شهید ! : قسمت سوم - یک تراژدی( کابوسی دست رویائی را گرفت و رفت ...! ) پست5
-
ملاعام تیرباران می کردند ، دردانه رسول خدا دلواپس کربلا بود ، معنای سوره کوثر ! خلوت و گوشه گیری و خانه نشینی هزار و چهارصد ساله شیعه را می دید و آنگونه زار میزد ، برای همین سند فدک معیار اعتبار شیعه است ، از این رو است که مادر عصمت و طهارت همه عالم ! خواب را بر خود حرام کرد و صدای گریه فاطمیه تمام فضای مدینه با مردم خواب گرفته جاهل را فرا گرفت و سکوت دیگر معنا نداشت ، از آن هنگام که مادر پشت درب سوخته و شعله ور چوبی ماند و و محسنش نیامده ردای شهادت به تن کرد ، پس از معرکه کوچه و آن سیلی مرد افکن ، مادر به بستر افتاد و دیگر نای برخاستن نداشت ، گیسوان حسن این نامرتب شد و زینب دیگر نتوانست سر بر زانوی مادر بگذارد و دمی آرامش بگیرد ، خانه علی از شور و هیجانی که با بودن و تحرک مادرانه فاطمه ایجاد می شد ، افتاده بود ...
مادر بیماریش هر روز پیشرفت میکرد ، روزهای آخر نگاهها و چشمهای آشنایان که از برخورد با نگاه پرسان فرزندان زهرا بر حذر بودند ، نوید حادثه ای تلخ را داشت ، ...در حقیقت فاطمه زهرا داشت از غصه شیعه دق می کرد ...!
علی با چشمان نمناک و چهره ای دردمند به حیاط خانه رفت و تخته پاره های را که از قبل آماده کرده بود به زیر اره و چکش و میخ گرفت ، و زینب باد دیدن این صحنه ضجه زد و خود را به دامن مادر افکند ،
پس دیگر هیچ امیدی نیست ؟! علی تابوت فاطمه را می سازد !
فاطمه برای لحظه ای چشم گشود ، از زینب خواست تا برادرانش را صدا کند ، فرزندان دور بستر را گرفتند ، مادر نگاهی از سر مهر به فرزندان انداخت و دستانش را به دعا بلند کرد ،
نور امید در دل بچه ها افتاد ، مادر میخواهد دعا کند ، چه از این بهتر ؟ ...بچه ها نیز دستانش را به آسمان گرفتند ...
این بدیع ترین و با شکوه ترین منظره دعا است ، چهار مستجاب دعوه همزمان دستانش را برای خواسته ای به سمت خدائی گرفتند که با گوشه چشم هر کدامشان حاضر است جهانی را بهم ریزد و از نو بسازد ،
مادر زمزمه کنان آغاز کرد و فرزندان نیز پس از هر کلام مادر آمینی می گفتند که عرش الهی را به لرزه می انداخت :
- خدایا ... به حرمت و اعظمت و کرامتت !
- آمین ...!
- ...به رسول خدا که مقرب ترین بنده توست !
- آمین ...!
- ...به همسرم ...ولی و امام و مرادم ، علی ابن ابیطالب !
- آمین ...!
- به خودم ...به درد و غصه ها و اندوهم ..!
- آمین ...!
زهرا سکوت کرد ، نم اشگی در گوشه چشمش نشست ، بچه ها مشتاق جمله آخرند که مادر شفای خود بخواهد و بی مکثی از رختخواب برخیزد و نشاط و شور به خانه بازگردد و این روزهای تلخ به آرامش سابق خود باز گردد ، زهرا حرف آخر را هم می گوید :
- دیگر تحملم طاق شد و صبرم لبریز....! جانم را بگیر و دیدار روی پدر و لمس محضر ربانیت را نصیب فرما ...!
دستان بچه ها میان آسمان و زمین خشک شد ، دیگر آن کور سو امید باقی مانده هم از دست رفت !
حالا حسین در این لحظه همان حس را دوباره تجربه می کند ، این حال عباس ، جائی برای بهانه باقی نمی گذارد که تصویر دیگر همان دعا است و دیگر موعد رفتن است ، تصور نبودن عباس هم برای حسین سخت است ، او عمود خیمه اهل بیت است ، زنان و کودکان به عشق و امنیت حضور اوست که این تشنگی و باران بلا و مصیبت را تاب آورده اند ...
حسین باز همان نا امیدی را اینبار در وضعیتی دیگر حس نمود ، و دلش به شور افتاد ...
عباس اما مقابل برادر که رسید جرات نگاه به چشمان غمزده و مصیبت دیده حسین را نداشت ، سر به زیر افکند ... از ادب و شرمی مقدس !
