خطابه :...مرده زنده ! زنده مرده !...
امپراطور ردای سرخش را به شانه کشید ، و قدم تند کرد و تالار قصر را زیر گامهای بلند و استوارش گرفت ...سربازان یکی بعد از دیگری از برابرش کنار می کشیدند و همراهان به دنبالش شانه به شانه ... نفس به سینه حبس تا پشت ایوان بدرقه اش کردند ...امپراطور مکثی کرد ...سر برگرداند و نگاهی به اطرافیان انداخت ...همه سر به پائین داشتند ...هم از برای شرم و احترام...! و هم از آن رو که نمی خواستند در این لحظه ، نگاهشان در تلاقی خیره گی خشم امپراطور باشد و نفرینی بلای جانشان گردد ...
امپراطور به سرعت خود را به ایوان رساند ...باد وزیدن گرفت و ردایش را به رقص واداشت ،
چشم انداز امپراطور ...:
سرزمین آبهای همیشه آبی بود !... که زیر پرتو درخشان نور خورشید می درخشید... و تلو لوی نور ، زمین و آسمان را در نوردیده بود ...سکوتی تمام سرزمین را فرا گرفت ...همهمه ها خاموش شدند و هیچ کلامی در هیچ زبانی نمی رقصید ....همه جانداران و تمام باهوشان و آدمیان در جلد سکوتی محترم و مقدس فرورفتند ...زمان زمان خاموشی همه است ...چه امپراطور می خواهد سخن بگوید ...امپراطور نگاهش را کشاند به دورها ...دورهای دور...آن سوی نگاه هر چشم بینا...پشت مرزهای دیداری چشمها ...
چه دید که اینگونه لبخند بر لبانش درخشید و صورتش گل انداخت ...؟!
صدای امپراطور تمام سکوت حاکم را در هم پیچید و آن را شکست و فرو ریخت :
- اهالی سرزمین آبهای همیشه آبی ..!
هرگز کسی اینگونه با شکوه به تماشای مرگ ننشست که من آنک با شما به نظاره زندگی ایستاده ام ...!عاشق تر از من بر جهان زنده گان کیست ؟! که روز و شبم را به زندگان مرده و پرسه زنان تاریکی سپرده ام ...حقارت مرگ ، تحسین زندگی است ...مردی که زندگی را باشکوه می گذارند ، مرگ را نیز در جلال و جبروت عبور می کند ...آنکه فرشته موت را همنشین دائم خود می کند و با هم شبانه های بسیاری در وصف صفات زندگی که تشویق مرگ است ، دیالوگ می آفرینند ، خوب می داند که فرق میان زنده مرده ! با مرده زنده ! چیست و چگونه است ؟!!! راز بزرگ همین است ...همین ...!
دستانم رو به آسمان است ...مگر نمی بینید ؟!...این منم که دعا می کنم برای آنان که روحشان مرد ، قبل از آنکه جسمشان فرسوده شود ...خدایا ! بیش از این روح دردمند برزخیشان را معطل جسم سرگردان زمینی اشان مکن ...این جنازهای متحرک ، جز استفاده از سهم اکسیژن زندگان و هدر دادن زمان و مکان گرانقیمت و خزیدن بیهوده در گور وسیعی به پهنای جهان ، چه می کنند و چه می خواهند ؟! ...
نگاهم به سمت کسانی است که پیش از موعد موت ، کفن بر تن روحشان کردند و در بستر بی خیالی و معصیت خویش خوابیدند و رویای زنده بودن ، توهم هولناکشان شد و در مدار نیستی می چرخند و می گردند بی هیچ مقصدی ، عاقلی نیست از اینان در باب مبدا شان پرسش کند و شاهد منگی وتحیر و حیرتشان باشد و با خود بگوید : خدایا ! تدبیر تو را شکر می کنم و از آن هیچ نمی فهمم ، مراد از خلقت این خیل عظیم ، چه بود ؟! ...
کیست که شجاعانه و جسورانه بر زمینی حکم براند که هیچ مرد و زن... بر آن خیز ندارند و گامهای هیچ عاشقی بر دشت هایش نیامده باشد و دل سپردگان به عشق همان وادادگان به مرگ باشند ...!
دریغ از این روزمرگی که اینان جای رخت رستگاری بر تن خویش کردند...
