رقیه خانم !

چقدر دلم گرفته خانم !

هیچ وقت مثل امشب به اندوه تو نیازمند نبوده ام . دلم میخواهد برای همه عمرم داغدار تو باشم . سرزمین آبهای همیشه آبی  اینک ماتم زده رقیه خاتون است .

من امپراطور ژولیس سزار و مردمانم همه با هم برای این بانوی کوچک درد ...تندیس تمام عیار غم ...مثال بی مثال عشق ...اشگ خواهیم ریخت و با هم عهد می کنیم این روزها لبخند کمتر برلبانم بنشیند ...و هر کس از ما بپرسد چرا غم داریم جوابش می دهیم :

به یاد رقیه جانمان و به خاطر تمام مهربانیش و ابدیت عشقش و به احترام زخمی که بر سینه دارد . روحمان را سیاه پوش کرده ایم !

خانم جانم !

باورت باشد عزیزم ...همیشه در نوشتن در باره تو عاجز بوده ام . هر وقت خواستم بنویسم کلماتم ماتم گرفتند و وزن و لحن جملاتم بغض کردند و دیگر نفهمیدم جه شد و دلم بی هیچ وقفه ای شکست و چشمانم تنها برای شما بارید .

نمی دانم این چه حکمتی است که امپراطور ژولیس سزار تاب تحمل در برابر داغ شما ندارد . نامتان کافی است که تمام شانه هایم آوار شود در زیر گریه های بی امانم .

شما خودتان داور باشید و تصور کنید برای نوشتن این چند خط و داغنامه ذیل . چند بار شکستم و دوباره برخاستم . تا تمام شود این نوشته هزار بار از سنگینی بغضم مردم و زنده شدم ( هیچ تعبیری از این بهتر حالم را باز نمی گوید )

سرزمین آبهای همیشه آبی و مردمان مهربانش و امپراطور ....برای گریه کردن در وصف حال رقیه خانم نیاز به رسیدن روزی و فصلی و بهانه ای از سال نیستند . سزار که در شب سوم محرم می میرد . اما در روزهای بعد هر وقت دلمان از شدت اندوه گرفت . هر وقت حس کردیم جهانمان تحملش  برایمان سخت شده ..هر وقت نفسمان تنگ شد ..آن روز و یا آن شب وقت عزای رقیه خانم است .

یا رقیه بنت الهدی !

به یاد رفقائی که با هم در زمانی نه چندان دور در میانه خاک و دود . ماتم رقیه گرفتیم و عشق ورزیدن به او را تمرین کردیم   :

حاج محمود کریمی ( که روضه نفسگیر و صدای تب دارش همراه ماست )...حاج محمود صفدری ...رضا ابوفاضل...حاج حسین ....( مردی که همیشه فرمانده است . حداقل برای من )...حسین یوسفی...اشکان احمدی...کوروش همائی...مجتبی رمضانی...علیرضا محمودی...فرامرز خوئینی...آندریک صفاریان...محسن یاوری...حسن شیدائی...سید محسن حیدری...سید مسعود بابائی...خداداد مهری و..............

بیائید از زبان مولایمان با رقیه بانو حرف بزنیم . اینطوری شاید بیشتر به حرفمان توجه کند و بتوانیم اندکی با حس آقایمان همراه شویم ..شاید !

 

چقدر بي تابي دخترم ! اين همه دلشکستگي ها چرا ؟ مگر دست هاي کوچکت در امتداد نيايش عمه، تنها از خدا ، آمدن بابا را طلب نکرد . اينک آمده ام در ضيافت شبانه ات و در آرامش خرابه ات ، کوچک دلشکسته ام ! پيش تر نيز با تو بودم ، مي ديدمت شعله بر دامان دلسوخته از خيمه ، آه مي کشيدي و در آميزه خار و تاول ، آبله و اشک ، صحراي گردان را به اميد سر پناهي مي سپردي .

ميديدمت در سنگباران دروازه ي کوفه، جويبار کوچک خون از آشفتگي موهايت ، چکه چکه بر محمل مي چکيد و از گوشه ي پيشاني ، شيار ابروانت را مي پيمود و با گونه ي ارغواني ِ سيلي خورده ات همسايه مي شد.

نازدانه تازيانه ي خورده ام ! امشب طولاني تر از شب يلداست . فرصت خوب قصه گفتن . مگر هر شب ، با قصه هاي شيرين بابا ، پلک هاي مهربانت را با لبخنده اي نرم نمي بستي . يک امشب تو قصه بگو . بگو سفر،  بي همراهي بابا، چگونه گذشت؟

يادت هست از مکه تا کربلا، چند منزل ، کاروان به درنگ ايستاد و تو چقدر شوق ايستادن کاروان داشتي ؟ هرگاه قافله مي ايستاد آغوش گرم بابا از پشت شتر تا زمينت مي رساند و دست مهربانش ، تار تار گيسوانت را مي نواخت و جرعه جرعه آرامش و مهرباني  در قلبت مي ريخت . چقدر دوست داشتني بود متوقف کردن کاروان به بهانه آغوش پدر.

يادت هست بر زانو يم مي نشستي و خنده هاي کودکانه ات  به برادرت اصغر آنچنان بهشت مي بخشيد که آغوشش را به شوق پريدن در آغوشت رها مي کرد و تو با همبازي کوچکت ، گوشه اي از بهشت را به قلب بابا مي بخشيدي ؟ يادت هست؟

دخترکم  حالا چرا گريه ؟ نيامده ام تا اشک هايت را ببينم . بي تابي تو را بر نمي تابم . در راه ، صبوريت را مي ديدم ، شکيباييت را مي ستودم و از پشت خاکستري که فرصت نگاه کردن را از من مي گرفت ، همه ي نگاهم را به تومي بخشيدم . ديدم که گرسنگي و تشنگي ، بهار چهره ات را پاييز کرده بود که ناگهان سيلي سنگين نا مردانه بر گلبرگ گونه ات نشست. دمي چشم فرو بستم . چهره ات ديگر پاييزي و خزان زده نبود . ارغواني و نيلي ، امتزاج بهاران و خزان . وقتي اشکت بر گونه سيلي خورده پر پر شد ، نگران آسمان شدم . عمه ات مي ديد که چشمان خون گرفته و خاکستر نشسته ام آسمان را کاويد و انتظار فرود آمدن همه آسمان را در چشمهايم خواند . تو عجيب صبور بودي . منتظر ماندم لبي به شکوه بگشايي ، پرخاشگرانه چيزي بگويي که لبانت جز به سپاس و ترنم نشد.

