شاد میخواند ، اما اشگ صورتش را پر میکرد و غمی بی انتها در چمشانش موج نیزد ... در خاطرم مانده است که مردم اصولا در هر حال و موقعیتی که باشند ، تماشای یک دیوانه ر از دست نمی دهند ، چون این مشاهده در اصل جشن گرفتن ، حالت سلامت خودشان است ، نگاه مملو از حقارت تماشاگران که در خیابان یا کوچه یک دیوانه را در تیر راس خود قرار می دهد ، به نوعی شکرگزاری آدمهای سالم از عقل سر جایشان است ...البته به راستی هنوز هم مشخص نیست که آدمهای به ظاهر سالم و معمولی ، انسان کاملا اند یا دویانگان که حرفهای بی سر وته و اعمال غیر قابل ارادی دارند ؟...و به صرف اینکه تعداد ما هم اکثریت است نمی توند دلیل بر حقانیت ما باشئد ، چه اینکه از قضا  حق ! همیشه در اقلیت است و شاید .................بس است ...دانی... ؟! خجالت بکش مرد ...ول کن دیگه ...!

هنوز چند قدمی مانده ، در همین فاصله ، چهره نگهبان را می بینم که حواسش به من است و دارد مرا تحت نظر قرار میدهد ...از این توجه خوشحالم ...اگر الان چشمانم بهم ریخته شده باشد و مردمکم در حدقه ثابت نبوده و طبیعتا به دلایل مشکلاتی که برشمردم مدام در حال چرخش نامنظم در حدقه است و این را هم دیگران و یا عاقلان خیلی زود می بینند و بلافاصله و بدون تردیدی ، تشخیص دیوانگی می دهند ...و مهم تر اینکه آب دهانم الان باید از سر و صورتم آویزان باشد و صداهای شبیه  به خر خر از گلویم شنیده شود ... و یک تیم عصبی ثابت در یک جای چهره ام تثبیت شده باشد ، که عمدتا لق زدن سر روی گردن است ، یعنی ستون فقرات گردن از نگاه داشتن سر آدمی سر باز می زنند و سر نمی داند خودش را به کجا تکیه بدهد ؟! ... برای همین یک تیک که نشان بی تعادلی ابدی است در محل اتصال آخرین ستون فقرات گردن با عظله زیر فک پائین است ، که منجر به پرتاب سر در یک توالی زمانی مشخص به یک سمت که باز اصولا سمت چپ است ،

خوب این علائم الان توسط نگهبان رویت شده ! ...برای همین به سراغ همکارش رفت و مرا با انگشت به او نشان داد و او هم ناخوداگاه دستش به سمت کمر و باطونش رفت ... بلاخره یک آدم عاقلی پیدا شد که من دیوانه را بشناسد و مراقبم باشد ...خیالم راحت شد ...!

عجب... ! ؟ آقا جان ! من بیشتر مشتاق بودم در راه شما و به خاطر شما  درمیدان جنگ و یا جائی شبیه آن کشته شوم ....نمی دانم اینطور که به خاطر شدت نگرانی از  حال شما  دیوانه شده ام و به  جرگه مجنونان همیشگی پیوسته ام ، اصلا چه حکمی دارد ؟ نمی دانم این را قبول می کنید از این عاشق سینه چاکتان ؟ خوب آقای من ! انصاف بدهید ... این از من بر آمد در راه عشق شما ..و فعلا جز این را  شرمنده ام ...قربان آن قلب مهربان و نازکت شوم ...شرمنده تو شدم که کاری دیگری که باعث افتخار بیشتری برای خودم و رضایت نسبی شما باشد از این حقیر بر نیامد ...میدانم اگر دیگران بروند و تعریف کنند که در شب بیماری آقا... یک نفر عقل و کنترل جسمی اش را برای همیشه از دست داد !!!چه تاثیری در ذهن مردم خواهد داشت ؟ ...مسلما خیلیها خواهند خندید و مسخره ام می کنند که عجب عاشق سر به هوا و کلنگی بوده که چند ساعت پریشانی حال جسمی معشوق را تاب نیاورده و کارش به دارالمجنانین کشیده ...و همه را به حساب ضعف عشقی من خواهد نوشت و احتمالا طوری بشود که اسباب خجالت شما هم بشوم و شما به خاطر این حادثه دلخور هم بشوید ...آن وقت واقعا چه خاکی به سر کنم ؟

الهی تصدقت شوم آقا جان ! حداقل از آن پنجره اتاقت سری به سمت من بچرخان و نگاهی بیانداز تا از  نگاهت بفهمم که چه حالی داری و چطور به این موضوع می نگری ؟ ...آن وقت راحتتر میتوانم بفهمم که چه باید انجام بدهم ! ...افسرده و شرمنده و سر به زیر بمانم ؟...و یا منتظر  وعده آغوش امن شما باشم که  به این غلام و مخلص همیشگی تان رخصت بدهید برای دست بوس خدمت برسم ؟ و اجازه می دهید که سر به سینه دردمند شما بگذارم و کمی تسلا پیدا کنم ...شاید هم نه این و نه آن ؟! ...نظرتان این باشد که این ماجرا به خودم مربوط است ، خود کرده را هم تدبیر نیست ...!!!

