- امپراطور را چه می شود که اینگونه پرخاش بر گذشته خویش دارند و به نقد روزهای پسین در زمان گم شده نشسته اند ؟ اینگونه شخم زدن زمین بایر روزهای رفته را چه سود ؟ آیا جز حسرت و حرمان و اندوه از این رهگذر عایدی دیگری برای روح زخمی امپراطور خواهد شد ؟ از جان و تن و جسم و روان امپراطور هر گزند و بلا و خط و خشی مبرا مباد ...سلامت باد بر شما روزهای پیش رو ...افتخاررات و فتوحات بسیاری در آینده چشم به راه امپراطور دارند ...پس دل از این غم خالی کنید ...گره از ابروان باز کنید ...خوشی و خرمی و شادی سرشاری انتظار قدمهای یتان را دارند ...پس از آنچه گذشته خود را رها کنید ..هر چه بود و هر چه شد نیازی به نقد و تفسیر ندارد ...

 

-- این سخنان که می گوئید برای عافیت طلبان دنیا دوست که حالشان تنها به روی خودشان خوش و خرم است مناسب است ! مرا که نامم را ژولیس سزار می دانند و عنوانم : حکومت با حکمت بر سرزمین آبهای همیشه آبی است ...از این روز مرگیها دل خوش بودن ، دور باد ...من در گذشته ام هر آنچه خطا و اشتباه دارم  در فهرستی مرتب کرده ام یکی بعد از دیگری ، تا دیگر هرگز تکرار آن را برایم عادت نباشد . عقل و درایت امپراطور از این کنج اندیشی و سهل فکری تحفه ای برای خود بر نمی تابد . من منتقد روزهای رفته بر خودم هستم و با شدت و جدیت و جرات و شجاعت خود را در بوته نقد به تفسیر و تحلیل خواهم نشست و بعد بی هیچ رحمی حکمی عادلانه خواهم داد و خود را به مجازات خواهم رساند . اگر خودم به خودم سخت بگیرم ، دنیا دیگر برایم رقاصی نخواهد داشت . من به تقدیر و سرنوشت باسمه ای اعتقادی ندارم . دیروز را نقد می کنم و برای اشتباهات و گناهان مجازاتی سخت در نظر می گیرم تا هرگز اسیر دنیای خوش ظاهر و بد باطن نشوم . اگر من با خود سخت باشم مردمانم دیگر سخت نخواهند گرفت . من خود بر گونه خود سیلی می زنم تا دیگران دست بر من بلند نکنند ، من جلاد خویش خواهم بود تا هرگز سر بر کنده جلاد بی رحم روزگار نگذارم که شمشیر تیز عدالت روزگار سر از تنم بردارد که هم مرگی ذلیلانه تقدیرم گردد و هم شرمی جاودانه بر خاطراتم سایه اندازد .

 

-این اتوپیای امپراطور است... برای این مدینه فاضلانه ارج و منزلت قائلیم ...امپراطور که اینگونه مطلق با خودش محاسبه می کند و بعد با مردمانش در نسبیتی دلنشین با تساهل و تسامح روزگار می گذارند . بسی لایق تحسین و تمجید است ! امپراطور بر خود زندگی را رنجور و پر نشیب و پر فراز می گیرد تا مردمان سرزمین آبهای همیشه آبی در رفاه معنوی و راحتی زندگی لطیف و شاعرانه خود روز به شب برسانند  .

 

-این نگاه را از کدام پنجره عاریتی گرفته اید ؟ که اینقدر خام و مبتدی به نظر می رسد . عاشقی رسم و آداب امپرطور سزار است و عاشقانه نفس کشیدن و در فضای دل انگیز عشق و دم و بازدم رنج و محنت را مزه مزه کردن مسلک مردمان سرزمین ماست . هرگز کسی از این پهنای آبهای همیشه آبی دل به راحتی و دلخوشی سادانگارانه نسپرده است . رنج کشیدن مر ام همه ماست درد به سینه داشتن هم عادت همه روزها و شبهای ماست . لحظه ای نیست که درد عاشقی مان از خاطر برود و دمی نیست که زخمهایمان را از یاد برده باشیم . ما زخمی دوران خود هستیم . پس زخمهایمان را هم دوست داریم . ما به زندگی نیامدیم که شادی کنیم ما در این وادی محنت دلخوشیم  فقط رنج هایمان . ما دردهایمان را دوست داریم و زخمهای عاشقانه امان را هم می ستائیم . از درد فراری نیست از خوشی خام دلانه اما می گریزیم ، چقدر مضحک است رفتار انسان شادکامی که در جشن های همیشه ایامش یکسره می رقصد و می خواند و مستانه می خندد اما در پشت پرده سینه اش زخمی کهنه و چرکین از تمام ایام باطل زندگی اش ریشه بر ذات او دارد ، دلقکی می خندد در ظاهر در دل گریان است . این تناقص دردناکی است برای آدمی ...از این نگون بخت تر دیگر سراغ نداریم ...