صفير تازيانه که در فضا پيچيد و خط کبودي که بر شانه هاي ظريف و شکننده ات نشست . گفتم دخترکم خواهد شکست.  وقتي سر بر افراشتي و نگاهت را به آسمان پرتاب کردي ، گفتم سر شکايت دارد اما جز شکر، طنين صدايي گوشم را ننواخت.

کاروان شتر لنگ ، هر بار يکي از گل ها را پايمال زمين مي ساخت ، با هر افتادن ، تمسخر و طعنه و خنده فضا را پر مي کرد. و تو صبورانه و پر شکيب با همه دلشکستگي ، با سکوت فرياد مي زدي . دخترم بابا را ببخش اگر در آن لحظه ها ياريت نکرد . دستي نبود تا سپر تازيانه ها شود . اگر نزديکتر بودم با همين لبها که گل بوسه بر پيشانيت مي نشاند خار از پايت مي گرفتم و گونه هاي سيلي خورده ات را مي بوسيدم . و خط کبود تازيانه را مرهم مي نهادم . دخترم بابا را ببخش ! اگر هنگام افتادن از شتر ، آغوش وا نکرد و دست هاي کوچکت را از دستان خشن قساوت پيشگاني که بر زمينت مي کشيدند رها نکرد.

آه ! ببخش بابا را که يارايش نبود گيسوان ظريفت را از چنگ نا مردمان رها کند . چقدر صبورانه از متن اين همه حادثه و خطر گذشتي مثل شکيب مادرم ، مثل صبور خواهرم .

راستي چقدر عمه را  شرمسارم که تمام راه پنهاني گريست و همه اشکهايش را در قلبش ريخت، و تمام اشک هايتان را با دستهاي کبود و تازيانه خورده سترد و در ويراني آشيانه ، چتري از مهرباني در بي پناهي و تنهايي آوارگيتان گشود . چقدر شرمسارم ،  پرستار غمگسار و داغدار را .

مهربان دلشکسته ام ! صبور صميمي ! مسافر غريب و کوچک من !

مگر نگفتي که بابا که آمد آرام مي گيرم . اين همه نا آرامي چرا ؟ مگر نگفتي بابا که آمد سر بردامانش مي گذارم و مي خوابم ؟ نه ... ، نه دخترکم نخواب . مي دانم اگر بخوابي . ديگر عمه نمي خوابد .

مي دانم خواب تو، خواب همه را آشفته مي کند .

نه ... ، نخواب دخترم !

بگذار بابا دمي در دامان تو آرام بخوابد .من ازتو خسته ترم . بگذارلب هاي چوب خورده ام امشب ميهمان بوسه اي باشد از پيشاني سنگ خورده ات ، از گيسوي پريشان چنگ خورده ات از شانه هاي معصوم تازيانه ديده ات، از صورت رنگ پريده سيلي خورده ات، بگذار امشب بر زانوان زهرا آسوده بخوابم.

نه دخترم ! نخواب بگذار بابا بخوابد.

 

خوشحالم !