پسر جان ! دانی ...همیشه سر به هوا ! ( به قول خانم جان مادر بزرگم ! ) باید سعی میکردی نظم فکری ات را مراقبت کرده و افسار خیالات بی پروایت را به دست خودت می گرفتی ، نه اینکه ولشان کنی به امان خدا !... که هر خراب شده ای که خواستند ... بروند و تورا هم با خودشان خر کش کرده و دربدر اوهام و مالیخولیائی فلسفی کنند ، که آخرش تیشه به ریشه خودت بزنی و بشوی تندیس بلاهت و حماقت و هر کس تور ا نگاه می کند حماقت عاشقانه را هم بتواند دریابد  و نوبرش کند !... و بعد سری تکان دهد و زیر لب بگوید : حیف از این جوان نبود ؟!... شنیده ای ؟! میگن جوونه دانشجوی پزشکی بوده ...نه از این بسیجی مسیجیهائی که به زور جبهه و خانواده شهید ، پشت میز دانشگاه رفتند ...بیچاره خود ننه مرده اش ! خونده و قبول شده ...بدبخت مادرش !!!...شانس رو نیگا کن ! ...جوون بزرگ کن ، عین دسته گل و بفرست دانشگاه تا پزشک بشه ...و بعد یهو وسط عزا داری و دعا برای بهبود حال امام ، قاطی کنه و عقل و حافظه و همه چی رو با هم از دست بده  ...! اونم کی ؟!... یک روز  قبل از اینکه حال حضرت امام خوب بشه و تشریف ببرند جمران ،  ...میگن ...ممکنه آقا مایل باشن این دیونه و خل و چل را ملاقات کنند ...خوب حقشه ...میگن به خاطر نگرانی حال آقا ... بچه مردم داغون شده ...نمی دونم والله ؟! شاید هم سرش به جائی خورده و یاد چه میدونم اصلا از اولش ایراد داشته و حالا اینجوری داره خودشو به عشق امام بند میکنه ؟! نمی دونم ؟... اما گناه داره بینوا ! ... مادرش براش بمیره !....من که دلم برای مادرش و فامیلهاش کباب شد...!!!!!!!!!!!!!!...............

( این بخش آخرش کلی حالم را جا آورد ، هم به خاطر سلامتی عزیز دلم و هم وعده دیدار خصوصی...به به ...! چه شود ؟ اینطوری اگر تمام شود که خیالی نیست ...زهی سعادت و دم سرنوشت مشتی خودمان گرم ...دیوانه شدیم که شدیم ، فدای یه تار محاسن آقام ...قربان آن چهره نورانی و قدسیانی اش شوم ...)

یکی نیست از این خانم باجی بپرسه : حالا فامیلش واسه چی ؟ اونها دیگه توی این معرکه ، کجای ماجرا هستند که پاشون رو وسط کشیدن ...؟!

احتمالا هم جواب خواهد داد : وا ...! چه حرفها ؟ این سوال بود پرسیدی ؟! خوب معلومه دیگه ...تو فک و فامیلش حتما چند تا دختر رسیده و هلو برو تو گلو !!! و دم بخت بودند که برای این آقای دکتر ، نشستن کلی با خوش خیالی و رویا پردازی برنامه ریختن و آینده خودشون به فردای این آقا شاخه نبات اجالتا متصل کردند ...! و دلشون خوش کرده بودند که روزی روزگاری عروسش بشن و برن زیر سقف و خوشبخت باشند !!! ...خوب آدم دلش برای این دخترهای معصوم میسوزه ...چه گناهی کردن که خاطر یکی رو میخواستند که یه شبه زده به سرشه ؟!...

از این خیالات و افکار درهم و برهم خودم را بیرون می کشم ، اگر چه برای من درگیر این جور برق گرفتگیهای ذهنی ، طبیعی است و ایرادی هم نیست ...اما دلم هنوز گرفتار اتاق طبقه سوم است ...حالا که پاک زدیم به سیم آخر و هپلی شدیم ...دلیلی ندارد نگرانیهایمان را دور بریزیم ، اما چرا ؟! در کلاس شناخت روحیه انسان ، دکتر دادگستر فرمودند که آدمی که اختلال روانی دارد ، در حقیقت نمی تواند مرز بین خوبی و بدی ...شادی و غم ...بدبختی و خوشبختی را بفهمد و برایشان ارزش یکسانی را قائل است ..پس چرا برای من اینطور نیست و ذهن ارزش گذار من هیچ فرقی با دوران عاقلی نکرده و همان بود که بود ...عجبا ! یادمان باشد که اگر معجزه ای اتفاق افتاد و ما شفا گرفتیم ، برای آقای دکتر بگویم که ماجرا از چه قرار است و از این فرصت بهره گیرم و خدمتی تجربی هم به دانش بشری انجام دهم .

راهم را ادامه میدهم ...اینجا دیگر آخر راه است ...!

حالا دیگر به درب آهنی رسیده ام ...درب خود به خود باز میشود و نگهبانان از مسیر راهم کنار می روند ، و با انگشت به پله ها اشاره می کنند ،

منظورشان از این حرکات چیست ؟ در واقع دارند مرا به سالن بخش بیماران روانی در زنجیر و یا به قول خودمان تحت نظر ویژه ، هدایت می کنند ؟ تا آنجا که یادم هست اینجا بیمارستان تخصصی قلب است و فاقد چنین بخشهای نامربوط به حوزه حرفه ای اشان است ..اما آن پله ها مرا به طبقه سوم که اتاق امام در آنجاست خواهد رساند ...!

قلبم شروع به ضربان تند می کند ، چنانکه می خواهد قفسه سینه ام را بشکافد و بیرون آید ...این منم که از میان آن همه جماعت داغدار و ماتم گرفته فقط انتخاب شده ام برای عیادت ، سرورم ؟

جز این تصور خوش ، به چه چیز دیگری فکر میکنم ؟! هیچ ...هیچ ...بلاخره همای سعادت روی شانه خراب من هم نشست ...نه برای رفع حاجت ! برا ی اینکه اتفاقا حاجتم را بدهد (  ممد رضا ، که همیشه می گفت پرنده خوشبختی اگر بالای سر ما بیاید ، نقل خوشی نیست ، کار دیگری دارد... که می افتد روی سرمان ...یعنی که سهم ما از نیک بختی همان است و دیگر هیچ ...! )

عجب سعادتمند بودیم و خودمان خبر نداشتیم !

ها ..!.فهمیدم ...!

آقا متوجه این جنون ناگهانی من شدند و از سر تعجب و کنجکاوی دستور دادند تا این پدیده منحصر به فرد و اکازیون سهل انگاری و قصور در کنترل تعادل روحی  را به محضرشان ببرند تا خوب تماشا کنند ، چون کمتر فرصت میشود چنبن نادر آدم نادانی را مشاهده و از نزدیک معاینه مستقیم نمود...و امام کنجکاو دیدن آدمی مثل شدند که همه چیز در ذهنشان به وقوع می پیوندد ، من از کودکی آرمانگرا و رویا پرداز بودم ، اولین عشقم هرگز فرصت خروج از قلبم را پیدا نکرد ... بعید هم نبود که مسیر دیوانگی ام ، همین باشد که بر من رفت ...!

