از صبح که از خواب برخاسته ام اضطراب دارم و دست و دلم می لرزد . تشنه ام و هر چه آب می خورم سیرآب نمی شوم . میدانم که حالم خوب نیست و بدتر هم خواهد شد . با این علائم مدتهاست که آشنائیم . اما میدانم که قرار نیست به این زودی اتفاق افتد . از آخرین حمله گاز که حجیم ترین و دردناک ترینش بود در تمام این سالها خیلی وقت است که می گذرد . من از سخت ترین مرحله اش گذشتم و تاوانش را هم دادم . علم من و همکارانم و خصوصا دکتر همایون فر مهربان به اینجا رسید که گاز وقتی حمله سختش را می کند . انرژی اش به تحلیل می رود . زمان میخواهد که بتواند نیرویش را جمع کند و دوباره حمله از سر گیرد و طبق محاسباتم هنوز چند سالی وقت دارم . سعی می کنم نادیده اش بگیرم . دوش آب سردی و لباس را می پوشم و می روم . احتیاط می کنم و ماشین با خود نمی برم و با آژانس فاصله شهرک را تا بیمارستان طی می کنم . در میان راه می خوابم و به پر حرفی راننده گوش نمی کنم . بی حالم . بی حوصله ام و کمی هم ترسیده ام . پوست دستم می خارد . و حس میکنم پلک چشم راستم می پرد . روپوش می پوشم و خودم را بخش می رسانم . میخواهم با کار کردن از سرم برود حال بدم . بالا سر میترا مریض بد قلقم که می رسم . احساس میکنم هیچ حوصله پرحرفیش را ندارم . دخترک قبل از این خودکشی ناموفق سر به زیر و گوشه گیر بوده است . یکهو حرف زدن یادش می آید و میخواهد جبران همه این سالهای کم حرفی را یکجا در این چند روز که در بیمارستان است در آورد . با دیدن من لبخندی می زند و ادامه حرفهای دیروزش را می گیرد درست از همان جمله ای که دیروز قطع کرده بودم . تصمیم دارد به مجرد اینکه از بیمارستان مرخصش کردیم برود دنبال کار مخابرات در بخش خصوصی و کلی پول جمع کند و بعدش هم از کشور خارج شود و در کالیفرنیا زندگی کند و خودش را به همه مردم نشان دهد تا آنجا که نامزد فرمانداری شود و این پست را از چنگ آرنولد اطریشی در آورد . و آنقدر در این زمینه رشد کند که بشود رئیس جمهمور آمریکا . دومین زن رئس جمهمور بعد از هیلاری کلینتون ( مطمئن است هیلاری رای می آورد و دومکراتها برنده ماجرا هستند ) حالا هم دارد در باره مناسبات آمریکا و ایران بعد از رئیس جمهور شدنش حرف میزند . تار می بینم . داغ شده ام . اما تب ندارم . سرم گیج می رود . یادم نیست داروی میترا را نوشتم یا نه . ولی خودم را رساندم به اتاق دکتر کشیک . تلفن را برداشتم و داروخانه را گرفتم . می دانستم ال دی ندارند . اما خواستم که شانسم را امتحان کنم . نا امید تلفن دکتر همایون فر را گرفتم . فهمید که حالم خوب نیست . هنوز خواب بود . ولی قول داد نیم ساعت دیگر اینجا باشد با ال دی . می دانم که محال است از دزاشیب تا اینجا در این ترافیک دهشتناک بتواند خودش را برساند . نازنین پزشک همکارم با روی خوش به اتاق می آید از رنگ پریده ام می فهمد که اوضاع خوب نیست . می خواهد که با کلوئیدن فشارم را کنترل کند . اما می گویم که بی فایده است و ممکن است وضعم خراب تر شود . درست در سینه ام سمت چپ احساس گرفتگی عضلاتی دارم . خوابم گرفته . اما دردی از نوک پا وارد تنم می شود و هر چه جلو تر می آید بدنم را از کار می اندازد . می دانم که نمی توانم دیگر برخیزم . نازنین دستپاچه می رود سراغ مسعود دکرت حاذق قلب بیمارستان. کم کم قدرت شنوائی ام را از دست می دهم . و چشمانم را سیاهی می گیرد . حس میکنم رعشه گرفته ام و تمام تنم دارد می لرزد . فکر کنم از روی صندی پرت شدم روی زمین . میخواهم حرفی بزنم . کلمه ای . جمله ای . اما دهانم خشک شده و فکم انگار قفل است . چقدر خوب می شد که می توانستم در این حال فریاد بزنم . مطمئنم از حجم دردم می کاست . اما نمی شود . صدا در گلویم خفه میشود . می فهمم ضربانم دارد ضعیف می شود .