از صبح که از خواب برخاسته ام اضطراب دارم و دست و دلم می لرزد . تشنه ام و هر چه آب می خورم سیرآب نمی شوم . میدانم که حالم خوب نیست و بدتر هم خواهد شد . با این علائم مدتهاست که آشنائیم . اما میدانم که قرار نیست به این زودی اتفاق افتد . از آخرین حمله گاز که حجیم ترین و دردناک ترینش بود در تمام این سالها خیلی وقت است که می گذرد . من از سخت ترین مرحله اش گذشتم و تاوانش را هم دادم . علم من و همکارانم و خصوصا دکتر همایون فر مهربان به اینجا رسید که گاز وقتی حمله سختش را می کند . انرژی اش به تحلیل می رود . زمان میخواهد که بتواند نیرویش را جمع کند و دوباره حمله از سر گیرد و طبق محاسباتم هنوز چند سالی وقت دارم . سعی می کنم نادیده اش بگیرم . دوش آب سردی و لباس را می پوشم و می روم . احتیاط می کنم و ماشین با خود نمی برم و با آژانس فاصله شهرک را تا بیمارستان طی می کنم . در میان راه می خوابم و به پر حرفی راننده گوش نمی کنم . بی حالم . بی حوصله ام و کمی هم ترسیده ام . پوست دستم می خارد . و حس میکنم پلک چشم راستم می پرد . روپوش می پوشم و خودم را بخش می رسانم . میخواهم با کار کردن از سرم برود حال بدم . بالا سر میترا مریض بد قلقم که می رسم . احساس میکنم هیچ حوصله پرحرفیش را ندارم . دخترک  قبل از این خودکشی ناموفق سر به زیر و گوشه گیر بوده است . یکهو حرف زدن یادش می آید و میخواهد جبران همه این سالهای کم حرفی را یکجا در این چند روز که در بیمارستان است در آورد . با دیدن من لبخندی می زند و ادامه حرفهای دیروزش را می گیرد درست از همان جمله ای که دیروز قطع کرده بودم . تصمیم دارد به مجرد اینکه از بیمارستان مرخصش کردیم برود دنبال کار مخابرات در بخش خصوصی و کلی پول جمع کند و بعدش هم از کشور خارج شود و در کالیفرنیا زندگی کند و خودش را به همه مردم نشان دهد تا آنجا که نامزد فرمانداری شود و این پست را از چنگ آرنولد اطریشی در آورد . و آنقدر در این زمینه رشد کند که بشود رئیس جمهمور آمریکا . دومین زن رئس جمهمور بعد از هیلاری کلینتون ( مطمئن است هیلاری رای می آورد و دومکراتها برنده ماجرا هستند ) حالا هم دارد در باره مناسبات آمریکا و ایران بعد از رئیس جمهور شدنش حرف میزند . تار می بینم . داغ شده ام . اما تب ندارم . سرم گیج می رود . یادم نیست داروی میترا را نوشتم یا نه . ولی خودم را رساندم به اتاق دکتر کشیک . تلفن را برداشتم و داروخانه را گرفتم . می دانستم ال دی ندارند . اما خواستم که شانسم را امتحان کنم . نا امید تلفن دکتر همایون فر را گرفتم . فهمید که حالم خوب نیست . هنوز خواب بود . ولی قول داد نیم ساعت دیگر اینجا باشد با ال دی . می دانم که محال است از دزاشیب تا اینجا در این ترافیک دهشتناک بتواند خودش را برساند . نازنین پزشک همکارم با روی خوش به اتاق می آید از رنگ پریده ام می فهمد که اوضاع خوب نیست . می خواهد که با کلوئیدن فشارم را کنترل کند . اما می گویم که بی فایده است و ممکن است وضعم خراب تر شود . درست در سینه ام سمت چپ احساس گرفتگی عضلاتی دارم . خوابم گرفته . اما دردی از نوک پا وارد تنم می شود و هر چه جلو تر می آید بدنم را از کار می اندازد . می دانم که نمی توانم دیگر برخیزم . نازنین دستپاچه می رود سراغ مسعود دکرت حاذق قلب بیمارستان. کم کم قدرت شنوائی ام را از دست می دهم . و چشمانم را سیاهی می گیرد . حس میکنم رعشه گرفته ام و تمام تنم دارد می لرزد . فکر کنم از روی صندی پرت شدم روی زمین . میخواهم حرفی بزنم . کلمه ای . جمله ای . اما دهانم خشک شده و فکم انگار قفل است . چقدر خوب می شد که می توانستم در این حال فریاد بزنم . مطمئنم از حجم دردم می کاست . اما نمی شود . صدا در گلویم خفه میشود . می فهمم ضربانم دارد ضعیف می شود .

دستی را روی پیشانی ام حس میکنم . دستی مهربان . و صورتی که می آید نزدیک گوش چپم و نجوا می کند :

-          دانی !

 

 

آسمان ...زمین ...یک بغل لبخند !

دو گوشواره گیلاس از درخت چیده ام و دلم نمی آید دهان بگیرم . حیف این زیبائی نیست که بلعیده شود ! نگهش می دارم برای اینکه بیاوزیم به گوشهای بانو ! می دانم که زیبا می شود و لبخندش که با این گوشواره ها تلفیق شود فرشتگان را هم به حسادت می کشاند . بانوی من دیر وقتی است که از جهان زمینی نفرین شده ام سفر کرده و تنها در خیالم جا دارد . بانوی من مهربان است . این را می شود از نگاهش فهمید . درست است که هیچ وقت صورتش را تماما ندیده ام . اما زیبائی زنانه چیزی نیست که از طریق دیدن درک شود . بصیرت می خواهد . زنی که زیباست . زیباست و همین بس . حتی اگر فقط صدایش را شنیده باشی و یا نه  حتی اگر تنها حسش کرده باشی . بانوی من زیبائی را چنان در خود نهادینه کرده که خورشید شرم دارد بر تابیدن به پوست لطیفش که نکند آسیبی ببیند و رنگش عوض شود .

آسمان ...زمین....یک دامن نیلوفر !

بانوی من رفته از دشت همسایه امان سبزی وحشی بچیند . قرار است آشی برایم بار کند . می گوید هنگام چیدن سبزی مدام نام رقیه خانم را آورده است و او را شفیع من کرده . می گوید تمام وقت که در صحرا بودم گریه کردم . با دین تل بوته ها بغضم چنان شکست که نگو و نپرس . با این حرفش من هم دلم می شکند . اصلا این اسم خار و بوته که می آید حالم خراب میشود . برای بانو  از سفر سوریه می گویم . وقتی که به ضریحش دست کشیدم و بیهوش شدم . بانو نوازشم می کند و دلداریم می دهد و بعد می رود سراغ آش ! می پرسم مخلفات آشت را بگو . لبخند می زند و دستی به گوشواره های گیلاسی اش می کشد و می گوید : رشته های محبت ...چند دانه نخود معرفت ...یک سیب سرخ گاز زده ...دو شاخه نرگس قرمز ...یک لاله وحشی از دشت طلایه ...کمی تربت کربلا که با اشگ زائرانش گل شده ...مقداری ریحانه که از حیاط پشتی خانه مسافر چیده شده ...و هیمن سبزیهای وحشی ! .

دیگی سفالی را می گذارد روی اجاق تب اندوهش و می نشیند کنارم و گاه گاه آش را با قاشقی چوبی هم می زند و برایم می گوید :

چرا از خودت نمی پرسی که کجا باید تمام شود این سرگردانی عبوس ؟ تا کی میخواهی بین آرزوهای ناشدنی و امیدهای واهی و این همه حقیقت تلخ که دوره ات کرده اند پرسه بزنی ؟ چرا از همان راهی که آمده ای باز نمی گردی ؟

می گویم : زمانی میتوانم راه آمده را بازگردم که بدانم در آن سوی پل کسی به انتظار من نشسته باشد ...چطور برگردم به جائی که وقت آمدنم همه چیزش را شعله های حس کورم خاکسترش کرد ...بانو خودت که می دانی چه گذشت بر من ، چرا میخواهی حرفهای تکراری داغدار بزنم ؟

عطر آش تمام کلبه امان را گرفته است . مست می شوم . بانو سرش را بالا می آورد و خیره می شود به من :

قبیله تو بی تو چیزی کم دارد ..اهالی خانه اصلی ات هنوز هم که هنوز است دق الباب می کنند و منتظر پاسخی هستند . این توئی که درب را به خود بسته ای و خودت را زده ای به نشنیدن ...