اما خمینی مهربانم اهل این حرفها نیست ...او هرگز آدمها برایش باعث بهت و تحیر نبودند . او فقط در مقابل خدا حیران می شد و این مهمترین صفت بندگان خاص خدا است...او کوچکترین مریدانش را چنان قدر می نهد که عالمی را شرمنده محبت خودش می کند ...محال است اینطوری یکی از نوکران صدیق را به حضور بطلبد که مایه حقارت و بی عرضگی باشد ...

حتما امام می خواهد دلگرمی بدهد مرا... تا کمی التیام پیدا کنم ...اما امام باید این را بداند که دیوانگان خصوصا  نوبرانه ای از نوع من هیچ درکی از رنج و حقارت و تحقیر ندارند ...اما من این همه را می فهمم ...راستی چرا  ؟ چرا همین الان که فکرش را کردم از شدت شرم بدنم گرم شد ؟ خوب حتما دلیلش این است که در واقع آنها توان نشان دادن واکنشهای اینچنینی را ندارند و لذا علم بشر تا همینجا فهمیده و مثل همیشه در نتیجه گیری عجله کرده است . در حقیقت دیوانه ها  مثل همه آدمها صفات و حسهای مختلفه را دارد با این اختلاف که امکان و ابزار و توان نمایش را ندارد ...خوب برای همین ناممان را دیوانه گذاشته اند ... اما آخر یادم هست همین دگتر دادگستر ، فرمایش کردند که دیوانگان درکی از رنج و یا خوشحالی ندارند ...و همه چیز برایشان باسویه است ...اما من دارم رنج میکشم ..احساس حقارت دارم ...نگرانم ...پیش بینی میکنم ...

وای ..! دیوانگی من هم با دیگران باید فرق داشته باشد ...در حقیقت من یک عاقل دست و پا بسته ام که رنجم هزار برابر دیگران است ،  چون امکان نمایش و تخلیه روانی اش را ندارم ، بنابراین زخم روی زخم میشود ...خدا به داد من برسد ...خدایا دستم به دامنت ...!

از پله ها بالا می روم ...در پله ها آقایان مسول طراز اول نشسته اند ، همه خودشان  را به شدت مضطرب و ناراحت نشان می دهند ، واقعا که خیلی کار سختی است که سره از ناسره را از این جمع انتخاب کرد چون بازیگرانش آنقدر حرفه ای و اصولی نقش بازی می کنند که با حقیقت اصلا فرقی ندارد ، با آنکه اکثرا خوابشان می آید ، اما طوری رفتار می کنند که به نظر برسد ، این خستگی چشمها به خاطر اشگ ریختن مداوم است ...فقط خدا میداند که در دل اینها چه می گذرد ...اما هر چه باشد ، نقش خود را خوب بلدند و اصلا اشتباهی نمی کنند ...درست اول پاگرد طبقه سوم ، چشمم به آقای ....می افتد ، همان که در باره اش بسیار شنیده ام... که منشا هر چه فساد و خطا در کشور اوست ، ولی ظاهر صلاحمند و متشخص و دیندارش ، محال است ، کسی را به شک اندازد ...مگر قماش خودش را که می شناسندش و دیگر بازی برای آنها نیاز نیست . اما شنیده ام که او تا همین چند روز پیش ، نزد حضرت امام وجه و اعتبار زیادی داشت ، اما امام با راهنمائی و تلاش پسر باهوش و دلسوزشان که انصافا وجودشان باعث برکات و اصیل ماندن راه و حرف امام است ، حاج احمد آقا !... اصل ماجرا را فهمیده و باور کردند و بلافاصله به او هشدار لازم را دادند که متاسفانه ادامه برخورد امام مصادف با بیماریشان شد ، و چقدر این آقا از این مسئله خوشحال است و میدانم که در دلش چقدر برای زبانم لال ...! مرگ آقا مشتاق و آرزومند است ، و اگر خمینی قادر و قهار که در برابر خیانت خشن و بی ترحم رفتار می کند ، از بستر برخیزد ، اولین کاری که انجام خواهد داد حذف وی ، به مراتب شدید تر و علنی تر از داستان منتظری ...او خودش هم میداند که در صورت بازگشت سلامتی امام چه سرنوشتی در انتظار اوست ، چون اگر جرم منتظری فقط سادگی بود که منجر به بهره برداری دشمن شد ، این مرد متهم به مال اندوری ، آن هم به شکل افراطی از بیت المال و به شکل مستقیم و آشکار ، دسیسه چینی بر علیه دیگران و حتی طراحی مقدمات ترور مردان صادق انقلاب که مانع کارهای بودند ، و بعد ترورهای وحشتناکش  انجام شده و مقصر را سازمانهای معاند اعلام و آنها هم به خاطر برنامه تعیین شده از قبل مسولیت را قبول کردند . و این جرمی نیست که بتوان به راحتی از آن گذشت و یا به خاطر مصلحت کشور در برابرش سکوت کرد ...پس کارش به فجیع طریق تمام است ..مگراینکه ...

