گلی در تنه درخت ...یک فریم عکس ...ابدیتی در حصار قاب ...گزارش اولین...
امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی در چند خطبه به زبان ساده و به لحنی عامیانه اما به شدت صادقانه گزارشی از اولین و آخرین و عاشقانه های خود را برای مردمان مهربان این سرزمین به یاد گار می گذارد . بادشد عاشقان در جهان همواره دلشان به عشق روشن باشد و معشوقان چشمشان هواره به عاشقان دلسوخته باشد .:
خطبه اول :
این سزار است که اینگونه دلش میلرزد !
دهه اول زندگی ام را هنوز تمام نکرده و پائیز سال 1355 شمسی بود ، آبان ماه تهران در آن ایام بسیار دل انگیز و زیبا بود ، شور و شوق محصلان با طراوت و رنگارنگی طبیعت... هارمونی شاعرانه ای را خلق می کرد که از آن روزها و شبهای خاطره انگیزی رقم می خورد . من هرگز آسمان را چونان شبهای آن دوران درخشان و پر تللو ندیده ام و هیچ روزهائی را چون آن روزها به خاطر ندارم که سراسرش شوق و تلاش و امید باشد ، خاله کوچک من زری ، از دختران زمانه خود بود نیمی از وجودش را پاکی و سادگی روستائی گرفته بود که از خانواده اصیلش به ارث گرفته و نیمی دیگرش تحت تاثیر رشد تمدن و صنعتی شدن کشور و انقلاب سفید شاه و آزادی زنان و موج فمنیسم شرقی ، که می رفت فرهنگ خاص خود را با مشخصات استثانئی نهادینه کند . خاله زری تلفیقی بود از حیا و نجابت با رویاهای شهری که ذاتش جسارت بود و شجاعت ، دختران این زمانه به آرایش و زیبائی که آمیخته بود از طبیعت بکر و خدا دادی و آراستگی هنرمندانه ، نه خبری از تظاهرات بزکهای این دوران اخیر داشت که مملو از تظاهر و ریاکاری و فریبکاری و درغگوئی در آرایش است ، و نه ریشه در باور غلط زنهای روستائی که آراستن و تمیز بودن برای زن را معادل هرزگی و بی ادبی می دانستند ، دختران این دوره توانسته بودند احساس ذاتی زنان را که میل به زیبائی دارد با صداقت انسانی ترکیب کنند ، داشتن لباسهای رنگین و مد روز و طرفداری خواننده های پاپ و موسیقی روز و پیگیری جریانات روشنفکری و خواندن رمانهای ، بالزاک و نوع وطنی اش ر- اعتمادی و داستانهای عشقی که در آنها دو طبقه فرودست و بلند جایگاه جامعه در یک عشق صادقانه به اشتراکی زیبا برای زندگی دائمی می رسیدند . و دنبال کردن سریال طلاق که یک نگاه آوانگارد و تین ایجری به دنیا داشت و از آن طرف عاشق مدرن تاکینگ و موسیقی شاد و به روز آن وقتها بودند . خاله زری بر ای ما همه این حس و حالها را به خانه می آورد .دوست نزدیکش سوسن سجادی در همان کوچه محله مان مهرآباد جنوبی خیابان تفرش کوچه غلامان بود در این کوچه شش بن بست وجود داشت که روبروی هم بودند . خانه ما و خانه سوسن خانم در انتهای دو بن بست روبروی هم که در میانه کوچه اصلی بود قرار داشتند ، خاله زری با سوسن خانم هر دو در شرکت دیروپ که یک موسسه تولید رنگ بود کار می کردند صبحها با هم می رفتند و غروبها هم با هم برمیگشتند ، دوستی خالص و بی ریائی را با هم تجربه می کردند با آرزوهای مشترک و رویاهای اشتراکی ، زبان همدیگر را خیلی خوب می فهمیدند چون هر دو فرزند زمان خودشان بودند . هر دو تصویر تمام و کمال دختران روز خود بودند ، سوسن خانم یکی از اقوامش اگر اشتباه نکنم دختر خاله اش سپاهی دانش آن وقتها بود که در روستاها و دهات ، قریه آبادیهای که از شهر نشینی و قیل و قال تمدن و صنعتی اش دور بودند ، بچه ها را مطابق نظام آموزشی آن وقت درس می دادند و سرباز سواد آموزی بودند ، و این را بهتر است اضافه کنم که این سپاهیان دانش دختران و پسران شهری بودند