 

- سکوت می کنیم و دیگر حرفی برای گفتن نیست ! هر آنچه امپراطور بگوید هم سوال است . هم جواب برای ما ...متکلم الوحده باشید . ما مریدیم و شما مراد . از شما آموخته ایم که فقط به صدای درونمان گوش فرا دهیم و بعد نصب العین زندگیمان خطابه ای امپراطور باشد ...امپراطور هر جور مصلحت دانند در نقد خود خطبه بگویند !

 

 

-آنچه در گذشته من گذشت سرشار از خطا بود و اشتباه و گناه و عصیان و گمراهی و خودخواهی و گریز از اراده حق و گردن کشی بر فرمان او ، بود .... نصیحت دلسوزان را نشنیده گرفته و بعد  ارشاد و هدایت سینه سوختگان را نادیده پنداشتیم و شد آنچه نباید می شد . حوادثی تلخ با تجربه های تلخ تر ، روزهای که  یادآوریش هیچ حس خوبی ندارد و تنها سرافکندگی است و شرمساری . اما آنچه گذشت حاصل انتخاب و عمل خودمان بود دیگران را هرگز مقصر نمی دانیم همه این خطاها را به گردن می گیرم و خودم را تنها مسبب اتفاقات می دانم و البته بر خود تمام محنت ها و آلامی که رفت را شایسته و کاملا منطبق بر عدالت طبیعت می دانم و هیچ اعتراضی بر شوم بختی که بر من گذشت ندارم ... خود کرده هم تدبیر نیست.... اما تحمل و پذیرش آن لاجرم قطعی است . من درسهای سختی گرفتم از روزهای گذشته ام... دیگر نمی خواهم مانند آن تکرار شود .روزهای سیاه ...شبهای پر کابوس ..روزهای تلخ ..شبهای گریه ..روزهای سرافکندگی و شبهای به خود گریستن و دل بر خود سوزاندن ... این ایام حق مسلم من بود و تمام اما امپراطوری که یک خطا را دو بار برخود روا بد اند لایق ردای شاهانه اش نیست . هر کس یک اشتباه را تنها یکبار حق انجامش را دارد  . پس اگر خود را گنه کار عصیانگر حرفه ای گذشته ام بدانم . بر خود توبه ای کبیر را لازم می دانم... گناه کبیره توبه اعظیم نصوح  را می طلبد . در این پالایش البته رستگاری شیرین تر است . هر چه اندازه عصیان عظیم تر ...پهنای توبه هم بی انتها تر ...هر چه عاقبت ات بد کردار تر ...ندامت و بازگشت به سمت نور عمیق تر .... کم در سقوط سهمگینم شحاعتی بزرگ بر خود اصرار کردم تا برخیزم ...و برخاستم ...زمین خوردم اما زمینی نشدم ...بالهایم اگر چه شکستند اما سودای پرواز را از ذهنم نتوانستند اندکی حتی خراشی بزنند ...من در هم کوبیده شدم اما توانستم از خاکی در آن غوطه خورده بوردم ...بالهای برای بال کشیدن بر اوح آسمانها بسازم ..از حقارتم غرور ساختم ... از معصیتم ایمانی پروراندم ...

 

امپراطور از تمام آنانی که در حقشان جفا نموده است حتی به قدر سر سوزن وئ به وزن ریگی ! با تمام جان و تن و روان ... سلول سلول ماهیت جسمی و روحی اش طلب آمرزش و بخشش دارد . شما ببخشید امروز تا فردا خدا شما را ببخشاید . خدا بر بخشندگان عاللم بسیار کریمانه تر خواهد بخشائید پس از این فرصت تحفه ایی برای آخرت خود برگیرید.... ببخشید تا دعای تواب  دل شکسته امپراطور بدرقه راهتان باشد .  از رفتار ناپسند روزهای رفته تبری می جویم و کاسه گد ائی عذرخواهی بر دست گرفته ام... اگر چه ردای امپرطور بر شانه دارم اما قبای درویشی و فقیری هم در تن کرده ام... من هیچ ابن هیچم در این دینای پهناور  شما بر بلندای انسانیت قرار  دارید پس بر فقیر گداپیشه عذرخواه سهل بگیرید تا خدایتان همواره در کنارتان باشد . نفسهایتان همواره با ذکر حق مترنم باد و دلتان ملکوتی و کلامتان سرشاراز اعجاز پروردگار .... . امپراطور را در این زمانه سخت با مهربانی الهی تان مهمان کنید .