حیرتا...! بر این تقدیر دلگیر که می بایست آزمون امپراطوری مرا در گذر از آتشگاه جماعت ، مرده نه به وقت اجل ، بل مرده به روح و عاطفه و احساس !!! گرداند... که خود عصمت ذاتیشان را به دار کشیدند و معرفت عطائی خدایان را ، سر گذر ریا و تظاهر به نیم سکه سیاه فروختند و حال بر بلندترین قله حاشا دیواری از کذب ترینها را ساختند و بر آن معبدی بنا کردند و آتش بر افروختند و رجز می خوانند و سیاووش را می طلبند ... !
و فرمان زئوس این شد ... : قرعه فال به نام سزار خورده است ...
اگر گذر از فراز شعله های سر به فلک کشیده دوزخ قسمتم می شد ، رضایت خاطر بیشتری داشتم ...تا این مجادله حقیر ...که یک سویش آتشگاهی است که وصفش رفت و سوی دیگر سیاووشی که مهر سکوت بر لب ، از این آتش حقارت و درد ، بر گذرد ، که هیمه سوزان آتش نه پای را ...که قلب و دل و احساس را نشان گرفته است ....!!!
وای از این مردگان ، دچار وهم زنده بودن ...!
مضحکه ای است این داستان ..!
خود کوله از سنگ گناه پر کند و خود بر لوح محفوظ اعمالش یک معصیت را هزار بار ضرب بزند و خود جای شارع بنشیند و بر تخت داوری جلوس نماید و بر تصویر بازتاب چهره خویش ، در آینه ای شکسته ...مجازات را جار زند ...و ببین ...! خودش کنده درخت خونین را بر جای گذاشت و سر بر آن لمید ...و در فاصله میان شمشیری که به آسمان می رود و بعد با ضربتی مرگبار فرود می آید ...، چرتش گرفت !!!.........
متهم یکی و مجرم یکی و حاکم یکی و داروغه یکی ...و طناب دار هم یکی ...!!!
کجاست این آریستوفان که این مجادله هجو و طنز و مغازله را بسراید و در متروپلیس به صحنه آرد ؟! شاید آن وقت اشیل به غیرت آید و دست کشد ...از این خرافه پردازی تراژیک ...!!!
کجاست آریستوفان ؟! ...که این همه درد کمیک را بگرید تا دیگرانش بخندند ..؟!
من از مرگ سخن راندم ...و شما در آینه حرفهایم تصاویر زندگی بر گرفتید ؟ ...این تناقص معنی تمام این روزهای من است ...خوب در آن بنگر ....خوب...خواهی فهمید ...
- امپراطور چه کسی از ما را خطاب کرده است ؟! سزار بهتر نیست انگشت اشاره را به سوی صاحب این حرفها گیرد ؟! با کنایه و اشاره و ایما سخن گفتن کار سزار است ...اما اینگونه به جفا متهم کردن ، معرفتی بیش از یقین می طلبد ...این باور را سزار از کجا گرفته است ؟! و چگونه و چه وقت ...گفتارش با مثالی از میان ما اعتبار به حقانیت خواهد گرفت ؟! بی مصداق که دل به هزار راه می رود و شک و تردید و دو دلی تاب از همه می گیرد ....سزار نمی خواهد هر دلی که بی قرار و کنجکاو پاسخی است ، در وهن افکارش به خطا بیگناهی را اشارت کند ...؟!
پسندیده تر آن است که اگر این هشدار به وقوع فاجعه ای است ،امپراطور رنگ پیشگوئی به آن زند ... و اگر اشارتی به واقعیتی حادث شده است ، توصیفی بیش از این برای ذهن آگاه و کنایه فهم نیاز است که بتواند آدرس ماجرا را محله به محله کنار هم بچیند تا دریابد ....
- هرگز به صدائی که نمی دانید از کجاست گوش نکنید ...مباد مسافری را که از مبدا و مقصدش بی خبرید به زیر سقف امن خود برید برای آسایش و غبار روبی خستگی راه !...
میخواهید که بدنید از چه سخن گفتم من ؟!