سکوت می کنم . و دلم می گیرد برای مردم قبیله ای که مدتهاست دلم برایشان تنگ است .

آسمان ...زمین ...آینه ای شکسته !

روزهائی در زمستان هست که ابرها خسته اند از باریدن و سرما نفسش طاق می شود . صبح که از پنجره ات دشت را تماشا میکنی . بوی بهار تمام خانه ات را می گیرد . حتی اطلسی های حیاط خلوت هم لبخند می زنند . تو غرقه در شادی بهار ،  بال و پرت را باز می کنی و یله می شوی در آسمان صاف و بی بدیل ! گوشه و کنار ، حجمه های برف می درخشند و می خندند به خورشید و جویبار آرزوهایت از انجماد رسته و یخ برکه جهانت ترکی برداشته و اینک توئی که چنین شادمانه به دشت می آئی و ترانه خوان رقص بهاری می گیری و جانانه می خندی ! تمام شد آن بوران که تازیانه هایش هنوز ردش بر شانه های تو راه می رود ...تمام شد عصر یخبندان سرد و دلت می رمد و مشامت از هوای تازه می انبارد ...خواهش دل آینه ای که با پرش یک سنگ کوچک از دستان شیطنت ترکی برداشته ..به نور تصویر نرگسی تازه جواب می دهد ...این نگاه توست که اینگونه به رد پرواز گنجشک آرزوی محالت بر فراز کلبه زندگی ات ، خیره مانده است ؟

افسوس زمستان فریبکار با این سراب اندک دلت را شکست و در عوض خود اندکی آرام گرفت و اینک با نفسی تازه است که می غرد و سقف کلبه توست که زیر بار سنگین برف فرو می ریزد و این تن نحیف توست که در برابر کولاک یخ می زند دوباره ! ...ذهنت انجماد هزار ساله را تجربه می کند و روحت دیگر در قفس یخی زمستان ریاکار می ماند به حبس برای هزارمین دیگر ..

دریغ نفسی گرم را نباید خواهش داشت ...درد از این تقدیر شوم ..ببارد اندوه بر تمام بند بند جانت ..تا اشگهایت هم یخ بزنند ...

و این منم چنان دردمند در آغوش سرما خفته ...به انتظار روزی دیگر ...

زمستان ما تمامی ندارد ...بهار را با ما چه کار ...خاطره شکفتن نهال سیب ...یاد نیلوفرهای سپید در لابلای  گیسوان دریا ...همه به باد رفت ...

ببینم ..مگر شما صدای طوفان را در خانه خود ندارید که سراغ بهاران را از ما می گیرید ؟

مباد دیگر داغ دلمان را تازه کنید ...دیر وقتی نیست که به سرمای سرنوشتمان عادت کرده ایم ... آخر ما تنهائیم در این زمستان سرد و منجمد !

تنهائی یعنی وقتی درد داری کسی نباشد گرم دستت را بگیرد و بگوید آرام باش عزیزم ، این نیز بگذرد و آنچه می ماند هم آغوشی پیچکهای سبز با دیوار خانه عاشقانه های ماست . نگاه کن چگونه این رگه های سبز بر شانه های آجر و سیمان خواب رفته اند و این دیوار سخت با نفسهای مهربانی آنان است که لبخند می زند .

تنهائی یعنی وقتی ترکت می کنند . ساعتها با تو در باره قسمت و سرنوشت و شرایط متفاوت آدمها و عدم تفاهم اخلاقی بحث کنند و دست آخر هم نم اشگی بنشیند گوشه چشمش و بگوید : میدانی که من بیشتر نگران تو هستم !!!!!!!.........

و برود دنبال بخت خودش و تو بمانی مات و مبهوت که چرا من همیشه جا مانده ام از این کاروان خوش بختی ؟

تنهائی یعنی اینکه دیگرانی باشند که دلشان برای تو بطپد و تو زمانی آن را بفهمی که دیگر دیر است و ضربان  از کار افتاده اند و حسرتی عمیق جای آن گرفته است .

تنهائی یعنی اینکه زنی عاشقانه تمام این دوران سخت نشسته و نظاره گر معاشقه تو با غریبهای رهگذر بوده و هیچ نگفته و در دلش آرزو سپید ترین بخت را برایت داشته و تو نفهمیدی و در به در یک سایه بودی ...و در آغوش یک شبح آرمیدی ...

تنهائی یعنی همین دیگر ...یعنی این روزها تلخ و این شبهای سرد ...

آسمان ...زمین ..تصوری کوتاه در خیالی دور !

تصور کن !

جهانی که در آن مردان یکپارچه ثنا گوی عشقند و در دامن زنان نیلوفرهای تازه می چینند و انتظار تولد دوباره ی نوزاد مریم های تازه شکوفه شده را کمی آن طرفتر از ساحل ، جائی میان رد پای موجهای شکسته و ماسه های خیس ترانه می کنند !

تصور کن !