حسین قد و قامت سپهسالارش را با نگاهی متفاوت از همه نگاههای عمرش برانداز کرد ، هیچ نقصی در نقش برادر ندید ، صورت ماه گونه و درخشان ، آن چشمان تیز و درخشنده که زیبائی اش هر بیننده را چه دشمن و چه دوست مسحور خود می ساخت ، گونه های برجسته که از خجالتی مودبانه به سرخی میزد ، و صورت تر و نمناک که نشان از زاری او در خلوت داشت ، و اندامی ورزیده و موزون که تحسین همگان را بر می انگیخت ، یادش آمد که پدر همواره با چه شوق وذوقی غرق تماشای این منظره باشکوه انسانی که مظهر زیبائی و اصالت و عظمت بود ، می شد ! و مدام ام البنین را نصیحت و هشدار می داد که هر وقت عباس پا به کوچه گذاشت و یا از بیرون به خانه آمد بساط اسفند را با " و ان یکاد الذین کفروا لیزلقونک بابصارهم "
به راه اندازد ، در پس این تابلوی تماشائی روحی چنان بالنده و بی وسعت قرار دارد که تمام صفات برتر انسان را همانگونه که لایق لقب اشرف مخلوقاتی است داراست ، چنان این ویژگیها در رفتار و سکنات و آئین زندگی عباس در آمیخته است که گاه همه می اندیشیدند که این همه در ذات این ابر آدم نهادینه شده و چونان فرشتگان به ذات اکمل موجودات و مطلق خوبیها را دارد ، چونان مردی که یک ملت بی نوا و بیچاره و به خاک افتاده میتواند به قامت مردانگی اش تکیه کند برای همه عمر و همای سعادت را روی شانه خویش ببیند . عباس تمام دارائی حسین است... به وجود ابوالفضل است که با این همه کشته مانده در دست زینب ، همچنان پیروز و سرافراز نگاه میکند و و این لشگر که سهل است ، اگر تمام سربازان عالم همینجا صف کشیده باشند هم باز از نگاه خاتون کربلا که تحقیر و ناچیزی و بی ارزشی ، برای آن لشگر است ، چیز دیگری عایدشان نخواهد شد ، قوت دل و قلب زینب بودن کم افتخاری نیست که عباس مدال فخر آمیزش را بر سینه دارد !
حرفی برای گفتن انگار نیست ، صدای ناله وفغان کودکان از خیمه ها به گوش می رسد ، دوباره رباب دستپاچه و هولناک از خیمه علی بیرون زد ، و با دیدن یل بنی هاشم که سر تا پا مسلح و افسار اسب به دست و مشگهای خالی به دوش دارد ، دیگر حرفی نداشت که بگوید ، آرام شد و به سرعت به خیمه بازگشت تا نویدش را به علی اصغر بی تاب بدهد :
- آرام بگیر پسرم ! عمو عباس دارد می رود ...تا چند دقیقه دیگر آب خواهد آمد ..دیگر تشنگی تمام شد ...عباس به راه افتاده است ...
و این حال دیگر کودکان و تشنگان خیمه ها هم بود ، یقین بود برایشان که عمر عطش به سر آمده است ، کدام لشگر و سپاهی است که بتواند در برابر این پهلوان تاب آورد ، فرات که در همین چند قدمی است ...اگر قرار بود آب را از نیل بیاورد ....باز هم ملال و تردیدی نبود ... هیچ چیزی در جهان نیست که تاب مقاومت بر ارداده ابو فاضل را داشته باشد ...
عباس با آن هیبت و شکوه ، کمان و خورجین تیر به پشت ، زره جنگی بی خط و نشان به تن ، کلاه خود با بیرق پر سبز به سر ، چکمه های رزم به پا ، شمشیر بران و آغشته به کین و خشم مردانه اش در نیام ، خنجر و تبرزین و چند سلاح سبک دیگر آویخته به حمایل ، نماد پیروزی بود ،
زینب بی اختیار با دیدن این منظره ، زیر لب ماشاءالله گفت و ذکر" وان یکاد " را به زبان گرفت ، اهل خیمه ها کار را تمام شده می دانستند ، جنگی که عباس در آن باشد ، با همان چند ضربه اولین شمشیرش یک سویه میشود و هر که جان بی مقدار خود را بخواهد ، باید بر زین اسبش بچسبد تا رسیدن به خانه اش هی کند و بتازد ، گریختن از مقابل عباس که خجالت ندارد ، ماندن در برابر یلی چون او حماقت است ، عباس با این شمایل برای دشمن هولناک و ترسناک بود ، روایان نقل کردند که بعد از تمام شدن ماجرای کربلا ، وقتی کشتگان سپاه خصم را جمع می کردند در اطراف فرات به جنازه مردانی برخوردند که بی هیچ زخمی و خونریزی جان باخته بودند ، چشمان بهت زده و از حدقه در آمده و رنگ پریده اشان حاکی از مرگی در اثر وحشت و ترس فزاینده بود !!!
حسین دست روی شانه پهن برادر می گذارد و او را به سمت آغوش خود می کشد :
- بیا برادرم ..بیا ...میخواهم گرمی مهربانی و امنیت آغوش تو را دریابم ، میخواهم بوی مردانه ات مشامم را پر کند ...بیا عباس جان ...غریبی نکن جان برادر ...این شرم وادب را اینبار کنار بگذار ....بگذار برادرانه در آغوشت کشم ...نمی دانی که چند وقت است حسرت این لحظه را دارم ، نمی گفتم و از تو نمی خواستم تا مراعات خجالت مقدست را کرده باشم ..اما دیگر فرصتی برای رعایت این حرفها نیست ...اجازه بده یکبار هم که شده فارغ از تمام آداب و احترامات ، در آغوش هم باشیم ...پیشانی ات را ببوسم ، لبان ترک خورده و تفتیده ات را لمس کنم ...صدای نفسهای ملتهب ات را بشنوم ...بگذار من همه مفهوم غیرت را یکجا در بغل داشته باشم ...آخ عباس ! دریغ مکن خودت را از برادر ....بیا ..برادرم ...بیا...!