... از مردگان ایستاده بر بام زندگی حرف زدم ... از ارواح سرگردانی که جسمشان را ترک کرده اند و اما هنوز جنازه به گور نخفته است . که روح بال پرواز یابد برای سفر به آسمان خدایان و رسیدن به معبد المپ و آرامش برزخی و انتظار روز عدالت را مزه مزه کردن ! ...از جسدهای متحرک که حرف می گویند و تصویر دارند و چشم و گوش و دیگر حسهایشان را به همراه خویش می کشند واما هیچ حقیقتی در هیچ کجای وجودشان دیده نمی شود ...از سایه های رقصان روی دیواری کهنه در نیمه های شب بی مهتاب ... از اشباح سرگردان در کوچه و خیابانهای کابوس ذهنهای خسته و افسرده و امیدوار به مرگ ...از مرگان با رخت زنده به تن و روزها سفید پوش و شبها سیاه جامه و هم رنگ هوا و محیط و زندگی شدن ، تا نشود بازشناسائی آنان از خیل زندگان روح تنیده در جسم پویا !!!...
دانستی در کدام وادی سراغشان را گیری ؟
خیمه ای از ریا و تزویر که بیرق راستی ، بر سر درش افراشتند ... همان جائی که چشم تان چیزی دید و دلتان چیز دیگری فهمید...برای آنانی که نشانه و کنایه فهم اند ، کافی است ؟ ...!!!
- امپراطور هشدار می دهد و وصیت می کند مردمانش را از خطر مرگی زود رس که خود بیش از ماهیت مرگ رنج می آفریند و درد دارد ...سزار نگران آنانی است که خود زنده شان را جائی از میانه راه ...گم می کنند و جسم تنها و بی روح ، جز راه بندان و دست انداز جاده چه کار دیگر از او ساخته است ؟! ما دریافتیم ...این هشداری به خود ماست ...
زخم زننده و زخمی هر دو در کنار همند ... هر دو فرزند آدم اند ...یکی میشود قابیل و دیگر هابیل ...مرز بین این دو در آغاز به قدر یک مو باریکه ایمان بوده است ...حسادت ؟! ..همین نبود ؟! ...گذر زمان است که فاصله میان این دو را دور تصویر می کند ! ...
قابیل اول شر عالم ، هابیل اول خیر عالم را به قربانگاه کشاند و اولین جنایت بشر را رقم زد ...هزاران هزار و هزار سال دیگرش هم گذشت ... و فاصله خیر و شر ...به قامت همین زمان دور و دورتر شد درتعریف و توصیف...! اما دراصل و ماهیت به همان اندازه باریکه موئی است که بود !
باریکه ای که هر زمان ممکن است ما به غفلتی ساده ازآن عبورکنیم ...
برای قابیل شدن هر لحظه و دمی غفلت فرصت مناسبی است ، اما برای هابیل بودن و ماندن به اندازه همه عمر رفته و مانده ، اگر قدرش ندانی ... کفایت نخواهد کرد ...
نکته همین است که سزار را اینگونه به هشدار و توضیح کشانده است ،
امپراطورا ! اینک بیشتر میخواهیم در باره اختلاف هایشان بدانیم ...! پس برایمان بگو ...
- از آنجا که مائیم تا قبیله این شب زنده داران تاریک دل ...که رنگ توهم و خیال تلخ بر آنچه می بینند و به ذهنشان خطور می کند، می زنند ...به قدر دو دنیا و دو جهان و دو هستی فاصله است ...! راه دوری است ازمبدا آنان تا مقصد ما ... و نزدیک تر از پلک زدنی است ، از مبدا ما تا مقصد آنان ...این جمله معنای دیگرگونه آن توصیفی است که از شر و خیر کردید ...
و اما تصویری از آنان دارم ...که مهمترین اجزایش را برایتان می گویم :
بیماران و زخمیان روح که مرز میان حقیقت و رویا را دیر وقتی است ، از یاد برده اند و هرگز دیگر مجال نخواهند داشت تا بدانند این دم که در آنند ، خواب است یا بیداری ؟! این مهلک دردی است ، که مردمان را پلشت و فرومایه و سست اراده کند... چون راستی و درستی و سپیدی را قادر به دیدار نیستند با چشمان کور نورشان ....پس هر چه درخشندگی را انکار می کنند ، خورشید را دروغ می دانند و مهتاب را با کور سوی فانوس شبهای خیالشان اشتباه می گیرند ، روز را به تعبیر و تقلید دیگران ، روز می دانند ، چه آنها شب زندگان همیشه خواهند بود که حیاتشان در ذرات قیر گون تاریکی ظلمانی سیاه چاله های بی انتها ، دوخته و بافته شده است و نفرین خورشید گریبان چشمهای دلهایشان را گرفته است ...افسوس بر کسانی که رنگ را سیاهی معنا کردند و سرنوشتشان را در شب پیوند دادند ...دردا ! از این قبیله شوم ...