ابرهای سیروسی آسمان چنان در هم پیچیده اند که هیچ رعدی و هیچ برقی توان شکاف میانشان را ندارد . و در ست در میانه  ستیغ کوه و لبه نازک ابرهای تنهائی من و تو ، تختی است که تنها برای یک نفر جا دارد و دیگران باید در کناره اش باشند  و این منم که به تو تعارف نشستن می کنم و توئی که ابرو نازک می کنی و این آسمان بلند است که ناز کشی دارد و این مردمان زمینی اند که ایستاده اند روی قله ها به تماشا ...می نشینی روی تخت ..از اولش هم معلوم بود که خواهی نشست ...فقط خواستی حوصله ام را تجربه کنی و صدای آسمان را بشنوی که چگونه میخواندت . حست را بگو ! بالا نشینی و سخره گرفتن زمین و آسمان چه طعمی دارد ؟

تصور کن !

مسافری از میان مه و غبار با کوله سنگین غصه های دیروزش آمده به درگاه تو . نگاهش که می کنی چشمانش را خسته تر از آن می بینی که بتواند دورها را ببیند ، آنجا که سراب نیست و شهر آرزوهاست . دستش می گیری و رهایش می کنی در خلسه خوش بودن و این بهانه رسیدن ؟ و یا آب و دانه اش می دهی و راهیش می کنی این چند فرسخ  راه هم برود که برسد و خوشا به حالش شود ؟

تصور کن عزیز ! تصور کن !

تمام شود این همه رنج مویه هایمان در این داغنامه ها که وبلاگ می نامیم . همه آن نرسیدنها و دردها و رنج ها منتهی شود به همان " توئی " که از اول در اینجا بدنبال ردش دویده ای . بیاید دستت را بگیرد و نرم بیخ گوشت بگوید : ختم به خیر شد این داستان تو ! حال بیا و واژه هایت را درون کمد خاطراتت بپوشان و بعد با هم برویم به دشستان تا تنمان را با صدای گنجشککان عاشق بلرزانیم و صورتمام را به سمت نسیم وصل گیریم نا خنک شود این دل داغ ...برویم از این خانه که از هر گوشه اش نفسهای هجران بی پایان تو پیداست ...

چه می کنی کبوترم ؟ می روی تا سرزمین باران را فتح کنی ؟ یا می مانی در و پیکر خانه ات رنگ بزنی ...و نفسی عمیق را سینه کشی و لبخندی هم به صورتت شکوفه بزند و با خودت تکرار کنی من یک خراش این درد ناگفته را به همه درمانهای عالم نمی دهم ؟!

تصور کن !

جهانی را بدون دروغ ...بی مسافر ...بی غرور ...بی هیچ خط و خط کش...

جهانی دایره ای شکل ...

حالا برایم بگو :

اینکه می گوئی نامش عشق است در پهنای بغضی گرفته ...در این جهان چه معنا می دهد ؟

 

آسمان ...زمین ...هوای شرجی درد با بوی خردل !

چشمانم را که باز میکنم . همان صورت همیشگی بعد از بحران مقابلم است . دکتر همایون فر ! می گوید با موتور تا اینجا آمده و زانو پای راستش هم به سپر یک پیکان گیر کرده است . خدا رحم کرده است به صاحب ماشین ، اگر ضربه کمی شدیدتر بود ، سپر خراب می شد و ...

بر می خیزم و می نشینم روی تخت . سرم کمی گیج می رود . بعد از پایان این سروم می توانم بروم . نفسی می کشم و به دستانم نگاه می کنم . چند لکه سفید می بینم . یاد تاولها می افتم . چقدر با هم دوست بودیم روزگاری . فقط خدا می داند که چقدر برایشان حرف زدم و چه رفاقتی بینمان شکل گرفت . این گاز خردل وقتی سراغت را می گیرد و از حالت می برد . بیهوشی کامل برایت ندارد . چیزی است میان بیداری و خواب عمیق . مرز میان خیال و واقعیت را طی می کنی .

تلفنم را بر می دارم . می روم سراغ تماسهای ناموفق . سه تماس از دوست تازه ام دارم . دو تماس از خانم جان . یک تماس ناشناخته . به ساعت نگاه می کنم : 12 شب است . شماره  غریبه را می گیرم . وصل میشود . کسی آن طرف هست ولی حرف نمی زند . چند بار الو الو می کنم . می دانم تماس برقرار است و اوست که نمی خواهد چیزی بگوید . تسلیم سکوت او می شوم . صدای نفسهایش را می شنوم . مضطرب است و هیجان زده . می توانم ضربان تند قلبش را هم حس کنم . چند دقیقه می ماند و بعد قطع می کند . دوباره می گیرم :

مشترک مورد نظر دردسترس نمی باشد !!!

صدای نفسهایش را با آنکه نمی شناسم . اما حس می کنم صمیمی و گرم است . حس خوبی دارم . می  دانم مرا دوست دارد . لبخند می زنم : پس هنوز هستند کسانی که قلبشان برای من نگران باشد . با اینکه می دانم ممکن است همه اینها در رویائی کوتاه گذشته باشد ... (برایم پیش می آید در بیداری مطلق رویا ببینم ) ... اما ممکن است روزی دیگر همین نفسها را در هوشیاری بشنوم و حس کنم .

خوشحالم !

 

 

آبهای همیشه آبی !

این منم و این شب ...

این منم و این دردی کهنه که حجمش جانم را می خواهد و طول و عرضش ابدیت هویت گمشده ام را طلب می کند . دردا از این شب ...دردا از این حجم متراکم غم ... دردا از این ثانیه های نفس گیر که قرا است شب را به سحر بیاویزد بی آنکه مرگ رسیده باشد .

این منم و این زمان پوسیده در روزها و شبهائی که بی تو گذشت ...توئی که نمی شناختمت ...توئی که ندیده امت ...توئی که از من چنان دوری که شاید با عبور این دنیا و آن دنیا هم باز فراق ، حاصل جستجویم باشد ...توئی که نه تصویر صورت فرشته وارت را دارم و انعکاس صدای ملکوتی ات را ...فقط به یک امید عاشقم تو را ....که روزی شاید ببینمت ...آغوشت را باز یابم ...دستانت را در دستانم حلقه کنی...چشمانت را در چشمانم گره بزنی ...سرم را به شانه ات و دلم را به مشت گیری...

