اراده کنند از آن مدخل به تدبیر و درایت خداوندی نفوذ می کنند ، و در وقتی که یزدان پاک قرار اتفاقات و حوادث یک ساله را تائید می کند و فرمان به اجرا میدهد ، حاضر می شوند و درست در مقابل نگاه خدا می ایستند ، و خدا وقتی بنده در محضرش حاضر باشد ، محال است به حادثه ای شوم ، اتفاقی ناگور، و دیگر ماجراهای بلا زده و گرفتاری ساز ، فرمان به اجرا بدهد ، آنها را به احترام حضور معنوی بنده اش کنار می نهد و به جایش سعادت و حسنات و برکات و روزهای خوش عبادت و رفاقت با خالق را عطا می کند ،

باور کنید رستگاری جز همت و تلاش و پشتکار ، و به مقدار زیادی زیرکی و باهوشی و وقت شناسی نیازمند است ،

خدا به بنده کند ذهن و بی خلاقیت که صبح تا شب حمالی نماز و روزه و دعاهای طولانی تر از جوشن کبیر را می کند ، همان میدهد که در اندازه اوست ، اما به بنده با کیاست و مومن باهوش و فرصت شناس ، بسیار بیش از آنکه لازم باشد اهدا می کند ، چنان که خود بنده از این همه بخشندگی و بذل و بخشش برکات خالق  متحیر میشود ...

امشب ، برای ما بندگانی که هیچ فرصتی را برای درک معنویت خدا از دست ندادیم ، و به دنبالش تا جزیره مجنون و شلمچه و فاو و زیر گلوله ها و آتش خشمگین دشمنان خدا و خلقش ، هم رفتیم ...شب قدر همه عمرمان هم هست ،

اگر امشب همان وقت موعد باشد و معشوق و بهانه زندگی ما به دیدار یار بشتابد ، برای ما هم زمان تعیین تکلیف است ، درست زمانی که آسمان آغوش می گشاید و دروازه ای خود را برای پاگشائی این مرد می گشاید ، ما نیز باید دستان نیاز و دلهای غصه دارمان را در پی اش راهی کنیم ، تا دستان ما خالی نماند ، صبر تحمل نبودنش را اول بخواهیم ، لیاقت ماندن در راهی که با او آغاز کردیم  ،

مسافری داریم که در همین  امشب یا شبی نزدیک به این شب ، راهی خواهد شد ، مسافر اگر ولی نعمت تو باشد ، نباید از فرصت بدرقه اش محروم بمانی ، باید به غبار رفته در راهش خیره شوی تا تو نیز به زودی مسافر همین راه باشی و زیر پای حضرتش خدمت و سعادت خاکساری پیدا کنی ،

همه ما اهعمیت این شب و شبهائی از این دست را خوب میدانیم و تمام سعی مان این است که در چنین وقتهائی که خداوند گلریزان کرامت و نعمات دارد ، ما نیز شان این را بیاابیم که سهمی داشته باشیم در این گلباران ...

دلهایمان را به گونه ای به او متصل کردیم که اگر کسی هم خبرمان نمیکرد ، خود به خود به اینجا کشانده میشدیم ، یادم نیست   چه کسی من را و یا دیگران خبر داد تا به این محفل گر هم آئیم  ، ما در این چند سال که به سرعت باد گذشت ، چنان دل دادیم به او که هر جا باشد و هر طور که بشود ، که باد خبرش را برایمان می آورد ، و این حداقل رسم عاشقی است ...عاشقی که از حال معشوق بی خبر است ، عروسک چوبی شکسته عشق است ، و نام عاشقی را مسخره خودش کرده است .

کسی را برای این میهمانی دعوت نمی کنند ، شنیده اید که کسی به کسی در تماسی و یا گفته ای و نامه ای بگوید فلانی بیا در فلان جا ، تا با هم تا آخر خیابان اندوه را قدم بزنیم و بعد تا مرز بیچارگی برویم و دیوانه یک ضربان اضافه قلبی باشیم که  عشق را برایمان معنا  کند ؟!