دستی را روی پیشانی ام حس میکنم . دستی مهربان . و صورتی که می آید نزدیک گوش چپم و نجوا می کند :
- دانی !
آسمان ...زمین ...یک بغل لبخند !
دو گوشواره گیلاس از درخت چیده ام و دلم نمی آید دهان بگیرم . حیف این زیبائی نیست که بلعیده شود ! نگهش می دارم برای اینکه بیاوزیم به گوشهای بانو ! می دانم که زیبا می شود و لبخندش که با این گوشواره ها تلفیق شود فرشتگان را هم به حسادت می کشاند . بانوی من دیر وقتی است که از جهان زمینی نفرین شده ام سفر کرده و تنها در خیالم جا دارد . بانوی من مهربان است . این را می شود از نگاهش فهمید . درست است که هیچ وقت صورتش را تماما ندیده ام . اما زیبائی زنانه چیزی نیست که از طریق دیدن درک شود . بصیرت می خواهد . زنی که زیباست . زیباست و همین بس . حتی اگر فقط صدایش را شنیده باشی و یا نه حتی اگر تنها حسش کرده باشی . بانوی من زیبائی را چنان در خود نهادینه کرده که خورشید شرم دارد بر تابیدن به پوست لطیفش که نکند آسیبی ببیند و رنگش عوض شود .
آسمان ...زمین....یک دامن نیلوفر !
بانوی من رفته از دشت همسایه امان سبزی وحشی بچیند . قرار است آشی برایم بار کند . می گوید هنگام چیدن سبزی مدام نام رقیه خانم را آورده است و او را شفیع من کرده . می گوید تمام وقت که در صحرا بودم گریه کردم . با دین تل بوته ها بغضم چنان شکست که نگو و نپرس . با این حرفش من هم دلم می شکند . اصلا این اسم خار و بوته که می آید حالم خراب میشود . برای بانو از سفر سوریه می گویم . وقتی که به ضریحش دست کشیدم و بیهوش شدم . بانو نوازشم می کند و دلداریم می دهد و بعد می رود سراغ آش ! می پرسم مخلفات آشت را بگو . لبخند می زند و دستی به گوشواره های گیلاسی اش می کشد و می گوید : رشته های محبت ...چند دانه نخود معرفت ...یک سیب سرخ گاز زده ...دو شاخه نرگس قرمز ...یک لاله وحشی از دشت طلایه ...کمی تربت کربلا که با اشگ زائرانش گل شده ...مقداری ریحانه که از حیاط پشتی خانه مسافر چیده شده ...و هیمن سبزیهای وحشی ! .
دیگی سفالی را می گذارد روی اجاق تب اندوهش و می نشیند کنارم و گاه گاه آش را با قاشقی چوبی هم می زند و برایم می گوید :
چرا از خودت نمی پرسی که کجا باید تمام شود این سرگردانی عبوس ؟ تا کی میخواهی بین آرزوهای ناشدنی و امیدهای واهی و این همه حقیقت تلخ که دوره ات کرده اند پرسه بزنی ؟ چرا از همان راهی که آمده ای باز نمی گردی ؟
می گویم : زمانی میتوانم راه آمده را بازگردم که بدانم در آن سوی پل کسی به انتظار من نشسته باشد ...چطور برگردم به جائی که وقت آمدنم همه چیزش را شعله های حس کورم خاکسترش کرد ...بانو خودت که می دانی چه گذشت بر من ، چرا میخواهی حرفهای تکراری داغدار بزنم ؟
عطر آش تمام کلبه امان را گرفته است . مست می شوم . بانو سرش را بالا می آورد و خیره می شود به من :
قبیله تو بی تو چیزی کم دارد ..اهالی خانه اصلی ات هنوز هم که هنوز است دق الباب می کنند و منتظر پاسخی هستند . این توئی که درب را به خود بسته ای و خودت را زده ای به نشنیدن ...
سکوت می کنم . و دلم می گیرد برای مردم قبیله ای که مدتهاست دلم برایشان تنگ است .
آسمان ...زمین ...آینه ای شکسته !