او در زیرکی و نامردی و خیانت نمونه ندارد ، تنها کسی که شبیه اوست ،  در 1400 سال پیش بوده  و زندگی کرده و لکه ننگی بر تاریخ اسلام ، خصوصا زمان حکومت حضرت امیر است ...و با علی آن کرد که این آقا امروز با امام انجام میدهد : اشعث کندی !!! طلایه دار فاجعه نهروان ، مهره مهم معاویه در پشت خط جبهه علی ...دومین ضربه مرگبار اشعث ، ایجاد شرایطی برای انتخاب اشعری ، روحانی خرفت و خنگ و متعصب و بی سواد آن زمان برای مذاکره با عمر و عاص که باهوش ترین و کیاس ترین مرد عرب به شمار می رفت ، جهت انتخاب امیرالمونین بر حق است !!! ...که همه خواندیم ..نتیجه چه شد و فرجام امت اسلامی که اختیارش به دست اشعث ها باشد چه میشود ، این آقا هم دقیقا همان نقش را در این دوران بازی کرد ، تلخ ترین ضربه اش هم ایجاد شرایط دردناک پذیرش قطعنامه  598 برای امام و رزمندگان بود که کمر همه را شکست و از آن روز دیگر حال امام خراب شد و رو به وخامت گذاشت ، به راستی که امام جام زهر را نوشید ، نه زهری که بلافاصله عمل کند ، سمی که رفته رفته رمق و جانش را گرفت ...اگر از من سوال کنید من اشعث کندی را مسول این وضع امام میدانم ... و بر این حرف باور دارم  ...این آقا که به همان نام اشعث خطابش میکنم ، از سکوت و خلوتی این پاگرد استفاده کرده و سرش را روی دیوار گذاشته و به خواب رفته بود ، در همین حین که از پله ها  بالا می رفتم  از لای نرده های فلزی محو او بودم ...و طوری قدم بر می داشتم که بیدار نشود تا مجبور شوم با برخورد داشته و به او بر خلاف میلم ، سلام کنم ...خروپف میکرد و صدایش در راهروی خالی می پیچید ...سرش روی دیوار سر خورد و ولو شد و به یکباره بیدار شد... هاج و اوج اطراف را نگاه کرد... چون یادشان رفته کجاست و چطور خوابش برده ...اما خیلی زود متوجه شد و قیافه حق به جانبی به خود گرفت که گوئی از هفته ها پیش و یا شاید سالها خواب بر چشمانش حرام بوده ، به قیمت خدمت به امور مسلیمن ..!!! و حالا هم که نگران ولی فقیه کشور است ... وقتی مطمئن شد  کسی  متوجه این سوتی نشده ، خیالش راحت شد و یک دهن دره ای چند متری ، صورتش را بهم ریخت و در همان حال مرا دید که روبرویش از پله ها بالا می آیم ، نه میتوانست دهان گشادش را ببندد و نه دوست داشت با آن وضع در برابر یک شهروند معمولی که مطمئنا از نظر او یک برده بیش نیست ، ملاحظه شود ...اما خوب کار از کار گذشت و حالا دیگر میدانست که من در حین بالا ماندن ، خواب شیرین او را هم و دیده ام و کار از بیخ و بن خراب شده است ... اگر برای کسی تعریف کنم تمام آن تصویری که از صلابت و مقاومت خود در اذهان ساخته دود میشود و به هوا میرود ، لذا نگاهی تهدید آمیز حواله ام کرد و قبل از اینکه کس دیگری با من برخورد کند ، و من وارد طبقه سوم شوم ... خودش را به مقابلم می رساند ، من فکر میکنم هنوز خواب است چون متوجه غیر عادی بودن من دیوانه نشده...تا هم خیال خودش راحت شود و هم دست از سرم  بردارد  ، اما این بنده خدا بدجور قاطی کرده بی خوابی و ترس از آبروی نداشته و دست سازش ... باعث شده اصلا  متوجه وضعینت ناهنجار من نشود ، آخر حرف من خل و چل را چه کس یباور خواهد کرد ؟! ، با خشونت و عصبانیت می یقه ام را می چسبد :

-     من نمی دونم تو برای کدوم سازمان جاسوسی کار مکینی ...اما مطمئن باش تا چند دقیقه دیگه میگم بر و بچ اطلاعات ته و توی تو رو تا هفتاد نسل قبل تر در بیارن و برای هفتاد نسل بعد تر هم برنامه ریزی حفاظتی کنند ،! حالیته ؟! ( تهدید ش باید مرا حسابی ترسانده باشد ...سعی میکنم چشمانم از حدقه بیرون بزند ! ) اگه دهنت باز بشه و اونچه که اجانب و بیگانگان در خیالات تو با دستگاههای لیزری فرو کرده اند که به جای حقیقت واقعه که من داشتم ذکر آیه قران می کردم برای رفع بلا از امام !!! ...  تو یک تصویر قبیح ، مخالف با امنیت ملی کشور را ببینی و بروی برای از خودت بدتر و جاسوس تر راپورت بدی و آبروی مملکت اسلامی و مردم غیور را ببری ، کور خوندی !!! ..خیالات خامه ...همین  امام ، به خاطر کثرت سن و زایل شدن حافظه ، تحت تاثیر تکنولوژی اجانب که سازمان سیا و کا گ ب دارند ، از راه دور در ذهن ایشان خطا ایجاد کردند ، با اشعه لیزر و این حرفها ، و حتی امام نسبت به من مظنون شدند و تهمت زدند که خوب بلاخره حقیقت معلوم خواهد شد ...این را گفتم که بدانی او که امام است ، هیچ کاری ازش بر نیامد  ، پس تو هیچ غلطی نمی توانی بکنی ...حالا هری !... برو ...دیگه نمی خوام چشمام به جمال نحست باشه..! حالیت شد ؟ یا بگم بیان برادران درب منزل و به ییلاق ببرند تو و خانواده را که هم هوایت عوض شود و هم یاد بگیری که هر چی جلوی چشمت بود از این به بعد  چهار چشمی نبینی!!!... بلکه بدانی که باید کور مال کور مال راه بروی و هر چه فقط لازم است و به درد تو میخورد ببینی ... که دردسر برایت ایجاد نشود  ...برو ...تا بعد ...دهنت رو ببند ...تا اجرای حد اسلامی برایت لازم نباشد ...

من از او دور میشوم ، با ظاهری که بفهمئ ، حالیم شده و هیچ خطری او تهدید نمی کند ...اما نگار خر ما از کره گی دم نداشت ... ول کن نیست ، قدم تند می کند و زیر گوشم زمزمه می کند :

-     اگه توبه کنی ... و ایمان بیاوری به راه اسلام و اعتراف کنی که دچار اواهم بودی ...منم تورو می بخشم ...و ...( انگار یکدفعه یاد مقام و پستش افتاده باشد ، سرش را بالا گرفت و دماغش را بالا کشید ) اصلا بیا دفترم ...من مدتها است توی دستگاه تحت امرم ...دنبال مدیران متعهد و دلسوز و انقلابی می گردم در وجنات شما همه اینها را می بینم ...بیائید با هم گپی بزنیم...