***

ربع ساعت به دو صبح مانده است که اوضاع و احوال دگرگون میشود ، ماشینهای بزرگ و بلند و سیاه پوش که در قیر شب به سختی دیده میشوند و مسافرانش از خواص و برگزیدگان اند ، یکی بعد از دیگری از راه می رسند ، و آرامش و سکوتی را که ساعتی پیش حاکم شده بود ، بر هم می زنند ، تقریبا تمام آقایان سیاسی و سران نظام تا آنجا که من می شناختم و البته برای  همه مردم آشنا هستند ، آمدند ، از ماشینهای ضد گلوله اشان پیاده شدند ، و از درب آهنی بیمارستان گذشتند و وارد ساختمان شدند ، اما معلوم بود که اجازه دخول به اتاق را ندارند و همه در راهروی انتظار و یا راهروها و پاگردها ، پخش و پلا هستند ، دیدن این آقایان آن هم  با هم در این ساعت ، نگرانی ما را افزود و دلمان را بی تاب کرد ، و البته داغمان را نیز از جهاتی تازه نمود ،

این آدمهائی که اینجایند عاشق آن پیرمردی هستند که برایشان همه موجودیت زندگی تلقی میشود ، چنان که آقا برایشان پدر و معشوق و همراه همیشه وفادار زندگی و برادر یکسره حاضر و دوست صادق و همیشه ایستاده در پشت سر و پناهگاه تمام دردها و غصه های ناگفته و رهبر بی بدیل راهبردی جهان زندگی است و خیلی چیزهای دیگر که از خود آن عاشقان باید پرسید ، اما میتوانم به جرات بگویم که این خیل آدمهای شوریده حال و آشفته دل ، به یکی از صفات و ویژگیهای این مرد برگزیده کمتر و یا اصلا فکر نمی کنند و آن رهبریت سیاسی اوست ، نه اینکه برایشان رهبر سیاسی نیست ، نه !...وقتی یک نفر تمام ماهیت احساسی تو را تشکیل میدهد ، سیاست هم گوشه ای از آن خواهد بود ، اما به خاطر تصویر عام و کلیشه ای که مردان سیاست در تاریخ دارند ، برای این عاشقان کسر شان مقام اجل دلدارشان است که حتی به این وجه اش فکر کنند ، سیاست لیاقت این حرفها را ندارد ، هرگز مردم برای یک سیاستمدارهر چند که حاذق و ماهر و کارکشته باشد ، اشگ و عاطفه خرج نمی کنند ، اگر قرار بود رهبران سیاسی مورد تمرکز عاطفی جمعی مردمشان قرار بگیرند ، مطمئن باشید در روز بیماری چرچیل تمام انگلستان ماتم می گرفت ، نه آنکه بعد از ده سال که از مرگ او گذشت ، تنها 57 درصد مردم از مرگ چرچیل آگاه شدند !!!

حتی مردم عادی نیز تجسمی که از حضرت روح الله دارند بیشتر یک فقیه جامع الشرایط است تا رهبر نظام سیاسی کشور ، اگر چه زندگی او بعد از سال 57  در عرصه سیاست گذشت ، اما ما که خود را دلباختگان وجود او می دانیم ، هرگز نتوانستیم از این منظر به او نگاه کنیم و یا صدایش را بشنویم ، به عشق او جنگیدیم و سالهای جوانیمان را فدای یک لبیک به حکم او کردیم ، و هیچ وقت با خودمان یک معادله سیاسی جهان امروز را حداقل برای اطلاع هم مرور نکردیم ، حتی زمانی که خونمان را دشمنان قسم خورده عرب تبار  بر خاک طلایه و شلمچه می ریختند ، ما اصلا حواسمان نبود که در پشت میدان مبارزه ، مردان سیاست پیشه با پیشانی های مهر بسته و تسبیح شاه مقصود به دست و ریشهای بلند و ردای رو حانیت بر دوش بر خانه های بزرگ به غنیمت گرفته ... روی مبلهای به تاراج رفته اشراف گریخته و سرمایه داران سر به لاک فرو برده ، لم داده بودند و گوشی تلفن را به دست ، بازیهای قدرت و تقسیم غنائم خودشان را دنبال میکردند ، ما حتی شایعه این میراث خواریها را باور نکردیم ...تا زمانی که سالها بعد با نهایت تاسف و افسوس و حسرت دریافتیم آنانی که روزی از غنیمت به جا مانده طاغوت شکم چند لایه کرده و صد نسل بعدی خود را به بالاترین رفاه های موجد بشر قرن بیست و یکم بی نیاز ساخته بودند ، حالا که طعم شیرین آن مال اندوخته و حجیم باد آورده را زیر زبانشان داشتند ، از روی خون برادران ما به راحتی گذشتند و حتی نیم نگاهی هم به انبوه زخمیان و مجروحان این ستیز هشت ساله نیانداخته و کلا حتی وجود زنده و برقرار بازماندگان این معرکه را هم نادیده گرفتند و میراث و غنائم این مجادله را باز به محفلهای زیر زمینی خودشان بردند و برای تاراجش دندان به هم نشان دادند و چنگ برای هم کشیدند و اگر دستشان به هم رسید برای کم کردن تعداد سهم تقسیم ، جسم و روحشان را از هم دریدند و بعد در ملاعام برای مردم از همه جا بی خبر ، از جفای مال دنیا که چرک دست است سخن گفتند  و هشدار دادند که عاقبت اندیشی مومن را از مادیات بر حذر می کند و تمام زندگیش را وقف احتساب ثواب قابل محاسبه در آخرت کند ، و خود را تا آنجا که میتواند از حرص و زیاده طلبی و آز برای جمع آوری پول و ثروت دور کند تا از خطر و بیم آتش دوزخ به دور باشد ...و از این قبیل داستانها و نصایح که خودشان به عبث بودن و پوچ بودنش ایمان آورده بودند ، و کافر به همه معنویت در جهان شدند ، و آنچه از دین و اعتقاد و آئین مذهب اندوخته بودند ، صرف ریاکاری و پوشش دادن به اعمال خبیثانه و جنایاتکار خود کردند ،

