شاید مقدمه ، شاید توضیح و شاید هم یک جور نقطه سر خط ...!!! :
من همیشه نوشتن را به یک اسب سواری سیال در دشتی باز تشبیه کرده ام ، اولا این را یقین دارم که تجربه نوشتن امری است به شدت شخصی و مبنایش هم در ریزترین و جزء ترین ویژگیهای شخصیتی گمشده نگارنده است ، لذاست که شاید این تعبیر به مذاق دوستان اهل قلم و کلامم که فضیلتشان افزون بر این حقیر و توانائی شان به راستی برای من یک مرز ناشناخته و محال برای فتح کردن است ، خوش نیاید ...!
برگردیم به اسب و سواری که در دشت بازی میخواهد تاختن آغاز کند ، گاه این مرکب چنان رام و اهلی نشان میدهد که تو باور میکنی توانسته ای بلاخره این وحشی سرکش را به فرمان خود گیری و اینک افسارش تحت ید اراده ی توست ، اما درست در همین لحظه جذاب ، اسب کلام و جمله و آهنگ و ریتم نوشته ات چنان لگد پرانی و سرکشی می کند که تو بی اختیار به زمین در می غلطی و زمان زیادی باید بگذرد که کمر راست کنی ، و گاه دیگر در اوج نافرمانی و ددمنشی و طغیان می بینی با یک آه شکسته در گلوی احساس تو مرکبت نرم و مواج تاخت می گیرد و تو را در دل دشت سر سبز به پرواز وا می دارد ، و وقتهائی هم هست که با هیچ تشری و تازیانه و خواهشی این اسب چموش قدم از قدم بر نمی دارد و به قولی گیر می کنی در تلی از گل و لای ، هر چه باشد این پروسه و روند ، سفر و تلاشی زیباست که حاصل آن میشود تراوشات فکری تو که دیگرانی می خوانند و در تجربه حسی تو سهیم شده و البته مست میشوند ، اما اعتقاد دارم اوج نوشتن در چفت و بسط تکنیکی جملات و آهنگ موزون کلمات و روح نوشتارت نیست ، روزی که تو به عنوان نویسنده از چیزی که خلق کرده ای چه یک رمان بلند و یا حتی یک مصرع شعر غرق در لذت و رضایت شدی ...به راحتی عروج آسمانی را در پهنه احساس اندیشه و حرف گزارش کرده ای ، من اما با نوشتن این نوشته که شما خواهید خواند این تجربه شگفت انگیز را از سر گذارندم ، متنی است طولانی که خواندنش حوصله زیاد می خواهد ، ولی مطمئن باشید بعد از پایان آن محال است از فرصتی که در اختیار این نوشته گذاشته اید پشیمان باشید ، این نوشته را عاشقم چون بسیار صمیمی و صادقانه و به دور از آرایه های ادبی توانسته ام دورترین افکارم را با ذکر جزئیات بیان کنم ، و این باعث شده تا به شدت به مفهوم بسیار سنگین و مقدس که بهانه این نوشته و دو نوشته بعدی است نزدیک شوم ، حداقل برای خودم این قرابت اتفاق افتاد ، این حرفها و گاه تمثیلها و تشبیه ها و نصیحتها بدون هیچ ژست متکبرانه ای توانسته مرا به دنیای تازه ای در نوشتن آشنا کند ، راستش به این نتیجه رسیدم عملا که : آن چه نوشته را قوام می بخشد قدرت در به کار گیری کلمات و ساخت جمله نیست ، بلکه روحی است که نویسنده میتواند به کالبد نوشته اش تزریق کند ، برای همین حس میکنم موفق شدم حرفی بزنم که تا حالا کسی نگفته و یا اینجوری نگفته و این حرف هم به شدت با ایمان و باورهای من نزدیک است و این موفقیت کمی برای یک نویسنده نیست ، پس به خودم می گویم : آفرین امپراطور ! مرحبا سزار با این نوشته و این کار شگفتی سازت ! ، خسته نباشی پهلوان !!!! ( چه اشکال دارد ؟! ، این همه مردم تواضع به خرج دادند و خودشان را در منظری بالا دیدند و در ظاهر تعارف به حقارت کردند و اینبار یک امپراطور به خودش بگوید دمت گرم ! ؟ خواهشا مسخره ام نکنید ، دلم میخواهد صادق باشم با شما ! )
بی هیچ اصرار برای فروتنی میخواهم بگویم خوبتر از همیشه نوشتم و خودم از حاصل کارم راضیم ، میتوانم بروم و برای خودم تقاضای بهترین جایزه ها را بنمایم و آن چیزی نیست مگر تشویق مکرر و جانانه اهالی سرزمین آبهای همیشه آبی که به عشق آنها می نویسم و جانم به تار مویشان بسته است ! ، این حال یک بدی هم دارد و آن اینکه اگر در این بلوای تحسین خودخواه هانه به تو سنگ ریزه ای از انتقاد و گلایه پرت کنند ، تو به دل میگیری و ممکن است سخت بر آشفته شوی ، خوب این طبیعت انسان است ، اما باور کنید میخواهم قولتان بدهم که از هیچ نقدی بر نمی آشوبم ، و فقط خواهم فهمید که حد انتظار خودم و شما از نوشته ها یم چقدر با هم فاصله دارد . و این دیگر اصلا عیب نیست . اگر چه ممکن است واقعیت تلخی برای ساکن قصر سرزمین آبهای همیشه آبی باشد ! ( این هم یک تعبیر تازه برای امپراطوری ! )
اما مورد بعدی که مهم هم هست ، اینکه - در بازخوانی دوباره این نوشته که توسط دوستی از اهالی این سرزمین انجام شد ، او با شگفتی گفت جاهائی در این مقال وجود دارد که ممکن است عده ای از دوستان و حتی کسان دیگر به خودشان منظور را بگیرند ، از این برداشت خیلی متاثرم ، دوست داشتم آن قسمتها را حذف کنم ، اما بعد که دقت کردم دیدم چون در قسمتهائی از این نوشته مخاطب بسیار بسیط است و میتواند جهان شمول باشد این همذات پنداری طبیعی است ، البته خدا نکند کسی از این اطراف و حتی آن دورها چنین برداشتی را داشته باشد ، چون در آن صورت باید برای او خیلی تاسف خورد . اما من قاطعانه بگویم که هیچ کسی را در هنگام نوشتن این جملات مد نظر نداشتم ، من مدت مدیدی است که آدمها را دیگر به خانه نوشته های راه نمی دهم ، و این افتخار محال است نصیب کسی شود ، من هنوز مبهوت تجسم و قدرت خیال کسانی هستم که همین چندی پیش در نوشته ای از من خودشان را دیده اند و من انگشت حیرت به دهان هزار بار آن نوشته را میخوانم و دریغ از یک ربط ساده که بتوانم خودم را مجاب کنم که در این یک نقطه و یا حرف اضافه باعث گمراهی ذهن مخاطب شده ام ، امپراطور تمام تلاش خود را دارد که هیچ کلمه ای از نوک قلمش تراوش نکند که منجر به سوء تفاهم و یا خدای ناکرده بلوا شود ، اگر هم نکته ای پیش آمده بر فرض خطای من که بعید است اما رسما عذر میخواهم و در عوض از عزیزانم درخواست میکنم از این پس بیشتر ملاحظه کنند و محتاط تر نتیجه بگیرند . همینجا از همه کسانی که روزی خواسته اند این حقیر را درگیر مجادله قلمی خود کنند پوزش میخواهم که نتوانستم لبیک بگویمشان ، و من هنوز برایم قلم و کاغذ آنقدر قداست دارد که وارد این حریم ممنوعه نشوم . چون پس از این سالها تنها چیزی که در این جا آموختم این است که وقتی اینجا می نویسی نباید پایت را از خیال و رویایت بیرون گذاری ، چون دنیای اینجا برای این رویکرد اصلا امن نیست ، لذا خواهشا مصداق آن مثل کافر همه را به کیش خود خواند نباشید ، هستند کسانی که اصولا کلمه و جمله را برای طعنه زدن و توهین به کار می بردند که دلیلش مبتدی بودن در امر نوشتن و آشنا نبودن با آداب اخلاقی نگارش است که امیدورام به زودی به این درجه آگاهی که مقدماتی ترین اصل نوشتن است برسند ، خاطرتان باشد که وقتی فضا ناامن است هیچ حسی جدی گرفته نمیشود ، همانقدر محبتها و ابراز علائق اغراق آمیز و تهی و به دور از حقیقت است که خشم و بد دهانی و عربده کشی بی منطق و لطیفه گونه دیده میشود ، چرا نمی خواهیم یاد بگیریم که برای هر حرکتی و ایجاد بروز هر حسی شرایط لازم و کافی نیاز است . و این دنیای صفر و یک هنوز آنقدر توانا نشده که این شرایط را محیا کند ، این پرسش اساسی است که چطور میشود در چنین فضای مه گرفته که هیچ چیز مثل خودش نیست اینطور با قاطعیت به تصاویر سراب گونه ای که می بینیم یا برایمان می بینند اعتماد کنیم و اصرار داشته باشیم که منظر مورد دیدار ما سخت آغشته به وضوح بصری و آگاهی است ، اینجا صرفا جولانگاه اندیشه است ، یا این فکر تراوش شده در کلام و جمله مورد تائید سلیقه ما هست یا نیست ، جز این هر چه باشد کف روی آب است ، همه ما در این دنیا یک کوه یخ شناور در اقیانوس بیکرانی هستیم ، هر چقدر اصرار کنیم که خودمان باشیم تنها بخش روی آب را دیگران می بینند ، و بخش اعظم همواره پنهان از چشمان ما و دیگران است . ،
این اشاره قصد ندارد یک کتاب تمام شده را بازگشائی کند ( گفته بودم برایتان که در همیشه عمرم هر کتاب را فقط یک بار خواندم ، تا رسیدم به ژان کریستف رومن رولان ، دیدم هیچ جور نمی توانم از این وسوسه رها شوم و از طرفی دوباره خوانیش یک جور تضاد در الگوی اخلاقی ام است ، برای اینکه هم سیخ هویتش را حفظ کند و هم کباب در برابر آتش ، یکی از رفقای خوش صدایم را مجاب کردم که تمام چهار جلد را برایم بخواند !!! ) فقط خواستم بگویم که باور کنید دیر وقتی است که کسی را شایسته آن ندیدم که حتی به کنایه در نوشته ام خطابش کنم به دوستی ساده ، من آدمها را در خاطر نگاه نمی دارم ، تنها حسی را که از آنها داشتم در خودم بایگانی می کنم ، و باور کنید دوستان خوبم ! که زمانی دراز است که تصویر چهره محو خیلی از آدمها را هم به خاطرم نیست ، اغراق نیست اگر بگویم که گاهی اینان را اگر در خیابان ببینم باز نمی شناسم ، شاید باید این را قبلا هم توضیح می دادم که به نظرم رسید توضیح واضحات است ، اما با تاکید هزار باره و قاطعانه بگویم که هیچ آدم واقعی و نشانه دار چه در دنیای حقیقی و یا مجازی در نوشته های من حضور ندارد و نخواهد داشت ، و همه این آدمها یا زائیده ذهن من است و یا در گذشته دور من بوده اند .اگر در آینه این نوشته خودتان را زبانم لال دیدید ، بدانید و یقین داشته باشید اشکال از فرستنده نیست ، لطفا گیرنده هایتان را تنظیم کنید !!!!
برای نوشتن این صفحات ، برای سیاه کردن این اوراق ، دهها ساعت گریسته ام تلخ ! صدها ساعت به گوشه ای از اتاق تنهائی خیره ماندم و ذهن و خاطراتم را رها کردم تا هر کجا که میخواهد برود و برایم سوغات سفر بیاورد ، و هزاران ساعت در گذشت های دور و نزدیک پرسه زده ام و فکر کرده ام ، عجیب ترین واژه زندگیم شهادت بود ، که برای درک آن حاضرم هر جا بروم و هر کار بکنم ، این یک تریلوژی نوشتاری است ، با کولاژی از تصاویر مستند گونه ولی رویائی و بهم ریخته با مدل یک سورئالیسم صادقانه ، روایت داستاگونه از حوادثی که با خون و پوست و روحم لمسشان کرده ام ، شهادت یک مفهموم سه مرحله ای است ، ( که در سه نوشته جداگانه ارائه خواهد شد که قسمت اول آن اینک پیش روی شماست ! ) معصومیت ناب و خالص ....ایثاری بی هیچ توقع از پاداش حتی از سوی یزدان پاک ...گذشت برای گذشت ...فداکاری برای فداکاری ...و سومین مرحله : ایجاد دو بال پرواز و یله شدن به آسمان و آغاز عروجی که تنها پیامبر خدا را سزاوار است و آنان که شهید نام گرفتند !
تنها کسانی مجاز به خواندن این نوشته و دو نوشته بعدی سرزمین آبهای همیشه آبی هستند که :
1- حداقل یکبار وسوسه جاودانه بودن تمام روح و تنشان را تکانده باشد و مهمترین آروزیشان جاودانه بودن در بطن جهان بی هیچ استعاره و تشبیه و با تمام اصول واقعی اش باشد ...
2- همیشه ازخود این پرسش را داشته باشند که چطور میشود با یک نگاه تازه به رویدادی نگریست و تمام کلیشه هائی که ماحصل دیدار دیگران است را دور بریزند و خود بخواهند تا با نگاه متعلق خودشان ببینند حتی اگر حاصل این نگاه سرابی بیش نباشد ؟! و تجزیه و تحلیل بر گرفته از نگاه کردن دیگران را به خود آنان باز پس دهند ، و شعارشان این باشد ک اگر قرار است یک مفهوم واقعی را من چشمان سر و دل خودم نبینم ، همان بهتر که کور باشم و از چشمان عاریه بهره نگیرم !!!
3- خستگان از جریان روزمرگی زندگی و تکرار مرگ که هر روز دست کسی را می گیرد و با خود به سرزمین تاریکی می برد . تا کی باید تنها تماشاگر این جبر دردناک باشیم ؟ ، هر وقت مرگ دلش خواست بی هیچ مزاحمی بیاید و دست روی شانه رفیقی بگذارد و بی هیچ مجال و سوالی نفسش را ببرد و به قولی خرکشش کند و از این دنیا با یک تیپا بیرون بیاندازدش ، این تحقیر شان آدمی نیست که خود را اشرف مخلوقات میداند و بعد یک فرشته ای مثل عزرائیل اینطور ما را مسخره قدرت و یا وظیفه محوله اش کند ؟! می خواهند که مرگ را به زانو در آورند و به استهزا بنشینند و به ریش عدم و نیستی سیر بخندد و قهقه بزنند ! و این فرشته و رسول مرگ را در برابر خودشان بی هیچ سلاحی و قدرت عملی و تصمیم گیری نمایند ، چنان که او به ضعف خودش معترف شود و با صدای بلند در عرش خدا فریاد بزند که : آهای ! ملائک و آدمها و جانداران من در برابر این موجود حرفی برای گفتن ندارم ، و بعد اینکه شرمنده ام !!!
4- مردان و زنانی که امیدشان به کشف راه رستگاری است و گریز از هر چه گناه و معصیتی است که تن آدمی را بیمار می کند و روحش را مکدر کرده است . چشم انداز نگاهشان به افق آنقدر دور باشد که هیچ مسافت زمینی قادر به تخمینش نباشد و مسلح به معجزه انسان ناب و اصیل بودن ... روزی این دورترین دور را به پلک زدنی طی کنند . و برگردند و سری تکان دهند و به راه آمده لبخند بزنند و به خود نیز با غرور بگویند : ای ...احسنت به تو ، مرحبا ای آدم اصیل ...خدا دستت را بگیرد و به گرمی در آغوشت بگیرد و دستی به تحسین به پشتت بزند و فرمان دهد – هان ای بنده باهوش حالا که ره صد ساله را یک شبه آمدی برو و در رفیع ترین نقطه حیات بنشین و حالش را ببر !
5- همه کسانی که می خواهند راز شهدا را بدانند ، و دل به اسرار آن ببرند ، و در فضیلت بی انتهای آنان شریک باشند و روزی همین تقدیر بر پیشانی بلندشان حک شود .
