آقا جان !

سر از خاک بیرون می کشم تا لایق آفتاب باشم !

نفهمیدم چگونه و کی دستانم راگرفتی و به خانه ات کشاندی ! ...ایستادم رو  به سمت خورشید . نه سایبان دستانم بر پیشانی است و نه چشمانم در مقابل تلولوئی درخشانت پر پر میزند ...با نامت آغاز کردم این حدیث دلدادگی را ...دانه های تسبیح بر هم می غلتند برای این ذکر شیدائی ، برای همجواری با خدا باید از آزمون سخت عاشقی تو گذشت :

ایاک نعبد و ایاک نستعین

ایاک نعبد و ایاک نستعین

ایاک نعبد و ایاک نستعین

...........................

بی قراری هایم ، آرامشی از آنگونه می یابند که در خور میزبانی آسمانی توست ، از بس مهربانی و بزرگ ! از من هیچ نپرسیدی که در تمام این دوران سرگشتگی ، که خود نامش را گلایه های معنائی گذاشته ام ، سر بر بالش کدام غریبه گذاردم ؟! ...نپرسیدی و من هم نگفتم که این همه وقت اگر چه نبودم در محضر نورانی تو ، اما دلتنگی هایم را با باد سهیم شدم تا به این سمت که می آید ، تمام غصه های نبودنت را در همان چاهی که استعاره تنهائی توست بریزد ...این تنها نمازی  است که با خدا حرف میزنم و اما حواسم تنها به توست و اصلا نگران درستی و غلطی اش نمی مانم ، هر چه گیج و منگ تر باشم در این ذکر و رکوع و سجود ، روح نمازم زلال تر است و دلم به تو نزدیک تر :

ایاک نعبد و ایاک نستعین

ایاک نعبد و ایاک نستعین

ایاک نعبد و ایاک نستعین

..........

در قید و بند اعداد نیستم ...دانه های این تسبیح سبز رنگ وظفیه حواس پرتیم را به گردن گرفته اند ...آخرینش که شماره می خورد ...دوباره از سر می گیرم ...میخواهم این بار تا بی نهایت بروم با این جمله ویران کننده روانم ...

آشوبم ! ... در روحم شعله ها زبانه میزند از عشق ...و قدمهای عقلم در تلو تلو مستانه قرار است این تن خسته و شرمنده را تا به درگاه توبه بیاورد ...

ایاک نعبد و ایاک نستعین

ایاک نعبد و ایاک نستعین

ایاک نعبد و ایاک نستعین

.........

میدانم که عشق را نباید هرگز گدائی کرد چه اینکه اصولا به گدایان چیز با ارزشی نمی دهند !!! اما گدائی از تو چیز دیگری است ...هر چه که بدهی از سرم هم زیادی است ...یک نگاه سرگردان ...نیم لبخندی از باب تمسخر ...دستی به نوزاش یتیمانه ...سکوتی به علامت تحقیر ....مهم نیست هر چه که باشد ، مهم این است که از تو باشد ،کاسه گدائی من را بس است ، میتوانم با آن همه عمرم را به  فخر بگذارنم .  تنها درد این است که نخواهی ام ! ، ردم نمائی ، از سر مهرت بازم کنی ، نبینیم ! ، آن وقت چه کنم ؟ آه ! که اگر اینگونه باشد زبانم لال !... حداقل برایم دعا کن که مرگ فراز آید ...زندگی بی نگاه تو دوزخی است که فقط سزاوار گناه کاران کبیره ای است که توبه اشان هم تف سر بالا است ...با این همه هراسی نیست ، نا امید تو بی ایمان توست ...هر که تو را باور کرد امید ابدی وصل نیز به دل گرفت ...و هر آنکس که تو را ندید ، تقدیر پرسه زنی در مدار گمگشتگی جاوید را با دست خود بر پیشانی اش حک کرد ...کسی که خودش را گم می کند هرگز نمی تواند امید به یافتنش داشت ! ...مانده ام در این پرسش که چگونه و چرا دل بی طاقت من در این مدت کوتاه ، به ظاهر از تو برید ؟

این هم از نهایت مهربانی توست که گدایان درگاهت را نیز اینگونه جسور می کند ، ناچیزی من در برابر عظمت تو جائی برای این حرفها نگذاشته است . میدانم که دل آینه ای تو از این غبارها و خارها خشی نمی گیرد ، هر جا که باشم گره آخر با معجزه دستان تو گشوده خواهد شد ، این زمان اندک هم از کیسه بی مقدار ما رفت ، باشد که عقب ماندگیم را با این سیل اشگ بی مهار جبران کنم ...

ایاک نعبد و ایاک نستعین

ایاک نعبد و ایاک نستعین

ایاک نعبد و ایاک نستعین

......

لذتي که در فراق هست در وصال نيست ، چون در فراق شوق وصال هست و در وصال بيم فراق!! من اما به امید یک وصل رویائی است که اینگونه خود را به آب و آتش میزنم ، تا روزی فرار سد که میهمان نگاه تو باشم ...این آرزوی محالی نیست ...تنها باید خودم بخواهم ...میهمان تو بودن نیاز به فتح قله های دوری است . باید که صبور باشم و امیدوار تا مسافر شایسته این راه شوم . گاه به راه افتادن و در راه ماندن از رسیدن مهم تر است !

 در ارتفاعي خاص از زمين ديگر ابري وجود ندارد . اگر آسمان زندگيم ابري ست به اين دليل است که روحم به اندازه کافي اوج نگرفته است. آموخته ام شبها قبل از خواب از خود سوال کنم امروز چه کرده ام تا لیاقت زنده ماندن در روز بعد را داشته باشم ؟ پاسخ این سوال سخت :

 تنها امید رویت صورت مهتابی توست !

 آنان که تو را دیده اند دیگر حاضر نیستند چشمانشان را جز بر صورت تو باز کنند ! و این ملاقات کنندگان استثنائی از ساده ترین مردم بوده اند : بقال ...نانوا ...کفاش ..کارگر...کمتر شنیده ایم عالمی و حاکمی  و شهیری هم میزبانی نگاهت را گزارش کرده باشد ، این هم از عجایب عاشقی توست ، معمائی است این شان دیدارت !