و ما این همه را آنقدر دیر فهمیدیم که فرصتی برای جبرانش نبود ، و هر سرکشی بر این منافع خواهی و اقلیت پروری را با برخوردی غافلگیر کننده و به غایت خشن و غیر قابل پیش بینی پاسخ می دادند ، کسانی بودند از قافله عاشقان دل سوخته ، و این بی عدالتی و ارتداد محض را تاب نیاوردند و فریادشان در گلو خفه شد و اگر چهره های شناخته شده ای برای مردم بودند ، با فریبکارانه ترین روشهای موذیانه که مبتنی بر اعتقادات عامیانه مذهبی مردم بود ، آنان را افرادی ضد دین و معاند با قوانین و آداب الهی ، قلمداد کردند ، و چنان از صحنه روزگار محوشان نمودند که حتی خاطره آنها برای مادران و پدرانشان ، از یاد رفت ، و دیگر هیچ کس آنها را به خاطر نمی آورد ...سکوت در این دوران تقیه مومنانه قلمداد شد ، و استخوان در گلو بودن را از پیشوای اولینمان آموختیم و به کار بستیم و هر کس چاهی برای خود کند تا بتواند در خلوت و تنهائی اش سر بر درونش کشد و فریاد زند و ناله و فغان کند .

مردم که آن روز حاضر نشدند ، آقایشان را در ردای ساسیت به جا آورند ، این تجربیات و پیش بینی ها در ناخودآگاه خود داشتند ، به راستی هم که آقایمان روح الله شبیه هیچکدام از مردان سیاست قبل و حال و بعد نیست ، زندگیش ...زن و بچه و خانواده اش ...اتاق کارش ...لباسی که بر تن داشت ...نحوه سخن گفتنش ..نوع نگاه کردنش...رفتار و تصمیم گیری هایش ...موضع گیری و عملکرد و واکنشش به وقایع سیاسی روز ...پیش بینی هایش ..مذاکرات و گفتمانش با مردان سیاست پیشه حرفه ای دنیا ...هیچکدام از افعال و اعمال او در این مدت شباهتی با سیاست روز نداشت ، سیاست مدرنی که پایه و اساسش بر ظاهر سازی و فریبکاری است که اینها هیچکدام با امام ما سنخیت نداشت .  پس چگونه میتوانستیم مردی را رهبر سیاسی خود بدانیم که هرگز معیارهای او با این عرصه سازگاری نداشته است ،

آقا و سید ما ، در یک راه مشخص قدم میزد و حرکت میکرد ، و فقط یک هدف در چشم انداز خود داشت و در تمام زندگیش حاضر نشد به مصلحت ، تحت شرایط جبری حاکم ، و یا هر دلیل دیگر به اندازه خار و خشی از مسیر حقانیت خود تخطی کند و منحرف شود ، طوری زندگی کرد که همه جهان را تابعه حرکت و راه خود ساخت و هیچ مانعی را برای اینکه سد راهش باشد قبول نکرد و به طرفه العینی از میان برداشت ،