هم آغوشی برادران در این لحظه ، شاید زیباترین تصویر عاطفی کربلا باشد ، زینب نمی دانست که از شوق گریه کند و یا از اندوه ، میدانست که حسین چه اشتیاقی برای این حال را داشت ، و از طرفی می دید که عباس به سمت چه خطر مهلکی می شتابد ،
عباس اما مست شد ، ضربان پر طپش قلبش که مدام بر سینه اش می کوبید ، از تک وتا افتاد و منظم شد و تمام آن التهاب مرد افکن به سر رسید ، مثل اینکه شعله ای سر کش و عصیانگر را به منبعی از آب سرد به یکباره مهار کنی ، تمام دردهایش را از یاد برد ، تولدی دوباره بود برایش ، آن عباسی که لحظاتی پیش مقابل امام ایستاده بود با این عباسی که اینک از آغوش حسین جدا شد ، دو فرد متفاوت از هم اند ، تمام آن هیجان و خشم و حرص و اضطراب جایش را به طمانینه و آرامشی آسمانی داد ، عباس که خود از معصوم چیزی کم ندارد ، خدا را هیچ هنگام از عمرش اینقدر نزدیک احساس نکرده بود ، برای عباس این معجزه و کرامت بی بدیل امامی بود که عمری در عشقش سوخته و بال بال زده بود ،
روی زین که نشست و سر اسب را به سمت فرات گرفت ، صدای الله اکبر خیمه ها را پر کرد ، حسین لبخندی بدرقه راهش کرد ، و عباس به راه افتاد ...
عالمی در سکوت است و نفس در سینه حبس نموده و به تماشای این لحظات نشسته است :
سایه از عباس از دور معلوم بود ، کمانداران مات و مبهوت قامت رعنای او بودند ، رزم عباس هم تماشائی بود ، رقص شمشیر و ضربات دقیق و حساب شده ، چشمان تیز و حس قوی برای دفاع و حمله به موقعه ، شاید ده ضرب شمشیر هم کافی بود تا عباس کنار شریعه رسیده باشد ، و مشگها را از دوش به زیر انداخت ، آب زلال و خنک و جاری ، مشگها را به آغوش گرفت ، با ولع مشگها آب را به خود می کشیدند ، فرات صدای امواجش را هم گرفته بود ، چون این عباس بود که خیره بر آن و در افکار دور درازی سیر میکرد ، حواس عباس نبود که فریاد خشمگین ابن سعد بر لشگر را بشنود ، اگر هنگام ورود عباس چند ده نفر بر دروازه فرات پاسداری میکردند ، حالا به فرمان سعد عصبانی هزاران نفر بر راه کمین کرده اند و با قیل و قال دارند جای می گیرند ، یکی از میان لشگر فریاد زد :
- وای بر شما اگر این مشگهای آب به خیمه حسین برسد ، در آن صورت مردان بنی هاشم یک سر را استوار بر بدن شما نخواهند گذاشت !!!
عباس دلش را داده بود به جریان آب و هیچ این حرفها و حرکات را نمی دید ، سقا نشسته بود کنار فرات و داشت با آب درد دل میکرد ، تا در این فاصله هم مشگها پر شوند ،
عباس تشنه بود ، هنوز عرق جنگ را بر پیشانی داشت و نفس در سینه اش خس خس میکرد ، جرعه ای آب میتوانست دل مرد را جلا دهد و قدرت بازوانش باشد برای ضربات شمشیر و چالاکی گامهایش برای گریز از این دام و رسیدن دوباره به مرز خیام حسین ! برای جنگجوی دلاوری چون او... این نوشیدن حکم حیات را دارد ، شمشیر هم در دستان مرد تشنه سنگین است و کند سینه هوا را شکاف میزند ، سربازی که در خط مقدم رزم است و کامش را خشکی عطش بسته است ، اسیری دست بسته را ماند که هیچ خطری از سوی او دشمن را نخواهد آزرد ، مگر قرار نیست قمر بنی هاشم دقایقی بعد برای حراست از ناموس حسین و خانواده خویش دل به دریای خصم وحشی بزند ؟ آیا قطره آبی برای این مرد هم روا نیست ؟ نه آنقدر که سیراب شود به قدر همین چند قدم تا مقصد که تاب بیاورد و لبه تیز بران این شمشیرهای عاصی را از خود براند و مشگها را به سلامت برساند ...به همین مقدار هم حلال نیست ؟ حجت شرعی برای عباس در ماه رمضان و چنین شرایطی شکست روزه است ...سری برگرداند و نگاهی به پشت سر انداخت ، چشمانش هم تشنه اند و کم سو می بینند ، اشباحی را فقط می دید که از این سو به آن سو می روند و پشت نخلی و در پناه تلی از خاک و یا صخره ای خود را گم وگور می کنند ،
چه باید کرد ؟!
عباس دلش را به فرات باخت و دستانش را در خنکای آب فرو برد ، لمس پوست دستان ترک خورده با آب دل عباس را برای نوشیدن حریص تر کرد ، آب خنک از لای روزنه های پوست با بدن حرف میزند ....بدنی که طاقت ندارد بیش از این تشنگی را ...! انگشتان را به هم چسبانید و و آب را در آن انباشت ، و قدحی ساخت و آن را به سمت خود برد ...
فرات نفس راحتی کشید :
- پس می نوشد !
جائی در تیر راس نگاه به میزان یک بند انگشت تا لبان زخمی که از عطر آب می لرزید ، مکث کرد ، چشمانش را برای یک لحظه روی هم گذاشت و تصویر برادر با آن نگاه غمزده و لبان چاک چاک و دهانی که از شدت خشکی به سختی و با زحمت از هم باز میشد تا کلامی از آن بیرون تراود ، در نظرش آمد .
- حسین تشنه است ...! پسر فاطمه زبانش دیگر سفید است و چشمانش از حرارات بالای تن به گودی نشسته ...حسین تشنه است ...حسین تشنه است ...!
