دیگران به نفع خود بهره ببرید ...این غیر ممکن است و تنها شما را منحرف کرده و از راه اصلی باز میدارد ...آدمها هیچ شباهتی به هم ندارند به همبن دلیل به تعداد آدمها از اول ازل تا پایان ابد عاشق داریم . به گذشته خودم که نگاه میکنم می بینم تنها من میتوانستم این راه را بروم ..آخر کدام پسر جوانی دل به یک زن 40 ساله با سه بچه همسن خودش میسپارد ؟ و ده سال در این عشق میسوزد و دم نمی زند . مینا را میگویم که خاطراتی از او در همین وبلاگ هست ...! همیشه در عاشقی آدم عاقلی نبودم . برای همین هم سرنوشت و تقدیر من در این خصوص حداقل تنهائی را برایم رقم زد ...حسرت زندگی خانوادگی را ندارم ...اما دلم برای یک لحظه وصل واقعی لک زده است ...چیزی در دل من میگوید که هرگز فرصت این تجربه را نخواهم داشت و اگر کسی هم سر راهم قرار گیرد که استعداد این وصل را داشته باشد این روزگار بد مرام با یک بازی و یا یک حادثه همه چیز را به کام من و شاید هم او تلخ خواهد کرد . حس میکنم هرگز فرصت این را نخواهم داشت و یا اینکه این زمان در اختیار من نخواهد بود . و از این حس و پیشگوئی حالم بد میشود و دلم برای خودم میسوزد . می روم جلوی آینه به خودم نگاه میکنم و میگویم : هی آقاهه !...یعنی تو اینقدر لیاقت و شایستگی نداری که این تجربه شیرین را مز مزه کنی ؟!
حیف که من نه استعداد عاشقی را به ارث نبردم و نه فرصت آن را پیدا کردم و نه این امکان در اخیار من قرار داده شد . اما از صمیم قلب برای همه کسانی که در کنار عزیزانش قرار دارند دعا میکنم که این وصل ابدی باشد . برای دیگرانی که هنوز در راه هستند آرزو درام هر چه زودتر به آنچه میخواهند برسند ....الهی آمین !
و برای خودم هم آرزو دارم که شاهد موفقیت و پیروزی عاشقانه کسانی که دوستش دارم باشم ...سرنوشت من به گونه ای بود که هر وقت دل به زنی داشتم ..دیر یا زود شاهد ازدواج او بودم ...عجیب است که میهمان افتخاری جشن عروسی معشوق های خود بودم ..اولین باری که در جشنی چنین شرکت کردم مربوط به دختری بود که چندین سال صادقانه و بی ریا عاشقش بودم ..اما فرجام این عشق آن شد که به تقاضای یکی از دوستان مشترکمان پاسخ مثبت داد ( البته ناگفته نماند که با من هم مشورت کرد ! ) و مرا هم چون آن روزها عکاس خوبی بودم و سینما میدانستم به عنوام عکاس و فیلمبردار جشن خود دعوت کرد ...شب سختی بود و من از پشت ویزور دوربین لحظات وصل او و هجران تلخ خود را ثبت میکردم ...آن شب که بسیار هم طولانی و تمام ناشدنی بود...بعد از تمام شدن جشن ...من تا خود صبح در خیابانها دویدم و فریاد زدم و همه خشم خود را از تقدیر در اعتراضی جنون وار در هوای شهر تخلیه کردم و همراه با بارانی که شتک میزد بر خیابانها... من هم گریستم ...و بعد از آن هرگز پشت هیچ دوربینی نرفتم ...جالب اینکه چند سال قبل به مقتضای کارم که سینماست برای چک کردن یک کادر به پشت دوربین فیلمبرداری رفتم ...همین که چشم به ویزور گذاشتم در آن سو همان زن و مرد را دیدم که در در دست هم به سمت دوربین و نگاه ماتم زده من می خندیدند ...بعد از آن هیچ وقت از ویزور دوربین صحنه ها را نگاه نمیکنم و ترجیح میدهم از مونیتور استفاده کنم و در صورت نبودش هم به فیلمبردارم اعتماد میکنم !!!....به هر حال هر وقت عاشقم به شوخی به اوئی دوستش میدارم میگویم :" فرجام این عشق عاقبت به خیری است البته برای تو صد در صد و برای خودم هم توکل به خدا دارم !....
این روزها خسته شده ام ....خیلی هم خسته ..میترسم این بار ظرفیت نداشته باشم و کار به دست خودم بدهم ...میدانید که غصه و ماتم و درد هیچ وقت عادت نمیشود و همیشه تازه و عمیق و زخم زننده است ...بر خلاف خوشبختی که آدم زود به آن خو میکند و برایش طبیعی میشود و خوشی زیر دلش میزند ...غم و درد همیشه تازه و جدید است .
شما هم برای این امپراطور بد اقبال دعا کنید ...نه آنکه وصل را شاهد باشم که این محال است ...دعا کنید خداوند به من این تحمل و طاقت را بدهد که بتوانم تاب بیاورم و هیچ وقت ناامید نباشم ...بی عشق زندگی برای امپراطور سخت و غیر ممکن است ...هر چند که این عشق پایانش غم انگیز و دردناک باتشد ...خوشا عاشقی ..با همه درد هایش ...خوشا عشق با همه نرسیدنهایش ....هجرانش ! ...فراقش ! ...کیست که بر دلش زخمی نداشته باشد؟! ..بیائید زخم هایمان را دوست داشته باشیم ... و به غصه هایمان ببالیم ...و به عشق های ناکاممان افتخار کنیم ...من به همه آنانی که چون من در عاشقی بازنده و شکست خورده بوده اند از همین جا سلام میکنم :
- سلام و درود به تو عاشق زخمی ...سلام...سلام...سلام....!