امام ، چنان زیست که به آن ایمان داشت نه آنگونه که با موج انسانها به این سو و آن سو کشیده شود  ، او در ذات اقدس الهی ذوب شده بود ، جز خدا و ایمان و اعتقاداتش هیچ چیز دیگری را به رسمیت نمی شناخت و اصلا نمی دید و حس نمیکرد ، او خود مکلف به تکلیفی بود که آن را خوب می شناخت ، مردی اینگونه بزرگ و بلند همت ، رسالت و وظفیه خود را در جهان به درستی می شناسد ، و در انجام آن هیچ سهل انگاری و اهمال و کوتاهی را نمی پذیرد ، او میدانست که چه میخواهد و چگونه باید آن را بدست بیاورد ، برای همین دهه پایانی حیات او در راس هرم و قله تصمیم گیریهای سیاسی در تمام جهان گذشت ، تا زمانی که بود و در مسند قدرت تکیه داشت ، هر روز  سیاست دنیا ، خودش را با افکار و سخنان و برنامه های این مرد ، کوک میکرد ، و چنان بود که در صورت بروز حواث غیر متقربه دیگران  خودشان را با او تنظیم میکردند و هرگز بی ارداه او هیچ امری  محقق نمی شد  ، روش او برای نفوذ و تاثیر به یارانش منحصر به فرد بوده و برای انسان مادی امروز ناشناخته بود ، عاشقانش در گوشه و کنار دنیا بی آنکه فرصت دیدار با او را داشته باشند ، چنان تحت امرش فعالیت می کردند که گوئی هر روز با او هماهنگی دقیق بر جزئیات دارند .  برای همین او در طی سالها الگو  و معیار تغییرات اساسی در در مفاهیم اساسی سیاسی شد ،  وقتی نامه ای پر از پیش بینی و آینده نگری که توام با هشدار و نصیحت و پندهای فیلسوفانه برای نجات یک ملت بود ، برای گورباچف که نماینده نیمی از قدرت جهان آن روز به شمار می رفت ، ارسال کرد ... هرگز در باره آن نامه مفسران سیاسی نتوانستند تحلیلی یکدست و روشن ارائه کنند . چون در اصل حرفی نداشتند که بگویند ، امام حتی قاصد نامه اش را طوری انتخاب کرد هر گونه شائبه سیاست زدگی را از مفهوم آن برگیرد ، ولایتی یا لاریجانی و یا ظریف نامه را از طریق وزارت امورجه و کانالهای دیپلماتیک عبور ندادند ، نامه را بی اینکه کسی از محتوایات آن بداند سر به مهر به عالم و حکیمی گرانقدر ( البته در آن روز – بعدها ایشان با موضع گیریهای جناحی وارد بازی سیاسی شد و آن قداست و اعتبار شخصیتی اش را نابود کرد ) آقای جوادی املی تحویل نمود ، و او راسا و به همراه افرادی با وجاهت خودش به شوروی سفر کرد و وارد کاخ کرملین شد و نامه را تحویل داد و برگشت ،  طوری که یاد آور ارسال نامه پبامبر با سالاطین دوران خود بود .

امام یک چیز را خوب میدانست و به آن عمل میکرد :

وقتی مردم بی اینکه کسی راهنمائیشان کرده باشد و یا برایشان تبلیغات کند ، کسی یا چیزی را مقدس می دانند ، باید به قداست آن احترام گذاشت و آن را باور کرد و سعی بر حفظ حرمت آن داشت ، چون هر گاه یک جمعی احساس روحیشان در باره یک مفهوم مشترک باشد ، خواه ناخواه این نیرو و انرژی مثبت را به آن منتقل می کنند و رفته رفته آن مفهوم هویت قدیسه می گیرد ، و مردم ایران مصادف با انقلاب با شخصیت امام اینگونه کردند ، یادتان هست که ماههای آخر پیروزی انقلاب ، مردم تصویر امام را در صورت ماه مجسم کردند ، و از آن به بعد این حس شدیدتر و قوی تر گردید ، اوج این حس در مناطق جنگی و در میان سربازان جان بر کف امام دیده شد ،  بسیجیانی که در طی نبرد به اسارت در آمدند و از کشور و امامشان دور ماندند بیشتر در تجلی این احساس عمیق کوشیدند ، در نامه هایشان با هزار روش و طریق خلاقانه مراتب ارادت و محبت بی انتهای خود را به آقایشان اعلام می کردند ، اشاره ها و کنایه های آنان برای نام بردن از حضرت امام ...طوری که در فیلتر سانسور شدید افسران عراقی دچار ممیزی نشود ، خود حدیث مفصلی است ، چند سال پیش با کمک دوستی در این باره کتابی نوشته و منتشر کردیم که مجموعه ای منحصر به فرد از این تمثیلها و اشارات بود .  