این یک خیال واهی نیست ...من عاشق وهم نشده ام ...تو هستی ...وجود داری ...اگر چه نمی شناسمت در این جهان پهناور ...اما یقین دارم که در تمام ذرات روح و جسمم حلول کرده ای و قبل از آنکه رخ نشان دهی فتحم کرده ای ...این منم عاشق غریب تو در انتظار قدوم مبارکت  که بر دیده بگذاری و بیائی ...که می دانم می آئی ...می دانم ...می دانم ...!

این منم و این سرزمینم ...آبهای همیشه آبی ...از این تنهاتر کدام آب و خاک را سراغ دارید ؟ ...آبهای همیشه آبی از آن مردمانی ناشناخته است ...مردمانی که بی هیچ دیداری به هم دل می دهند ...بی هیچ دیداری !

آه سرزمین من ! غریب وطن ! غمت مباد از این همه تنهائی ...امپراطورت نیز چنین تقدیری را بر شانه داشت و گلایه هم نکرد...سرزمین عشاق بی نام و نشان باید هم که وجه تشابه اش با مردمش صفت غریبی باشد !

آبهای همیشه آبی ! زیر هر درخت بلوط تو زنی نشسته به انتظار مردی رفته از دیار ...مردی که به صدای یار رفت ..به تاخت هم رفت ! مردانی که به درخشانی نگاه زنان عاشقشان سوگند بازگشت خورده اند ...مردانی که در پناه دعای نیک و پذیرفته شده در درگاه احدیت به سفر رفته اند ...مردانی که نفسشان معطر به قدسی ترین بوسه های آسمانی است ...

آبهای همیشه آبی ! دشت ارغوانی در سمت شرق تو ، هماره میعادگاه طلوع خورشیدی است که با ترانه تولد می آید و با سرود امید می رود ...میدانم که در این دشت مقبره روحی است که گریخت از جسم خود به بهای یک بهانه ...روح دخترکی که زبان آرزوهای از دست رفته را خوب می داند . امیدهای رفته بر باد ...نگاههای خیره مانده بر راه ...صداهای خفته در گلوگله خستگان از فریاد ...دستان گشوده به هم آغوشی در تب سرد ...!

زائران این شبستان ، آگاهان عاشقی اند که هرگز شکایت دردهای عاشقانه اشان را به خانه معشوق پیک نکردند و لبخند از لبانشان در نگاه نگارشان محو نشد و اینک رسیده به قدمگاه این ضریح است که نم به چشمانشان نشسته و بعض فروخورده همه این سالهای عاشقی را اینجا خواهند شکست ...در این دشت ارغوانی در کنار گور روح دخترک آشنا به تمام رازهای عاشقی ...اینجا آسمان و زمینش هم راز دارند  و خادمانش نیز ...تمام آن مردان و زنانی که زخمی عشقند و تاب داشتند در همه عمرشان ، در طواف خانه قدسی اینجاست که احرام می بندند و سعی صفا و مروه می روند و حاجی عشق می شوند و ای ...گاهی هم سنگ به پیشانی شیطان می زنند ...و در قربانگاه آخرین منسکشان ...قلب شرحه شرحشان را بیرون می کشند و به سمت آسمان می گیرند و زیر لب مویه می کنند : هان!... ای یزدان عشق ! شاهد باش ...! مرام عاشقی است که به جا آوردیم ...از این زخمهای پوسیده هرگز جائی سخن نراندیم که تو خود گفتی همه جهان برای اعتراف عشاق ناامن است و تمام گوشها نامحرم !  ...از مرز جنون گذشتیم و دم نزدیم ...شلاقهای جفا شانه هایمان را پوسته پوسته کرد ، لب هم نگزیدیم ...در برابر طوفان احساسمان خنده تحویلمان دادند ، دل سیاه نکردیم ...اشگی اگر بود در خلوت گونه هایمان را خراشید ...شکایتی اگر دلمان را چنگ زد در همان دل بی نوایمان چالش نمودیم ...رسم عاشقی را به جا آوردیم ...و این قلب چاک چاک را شاهد آوردیم ...حال اگر اجازت دهی دمی در کنار سایه این نارون پهلوی مقبره بنشینیم و نفسی تازه کنیم و اگر شد و تو خواستی دیگر از اینجا باز نگردیم و همینجا جان بکنیم و خلاص !

آبهای همیشه آبی ! سلسله جبال صبر از میانه شمالی تو گذشته است ...می گویند تکه ای به قدر یک تکه سنگ از کوههای آن کسر شده و به عنوان سنگ صبور به خارج از مرزهای تو رفته است ...کوهنوردان این کوههای مهربان ، کوله پشتیشان را از همه دردها و غصه هاشان انباشته اند و نرم و نرم دامنه ها را زیر پا می گیرند و آهسته آهسته در مسیر قله راه گرفته اند و می روند و می روند ... از بالا که نگاه می کنی قطاری از مردان و زنان می بینی که در صفی منظم ترانه خوان می خرامند و می آیند و باد نیز این هم آوائی را با موسیقی دل نوازی همراهی می کند  و تمام دره ها از بازتاب این سرود می لرزد ...و  ابرهائی که از اشگهای عاشقانه شکل گرفته اند و به رنگ سفید راستین اند حس باریدن دارند و حال بوی باران تمام این فضا را از آن خود کرده است .