دور شوید ای قافله اشباح جادهای تاریک ...دور بمانید راهزنان قلبهای روشن ...کور باشید ای نگاه های حریص که خط شهاب را هم در دل ظلمت جهلتان منکرید ...لال و بی کلام ابدی باد بر زبان و توان شنیداریتان که زخم زننده و طعن گو و تلخ آهنگ است ....مبرا باشم از این رسوائی در تعریف آدم که شما تنها در شکل و قیافه با آن سهم دارید و از این تشابه برای بی آبروئی شرف انسانیت بهره ها بردید ...اما دلهای منزه و امیدوار مردمان ما آگاه بر تمام ناگفته و ناکرده های شماست ...تمام فتنه ها و توطئه های شما را بر شمرده و رسوای عالمتان نموده است ...بروید ...بروید خیمه های خیال و جهل و دروغ و ریا را جائی دیگر و به بهانه دیگر بر فرازید ...سرزمین آبهای همیشه آبی ، برای شما تنها چاه رسوائی است ...بروید ای جماعت گمراه که خورشید را رها کرده و در قعر چاهی که با دستان خود حفر کرده اید ، رد پای نور حقیقت را می جوئید ...بروید ...بروید ...
برائت از شما ...برائت از نیات و اندیشه هایتان ....برائت از فرداهای بی امید و تاریکتان ...برائت از همه وجود منحوس و نفرین شده اتان ...برائت ...برائت ...برائت ....!!!
یک تبصره تپق شکل اجباری در میانه سخن :
ممکن است عده ای ریز نقش ، در این معرکه و هوای گرگ میش ، خود را مخاطب این خطابه بدانند و بر خود ببالند که بلاخره در تیر راس نگاه امپراطور قرار گرفتند ، در حالی که هرگز در ذهن سزار و دیدش بیش از این چند سطر که واقعا مانند مخاطبانش به سختی دیده و خوانده میشود ... ارزش و مقام نخواهند داشت ، پس دست و پای بیهوده نزنید و خیال برتان ندارد که آنقدر هستید که دل مشغولی پاسخی در خور باشید ، چون اصلا نه می شناسمتان و نه تا حالا به خود مجال و رخصت داده ام که به خواندنتان فرصتی را حرام کنم ، چیزهائی دور ا دور ، از زبان سربازان هوشیارم شنیده ام و همین و بس... و این را اگر مجبور به گفتن شدم ،چون توضیح و تذکر اجتناب ناپذیری بود که : وهم نگیردتان که منظور این نوشته شمائید ....و دیگر هیچ ...! واقعا که هیچ ...!
- خدای ما را مستجاب به دعای امپراطور نماید تا از این همه تاریکی بر حذر باشیم ...
آنان که سرزمین آبهای همیشه آبی را رهگذرند ...می خواهند باری دیگر سزار را از زبان سزار باز شناسند ؟...!
- سزار ؟؟؟!!!!....
سزار عشق است ... سزار معرفت گمشده در لابلای دردهای سینه زخمی توست ....مرام هویتی است که میخواهی داشته باشی و اما راهی برای دست یابی اش سراغ نداری ...سزار لمس تمام آن آرزوهای نرسیده ای است که برایشان در حقیقت جهانت تمام تلاش و همت را به کار بستی و بعد دانستی دست یازیدن با آن محال است ...سزار رویای دست نیافتنی تمام آدمهای است که به اصالت خیال زنده اند و به رویا صادقه نفس می کشند ...سزار حاکمیت بر خود است ، حکومت بر تمام روح و روان و جسم خویش است ، ...سزار یعنی تو و من و او و هر کسی که می خواهد زندگی را آنگونه در یابد که می خواهد ، نه چنان که هست و برایش رقم زده اند ...سزار غلبه بر تمام آن جبر هولناکی است که نام شرایط محیطی را بر خود دارد و آدمی را در میان دیوارهای بلند خود محصور می کند و به زندان می کشد ...سزار شکست قفس و میله های فولادی زندانی است که زندگیمان ، برای ما ساخته است ...سزار یک نفس عمیق بی وقفه است که در واویلای سرب و دود و غبار که اکسیژن تو را آلوده اند ، می ایستی رو به کوهی بلند و در برابر دشتی سبز و بی انتها ... آن را به سینه زخمی ات می کشی و دلت جلا می باید به زیباترین وجوه طبیعت و در می یابی که آزادی ، چون آزاد به دنیا آمدی و آزاد باید زندگی کنی و آزادانه باید بمیری ...سزار ... سزار ... سزار ...
امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی ژولیس سزار...! ،
تصویر گویای ابر انسانی است که خود را به روزها و شبهائی که می آیند ومی روند و زمان نام گرفته اند نمی سپارد تا هر کجا که خواست ببردش و هر آنچه خواست بر سرش آورد ، او ایستاده است بر مقابل طوفانها و گردبادهای که دست و پای آدمی را زنجیر کرده است و او را وا می دارد تنها به آنجائی نگاه کند که هست ، چیزهائی را بشنود که صدایشان نواخته شده اند ، چیزهائی را لمس کند که در دسترس اند ، بوهائی را به مشام گیرد که در امتداد خط بویائی قرار دارند ،
او اما ... این همه محدودیت تحمیلی و قالب و سد و مانع و دژ را فرو می ریزد و می گذرد و عبور می کند ... و دنیائی دیگر ، در جائی دیگرگونه بنا می کند که منتی از هیچ کس بر او نیست ...
من ژولیس سزار امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی ، حاکم آن چه هستم که خود می بینم ...با چشمهائی که فروغشان را از تمام ماهیت وجودی و روحانی ام که ودیعه قدرت لایزال و خالق یکتای واحد در من است ، می گیرد ...این شعله ای است که هرگز خاموش نمی شود ...نورش پایانی نخواهد داشت ...من خویش را در اقیانوس بیکران وجودش استحاله می کنم و به ابدیت می پیوندم و آن هنگام من نیز ، می آفرینم...و سپس حقیقت همه بودنها ریشه در باور من می گیرند...آهای ...! مردم ...گوش فرا دهید :
حقیقت نه آن چیزی است که هست و دیده می شود و شنیده می شود و لمس می گردد و حواس آدمی بر آن صحه می گذارد ...نه ...اینها را سزار حقیقت نمی پندارد ...امپراطور ! حقیقت را تنها با باورش محک می زند ...هر آنچه ژولیس سزار باور کرد ... در ذهن و حوزه تعقل و درک خویش با نام حقیقت می شناسد ...
سزار بودن وعنوان امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی ...خودخواهی و غرور مردانه نیست ...هر آنکه اینگونه اندیشید ...یقین که هیچ ندانست ...نه از سزار و نه از سرزمین ...و تنها این واژه ها را در ذهن قراردادی خود در سوی معادله ای از پیش تعریف شده وا نهاد و آن سو بر حسب ذهن منجمد و نمور ...پاسخی اینچنین ثبت شد ...
نه ..! اینها همه قراردادند و دست ساخته خود ما و فی نفسه از درجه معنا و اعتبار ساقط ...همه این چند کلمه نام مرا شکل داده اند ...حکایت مردی است که هزار درد ناگفته و بی درمان را در جهان دید ، که خود و اراده اش در مدار و گردونه اش شاید تنها یک فرض باشد از سر تعارف ...همه چیز بر فرمان دیگری و دیگران روی می دهد و من او و همه ...عروسکان چوبی نمایش دیگرانی هستیم که ریسمان حیاتمان به رقص انگشتانی وابسته است که قدرتشان در جهان بیش از ماست ، دنیائی که هر کس بازوان نیرومند تری داشت ، ضعیفان زیر دست خویش را به بند بازی خود می کشد ،
نمی خواستم بازیگر نقشی باشم که دیگری برایم نوشته و من تنها بازتاب آنچه هستم که در ید اراده اوست ...نمی خواستم مشمول این قانون دردناک باشم که یا برده ای و یا ارباب ...که برده گی محرومیت از فضیلت انسانی است و اربابی دل خوشی به توهم و خیال انسان شدن ...!
نام و عنوان من ، گریز از این قوانین سخت و مستبد است ...جهانی که به آن تحمیل شده ام ، به مراد دل من نمی چرخد ، جوهره وجودیش را زورمندان بی صفت ریختند ...ذات مهربانش را ویران کردند و با رنگ تزویر ودروغ مزینش کردند ، عالمی که باید انباشته از معنویت پرودگار و سرشار از مفهوم ناب و فضیلت الهی باشد ...چنان بهم ریختند و نظمش را نامنظم ساختند که هیچ چیزی در جای خود نیست ... زمینی که اول قانونش رهائی انسان از بند زور دیگری است بر زنجیر کشیدند و بعد بی پروا و جسورانه آن را مهد آزادی و شرافت تصویر و تعریف می کنند ، این دروغ شبانه در روز روشن آفتابی است ...و درد این است که برادران و خواهرانم این را باور دارند و نمی دانند که :
زندان همان زندان است ، شب همان شب است ، تنها فریبکارانه تر و دردناک تر ...