دستانش شل شد و در برابر بهت و حیرت فرات قدح دستان عباس شکست و آب به فرات بازگشت ، آن قطرات آبی که از دستان عباس جدا شد در میان فرات نمایان تر بودند ، می درخشیدند ، براق شدند ... کسی تا به حال اشگ ریختن آب را دیده است ؟!
عباس چشمانش را گشود و نفسی عمیق کشید که آهی حسرت خیز را می مانست ، از خودش خجالت کشید ، وقتی حسین تشنه باشد ، آب برای عباس تا قیامت حرام است !
سالار مردانگی و وفاداری به پا خواست :
- یا علی ...!
نگاهی از سر حقارت و ضعف ارزانی شریعه ساخت و با لحنی شماتت آمیز فرات را خطاب قرار داد :
- اف بر تو ای آب !...شرم نمی کنی که اینگونه زلال در جریانی و آن وقت فرزند رسول خدا ، پسر زهرای اطهر ، حسین ابن علی ، تشنه است ، و شرمنده از خانواده خود که برای رفع عطششان کاری از او ساخته نیست ....سرت را پائین بگیر برای همیشه ...
مشگهارا به دوش گرفت و با چالاکی به زین جست و نگاهش را به فرا روی خود دوخت ،
فرات اما ، از زخم زبان عباس ، چنان دلش گرفت و چهره در هم کشید که صدای غرولند و ناله عصبی اش در تمام طبیعت طنین انداخت ، به آنی زلالی آب رنگ باخت و فرات در گل نشست و دیگر بعد از آن هیچ چشمی کف صاف و شفاف فرات را ندید ، یعنی اینکه آب غیرتمند به حرف قمر بنی هاشم گوش دل داد و چهره از دنیا گرفت و همیشه شرمنده باقی ماند ، ( شنیدم که عده ای با دانستن حکمت گل آلود بود آب فرات در مسیر کربلا ، بسیار تلاش کردند که دلایل علمی و زیست محیطی برایش بتراشند و یا کاری کنند تا زلالی آب بازگردد ، اما تا این لحظه و یقینا تا قیامت دست خالی خواهند ماند ، تا خود فرات به زبان آید...! )
هنوز اسب چند قدمی از شریعه دور نشده بود که هجوم لشگریان از هر سو به قصد مشگهای عباس انجام شد .
عباس به جستی و به سرعتی باور نکردنی همچنان که سوار بر اسب بود شکل تدافعی و تهاجم به خود گرفت ، به یک حرکت تمام قامت به اسب می ایستاد ، با تلنگری روی زین می نشست ، به جلدی به قفای خود تن می کشید ، یک چشم بر دشمن و چشم دیگرش به مشگ است ، از هر سو و سمتی نوک تیز شمشیری و یا تیری قصد راکب و مشگها را دارند ، عباس اما چنان دفاع میکند که مانع ضربات بر مشگها باشد تا تن اش ، اگر شمشیری بر گوشت تنش بخرامد ملالی نیست ، اما امان از خط و خشی به پوسته مشگ !
آنان که دورتر ایستاده اند و تماشا می کنند بی درنگ خاطره ذوالفقار و ضربات حیدری بر ذهنشان تجسم یافت ، گوئی این علی است که بر آستانه خیبر می جنگد و یا در بدر و احد می تازد ، و ذوالفقار فریاد می زند و حریف می طلبد ،
اما آن سو تر حسین از هجوم لشگریان به فرات ، چنان در هم می آشوبد که قرار ایستادن ندارد ، به سمت ذوالجناح رفت تا در به یاری برادر تنها بشتابد ، اما این زینب نالان و ملتمس است که دامن حسین می گیرد و مانع می شود ، گرد و خاکی به پا شد و چشم نمی تواند صحنه رزم را تماشا کند ، اما یکسره فریاد درد آلود مردان زخمی است که دشت را پر کرده است ، و گاه گاهی فریاد عباس است که کربلا را می آشوبد ، فریادی که توام با دو واژه بیشتر نیست :
- یا علی !
و همزمان با این فریاد با هر ضرب چند نفر به خود می غلتند و عده ای دیگر از ترس پا پس می کشند ، عباس عزم کرده که باید به خیمه برسد ، بنابراین پیشروی ادامه دارد ، اگر چه کند ، اما رو به سمت خیمه می آید ، برای هر قدم دهها نفر را به خاک می کشد ، هنوز که چند گامی بیشتر نیامده پشت سرش جسد روی جسد افتاده و صدای ناله زخمیان دل این سربازان دون را لرزان و نا امید از غلبه بر این پهلوان می نماید ، ابن سعد خود را گرفتار عباس می بیند ، رسیدن عباس به خیمه ها یعنی قبول شکست ، پس از آن هیچ مردی از این سی هزار نفر جرات نخواهد کرد بر ساکنان این خیمه ها حتی صدایش را بالا ببرد ، جنگ که دیگر تمام است ، عربده سعد که هرمله را می خواند ، در میان کشاکش نبرد گم میشود ، ابن سعد با دیدن هرمله عربده می کشد :
- مادرت به عزایت بنشیند ... اگر تیر دو شاخت به مقصد نرسد !
- یا امیر ! مرکب یار راکب ؟
- هیچکدام ...هیچکدام ...فقط مشگ ...مشگ را هدف بگیر ...با هر تیری که به مشگ بزنی صد سکه طلا پاداش خواهی داشت ...!