دیگرانی که در این دسته نیستند ، از اینکه قدم رنجه فرموده و تا دروازه سرزمین آبهای همیشه آبی آمده اند باید عرض کنم : ضمن تشکر خاصه امپراطور و اهالی ، لطفا راه آمده را بازگردید ، به امید خدا پس از دو دوره نوشتن ، مجددا تشریف فرما شوید و قدم بر چشمانمان بگذارید ، در حال حاضرامکان پذیرائی نیست ، در صورت اصرار و آمدنتان به فضای این نوشته خودتان اذیت می شوید و سردرگم شده و کلی ما را مواخذه خواهید کرد که چرا با این اراجیف بی سر وته وقت طلائی شما خوبان را ضایع کردیم ، پس شرمنده ایم، فعلا خوش آمدید ! تا وقتی دیگر شاید !
ژولیس سزار
امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی
تقدیم شد به شهید اول : هابیل !
شهید – ( قسمت اول : یک اتفاق ساده ! )
شب را باور نموده ای ، در سکوتش سفرها کرده ای ، در تنهائی اش تنهائیت را وا نهاده ای ، در سیاهی و امتداد ظلمت قیر گونه اش همه گناهانت را شسته ای ، شب را ستایش می کنم بی آنکه منتظر صبح بمانم ، تمام لحظات مظلومانه فریاد بی صدایم را در طول و عرض جادوئی اش مزه مزه کرده ام تا توانستم روز را بی هیچ حرفی تمام کنم . در شب هرگز خواب را مجال جولان نداده ام تا مباد غرورش ترکی بردارد ، خستگی روز را در امتدادش شکستم تا مهربانی اش شامل حالم باشد ، دوستش داشته ام وفادارانه و معرفتش را در همدلی دریافته ام ، شب را عاشقم به خاطر همراهیش و راز داری معصومانه اش ...شب را اگر نداشتم چگونه پاروی زمان را در دل این دریای طوفان خیز برای رفتن و دوباره رفتن فرو می بردم ؟
بیا در شب با هم راه برویم و قدم بزنیم در پیاده روی تنهائی امان ، چه اینکه خیابان زندگیمان امن نیست و هر لحظه ممکن است قربانی سرعت جنون آسای یک حادثه باشیم !...بیا از شب یاد بگیریم که چگونه حرف بزنیم وقتی نیاز به کلمات نداریم ...شب خدای سکوتی است که هزار گفتن نمی تواند یک جمله اش را تعریف کند !
میخواهم از زبان تو حرف بزنم ...میخواهم به جای تو بگویم ... بیا دوست من ! بیا ! تو امشب میهمان منی ! :
شهادت یک نوعی از انواع مرگ نیست ، چقدر باید نادان و خام و بی خرد باشیم که آن را یک جور مردن فرض کنیم ، هر چند باشکوه و بزرگ و موثر ! ...شهادت صرفا یک عملکرد مبتنی بر اعتقادات مذهبی هم نیست ...میخواهم بگویم میشود خدا را نشناخت و شهید بود و شهید شد ، ادعای سختی است برای اثبات ، میدانم ! ...اما هرگز در پی اثبات چیزی نبوده و نیستم ، چون به این واقعیت تلخ مدتهاست که نزدیک شده ام : در جهان ما هیچ چیزی برای اثبات شدن وجود ندارد ! ...اما برای احساس کردن بی نهایت موضوع ناشناخته داریم ...هر وقت در زندگیت به این رسیدی که چیزی را توانستی اثبات کنی بدان از آن هیچ نمیدانی و این ثبوت یک جور اعتراف به جهل است ، شانه خالی کردن از فهم است ، گریز از درک است !
شهادت هزاران روایت دارد . اما شهدا در یک نکته با هم اشتراک دارند ، و آن پیوند زندگی معصومانه با مرگی که بیشتر شباهت با تولد دارد . شهادت یک اتفاق نادر در پایان زندگی نیست ، شهادت امتداد یک جور زندگی کردن خاص است که پایانش جز به عنوان شهید راهی دیگر ندارد . مرگ آدمی گره آخر زندگی هر فردی است که به شدت وابسته به لحظه های قبل است . آنان که مرگ را یک حادثه مبتنی بر شانس قلمداد می کنند افرادی هستند که برای دیدن تنها از چشمانش کمک می گیرند . مرگ ذلیل ادامه یک زندگی ذلت بار است ، مرگ باشکوه وابسته به عظمت زیستن است ، و شهادت که اصلا مرگ نیست ، بلکه عشقی ابدی به زندگی است که مرگ را تاب نمی آورد و در آخر مرگ تسلیم می شود در برابر میل به جاودانگی ! در حقیقت شهید قهرمانی رسیده به آب حیات است و آنرا سیر نوشیده و اینک توانسته ابدیت را برای خود خلق کند ، این یک تصور شاعرانه مبتنی بر ایما و کنایه و اشاره و تشبیه نیست ، قصدم ساختن الگو و اسطوره معنائی نیست . این یک حقیقت مسلم است ، مصداق : آفتاب آمد دلیل آفتاب !
این نوشته آنقدر طولانی است که هرگز تمام نخواهد شد . نوشتن در باره شهید کار سختی است و البته غیر ممکن .
سخن از راز کیمیاست !!!
اما میخواهم سعی خود را بکنم . میدانم هرگز به هسته حقیقتش نمی رسم ، اما شاید بتوانیم در مدارش پرسه بزنیم . همین هم کافی است ، اگر عطری از آن به مشاممان برسد ، ذهن خواهد توانست تصویری از آن را در خاطره بسازد ، هر چند مجازی ، گاه ما از حقیقت مفاهیم پیچیده تنها به کارت پستال آن دست می یابیم ، دیده اید فراوان ، که آدمیان مدام دم از عشق و معرفت و وفاداری و حقیقت می زنند ، غافل از آنکه آنچه آنها دریافته اند یک پوستر چروک شده سیاه و سفید زمان گذشته از چیزی است که ادعایش را دارند . برای همین در این هنگامه که لاف آن را فریاد می زنند کمی مضحک به نظر می رسند ، و باعث خنده و تفریح دیگران می شوند ،اما برای من و شما که میخواهیم به خورشید نزدیک شویم همان درک گرما و نورانیتش کافی است ، بیش از این اگر بخواهیم اصرار به نزدیکی کنیم حتم که ذوب میشویم و می سوزیم !!! میخواهم آنچه از من بر می آید در باره تعریف آن انجام دهم . میخواهم آن قالب کلیشه ای که در ذهن مردم در باره شهید وجود دارد را بشکنم . شهدا در ذهن مردم افرادی مسلح و مبارز هستند که در برابر خصمی بر می خیزند و در نهایت خون خود را هدیه می کنند . می خواهم دریچه ای تازه برای این معنی کلیشه ای باز کنم . برای قضاوت در باره این تعریف هنوز خیلی زود است . باید دو قسمت بعدی را بخوانید تا بتوانید به یک تصویر ابتدائی از آنچه در ذهنم می گذرد دست پیدا کنید . شنونده صاحب سخن را به ذوق می آورد ، و در این فضا الطاف و درک و فهم و شعور افزون شما این حقیر را وا می دارد تا بیشتر بگویم ، اگر هم که ساده نویسی داشتم و صفحه را چرک نمودم که خوب حداقل درس پس داده ام و بعدش قلم در قلمدان می نهم و می نشینم به تلمذ درس شما ، پس فعلا این بخش اول را بخوانید تا بعد ! :
معصومیت در سی ساعت بر باد می رود !!!
سال آخر دانشجوئی است ، در جنوبی ترین نقطه شهر ، در یک بیمارستان فقیر درس میخوانی و هم کار میکنی ، ترم آخر است و شایعه اینکه دوره تعهد در همین جا طی میشود .
شب سرد دیماه است ، از آن شبها که زمستان غافلگیرت میکند ، پائیز را تجربه کرده ای با خنکای شبانگاهی و نمه سرمای قابل تاب ، هنوز باور نداری که سرما در راه است ، به همین دلیل لباست در همان حد درگیری با نوازشهای سرمای پائیزی است ، تا اینکه یکباره در یک شب خاص زمستان با تازیانه سرمای استخوان شکن از راه می رسد و تو و دیگران را در تله سرما گرفتار میکند ، باران و بعد برف و سوز تا دیگر ایمان بیاوری به آغاز فصل سرد ! و بدانی که زمستان تنها یک جابجائی فصلی نیست و تو باید خودت را با شرایطش وفق دهی ، با هر فصلی میشود شوخی کرد و جدی نگرفت ، اما زمستان خشن تر و بی رحم تر از این حرفهاست ، بازی کنی با او ،... چنان زمین گیرت می کند که تا عمر داری حمد و ثنایش را ورد زبانت نمائی ، و با شنیدن نامش دندانهایت بلرزد ! ...شوفاژ های تعمیرشده و مستهلک بیمارستان خودشان را نمی توانند از این سوز پنهان کنند ، اصلا آماده این سرکشی آب و هوائی نیستند ، مدیریت فقط تواسته با عجله و به سرعت اتاقهای بیماران را با کمک فن و بخاریهای برقی گرم نگاه دارد ، همه روی روپوشهای سفیدشان کاپشن و کت و اگر هم محتاط و حواس جمع بوده اند پالتو هایشان را پوشیده اند ،
می روی داخل اتاق و خودت را می چسبانی به شوفاژ کم جان و چائی داغ را در مشت می گیری تا حرارت و طعم داغش تنت را از این رعشه سرد برهاند ، سوگند ! همکلاس سالهای اولیه وارد اتاق میشود با صورت اخم آلود و کمی پریشان ، میخواهد متخصص زنان و زایمان شود ، چای تعارفش می کنی بی تشکری لیوان داغ را می گیرد و روی صورتش می گذارد :
- چیزی شده سوگند ؟
- نه ...
- چرا دمقی !؟
- ای بابا !
- ای بابا چی ؟!
می نشیند روی صندلی :
- یه ساعت پیش ، یه خانم زایمان کرد ...دوقلو ...یه پسر و یه دختر ...!
- خوب ؟
- بچه ها سه ماه زودتر به دنیا اومدند ...حالشون اصلا خوب نیست ...بدبختی اینکه ناقص هم هستند ...هر دوشون عقب ماندگی محرز ذهنی و جسمی دارند ، جمجه های قوز کرده و ریه های نارسیده ، فقط قلبشون منظم میزنه و البته این کمی عجیبه ! ....گذاشتیمشون توی دستگاه ...
چشمانش خیس میشود ، می فهمی داستان باید خیلی جالب باشد که سوگند ، دختری که به خشن بودن معروف است را تا این حد متاثر کرده ، یاد اولین کلاسهای تشریح می افتی که همه حالشان خراب شد و تا هفته ها بهم ریخته بودند و تو و همین دختر بودید که حالتان از بقیه بهتر بود ...تو سابقه دیدن دل و روده بیرون ریخته و تکه تکه شدن آدمها در زیر آتش خمپاره و توپ و دوشکا را داشتی و سوگند ذاتا آدم قسی القلب و سنگ احساسی بود ، اگر خوب به خاطر داشته باشی فریبرز همان بچه آبادان لاف زن ، یک دل نه و صد دل ، دل باخت به همین سوگند و زمین و زمان را یکی کرد تا توجه این دخترک را به خود نیمه نگاهی هم که شده جلب کند ، نشد که نشد ، کار به خودکشی با تیغ در وان حمام کشید و اگر نیم دقیقه هم اتاقیش دیر رسیده بود غزل خداحافظی را خوانده بود ( فریبرز البته در محاسبه آمدن رفیقش در موعد مقرر کمی اشتباه کرده بود !!!) و سوگند وقتی شنید لبخند زد و به تمسخر گفت : هر کی خربزه می خوره ، پای لرزه اش هم می نشینه ...!
و تو چقدر سعی کردی به این دختر دل گنده حالی کنی که عاشقی با خربزه خوردن قیاس نمی شود و حرف احساس است و دل شکستن ، و سوگند سر آخر سرت داد کشید که : برو بابا ! ... بساط این مطرب بازی رو جای دیگه پهن کن ، من خریدار این حراجی دل شما نیستم ! ...من دل و قلوه فقط از جگرگی میدان کشتارگاه میخرم و اون رو هم با نون تازه کباب می کنم و می زنم توی رگ ...عشق و عاشقی کیلو چنده ؟ حوصله داری ؟ ! سر خودت رو با یک مشت آدم بدتر از خودت با این اراجیف سر تا پا دروغ گرم کردی ...بی خیال آقا ! کره خر دل وامانده من از اول دم درست حسابی نداشت ...اجازه بده من همون آدم بده قصه ها باشم و فریبرز هم نقش رمئو رو بازی کنه ، آخرشم من میشم دکتر درجه یک زنان و زایمان و رمئو خان سینه چاک مادر زاد قهرمان باید کنار نعش ژولیت ننه مرده ! سم را تا آخرش نوش جان کنه ، تازه بعدشم ژولیت به هوش میاد و می فهمه عجب کلاهی به سر هر دوشون گذاشته این تقدیر پدر سوخته !!! من اهلش نیستم ...اینها همه اش یه شامورتی بازیه که برای خر کردن من و تو سر هم کردن ، و گرنه که زندگی این حرفها حالیش نیست ، ببخشید دوست من ! که باید بزنم تو ذوق تو و اون رفیق مست و کم عقلت ! ولی من ترجیح میدم وارد این داستانها که هیچکدام پایان خوبی ندارند نشوم ، سری که درد نمیکنه دستمال نمی بندن !!!...
و تو بهت برخورد و با خودت قرار گذاشتی هیچ وقت دیگر با این دختر حرف از بشریت و احساس نزنی ، حالا چه شده دل این آدم بد قلق ، اینطور تکان حسی اساسی خورده و قرار ندارد و چشمانش هر دم ممکن است بترکد و سیل اشگ ، پودر و ماتیک و کرم اعلا را ببرد و پرده از این چهره بر اندازد !
- چرا نصفه کاره حرف میزنی سوگند !...بگو ببینم چه خبره ...تو که اهل این دلقک بازیها نبودی !!!
- ول کن بابا !...دلقک بازی چیه ؟! صحبت از دو تا زندگیه که هنوز جوهر امضاء تولدش خشک نشده ، سند مرگشون رو دارن میدن دستشون ! خوب تلخه دیگه ...آخه من چه جوری بگم ؟! ....
اشگ حالا صورتش را پر میکند .
- سوگند ! خواهش میکنم حرف بزن ...اگه بتونی بگی مطمئن باش حس غم و دردت از بین میره و یا حداقل کم میشه ...تو که خودت میدونی ...پس بگو ...حرف بزن...بریز بیرون ...چی شده خانمی ؟!
- پدرش یه بیکار و بی پول و بی .....از این آدمهائی که بی پولی و بیکاری و بیچارگی ، یه جورائی بی خیالشون هم کرده ...یعنی اصلا در برابر فاجعه واکنش نشون نمیدن ..می فهمی ؟!
- خوب ...!؟
- نمی تونه پول دستگاه و مراقبت از بچه رو بده ، بدبختها بیمه هم نیستند ، این مددکاری هم به خاطر هزینه بالا و البته ریسک کم موفقیت زیر بار نمیره ، یعنی میدونی مددکاری میگه سقف سرویس ما اینقدره ! و هزینه این دو تا بچه ده برابر کل بودجه یه سال ماست ، تازه احتمال نتیجه گرفتن هم اصلا معلوم نیست ....و این یعنی بدترین حالت موجود ...از این بدتر نمیشه ...وای خدای من ! ...چی دارم میگم ؟... رئیس بخش هم میخواد بچه ها رو از سرش وا کنه و بده به اونها تا ببرن خونه اشون ... پدره هم میخواد بچه ها را تحویل بگیره ...چون نه پول دستگاه رو داره و نه پول بزرگ کردن اونها رو و البته نه شهامت و نه جرات و نه ایمان این کار رو ، من فکر میکنم اگه خدا همین الان یه میلیارد هم زیر پای این مرد بندازه ، باز اون حاضر نیست این بچه ها را زیر بال و پر خودش و خانواده اش بگیره ...واسه همین از خداشه که بمیرند ...اگه این نوزدان طفل معصوم بدبخت از دستگاه جدا بشن ، خیلی خوش شانس باشن سی ساعت زنده می مونن...