که چون خاله زری و سوسن خانم ماحصل زمانه خودشان بودند ، با یک تصور ایده آلیستی و روشنفکرانه که مسولیتی بر دوش دارند نسبت به رشد دانش در کشور ، سوسن و خاله زری تصمیم گرفتند چند روز آخر هفته پائیزی مان را در خانه این سپاهی دانش ، که دختر خانم جوان و باسواد سوسن بود ، در یکی از روستاهای جاجرود که نزدیک تهران هم هست بگذرادند . برای که این سفرشان شکل جذاب تر ی به خودش بگیرد خاله زری من را همراه خود می برد و سوسن خانم هم خواهرش را که گلی نام داشت و درست هم سن من بود همراه خود می کرد ، روز سفر فرار رسید و ما به راه افتادیم. این شاید اولین باری بود که از تهران خارج می شدم . یادم هست تا اوایل جاده خارج از شهر را با اتوبوس شرکت واحد رفتیم و از آنجا با مینی بوس خطی بین شهری به سمت روستا مقصد حرکت کردیم . چهار نفرمان در صندلی آخر مینی بوس جا گرفتیم ... در راه یادم نیست چه حرفهای زدیم ، چون اصلا توجه من به حرفهای میان راه نبود من غرق در تماشای جاده ای بودم که در پیچ خم خود باغها و مزارع سر سبزی را عبور می کرد . پائیز تابلوی زیبائی از رنگها را با این مناظر بی بدیل ساخته و پرداخته بود ، . من مست این تصاویر بودم به نظرم در همین زمان بود که حس کردم احساساتم و نوع نگاهم به دنیا کمی با دیگران متفاوت است . نزدیک غروب رسیدیم روستا و به خانه میزبانمان وارد شدیم و شب را به صبح رساندیم . با داستانی که میزبان برایمان تعریف کرد که در همسایگی اشان دختری زندگی می کرد با صورتی زیبا مانند شاهزاده های داستانهای کهن ،درست مثل نقاشی های مینیاتوری ، پسری عاشق جمال و زیبائی این دختر می شود اما دختر به این عشق پاسخ مثبت نمی دهد درگیری و کشمکش بالا می گیرد . پسر دلش می شکند از زندگی و از این روستا می برد و به ناکجاآبادی می رود تا گم و گور شود ،و این خاطره تلخ را با گذر زمان به فراموشی بسپرد . اما در حقیقت اینطور نبوده و این جوان با غرور خورد شده و احساس شکست خورده اش که حالا با حقارتی هم ترکیب شده روستا را ترک می کند ، برای نقشه کشیدن و آماده شدن برای روز انتقام ، جوان که تا آن لحظه از سر تا پا همه وجودش را آتش عشق گرفته بود ، به یکباره این آتش به هیمه های سوزان زبانه های آتش خطرناک کینه تبدیل می شود ، فاصله عشق تا نفرت به همین کوتاهی است ، و یک روز صبح زود وقتی دختر سبکلال و خرامان در کوچه باغهای روستا به سمت دبیرستانش می رفت این جوان عاشق پیشه ظرفی ازاسید را به صورت این دخترک می پاشد و چهره او را که از پریان آسمانی چیزی کم نداشت در لحظه ای تبدیل به صورتی زشت و نفرت انگیز می نماید ، ما چنان غرق این داستان و پایان غم انگیز شدیم که مدت زمان عبور ساعتها از شب تا صبح زود را فهم نکردیم ، هنوز هاله این قصه دردناک بر سرمان سایه داشت که اتفاق جالبی افتاد- گلی که صبح زود از خانه بیرون زده بود تا نفسی عمیق بکشد ناآگاه با صورت این دختر مواجه شده ، یعنی درست در پیچ کوچه سینه به سینه دختر قرار می گیرد ، رخ در رخ ، طوری که گرمای نفسهای صورت لهیده دختر بر گلبرگهای پوست لطیف و بهشتی گلی می رقصد ، گلی اما با سرعت به خانه بازگشت صورتش هنوز یادم هست : ترس و دلهره و وحشت با حسی از غم و اندوه دلسوزی داشت . گونه هایش سرخ بودند چشمانش می درخشید و هنگام حرف زدن لبهایش می لرزید ، من در تماشای او و مرور همزمان داستان دیشب احساس عجیبی را در خودم پیدا کردم ، که خیلی با مختصاتش آشنا نبودم ، صبح زود میزبانمان چون معلم بود و باید برای کلاس روستائی و درس دادن می