حالا دیگر خیالش راحت میشود که اگر اعتقادات من از سنگ هم باشد در برابر این نوید خرد و خاکشیر شده است ، در نگاه  او این دوران مد مدیریت متعهد و انقلابی است و اگر این بخت سراغ هر کس برود ، تمام واقعیات دینی و اعتقادیش از اول تولد تا همین حالاهایش را هم منکر میشود ...این که دیگر چرت یک مسول مثلا !!!... خسته از انجام وظفیه است ..! و نباید ایرادی داشته باشد ...اما از بس خود این نامرد با این بهانه های واهی و بی منطق دیگران را به لجن کشیده که از ریسمان سفید و سیاه می ترسد ...

وارد راهرو و قسمت پستاری میشوم و مسیرم را در اذحام و شلوغی ادامه میدهم ... سمت اتاق حضرت امام می روم که هر چه به آن نزدیکتر میشوم فشردگی مسولین بیشتر است ، طوری که معلوم است برای یک قدم  نزدیک تر به این اتاق ، بینشان ، خون و خونریزی است ، و اوئی که لب اتاق جا دارد ، انگار از دیشب ایجا تو صف بوده و صبح هم رفته سر کار ، سبدی ، سربازی ، کارمندی ، چیزی جای خودش گذاشته است !!!...، و گرنه در این چند ساعت که همه خبر دار شدند و خودشان را به اینجا سراسیمه رسانده اند ، حداکثر میتوانستند در فاصله پنج متری اتاق باشند ...اما کسی مانع من نیست ...احتمالا هماهنگ شده و دستور خود آقا ست ...چون مشخص و معلوم است که جز چند نفر انگشت شمار از نزدیکان خاصه امام دیگران اجازه دخول ندارند ، مگر به امری حیاتی و واجب ... این تنها چیزی است که این مردان ریاست در زمان حیات امام جرات مخالفتش را پیدا نکردند و همچنان تحت امر و فرمان او سمعا و طاعتا بودند و در مقابل دست خطش و یا یک پیام تلفنی با واسطه و یا بی واسطه ( اصولا امام خودشان با تلفن،  مگر در مواردی خیلی حاد حرف نمی زدند ) هم رنگ از صورتشان می پرید و دست و پای خود را گم میکردند و هم به سرعت در جهت اجرای دستور ،  اقدام عاجل می نمودند و هرگز کسی فرصت و شجاعت مخالفت و اگر و اما نداشت ...چون امام نیک میدانست که با این آدمهای تازه به دوران رسیده و محرومیت کشیده ، که فقط یک مشت شعار و چند سال مبارزه با رژیم گذشته اندوخته اند و تجربیاتشان هم ادعاهای پوچ و تجربه نشده ای از تصویرهای محو ی بود  که امام برای حکومت اسلامی ترسیم کرده بودند . آنها هم برداشتهای مطابق با سلیقه و البته منافع خود  را بر آن تحمیل کرده و یک آش شله قمکار از دستور العمل برای اداره کشور پخته بودند که نه در روی کاغذ منطقی بود و نه در مرحله اجرائی منجر به نتیجه می شد ...! و با این سرمایه نداشته مدیریت این کشور بزرگ در حساس ترین شرایط تاریخی اش  به دست داشتند ، و اینکه امام چند بار گفت که به لطف امام زمان و توجه خاصه ایشان است که مملکت با مانع جدی و سختی روبروی نمی شود ، حرف حکیمانه ای بود ، در غیر این امدادهای غیبی ، مگر این مردان به راستی بیسواد که در گذشته یا آخوند بودند و فقط  بر منبر می رفتند و در طول روز با موتور گازی رکس خود از این گوشه به آن گوشه شهر رفته و در مراسم مذهبی مردم که سفره  و روضه و نذر بود شرکت میکردند و دو ریالی هم می گرفتند و ارتزاق می کردند  و فقط قال صادق و قال باقر و روضه اباعبدالله بلد بودند و یا لباس شخصی بودند که در گوشه ای از کشور در انزوای مطلق روز را به شب و  یا به عکس می رسانند ، و جز در این دو حالت هم چند وقتی در زندان شاه بودند و واقعا آب خنکی نوش جان کردند ، که بعد ها بابت هر روزش از مردم ایران میلیاردها دلار قرامت گرفتند ، به قولی ... بعضی از زندان رفتن این  آقایان ف خیلی برای مردم ایران خرج برداشت و آنها گران ترین زندانیان تاریخ هستند که انگار تا ابد هم مردم نمی توانند از زیر دین این آدمهای حریص و البته دزد سر گردنه ، رهائی یابند ... تا اینکه دری به تخته خورد و انقلابی شد و امام مجبور شدند به اینها اتکا کنند و واقعا چاره ای دیگر نبود ... ،به همین خاطر امام بر ای بستن آز و خیال سوء استفاده این مردان چشم و دل فقیر که عمری گرسنگی کشیده و در محرومیت بودند و بارها و بارها برای روزهای خوشی ، خط و نشان کشیده و باید نه تنها امروز سیر شوند ، بلکه تلافی آن روزهای نداری را که عقده شده بود برایشان ،  با هزار برابر در کنند ،   جز  قاطعیت و در مواقعی استبداد و دیکتاتوری ، راه دیگری برای اداره کشور ، نبود ..و با این همه باز دیدیم که آنها از جزء ترین امکانها و فرصتها بهره ها جستند و کار خودشان را انجام دادند ... ... و عجیب اینکه همه اشان می دانستند که با همه معلق بازی نمایشی و عروسک خیمه شب بازی هایشان ، امکان اینکه کوچکترین تاثیری از تصور مطابق با حقیقت آنها که در ذهن امام بود ، بگذارند ... نشد که نشد ...هر وقت خدمت امام آمدند ، امام انگار خودشان تمام این مدت بالای سرشان بوده و حتی خلوت کاریشان را را دیده و به خاطر سپرده ، انتقاد میکرد و دعوا می نمود ، سرکوفتشان میزد و همواره هشدار میداد به مجرد اینکه کشور به حال عادی بازگردد و ملت خود بتواند لایقان و مردان خدمتگزارش را پیدا کند و از این قحط الرجال خارج شویم همه شما را فاش و برملا میکنم و دستتان را از قدرت کوتاه میکنم ...اما فعلا با توجه شرایط خاص ... من و مردمم مجبوریم با آگاهی از اشتباهاتتان ، شما تحمل کنیم و صبوری پیشه نمائیم ...تا در فرصت مناسب خود مردم شما را برملا می کنند . اگر امروز مردم برای انتخاب شما که روشن و واضح است که انتخابی غیر کارشناسی و بر سر اجبار است ، حرفی نمی زنند ..نه به خاطر جهل ...که از مدارا و مراعات مودبانه است ، مردم باهوش تر از این حرفها هستند و همیشه حکومتها از دست کم کردن فهم مردم ضربه خورده و هلاک میشوند ، پس مردم می فهمند که شما هیچ چیز نمی دانید ، و به دقت شما را زیر نظر دارند ، و به خاطر اعتمادی که به صورت مطلق به من دارند ، شما را تحمل می کنند ، اما تمام کارهایتان را می دانند... ولی به رویتان نمی آورند و در حافظه خود می سپارند ، پس سعی کنید از این سکوت مردم برداشتی دیگر نداشته باشید ، چون روزی که صبر این مردم به آخر رسد ، با شما همان خواهند کرد که با دیگر حاکمان چپاول گر و دزد خود کردند ...خودشان و ریشه هایشان را برای ابد در کشور خشکاندند و نسلشان را بر انداختند ، نگاه کنید از نسل و فرزندان حاکمان پیشین این کشور ...یک نفر حضور ندارد ...پس همیشه مردم را ولی نعمت و ارباب خود بدانید و به آنها خدمت نمائید ، تا آنها هم از شما راضی باشند و تاب بیاورند ...