به فکر فرو می روی ، موقعیت دردناکی است ، اما میتوانی به والیدن فقیر و گرفتار این نوزادان حق بدهی ، مسولیت سختی است ...بیش از تاب شانه های فرو خورده و ضعیفشان است ...موقیعتی که فارغ از مسائل مالی ، سخت و غیر قابل تحمل است . می نشینم کنار سوگند و به لیوان خالی خودم خیره میشوم :
- من فکر میکنم تصمیم پدر این بچه ها خیلی غیر طبیعی نباشه ...تو با اینها حرف زدی ... ؟
- مادره که اصلا خبر نداره ..از همون اول بهش گفتن بچه ها سر زا رفتن ، بهانه اشون خفگی و کمبود اکسیژن بوده ! پدر هم خیلی خونسرد میگه : ...بچه ها رو تحویل میگیرم می اندازم توی کوچه و یا بیابان ، نزدیکی خونه امون یک تونل کوچک تاریک زیر خط راه آهنه ، همونجا میزارم تا تموم کنند ...
حتی خونه هم نمی بره ...چیکار میتونم بکنم ؟ تو میگی ما باید چیکار کنیم ؟ من دلم داره کباب میشه ، آخه مگه میشه تو عصر تمدن و حقوق بشر دو تا موجود زنده رو اینطور دو دستی و کت بسته تحویل آقا مرگه بدیم ، پس حقوق مساوی زندگی چی میشه ؟ بابا ! تو آمریکا یه سگ مریض سرطانی حق حیات داره ، اون وقت اینجا شرایط را طوری کنار هم قرار می دهند که ما نوزدان خودمان را ...حالا هر چی ! و هر طور ! ...اینجوری سر به نیست کنیم ...و بعد همه هم راضی باشند و صداشون در نیاد ...رئیس بیمارستان میدونه ترخیص بچه ها یعنی چی ... اما توجیه میکنه که قوانین دست و پای ما را بسته و ضمنا ولی پدر و صاحب اون نوزادان حق همه کاری رو داره ، چون توان مالی کافی نداره میتونه نوزادان را با خودش هر جا که خواست ببره ...آخه این دردناک نیست ؟ ما همه در قتل این دو تا سهمیم هستیم ..هر کس به اندازه مسولیت خودش ..مگه اینطور نیست ؟ ! وجدانم داره منو میکشه ..هیچ جور نمیتونم خودم را بی تقصیر بدونم ....من باید چیکار کنم ؟ یکی به من بگه چه غلطی باید بکنم توی این شرایط که هیچ راه انتخاب دیگه ای ندارم ؟ ...یک بن بست مسخره و خطرناک و البته سخت دردناکه ...!
در فکر فرو میروی ...سوال دشواری است ...اما می دانی که میتواند پاسخی داشته باشی ...درگیر این ماجرا شده ای ، دیگر راه فراری نیست ، خودت را میشناسی ... در اینگونه موارد باید کاری کنی و گرنه خواهی مرد ، تمام هوش و حواس و دانائی ات را به کار می گیری ، هزار راه نرفته و امکان پذیر و محال را مررو میکنی ، شدنها و نشدنها ، خطرات و سختیها ، به این فکر میکنی که تو کجای این داستان هستی ؟ خوب حتم اینکه نقش اصلی مال تو نیست . اما با همه وجودت نقش فرعی را میخواهی که در جریان داستان بیشترین تاثیر را بگذارد ، باید یک جور تو هم عضوی از این تراژدی باشی ، و همراه موج دردهایش تو هم بروی و سعی کنی پیروزی آخر دست تو باشد ، این عادت بررسی تمام راههای ممکن در یک معادله رفتاری و کاری خوب به دردت می خورد ، در مدتی کوتاه هزار ترفند و مثال و راه را در ذهنت ثبت می کنی و با سرعتی قابل تحسین فواید و ضعفهایش را شماره می زنی ، باید از این همه بهترین را انتخاب کنی ، میدانی که بزرگترین ویژگی تو که همیشه استاد مسلمت تو را به آن ستایش می کرد همین است ، توانائی دیدن یک چیز از هزاران زاویه نادیده و ناشناخته ، صدها بار استاد این قدرت تو را آزموده و هر بار تحسینش به مراتب افزون تر بوده است ، تو تمام نقاط قابل تماشا در این داستان را نگاه کردی ، تقریبا همه مسدود است ، و اگر هم بشود پس از مدتی به یک بن بست سخت تر می رسد . ولی بلاخره میتوانی بهترین گزینه را انتخاب کنی ، گزینه ای که بتواند زهر تلخ این داستان را بگیرد ، اما توان تغییر فرجام قهرمان را ندارد . چون برای تغییر پایان داستان یک جهان معجزه لازم است که تو یک دانه اش را هم نداری ، پس فارغ از محالات و معجزات باید تنها به کاری فکر کرد که تو بتوانی از پسش بر آئی و تو میتوانی سیاهی این قصه را کمی خاکستری کنی و نهایتش را حداقل حکیمانه و با بار معنائی تمام کنی ، زندگی مگر یک سری مفهوم نیست که باقی می ماند ؟!، بقیه دیگر همه رفتنی است و فانی ! باید هویت معنائی این داستان تلخ از ملودرام اشگ بر انگیز که نهایت ماندگاریش یک هفته در صفحه حوادث روزنامه است تبدیل به یک معنی فلسفی و حکیمانه شود که روزی به تحریر در آید و در دل مخاطبش ماندگار شود ،
تصمیم درستی شاید نباشد ...اما میخواهی همین را انجام بدهی ، بی هیچ حرفی با سوگند اتاق را ترک میکنی و سراغ پدر بچه ها میروی ، و با او حرف میزنی ، متقاعد کردن او کار خیلی سختی نیست ، حالا باید با رئیس بیمارستان صحبت کنی ، میدانی که ممکن است نتیجه این بحث زیاد جالب نباشد ، اما میخواهی شانس خودت را آزمایش کنی ، دردناک ترین بخش این ماجرا آن سی ساعتی است که این بچه ها باید در سرمای این شب لعنتی در بیابان و یا خیابان و یا گوشه یک جوب لجنی کثیف و یا تاریکی آن تونل باریک ترسناک سر کنند ، و تو میخواهی حداقل این سی ساعت وحشتناک را از بین ببری ، و به جای اینکه این نوزادان زبان بسته در یک سکوت خوفناک مرگشان را خیلی زودتر و در همان ساعتهای اولیه در آغوش کشند ، در فضائی امن سی ساعت کامل و یا بیشتر زندگی کنند ، در حالی که تو هم آنجا هستی ، شاهدی بر این ماجرا ، گزارشگری که روزی واقعیت این سی ساعت را برای دیگران نقل خواهد کرد ، تا دیگران برای دیگران بگویند تا بدانند ، سینه به سینه این داستان بچرخد ، و این همان راز جادوئی ابدیت آدمی است !!! شاید تو نتوانی و یا نشود ، اما این یک شانس بالقوه که هست ! نیست مگر ؟!...
رئیس بیمارستان مرد خوش احساس و شجاعی است ...کم هستند مدیرانی اینگونه ظریف و باخوی لطیف انسانی ! ...یک ساعتی با او حرف میزنی ...سعی میکنی انگشت تاکیدت را روی همین نقطه شخصیتی اش بگذاری ، تحریکش کنی ، خوی انسانی اش را به غلیان وا داری ، غیرت حسی اش را افشا نمائی ، محدوده درد و رنج ماجرا را برای گسترش دهی ، اشگ به صورتش بیاوری ، خودت در مقابلش بغضت را خراش دهی ، جان به لبش برسانی ، وادارش کنی بپذیرد در این راه کمی خطر و سرپیچی از مقرارت حاصل رستگاری معصومانه ای را دارد ، از او بخواهی در این تجربه یگانه انسانی با تو شریک شود ، ایمان آورد به این فرصت استثنائی که خدا در برابرش نهاده تا آدمیت خودش را محک زند ، برایش نجوا کنی این یک سفره گشوده کسب مهارت لطیف ترین رفتارهای نوع دوستی است و در این سفره او هم میتواند لقمه ای جانانه برای روحش بگیرد و هزار ترفند دیگر برای تحت تاثیر قرار دادن این مرد که نترسد و در تصمیم غیر طبیعی تو طبیعی رفتار کند و با تو این راز را سهمیم شود و اجرایش را نهایتا به تو بسپارد با این اعتماد که او هم در این تقسیم برکت الهی به مساوات با تو ارث می برد و خیالش را راحت کنی که به فرض ماجراجوئی و افشا تخلف ، مجازات این خطا می ارزد به ثوابی که در اعمالمان خواهد درخشید و میتوانیم یک عمر با آن فخر بفروشیم و در پیش ضمیر پاک روحمان سر بلند باشیم که دیدی نترسیدم از هراس شیطانی و تن به خطر دادیم برای جرعه ای معرفت انسانی ! ، این همه آسمان ریسمان بافتن ماهرانه تو که هوشمندی ذاتی تو یار اصلی این پروسه مجاب کردن بوده است ، به هر حال به بار مقصود می نشیند ، دل این مرد نرم میشود و تن به قضا و قدر می دهد و این همان ایده آل بازده ای است که تو در طلبش بوده ای ...و بلاخره موفق میشوی ...قبول میکند ...البته در صورت بروز مشکل باید خودت مسولیتش را بر گردن بگیری ....سراغ پدر بچه ها میروی ...مراحل ترخیص به سرعت طی میشود ...پدر به اتفاق مادری که از اصل واقعه بی خبر است و تصور میکند نوزادان در حین تولد مرده اند از بیمارستان می روند ...تو در حالی که دو نوازد نارس و بیمار را که در لبه پرتگاه مرگ ایستاده ولی زنده را در آغوش داری از پشت پنجره اتاقی که به روی همه و خودت قفل کرده ای ، این رفتن دردناک و نمادین را می بینی ..مادر یک لحظه مکث میکند سر بر میگرداند و چشم می دوزد به پنجره ای که پرده اجازه دیدن به او را نمی دهد ...تو یک آن می ترسی ...نکند او دارد تو را و این بچه ها را تماشا می کند ؟ ... نکند همین حالا جیغ بنفشی سر بدهد و تمام اهالی کنجکاو و فضول بیمارستان به سرت بریزند و آنچه رشته ای پنبه شود ؟ یک قدم به عقب بر میداری ...از همان فاصله خیلی دور در تاریکی شب درخشش یک قطره اشگ را که روی گونه زن سر می خورد می بینی ، این یعنی یک دنیا حسرت ، یک جهان رنج ناگفته ، یک بغل دلتنگی که هرگز بهبود نخواهد یافت ، زخمی که نوش داروی رستم هم توان التیامش را ندارد ....و بی اختیار تو هم آه میکشی ...و زن می رود ، چه رفتنی ؟ میل به دل کندن از میعادگاه فراق با جگرگوشه هایش را ندارد و پاها او را به جبر منطق زشت زندگی سخت و زور گو می برد ...می رود با خاطره ای چنان اندوهگین که از این پس با هر ناله و یا قهقهه نوزادی دلش آتش بگیرد و تا نهایت احساس مادرانه اش بسوزد و گر بگیرد ، زن متعلق به جهانی زشت و بی توجه است که در آن مهر غریزی مادری به رسمیت شناخته نمی شود ، یکسره جهنم است ، و بهشتی را حتی نمی شناسند که آدرسش را به زیر پای مادر بدهند ، زن مظلومانه می رود ، کمر خمیده می رود... در حالی که هیچ کس جز او خود او نمی داند که چه چیز با ارزشی را در این ساختمان قدیمی جا گذاشته است ، تو با همه تجربیات علمی و دیداریت این را میدانی که در باره سرنوشت کودکان به مادران دروغ گفتن محال است ، باد خودش در وقت معین عطر خبر نوزادان را به مادر می رساند ، این همان خبر چینی دردناکی است که طبیعت همواره بی دلسوزی انجامش می دهد .
برای اولین بار نوزادان تمام نیرویشان را جمع می کنند و در گریه ای تلخ بروز می دهند ...صدایشان نباید هرگز از خاطرت محو شود ...این را زمان به تو نشان خواهد داد . اولین قانون طبیعت که تو قبلا از لحاظ تئوریک به آن رسیده بودی ، اینک با دلیلی غیر قابل رد تثبیت میشود . هر موجود زنده ای در هر مرحله زندگی و رشد به ابزاری برای ارتباط دست یافته است و از آن بهره شایسته می برد ، دقت کنید : ما آدمهای بزرگ با کشف زبان و درک ارزشها و ضد ارزشها و تشخیص خوب و بد و کسب مهارت منطق مقایسه ای یا قانون ساخته دست بشر و در نهایت با کلام و جملات مخلوق خودمان با همان احساسهای دم دستی مان رابطه می گیریم ، دوست داشتمان ...تنفرمان...عشقمان ...تشریح درونی ترین روحیاتمان ، نشان دادن اصلی ترین حالات روانیمان ، و مثل اینها را تنها با یک جمله اعلام میکنیم ، ما ابزاری داریم که استفاده از آن بسیار سهل است ، اما درصد خطا و آمیخته شدنش با دروغ و ریا و فریب و دغل بازی بسیار است ، عمده سطحی بودن و کاذب شدن رابطه های ما تنها دلیلش وسایل ناقص و خطاکار ارتباطی ماست ، اما یک نوزاد و یا کودک نو رسیده زیر یک ساله ، هنوز هیچ کدام از این ابزار را نمی شناسد ، او تنها به حس عمیق و ضمیر ناخودآگاه خود مسلح است که امروزه ما آن را تله پاتی و یا ارسال و گیرندگی انرژی و امواج الکترون مغناطیس مثبت و منفی میدانیم و البته برایش صدها اسم بر اساس فرهنگ محیطی مان انتخاب کرده ایم و جالب اینکه دسترسی به آن را تبدیل به یک علم پر از ابهام و به شدت ماوراطبیعی نموده ایم ، و مدام در تمام این انواع متفاوت علمی و تجربی اشاره می کنیم که رسیدن به این مرز خاص و شگفتی ساز نیاز به گذر از ریاضت و دیوارهای موانع حسی و هزار مشکل و تاب درد بی درمان است، اما این را بد نیست که بدانید که نوزادان به راحتی از این قدرت بی نظیر در ارتباط هایشان بهره می گیرند ، دقت کنید در رفتار یک نوزاد با غریبه ! ، اگر آن فرد فردی گناهکار و بدجنس باشد نوزاد و یا کودک خردینه ، بلافاصله واکنش منفی نشان می دهد و اخم می کند و گریه های بی دلیل و ممتد خود را آغاز می کند و اگر بر عکس شخصی مثبت و با روحیه روشن باشد سریعا رابطه حسی برقرار می نماید ، و آن لبخند روشن از صمیم قلب که صورتش را چون ماه روشن دلپذیر می کند نصیب مخاطب می کند و قند در دل همه تماشاگران آب می کند . نوزادان زودتر از هر کس پی به التهابات درونی مادر می برند ، از حرارات تن مادر ، نبضش ، ضربان قلبش می فهمند مادر اضطراب دارد یا آرام است ، مادر هیجان زده و یا ترسیده و یا شوکه شده ، به اولین نفری که این حس را تماما و بی کم و کاست منتقل می کند نوزاد و یا کودک خردسالش است ، این را بدانید دوستانم ! نوزادان پسر از طریق پل داوری حسی مادرارن با دنیا ارتباط میگیرند و قضاوت می کنند و دخترها از طریق پدر ، یعنی آنکه اگر مادر فردی را دوست نداشته باشد بدون اینکه در ظاهرش نشان دهد و یا به زبان آورد ، پسر خرد سنش این را می فهمد و همان واکنش حسی مادر را البته در حد و اندازه رفتار خودش نسبت به آن فرد نشان می دهد . این بدیهی ترین قانون طبیعت بشر است ، این قدرت عجیب که ناخودآگاه دیگران را بی هیچ سدی و مانعی در می یابد و به درستی حدس میزند و در پرده ذهن تصویرش را بازتاب می دهد، در وجود ذات همه ما نهادینه بوده است که در طول زمان ما آنها را با وسایلی ارتباطی مثل زبان و مقایسه کردن رفتاری و وقایع و همچنین شرطی نمودن موقعیتها و حوادث و چشم غره رفتن به مخاطب حس بد ! و ابرو نازک نمودن برای طرف حس خوب ! وایما و اشاره بدنی عوض کرده ایم ، اگر میدانستیم در این معامله چه ارزش بزرگی را از دست داده ایم شاید هر گز هیچ انسانی زبان به حرف زدن نمی گشود !!! و خودش را گرفتار این همه کلمه و جمله بی معنا و تو خالی و هزاران تعارف ریاکارانه و جملات فریبکارانه که هیچ بوئی از صداق و راستی نبرده اند و تنها وجودشان برای گمراه کردن از ذات حقیقت احساس است ، نمی کرد .
