اولا :

 

سلام

دوما:

 

از میلیون‌ها آدمی که زاده می‌شوند، فقط تعدادی در اقلیت‌اند و از آن اقلیت باز تعدادی در اقلیتی دگر و از آن اقلیت دگر تعدادی مثل من . . .   .. مثل ژولیس سزار امپراطور سرزمین آبهای همیشه آ بی !
این من ِ من است.

و تاریک‌خانه‌ی من، )و باز این من ِ من )
و برای سالیانی که من نخواهم بود و پیش از آن بر چوبه‌ی دار در آخرین لحظه فریاد بزنم: زنده باد خودم!
تو فکر می‌کنی اهمیت دارد؟
نه جدا؟) که جدیدا …) (که جدیدن شده،(  ...جدن!!! ،
سال‌ها پیش که شوهر خواهرم که حالا شده پسر خاله‌ام به همین بلندی فریاد زد: نه بیبنم جدن !!! جرات‌اش را داری؟
باید همان روز می‌گفتم: آره عزیزم! جرات‌اش را دارم. زنده باد خودم!‌

خب! به رسم روزگار تکراری و زورکی من [و باز این من ِ من] مستی من دیرتر از این بود.
چه می گوئی تو ؟عزیزکم مگر نمی‌بینی من کرکره‌ها را کشیده‌ام پایین؟
- به علت خودسوزی تا اطلاع ثانوی بسته است....هنوز دهان‌ام بوی مستی  می‌دهد.
بی خیال چشمهای من(و باز این من ِ من)
پسر  بلوند هفده ساله‌ایی را می‌شناسم که چشمهایم[و باز این من ِ من] را تمجید می‌کند.
هی! تو فکر می‌کنی من وقتی ناراحت می‌شوم چه می‌کنم؟
هیچ! فقط دو عدد تخم مرغ می‌پزم. و خلاص !
هوا سردتر می‌شود و همه از انجماد در می‌آیند. ...مطمئن باش...دنیا که همیشه اینطور یک لنگه پا نمی ماند!
الکل احساس من چی؟ الکل که یخ نمی‌زند که حالا از انجماد در بیاید. احساس تو همینطور !!!
ها! فهمیدم! برای همین من زود مست می‌شوم. چون وقتی حس ام را می‌خورم همه چیز درونم ذوب می‌شود.
پس چرا من در توی لعنتی ذوب شدم؟

می نشینم روی زمین .
آرام!
هیس! همه خواب‌اند.
حالا که همه خواب‌اند و من بیدار،
این من ِ من است که بیدار است.


و با تشکر از این من  ِ من!

 

سوما :

 

ای رفیق !

با دستان خودت او را از آغوش خود جدا کردی و به خاک سپردی. در اعماق وجودت به روزهایی که با او سپری کرده بودی فکر می‌کردی.
می‌دانم که او را به خاک سپردی اما حسرت‌اش هنوز باقی است. گهگاهی که از کنار آن گورستان رد می‌شوی بوی نم‌ناک گورش به مشامت می‌رسد.
دیدی چگونه به راحتی او را به دیار باقی سپردی؟ آیا از خودت چیزی باقی مانده؟
رویاها یکی پس از دیگری به سراغت می‌آیند. به خودت نیرنگ نزن، خودت هم می‌دانی حالا همه‌جای خانه بوی او می‌آید ولی فراموش نکن و به یاد داشته باش که چیزی نیست.

 

چهارما :

 

آه عزیز من !
از این‌که این‌گونه شخصیت تو خرد شده عمیقا متاسفم. به یاد داشته باش عده‌ای هستند که “قدر هیچ چیز” را نمی‌دانند. این جماعت “لیاقت خوبی‌ها”ی تو و هیچ خوب دیگری را ندارند.
به یاد داشته باش اگر می‌خواهی در این دنیای سرتاسر بد ادامه بدهی باید با این‌ها بیش از این خوب باشی. بدی‌های آن‌ها دلیلی مستدل برای بد بودن تو نیست. اگر امثال آن‌ها وجود نداشته باشد که خوبی تو به چشم نمی‌آید

قربانت شوم !

باید خوشحال باشی که این‌قدر خوب هستی.
انسان تنهاترین موجود روی زمین است.” و هیچ‌کسی دوای دل شکسته‌ی تو نیست. آن چیزی که تو را شفا می‌دهد، خوب بودن خود توست. با خودت بهتر از این باش. همچنان که با این آدمها و حتی بیشتر از آن.
میزان خود تو هستی نه آن‌ها. آن ها ترازویی ندارند. تشنگانی هستند که فقط کاسه‌ی آبی در دست دارند و دنبال رفع عطش خود. متاع به این گرانبهایی به رایگان نصیب‌شان شده است، چرا باید بابت بدست آوردن چنین چیزی هزینه‌ای پرداخت کنند در حالی که مفت به چنگ‌شان آمده است؟

مهربانا !

خوب بودن مسیله‌ایی نبوده که تو بتوانی به‌راحتی آن را بدست بیاوری و حال به راحتی آن را از دست بدهی.
سمانه باید فروشنده‌ی زبر دستی باشی. رایگان فروختن خوبی، گران‌فروشی است که هرکسی مشتری آن نیست. بعضی‌ها واقعا خریدار نیست‌اند و همه چیز برای آن‌ها به پایان رسیده بود. بوی خون را احساس می‌کردم که در فضا پیچیده بود. احساس تزلزل هر لحظه در وجودم بیشتر رسوخ می‌کرد و بعد هیچ . . .! 

 

پنجما :

 

دوست داشتن و یا نداشتن را خودام برای خودام تعریف می‌کنم. و به طور قطع این حق برای من محفوظ است.
 من برای شما چیزی را معین و مقرر نمی‌کنم. نیز این حق برای شما محفوظ است.
من و شما می‌بایست در حباب‌هایی غلیظ در یک چنین شرایطی محفوظ و مسبوط بمانیم.
چه کسی برای من و شما شرط را معین می‌کند؟
من چنین حقی را تنفیذ نکرده‌ام. این اشتباه شما بوده است.چگونه خود و دیگران را در سایه‌ای گسترده محبوس می‌کنیم؟
بعضی از رسم‌ها اعتبارشان گذشته است.

سزار ! بگذار راحتتر برایت بگویم :

 

عده‌ای در یاد تو دروغ می‌گویند.
عده‌ای دیگر به یاد تو دروغ می‌گویند.

 

مردمان سرزمین آبهای همیشه آبی :

بگذارید تا پایانی را بگویم که هیچ‌گاه آغازی نداشت.

 

ششما :

 

سلام