زلال که باشم ، آسمان با من است !

پایان راه زندگیم هر چه باشد با فراق و یا وصل توست . فرو افتادنی در خور عاشق تو بودن ! و گرنه که مرگ برای همه هست :

برگ در انتهای زوال می افتد و میوه در ابتدای کمال . بنگر چگونه می افتی؟ پاييز هيچ حرف تازه ای براي گفتن ندارد با اين همه وقتی از منبر باد بالا مي رود درخت ها چه زود به گريه مي افتند ...برگ از درخت خسته مي شود .!  پائيز همه اش بهانه است ! پس آنچه مرا در این راه ثابت قدم نگاه میدارد ، هم اندیشی با شماست چه در وصال و چه در فراق ...

شده ام یکپارچه التماس ...نگاهم کن ! تسبیح در دستم می لرزد ...کلمات در بغضم گره خورده است ، و چشمانم تار می بیند از پشت پرده اشگ ...پاهایم رمق ندارند تا سنگینی بار گناهانم را تحمل کنند ...میخواهم قبل از تمام شدن این واژه های سحرانگیز فروافتم و به سجده در آیم و نه هفت بار که تا انتهای کلام ، ذکر را تکرار کنم ...نام خدا در کنار احساس کردن حضور تو چقدر به روحم جلا میدهد ...این نماز عبادت پرودگار نیست ...فریاد کردن توست ...خواهش حضورت ...نیاز وجودت ...التماس نگاهت ....زاری برای صدایت ...نمی خواهم تمام شود این حال بی توصیف . کاش پایان این نماز پیوند بخورد به نفس آخرم ..مردن در سجاده تو کم از شهادت نیست ...!!!

معنای معرفت و رفاقت و وفاداری و عشقی !

سخن از عشق به میان آمد ، به راستی که این واژه در دستان من و امثال من چقدر مبتذل و شکننده شده است ، هر هوس و هر لرزه حسی را نامش را عشق می نهیم و دو بال خیالی هم بر بازوان ناتوان خویش می گیریم و سپس ادای پرواز را در می آوریم ... ما بی رحمانه این کلمه مقدس را ازقاموس زندگیمان پاک کردیم و دفنش نمودیم ..عشق یعنی تو ...!

شادی هایم را می روم با غریبه ها تقسیم می کنم و بعد دردهایم را برایت می آورم و در آستانه ات با پروئی محض گردن کج کرده و یاد رفاقت و دوستی نداشته ام را با تو می کنم ...تا به دادم برسی ...دستم را بگیری ...از بار مشکلاتم کم کنی ...کرامتت را نشانم دهی ...معجزه می خواهم ...این عین فریبکاری نیست ؟ ریا کاری جز این است ؟ ! صد بار عهد شکسته ام و باز هم طلبکارم ...!

 هر بار اما  آغوشت باز بود ، دروغ هایم را به رخ نکشیدی ...ناسپاسی و بی مرامی هایم را گوشزد نکردی ...تمام آن همه بی معرفتی ها را نادیده گرفتی ...لبخند زدی ...دستگیری نمودی ...و باز شادی را به من بازگرداندی ...و من رفتم ...مثل هر بار ...بی اینکه پشت سرم را نظری اندازم ...و تو بی هیچ دلخوری و گلایه ای منتظر شدی تا باز از سر بخت بد و گرفتاری زندگی بازگردم ...من همه زندگیم نیازمندی توست ، اگر نباشی و سایه ات بالای سرم نبود نفس کشیدن بیهوده است . زنده ماندن عبث می شود ، اما این توئی که همیشه منتظر بازگشت منی ، مبهوتم می کند این حقیقت ، این معادله را چطور حل کنیم ؟ منی با یک دنیا ادعا و نیاز و اما گریزان از معشوق و تو یکپارچه کمال و بی احتیاج و اما مشتاق دیدار و منتظر !!! اصلا شده به فکر مجازاتم باشی ؟ گوش این بنده مدعی پر افاده را بگیری و نشام دهی حقیقت چه رنگی است ... گاه با خودم فکر میکنم این شمشیری که از نیام تو بر خواهد آمد برای گردن عاصیان و گناهکاران ، کنایه ای از مهربانی بی حد توست ، تا وقتی اینگونه با وقار و بخشش و گذشت علویت دوستداران و دشمنان را تسلیم عشق می کنی چه نیاز به برندگی شمشیر است ؟

میخواهم اینبار این تسلسل بی مهری را تمامش کنم ...اینبار بری رفع مانع نیست که درمحضرم ...نیامده ام سختی زندگیم را سهل کنی ...آمده ام که اگر اجازت فرمائی بمانم ...سفره گدائی ام را لب خانه ات بگسترانم برای باقی عمرم ...آمده ام اگر قابل باشم  طوق بردگی ات به گردن اندازم ...خواهش اینبارم بزرگتر از همیشه است ، این تقاضای مردی است که باور دارد جز تو دیگر برایش هیچ نمانده و نیست و هر چه هم که بوده سرابی بیش نبوده است ..مردی که از معصیت و گمراهی خسته است ...من از بس گناه کرده ام خسته ام ...دیگر توان عصیان بیش از این ندارم ...این عجز مردی گناهکار است که گناه را هم شرمنده کرده و درب تمام خانه های پیش رو را زده  و ایمان یافته که جز بیت تو هیچ پناهگاهی ندارد ...مرا پذیره شو ...مرا آنچنان که منم ...از دست خود عاصی و بد کردارم به تو پناه آورده ام ...مرا از خودم برهان ...رهائی ام ده از این روح و جسم خطاکار ...تا کی ماجراجوئی ؟...تا کی به دام خطر ماندن و اصرار بر گمراهی ؟ ...تا کی بنده ناشکر بودن و نمک خوردن و نمکدان شکستن ؟ ...تا کی ایستادن بر غروری نابجا ؟...آن هم در برابر توئی که یکسره تواضع و فروتنی هستی ...توئی که خدا به دوستی ات فخر می فروشد ...توئی که فرشتگان سجده هزار ساله اشان را تنها به امید نیم نگاه تو بر خاک می گذارند ...

شرمنده ام آقا !