شنیده ام اشگهای عشاق در زمان فراق همه به یک جا می رود و قطره قطره می انبارد و جویباری می شود و در هم گره می خورند و رودهائی می گردند و در پیچ و تاب سرنوشت در می نوردند و به دریائی واحد می رسند ...دریائی از اشگ ! خورشید سرزمین آبهای همیشه آبی بر این دریا می تابد و تبخیر می شود و این ابرها که آبستن یک سیل اند ، از آنجا می آیند ...گفتم که بوی باران می آید ...بوی باران ...بوی اندوه عاشقانه ...عطر دل افزای یک غم شیرین در قلبی شکسته ...حس ناگفته یک لحظه گمشده در تقدیری غمگین ...بوی یک راز پیچیده در یک جمله ساده ! در قلب کدام شما برای یک کسی رازی دارید به اندازه یک جمله با دو واژه جادوئی ؟ ( دوستت دارم )

چه راز قشنگی !

( فاش شدن و مستتر بودنش ، هر دو دردناکند ...می گوئی ، خاصیت و جادویش از بین می رود و تنها حسرت می ماند ...نمی گوئی ، قلبت توان نگاه داشتن این حجم سنگین را ندارد...شده برای گفتن یک حرف بال بال بزنی ؟ )

این کوه پیمایان می دانند برای رسیدن به این راهپیمائی و گذر از این دره ها و رسیدن به آن قله ...چه راه سختی را گرفته اند و آمده اند و آزمونهای دشواری را از سر راه بر داشته اند ...از اولین عشق تا آخرینش راه زیادی است در زمان و البته در معنا بسیار کوتاه ...! چونان پرنده ای از این شاخه به آن شاخه ..مثال پروانه ای از این گل به سراغ آن یکی ...عاشق برای فتح عشق از هیچ سفری پرهیز ندارد ..همسفرانش را مدام تغییر می دهد ...برای او رسیدن مهم است ..عاشقانی که از سفر تنهائی وحشت دارند بازندگان این بازیند ! چه اینکه اصل راه را باید به تنهائی رفت ...و از این گریزی نیست ...جاماندگان هماره هم آنانی اند که در غمهایشان یکسره غرولند کرده اند ...عاشقی که غر می زند فقط تیشه به ریشه خود می زند ...! و رفتگان رسیدگان نیستند ...کسانی می توانند این راه را بپیمایند که مرکبشان صبر و کوله اشان غمهائی است که به تنهائی می خورند و شریکی ندارند ...اصل و مهم رفتن است ...در راه مردن ، همان وصل است ...و این زنان و مردانی که اینگونه در کوهپایه ها و دامنه ها سرود خوان می روند ..عاشقان راستینی هستند که هراسی از ترک شدن نداشته اند ...این واقعیتی مسلم است که معشوق از همان راهی که آمده باز می گردد و عاشق است که راه بازگشتی را نمی شناسد و تنها می رود و باز هم می رود ...و در این بین کسانی اند که گاه با او همسفر می شوند و گاه ترکش می کنند و این رسم عاشقی است ...سلسله جبال صبر ماوای این دل به گروی عشق نهادگان است .

آسمان می ترکاند بغضش را !!! ...باران می بارد و کوه دهان باز می کند و دره می نالد و و دیگر کسی سرود نمی خواند و سکوت سایه می اندازد بر قلبهاشان و گوشهایشان را می سپارند به صدای باران ...به صدای باران ...!

آبهای همیشه آبی ! سرزمین من ! این منم ! ژولیس سزار ! امپراطوری از تبار زندگی در گروی مرگ وا سپردگان ...! این منم ...همان امپراطوری که خونش را یاران بر کف سنا ریختند تا آزادی باقی بماند ...مردی که برای یافتن روح عشق جنگید و زخم بر سینه و جان و جسم گرفت و اینک برای بقای همانی که یافته بود می میرد ...تا راز ماندگاری آزادی در خونش یادگار باشد ...تاریخ می گوید ، روزی که سزار در صحن سنا آماج دشنه های دوستانش شد ...تشنه بود ...لبانش ترک داشت ...نگاهش خسته بود ...خستگی واقعی فقط در دیدگان عطش زده است ...روزی که سزار 94 زخم شمشیر گرفت ( به تعداد نمایندگان سنا ...از ترس اینکه مباد مرگ سزار به گردن یک طبقه اجتماعی و یا یک منطقه جغرافیائی بیافتد هر 93 نماینده یک ضربه زدند  و بهترین و نزدیکترین دوستش که در تمام فتوحات و ماجراهای زندگیش همراه او بود دو ضربه زد ...ضربه اول ، برای اینکه ترس از چهره دیگران برود ، که بر پیشانی سزار فرود آمد و خون چشمانش را گرفت و جز ضارب اول کسی دیگر را ندید و ضربه آخر که تیر خلاص سزار بود بر قلبش نشست  !!! ) خدای خدایان زئوس روی برگرداند و ژوپیتر که به جرات و شجاعت و سنگدلی در میان خدایان زبانزد است ، صحنه قتل سزار را مشاهده و گزارش می کرد . و بدین سان برای نخستین بار زئوس گریست . وقتی برای مرگ انسانی خدایان ماتم بگیرند آدمیان در آن هنگام نفرین می شوند .

 امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی هم چونان سزار تاریخ ، تقدیری مشابه دارد . تنها فرقشان نامها و مکانهاست که تغییر یافته اند و گرنه  شمشیر همان شمشیر است و جسم و روح همان !!! و حادثه هم یکسان ...روایت همان روایت است . و اینچنین قانون دایره بودن تاریخ اثبات می شود ...( تاریخ حوادث را در یک سیکل زمانی معین تکرار می کند )

آبهای همیشه آبی ! کویر سرخ رنگ تو بر بال جنوبی سرزمین می درخشد ...کویری بی هیچ بلندی ...در سطحی یکدست ...نه سراشیبی و نه سرازیری ...از ابتدایش تا انتهایش یک خط است که در امتداد افق با خط آسمان تلاقی میشود ...شنهای نرم در نسیم نفسهای گرم است که موج می خورد و مه می شود ...کویری انباشته از سراب ...اینجا مخزن خاطرات است ...معدن یادها ...جایگاه تمام آنچه گذشته ...صحنه تکراری همه حوادث گمشده زندگی ...مردمان تنها به این قصد به کویر می آیند که خاطرتشان را بازیابند بی هیچ کم و کاستی !