پس این لحظه این نوزادان دیر رس عقب مانده با یاری همین نیروی خارق العاده توانستند مادرشان و حس دردناکش را بفهمند و بلافاصله هم واکنش نشان دهند . و این رفتار ادامه خواهد داشت ، آدمها که رفته رفته بزرگ میشوند به ابزار ساده تری دست پیدا می کنند و به مرور با استفاده زیاد از آنها ، بهره برداری از نیرو و انرژی های اولیه که سرشار از هدایای الهی و متافیزیک محض بوده است را از خاطر می برند و این توان ذاتی خود به خود به تاریک ترین نقطه حافظه پایدار کوچ میکند و دیگر قابل دسترسی نیست ، باز هم توجه اتان را به این نکته جلب می کنم کسانی که قادر به استفاده از این نیروهای عجیب هستند کسانی اند که پاک اند ، آینه دلشان هنوز انعکاس نور را جواب می دهد ، و در فطرتشان به راستی یک نوازد و یا کودک زیر یک سال هستند . ( بگذریم – مثل اینکه این چند خط به درس روان آدمی گذشت ، اما توضیحش ضروری است ، منطق اصلی این ماجرا همین نکته ظریف و مهم است ، بی شناخت از این اصل اجتناب ناپذیر امکان درک منطق اتصال پازلهای این ماجرا وجود ندارد !!! )
اولین چیزی که به ذهنت میرسد انتخاب نام برای این دو انسان تازه از راه رسیده است که شمارش معکوس برای بازگشتشان نیم ساعتی است که به کار افتاده ، تجربه غریبی است برای تو ! این را میدانی و با تمام وجود درک میکنی ...میخواهی همه خودت را درگیر این تجربه منحصر به فرد کنی ، فهمیده ای که بعد از گذر از این ماجرا تو چیزی دیگری خواهی شد ، شاید پوست انداختن ! ، شاید تولدی دوباره ! ، شاید هم وقتی بروی جلوی آینه کسی دیگری را ببینی ، یک فرد جدید ، با شکل جدید و نگاه تازه . فردی که آینه با درخشش تصویرش ترک برندارد ، مات نشود ، و یا منفجر نشود و هر تکه اش ، قطعه ریزی از تصویرت را بر دارد و با خود ببرد و گم کند ، و تو بشوی آدمی با هزار تصویر شکسته و گم شده که خودت هم نمی توانی آنها را درست کنار هم بچینی !!!
چشم می دوزی به صورت ریز دختر که درست مثل خورشیدی کوچک از میان این پتوی ضخیم پیچیده شده در آن دارد با سماجت تو را نگاه میکند ، ( این نکته یادتان باشد تنها عضو انسان که با یک رشته ارتباطی قوی به قلب و به مغز و به تمام شاهرگها ومویرگهای عصبی و تمام فعل و انفعالات روحی و حسی متصل شده است ، چشمان است ...تنها باید یاد بگیرید که زبان نگاه را بیاموزید ، آن وقت است که دیگر نیازی به پرسیدن در باره احساسهای غیر قابل بیان دیگران ندارید ! ) مثل اینکه از تمام دلایل و چرائی شروع این ماجرا آگاه است و حتی بسیار بیشتر از تو هم میداند ، چشمانش که اینطوری نشان میدهد ، یک پیشگوئی زود رس ، اما حس میکنی دارد می خندد ، یک لبخند عجیب ، به خودش می خندد ؟ یا به تو ؟ یا هم به خود و هم به تو ؟ شاید هم به همه زندگی کوتاهش و البته مثلا عمر دراز تو ، و این سوال که تو با عمر چند ساله ات چه گلی به سر جهانت گذاشتی که من نتوانم در این سی ساعت واقعا ناقابل تاجی از آن به دنیایم ندهم !؟ و این تقدیر غیر قالب تغییر ، که هراس بر دل همه شما انداخته است و ناامیدتان ساخته از اختیاری که خدا نویدش را داده است ، اما انگار این دختر با همان نگاه سو سو زنش دارد می گوید : ای بابا ! من هم میدانم که سرنوشت و تقدیر یک سری حوادث از قبل تعیین شده است ، اما چگونگی طی کردن این حوادث را که کسی رصد نکرده است ؟! و نکته در همینجاست ! صرف آگاهی از یک حادثه ارزشی ندارد و نمی تواند در شکل ماهوی و حتی ظرفی آن موثر باشد ، مهم عبور از یک ماجراست ، اینکه تو چطور این قطعات را کنار هم بچینی تا نتیجه دلخواهت به دست رسد اهمیت دارد ، و این همان معنای راستین اختیار بی حد و مرز آدمی است ، که هر کس با هر نوع دید و تجربه و توانائی از روحیات ناب بشر از این مسیر عبور خواهد کرد ، درست تر اینکه تقدیر نقشه چاپ شده ای است که راهها را تنها علامت گذاری و نشان داده است ، اگر تو با نوک انگشت از مبدا تا مقصد روی نقشه یک خط فرضی را با انگشت لرزانت بکشی و مثلا بگوئی : خوب ! ما از اینجا به اینجا می رویم !!!
میتوانی ادعا کنی که راه را رفته ای ؟ نه ...اینها مهم نیست ، نقشه فقط یک کاغذ راه بلد است ، مهم این است که من در این راه چگونه بروم ، و تمام هویت انسان و ارزش او در همین چگونگی خلاقانه است که عیار وجودی هر کس را تخمین خواهد زند .
حس میکنی این دختر جسور با این نگاه عاصی همه این فلسفه زیبا و دوست داشتنی و امید بخش را میداند . پس نامش را می گذاری تبسم !
و بعد نگاهت گره می خورد در رخ رنگ پریده پسر که چقدر آرام خوابیده است ، انگار نه انگار که به زودی باید برای همیشه یک خواب ابدی را دریابد که پوسیدن استخوانش هم خطی به عمق خواب طویل و بزرگش نمی زند ! ، کاش میشد یک جوری با او حرف زد . به او گفت که نخواب ! ، چشمانت را باز کن ...ببین ! ..فرصتها را از دست نده ،... نگاه کن ! به من ! ...به خواهرت ...به خودت ...و تمام دنیایت در این اتاق ! ....بی درنگ نامش را رها ! انتخاب می کنی ، رها از همه این حرفها ، رها از چیزی به نام زندگی و مرگ ! کسی که بی قیدی آگاهانه اش مهمترین ویژگی اوست و قلاده آهنی به پوزه سرکش زندگی افسار گریخته زده است ! که همواره بی هیچ توجه ای به نیاز و خواهش و خواسته آدمیان راه خود می رود و اصلا حاضر نیست برای کسی اندکی صبر کند و برای همین روزانه خیل کثیری از مردم از جریان باز می مانند و در یک توقف رسوب می کنند و دور خود می چرخند در توهم رفتن ! ، این وهم وحشتناک آدمهای جا مانده است که در مدار یک دایره تکراری مدام با سرعت می چرخند و سرخوشند که راهی دراز را رفته اند و به زودی به شهر آرزوهای دورشان خواهند رسید و به ناگهان در می یابند که عجبا و دریغا که همه عمر را در یک نقطه ثابت دور زده اند و حاصل عمرشان سرگیجه ای است که شفاف دیدن واقعیات را از آنان گرفته است ، دیر زمانی است کاروان زندگی بی حضور آنان رفته است و این بی سعادتان ! بد سرنوشت ! در مرداب توقف زمان پوسیده اند ...
اما رها ! با بی خیالی هوشمندانه این قائده خشن را مسخر خود می کند واین زندگی است که مجبور میشود که منتظر رها باشد که کی خوابش تمام میشود تا او را همراهی کند ، رها این را ذاتا دریافته است که به این عروس زشت دل ! خوش سیما... زندگی! ... هر چه توجه کنی او پشت به تو می کند و هزار ناز و غمزه در می آورد و مجبوری عمری تن به خواهشهای لوس و گاه تحقیر کننده اش بدهی ، اما اگر بی توجه باشی و اصلا نگاهش نکنی و چشمان آرایش شده درشتش را نبینی و مقهور زیبائی باز سازی شده اش نشوی ... و بدانی که این همه سرخاب و سفید آبی را که روی گونه هایش ریخته برای مجذوب کردن توست ، وریشخندش کنی ، این عروس بی وفا خود گرفتار تو میشود و حاضر است برای نیم نگاه تو هزار خوش رقصی کند . این قانون تلخی است . اما بدانید حقیقت محض است که هر چه دنبال زندگی بدوید از او دور می شوید و هر چه از هوسها و خواهشهای او پرهیز کنید خود به سراغتان می آید تا اسب مراد و آرزوهایش را سوار شوید .
رها ! این ترفند تو حتما زندگی را به زانو در خواهد آورد . میدانی سی ساعت از عمرت باقی مانده و ترجیح میدهی تمام این زمان را بخوابی و چشمت به جمال هیچ جنبه ای از جهان و این زندگی فریبکار روشن نشود ...! تو فرصت گول خوردن و بازگشت و توبه و دوباره در پی نور دویدن را نداری ، تو حتی فرصت خطا و گناه را نداری ، نمیتوانی به خودت اجازه بدهی به راحتی زمان اندک و گرانبهایت را خرج آزمون و خطا برای بدست آوردن خوشبختی حقیقی کنی ، تکلیفت با خودت روشن است باید رسالت و وظیفه خود را به انجام رسانی و بی توجه به حاشیه و علامتهای گمراه کننده کارت را تمام کنی ! حق با توست رها ! حق با توست ! اما برای آدمی که فرصت هیچ اشتباه و خطائی ندارد زندگی طاقت فرسا و سخت خواهد بود ، چه اینکه ناف آدمی را در همان تولدش با خطا کردن و بازگشتن و توبه و باز خطا نمودن و باز بازگشت خجالت آور بسته اند !
تبسم هنوز گوشه چشمش از اشگی که در فراق مادر رفته به رویایش ریخته ، نمناک است ، پس تو با نوک انگشتانت این نم را می گیری ، چقدر پوست صورتش لطیف است ، می ترسی از اینکه از تماس انگشتان تو با این لطافت بی نظیر خراشی حاصل شود ...می نشینی کنار بخاری برقی ، با خودت قرار گذاشته ای در تمام طول این ساعتها چشم از این دو پرنده برنداری ، تبسم و رها را نزدیک به هم می کنی و خودت لبانت را میان گوشهایشان می بری و اذان می گوئی !
- الله اکبر ....
- اشهدان ان لا اله الله ...
- اشهد ان محمد رسول ...
- اشهد ان علی ....
گوش می کنند به این نجوا ، این را باور داری که روحشان با این اصوات الهی جلا پیدا می کند و ترنم نام خدا در لابلای تنشان جا خوش می کند و شهادتین جزو سلولهای ذات وجودیشان میشود ، میدانی و باور داری این اذان هر چه صادقانه تر و با حال تر قرائت شود در درخشش زوایای تاریک روح کمک شایانی می کند ، نوزادان با این آهنگ و کلام سحرانگیز است که بار اول ایمان می آورند به ذات اقدس حق ، و این همان ایمان فطری است که در ناخوداگاه او متجلی میشود و بعدها که به سن عقل رسید خود به دنبال ایمان منطقی و شناخت خدا و جهان متافیزیک از راه معادله و اصول عقلی می رود و عجیب اینکه ایمان عقلی هرگز نمی تواند جای ایمان حسی را در اجرای افعال آدمی بگیرد ، فعل و رفتار آدمیان همه نشات گرفته از باورهای ذاتی است ، اعتقادات نظری مبتنی بر علم قیاس و شناخت از راه منطق هرگز راهکار اجرائی ندارد و تنها میتواند پشتیبان خوبی برای نیروی عظیم فطرت باشد ، بنابراین رها و تبسم برای بار اول نام خدا و اصول حقه او را از زبان دیگری و در قالب کلامات شنیدند و آن را با نور اصلی ایمان وجودشان در آمیختند تا به فعل تبدیل شود .
حالا رها هم چشم باز کرده است و با شنیدن صدای تو به اطراف نگاه می کند ، تبسم هنوز لبخند خیسش را دارد . عجیب است باز هم گوشه چشمانش نم دارد ! رها اما مبهوت به نظر میرسد و کاوشگر و نگاهش همه پرسش است . دارد از تو می پرسد و بعد توضیح میدهد :
- تو کی هستی ؟ چرا اینجوری به ما نگاه میکنی ؟ مادرم کجاست ؟ چرا ما را اینجور لای این پتو پوشانده ای ؟ ، اجازه بده تنم هوائی بخورد ، اصلا بگو ببینم ما اینجا چکار داریم ؟ تا کی باید اینطوری بمانیم ؟ همه آن چیزهائی که فرشتگان از دنیا تعریف کرده بودند برای من ، همین است ؟ پس بگذار من بگویم ، تمام آنچه به دل من الهام کرده اند ، من نیز سوغاتی خود را از این سفر بدهم ، من مسافرم ، امروز از دنیای دیگر به جهان تو آمده ام و روز دیگر باز خواهم گذشت ، من اما از آنجائی که می آیم بسیار خاطرم هست ، البته به من گفته اند مهمترین خصلت آدمی فراموشی است ، یعنی وقتی من بدنیا آمدم هنوز تمام خاطرات و اصولی را که با خود آورده ام از آن جهان در ذهنم نقش دارند اما رفته رفته با گذر سال و عمر اینها رنگ می بازد و روزی که مسلح به زبان اینجا و قوائد اینجائی شدم کامل از ذهنم این خاطرات خط می خورد ، اما میخواهم قبل از اینکه از یادم برود برایت بگویم :
- یادم هست فرشتگان ما را دوره میکردند و می گفتند که خوش به حالتان که مسافر جهان طبیعت هستید ، آنجا همه چیز هست ... همه چیز سه بعدی است ، عشق هست ...زیبائی و قشنگی هست ...سیب تازه سرخ که نگاه کردن به آن دلت را منور می کند به عشق لایزال هست ...کلی دختر و پسر هم سن و هم قد من هستند که روزی با من دوست خواهند شد و روز دیگری شاید خط میان دلمان را خط زدیم و عاشق هم شدیم... و عاشق کسی است که میتواند جان عزیزش را با کمال میل هزار بار تقدیم معشوق کند و من میخواهم این ایثار شگفت انگیز را که هیچ مخلوقی در جهان قادر به آن نیست شخصا تجربه کنم ...و بعد اینکه بعضی هم دشمن ما میشوند ، روزی با ما مهربان هستند و عاشق به ظاهر ! و هزار حرف عاشقانه فدایت شوم و اینکه چه نگاه مهربانی تو داری و الهی من برای یک نفس بیمار تو بمیرم و از این داستانهای الکی دروغ قشنگ ولی تهی و البته زشت خواهند زد و روزی دیگر چرخش خون در رگهایتان را تاب نمی آورند و همه اش دعایشان این است که نفس در سینه ات تنگ شود و بمیری تا دل من خنک شود ، یک آدم چقدر باید به رذالت بیافتد که بخواهد معشوق قبلی خود را رسوا و بی شخصیت و ذلیل و بی وجود ببیند ، فرشتگان به من نوید داده اند که بر خلاف مومنان واقعی که رستگاران هستند و زینت این جهان و آن جهان هستند... آدمهائی خواهم دید که ایمانشان را از سر گذر به دست می آورند و یا شاید به سرقت برده اند ، ( ایمان دزدی هم میشود مگر ؟ ! )
- وقتی کسی برای خودش چیزی نیست ، باور و ایمان دیگری را تاراج می کند و از آن برای خود لباس فاخری می دوزد که تنها ظاهر دارد و پشت لباس یک دنیا فریب است ، اینان البته به کوچک ترین بهانه ایمانشان را حراج می کنند ، بی اینکه دریابند و بفهمند ، چون برای به دست آوردن آن زحمت نکشیده اند ، تنها بر حسب یک شانس کور ، روزی در یک مسیر اجباری افتاده اند و سعی کرده اند با جریان باد سری تکان دهند و همرنگ جماعت باشند و نان به نرخ روز بخورند ، ایمانشان در اصل یک تظاهرات معنوی است که باید روزی برای خودشان و فریب خوردگانشان البته افشا شود و این روز فرا میرسد ، چون مکر و تدبیر خدا بر این است :تمام اندوخته روحانیشان با یک تهمت بی دلیل ، با یک قضاوت بی تحقیق فرو می ریزد و می شکند حکایت این است که وقتی ایمان فروشی یک تصویر مطلوب باشد ، گناه و حرام در لباس ستیز با دشمن روح و تن ات را آلوده می کند ... شجاعت دون کیشوتی او را یک عده نقاب دار باور میکنند و برایش هورا میکشند وقتی با نیزه به چرخ آسیاب حمله می کند ، و هراس این است که عرصه مبارزه با حرام خدا را این اشباح به مردم به خطا معرفی کنند ، در آن روز سیاه پهلوان پنبه ایمان ما تیر در تاریکی می اندازد و در یک خلا که چشم چشم را نمی بیند و صدا صدا را نمی یابد ، رجز برای دشمن نادیده نشناخته خیالی بخواند و ارزشهای سخت به چنگ آمده جهان حقیقی در روز روشن توسط نامحرمان به تاراج رود ، و این مردان اهل خیال در خوابهایشان سرزمینی را از گناه نجات می دهند و در بیداری همسایه اشان پرچم سیاه معصیت را به اهتزاز در می آورد بی هیچ هراسی از یک نگاه حتی اخم آلود ، کسب کردن هر چیز بسیار ساده است ، حفظ و مراقبت از آن است که مرد میدان و توان اکمل میخواهد . عبادت کردن یک توجه قلب است و یک اعمال مشخص ، که ثمرات این دو حرکت میشود ثواب و بار مثبت ، اما یادتان باشد با کوچکترین خطائی و ریائی و گمراهی نه تنها همه آن را طوفان بر می چیند بلکه به جایش درختان کهن سال گناه می کارند که هیچ توبه جانانه ای توان بریدن یک ساقه اش را ندارد ، در راه خدا کسب معرفت سهل است ، این احتیاط و مراقبت در نگهداری این مرام است که کار سختی است که بها را هم به همین تلاش می دهند !