 

-امپراطور خطا کار گناه آلوده را چه کسی دوست می دارد ؟ شاید بهتر این بود که امپراطور چون اسلاف دیگر خود پرده اندازد بر اشتباهات خویش و بعد که بانگ رسوائی اش در شهر به صدا در آمد از خود شانه خالی کند و دیگران را بر گناه مسول بداند و خود بایستد به دور از جنجال عامه و در زبان نصیحت ، گناهکارن را پند دهد . مردم اینگونه بر مداراین سیاست مصلحت گرایانه  خوش ترند  تا اینگونه خود زنی بی رحمانه که امپراطور پیشه گرفته است ...

 

-برای خطا کار محرم و نامحرم وجود ندارد . پرده حیا که فرو افتد امپراطور ورعیت و عامه و خاص نمی شناسد . بی آبروئی چهره زشتی دارد بر رخ امپراطور یا مردم عامه ...فرقی ندارد... مردمان سرزمین آبهای همیشه آبی امپراطور گناهکار خطاکاراما نادم و پشیمان و البته عزم بر اصلاح گذشته زشت  را بیشتر دوست دارند تا  امپراطور معصوم دروغگو و در نقاب فریب مصلحت را ... مردمان این وادی به صداقت اجری بی پایان می دهند و برای همه مفسدان آرزوی سلامت می کنند چه حتی اگر امپراطورشان باشد . اشتباه حق مسلم آدمی است تکرار آن اما کار ابلهان و دیوانگان و مستبدان است .

 

-حرفی نیست...هر آنچه مصلحت شاهانه اتان اقتضا می کند همان کنید . حتی اگر کوس رسوائی باشد ... من دیگر دم فرو می بندم ...اگر صدای آن بخش وجودی امپراطور بودم که سعی داشت غرور و شخصیت کاذبش را توجیه کند و حراست نماید ...با این حال تسلیم صدای  وجدان بیدار می  شوم ...

 

-اهالی سرزمین آبهای همیشه ابدی بدانید و آگاه باشید که عشق امتحانی است که هرگز نمره بیست ندارد . کمال برایش بیهوده است همانگونه که پلشتی و پستی هم به قواره اش نمی آراید ..عشق فرصتی است تنها برای آدمی که خود را بازشناسد ...عشق تنها امکانی است که می شود در آن یاد گرفت که با خود مهربان تر رفتار کرد . عاشق مست و شیدائی است اگر چه ظاهرا راه را  گم کرده ... اما دلش یه صدای معشوق زنده است و چشم اش به نور کور سوئی که ابدیتی  عاشقانه را راهنماست   . عشق یک نفس کشیدن صادقانه و بی هیچ سوء تفاهمی است  که باعث می شود خودمان با خودمان رو راست تر معامله کنیم ، و بتوانیم حتی برای دمی خود واقعی امان را تماشا کنیم ...عاشقان تها مردمانی هستنند که با خودشان حساب بی حساب شده اند . عشق دادگاهی است در آن نه کسی محکوم می شود و نه کسی برائت می گیرد تنها در آن لحظاتی آفریده می شود که می توانیم بدون هیچ واهمه ای از سوء برداشتهای بی پایان مردم عمیق ترین احساسات خود را نظری بیاندازیم بی هیچ قضاوتی ...عشق زیباترین فرصت انسان شدن است مباد که از دستش بدهیم ...در مسیر عاشقانه های امپراطور هزار خطا و خلاف و گمراهی بود اما اصالت عشق در تمام تارو پود آن حفظ شد این را تمام فطرتم شهادت می دهند .  پس امپراطوررا در عاشقانه هایش قضاوت نکنید بلکه صرفا تماشایش کنید . باید یاد بگیریم در عمده اوقات زندگیمان به هر آنچه نگاه می کنیم خالص بی تکبر بی اندیشه قضاوت باشد ..یاد بگیریم که همه درد تنهای ما در اثر قضاوتهای عجولانه امان بوده است ...خداوند چشمهایمان را به ما هدیه داد فقط برای نگاه کردن و غرقه شدن در لذت این نگاه بدون داوری تلخ ..بدون برداشتهای گستاخانه ...امروز هر انچه بر ما می گذرد که نامش را درد و رنج و گرفتاری و تلخی نهاده ایم همه در سایه قضاوت های ماست که همگی راع به خطا برند ...

من تنها در زمانی که عاشق بودم حس کردم انسانم... در زمانه های غیر از این بیشتر یک زندگی گیاهی را پیشه کردم که کاری نداشت جز آلوده کردن اتمسفر زیبای خیال انگیز عشق و پر کردن جای دیگرانی که عاشق بودند ...اگر عاشق نباشم به راستی  هیج تفاوتی با تدی سگ خوب دوران زندگی گذشته ام ندارم با این اختلاف که او حیوان بی آزاری است و من حیوان آزار رسان و مزاحم . تلخ و بی فایده ...

پس با همه توانم نشسته ام  به انتظار یک نفس عاشقانه ....

و دیگر به راستی که هیچ ...هیچ...هیچ...

n