هرمله موضع می گیرد ...تیراندازان روی بلندی مشرف به میدان نبرد موضع می گیرند ، سربازان دور عباس را خالی می کنند ، عرق که از پیشانی عباس جاری است چشمانش را می سوزاند ، عباس به سر آستین میخواهد عرق جبین را بگیرد ... هرمله تیر بر کمان می نهد ...عباس نفسی عمیق می کشد ...هرمله هدف گیری می کند ...عباس نگاهی از سر اطمینان به مشگها می اندازد ...هرمله با تمام قدرت کمان را می کشد ...عباس چشم به سوی خیمه می کند و زیر لب می گوید : آمدم علی اصغر ! ...هرمله تیر را رها می کند ... صدای نفیر تیر شتابناک دل عباس را آشفت و بر شکم مشگی نشست و آب از سوراخ فوران زد ، این آب نیست که می رود ، آبروی عباس پیش طفلان است که روی زمین کربلا ریخته می شود ، و امید یل بی مانند است که ذره ذره کم میشود ، عباس دست بر سوراخ می گیرد تا مانع از هدر رفتن آب شود ، که با فرمان هرمله صدها تیر به سمت او رها میشود !
عباس تمام تن خود را روی مشگها می اندازد ، سپر دفاعی از گوشت و پوست بر مشگها !
عباس که تنش آماج تیرهاست ... خون از اندامش می جوشد ، تلاش دارد که کمر راست کند ، نوفل الارزق که از بلوا سود جسته و خود را به پشت عباس رساند ، ناغافل و با تمام قدرت شمشیرش را بالا می برد و به قصد دست چپ عباس فرود می آورد ، عباس زیر چشمی سایه شمشیر را می بیند که پائین می آید ، اما ضربات تیرها و زخمها فرصت هر دفاعی را گرفته است ،
دست چپ از تن جدا میشود و به زمین می غلتد و خون عباس روی آسمان می پاشد و زمین را رنگ میزند ،
دست چپ گیره مشگهاست تا نگهدارشان روی زین باشد و حالا مشگها تکیه گاه ندارند ، عباس تن زخمی را به مشگها می چسباند ، شمشیر در دست راست اوست و هنوز رقص خود را میان آسمان دارد و کسی از آن سمت جرات نزدیک شدن را ندارد ،
عباس تصویر رقیه را در ذهن دارد ، آخرین تصویر برادر زاده را که با دلخوری و اخم کودکانه مشگها را به دستش داد ، یاد خیمه لیلا افتاد :
- جواب علی اصغر را چه بدهم ؟!..
( امان از دل رباب ...! )
این دیگر عرق خستگی نبرد نیست که مردمک چشمانش را می سوزاند ، این عرق شرم است و سوزشش تا نهایت جانش حس میشود ، و نگاهش را تار میکند ، حكيم بن طفيل ملعون نیز از پشت نخلستان به پشت عباس می آید ، شمشیر بران باز به آسمان پر می زند و با ضربه ای به مراتب قوی تر و جسورانه تر از قبل ، بر بازوی راست می نشیند ،
دست راست در حالی که شمشیر را بر مشت می فشارد از تن جدا میشود ، شاه علقمه اما هنوز رجز میخواند :
وَ اللهِ اِنْ قَطَعْتُمُ يَميني اِنيّ اُحامي اَبَداً عَنْديني
نَجْلِ النَّبّي الطّاهِرِ الاَمينِ وَ عَنْ اِمامٍ صادِقِ الْيَقين
عباس هنوز امیدش را از دست نداده است ، با پاهای خود مشگها را حصار کرده است و به شکم اسب هی می کند ، باران تیرها دوباره از بر سر عباس می ریزد و این دیگر آخرین کور سوی امید ، دلاور علی را به زمین می ریزد ، مشگها سوراخ میشوند چند تیر بر تن عباس می نشیند و یک تیر هم در چشمش فرو می رود و آب دیگر در مشگها و خون در رگهای عباس قرار ماندن ندارند ، ابن سعد نفسی به راحتی می کشد و فرمان میدهد که کار را یکسره کنند ،
هنوز هم کسی جرات نزدیک شدن به عباس را ندارد ،
زيدبن ورقاء که از شقی ترین مردان روزگار است و کینه ای عمیق از علی و فرزندان او دارد . مست از شادی است و زخم زنندگان را تشویق می کند و نوید سکه و انعام و رضایت ابن زیاد را می دهد ، شمشیر و سپر را کنار نخلی می گذارد و عمود آهنی را که برای چنین موقیعتهائی از کوفه تا اینجا با خود به هر زحمتی حمل کرده ، بر میدارد ، و به دو دست می فشارد و بر آسمان بلند می کند ، مسیر اسب از کنار تلی از خاک می گذارد ، زید لعین خود را به آن تل میرساند ، و ...
عمود آهن بر فرق عباس می نشیند و فرق را می شکافد ، خاطره محراب خونین کوفه در اذهان مجسم می شود و دیگر عباس تعادل خود را از روی اسب از دست میدهد . در این لحظه عباس خاطره ای از پدر را به یاد می آورد :
روزی در دوره جوانی که طبق معمول به همراه برادران نزد پدر مشق نظامی و سوار کاری میکرد ، پدر محدوده ای را نشان داد که هر بار یکی از برادارن با اسب خود به تاخت برود و برگردد و در محل معین بایستاد ، نوبت عباس که رسید ، پدر به حسن اشاره کرد و دستور داد که دستان قمر بنی هاشم را از پهلو ببندند ، زینب که شاهد این صحنه بود به سراغ پدر رفت تا مانع شود و هشدار داد که در مرحله بازگشت که اسب یکباره می ایستد ممکن است عباس تعادل خود را از دست بدهد و به زمین افتد ، آدمی طبیعتا وقتی از بلندی فرو می افتد دستانش را برای سپر از آسیب به صورتش جلوی روی خود می گیرد ، عباس با دستان بسته ، نکند بلائی به سرش آید ؟ پدر در حالی که بغض کرده و در حالی دیگر بود بر سر فرمان خود ایستاد و عباس با دستان بسته به تاخت رفت و بازگشت و در هنگام ایستادن تعادل خود را از دست داد و با صورت به زمین خورد ، زینب سراسیمه به سراغ برادر فت ، حسین و حسن دلواپس برادر زیبا روی بالای سرش رفتند ، و در همان حال پدر در جواب سوال حسن که حکمت این تمرین را می خواست بداند ، در حالی که اشگ در صورتش جاری بود به همین جمله بسنده کرد :
- این تمرین روزی به کار عباسم می آید ! باید آماده باشد ...!