- من آمده ام این همه آدم خوب و بد را ببینم ، راه رسیدن به قهقهرای زشتی و پلیدی را مشاهده کنم و نردبان رسیدن به ملکوت را هم در یابم ، من میخواهم همه این حوادث خوب و بد را ببینم ..عشق و نفرتشان را ، و همه شگفتیهای کارهایشان که گفته اند انسان عجیب ترین مخلوق خدا است ، گاه وقتی کمال و تعالی که فرشتگان هزاران سال برایش به سجده رفته اند در نیم قدمیش است و او خود خواسته نه آنکه نبیند ، می بیند و خود را به ندیدن میزند و از آن عبور می کند ، و آه از نهاد تمام فرشتگان خدا بر می خیزد و عرش را پر میکند از این حماقت بسیط و آگاهانه که چطور میشود موجودی خود با دست خود اوج رسیدنش را نبیند و با سر به دره انحراف سقوط کند ، و اینکه آدمی دیگر در اوج ناباوری ، عمری را چنان در گناه و در معصیت می گذارند که با محاسبه دانشمندترین فرشتگان خاصه خدا میلیون ها سال عمر نیاز دارد تا که به عبادت صرف و خالصانه بگذارند ، تا کج رهی رفته شده را به روز اول بازگرداند ، اما همین آدم به ذلت نشسته در یک خلاقیت بی نظیر که به شعور و عقل هیچ جنبده و جانداری نمی رسد چنان راه رفته را باز گشته و مسیر عقب مانده از عروج را طی می کند که به زمانی کوتاه پهلو به پهلو بزرگان تاریخ خلقت مینشیند ، و انگشت حیرت به دهان تمام مخلوقات جهان می ماند .
- منشور حقانیت الهی بی نهایت معادله دارد که بر حسب برداشت روحی و ذهنی و حسی انسان به دو جواب قطعی میرسد ، یکی سهل و آسان و دیگری سخت و پر مشقت و توام با رنج دیرین و زخم بر جان و روح ، انتخاب با خود انسان است ، اما همیشه طرف سهل و ساده خط ریل هدایت را از مسیر اصلی خارج میکند و ترن زندگی را واژگون می نماید و سوی دشوار میانبری است به سوی منبع نور و شان واقعی انسان که دلیل بودنش در این جهان رسیدن به آن جایگاه است ، فارغ از هر دینی و مذهبی و مرامی که دارد .
- یادتان باشد ! همیشه ساده ترین راه برای داوری در حق یک موضع ، این است که آن را دروغ بپنداریم و پوچش بدانیم و از بار مسولیت فهمش شانه خالی کنیم ، تا هم از روحیه روحانی خود کم کار بکشیم و هم به خودخواهی و غرورومان مجال جولان دهیم ، اما اگر راستش را بنگاریم ، باید تا انتهای معنایش برویم ، باید ذاتش را اکتشاف کنیم ، اگر به شناختش نرسیم قادر نخواهیم بود ترکش کنیم ، به همین خاطر همیشه در این معادله آدمیان سطحی پندار ، جنبه دروغین موضوع را به خود تلقین می کنند و در این راه کلی هم برای خود مرحبا و آفرین ذخیره می کنند ، در حالی که در صورت خطا ، هر چند با احتمال بسیار کم ، اولا چشمشان را به یک حقیقت مسلم بسته اند و ثانیا به ذات حق خیانت کرده و جفا نموده و منتظر مجازات و تاوانش باید باشند .
و دیگر اینکه دوست داشتن همیشه سخت تر از متنفر بودن است ، همیشه کینه داشتن لذت بخش و ساده تر است ، در کینه باید تنها منتظر فرصت انتقام بود ، در حالی که در دوست داشتن بایستی همواره تمام رفتار و سکنات را مبتنی برا این حس نمود و از هرگونه خلاف و گمراهی حسی جلوداری کرد ، یعنی یک نگهبانی مداوم و بی استراحت از ضمیر خوداگاه و ناخوداگاه ، یاد بگیریم دوست بداریم
من آمده ام این عجایب را ببینم ، اما چرا هر جا سر می چرخانم تو را می بینم ؟ پس این آدمها که تعریفشان را شنیده ام کجایند ؟ کی مر ا با آنها روبرو میکنی ؟
تمامی ندارد سوالهایش و بعد تفسیرهای جذاب و طولانی و زیبایشان !
اذان خواندن تو وصل شد به هق هق گریه هایت . تمام این سیر سلوک را در نگاه رها و چشمان تبسم یافتی ! حس میکنی زبان گویای حس ناگفته آنانی ، شاید تمام رسالت تو در این حادثه همین باشد ، ببینی و بفهمی و بعد بگوئی ...
از این تکلیف راضی هستی ، میدانی که دست غیر در کار است ، پس راضی به رضای اوئی و هر آنچه بتوانی دریغی نیست !
سعی میکنی لبخند هم بزنی ، نمی خواهی این نوزادان اولین چیزی که حس می کنند تلخی گریه یک مرد تنها باشد . مردی اینگونه درد کشیده که همه ثانیه های عمرش یا تماس با رنج و اندوه بود و یا دردهایش را شماره میزده ، نوبر است !!! این مرد برای ابراز شادی زیادی زمخت و سنگین است ، و نوزادان تازه رسیده چیزی جز شوخی و ذوق و سبکبالی را نمی شناسند ، تو این را خوب میفهمی ، پس تمام توان ات را به کار میگیری تا این عصبیت پنهان در نگاهت و فشردگی عضلانی صورتت را کمی نرمتر و قابل قبول تر کنی ، میخواهی لبخند همیشگی در لبانت شکوفه کند ، این را خوب میدانی که نوزادان در شناخت ریاکاری استادند ، شادی دروغی را زود تر از آنچه فکرش را کنی می فهمند و مچ تظاهر فریبکاریت را می گیرند و رسوایت می نمایند ! واکنششان شدید و پس زننده است ، آنان فقط شوخی راستین و شوق واقعی را باور دارند و این کار را برای تو سخت کرده است ، میخواهی تمام نقاط نا امید زندگیت را درز بگیری و به جایش دریچه های تازه ای از زیبائی و سپیدی محض زندگی ایجاد کنی ، هر چه نفرت و کینه و خشم و اندوه است میخواهی از خود برانی ، بشوی یکپارچه امید و شور و خنده به آینده ، مردی که لحظه های تلخش را دور ریخته است ، درد گذشته را به خود گذشته می خواهد پس بدهد ، به راستی دلیلی ندارد رنجی که مال دوران از دست رفته است را با خود به روزهای تازه آینده بیاوری ، لحظه ای که رفت ، رفته است ، خوب و یا بد ، دیگر امکان اصلاح نیست ، قبل از اینکه تیرگی تمام ثانیه های تو را بگیرد باید ریشه اش را بخشکانی ، و این را نیز باور کنی که غم فی نفسه غم نیست ، غم فرایندی است که مورد رضایت تو نیست ، تنها ملاک تعریف غم و شادی در نگاه ماست ، چقدر خوب بود که ما هم یاد بگیریم مثل این نوزادان که بی درنگ هر دمی که می آید را رنگ شوق به آن بزنیم و خودمان را با تفسیرهای ذهن خسته امان درگیر نکنیم ، درد و رنج و اندوه ، مفاهیم نسبی ساخته ذهن انسان هستند ، تنها باید ذهن را شست ، آن وقت تمام این سایه های دراز زیر نور شادی نابود میشوند . تو باید با آغوش باز لحظات غیر قابل پیش بینی آینده را استقبال کنی بی هراسی و بی هیچ پیش داروی منفی ! ، حالا تو میشوی انگیزه ، همتی والا ، خواستن ، برای اینکه باقی عمر این زیبا روحان را به خوشی بگذرانی ، در تو چیزی را ببینند که در خودشان کشف کرده اند ، یعنی تو باید آینه تمام قد روان شادشان باشی ، میدانی سخت و شاید محال باشد اما به تمرین و ممارستش می ارزد ، حاضری تمام آنچه از عمرت باقی مانده را نذر یک لبخند دائمی این دو کنی ، هرگز در خودت ایثاری اینگونه سراغ کرده بودی ؟ این چیست که تو را وا می دارد اینگونه به آب و آتش بزنی ؟، تمام درونت را دستخوش تحولی اساسی کنی ؟ برای چند ساعت خوب زنده ماندن دو نوزاد که بود و نبودشان در بیکرانی هستی هیچ تاثیری نخواهد داشت ، این دو همان زمان که بدنیا آمدند توسط دایره خشن حیات به رسمیت شناخته نشده و از همان راه آمده دیپروت شدند ! درست است که کل نظام کهکشانی هیچ توجهی به این نفسهای به شماره افتاده ندارد ، اما تو که ارزش این دو انسان برجسته را فهمیده ای ! دلت برای این جهان بی هوش نادان می سوزد ، نظام طبیعت باید اینچنین عصمتهای نایاب را به سر گیرد ، نه اینکه گرد فراموشی رویشان بریزد و با تصمیمی زشت روی از آینده آنان بگیرد . حالا تو هستی و این دنیای کوچک در... زمان و بی اتنها... در معنا ، باور داری که آدمی از بی نهایت به بی نهایت می رود ، این همه انتهای دور در سر آغاز و آن ابدیت ترسناک در پایان ، حیف نیست این سی ساعت ناقابل ، که در میانه این دو جاودانگی قرار گرفته است سهم این دو مهربان شده است ؟ چند ده سال اگر از یک بی نهایت کسر شود که به معنای آن گزندی نخواهد رساند !؟ تبسم دارد با دقت تو را نگاه میکند و تو لبخندی گشاد تحویلش میدهی !!! اما تبسم باهوش تر از این حرفهاست که گول این لبخند ریاکارانه را بخورد . برای همین بغضی در صورتش گیر می کند ، لبانش این را فریاد می کنند و صدای نفسهایش که گویای هیجان غمباری است ، تاکید بر این اعتراض است که دیگر نمی خواهد دروغ بشنود ، دیدی چقدر این تبسم ! در برابر دروغ نازک دل است ؟ مراقب باش مرد ! صداقت را چاشنی رابطه ات نما ، آن وقت بی شک ریشه های تو در ذات این دو گره می خورد ، باید که بتوانی چیزی ارزشمند از روان و جسم این دو گل تازه که می روند به زودی پژمرده شوند در خودت به ودیعه گیری ، این تنها راز ماندگاری آنهاست ، یادت هست خودت روزی به این نتیجه رسیده بودی که سرنوشتت تنهائی ازلی و ابدی برایت رقم زده ، و با خودت گفتی که اگر بمیرم تمام من می میرد ، برای آنکه بمانی چاره ای نداشتی جز اینکه خودت را قسمت قسمت کنی و هر تکه ات را در وجود دوستی و عشقی امانت بگذاری ، تا ادامه پیدا کنی ، شاید یک جا امکان حضورت در دنیای بعد از خودت نباشد ، اما میتوانی با قطعات مربوط به هم در روح دیگران باشی ، تا شاید روزی کسی باشد که این قطه قطعه های پازل را جمع کند و تو را دیگر باره خلق کند ، حال تو نیز باید با این دو اینگونه کنی ، تا این لحظه بسیار از تبسم و رها گرفته ای ، اما باید به سفرت در لایه های وجودی این دو فرشته ادامه دهی ، گنج اصلی هنوز کشف نشده است ، تو ضمیر اصلی ناخوداگاه اینان را نیاز داری ، جستجویت را با سرعتی بیشتر ادامه بده ، فعلا که زمان دشمن و نابودگر توست ، سعی کن در این محدوه تنگ بیشترین بهره را بگیری ، بجنب مرد ! بجنب ! هیچ تعللی جایز نیست ، حرکت کن ....حرکت .... !
رها !
اما بی خیال است . دوباره چشمانش دارد روی هم می رود . خمار خواب است این پسر ! . با انگشت صورتش را نوازش می کنی . خواب آلوده تر میشود . پس صورتش را با نوک انگشت به طرفی هول میدهی ، چشم باز می کند خیره میشود به تو که مزاحمی ، از نگاهش می فهمی که عصبانی است و از تو میخواهد دست برداری از این مسخره بازی و اجازه دهی تا او بخوابد . می خواهد متوجه این واقعیت باشی که هر چه برای تو اهمیت حیاتی دارد همچون این زندگی که داری سنگش را به سینه می زنی ، ممکن است برای من پشیزی نیارزد ، پس اینقدر هول خودت و این نگرانی هایت را نزن ، اصلا آقای گنده بزرگ مزاحم ! شاید من زندگی را جور دیگری ببینم ، خوابهای من از بیداریهای تو به حقیقت زندگی نزدیک تر است ، با کدام دلیل میتوانی این مدعا را رد کنی ؟
تو کمی ناراحت از این یک دنده گی این پسر بد اخلاق... صورتت را نزدیک صورت رها می آوری و می گوئی :
- رها ! نباید بخوابی ، این همه الان با سکوت و نگاهت پر حرفی کردی ،...خوب معلومه زود خسته میشی ، اما منهم میخواهم بهت بگم ...حواست هست ؟ ...می فهمی ؟ خواب نداریم ...بیدار باش پسر جان ، نباید جزو آن آدمهائی باشی که بیش از نیمی از عمر خود را در خواب و در رختخواب سپری می کنند ...حالیته پسر جان ؟! یا بازم توضیح بدم ؟ من از آدمهای که می خواهند همیشه نگاه چپکی داشته باشند و خلاف رود هن هن کنان پا دوچرخه بزنند که بله هم ما داریم شنا می کنیم ارواح عمه امان ! خوشم نمی آد ، این را گفتم که نروی به دم آن فلسفه نهیلیستی دهه 60 آمریکا بچسبی ، اون یارو خواننده که تو صحنه برای مردم به جای پست مدرنیسم ، مدام شلنگ تخته می انداخت ، یکهو یه شبه زد به سرش که فیلسوفه و خودش تا حالا خبر نداشته ، و اون نظریه عجیب و غریب را راه انداخت : این بیداری که ما داریم خواب است و درست زمانی که می خوابیم بیدار میشویم ، و البته بیداری مطلق زمانی است که برای همیشه می رویم پی کارمان و می میریم ! فهمیدی عمو خمیازه ؟ اینها رو گفتم که یهو به سرت نزنه این تنبلی و افسردگی رو به حساب حکمت و الهام بزاری ! حله داداش ؟!