میدانم در مدار تو جز فرشتگان منتخب خدا و بندگان وارسته و مومنان خاص راهی نیست ....خودت غسل ام بده از این همه معصیت کهنه ...دستی به سرم بکشی کافی است که تمام سیاهی جانم به درخشندگی ابدی تبدیل شود ...نگاه مهربان تو مرا خواهد شست از تمام گذشته تاریکم ...اجازه بده این حقیر ناچیز در خاک قدمهای تو بنشیند ...رخصت فرما ...تا وفاداری ام را نشانت دهم ...نذر کرده ام با اجابت دعایم ...خودم را قربانی کنم ...تمام هویت و بودنم فدای یک لبخند رضایت شما !

یا قمر بنی هاشم !

آوردن این نام که در برابر شما کارکرد اسم اعظم  دارد را به حساب رندی این حقیر نیاورید ....مجبورم مولای من ! که از این خطاب توجه خاصه شما را به این نوشته چه برای حقیر که می نویسم و چه آنانی که میخوانند جلب کنم ( خواننده عزیزم ! چشمانت را ببند و چند بار از صمیم قلب نام عموی ارباب را به زبان آور ...خواهی دید تاثیر شگفت انگیزش را ...قربان دستان قلم شده ات بروم عباس !...فدای آن لب عطشانت و آن مروت مردانه ات که فرات را هم شرمنده کرد ...تصدق شرفت ، ادبت که بی نظیر بود و همین دل آقای تو و ما را برده است ...هنگامه ای که غرقه در خون خود کنار شط افتاده بودی و عرق شرم از رقیه تشنه  بر جبین ات می جوشید ...عطر حضور برادر را به مشام گرفتی ، به رسم ادب و دل دادگی خواستی که به احترام آقا برخیزی ، اما دستانت کجا بود تا ستون این بدن هزار زخم شود ؟ چشمانت را خون گرفته بود و گرنه حسین در برق نگاهت شرم را می فهمید ، تو یگانه بشری هستی که خجالت و ادب را به عشق پیوند دادی ....عباس اگر نبود تعریف مردانگی چه می شد ؟ عشق را چگونه با مثال وفاداری و شیدائی و سرمستی  و وقار تشریح می کردیم ؟ عباس همه معنی شرف است ...این واژه تنها با حضور این سالار است که راه به قاموس بشر یافت و گر نه که قبل از او کلمه ای هجو در زبان آدمی به شمار می رفت  ...خواننده مهربانم ! همین ها را باری دیگر بخوان و نام این سالار عشق را باز هم بخوان تا ببینی حضور ارباب دو عالم را در روح تشنه خودت ، تا سلامت را پاسخ دهد و نگاهت را با نور دیدگانش جواب دهد ..! ) حیف نیست در محفلی از کلام و جمله که حرف مولا و عباس و حسین شود و اسمی از رقیه نباشد ؟

 می بینی خاتون ! نامت که بیاید  بارن می گیرد ! هوای دل من و همه آنانی که اینک در این میهمانی حاضرند ابری است  !

 و این دلیل دارد .

 شنیده ام  از زمانی که مشگ  به دست عمو دادی و او به دل دشمن زد و کنار آب و سر به دامن سید همه تاریخ ، به دیدار خدا شتافت ، اشگ در چشمانت خشک نشد تا خرابه های شام که پلک بر روی عمه بستی ...همین دلیل کافی است که هر کس تو را شناخت و فهمید با آهنگ نامت بگرید برای همه عمر ! تو سردار اشگی ...بانوی غم ...خانم عشق ...سلطان گریه ...با این همه اندوه ، سفره خودت اگر چه خالی بود اما برای ما عاشقانت به اندازه همه حوائج خواسته و ناخواسته امان سفره گستراندی ، و از تو جز این توقع نیست ، یاد این حرف که می افتم هیمه آتش جانم را خاکستر می کند ، مردمان بی مرام شام وقتی دلشان افسرده می شد می گفتند برویم خرابه بخندیم !!! همین کافی است که من و دوستانم در این سرزمین بنشینیم و تا آخر نفسمان زار بزنیم !

با این حال و این سخن میتوانم امیدوار باشم که شما مولای من ! من را می بینی و دیگر گناهان سنگینم مانع از توجه شما نخواهد بود . اینک که صد صلواتم در سجده  تمام شده است با دلی شکسته اما امیدوار سخن با شما ساز می کنم :

آقا جان !

میدانم که وقتی می بینی دل شیعیانت برای هم به صدا در می آید لبخند بر لبان مبارکت شکوفه میزند ، برای همین است که آغاز سخنم را با این چند جمله آغاز کردم :

دوستش دارم آقا جان ! شاید عاشقش نباشم ( که اگر از کج فهمی و تهمت هراسی نبود همان واژه عشق را بهره می گرفتم  ) میدانم  همه چیزی که از او دارم زائیده ذهن خلاق خودم است ، اما همین خیال را دوست دارم و این روزها و شبها کارم تنها فکر کردن به او و پرسه زدن در این خیال است ، خودت دیدی که با او حرف زدم ، اما نتیجه این حرفها نه تنها شناخت نبود که بر ابهام و بهتم افزود . گونه دوست داشتنم با همه کسانی که تا به حال عاطفه ام را درگیر کرده اند فرق دارد . طوری میخواهمش که نه میتوانم نامی بر آن بگذارم و نه قادرم توضیحش دهم ، شما که خود عالم بر تمام دل شیعیان هستید فقط میدانید که در خرابات دلم چه می گذرد ؟ پس بی هیچ حرفی خواهشم را بیان کنم :

مولای من !

در پناه پر مهرت محفوظش دار ، سایه کرامت و توجه ات را بر سر عاشقش مستدام نما ، عشق حقیقی و ابدی را به قلبش متبلور کن ، در سختیها و رنجها و اندوه و غمها همراهیش فرما ، دل بی طاقتش را تاب ده ، چشمانش را به روی من ببند و نگاهش را به خوشبختی باز کن ، چشمانش نگرید مگر در فراق شما و در عزای کربلا و بر مظلومیت مادرت و به داغ اجدادت ، فروغ ایمان بر روحش همیشگی ، زندگیش یکسره در جوار معنای شما و مرگش با اسم شهادت ، معشوقی نصیبش کن که قدردان بی قراری های عاشقانه اش باشد و وفادار به حرمت دلش بماند و یار و همسفر همیشگی جهانش باشد ، عمرش دراز با خوشی و طالعش سعد به نیک بختی و تقدیرش روشن و فردایش آفتابی و آینه احساسش هماره روشن و شفاف و دین و اعتقاد و مذهبش شیعه شما باشد ، اگر مصلحت بود من نیز شاهد اجابت این دعا باشم و گرنه که ملالی نیست !