روزهائی در زمستان هست که ابرها خسته اند از باریدن و سرما نفسش طاق می شود . صبح که از پنجره ات دشت را تماشا میکنی . بوی بهار تمام خانه ات را می گیرد . حتی اطلسی های حیاط خلوت هم لبخند می زنند . تو غرقه در شادی بهار ، بال و پرت را باز می کنی و یله می شوی در آسمان صاف و بی بدیل ! گوشه و کنار ، حجمه های برف می درخشند و می خندند به خورشید و جویبار آرزوهایت از انجماد رسته و یخ برکه جهانت ترکی برداشته و اینک توئی که چنین شادمانه به دشت می آئی و ترانه خوان رقص بهاری می گیری و جانانه می خندی ! تمام شد آن بوران که تازیانه هایش هنوز ردش بر شانه های تو راه می رود ...تمام شد عصر یخبندان سرد و دلت می رمد و مشامت از هوای تازه می انبارد ...خواهش دل آینه ای که با پرش یک سنگ کوچک از دستان شیطنت ترکی برداشته ..به نور تصویر نرگسی تازه جواب می دهد ...این نگاه توست که اینگونه به رد پرواز گنجشک آرزوی محالت بر فراز کلبه زندگی ات ، خیره مانده است ؟
افسوس زمستان فریبکار با این سراب اندک دلت را شکست و در عوض خود اندکی آرام گرفت و اینک با نفسی تازه است که می غرد و سقف کلبه توست که زیر بار سنگین برف فرو می ریزد و این تن نحیف توست که در برابر کولاک یخ می زند دوباره ! ...ذهنت انجماد هزار ساله را تجربه می کند و روحت دیگر در قفس یخی زمستان ریاکار می ماند به حبس برای هزارمین دیگر ..
دریغ نفسی گرم را نباید خواهش داشت ...درد از این تقدیر شوم ..ببارد اندوه بر تمام بند بند جانت ..تا اشگهایت هم یخ بزنند ...
و این منم چنان دردمند در آغوش سرما خفته ...به انتظار روزی دیگر ...
زمستان ما تمامی ندارد ...بهار را با ما چه کار ...خاطره شکفتن نهال سیب ...یاد نیلوفرهای سپید در لابلای گیسوان دریا ...همه به باد رفت ...
ببینم ..مگر شما صدای طوفان را در خانه خود ندارید که سراغ بهاران را از ما می گیرید ؟
مباد دیگر داغ دلمان را تازه کنید ...دیر وقتی نیست که به سرمای سرنوشتمان عادت کرده ایم ... آخر ما تنهائیم در این زمستان سرد و منجمد !
تنهائی یعنی وقتی درد داری کسی نباشد گرم دستت را بگیرد و بگوید آرام باش عزیزم ، این نیز بگذرد و آنچه می ماند هم آغوشی پیچکهای سبز با دیوار خانه عاشقانه های ماست . نگاه کن چگونه این رگه های سبز بر شانه های آجر و سیمان خواب رفته اند و این دیوار سخت با نفسهای مهربانی آنان است که لبخند می زند .
تنهائی یعنی وقتی ترکت می کنند . ساعتها با تو در باره قسمت و سرنوشت و شرایط متفاوت آدمها و عدم تفاهم اخلاقی بحث کنند و دست آخر هم نم اشگی بنشیند گوشه چشمش و بگوید : میدانی که من بیشتر نگران تو هستم !!!!!!!.........
و برود دنبال بخت خودش و تو بمانی مات و مبهوت که چرا من همیشه جا مانده ام از این کاروان خوش بختی ؟
تنهائی یعنی اینکه دیگرانی باشند که دلشان برای تو بطپد و تو زمانی آن را بفهمی که دیگر دیر است و ضربان از کار افتاده اند و حسرتی عمیق جای آن گرفته است .
تنهائی یعنی اینکه زنی عاشقانه تمام این دوران سخت نشسته و نظاره گر معاشقه تو با غریبهای رهگذر بوده و هیچ نگفته و در دلش آرزو سپید ترین بخت را برایت داشته و تو نفهمیدی و در به در یک سایه بودی ...و در آغوش یک شبح آرمیدی ...
تنهائی یعنی همین دیگر ...یعنی این روزها تلخ و این شبهای سرد ...
آسمان ...زمین ..تصوری کوتاه در خیالی دور !
تصور کن !
جهانی که در آن مردان یکپارچه ثنا گوی عشقند و در دامن زنان نیلوفرهای تازه می چینند و انتظار تولد دوباره ی نوزاد مریم های تازه شکوفه شده را کمی آن طرفتر از ساحل ، جائی میان رد پای موجهای شکسته و ماسه های خیس ترانه می کنند !
تصور کن !
ابرهای سیروسی آسمان چنان در هم پیچیده اند که هیچ رعدی و هیچ برقی توان شکاف میانشان را ندارد . و در ست در میانه ستیغ کوه و لبه نازک ابرهای تنهائی من و تو ، تختی است که تنها برای یک نفر جا دارد و دیگران باید در کناره اش باشند و این منم که به تو تعارف نشستن می کنم و توئی که ابرو نازک می کنی و این آسمان بلند است که ناز کشی دارد و این مردمان زمینی اند که ایستاده اند روی قله ها به تماشا ...می نشینی روی تخت ..از اولش هم معلوم بود که خواهی نشست ...فقط خواستی حوصله ام را تجربه کنی و صدای آسمان را بشنوی که چگونه میخواندت . حست را بگو ! بالا نشینی و سخره گرفتن زمین و آسمان چه طعمی دارد ؟
تصور کن !