امام به آنها ، دوباره تاکید می کردند : ..شما فقط در موقعیت انقلابی کشور و بعد هم جنگی ، تنها انتخاب اجباری کشور هستید و این باعث نمی شود که خیالتان از آینده قدرتمندی تان آسوده باشد . چون هیچکس در این کشور از نقد و هشدار و برخورد عادلانه  در امان نیست و مجازات شدید در صورت سهل انگاری و بی توقع پاداش و تشویق ... موقعیت جبری شماست ، همیشه منتظر  پس گردنی و تازیانه و محاکمه  برای خطاهایتان باشید ، ، و هیچ وقت دلتان را به ارج و قرب نهادن و تحسین ،..نمسبت به کارهای مفیدتان  خوش نکنید  ، کارخوب وظیفه شماست و برای کار بد و اشتباه هم باید پاسخگو باشید ...

حضرت روح الله ، همیشه آرزو داشت پس از بحران در کشور ، و پایان جنگ و بازگشت آرامش ، مردم در محیطی عادلانه و برخوردار از آزادی بی حد و حصر انسانی و دینی ، برای سرنوشت خود تصمیم بگیرند ، چون ایده آل حکومت اسلامی برقراری دومکراسی... به مراتب آزاد منشانه تر از ، این دومکراسی غربی است ، قرار نبود ، تجلی اسلامی حکومت ، در قوه قهریه برای مسائل بی ارزشی چون حجاب ، آن هم برای چند تا و یا یک گیسوی بیرون مانده از زیر روسری  و پوشش باشد ، آرمان امام در درجه اول احیای اصول ماندگار و دوکراتیک دین بود و اگر فرصتی باقی ماند در امور ظاهری جزئی هم کار فرهنگی مفید و اساسی شود ...به گونه ای که مسائلی مانند حجاب ، اول در حکمت و فلسفه برای مردم روشن شود و بعد به شکل اجرائی و عملی اش پرداخته شود ...نه اینکه به زور و جبر یک مشت قانون من در آوردی ، چهره ای از دین نشان دهند که مردم ، تصور کنند که اسلام دین جبر و زور و حد و تازاینه و سنگسار و اعدام و خشونت است ، و از آن دل بریده و به اصل ربانیت دین خیانت محرز شود ، ( من با تمام وجودم حس کردم ، شرقی ها و ایرانیهای مقیم آمریکا ...این روزها از مسلمان بودنشان شرم دارند و تا آنجا که بتوانند ، و از دستشان بر آید  ، دین و ایمانشان را مخفی و انکار می کنند ، و این فقط مال یک دهه قبل است که هر روز هم بدتر و زشت تر میشود )  ...هیچ کس نمی توانست پیش بینی کند که وجوه اسلامی حکومت مملکت امام زمان ، در چنین بهانه های ، پروپاگاندا و مبتذلی  متجلی شود که تیشه به ریشه دین بزند ...آنان که آگاهانه برای تخریب اسلام و اصولا دینمداری در لباس دوست ، دسیسه می چینند و انهائی که متعصب و کور و نابینا و بی حس ، عامل اجرای آن در جامعه میشوند ، در حقیقت باعث خجاتلت امام زمان میشوند ..من در این شک ندارم ..هر کس با نام اسلام و روحانی و مومن و ...کاری کند که تصویر دین در نگاه اغیار ، بهم ریخته و تبلیغ منفی شود و برای خودیها هم اسباب درد سر و رنج فراهم شود ، دشمن قسم خورده حضرت ولیعصر است ، و هنوز آقا اقدام به قیام نفرموده ، اینان پیشا پیش شمشیر را کشیده اند و نبرد را آغاز کرده اند ...

این آرزوی امام  که کشور آراسته به آداب و رسوم واقعی دینی باشد ، هم مثل خیلی آروزهای دیگر ش هرگز جامه عمل نپوشید ، و همین آدمهای معلوم الحال خودشان به جبر و زور زیر سایه تقدس امام جا کردند تا از گزند هر گونه انتقاد و حسابرسی  در امان باشند و بدین ترتیب ، استان تلخ امروز ما رقم زدند .. .. و این شد که ملاحظه کرده و لمس می کنیم و زجر می کشیم ...!