میدانم که نفهمید و یا خودش را به نفهمیدن زد ، چون باز چشمانش روی هم افتاد . رو میکنی به تبسم :
- تو یه چیزی بگو به این داداش خمار و خواب آلودت ! دیگه به خدا شورشو در آورده ! هر چی من میگم... خودشو میزنه به کوچه علی چپ ، درسته زبان آدمیزاد هنوز سرتون نمیشه ، اما وقتی خدا داشت شعور رو تقسیم می کرد که دیر نرسیدین ؟ تازه دیر هم رسیده باشین تو مطمئنا از دو روز قبلش سبد گذاشته بودی تو صف ! درسته بلا ؟! هان تا یادم نرفته من خودم پزشک متخصص اعصاب و روانم ، یعنی واسه من این قوز بالا قوز روی کله مبارک را به حساب فهم و آگاهی نگذارید که داستانش کلا فرق داره ! یه کاری کن خانمی ...!
لحن شوخ و شنگ تو کار را راه می اندازد ، عجب حکمتی است این روان آدمیزاد ! ، لحن و آهنگ و موسیقی کلمات خودش راه را باز می کند . تبسم دهانش را نیم باز می کند و صدای خفه و ناموزونی از گلویش بیرون می آید ، یک گریه تصنعی با ته لبخندی ملیح و با مفهوم که پر از حرف و گلایه است ، خوب این طبیعت نوزاد است که با گریه حرف بزند ، شادی کند ، دعوا نماید ، اعتراضش را به تو اعلام کند ، حتی رضایت خاطرش را هم با این گریه می گوید ، رها ! زبان تبسم را خوب حالیش میشود ، پس چشم باز می کند . معلوم است که عصبی شده ، چون نگاهش یکسره گلایه است و اخم ظریفی صورتش را ملیح تر و با مزه تر کرده است ، و تو لبخند میزنی ! و شما هر سه بعد از این همه مدت سر و کله زدن به یک زبان واحد دست پیدا می کنید و با هم یک حس مشترک را به مساوات تقسیم می کنید : خنده ای از ته دل !!!
شش ساعت گذشت ، یعنی یک پنج عمر رها و تبسم ، با دقت نگاه میکنی ... میخواهی بدانی و ببینی که چقدر بزرگ شده اند در این زمان ، رها هنوز هم چرت میزند و تبسم گوشه چشمش نم دارد . اما می تواند دستانش و پاهایش را تکان دهد . پتو را برای لختی کنار میزنی تا تبسم بتواند این حرکت را تمرین کند . ذوق زده است . با رها هم تمرین می کنی ، اما این پسر تنبل و تن پرور است . فقط به خاطر چشم هم چشمی با تبسم یک زوری به پاهایش می دهد و همین . حالا که روز است می روی و پرده را از پنجره کنار میزنی . نور در اتاق ولو میشود . تبسم با نور مشکل دارد ، سرش را بر می گرداند و جیغ کوتاه می کشد ، اما رها که نوازش نور را روی پلکهای خوابیده اش حس کرده ، خیلی ناراضی نیست . زمانی کوتاه لازم است تا با نور خورشید کنار بیایند . گرمای روز پخش شده در اتاق و تو حالا دیگر با خیالی راحت پتو ها را وا می نهی ...تبسم سرزنده میشود ، سیر نمی شود از این تکانهائی که به دستها و پاهایش می هد . انگاری که حس بودن و زندگی را با تمام وجود اینگونه در می یابد . هم رها و هم تبسم نحیف تر و شکننده تر از آنند که تاب این حرکتهای پر انرژی را بیاوردند . برای همین تبسم خسته میشود . آرام می گیرد . خستگی به در می کند و باز بازی خود را از سر می گیرد و تو غرقه میشوی در حس زنده بودن ..شوق زندگی ...شور بودن ...ذوق هستی ...حالا دیگر به مرگ فکر نمی کنی ...همه چیز زندگی است ..زندگی شیرین ...دوست داشتنی و بی مثال ...تا حالا اینقدر به مفهوم زنده بودن نزدیک شده بودی ؟ میتوانی ذرات حیات را در این جست و خیزهای کوتاه رصد کنی ...میتوانی نفسهای زندگی را در پلکهای بسته رها شماره بزنی ...میتوانی خوشبختی از بودن و رضایت از زنده بودن را در همه وجود تبسم مشاهده کنی ...
هر جا عشق به زندگی می آید ، ناامیدی و پوچی و تلخ اندیشی از بین می رود ، این یک قائده است ، هر جا روشنی باشد سیاهی نباید باشد ، و اگر هم بیاید کاری از پیش نمی برد . تبسم و رها تجلی یک عشق متعالی به زندگی اند ، عشقی افسانه ای که تنها در رویاها شاید دیده شود ، نه دردی ...نه غمی ...نه رنجی ...و نه دیواری ...و نه پشیمانی از گذشته ای ....همه اش آینده و درخشانی روزهای بعد است ، در پشت سر خبری نیست ، هرگز نیاز به سر برگرداندن نیست ،
بزرگترین درد بشر گذشته اوست که نمیتواند نابودش کند ... تنها باید چشم به افق دور دوخت و به تاخت رفت ، این همان زندگی عاشقانه و با اهداف تعالی بخش انسانی است که حکیمان عمری در راز پیداش آن کار کردند و سر آخر دریافتند که سعادت و خوشبختی مطلق با آدمی زاده میشود و بعد به وسیله خود او در گذشته اش دفن میشود ، این تلخ ترین واقعیت تاریخی بشر است ، آدمی همیشه دنبال چیزی است که مطلقش را خود او فقط داشته و حالا با دستان گناهکارش آن را نابود کرده و گم کرده است ، و حقیقتی مسلم را که در دست داشته است ، خودش آن را تبدیل به یک سراب نمود که هرگز در کویر زندگیش آن را نخواهد دید و تنها در خیالش گاهی ردی از آن را می بیند . در حقیقت بدبختی از زمانی وارد تعریف بشر شد که او سعادتش را در خاک و غبار اعمال خودش از دست داد !!!
انسان اولیه از لحاظ استقلال و توانائی انجام کارهای خود بسیار قویتر از آدم امروزی است ، او همه چیزش را قدر میداند ، گاهی فکر میکنم وجود خدای توانا که میتواند کوهها را از زمین برکند و طوفان نوح را راه بیاندازد ، انسان را تنبل و بی توجه بار آورده است ، انسان دوره قبل از یکتا پرستی و شناخت خدای قدرتمند و بی نهایت ، هرگز حاضر نمیشد خوشبختی را که در دستانش است و با او متولد شده از جلوی چشمانش برای لختی هم شده دور نماید ، چه رسد به اینکه کلا گمش کند ، اما انسان بعد از طوفان نوح ، که با چشمانش دید طبیعت با آن عظمت و قدرت بی بدیلش در نوک دستان خدا می رقصد ، کلا تسلیم قضا و قدر شد . خودش را آنقدر در برابر خدا کوچک دید که بدیهی ترین داشته هایش را ندید و نشناخت ، بنابر این هر روز ضعیف تر شد ، و همه چیزهای منحصر به فردش را دور ریخت ، سعادت را بی اینکه بشناسد در بیابان انداخت و دستانش را به آسمان بلند کرد و نیک بختی را دعا کرد ، آینده ای که دست خود او بود و تا آن روز خودش آن را می ساخت و پرورش می داد ، به دریا ریخت و در نمازهایش از خداوند خواست که عاقبت به خیر شود ! زمان هر چه به جلو می رود ... این ضعفها بیشتر برای انسان مشهود میشود ، من اگر جای خدا بودم او را یکبار برای همیشه مجازات میکردم ، هرگز چیزی را که خود او میتوانست داشته باشد و یا به دست بیاورد به او نمی دادم !
هیچ در تمام این زمان متوجه عقب افتادگی ذهنی این نوزادان نشده ای ...تنها چیزی که به چشم نمی آید همین این نقص است ، درست است که سرشان از اندازه معمولی بزرگ تر است . اما این نمی تواند این حس را به تو دهد که اینها بی هوشند و کم فهم ، با رها ! تا کجاهای معنا زندگی که پیش نرفتی ! و تبسم چه افکار زیبائی که به تو هدایت نکرد ! نه !... نمیتواند اینطور باشد ، حضور این دو سر منشا یک تحول بزرگ در توست ، اینها دارند با وجودشان تو را تغییر میدهند ، چیزهای به تو نشان میدهند که تا حالا ندیده ای ...
در می یابی که از این پس هرگز به چشمان سرت اعتماد نکنی ...چون آنچه می بینی همه واقعیت نیست تنها بخش کوتاهی از حقیقت به چشم می آید ...و همین جزء همواره ما را در برداشت واقعی دچار اشتباه می کند ، آنان که با چشمانش تنها می بینند عمری را در تاریکی سیر خواهند کرد ...کوران خود خواسته ای هستند که میل به دیدن واقعیت ندارند ! ...و این همه درد انسان امروزی است که از کل زندگی به همین حواس پنچگانه علیل خود بسنده کرده است ...و مضحکی ماجرا اینجاست که تعدادی زیادی از مردم با چشمان دیگران واقعیت را تماشا می کنند ، حتی آنقدر به خود زحمت نمی دهند که واقعیت را به همین چشمان غیر مسلح نزدیک بین مات نگاه کنند ، و همه حقیقت برایشان آن چیزی است که دیگران تعریف می نمایند !!! فلانی گفت اینطور است و تو می پذیری ...و زندگیت را بر اساس همین تعاریف گاه جعلی و دست ساخته بدکاران تغییر میدهی ، واقعیت هر چیز در دل خود آن نهفته است ، کشف آن باید توسط خود جویای حق انجام شود ، حقانیت یک واقعه و یا یک شخص ربطی به حجم دیداری و شنیداری و حسی و گاه تحلیلی ما ندارد ، حقیقت دیگران و حوادث رازی است که باید ما با نیروی کاوشگر روحی حقیقت یاب مان آن را دریابیم و بفهمیم و باور کنیم ، دریافتن اصولا با حواس پنجگانه است ، فهمیدن را احساس لایزال ما بر عهده دارد که فیزیک حقیقت را با روح آن منطبق می کند ...در صورت تطبیق آن را به عنوان یک حقیقت در ذهن ثبت می کند و در صورت بروز هر گونه تعارض به تمام شکل و ماهیت و روند دریافت آن شک میکند و آن را کنار می گذارد تا در یک روند دیگر دوباره آن را انتخاب و تحت آزمایش قرار دهد ، و باور کردن حقیقت ، یعنی تجربه عملی و عینی آن ، طوری که معنای حقیقی اش در ذرات ریز جسم و روحمان متبلور و نهادینه شود ، این سیر باید طی شود تا بفهمیم حقیقت را فهمیده ایم ، در حالی که آدمهای بیچاره ای هستند که هیچ کدام از این راهها را نمی روند ، چون خودشان عاری از هر معرفت و تلاش و انگیزه انسانی هستند ، مجبورند به فهم دیگران آویزان شوند و هر کار آنها کردند اینان نیز تقلید نمایند ، در آن صورت این مردم عکس برداری از انسان هستند که در واقع شکل بشر هستند در ظاهر ، اما در باطن از آدم بودن دست کشیده اند و مدتهاست چون حیوان به زندگی خود سر و سامان می دهند ، باید یاد بگیریم این آدمها را هرگز جدی نگیریم ، بارها شده است به خطا بر اساس یک اشتباه یک آدمی را مطهر و بزرگ و خاص دریافته ای و در یک مجادله عملی و رفتاری دریافته ای که در اوج تناقص حسی است ، حیوانات هستند که ثبات روحی ندارند و نمی توان به احساساتشان اعتماد کرد ، و اینان هیچ شباهتی به انسانها ندارد ، جز اینکه توانسته تا حالا به خوبی ادای یک آدم حقیقی را برای تو در بیاورد ، و حالا هم ادای تازه ای را آموخته است که ممکن است در شکل جدید تو نقش منفی بازی کنی ! یعنی اینکه در رفتار دیروز تو باشکوه و عظیم و سرشار از خوی انسانی بوده ای و او سالها در کسب معرفت از تو تلاش نموده است و برای رسیدن به منشا روحی تو مبارزات طاقت فرسائی را هم شاید به جان خریده باشد که البته منتش بر سر توست و طوری برایت تشریحش می کند که تو بایستی در اولین فرصت مدال لیاقت افضل موجودات را به خاطر این به سینه او تکیه دهی ، و بیکباره همه چیز تغییر می کمند تو از آن قله رفیعی که قبلا تو را برده بوده است با اردنگی به دره سقوطت می هد و در یک شب تبدیل میشوی به یک موجود خبیث و ضد ارزشهای والای انسانی که خونت مباح است ، این همه تغییر و تناقص در هیچ منطقی همخوانی ندارد ، مگر اینکه تفسیرش همان تقلید کورکورانه از یک نوع الگوی خاص باشد ، یک روز تو بودی و حالا کسی بهتر و با تنوع بهتر پیدا شده است ، و البته این آدم بی نوا هرگز نمی فهمد که این همه سرگشتگی و تعارض در چیست ؟ ، با خودش حتما در خام ترین صورت فلکی اینطور توجیه می کند که : بولعجب مردم باهوش و با استعدادی پیدا میشوند ، سالها در لباس معرفت خودشان را نشان دادند و البته هوش سرشار و الهام آسمانی و رفاقت یاران تازه باعث شد به این سرعت فاصله آن فرشته با این دیو را بفهمم ، این اما یک توجیه دم دستی برای فرار از جنون آنی و مزمن است ، واقعیت همان است که شرحش رفت ، این توجیه با هیچ عقل سلیمی سازگار نخواهد بود ، مگر ذهن خیال پردازی بتواند این آسمان را به آن ریسمان بدوزد ، چون اگر کمی دقت کند یک شاهد بی مدعا ، خواهد دید در این معرکع هیچ تغییری حاصل نشده است ، همه سر جای خود هستند ، جز همین آدم گرفتار که چون علاقه و توجه اولیه اش مبنای اصولی و توام با یک اندیشه مشخص نبوده است ، لذا در اولین نسیم تهمت و شک او نفر اول در صف کمر خم کرده است و خود را به سرعت از بار آن حس دروغی که عاطفه مجازی می سازد رها نموده است !!!اینها بیشتر لطیفه ها و طنزهای زندگی ما هستند ، باید این قبیل را رها کنی ، جدی گرفتن آن علاقه و این کینه تنها درصد خطای تو را زیاد خواهد کرد ، یادبگیریم در برابر این عواطف بی منطق هیچ واکنشی نداشته باشیم ، البته لبخند استهزاء آخرین حق مسلم توست که میتوانی بدرقه راهش کنی که از پسش گرد و خاکی از طوفان خودخواسته ساخته است ، و با طعم این لبخند پر معنا این جست و خیزهای بیهوده آرام میگرید !... ، بودن این نادانان و جاهلان نشان از توازن دارد ، تو میخواهی یاد بگیری که اینطور نباشی ..میخواهی با تبسم ! و رها ! عبور کنی از این ابرهای کاذب ، پشت این دیوار خبرهائی است که دیدن دارد ...آن سوی چشمان و گوشهای ما دنیائی است که حیف است از دستش بدهیم ، و تو مدام به خودت می گوئی : ببین ...نگاه کن ..بفهم ...دریاب...شگفتی کن...مبهوت شو ...و درک کن ...و به خاطر بسپر...و آدم شو و آدم باش ..این تنها رسالت توست در این دنیا ...مباد که شانه خالی کنی ...نشود که خام دستی نمائی ...زمان کمی باقی است ، پس دم را غنیمت شمار و خوب ببین ، شاید موفق به کشف همه واقعیت نباشی ...اما سعی خودت را که کرده ای ...همینکه به راه افتی کافی است ، رسیدن به مقصد را بگذار به حساب تقدیر و شانس ...