رفت از ما عذر خواست و ما هم دل به روستا زدیم تا برویم و از مناظر و طبیعت بکر آنجا لذت ببریم ، هوای پاک و خنکی با نسیمی که از سوی کوه می آمد و برگهای پائیزی که در رقص باد و موسیقی آن جولان می دادند همه هوش و حواسم را برده بود . من یک سویشرت کاموائی زرشکی به تن داشتم خاله زری دوربین عکاسی کتابی را همراه داشت ، سوسن خانم یادم هست پالتوئی کرم رنگ را به تن داشت و گلی یک پالتو پوست ظریف را پوشیده بود... من چنان غرق در فضای اطراف بودم که خیلی به آدمها و حس و حال آنها توجه نمی کردم . تا اینکه رسیدیم به یک باغ با درختی تنومند که داخل درخت سوخته بود یا خالی اش کرده بودند . اما همچنان سرافراز ایستاده بود . خاله زری گفت بهتر است چند عکس بگیریم . عکسها گرفته شد . سوسن خانم به نظرم از روی شیطنت یا شاید هم هینطوری پیشنهاد داد : من و گلی هم چند عکس دو نفری بیاندازیم . قبول کردم و راستش خیلی هم از این موضوع حس خوبی داشتم . اولین عکس قرار شد داخل آن تنه درخت خالی در حالی که ما دو نفر داخل آن قرار گرفته ایم گرفته شود ، اول من وارد تنه درخت شدم و بعد گلی خودش را داخل تنه درخت و البته همزمان هم در آغوش من جا کرد ... فاصله کوچک داخل تنه باعث شد تن من با تن گلی به هم کمی فشرده شود ، من گرمای تن او را با همه سلول سلول احساسم دریافت و هضم کنم ، من بالاتر از او بودم پس سر گلی درزیر گردن من قرار گرفت و بینی من روی موهایش مماس شد . دست همدیگر را گرفتیم.... بدون تردید و بی هیچ شکی... ذره ای از حس جنسی در من تجلی نداشت ، سالها بعد حتی با خواندن نظریات فروید و احساست لجام گسیخته جنسی که فروید لیبدو نامشان نهاد و همه روح و روان بشر را غرقه در این اقیانوس به تفسیر نشست ، با همه این تئوریها باز هم من هرگز حتی یک رد بی نشان و گم از حس جنسی در آن حالات خودم در آن لحظه جادوئی رصد نکردم ، شیفتگی بود ، شیدائی به صورت مطلق خودش در من نمایان شد ، دوست داشتن با تمام مفاهیمش در روحم دمیده شد اما حس جنسی ...هرگز و هرگز در آن لحظات باشکوه نقشی هر چند اندک نداشت ، من قطعا باید بگویم با توجه به تحصیلات عالی آینده من که درحوزه روان بود ، و من نظریات فروید کبیر را تقریبا کامل و دربست به عنوان مهمترین نظریه در باب فطرت بشر می شناسم و به آن احترام می گذارم ، اما در این لحظه خاص نمی توانم بپذیرم که میل جنسی چه در ناخودآگاه یا در خودآگاه من نقشی داشته باشد . نمی دانم این لحظه تا گرفتن عکس چقدر طول کشید ، به نظرم زمان به جهت طول و عرض اهمیتی نداشت ، در یک آن اتفاق غریبی افتاد چیزی در دل من لرزید ، و بعد در انتهای وجودم در آن ناخودآگاه که اصلا تا آن زمان حتی بودنش را باور نداشتم چیزی جابجا شد ، حسی تازه در من متولد شد حسی که تا به امروز که چهل سال از آن می گذرد هنوز تازه است هنوز بوی طروات و شیرینی خود را از دست نداده است ، سرم روی موهای گلی لغزید و عطر او توسط تمام هویتم یعنی جسم و جانم که شده بودند مشام ، بلعیده شد ، من تا امروز هزاران بار این عکس را دیده ام در این عکس فوق العاده گلی رو به دوربین است و با چشمان درخشانش و تبسمی که در صورتش گل انداخته ...شور و شادی و نشاط را فریاد می زند و من که سرم افتاده روی موهای او انگار در گیسوان سیاه گلی دنبال رد و نشانی از خودم هستم ، کاملا معلوم است که من در عکس مست شیدا و واله ام ...این لحظه ای که ثبت شد به نظرم شاهکاری در ثبت لحظه هاست ، من یقین دارم که این لحظه جز عشق هیچ معنائی دیگری ندارد و این یعنی زندانی کردن تجسم عشق در چهارچوب این عکس ماندنی بر ای ابد ! ...