یا ابا صالح !

هر آنچه لایقش بودم  از سوی شما مرحمت شد و افزون بر لیاقتم بود . کاستی و کمبودی هم ندیدم ، خوشی ها و ثمرات زندگیم حاصل توجه شما و معصیت و گمراهیم نشان از سستی و کم طاقتی من بود ، در زندگی چیزی نیست که بخواهم ، زندگی من گذشت و در سرازیری مرگم ، پس خاک شما سرمه چشمانم باشد اگر در طول حیات ناچیزم نگاهم به جمالتان روش نشود ، آخرین نفسم را میخواهم چشم در چشم شما فرو دهم ، توقع نامربوطی است ، اما تقاضا می نمایم در وقت احتضار سر به زانوی کریم شما داشته باشم  ، دل خوش  معجزه و کرامت توام که  جائی برای نا امیدی نمی گذارد ، خواستم که بدانید نیازم به این معجزه همواره در درونم شعله می کشد و در آن لحظه چشمم به آفتاب است که شما را برایم به ارمغان آورد ، آروز برای  دل دردمند که عیب نیست ، شما خودتان این شیعه ناقابل را اینگونه پر مدعا پرورش دادید ، چشم انتظار نمانم آقا ؟!

صاحب عمر و جانم !

بزرگترین دستآورد زندگیم دوستانی است که دارم ، یکی از یکی بهتر و بزرگوار تر ، همه دل سوخته ...عاشق ...مرید و دلباخته شما ...جانشان برای یک نگاه شما آماده به قربانی است ...بیش از آنکه لایقش باشم مرحمت نمودند ...شرمنده تک تک مهربانی شان مانده ام و راهی برای تلافی نیست ...حاجتشان را روا و دلشان با حضور مقدستان نورانی کن ...مباد هرگز چشم از آنان برگیری که به عشق چشمان زیبای شماست که روز را به شب و شب را به روز وصله می کنند ...فضیلت فهم و صبر و تحمل ریاضت درک خودتان را شامل حالشان کنید ...از دعای خیر شما نصیب ببرند ، از دستان پر برکتتان روزی بگیرند ، در این دنیا سر سفره طعام شما باشند و در آن دنیا میهمان شفاعت مادرتان ، سنگینی دردهایشان را به کوله من افزا و شادیهایشان را پر پیمان گردان ...دلشان همیشه شاد و بختشان بلند و روزگارشان ختم به خیر فرما ...

مهدی جان ! ( برای دعای آخر به عمد نامتان را صدا زدم )

سرزمین آبهای همیشه آبی را میعادگاه عاشقان قرار ده ، هر که بر این خاک قدم گذاشت دلش را معطر به مهر کن ، به همه ما این قدرت را عطا کن که بتوانیم همدیگر را بی ریا و خالصانه دوست بداریم ، همراه هم باشیم نه مقابل هم ، هم زبانی و همدلی ده ، تفاهم جمعی و یک دلی عاشقانه نصیب کن ، درک و فهم انتظار خودت را قسمت همگی ما نما ...تا بتوانیم با هم در انتظار تو بمانیم و بگرئیم و بخوانیم :

آجرک الله يا بقيه الله

بسم الله الرحمن الرحیم

اللهم کن لولیک الحجه ابن الحسن صلواتک علیه و علی آبائه فی هذه الساعه و فی کل الساعه

ولیا و حافظا و قائدا و ناصرا ودلیلا و عینا حتی تسکنه ارضک طوعا و تمتعه فیها طویلا

برحمتک یا ارحم الراحمین

 

 

 

 

تو که خود خاطره ای !

1- نگرانش میشوم !

برایش  دلواپسم !

تا مرز عاشقی تنها یک گام فاصله دارد . هر لحظه امکان دارد بگوید . و هزار بار حتما با خودش گفته و تمرین نموده است  :

دوستت دارم ...دوستت دارم ...

میدانم قرار ندارد . دلشوره گاهی امانش را می گیرد . تب دار سخن می گوید . حتی وقتی می خندد ...خنده های تب دار را می شناسم . ساده است :

صورت و لبها و فک  ارتعاش خنده دارند و چشمها هوای گریه ...! رخی به لبخند شکوفه میزند و دلی به اشگ می سوزد و جانی به لب میرسد و بعد هم سکوت است و سکوت !

 اینها خیالات است . رویای شب سرد تنهائی است . هر وقت خسته تریم . خوابمان هم سبک تر است . تن که فرسوده شود روح هم عاصی است و هذیان هم فراوان . شده از بی خوابی ، خوابتان نرود ؟ مرز بین خواب و بیداری را می شناسید ؟ درست پلک آخر را می گویم . هم که بیاید باز نمی شود دیگر و غلت می خوریم در بیهوشی سکر آور شبانه .  

تصور کن : همین یک هزارم ثانیه در امتداد زمان بودنت تکرار شود و شب و روزت را بگیرد . اوهام نمی بافی و خزعبلات سر هم نمی کنی ؟ کاش اینطوری باشد . در این صورت دیری نخواهد گذشت که یا به خواب بروم و یا از جا برخیزم . هر چه باشد رهائی است از این بختک روانی که وا می داردم که پریشان بگویم و مضطرب بنویسم . اصلا تا همین جای نوشتار عطر خیال و رویای یک ذهن شکننده نیست که تمام فضای ذهنی تو را گرفته است ؟ حق دارم ...در تب اوهام سرگردان و تاب تن لهیده در بار سنگین یک صخره سنگ عظیم ، همین هم زیادی است ...نیست مگر خوبان من ؟!