دو قدم دیگر بردارم پا در اتاق مرادم گذاشته ام و به آرزوی دیرین ام که دستبوسی اختصاصی از ولی نعمت ام بود خواهم رسید و سینه در سینه او برایش دعا میکنم ...اگر هم حتی دیوانگی ام مانع از بروز این حالات اخلاص و مناجات شود باکی نیست ...همینکه می فهمم و درک میکنم و برای انجامش تصمیم می گیرم... خود باعث دلگرمی و خوشحالی است ،  و حال دیده شود و یا برای همیشه در درونم در خفا بماند  ، اهمیتی نخواهد داشت ، من یاد گرفته ام معشوقم را برای تشویق و تحسین خودش و منت گذاشتن بر سرش دوست نداشته باشم ..او را دوست داشته باشم تا بی نهایت ، فارغ از این حس که اصلا آیا او میداند و می فهمد و یا نه ...! قدر میداند و یا بی توجه است ؟ هیچ فرقی ندارد ..مهم این است که من وظفیه عاشقی ام را به موقع و کامل انجام دهم ...معشوق که به راستی رسالتی در برابر عاشق ندارد ...

دوست داشتن بی دریغ و بی توقع و انتظار پاداش ...این را دانسته ام که لذت این دوست داشتن آنقدر زیاد است ... که حاضر نباشم جایش را با ان دوست داشتنهای حسابگر که مدام منتظر ند  تا حسابت عاطفیت برابر شود و در صوررت طلبکار بودنت ، از مدار خودت خارج شوی  و از تمام دنیا طلبکار میشوی و دیگر همه دنیا را به تو دهند ، رضایت نخواهی داد .

در آستانه درب اتاق که میرسم ، همه آن آدمها کنار می روند ، و من در دروازه ملکوت ایستاده ام و در مقابلم ، دربی است که باید چند ضربه به آن بزنم و اجازه دخول بگیرم ...در ذهنم تجسم میکنم که درب که باز  شود من چه تصویری از آقایم خواهم دید ؟، اما از شدت هیجان و نزدیکی وصول حقیقت خود واقعه ، تصویری در ذهنم حک نمی شود ، به نرمی چند ضربه آرام  به درب میزنم ، با آخرین ضربه ام ، صدای مهربان و بم حاج احمد آقا در گوشم می پیچد  :

- در بازه ..مخصوصا برای شما باز گذاشته ایم ...بفرمائید ...خواهش میکنم ...

 

" پارادو "

پرده چهارم : دنیای دیوانه...دیوانه...دیوانه...!

 

درب را به نرمی باز می کنم ، وارد میشوم و به سرعت درب را می بندم ، و خیره میشوم به روبرو : تختی است که سرش را بالا برده اند و آقای عزیزم رویش دارز کشیده و عمامه مشکی اش را باز کرد و چون شال دور گردن انداخته است و درست روبروی من و  آن سوی تخت حاج احمد آقا فرزند همیشه همراه مولایم ، بشقاب سوپ را در دست گرفته و دارد با قاشق آن را هم میزند تا سرد شود ،

امام سرشان را به سمت من چرخاندند و قبل از اینکه فرصت هر کاری را بکنم سلام دادند !

زیر لب جوریکه احتمالا حتی لبانم تکان نخورده باشد گفتم علیکم سلام ...اما  امام این پاسخ را که فقط از ذهنم گذشت و ناگفته ماند شنید و سری به علامت تصدیق تکان داد ، احمد آقا سر بالا آورد و لبخندی به من زد ،  و فوتی هم به سوپ که بخار از رویش بلند می شد کرد و  صمیمی و از سر دوستی مهر آمیز  و بی ریا و رفتار رسمی و یا متکبرانه ، به بهت و ماندگی من نگاه کرد و البته میدانم که به من حق میداد و تمام رفتارش نشان میداد که تلاش می کند تا من راحت تر و آرام تر باشم ...و این باعث دلگرمی و اطمینان من بود ...چقدر این مرد چهره اش و رفتارش دوستانه و عاری از هر خش و خاری است ، گاهی با خودم فکر میکنم ، احمد آقا مفهموم  معصومیت مظلومانه در زمانه ماست ...مردی در تمام زندگیش حتی یک گناه خرد و ریز و یک خطا ثبت نشد و همه دوران کودکی را در آغوش پدر گذارند و از دوران نوجوانی به پدر دل باخت و تمام عمرش را پای عشقش ریخت ، چنانکه بی حضور امام یک سال هم دوام نیاورد ...که آن هم معجزه ای است برای خودش ...که بعدها برایتان خواهم گفت که همین مدت را چگونه یادگار امام  تاب آورد و چه سختیها و تهدیدها را دید ، از سوی همین اشعث کندی و همکارانش که دم در آورده بودند و برای خودشان در فضای کشور جولان میدادند ...یک روز از این موضوع حرف میزنم و می نویسم ، و از دردهای احمد خمینی می نویسم ...و مبارزه مردانه اش در باقی مانده عمر کوتاهش برای تثبیت و تحکیم حرفها و سخنان امام و دور نگاه داشتنش از تحریف و گزند و آسیب و دیگر توطئه ها ...

احمد آقا مهربانانه به نام صدایم کرد :

-     ها دانی ؟ مبخوای تا صبح همانجا سیخ و صاف بایستی ؟ ...خوب بیا تو مرد جوان ! نکنه ضعف خجالت عایدت  شده ؟ یا حتما باید باور کنیم که جنون ادواری گرفته ای ؟ و چه بود گفتی...اسم خوبی برایش گذاشتی ...؟!...آهان ...! یادم آمد ...اختلال روانی ...! ( و لبخند معنی داری در صورتش نشست )

حرفش  چنان بهت زده ام کرد که ترسیدم همین الان از شدت حیرت زانوانم بلرزد و فروافتم ! او از کجا فهمیده که چه خیال کردم ؟ و چگونه میداند که احتمالا خیال است این همه ؟ ...چه کسی این اخبار برای پدر و پسر می آورد ؟ برای سلیمان که دست نسیم باد صبا در کار بود... برای روح الله ، قاصد چه کسی است ؟ حتما که اجنه و از ما بهتران را به خدمت گرفته اند ...و الی که این حرفها علم غیب می خواهد ... و ارتباط با ماوراء طبیعت ...عجبا ...عجبا...عجبا ..همینجا جلوی درب ، ضربه فنی شدم و تسلیم هستم  و حرفی هم برای گفتن ندارم ...باید هم اینطور باشد ...در محضر بزرگان که نباید حرف بزنی ...آنان خود همه چیز را می بینند و می دانند و تو باید یکپارچه شنوائی شوی ...گوش کنی و به خاطر بسپاری ....!