زندگی من تا لحظه این عکس به دو بخش تقسیم می شود به قبل و بعد از این عکس ...من عاشق شدم ..و کارم به جائی کشید که هرگز نتوانستم حتی لحظه ای در این مدت چهل سال گلی را فراموش کنم . آن لحظه من را برای همیشه زندانی رویائی کرد ، رویائی که تا به امروز دست نیافتی بوده است اما هنوز من امیدوارم روزی این رویا به حقیقت زندگی ام پیوند بخورد... من هنوز از وصال این عاشقانه نا امید نیستم ، من هنوز باور دارم اگر خدا عادل است اگر جهان بر پایه عدالت استوار گشته است پس تقدیر و سرنوشت و همه عالم یک تلاقی عاشقانه میان من با گلی حتی برای یک آن بدهکار است ، من این مطالبه را تا آخرین لحظه زندگی ام با خودم دارم ، و طلبکارم از این جهان لحظه ای را که دست گلی را بگیرم در چشمان سیاه او محو شوم بگویم که چقدر دوستش دارم و بتوانم توضیح دهم جرقه ای عاشقانه ای که آن روز روشن شد در وجود هرگز افول نداشت ،...من باید به او بگویم که این عشق با زندگی من چه کرده ...این حق من است .
همه آینده من تحت تاثیر همان لحظه جادوئی است ، من دل باختم و این دلباختگی هرگز کمرنگ نشد ، آتش عشقی که بر من افتاد هر روز زبانه اش بلند تر و پهنایش وسیع تر شد . من باور دارم هیچ مردی تا به امروز هیچ زنی را تا این اندازه وفادارنه و صادقانه و امیدوارنه دوست ند اشته است ، من اسطوره یک عشق ابدی ام که یقینا روزی تجلی حقیقی در این جهان خواهد داشت ...در این شکی نیست ..مگر اینکه خدائی در عالم نباشد ..مگر اینکه همه دنیا از روی دلیلی مضحک و حادثه ای مسخره شکل گرفته باشد ، اگر همه جهان و نظم و مقرارت همه تاریخ این عالم کشک باشد ...این عشق هم یک وهم احمقانه است که وفاداری من به آن آخر سر به یک شوخی مسخره ای چون مرگ خاتمه پیدا می کند ...نه نمی تواند این دنیا اینقدر بر پایه بی رحمی بنیان نهاده شده باشد ...خدائی هست ..عدالتی هست ...نظام کیهانی این عالم بر هر مداری که باشد بر این حقیت اعتراف دارد که وصل عشق من و گلی اتفاقی است که قطعی و حتمی در تاریخ این جهان ثبت خواهد شد . و حتما من و گلی سجادی روزی با هم خواهیم بود حتی اگر فقط یک روز باشد ...
از آن روز تا امروز آدمهائی میان من و گلی بودند که مختصر در این گزارش نامی و یادی از آنان می کنم ، تا هم این گزارش مستنداتش کامل باشد .
بهزاد ربیعی پسر سیاه چهره ای در همان بن بست گلی و خانوده اشان زندگی می کرد
زینت که دختری بود که در بن بست ما زندگی می کرد و راز میان من و گلی را می دانست
احمد فلزی دوست دوران نوجوانی ام که یک بار در باره نقش او دراین عاشانه گفته ام
خاله زری من که باعث این عاشقانه اسطوری شد
سوسن خواهر گلی که بارقه عشق را در وجودم او کبریت کشید
گلی دو برادر داشت ، هر دو مودب و با شخصیت و بسیار محترم ، برادر بزرگش بهرام و کوچکتر از او بیژن نام داشت هر جا هستند خدایشان آنان را در پناه خود گیرد
و همه کسانی که تا به امروز در باه این عشق با آنها حرف زده ام ...
من چشم به راه گلی دارم ...در این گزارشات اسامی همگی واقعی هستند اتفاقات با اصرار و حساسیت بسیاری به واقعیت وفادار است ، تلاشم این بوده هیچ گونه اغراق و تحریفی در رویدادها و احساسات صورت نگیرد ، این یک واقعه نگاری محض است شاید باعث شود کسی رد و نشانی از جانان من بیابد و این انتظار چهل ساله را با خبر شوق انگیز و بشارت باشکوهش بشکند و دل من را روشن کند به نور و عطر عشق...من همه عمرمر ا برای همین لحظه زندگی کرده ام ...