میهمانی را ماهها و سالها است منتظری ! ...هر لحظه امکان حضورش و دق الباب خانه ات هست ...کلبه ای که با نفس او زنده خواهد شد ...خانه ای که در انتظار اوست که می طپد ...حال صدای زنگ بلند شده است ...باید برخیزی و درب را بگشائی ...اما در همین دم نگرانی غریبی به جانت می افتد ، که آیا تو و خانه تو لایق این میهمان هست ؟ آیا خواهی توانست دل این عزیز را به دست آوری ؟ نکند شرمنده باشی ؟...نشود خجالت ضعف پذیرائی تا ابد به تنت چون ننگی پاک نشدنی بنشیند ...؟ درب را باز نمی کنی ...و صدای مداوم زنگ در گوشهای تو طنین چیزی را دارند که دیگر امکان بازگوئی اش با این کلمات و این جملات میسر نیست ...می فهمی ؟!

روزگار بد کرداری است . گاه نفسم بالا نمی آید از این سنگینی هوا ...گاه دلم چنان می گیرد که با صد روضه رقیه هم گشایشی حاصل نمی شود . این همه از دردی کهنه و غمی جانکاه است که حضور مردمان که من نیز یکی از ایشانم ،  آینه صادقانه روحم را مات کرده است و سراب می بینم .

ما با همدیگر چه می کنیم ؟

 شده ایم بلای جان هم ...درمان که نمی توانیم ، درد روی درد می شویم ...زخم روی زخم ...دست در دست هم دادیم به مروت و همراهی ، اما در ادامه راه سنگی که از راه بر نداشتیم ...خود شدیم تخته سنگی بزرگ و راه را بستیم  ...چه کردیم ما با هم ؟!!!

کاری کرده ایم که عاشق از گفتن عشقش هراس دارد . مباد که بگوید و ما بر طبل رسوائیش بکوبیم و جهان را برایش آتش کنیم  ...نکند که بر ملا شود راز دل و سر درون ، آن وقت دودمان آبرویش را به باد بدهیم و وادارش کنیم در شرم و خجالت زندگیش غرق شود ...تلخ شده ایم ...معرفتمان را گم کرده ایم و یکسره در رثای آن سخن می رانیم !!! ...بی اینکه بدانیم زمانی دراز است که خالی و تهی از آنیم ...آدمها چقدر تنها شده اند و این از رسمی است که خودمان بنا کردیم . برای همین است که عاشقان در سانسور خود خواسته دست و پا می زنند . هر کس که در دلش مهری یافت ، آن را سرکوب می کند . چون می داند که همه داد از بی مهری میزنند و با رویتش بی درنگ ذبحش می کنند . و بعد هم جار می زنند که نطفه گناه را سوزانیدم ...دردناک نیست ؟ عشق و معصیت آنقدر در تعریف به هم نزدیک شده اند که عوضی می گیریم . عاشق را جای عاصی دار میزینم و معصیت پیشه را جای مجنون تاج به سر می نهیم . این همه از درد بی معرفتی نیست ، پس از چیست ؟ این کدام عنصر حیاتی وجدان بشری است که نابود شده و انسان را این چنین بی منزلت کرده است ؟

( اجازه میخواهم کمی نثرم را ملایم تر کنم ..خودمانی تر در این باب حرف بزنیم ) :

میلیونها نفر در این مرز و بوم صبح و ظهر و شب دست نیاز و عجز به آسمان می گیرند که خدا دعایشان را مستجاب کند و ناجی غایب را حاضر نماید تا عدالت در پهنه گیتی طلوع کند . چه اشگها که برای آمدنش ریخته نمی شود هر روز ! ...فکر میکنم حجم گریه ها را اگر جمع کنیم دریائی شود و جهان را سیل اشگ ببرد ! با این حال یقین دارم که اگر خورشید طلوع کند همین مردم نالان و گریان شمشیر بدست هجوم می برند و سر از تن آفتاب بر می گیرند و جهان را یکسره به ورطه شب فرو می برند ...این مردم فقط بلدند که هوار بزنند و خواسته های رویائی شان را فریاد کنند . اینان حاضر نیستند برای تحقق رویا خودشان هم قدمی هر چند کوچک بردارند ...و راستش را بخواهید اگر شبی و نیمه شبی و سحری همین رویا در خوابشان بدرخشد از هول و هراس از خواب برمی خیزند و عرق پیشانی را با پشت دست می گیرند و لیوان آبی سر می کشند ، نفس عمیقی می کشند و زیر لب نجوا می کنند :

-          خدایا شکرت ...عجب کابوسی بود !!!

و این اتفاق تازه ای نیست . تاریخ هزاران از این نمونه دارد ..هیچ وقت تصور نکنید که مردم کوفه شاخ و یا دم داشتند ...آنان هم مثل من ، مثل تو ، و همه ما کلی از عشق و شیدائی و عدل و خوبی و زیبائی حرف زدند ، فراوان عاشق شدند و شعرهای عاشقانه را برای هم خواندند ، روشنفکر جهان برانداز هم داشتند ، بسیار از من و شما هم دیندار تر و حواسشان به نماز و ادعیه و آداب مذهبی جمع تر از ماها بود ، در دعاهای یک یک شان ، آرزوی شهادت بود ، رستگاری بود ، رسیدن به منزلت انسان واقعی بود ، محشور شدن با انبیا و اولیا بود ، و در این راه بیش از همه ما زحمت و مرارت  کشیدند  ... در این معرکه دعا و خواستن و نیاز این همه فعل خوب ،علی هم در مقابل دیدگانشان راه می رفت و قدم میزد و شبها سر به چاه فرو می برد و این مردم هم یکسره داشتند دست و پا می زدند که خداوند آخر و عاقبتشان را ختم به خیر کند و کسی را برایشان بفرستد که جهانشان را سپیدی گیرد و عشق و معرفت سایه بیاندازد بر این زندگیشان...آخرش هم که خوانده اید چه کردند با مرد بزرگ تاریخ و یگانه رسول مهربانی و عشق و عدل ؟ ابم ملجم مردای در سحرگاهی فرق آفتاب را زد و مردم از هم سوال میکردند که مگر علی هم نماز میخواند که در شبستان مسجد ترور شود !!! کودکانی شبانه با کاسه شیر با چشمان خیس انتظار معجزه را داشتند ..اما آسمان خاموش ماند به این ندبه های معصومانه ..چرا ؟ چون همین کودکان کاسه شیر به دست   دو دهه بعد  با فرزند علی بعدتر از این نمودند و اینبار قصد کردند در کربلا عشق را نسل کشی کنند !!! تا آنجا که شمشیرشان برید ... سر بریدند و کسانی را به زنجیر کشیدند و طوق اسارت به گردنشان آویختند که هر کدام به تنهائی میتوانست در زمانه ای یک جهان را از جهل برهاند ...امروزه مورخان به این نتیجه رسیده اند که تجمع آن همه زن و مرد و کودک استثنائی و باشکوه در یک دوره زمانی محدود از اتفاقهای نادر تاریخ جان ماست ...طنز ماجرا اینجاست که اتفاقا مردم آن دوره هم متدین ترین مردم تاریخ هستند !!!! ...ما نه باهوش تر از آنها هستیم و نه این شانس را داریم که با پیغمبر خدا هم نسل و عصر باشیم که این همه آدم بزرگ دور و برمان باشد ....و ضعیت مذهب باوری و ایمان هم که لازم به توضیح نیست ...هر کدام از ما به تنهائی یک پیغمبر خصوصی نیاز دارد برای ارشاد و احتمالا رستگاری !!!! ...با این اوصاف تکلیف معلوم است انگار  ...