خام دست ...رویا فروش در بازار مکاره و سبک مغز شیرین عقل ! خویش را آزاد و خوشبخت و رها و شاداب و امیدوار می بیند در این دایره تنگ زندگی ...!
عجبا ...!
در آینه حقیقت اگر خوب نظر کنی... چیزی دیگری جز آنچه دروغ فروشان خوش ظاهر تبلیغ می کنند ، تصویر می نماید :
دیوارهای سیاه ...آسمان تاریک ...هوای آلوده ...و هجوم گرگان درنده خو و دریدن گله های انسانی ... فرو رفتن انسانهای حق طلب در باتلاق مکر و ریای طالبان تاریکی ...مرگ عشق ...!
آینه ها که دروغ نمی گویند ...! این چشمهای ساده بین کور سوی ماست که دروغ اولین را به خودمان باوراندند و شدیم پیک دوزخیانی که تصاویر بهشت را با نام خویش تبلیغ می کردند ...!
- سزار عشق است ...! همین جمله ما را کفایت می کرد و دیگر مابقی توصیف دوباره همین این سه کلمه است ...بزم خطابه امپراطور اگر به داستانی از زبان سزار متصل شود ، یقینا پایانی تمثیلی خواهد داشت ؟!!!!
- روزی یک کشتی که مسافرانی را در خود داشت گرفتار طوفانی مهیب و گردابی خطرناک شد و غرق شد ؛ از مسافرانش یک پیرمرد و پسر برومندش ... یک مادر و فرزند دو ساله اش ... یک طبیب حاذق و یک ملوان ورزیده از این بلای عظیم عجالتا جان به در بردند و دیگران همه به ژرفنای دریا فرو رفتند و هلاک شدند ، و اینانی که بر شمردم میان امواج دریا ماندند .... از آن همه کشتی تنها یک تخته پاره بر جای ماند که ظرفیت تحمل یک نفر بیشتر را نداشت ، بنابراین همه به سمت آن شنا کنان پیش رفتند ، پیرمرد از پسر خویش مدد خواست و پسر جواب داد : پدرجان ! تو که عمر خود کرده ای ...اجازه باید دهی منی که جوانم ...از این امکان یاری گیرم و به زندگی بازگردم و عمر تو هم بقای عمر جوانت باشد و من نیز یاد تو پیرمرد فاضل و فداکار را همیشه به نیکی نگاه خواهم داشت ... پیرمرد هم پاسخ داد : ای خیره سر ، چشم سفید !...، این را بدان و یقین داشته باش که دریای طوفانی و گردباد مهلک هم نتواند احترام بزرگتر را بکاهد ...! تو را بزرگ کردم و نان و آب دادم و زیر سایه خویش گرفتم برای چنین روزی که عصای دستم باشی و مرا از معرکه مرگ و نیستی نجات دهی !!! مطمئن باش بعد از آن ...روی سنگ قبرت به خط خوش می دهم حک کنند : اینجا گور جوانمرد شجاع و بی باکی است که جان را بر ماندگاری ارج بزرگان و شان پدر نهاد ...! و هر رهگذری از مزارت عبور کند زبان به تحسین گشاید و در دل برایت دعا و مناجات نذر خواهد کرد ...عاقبت به خیری مگر جز این است ؟! ...پسر به فریادها و ترفندهای پدر وقعی ننهاد و از سر او بگذشت و پیرمرد اسیر موجی گشت و رفت و مرد ! ،
مادر که توان حمل وزن سنگین خود را نیز نداشت ...نگاهی از سر ترحم به فرزند خردسال خود انداخت و زیر لب گفت : ای طفل بی نوا ! زندگی برای تو چه حاصلی خواهد داشت ؟ یتیم بزرگ شوی وسایه مادر بالای بر سرت نباشد ؟، بهتر است همینجا رهایت کنم و بروم و حداقل جان خویش بر گیرم که مادرم و میتوانم باز فرزندانی دیگر چه بهتر از تو داشته باشم ، تا اینکه جان بر نجات یتیمی گذارم که نه خیری برای خود خواهد داشت و نه برای دیگران ... و فرزند را گرفتار موجی دیگر ساخت و برفت ، طبیب بر سر ملوان فریاد می زد : ای مرد نیرومند ! ...