مسافری از میان مه و غبار با کوله سنگین غصه های دیروزش آمده به درگاه تو . نگاهش که می کنی چشمانش را خسته تر از آن می بینی که بتواند دورها را ببیند ، آنجا که سراب نیست و شهر آرزوهاست . دستش می گیری و رهایش می کنی در خلسه خوش بودن و این بهانه رسیدن ؟ و یا آب و دانه اش می دهی و راهیش می کنی این چند فرسخ راه هم برود که برسد و خوشا به حالش شود ؟
تصور کن عزیز ! تصور کن !
تمام شود این همه رنج مویه هایمان در این داغنامه ها که وبلاگ می نامیم . همه آن نرسیدنها و دردها و رنج ها منتهی شود به همان " توئی " که از اول در اینجا بدنبال ردش دویده ای . بیاید دستت را بگیرد و نرم بیخ گوشت بگوید : ختم به خیر شد این داستان تو ! حال بیا و واژه هایت را درون کمد خاطراتت بپوشان و بعد با هم برویم به دشستان تا تنمان را با صدای گنجشککان عاشق بلرزانیم و صورتمام را به سمت نسیم وصل گیریم نا خنک شود این دل داغ ...برویم از این خانه که از هر گوشه اش نفسهای هجران بی پایان تو پیداست ...
چه می کنی کبوترم ؟ می روی تا سرزمین باران را فتح کنی ؟ یا می مانی در و پیکر خانه ات رنگ بزنی ...و نفسی عمیق را سینه کشی و لبخندی هم به صورتت شکوفه بزند و با خودت تکرار کنی من یک خراش این درد ناگفته را به همه درمانهای عالم نمی دهم ؟!
تصور کن !
جهانی را بدون دروغ ...بی مسافر ...بی غرور ...بی هیچ خط و خط کش...
جهانی دایره ای شکل ...
حالا برایم بگو :
اینکه می گوئی نامش عشق است در پهنای بغضی گرفته ...در این جهان چه معنا می دهد ؟
آسمان ...زمین ...هوای شرجی درد با بوی خردل !
چشمانم را که باز میکنم . همان صورت همیشگی بعد از بحران مقابلم است . دکتر همایون فر ! می گوید با موتور تا اینجا آمده و زانو پای راستش هم به سپر یک پیکان گیر کرده است . خدا رحم کرده است به صاحب ماشین ، اگر ضربه کمی شدیدتر بود ، سپر خراب می شد و ...
بر می خیزم و می نشینم روی تخت . سرم کمی گیج می رود . بعد از پایان این سروم می توانم بروم . نفسی می کشم و به دستانم نگاه می کنم . چند لکه سفید می بینم . یاد تاولها می افتم . چقدر با هم دوست بودیم روزگاری . فقط خدا می داند که چقدر برایشان حرف زدم و چه رفاقتی بینمان شکل گرفت . این گاز خردل وقتی سراغت را می گیرد و از حالت می برد . بیهوشی کامل برایت ندارد . چیزی است میان بیداری و خواب عمیق . مرز میان خیال و واقعیت را طی می کنی .
تلفنم را بر می دارم . می روم سراغ تماسهای ناموفق . سه تماس از دوست تازه ام دارم . دو تماس از خانم جان . یک تماس ناشناخته . به ساعت نگاه می کنم : 12 شب است . شماره غریبه را می گیرم . وصل میشود . کسی آن طرف هست ولی حرف نمی زند . چند بار الو الو می کنم . می دانم تماس برقرار است و اوست که نمی خواهد چیزی بگوید . تسلیم سکوت او می شوم . صدای نفسهایش را می شنوم . مضطرب است و هیجان زده . می توانم ضربان تند قلبش را هم حس کنم . چند دقیقه می ماند و بعد قطع می کند . دوباره می گیرم :
مشترک مورد نظر دردسترس نمی باشد !!!
صدای نفسهایش را با آنکه نمی شناسم . اما حس می کنم صمیمی و گرم است . حس خوبی دارم . می دانم مرا دوست دارد . لبخند می زنم : پس هنوز هستند کسانی که قلبشان برای من نگران باشد . با اینکه می دانم ممکن است همه اینها در رویائی کوتاه گذشته باشد ... (برایم پیش می آید در بیداری مطلق رویا ببینم ) ... اما ممکن است روزی دیگر همین نفسها را در هوشیاری بشنوم و حس کنم .
خوشحالم !