دلت میخواهد بدانی در ذهم کوچک تبسم همین الان چه می گذرد ! اگر از او سوال شود زندگی در منظر تو چگونه است ؟ چه پاسخ خواهد داد ؟ حتم داری که پاسخ تبسم با این جواب تکراری مردم که اخمی می کنند و لبی می گزند و آهی می کشند و می گویند : سخت است و اما زیباست !!! خیلی فرق دارد . احتمالا تبسم لبخندی از ته جان خواهد زد و صمیمانه و صادقانه و آنقدر دلنشین و تاثیر گذار خواهد گفت : زندگی زیباست ! که تو تمام ماهیت زیبائی و تمام هویت زندگی را در این ببینی و بفهمی و بدانی ...با خودت فکر میکنی که به راستی چند وقت است که هیچ صداقتی را از نزدیک لمسش نکرده ای ؟...چرا گفتن از انسانیت ناب و معرفتهای بشری تبدیل به یک افسانه کهن شده است ؟ تا کی باید منتظر بود تا تجلی اصیل رفتار یک آدم را دید و ثبت کرد و برای تاریخ گزارش داد ؟ اما جهان تبسم و رها در همه این مدت کوتاه سرشار از معرفت است ، مملو از یک عرفان ناب حقیقی و کشف و شهودی که واقعا منتهی به شناخت میشود و آکنده از عشق و زیبائی ...مطمئنی تا به حال ندیده ای کسی مثل رها اینطور بی دغدغه بخوابد ... این روزها آدمها وقتی خوابند در صدای نفسها و فاصله میان آن میتوان اضطراب و ترس و نگرانی را کاملا فهمید ...این شبها خیال مردم پر است از کابوسهای عجیب و وحشتناک و ترسناک که ریشه در زندگی پر مخاطره و گناه آلود شان دارد ...اما در رویاهای رها چه می گذرد ؟ کابوس او چیست ؟ از چه باید بترسد ؟ هیچ ...هیچ....رویای او همه پرواز و سبکبالی و رنگ است ...
9 ساعت دیگر هم گذشت و بچه ها میانسالی خودشان را تجربه می کنند !!! رها در این مدت حالش خراب شد ...مشکل تنفسی پیدا کرد . به ناگهان صورتش تیره شد و تو دست پایت را گم کردی ، تنفس دهان به دهان هم کاری از پیش نبرد ..تو عصبی و مستصل و درمانده میشوی ، مرگ زودرس همیشه تلخ است ، وقتی انتظار آمدنش را نداری و او گوشه ای از هویت خودش را به تو نشان دهد ، سخت غافلگیر میشوی ! هر کاری از دستت بر می آید انجام میدهی . میدانی بدن این نوزادان در حال حاضر به هیچ داروئی واکنش نشان نخواهد داد . و ورود هر عنصر اضافی به بدن پاک و اما بیمارشان ، میتواند عواقب غیر قابل کنترلی را داشته باشد و تو حاضر نیستی سر جان این بچه ها حتی برای یک ثانیه اش ریسک کنی ، بنابراین میخواهی خودت همه کارها را با دست جلو ببری و وقتی نتیجه نمی گیری در اوج بیچارگی فریاد میزنی : خدا! ............
از صدای فریادت تبسم می ترسد . بار اولی است که این حس را در می یابد . ترس . مکثی میکند ، سکوتی سنگین حاکم میشود ... تبسم دارد نرم نرم این حس را در لرزه های پوستش و ارتعاش نبضش معنی می کند ، مغز می خواهد این واکنش عصبی را با تجربیات قبلی مقایسه کند تا بتواند بازتاب رفتاریش را تعیین کند ، اما بایگانی حسی او تهی از این حس است ، پس غریزه به کمک می آید... انسان فطرتا خطر را می شناسد ، مکانیزم دفاعی آدمی هر تهدیدی را که نظم وجودیش را به مخاطره اندازد یک خطر بالقوه می داند و شناسائی اش می کند ، حالا از مجرای خطر کم کم حس ترس متولد میشود در ناخودآگاه تبسم ، بار اولی است که ترس را می خواهد با اندام حس و عصبی اش نمایش یدهد ، برای همین مغز و اعصاب و سپس ابزارهای تن همه با همه این لحظات را ثبت می کنند ، بار بعد مغز خودش همه این فعل و انفعالات را تحت فرمان خواهد گرفت ، و اولویتها را تعیین می کند ، برای همین واکنش بدن انسان به ترس در هر کس ممکن است علی رغم شباهتهای شکلی ، اما در روند ارائه و حتی انتخاب عضوهای فعال با هم فرق داشته باشند ، ممکن است کسی در ترس اول پلکش تیکی را داشته باشد و بعد دستش بلرزد و نهایتا کل بدن یک قدم به عقب برود ، در حقیقت برای در امان ماندن از ترکشهای خطر پرتاب شود به سمت پشت خودش ، در دیگری ممکن است همه چیز در یک شوک که کل بدن را در بر می گیرد خلاصه شود ، یعنی او به یکباره خشکش میزند ، بی هیچ حرکتی ...البته در این مورد خاص ، این آدمها بیشتر در معرض آسیب هستند ، بهتر است ترس توام با یک جهش و پرتاب بدنی باشد ، در تصادفات رانندگی همیشه آسیب بیشتر را کسانی تحمل می کنند که در لحظه دریافت فرکانس ترس در بدنشان خشکشان می زند و طبیعتا ضربه با شدت بیشتری آسیب می رساند ، اما در مورد تبسم : صورتش فشرده و نگاهش هراسان میشود ، یک جور مات شده و خیره گی بدون کنترل. به همراه انقباض تمام بدن ، خودش را جمع می کند ، سپس دست راستش بی اختیار به سمت سینه می آید تا یک جور سپر دفاعی باشد و حالا می خواهد که گریه کند اما نمی تواند .
تو به جای او و خودت اشگت سرازیر میشود و وامانده و منتظر خیره می مانی به رها که دست و پا میزند برای یک ریزه هوا و اکسیژن ، تو هم بی اختیار نفست را حبس می کنی ... میخواهی در این درد با رها شریک باشی ...میخواهی همدردی کنی ...چه زود نفس در سینه ات تمام میشود و تمام تنت میشود خواهش یک نفس ساده !!! رها به یکباره آرام میگیرد یعنی که تسلیم مرگ شده است و تو صدایش میزنی که باز بجنگد برای زنده ماندنش ، میخواهی که با چنگ و دندان به همین زندگی نیم بندش بچسبد ، بی اختیار سرت را در گوشه گوشه اتاق می چرخانی و فریاد میزنی : برو ! خواهش میکنم ..الان زوده ...برو بعدا بیا ...تورو به همون خدائی که از طرفش دستور داری ، امان بده ! برو ...برو ...برو ....
و اما این سوال :
15 ساعت عمر چقدر می ارزد که به خاطرش بخواهی اینطور تن به جنگی بی نتیجه بدهی ؟ و دست به دامن فرشته مرگ باشی و چند ساعت از این زندگی را گدائی کنی ؟ اصلا این زندگی با این اوصافی که دارد ، همه اش در یک اتاق در بسته به همراه مردی اینطور غمگین و بدون هیچ استفاده مفیدی ، نه آسمانی نیلگونی و نه ساحلی و دریائی و نه دشتی و نه بارانی و نه ابری و نه برفی و نه حتی چند شاخه گل ، ارزش این همه تلاش را دارد ؟ حق میدهی به رها و روحت رازی را می فهمد که نباید به این زودی فراموشش کنی ...رها شاید دنیای خارج از این اتاق را دیده باشد و تصویری از آن داشته باشد ، هر چند مات و گنگ و غیر شفاف ، ویا به او الهام شده باشد این همه !، و یا در زندگی قبلی اش در آن دنیای غیر فیزیکی در یکی از خوابهایش دیده باشد : جنگلها را ، کوهای بلند و به هم وابسته ، راز ژرفای دریاها را ... موجهای آواز خوان دریا را وقتی دلشان برای جاوشان و دریانوردان مورد قبول درگاه خدای اقیانوس تنگ شده است . و هزاران هزار زیبائی دیگر را ، و حالا با خودش میگوید چرا باید به خاطر این چهار تا دیوار ترک خورده و رنگ پریده و این صورت نه چندان نورانی ، این همه خودم را به زحمت بیاندازم ، همان بهتر که برگردم به همان جای اول ، حداقل کسی نیست که مدام با نوک انگشت زبرش چرت مرغوبم را پاره کند ....
در کمال ناباوری آرامش رها از تسلیم نبود ، که نشان از پیروزی مقطعی داشت ...نفسهای بی وقفه و ادامه دار و عجله اش نشان از حرص و ولع برای هوا و اکسیژن است ...رها فهمیده که این هوا چقدر برایش ارزش دارد . برای همین اینطور دارد آن را می بلعد انگار در شش هایش ذخیره می کند برای روز مبادا ...ما آدمها چقدر مفلوکیم در این باره ...قدر داشته هایمان را نمی دانیم ... در فقر مطلق است که می فهمیم چقدر ارزشمند بودند آنچه داشتیم و حالا نداریم ...قدر اکسیژن را مغروق می داند و ارزش بینائی را کور خوب می فهمد و نعمت پا را افلیج میتواند توضیح می دهد . و مردگان ستایشگران زندگی اند !!! و زندگان ناآگاهان به مرگ ...!
خوشحالی و در پوست خود نمی گنجی ... چنان رها را به آغوش می گیری و می بوسی که جای لبهایت روی گونه اش خط می اندازد ...عجیب است رها بعد از آن همه ولع و حرص برای نفس کشیدن ، حالا که تنفسش به نظم رسیده قصد دارد دوباره بخوابد ...و تو باز اجازه نمی دهی ...اینبار تصمیم میگیری برای این دو قصه بگوئی ...قصه هائی جالب و زیبا که بتواند آنها را سرگرم کند ...
با قصه عمو زنجیز باف شروع می کنی و بعد آن را ماهرانه متصل می کنی به حسن کچل ! اما انگار تبسم خیلی خوشش نیامده چون دارد خمیازه می کشد و رها هم که اصلا از همان اول حواسش به تو نبوده است . سرخورده و ناراحت میشوی ، نمی خواهی این را بپذیری که اینها زبان تو را نمی فهمند ...چون معتقدی هر کس با هر زبان و هر اندازه از درک و شعور میتواند با یک داستان شفاهی ارتباط برقرار کند . تازه همین چندی پیش در فهم آهنگ و ترنم کلمات و جملات با هم به تفاهم نسبی رسیده بودیم ! پس اشکال یا در قصه های توست و یا در قصه گوئی تو ...شاید باید آرام تر و شمرده تر حرف بزنی و البته نوع قصه ات را هم عوض کنی ...به سرت می زند داستان خودشان را با کمی تخیل به هم آمیزی و تحویل خودشان بدهی ...فکر بدی نیست ...کیست که نسبت به داستان زندگی خودش بی تفاوت باشد ؟ شروع میکنی :
- یکی بود یکی نبود . زیر گنبد کبود یک دختر کوچولو با یک پسره کوچولوتر نشسته بودند و داشتند به غروب نگاه می کردند و خورشیدی که داشت از آن خداحافظی میکرد . ( خیلی مطمئن نیستی که خورشید و غروب را بشناسند ، اما با خودت تکرار میکنی اینها در دنیای دیگر همه اینها را از آن بالا دیده اند ) توی یه شهر خاکستری که آدمهاش همه شون همه چیز رو سیاه و سفید می دیدند و خبری از رنگ نبود ... یک خانواده فقیر زندگی میکرد ...پدر کارگر شهرداری بود و مادر هم توی خونه آدمهای از ما بهتران کار میکرد . تا اینکه مادره حامله شد ...البته این رو بهتون بگم توی این شهر خیلی وقت بود که پرنده مهربانی سفر کرده بود و رفته بود پشت کوه تا آدمهای قدر شناس تری رو برای خودش پیدا کنه و کبوتر خوشبختی هم خیلی وقته بود که از لانه خودش بیرون نیامده و روی شانه کسی ننشسته بود ...چون برای اونها خوشبختی و یا بدبختی فرقی نداشت . اونها چون رنگ را نمی شناختند فقط بلد بودن یا همه چیز رو سیاه ببینند و یا سفید . واسه همین دنیایشان اونقدر کوچولو و موچولو بود که توش برای این حرفها و مقایسه ها جائی پیدا نمی شد . این آدمها که خوب خیلی بیچاره بودند دلشان برای هیچ کس و هیچ چیز تنگ نمی شد و اصلا آرزو و رویائی نداشتند . شبها هم وقتی می خوابیدند اصلا خواب نمی دیدند ....خوابشون همه اش شب بود ...سیاهی و سیاهی ..تا اینکه مادره رفت بیمارستان تا بچه هاشو به دینا بیاره ..وقتی بچه ها متولد شدند دکترها متوجه یه چیز عجیب شدند ...یک چیز خیلی شگفت انگیز و نادر ..و اون اینکه این بچه های تازه به دوران رسیده رنگ رو می فهمیدند ..صورتشون گل انداخته بود و به رنگ سیب شده بود ...چشمهاشون رنگ آبی دریا و موهاشون به رنگ طلائی خورشید هنگام غروب بود ...واسه همین مجبور شدند اونها رو از خودشون دور کنند ...یکی از این آدمها که دلش میخواست جور دیگه ای باشه و پی به راز رنگها ببره ..اون بچه ها رو پیش خودش برد تا به همراه اونها اسرار رنگها را ببینه و رویا داشته باشه و خاطره پیدا کنه و دلش شاد بشه ...اسم این دو بچه استثنائی رها و تبسم بود ...تبسم همه اش می خندید با اینکه گوشه چشمش خیس بود و رها هم اصلا دلش نمی خواست چشمهاشو رو به دنیائی باز کنه که سیاه و سفیده ...تا اینکه ...
تبسم و رها خیره به تو مانده اند . می دانستی دارند گوش می کنند . برای همین دلت خالی شد ، ترسیدی ، هول کردی ، دستپاچه بودی ، نمی دانستی چطور باید ادامه بدهی . غمی عظیم در تمام تن و روحت حس کردی . شکستی . فرو افتادی . زانوانت خم برداشت . روی صندلی ولو شدی و نگاهت را از آنها دزدیدی و خیره ماندی به گوشه اتاق . و صورتت خیس شد .
یک روز – یک بیست چهار ساعت کامل ! - ...گذشت ...!!!
عادت به شکستن خواب و شب زنده داری حالا به کمکت آمده و اصلا حس خواب نداری ، خسته ای ، اما این خستگی در زاوایای تاریک وجودت زبانه می کشد ... میدانی با خواب و استراحت از آن رهائی ممکن نیست !