مرا دریاب ...من پزشکم ...اگر جانم را نجات دهی من میتوانم جان هزاران بیمار را رهائی بخشم ، که انگاری جان آنان را تو نجات داده باشی و اجرش بر تو خواهند نوشت و تا روزی که من هستم و طبابت می کنم گوئی بر ثواب تو افزون کنم و باعث ارج و قرب بیشتر تو نزد پرودگار شوم ...! ...اما اگر بمیرم ...چه کسی پاسخ مرگ آن هزاران بیمار لا علاجی که شفایشان در دستان مهارت پیشه من بوده است ، را خواهد داد ؟ و با هر مرگی بر سیاهی اعمالت خواهند نوشت و روز جزا جز دوزخ ابدی و روسیاهی نزد پرودگار ، که نهیبت زند : ای کور دل بی تقوا ! چگونه بر این جسارت توفیق یافتی که وسیله شفای من در میان بندگان بی نوایم را بی حرمت کنی ؟! چه عایدت خواهد شد ؟! ... ملوان نیز لبخندی زد و جواب داد : ای طبیب ! این جا چه جای فلسفه بافی است ، هر کس ضامن جان خود است و مسولیت خویش را بر عهده دارد ...تو از خالق و صاحب اصلی این تقدیر رهائی خویش را بخواه و اینگونه نگران آینده جهان بی وجود خویش مباش ، قبل از تو جهان بود و بعد از تو هم خواهد بود و هیچ صفات خدائی در گروی زندگان و مردگان مخلوقاتش نخواهد بود ...و لگدی بر پهلو طبیب زد و او قعر دریا فرو رفت ، پسر در مسبرش زن و مادر فرداها را هم از راه کنار زد و مرگ را به او نوشاند ، جوان پدر کش و ملوان جسور با هم مجادله ای سخت کردند ...که دراین درگیری جوان برومند از فرصتی بهره جست و انگشتانش را در چشمان ملوان فرو کرد و او را نابینا ساخت اما قدرت نهائی نابودی او را نیافت و زیر بازوان قدرتمند ملوان جان باخت و جسدش روی آب سیال ماند و راه خود را پی گرفت ...!
ملوان کور ! خود را به تخته پاره آویزان کرد ...و نفسی به راحتی کشید و امیدوار به زندگی گشت ...زمانی نه چندان گذشت... که رعب و هراس دریا و خطرات بی شمار آن دامن ذهن خسته ملوان کور را گرفت ...صداهای مهیب و ترسناک امواج ....موجودات عجیب و غریب دریائی که به او تنه می زدند ... و هزار ترس و خطر دیگر ...هر لحظه ملوان خود در دامن مرگ می دید ، یکبار در حالی که چرتش گرفته بود کوسه ای او را تکه پاره کرد ...باردیگر ماری بزرگ و قوی به دورکمرش پیچید و او را بلعید ...وقت بعد ، هزاران ماهی گوشتخوار حمله کردند و به آنی از او اسکلتی بیش باقی نگذاشتند ....هر لحظه که می گذشت ...ملوان نابینا! اسیر وهم و خیال و ترس ، در کابوسی ترسناک می مرد و زنده می شد ...با خودش فکر کرد : آن مسافران یکبار مردند و خیالشان راحت شد ...من اما ، در همین چند ساعت دهها بار مردم و زنده شدم و درد مرگ را هر دقیقه یکبار تجربه می کنم ....حالا کو تا ساحل ؟ شاید روزها و ماهها من اینجا بمانم شناور بر وهم و در آغوش مرگ بلرزم و هزار بار بمیرم و بمیرم و بمیرم ....بهتر نیبست کار خود را یکسره کنم و از این مردن و زنده شدن مکرر رهائی یابم ؟! ...
پس تخته پاره را رها کرد و به زیر امواج دریا رفت و غرق شد و مرد ...!!!
چند موج کوتاه بعدی... تخته پاره را به ساحل رساند و روی ماسه های خیس ، آرام پهلو گرفت !!! ...ملوان تا ساحل چند متری بیشتر فاصله نداشت ...!