این بگفت و دل شکسته رفت و همه مات و متحیر حال پدر بودند !
درست مثل همان روز عباس از اسب فرو افتاد و با صورتی که تیری هم به چشم داشت به زمین اصابت کرد و فریاد او کربلا را لرزاند :
- یا اخا ...!
علمدار حسین به خاک افتاده است و زیر لب میخواند :
عَمُّوهُ بِالنَّبْلِ وَالسَّمْرِ الْعَواسِل وَالْبَيْضِ الْفَواصِلِ مِنْ فَرْق اِلي قَدَم
فَخَرّض لِلاَرْضِ مَقْطُوعَ الْيَديْنِ لَهُ مِنْ كُلّ مَجْدٍ يمينٌ غَيْرَ مُنْجَذِمٍ
اباعبدالله دیگر مجالی برای توقف نداشت ، ذوالجناح را به پرواز وا داشت ، شمشیر از نیام کشید و بر لاشخورانی که گرد برادر آمده بودند یورش برد و متفرقشان کرد ، دشمن از ترس خشم و غضب الهی حسین عقب نشست ، حسین از اسب به زیر آمد و بالای سر عباس آمد ، با دیدن صورت خونین و فرق شکافته و تن بی دست ، اختیار از کف داد ، دست به کمرش گرفت ، دردی طاقت فرسا را احساس میکرد ، سر به آسمان گرفت و ناله زد :
- اَلانَ اِنْكَسَرَ ظَهْري وَ قَلَّتْ حيلَتي ... خدایا ..! کمرم شکست ...!
عباس که بوی برادر را فهمیده بود ، شرمنده از اینکه نمی تواند به احترام او بر خیزد و روی زمین افتاده ، سعی کرد خودش را تکانی بدهد ، حسین سرش را به دامن گرفت و صورت او را غرق بوسه کرد ، عباس آخرین رمقش را جمع کرد تا وصیت نماید :
- بزرگترین آرزوی من ، مرگ بر دامن تو بود که نصیب من شد ، اما برادر ! جنازه مرا به خیمه مبر ، که در آن صورت از خجالت روی رقیه و گریه علی اصغر و نگاه خواهرم زینب و عطش سکینه و لبان ترک خورده عروسمان فاطمه و دیگران ، هرگز نخواهم توانست سرم را بالا بگیرم ...من نگران توام ...تنهائی با این لشگر که فقط برای جان تو آمده اند و تا خونت را نریزند و زن و بچه ات را آواره نکنند ، آرام نمی گیرند ... چه خواهی کرد ؟ خواهرم با اسارت چگونه خواهد ساخت ؟ صدای پای پدرم را می شنوم ...بوی مادرت را حس میکنم ...دلتنگ تو میشوم ...طاقت دوری تو را ندارم برادر ...چشم انتظار نمانیم ...!
نفس عباس که تمام شد ، فرات ناله و فریادی زد و صدای هق هق گریه اش را همه شنیدند و با تعجب به سمت فرات چشم دوختند ، و حسین نگاهش را به آسمان دوخت و تنها رسوا الله را به مدد خواست ...!
زینب چشم به راه برادرانش ایستاده است ، از سمت فرات دیگر صدائی چکاچک شمشیر و فریاد نبرد به گوش نمی رسد ، زمانی نه چندان طولانی می گذرد ، حسین در حالی که افسار ذوالجناح را بر دست دارد ، تنها ، سر به پائین ، کمر خمیده ، و با قدمهای خسته و سنگین پیش می آید ، بی حرفی از مقابل زینب عبور می کند و به سمت خیمه عباس می رود ، عمود خیمه را می کشد و خیمه روی زمین پهن میشود ، صدای هلهله داغدار و شیون زنان تمام کربلا را در خود می گیرد ، حسین به سمت خواهر می آید ، زینب دل در دلش نیست ، حسین نگاه نافذ و غمگینش را به زینب می گیرد و انگار که با خود حرف میزند ، فرمانش را به خواهر ابلاغ می کند :
- به دختران و زنان بگو گوشواره ها را از گوشها در آورند ؛ زیورآلاتشان را از خود دور کنند ، به کودکان و تمام زنان و بازماندگان دستور بده که لباسهای کهنه خود را به تن کنند ،
مکث میکند ، سر به آسمان می گیرد ، رضایت و توکل در نگاه حسین هویداست ، و جمله اش را تمام میکند :
- بروید برای اسارت آماده بشوید ..! مراقب باشید بچه های کوچکتر و بزرگترهای کم صبرتر ، از کسی صدقه نگیرند ...صدقه بر آل محمد ...حرام است ...!
زینب خشکش میزند ، حسین به سمت گوشه خیمه می رود ، می ایستاد... بر می گردد به سمت خواهر :
- خواهرم آن لباس کهنه من که یادگاری مادرمان است ...برایم بیاور ...میخواهم به میدان بروم ...!