اما زیر لب شروع به حرف زدن کرد :

-     نه پسر جان !...نه جادو و جنبل  میخواد که  نه اینکه آل و جن و پری را اسیر خود کرده ایم  و نه استخوان ترقوه گربه باکره و جناق موش زن مرده و کپل مورچه داغدار  در سینه رمل و طرب ریخته ایم ...که همه اشان مزخرفات است و شرعا و عرفا دست زدن به این اعمال کراهت دارد و یک جور تفحص و کنجکاوی و دخالت در نظم جهان است که اصل مهم این نظم ، ستارالعیوبی و رازداری ذات اقدس الهی است ..و  علم لدونی و غریبه و نجوم هم به کار نگرفتیم که از مناسبات کهکشانی و رفت و امد ستارگان پی به راز دل تو ببریم !!! تو آدمی ...مثل ما ...چهره بهم ریخته و آن رنگ پریده و چشمان وق زده ات و این همه نگاه دزدیهائی که می کنی و لبهایت را ازبس نیش دندان گرفته ای که زخمشان کرده ای و زیر لبانت سرخ فام شده .و...در کامت هم که عطش هیجان و گیجی فکری هست ...با همین چند تائی که شمردم و دهها علامت دیگر ...آنچه عیان است ...چه حاجت به جادو جنبل و علوم غریبه است ؟! بیا دانیال جان ! ...بیا کنارم روی لبه این تخت بشین و با هم چند کلمه اختلاط کنیم ...بیا جوانم ...بیا رعنایم ...ها راستی احمد ! ...این دیگر چه جور قرتی بازی در کلام بود که اسم قشنگ و کامل و معنا دار این پسر بالغ را اونجوری از سر وته اش زدی ...چی چی گفتی ؟ ...آهان ..دانی ؟ ...یعنی که چی بشود ؟ ...نه معنی دارد این چهار تا حرف عاریه گرفته از اسم اصلی و نه به شکل و هیکل این پهلوان می خورد ...فقط شنونده را یاد فیلمهای خارجی می اندازد ...خوب اینکه نشد کار ...به خودت زحمت بده و آن چند حرف را که خست به خرج دادی در ادایش ، بار دیگر به زبان آور ...تا این پسر خوبم با شنیدن نام کاملش کیف کند ...!

-         دیگر این مطرب بازیها را در نیاور ...خوب ؟

احمد لبخندی میزند و سر تکان می دهد :

-         چشم آقا ...چشم ...!!! البته توجیه رفتار غلط به حساب نیاورید ، خواستم مثلا صمیمی ، مانند اعضای خانواده و دوستانش باشم ...

-     اگر هم نیتت این بود احمد جان ! ..که خیر است ...اما پسرم ، سعی کن در رفتار و کردارت این خلوص را به عزیزم دانیال ! نشان دهی ...هم دلنشین تر است هم باور پذیرتر ...

احمد به تائید سر تکان داد و سکوتی مودبانه نمود تا نشان دهد اشتباهش را قبول کرده و دیگر تکرار نخواهد شد ...

قدمهای لرزان اما امیدوارم... تن ملتهب و شوکه شده که از هیجان شوق و خوشحالی لیریز است ، را تا لبه تخت می برد و با زحمت حملش می کند ، خودم را رها میکنم روی لبه تخت ؛ طوری می نشینم که جای آقا تنگ نشود و باعث تکدر اوقات و نفس تنگی نشوم ...

آقا دوباره خطابش را به احمد اقا کشاند :

-     احمد ول کن آن سوپ ننه مرده را ...به حال خودش بگذار ...یا خنک میشود و یا بر دنده لج می افتد و زبانم مرا می سوزاند ! ...از داخل آن یخچال  از اون میوه هائی که فاطی امروز آورد در بشقاب بچین و بیار برای این پسر خوبم آقا دانیال ...که قدم رنجه کرده و برای عیادت پدر یپر خود این راه را آمده و قدم روی چشم ما گذاشته اند !

احمد آقا یک چشم از ته جان و شیرین و دلنواز گفت و آقا هم با لحن خودمانی و دوست داشتنی یک پدر به فرزند دردانه اش ، قربانت چشمت ، را جواب داد ، و حاج احمد رفت به سراغ اطاعت دستور پدر  و همه اینها باعث شد تا دل من قرار بگیرد و ضربان قلبم که از شدت هیجان قفسه سینه ام را به درد آورده بود آرام بگیرد و یر جایش بنشیند و هی خودش را به این رو و آن ور نکوبد ...دلم میخواست بگویم که اصولا اهل میوه نیستم و راضی به زحمت نبودم ، درست مانند حرفی که در اکثر میهمانی ها در مقابل تعارف میوه می گویم ، اما زبانم در دهانم نچرخید ...نه که از حیا و شرم باشد ، بلکه برای اولین بار بعد از آن ماجرائی که در فاو بر سرم آمد و تمام سلیقه چشائی ام را بهم ریخت ، البته نظم خیلی چیزها را در وجودم به بی نظمی مهار نشدنی کشاند اما این یکی بیشتر مشهود بود ، دلم میوه میخواست ...چقدر برای عطر میوه تازه دلتنگ بودم و در این لحظه واقعا محتاج نرمی گشتالوی  یک گیلاس سرخ و خونی و یا رسیدگی مفرط یک خوشه انگور قرمز تیره نزدیک به رنگ مشگی که زیر فشار فکها و چرخیدن زبان له میشود اصلا نیاز به جدال دندانها ندارد  و آبش درست می ریزد وسط نقطه حساس چشائی ات که مستت می کند و زندگی را میتوانی آن وقت تعریف کنی و قدر نعمات طبیعی را شکر کنی و یا سفتی و دندان گیری یک برش سیب کال دو سه روز مانده به رسیدن... که طعم ترش و شیرین توام آن ، باعث میشود که حض دنیا راببری ...و احساس کردم دلم برای آن میوه ها لک زده که در این مدت مجروحیت با یاد آنها و یا دیدنشان  حس چندش سراغم می آمد و عصبی می شدم ...و نمیدانستم چطور میشود یک زائقه به این شکل تحت