این داستان را برای کسانی گفتم که حقیقت را در خیال خویش ، آن هم در دام طوفانها و تلخیها تفسیر می کنند ...این سرنوشت تمامی کسانی است که چشمانشان را به واقعیت ناب بسته اند و اینگونه به آب و آتش می زنند برای نجات خود و دیگران ...و سر آخر بعد از هزار بار مردن و زنده شدن دردناک ...مجبور اند از این تخته پاره ای که تنها وصله و حلقه اتصال آنها به واقعیت اصیل است دست بردارند و قعر دریاها را بر این همه کابوس ترجیح دهند ...!!!!
- داستان عجیبی است با هزاران پند و نکته ناگفته ...هر آنچه بیشتر در آن تعمق کنی رازی دیگر را برایت فاش می سازد ....زبان کنایه و اشاره و تمثیل این است ، در یک داستان کوتاه این چنینی میشود هزاران واقعیت اصلی زندگی را رد گرفت و فهمید ...به امید اینکه اهل درک و تعمق باشیم ....
کلام آخر این خطابه چیست ؟
- ................همه چیز از آنجائی شروع میشود که تمام میشود .............
هرگز تمام شدنی در کار نیست ....پایان این نوتشار ، آغاز یک نوشته دیگر است ، خط آخر این درد ، نقطه شروع شادی هم آغوشی یک آرزواست ...مرگ من تولد دیگری است ...نرسیدن من به وصل ، مقدمه رسیدن اوئی است که سهمش وصال ، رقم خورده است ...زندگی همه ما اینگونه درتسلسلی دایره شکل به هم متصل و زنجیر وار هر کدام ادامه دیگری هستیم ...
در اوج نا امیدی ، امید تازه ای طلوع می کند ... در شب زندگی او سحر و صبح تو بر خواهد خواست ... کاش هر کدام از ما تکلیف خویش را به درستی بر این مدار به انجام رسانیم ...
سزار ...دم فرومی بندد ، و سکوت عمیق بر سرزمین سایه می اندازد ...امپراطور از ایوان به درمی آید و از میان اطرافیانش در می گذرد ...و در پیچ سرسرا ، از نظر ناپدید می شود ...
یارانش گرد هم می آیند ...زمزمه ها آغاز می شود ...از آغاز امروز کسی از غایب است ... هر کس حدس و گمانی را می زند ...و کسی در این میان با کلامی قاطع این هم اندیشی را پایان می بخشد :
- بی جهت برای خودتان داستان می سازید ...هیچ کس غایب نیست ...همه حاضر هستند ...حضور که به جسم نیست که غیبت بر اساس آن تعریف شود ...اگر او رفته باشد و غایب می بود حتم که سزار اشاره ای می کرد ومی گفت ...یقین بدانید که او بوده است ...اگر چه در میان جمع ما نبود ...اما همین نزدیکهایست ...حضورش را حس می کنم ...و امپراطور می داند ...و آنقدر او را همجوار و همراه خویش دانست که هیچ نگفت و نخواهد گفت ...بهتر است برویم و این واهی خیالات و حدسها و گمانه های ذهنی و خیالی را که از هزارانش یکی به حقیقت نزدیک نیست رها کنیم ...ما که اهل داستان پردازی بر حدسیات اوهام خیز خویش نیستیم ...آن را وانهیم برای کسانی که گرفتار آنند...!
نکته : خدا سایه شما دوستان و رفقای مهربانم را بر من مستدام و ابدی گرداند !
از دوازدهم شهریور به مسافرتی طولانی و اجباری می روم که امکان نوشتن و خطابه جدیدی متاسفانه نیست ، و تائید نظرات و فرمایشات شما هم احتمالا با فاصله و با تاخیر طولانی خواهد بود ...ضمن پوزش و عذرخواهی از شما مهربانان همیشه همراه ، تا پایان مهرماه یا آبان ماه ، از شما خداحافظی می نمایم . انشاء الله دیدار مجدد در همین سرزمین اوایل آبان یا آذر ماه ...تا مثل همیشه در خدمت و محضر عزیزان بزرگورام باشم و کسب فیض نمایم . تا آن وقت :
بدرود !
ضمنا ، دوستان خوبم در صورت اوامر فوری ، لطفا با ایمیلم ( sezar.j@gmail.com ) مکاتبه کنید . حتما با حروف لاتین تایپ کنید ، چون دسترسی به کامپیوتری که فونت فارسی را بشناسد ندارم .