اباعبدالله نگاهی با حسرت به علقمه و شریعه که عباس برادر مهربان و شجاعش را نزد خود نگه داشته ، می کند ، قبل از آنکه مسلح شود و لباس رزم بپوشد ، می رود تا آخرین حرفش را هم بگوید ، شاید هیچ کس جز حسین از نتیجه این گفتار و حرفهای یک طرفه آگاه نیست ، همه میدانند که گوشها و چشمها و قلبهای این سپاه سنگی است ، مردانی که بر سفره پدرش علی نشستند و نمک خورده بنی هاشم هستند ، بسیاری از این مردان ، همان کودکان فقیر و تگدستی هستند که امیرالمونین شبها با آن کیسه مشهورش به سراغشان می رفت و صدقه میداد ، نوع عدالت علی در دستگاه خلافتش اینگونه مستقیم و بی واسطه بود ، باید با دستان خودش یتمیان و بیچارگان را دست گیری کند ، در غیر این صورت وجدان عادلانه علی آرام نخواهد گرفت ، بعد از نماز عشا دستارش را به صورت می بست و در تاریکی کوچه ها پناه می گرفت و ناشناس به سراغ نیازمندان می رفت ، داستانها از این شبهای عجیب نقل شده است ، که امروز چون افسانه های دست نیافتنی پریان می ماند ، پادشاه کشوری به وسعت خاک اسلام آن وقت که قد وقواره اش با یک قاره امروزی برابر می کند ، شبها تا صبح در کوچه پس کوچه های فقیر نشین پایتختش دل واماندگان را به دست می آورد ، این راز علی تا زمان ضربت خوردنش پنهان ماند ، تا اینکه شب دوم پس از ضربه ، کودکان و مادرانشان دریافتند که مرد مهربان نیمه های شب کوفه ، علی حاکم دولت اسلامی است ، به همین خاطر شهر بهم ریخت و کودکان یتیم با کاسه شیر به دست مقابل خانه امیر خود تجمع کردند ، چون پزشک مصرف شیر را برای علی در آن حال خطرناک توصیه کرده بود ، و امروز همان کودکان قدح به دست که نگران حال ولی نعمت خود بودند ، شمشیر برهنه در دست و نیزه بر مشت و کمان کشیده ، میخواهند آن مهربانی را تلافی کنند ، بنابراین سخن گفتن با مردم کوفه بی فایده است ، اما چرا حسین در هر فرصتی به میدان می آید و منولوگی می گوید و بی اینکه منتظر پاسخی باشد دوباره به خیمه باز میگردد ؟
حسین برای آنان سخن نمی گوید ! حسین برای تاریخ حرف میزند ، خطاب او به سمت آینده است ، میخواهد حافظه تاریخ این جملات را به یاد داشته باشد ، تا نسلهای بعد بدانند چه گذشت بر او و اهل بیتش ، امروز هیچ انسان منصفی نیست که به مظلومیت و حقانیت حسین آگاه نباشد ،
چندمین بار است که در چند روز گذشته امام به میدان آمده و رو در روی لشگریان دشمن ایستاده و سخن گفته است ، سپاه عمر ابن سعد با دیدن حسین ، شروع به متلک گوئی و مسخره و مضحکه کردن می کند !!!
- ما آمده ایم بجنگیم ..نه اینکه موعضه های تو را گوش کنیم ....
- اگر حرفی داری ...شمشیرت را به دست بگیر و بیا تا ببینیم چه برای گفتن داری ...!
- تو ! جز سخن گفتن کار دیگری هم بلد هستی ؟
- از علمدارت چه خبر ؟ پهلوان شکست ناپذیر بنی هاشم کجاست ؟ نکند رفته سراغ ام البنین ؟!
مرد دیگری اگر هست راهیش کن به میدان ...ما وقت زیادی نداریم ...میخواهیم کار را یکسره کنیم ...
- حتما آمده وصیت بکند ...آهای مرد غریبه ! اشتباه آمده ای ...خیمه های زن و فرزندانت درست پشت سر توست ! نکند تو هم مثل پسرت جلو و عقب میدان را گم کرده باشی !
- مردان بزدل در جنگ این همه حرافی می کنند ...! مرد جنگ در میدان جنگ یا خون می ریزد و یا خونش می ریزند ...ما دیگر حوصله حرفهای بی سر و ته تو را نداریم ...
حسین مودب و با احترام گزافه گوئی آنان را شنید ، آنگاه صورتش را به چشم انداز دور کربلا دوخت ، گوئی اینکه خطاب حسین به کسانی است آن سوی این صحرا ...پشت مرزهای زمین ...در پس زمان ....نگاه حسین به نگاه هیچکس برخورد نکرد ، و همه این حس را دریافتند که حسین خطابش با آنان نیست و شنوندگان دیگری را مورد نظر دارد که اینجا نیستند ولی صدایش را می شنوند ، با آن همه طعنه و کنایه ، اما همین مردان منحط و سقوط کرده در هنگام سخن گفتن ثارالله بی اختیار سکوت میکردند ، و این سکوت در اصل ادب طبیعت و جهان هستی به برگزیده نسلهای آدمی است ، هیچ صدای اضافه ای در هنگام سخن گفتن حسین شنیده نخواهد شد ، حتی باد هم از حرکت می ایستاد تا بعد از پایان گفتار امام به راه خود ادامه دهد ، صدای اباعبدالله در گوش زمان و تاریخ می پیچد :
- آیا کسی هست مرا یاری کند ؟!