شب با همه ماهیتش در اتاق جا گرفته است ، یک چراغ مطالعه روشن ، همه درخشش این فضاست ... رها و تبسم در هلال این نور دارند واپسین لحظات عمرشان را طی می کنند و تو خارج از مدار نور شاهد این عبور غمگینی ! از ساعت 15 تا به بعد ... تمام آن شور و اشتیاق و ذوق و شادی آرام آرام جایش را به غمی سنگین داد ، رویا غروب میکرد و این واقعیت تلخ زندگی و قانون طبیعت بود که داشت طلوع میکرد ، ای کاش همه جهان را رویا می گرفت و خدا به عشق این دو نوزاد پاک ... گردی از خواب به جهان می پاشید و همه مردم و جاندران به خوابی عمیق فرو می رفتند ، جز ما سه نفر ، و زمان در همین لحظه متوقف میشد ، و من فرصت داشتم دنیای بیرون از این اتاق را به این بچه ها نشان دهم و در زمانی که داشتند آن همه زیبائی را با ولع به درون ذهن خاطره انگیزشان می کشیدند ، من نیز سهمی ابدی از شادی برای خودم بر می داشتم و با اندوه برای همیشه خداحافظی میکردم ، آه چقدر رویاهای من و این بچه ها از این حقیقت تلخ و خشنی که داشت با قدمهای کوتاه این اتاق را فتح میکرد ، فرق داشت ! فاصله میان نفسهای رها طولانی تر میشود ولی دارد خودش را با همین وضعیت وفق می دهد و تبسم هم از تک و تا افتاده ، عجیب است این دختر هنوز تسلیم خواب نشده است ، در چشمانش موج خستگی بیداد می کند ، میدانی که تشنه یک چرت کوتاه است اما آگاهانه دریغ می کند ، مثل اینکه ضمیر هوشیارش او را نگاه میدارد تا ثاینه ها را هدر ندهد ، هر چه می گذرد و در هر لحظه لبخند دائمی صورت تبسم رنگ می بازد کم کم دارد موقعیت دردناکش را مزه مزه می کند . تمام این مدت بعد از روایت آن داستان ...سکوتی سایه انداخته که همه اش حرف بود و فریاد و درد و دل ، تبسم با آن نگاه جستجوگرش تو را در معرض هزاران پرسش قرار داد ...او در همان لحظه همه ماجرا را فهمید و دریافت ! تو نتوانستی راز داری کنی ، و درد بی درمانت را از چشمان هوشیار تبسم مخفی کنی ، درست از همان دم تبسم نگاهی به رها داشت ، عین اینکه با او حرف زده باشد و او را در جریان ما وقع قرار دهد ، حالا دیگر آنها با هم انسی عمیق داشتند و با تو غریبه بودند ، با تمام وجود دعا میکنی که خدایا سرنوشت این دو را به سرنوشت من پیوند بزن ، نمی خواهی شاهد پر کشیدنشان باشی ، در حالی که خودت اینطور روی پاهایت ایستاده و برقرار باشی ، رویت نمی شود بعد از این همه ماجرا که نشان از عشق به زندگی و معصومیتی یگانه داشت در نبود این دو نفسی در شش هایت جریان داشته باشد .
دوستشان داری ، در همین سی ساعت دلبسته اشان شده ای ، طاقت دوری ئداری . از خدا تمنا میکنی مرگ هر سه اتان را در یک لحظه قرار بدهد ، بی رحمانه است که این دو عاشق زندگی اینطور دستشان از زندگی که حق مسلم آنهاست کوتاه شود و در عوض تو ! مرد غمگین همشیگی که گذر عمر برایت تنها قدم زدن به سمت مرگ تلقی میشود ، اینطور جان سختی کنی و روز و ماه و سال اضافه عمرت شود ، این عدالت نیست ، به راستی که تو قدر مرگ بیشتر میدانی و این دو نمک گیر زندگی اند ، خدایا !چرا اینطور همیشه همه چیز در تقدیری که تو تعیین میکنی با بدیهی ترین واقعیات زندگی ناسازگار است ؟، این چه حکمت خدائی است که حق هرگز در دستان حق دار نیست ؟، نگاه تبسم و رها دست از سرت بر نمی دارد ، گمان داری قصدشان شکنجه توست ، میخواهند این بی عدالتی را از تو تاوان بگیرند ، گوئی تو مقصری در همه این داستان تلخ ! حس میکنی ، سنگینی پرسش تبسم را و می فهمی و داری زیر بار آن له میشوی ، نفس تنگی گرفته ای ، دهانت خشک و تفتیده است ، عطش در کام تو بیداد می کند ، ..عطش ؟!... فکری به ذهنت خطور میکند ، نکند اینها هم تشنه باشند ؟! ، با سرعت برق لیوانی آب ولرم آماده میکنی ، لبه لیوان آب را به لبهای رها نزدیک میکنی ، اول عطر آب را می فهمد و سرش را خم می کند به سمت لیوان و جرعه ای می نوشد ، چشمانش برای لحظه ای برق میزند ، این همان آب حیات باید باشد که در افسانه ها در باره اش حرف زده اند و در رثایش آن همه زمزمه کرده و گفته اند ، حس میکنی جگرش خنک شده باشد و روحش زلالی آب را نوشیده باشد ، و بعد نوبت تبسم میشود ، چند جرعه کوتاه که به حلق این دختر راه پیدا می کند ، رنگ پوست صورتش روشن میشود ، آب نشانه حیات است ، الگو و اسطوره زندگی است ، آب زندگی تازه ای می بخشد ، رها و تبسم برای لحظاتی جان تازه ای پیدا می کنند ، و این لحظات چقدر باشکوه و زیباست ، این قشنگ ترین تابلوئی است که میتوان برای ستایش ذات اقدس زندگی نمایش داد ، حالا دیگر بعد از این شگفتی حیات ، سکوتی چنان سنگین پرده می اندازد میانشان که بعید است تا آخر زمان ترکی بردارد ، بی هیچ حرفی ، بی هیچ کلامی . چون میدانی در این موقع حرفها و جملات و کلمات بی روح اند و فاقد معنا ، تنها رابطه حسی عمیق است که میتواند دیالوگ برقرار کند .
رها احساس درد دارد . این را می فهمی و حدس میزنی سیستم گوراش بیمارش بعد از این چند جرعه آب او را ناراحت کرده است ، بعید است بتواند هضمش نماید ، اما پشیمان نیستی ، چون حیف بود اگر در طول زندگیشان طعم آب و خنکای آن بر بدنشان نمی نشست !
درد ...درد...درد...این تنها مفهومی است که آدمی با آن رفاقت دیرین دارد . کیست که در دلش دردی نداشته نباشد ؟ بی دردی افسانه است ، درد با آدمی زاده میشود و به ابدیت می پیوندد . با خودت خیلی وقت است که به این نتیجه رسیده ای که رنج چیزی است که پایان ندارد . با هر نفسی تازه میشود و با بودنها شکل می یابد ، میدانی که حتی در بهشت هم از بی دردی خبری نیست ...تنها آدمهائی میتوانند بر غم و درد و رنج پیروز شوند که این را بفهمند و با آن کنار بیایند و دوستش بدارند ، زخمهایمان را دوست بداریم ...!
اما مفهمومی که در رها و تبسم به کمال رسیده است معصومیت است ، عصمتی بدیع و جذاب و قابل لمس ، انسان با گناه و خطا چهره خود را در طبیعت مخدوش می کند . این قانون است ، قانونی فراتر از همه چیز ، حتی دین ...حتی اعتقاد ، آدمیان اگر در اوج بی تکلفی ایدئولوژیک باشند باز هم در قید و بند قانون نانوشته طبیعت هستند ، قانونی که یک فرضیه و تئوری دست ساز نیست مثل ارزشهای ساخته بشر ! این قانون خود تمام اهرمهای اجرائی را دارد ...وضع میشود و اجرا می گردد ، نیاز به محکمه و قاضی و جلاد نیست ، خودش در خودش همه اینها را دارد ، تمام رنجهای بشر و همچنین سعادتش ریشه در این قانون قطعی طبیعی دارد ...هر گاه دیواری و یا بن بستی در مسیر زندگیت سبز شد ، باید مصلاح و ملات آن را در زندگی خودت جستجو کنی ، دلیل زشت بختی آدمی در حریمهائی است که می شکند ، طبیعت در وجود هر انسانی نعمتهای شایسته ای را نهادینه کرده است . بی توجهی به این و استفاده نامطلوب از آن مجازاتی سنگین در پی دارد ، مثال اینکه - هنوز مردم این را نمی دانند که زن ناموس خداست ! حریم و مرز اخلاق است ، کسانی که آگاهانه این را رعایت نمی کنند باید منتظر عواقب ترسناک آن هم باشند .
این جمله را همیشه آویزه گوش کنید : دلی ندارد که هر چیز که در اختیار ما باشد ، ما خودخواهانه خودمان راصاحبش بدانیم ، انسان بیشتر شبیه یک امانت دار است تا مالک ، این واقعیت را اگر دریابیم ، دریچه دید تازه ای برایمان گشوده میشود که مانع از خطر کردن میشود ...
زنی که این امانت گرانمایه را حراج می کند و مردی که از این مرز پر خطر می گذرد و اخلاق را به چالش می کشد باید با عمر و زندگی اش تاوان پس دهد و این ربطی به عذاب خدا ندارد ، در لباس هر دینی که باشی بازتاب قانون طبیعت تو را در خواهد گرفت و این اجتناب ناپذیر است ، مردمی که گمان کردند در خلوت و پنهان خود گناهی را به روح و تنشان تحمیل نمودند و از دام رسوائی و خطر و خشم طبیعت رستند ، بدانند که چشمان طبیعت گزارش این تخلف را به آنی خواهد داد و او در صف مجازات می نشیند ! و هر چه دیرتر عذاب مقرر فرا رسد دردناک تر و سنگین تر خواهد بود ، چهره ها خود گویای این داستان است ، در هر صورتی سایه گناهی را میتوان دید ، تاریکی رخ مردم موید این دلیل واضح است . با هر دینی و با هر خدائی که هستی در جریان زندگیت تنها اخلاق را ملاک کن ، راز رستگاری آدمی در همین است !
صورت مهتابی تبسم و رها معصومیت را فریاد می زند ، و این تصویری است ناب ، که تو باید همیشه در خاطرت بسپاری ، دلت برای خودت می سوزد ، تو نیز روزی این نور عصمت را در چشمانت داشتی و در گذر عمر و زندگی ، ظلمت گناه و سایه سرکشی پرده ای شد بر این خورشید ! معصومیت تو کجا گم شده است ؟ چقدر زمان میخواهی تا آن را از لابلای تل گذشته پر خطایت بیرون کشی ، زلزله ای باید . تا زیر و رو کند وجودت را ، شاید در این ویرانی بتوانی نشانی از آن گمشده گیری ، اما اینک در برابر تو و در مقابل چشمانت و نگاه خسته ات دو پرنده می بینی که تمام وجودشان این کیمیا را به تماشا گذاشته اند .
نیمه شب است ، رها در خواب و بیداری غوطه میزند . اندکی به خواب می رود و با گرفتگی شش ها از خواب می پرد و دست و پا میزند و باز کمی آرام می گیرد و چشمانش روی هم می افتد . تبسم نگاه خسته اش را مدام به این گوشه و آن گوشه می کشاند و گاه در تلاقی نگاه تو می ماند و حرف میزند . حالا دیگر میدانی معنی آن همه سر گشتگی وداع بود !
تبسم ! چقدر به خواب احتیاج دارد . در آغوششان می گیری ، ذهنت را رها می کنی تا به گذشته های دور برود ، میخواهی خاطره های لا لائی مادر و مادر بزرگت را به یاد آوری ، نجوا می کنی ، کم کم ذهنت اشعار را به یاد می آورد و تو یک به یک آن لالائی ها را با تمام حس اندوهت میخوانی ، رها چنان در موسیقی این ترانه ها غرقه میشود که به خواب عمیق فرو می رود . اگر گوشت را نزدیک لبهایش ببری صدای خروپف ظریفی را می شنوی ، تبسم چند بار پلکهایش را سنگین روی هم می گذارد . آرام آرام تسلیم خواب شیرینی میشود و مست ترنم اهنگهای توست ! تنها فرشتگان خدا اینگونه میتوانند نرم و سیال و آرام بخوابند ، چونان تبسم !
از سی ساعت یک ساعت هم عبور کرده است ! تمام شد ...!
تبسم چشم باز می کند ...برای لحظه ای ، چقدر این نگاهش پر معنا است !
رها خوابش هر دم که می گذرد سنگین تر میشود ، توانش به اتمام رسیده است ، چون حتی قدرت ندارد پلک را از هم باز کند ، حس میکنی بیدار است اما توانائی نشان دادنش را ندارد . نفسهایش به شماره افتاده است . کمی سرش را به راست می چرخاند . نفسش در سینه گیر می کند ، هوا را با آخرین رمقش به درون کشیده ، اما بازدمش را نمی تواند . تو میخواهی کمکش کنی ، اما میترسی که با هر حرکتی کار را سخت تر کنی ، چند ضربه آرام به پشتش می زنی ، اما کاری از پیش نمی رود . رها خودش را جمع می کند . منقبص ! صورتش سیاه میشود ...لبانش در هم گره می خورد ، صورتش از درد چروک میشود . این درست لحظه ای است که میتوان آن را یکپارچه خواهش زندگی نامید ، آیا لازم است شهادتین را برایش بخوانی ؟ از این تصور می شکنی و بغضت منفجر میشود . رها به سختی دست چپش را بالا می آورد ، مشت شده ، شاید دارد دعا می کند ، و یا فریاد می زند ، شاید هم خدا را میخواهد نشانت دهد ، برای لختی دست همان جا می ماند . صورت رها ! باز میشود . بدنش به راستی که رها میشود . آرام می گیرد . و دستش فرو می افتد . و کار تمام است !
تبسم جیغی می کشد . گریه می کند . اما کوچکترین صدائی ندارد . حتی اشگ هم در چشمانش نیست . در آغوشش می گیری و تو میشوی صدای فرو خورده و گریه بی امانش .
تبسم !
چرا از این خواب بر نمی خیزی ؟!
بس است . تو که اصلا اهل خواب و این حرفها نبودی ، همانقدر که رها دلبسته بود به خوابهایش و در آغوش کشیدن رویاهایش . تو میخواستی در بیداری رویا هایت را کشف کنی ، پس این خواب بی هنگام چیست ؟ پلک هایت را بگشا ، مرا نگاه کن . من که تمام تجلی زندگی این جهان در برابر پرسشهای بی شمار تو بودم...نگاهم کن تبسم ...نگاهم کن ...دارم نگران میشوم ...مگر نمی بینی که چطور دلواپسی بیچاره ام کرده و هیجان نبودنت جنون را به همه رفتارم کشانده . میدانم خسته شدی ، این همه تلاتش برای دیدن و حرکت کردن برای توئی که هنوز مثل یک میوه نرسیده به شاخه ای چسبیده بودی زیاد است و خسته ات کرده ، اما کافی است خوابیدن ، بلند شو دختر خوب . شاید با برخاستن تو رها هم جانی دوباره بگیرد ، لالائی های من خیلی وقت است تمام شده و میخواهم حالا جواب بدهم ، به همه آن سوالهای سختی که داشتی ، بگویم که برای چه آمدی و چرا آمدی و چه شد که اینجائی ! نمی خواهی بدانی ؟ تو داشتی با چشمان درخشانت مرا کلافه میکردی با هزاران هزار سوال بی جوابت ، حالا مگر چه شده که خودت را این چنین گرفتار خواب طولانی کرده ای ؟ میدانم که سی ساعت مقرر تمام شده است ! اما تو هرگز گلایه نداشتی ، من ندیدم که برای یک نفس ناقابل مثل برادرت دست و پا بزنی ، تو ایستادی در مقابل همه آن کاستی ها ، نخواستی که قبول کنی ، و این ناباوری حق تو بود ، نشانم بده که هنوز هم ایستاده هستی ، به من بگو که توانستی مرگ را تسلیم عطش زندگی خودت کنی .
تبسم ! چرا اینطور می کنی ؟ من می ترسم ...من از نگاه کردن به صورت آرام تو که اینگونه در خوابی عمیقی فرو رفته ای هراسانم . طاقت ندارم ، پس چشمانت را باز کن و به من نگاه کن ....آه ای تبسم !
من هم خسته ام ...خیلی خسته ....حالا که اینطور شد اجازه بده من هم کنار تو بخوابم ، تا وقتی بیدار شدم با تو باشم ...باشد تبسم ؟
....قبول ! می خوابیم و با هم بیدار میشویم !
پلک هایم از همیشه سنگین تر است !
ادامه دارد ......................................