این یک باور غلط تاریخی است که مردم ما ، مردمی دلاور و سلحشور و قهرمان پرور هستند ...این دروغی آشکار به تاریخ است ...اگر مردم ما حماسه ساز بودند هیچ وقت ناصرالدین شاه بی شعور ، پنجاه سال حکومت نمیکرد . البته سر آخر هم مردی مثل میرزا رضای کرمانی پیدا شد که حداقل صد سال جلوتر از زمانش فکر می کرد و دخل آن نامرد بی همه چیز را آورد ...( مردی که مردن برایش کمترین مجازات بود ..بدعتی که آن شاه فاسد در این کشور گذاشت ، یعنی خاک فروشی و وطن حراجی ....بسیار سخت بتوان از باور و پیشانی این کشور پاک کرد )  ...و گرنه ناصرالدین شاه آن جور که نقل است در خوردن و تفریح و خوشگذارنیش و البته جان دوستی و مراقبت از سلامتی  ...حتما تا مرز صد و بیست سالگی عمر میکرد و بیشتر پدر اجداد ما را در می آورد ...این هندوانه ها که زیر بغل من و توست و همچنین اجداد و پدرانمان ...کار همان فئودالهای آن وقت و سرمایه داران این وقت است ...که این توهم را داشته باشیم که ملتی اینچنین باهوش و دلاور و شجاع ممکن نیست سرش کلاه برود و خدای ناکرده مالش را ببرند ...در همین خیال خام ماندیم و آنانی که دستشان به خون ما آغشته است اموال و حقمان را هم بردند و خوردند و یک لیوان آب سرد هم رویش و به ریش همه ما خندیدند و شاید هم هنوز هم نیش تمسخرشان به صورت ابلهانه ما باز باشد ...شاید ؟ این آن درد کهنه است که گفتم ...این آن درد بی معرفتی است که سخنش رفت ...این ...بگذریم ...باز گردیم به سخن اولین :

بیائید با هم تمرین کنیم ..یاد بگیریم ...هر کسی را شناختیم که قلبش به مهر دیگری می طپد ...دست گیری کنیم ...شوقش را افزون و شعله عشقش را پر فروز نمائیم ...در نورافشانی سوختن دل عاشق است که شب هولناک زندگی زمستانی ما کور سوئی از امید می گیرد و می توانیم امان یابیم از حمله گرگان دد منش بد کردار که در کمین من و تو و آن دیگری اند ، تا در این ظلمت تاریک با دندان و چنگال تکه پاره امان کنند و هر تکه روحمان را به خلوت ترسناکی بکشانند و دیگر برای ابد گم شویم ...نابود شویم ...جنازه ای سیار باشیم ...

اهالی سرزمین آبهای همیشه آبی !

باید از یک جائی این تمرین را شروع کرد و چه جائی بهتر از این سرزمین ...با هم به مهربانی حرف بزنیم ..دلهایمان را با هم قسمت کنیم ...با هم باشیم تا غریبه نباشیم . چنان به هم دل بدهیم که هیچ کس از گفتن راز دلش اضطراب نگیرد و بتواند بر بلندی بایستاد و فریاد کند هر آنچه در دل دارد .

زیباترین ویژگی بهشت این است که مردم بی هیچ ترسی از حرفهای دل خود سخن می گویند . و همه از اسرار دل یکدیگر آگاهند ..

اما در دوزخ ! ...این آتش نیست که باعث فریاد درد آلود می شود . این نعره که می گویند عرش را می لرزاند ، از هول فرشتگان عذاب با آن هیبت ترسناک نیست ....این طنین صدای کسی است که سالهاست از دل خود سخن نگفته است ...این فریاد تنهائی دوزخ نشینان است ....

با هم بهشت را برای هم بسازیم و سقف دوزخ را با همدردی خالصانه خراب کنیم ....

این روزها آدمها می ترسند به کسی بگویند دوستت دارم ...حق دارند ...چه اینکه خود فرد مخاطب ، او را متهم می کند به ساده اندیشی و ابتذال فکری و دیگران نیز ننگ بی اخلاقی را بر پیشانی او خواهند زد ....عاشق شدن در این روزها از هر کار دیگری سخت تر است ...عاشق بی نوا تنها هجران معشوق را نباید تاب بیاورد ...بار سنگین نگاه آلوده به گناه دیگران را چه کند ؟ زخم و زبان نا اهلان و کج فهمان را چگونه تحمل کند ؟ اینها دردشان خیلی سخت تر از درد خود عاشق است ....