سطح فراخ کویر ، پرده تصاویری است که منشاش آسمان است !!! تصاویری که از لنز ابرها می گذرد و خورشید بر پشت آن می تابد و بر پرده جان می گیرد ...موزه باشکوه سرزمین آبهای همیشه آبی ، تدنیس ها و پرده هایش را از این کویر وام گرفته است ...در دل این کویر کلبه ای است کوچک ! و در آن زنی ماوا گزیده ...با گیسوانی رقصان بر شانه ایش ...چشمانی درخشان بر صورت رنگ باخته اش ...گونه های سرخ بر پیکره رخ رنجورش ...دستانی نرم با پوستی سپید ...بازوانی که فقط به قدر یک آغوش باز می شوند ...و شانه ای که تنها برای یک سر خسته جا دارد ...این زن روایتگر عشقی اسطوره ای است ...زنی که عشق را با تمام ثانیه ها و دقایق و ساعتهای عمرش معنی می کند ...زنی که دوست داشتن را با دم و بازدم نفسهایش گره زده است ...زنی از جنس بلور ...زنی از جنس عاشقانه ترین نواهای دل انگیز هجر ...کلبه اش دربی ندارد و پرده ای از گلبرگهای گل نرگس حائل میان اندرونی و بی اتنهائی بیرونی است ..سقفش را با ورقهای دفترچه خاطرات عاشقانه ترین اشعارش پوشانده ...پنجره ای رو به طلوع خورشید و پنجره ای به سمت غروب آرزوهایش دارد ...دیوارهای کلبه اش را با رنگ مه گرفته ترین غمهایش تزئین کرده  و با ابری ترین احساسهایش کف کلبه را فرش نموده است ...زن سحرگاهان در کنار کلبه زانو به بغل می گیرد و بر سطح کویر در گرگ و میش هوا زیباترین خاطره اش را نظاره می کند : در جاده ای درختی که امتدادش به دریا ختم می شود با مردی قدم می زند بی هیچ حرفی ...در میانه راه توقفی می کند و در پاسخ نگاه پرسشگر مرد تنها به ابدیت چشمان مرد خیره می ماند تا مرد بتواند در تلولو این دید بصیر ، دوست داشتن را اندکی هجی کند ...!

زن در شامگاهان که ذره ذره کویر گوئی آینه ای مقابل خورشید سرخ فام است و بازتاب منکسر سو سوی نور را پهن می کند در پهنای پرده تصاویر خاطره آخرینش ...آهی سرد می کشد :

مرد که می خواهد از چشمان زن بگریزد ، زل زده به زمین و آهسته زمزمه رفتن دارد . تاب این همه مهر را دیگر ندارد ...نمی تواند که پاسخ زلال ترین احساس زن را باز گوید ...این رفتن نیست ...فرار است ...گریز از حجم سنگین عشق ...مردان وقتی در برابر عشق بزرگ زنی قرار می گیرند که توان مقابله را ندارند می گریزند ...این عکس رفتار زنان است که در چنین شرایطی خود را تماما به دل عشق مرد می سپارند و غرق می شوند در این دریای عمیق ! مرد دل آشوب است و هیجان زده ...عرق بر جبینش نشسته ...دستانش می لرزد و بالا نمی آید برای وداع ...پاهایش قرار ندارند ...و قلبش ضربانی تند گرفته است ..صدایش در حلقوم می شکند و در هم پیچیده است و اصوات بریده بریده را به جای جملات از کام بیرون می دهد ...و زن نگران این حالت مرد است ..عجیب نیست وقتی عاشقی برای ذلت معشوق در مقابل خودش غصه می خورد ؟!

زن دست مرد را می گیرد به این امید که گرمای عشق بتواند این اضطراب کور را اندکی التیام بخشد ... مرد پناهگاهی را انگار یافته ، دست زن را می فشارد ... و زن این را می فهمد که این آخرین بار است که حرارات پوست دستانش سرمای وجود مرد را گرم می کند ...پس اندوهی به جانش می نشیند و نم اشگی گوشه چشمش خانه می کند ...مرد بغض آلود می نالد : خداحافظ !!!

و زن لبخندی می زند ، رها می کند دست لرزان مرد را و آرام زمزمه می کند : ترا به طپش قلبم سپردم که در هر ضربه ای که به سینه خسته ام می زند ، تو را دعا می کند ...برو به سلامت !!!

 

آبهای همیشه آبی ! این منم ...امپراطور سرزمین تو ...نگاه کن ...چشمانت را به من بده ...من امپراطور تو و مردمانی هستم که در دل تو ، دل می دهند به عشق ...مردمانی که هرگز مرا و پیوندی که با من و تو دارند را فراموش نخواهند کرد ...این منم ...که تصویری از آنانم ...مردمی از اهالی زمین ...گریخته از آداب و رسوم فرسوده و بی رحم زندگی سنگدل متعادل بی عشق که آسمانش خاکستری و زمینش سیاه و هوایش آلوده است به دروغ ...کینه...خشم...خودخواهی...بی رحمی...ناجوانمردی...بی معرفتی ...بی مرامی ...

این مردم دل کنده اند از این زندگی تلخ و دل داده اند به تو ای سرزمین آبهای همیشه آبی ...قدمهایشان بر خاک تو  متبرک باد و نگاه شان به آسمان تو پر جلا و دستانش به دستان عشق مستدام ...و شادمانی وصل بر روحشان هماره پر سایه ...!

آبهای همیشه آبی ! این منم و این شب که برای هزار و هزار و هزارمین  بار به تو می گوئیم :

- سلام !