تمام جهان لبیک گفتند ، هر چه و هر که مناسبتی با حق و عدالت و مردانگی دارد به این خطاب جواب مثبت داد ، اگر قرار بود چشمهای آدمیان و گوشهای او تمام چیزها را ببیند و اصوات را بشنود ، بی شک این لشگر فریب خورده پاسخ تمام فرشتگان و اجنه و زندگان و عناصر طبیعت را می شنید که می گفتند : لبیک ...لبیک ...لبیک .....و می دید که سر هستی در مقابل این سوال به تعظیم فرود آمد !
علی اصغر از گهواره خود را به بیرون پرتاب کرد ، و با صدای بلند گریستن آغاز نمود ، به طوری که صدای گریه علی تمام کربلا را پوشاند ، رباب هم نمی تواند کودکش را آرام کند ...رقیه علی اصغر را در آغوش کشید اما گریه اش قطع نشد ...علی اصغر بوی شهادت را اسشمام کرده است ...! نوزاد شش ماه لبیک پدر میگفت ، آخرین سرباز کربلا اعلام آمادگی میکرد ، علی اصغر است که می گوید :
- غمت نباشد پدر ! من هنوز هستم ...اگر چه تشنه ...نحیف و ضعیف و خرد سال تر از آنکه بتوانم روی پای خود بایستم ، اما در رگهایم آنقدر خون هست که بتواند رنگ آسمان و زمین عاشورا و کربلا را سرخ فام کند ، سربازان تو پدر ! جز جانشان چه چیزی دارند برای هدیه کردن ....من نیز خود را به مهربانی و عشق و شیدائی تو اهدا میکنم ...!
- حسین با شنیدن صدای گریه فرزند سر به پائین می اندازد و باز می گردد ، در میان لشگریان سکوتی هولناک حکمفرما میشود ، نگاههای پرسشی در هم گره میخورد ، آنان به هر حال انسانند ، با همه آنکه وجودشان را به ابلیس در ازای هیچ و مفت فروخته اند ، اما در ضمیر ناخودآگاهشان هنوز نسیمی از انسانیت می وزد ، و این لحظات ، نشان از تردید و شک آنهاست که اگر چه دمی بعد فروکش می کند این غلیان و دوباره خوی شیطانی خود را از سر می گیرند .
صدای گریه علی اصغر خیمه ها را آشفته کرده است ، زینب با قدمهای لرزان به سمت خیمه می رود تا فرامین برادر را اجرا کند ، حسین به سمت خیمه رباب راه کج می کند ، تصمیم خود را گرفته است ، علی اصغر بی قرار و تب کرده و تشنه که اگر تا ساعتی دیگر اینگونه بماند تلف خواهد شد ، به آغوش میگیرد ، سلاح از خود دور می کند ، میخواهد قبل از نبرد و جنگ ، نوزاد تشنه را به سمت لشگریان خصم ببرد و از آنان برای رفع عطش نوزادش امداد بخواهد ، شاید هنوز آنقدر مروت و عاطفه در وجودشان باشد که این طفل را تشنه در میان این صحرای سوزان رها نکنند ...
علی اصغر مثل عمویش عباس... در آغوش حسین که قرار میگیرد ، آرام میشود ...
حسین با علی اصغرش به سمت میدان می رود ...
تمام عالم سینه زن شدند ، حسین جامه ثارالله را به تن می کند ، جهان روضه او را خواهد خواند ، روضه ای که چهار کلمه بیشتر نیست ، تمام عزا و ماتم و آئین عاشورائی در همین چهار کلمه خلاصه شده که فرشتگان و جن و انس و تمام مخلوقات هستی یکسره آن را می خوانند و دم می گیرند :
وای ...حسین کشته شد !
عاشورا که به شب رسید ، سکوت تمام کربلا را گرفته بود ، کشته های بی سر میان خاک و خون بودند و کاروان اسرا ساعتی پیش به قصد کوفه رفته بود ، زنجیرها دور پای ظریف و لطیف رقیه حلقه شده بودند ، زینب کتک خورده و شانه هایش با ضربات تازیانه آشنا بودند ، همه چیز در اینجا تمام شده به نظر می آمد ،
اما این پایان ، آغاز یک تاریخ بود ...
تاریخ شهادت ...!
" پارادو"
پرده سوم – شهیدان زنده اند ...الله اکبر ...!
تهران غمگین است ،
شهری که دوستش داریم و با آن خاطراتی بسیاری پشت سر گذاشته ایم ..های ! ...همشهری ! با تو ام ...شهرمان زانوی غم در بغل دارد و حوصله منت کشی هیچکدام از ما را ندارد ، از اوئی که آباء و اجدادش تمام عمرشان را سر به بالین او گذاشته اند تا آن مهاجر افغانی که از بیداد گلوله های فامیلش به دامن امنیت او پناه آورده است ،
شده تا به حال شهرتان تمام غصه عالم را به آسمانش بریزد و زمینش مدام در تداوم نفسهایش آه از پی آه بکشد ؟
چه می کنی همشهری در این وقت ماتم گرفتگی ؟
نام این حالت را گذاشته ام ، خسوف درد ! شهر سنگین نفس می کشد و صدایش خش و زبر است ...مثل بغض گرفته ! ،دلش قرار گرفته میان خورشید امید و مردمانش که مات و مبهوت و حیرت زده اند ! ...خوسوف درد ...!
تهران ! حالش خیلی خراب بود در آن شب !
آدمی مگر جز یک بار در پیشگاه مرگ زانو خواهد زد ؟!
"مرگ یکبار و شیون هم یکبار " را چند بار شنیده ای و یا گفته ای ؟!