بیائید همدلی کردن را یاد بگیریم ...بیائید فهمیدن دیگران را بی توجه به منافع خودمان تجربه کنیم ...بیائید در سرزمین آبهای همیشه آبی شنیدن صادقانه و گفتن بی واهمه را باب کنیم . چشمان کینه توز ...نگاههای حسود ...کلام آغشته به کبر و غرور بی پشتوانه ...قدمهای مملو از شک و تردید را از خود برانیم و صاحبان این چشمان و نگاهها و دستها و قدمها را دور کنیم ...اجازه ندهیم این آدمهای سبک و تهی با زبان مسموم و رفتار کنایه آمیز بر ما غلبه کنند ...یادمان باشد همواره کسانی که بی جهت گلایه می کنند و بی دلیل بهانه می سازند ، برای روحمان خطرناکند ...در مقابلشان سکوت کنیم و بگذریم ...اینها گاهی ارزش همدمی را هم ندارند ...! این را به خاطر داشته باشید که خیل عظیمی هستند که فقط شباهتشان با ما در ظاهر انسانی است ، که باطن و درونشان مرده است و پیام آور نیستی و زشتی و عبوث فکر کردن و عصبی دیدن و حسد و حسد و حسد و باز هم حسد وهزار بیماری واگیر دار دیگر هستند ...خودمان را از عطسه های باکتری سازشان بر حذر کنیم .

انگار تمام این حرفها را گفتم تا به خودم جواز سخن گفتن بدهم ! بر می گردم به آغاز سخن :

2- درد دل کردن با تو در خیال من ، چیزی است شبیه به قصه های تو ...یا شاید هم غصه های تو ...! میدانم که تو هم در رویای دور و درازت جائی برای من داری ...و این ، بار حسی مرا افزون می کند ...چیزی در میان ماست که مانع از آن می شود که دردهایمان را عیان کنیم ...فاصله میان ما آنقدر طولانی است که هرگز نمی توان در طول زمان آن را کوتاه کرد ...آنچه میتواند معجزه وار راه ما را نزدیک کند ...لحظه ای است که باور کنیم میتوانیم بی هیچ پرده ای سخن گوئیم ...

تو همانقدر که با من در گفتن خست به خرج میدهی که من نیز در پرده افکنی از این راز احتیاط میکنم ...چقدر خوب است اگر بی هیچ قالبی ...بی هراس از هر سوء برداشتی ...در سکوت با هم حرف بزنیم ...

چقدر دلم میخواهد به تو بگویم : دوستت دارم ..بی اینکه تو از من بپرسی : منظورت چیست ؟

چقدر دلم هوای گفتن دارد برای تو دارد ...

نه آنکه مقابلت بنشینم و نگاهت کنم و حرف بزنم ...نه عزیز ...بی اینکه از واژه ها و نفوذ برق چشمانم بهره گیرم در سکوت و خلا و خلوت تنهائی ام با تو نجوا کنم ...و زمزمه های تو را بشنوم ...مگر من و تو چقدر با هم حرف زده ایم ؟ ...تقریبا هیچ ...اما چرا این حس را دارم ؟ ...چرا این حس را داری ؟ میخواهم در همین ناشناخته ها که مرا به سمت تو کشانده همدلی کنم ...در این سکوت پر فریاد پیوند داشتن ...همدلی صادقانه ...!

تو میتوانی هر کسی باشی !!! ...میتوانی در تعداد بیمشاری از آدمها قسمت شوی ...اما من تو را از میان این همه پراکندگی جمع میکنم و با تو به یگانگی می رسم ...خواهی دید مهربان ...خواهی دید ...!

3- حسی به من میدهی که تازگی دارد برایم و مبهوت می شوم . دوست داشتن تو برایم در هیچ محدوده ای زمانی و حتی تعریفی  نمی گنجد...باورت میشود نمی توانم بگویم چطوری دوستت دارم ؟ . ..گوئی از زمانهای خیلی دور دوستت داشته ام ...تنها نامت را نمی دانستم ...انگاری از آغاز زندگیم نگرانت بوده ام ...چرا نمی توانم باور کنم زمانی بسیار کوتاه است که می شناسمت ؟ چرا در تمام گذشته ام رسوخ کرده ای ؟ به نامت قسم نازنین ...! به آن نگاه خوبت که مرا در آن نشانده ای سوگند ...به همه هیجانی که در بودن با من ، به تو دست می دهد ...به همه لحظه هائی که به من فکر کرده ای ...به همین حس قشنگی که از تو دارم ..روزی خواهد رسید که چشم در برابر چشم همین چند خط را بخوانیم و ایمان بیاوریم به آغاز فصل سبز ...به درخشش نور مهر در دل آسمان بیکران سرزمین آبهای همیشه آبی ....و به تو !

4 – هر چه زمان به پیش می رود حس میکنم توانم برای ایستادگی و مبارزه رو به افول می رود ... تنم خسته تر از پیش است و بیماری اما جوان و سر و حال و قدرتمند . در تمام این سالها توانستم در برابر حمله ها و یورشهای او بایستم و روح به تنم در این باره هیچ بدهکار نیست ...امید و انگیزه و تلاش از روانم... و ایستادن و خم نشدن در مقابل  درد و ناتوانی ، از جسمم ! بار آخر کارمان به جاهای خیلی باریک کشید ...

نبرد تن به تن بود ...بازو در بازو ..مشت در مشت ...سر به سر ، در میدان جنگیدیم ...سر آخر هم به خاک افتادم و او نشست روی سینه ام ...چشم در چشم ...کار تمام بود ...اما اینبار نیروی خارج از من و این دشمن قدار دخالت کرد و کفه ترازو در واپسین دم به نفع من سنگین شد ....اما این پایان  ستیز بی امان نیست ...صدای چکاچک شمشیر برای زمانی محدود از میدان رخت بر بست ...اما طرفین این نبرد کهنه ، ایستاده بر خاکریز خود ، دشمن را خیره  ماندند ...هر حرکتی در این میان میتواند قوت وضعف کشاکش بعدی تلقی شود ...تسلیم شدن معنا ندارد ...این جنگی است که با نابودی یک طرف خاموش خواهد شد و آن طرف هم معلوم است ! ...اما جنگ در میدانی که از اول بازنده آن مشخص شده سخت است ...خصوصا برای سوی شکست خوره پایان داستان ، که منم ! ...اما اینها دلیل نشستن و شانه به خاک سائیدن نیست ...

تا نفس آخرم می ایستم !

 و خودش هم میداند که خواهم بود و هیچ وقت و در هیچ زمانی درنگی نخواهم کرد ...نبرد برای من و او در این همه سال تبدیل به بخشی از شخصیت ما شده است . من بارو کردم و ایمان دارم عنصری که در وجودم خانه کرده و با سلول و سلول تنم انس گرفته ، هوشمند و زیرک و دانا و جاندار است ...برای همین یکسره مراقبش هستم ...و میدانم از کوچکترین اشتباه من نخواهد گذشت ....در این مدت ، هم او هم من برای همدیگر احترام قائلیم ...او میداند که من حریف ساده ای نیستم و این را اثبات کرده ام ...و حریف قدرتمند همواره مورد احترام است ...شک ندارم روزی که کار یکسره شود و تسلیم تقدیر معینم شوم و او در گرد و خاک میدان در حالی که شمشیر آغشته به خون من در دستانش و عرق خستگی همه این سالها بر پشانی اش نشسته و نفسش به شماره افتاده ...می ایستاد بر بالای تن بی روحم و به احترام این حریف سختکوش ، کلاهخود از سر بر میدارد در مقابل جسم بی جانم زانو میزند و حسرتی در جانش می نشیند و قطره اشگی به گونه اش و تحسین و تبارک بر زبانش جاری خواهد شد . چه اینکه مردانه من جنگیدم و ایستادم و هرگز دشمنم را نادیده نگرفتم و کوچک نیز نشمردم . و تحقیرش نکردم و البته او نیز چنین بود ! با آنکه بر قدرت افزونش بر من آگاه بود ، هرگز حقیرانه نجگید ، از تمام توانش مایه گذاشت و من هم از تمام ماهیتم بهره گرفتم و این عدالت در طبیعت جهان ماست . نخواستم که دست بسته خودم را تسلیم او و مرگ کنم . خودم بودم و خودم شدم و ماندم ...و ماندم ...و ماندم ! این ستیز و رزم برای هر دوی ما توام بود است با افتخار و تحسین طرف مقابل !

فتح جسم امپراطور برای این دشمن قهار و توانا بزرگترین جنبه غرور است ...او میداند که به خاک کشیدن سزار کار سهلی نیست ...برای همین ، آن روز تلخ پیرزوی ، که برایش  پایان نبرد چندین ساله است ...آغاز یک اندوه تازه هم خواهد بود ...او دلش برای امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی تنگ خواهد شد ...و هر وقت به ردای سرخ من نظر کند ، خاطره آدمی به ذهنش خطور میکند که جنگی را جنگید که میدانست خاتمه اش با مرگ خود اوست . اما این سرنوشت محتوم دردناک ، هرگز رخنه ای در دلاوری او ایجاد نکرد ...هرگز باعث نشد ضرب شمشیرش کم شود ...

در تمام این سالها زره از تن دور نکردم ...حتی در آرام ترین روزهای سرزمینم ، شمشیر در دستانم بود ...و اسب نجیب زندگیم مرا تا نفس آخر یاری نمود ...این را میدانم ...میدانم ....!

 اگر هزار خطا و سستی در بودنم رقم زده باشم... در این مورد کوتاهی نکردم ...برای خودم و زندگیم ارزش بسیار قائلم...این گونه بودنم باعث میشود ، هیچ وقت دل کسی برای امپراطور به لرزه نیافتد ...من لایق دلسوزی نیستم ...برای کسانی همواره دل می سوزانیم که وامانده و ذلیل در برابر اتفاق و حادثه ، سلاح بر زمین می اندازند و سر تسلیم فرو میآورند ...سزار هرگز اینگونه نبود ...هرگز..!

5- همه این حرفها را برای تو نوشتم ...که بخوانی و تحسینم کنی ! نیاز به تشویق تو دارم ...میدانم که در دلت می ستائی ام ...اما دلم میخواهد بیشتر قدرم را بدانی ...میخواهم دلت را بدست آورم ...میخواهم امنیت به احساس تو بدهم ...میخواهم توجه تو را جلب کنم ...میخواهم مرا بیشتر ببینی ...حس کنی ...بفهمی ...

در تمام جملاتم کنایه ای است که تو را خطاب می کند ...اشاره ای است برای تو ...دیده ای در جمعی کسی بخواهد با رفتار و حرفهایش ، که مستقیم محبوبش را خطاب نمی کند  ولی اما همه تلاشش جلب نظر اوست ! ؟...حال من شاید مصداق همین مثال باشد ...میخواهم باور کنی که نگران توام ...میدانم بودنم در کنارت اوج این دلواپسی است ...برای همین از تو دوری می کنم ...برای همین کمتر سراغت را می گیرم ...نمی خواهم دلبستگی ات ، رنگ وابستگی به خود گیرد ...خوش ندارم درگیر چون منی باشی ...در اوج خواستن پس میزنم ...در نهایت هیجان با تو بودن تعمدا از تو می گریزم ...و این ادامه خواهد داشت همیشه ! ...یک قدم به سمت من بیائی ، فرسنگها از تو فاصله میگریم ...و این آداب و رسم مهربانی من با توست ...هر چقدر بیشتر دوستت داشته باشم ، احساسم را پنهان تر می کنم ...این همه برای من سخت خواهد بود اما دلنشین هم هست ...چون فقط این منم که میدانم...  رازهای تو را و خودم را یکجا در سینه دارم ... تو همیشه در تردید و شک نسبت به من می مانی تا طاقتت تمام شود و بروی و آن وقت من در سکوت رفتنت ...در خلوتی که نگاهم گره خورده به سایه ات که در پیچ جاده زندگی ام گم میشوی ...آهی می کشم و برایت دعا می خوانم و با خودم نجوا خواهم کرد :

برو به سلامت نازنین ...! سرنوشتت گلباران ...آینده ات سبز...و خاطره من در قصه تو مستدام باد ...! ای پری رویاهای من ...ای قهرمان یگانه خیالات پهناورم ...با اینکه از دم دروازه وجودم بازگشتی و این درب به پاشنه نچرخید تا ورودت را جشن بگیرم ...اما همیشه در خاطره من جا داری ...تو که خود خاطره ای بیش نبودی !!!