حاج اقا روح الله همواره در طول حیاتشان به این تعبیر قدوسی از خودشان با احترام برخورد کردند به گونه ای که حمل بر خودخواهی هم نشود ، در حقیقت کار ایشان حرکت روی لبه تیغ بود و هر اشتباه کوچکی میتوانست در باورهای عمیق روحی مردم حفره ای وحشتانکی ایجاد کند ، اما فقط آدمی با توانائی امام میتواند این ظرافت را در همه ابعاد رفتارش با دقت و بی هیچ خطائی رعایت کند و سربلند از این موقعیت بیرون آید ...

چنین آدمی که جایگاهش در قلوب مردم است و در میان ایمان و اعتقادات مردم نفس می کشد و حضور دارد ، میتواند با این نیرو جماعت را به عرش اعلی راهبری کند و یا آنها را به اوج معصیت و گمراهی هدایت کند ، امام با هنرمندی و نیروی فوق طبیعی که از آن برخوردار بود توانست مردمی را که به او اعتقاد عملی و ایمان افعالی پیدا کرده بودند بدون اسثناء به اوج ملکوت هدایتشان کند ، و این تنها از داریت خود او نیست ، بلکه در این معنا خواست خداوندی هم نقش اساسی دارد ، هر کس به امام در زندگیش  اقتدا کرد بی شک رستگار شد و به اوج افتخار بندگی نائل شد ، و آنان که در عشق او پایداری نشان دادند محبت الهی را برای خودشان تضمین کردند ، و در گارانتی توجه وجود مقدس تبارک تعالی قرار گرفتند و از هر گزند و آسیب شیطانی در امان ماندند ، و این همان وعده حق خداوند است که فرمود هر که به راه حق آید و در آن گام بردارد از حمایت بی درغ قدرت ماوراء طبیعی بی انتهای خدائی بهره خواهد جست ، و وجود امثال امام در زندگی بشر ، تجلی حضور خداوند در میان مردم است ، چه اینکه باز به اصل تردید ناپذیری که خود خدای بزرگ بر آن تاکید دارند ، جهان هرگز بی حجت خدا و ولی او نخواهد بود ، در دوره اولیه تاریخ چون ذهن بشر و علوم او هنوز در ابتدای راه بود ، پیامبران حجت خدا در زمین بودند که با رسالت محمد امین  و آوردن اسلام ، این روش ختم شد و تا سالها طبق وعده خود رسول خدا ، اتکای مردم به کتاب خدا و سنت و اهل بیت او بوده است تا اینکه بنا به مصلحت الهی این روش هم ختم به خیر شد  ، امام آخرین از نظرها غایب و جانشنینان او وظفیه هدایت مستقیم امت را بر عهده گرفتند .  و اختیارات مردم در این میانه افزوده شد و  خرد جمعی مردم موظف به کشف و انتخاب حجت خدا گردید  ، اما اصل اجتناب ناپذیر این است که هرگز خداوند عالمی را که خلق نموده بی حجت خود رها نکرده است ، روش و راهها بر اساس رشد و بلوغ فکری مردم تغییر یافته است .

اگر چه دیگر معصومی در میان ما حضور ندارد ، اما مردم خود به آن درجه شعور و اگاهی رسیده اند که بتوانند ، نایب امامشان را انتخاب کنند ، گاه این تشخیص  کار سهلی است . در یک جامعه سالم و آزاد و با اذهانی که نیتشان روشن و خیر و خدائی است  ، این انتخاب با سرعت انجام میشود ...اما گاهی به لحاظ شرایط پیچیده اجتماعی مردم در انتخاب دچار مشکل و بعضا خطا میشوند ، اما زمانهائی هم هست که اولیا خاص خدا به قدری رشد یافته و تکامل پیدا کرده اند که بی هیچ جستجو و تعمقی قابل رویت اند ، و البته وجود این خواص نادر و کیمیا و شاید در طول قرنها یک نمونه دیده میشود .

امام از آن نوادر روزگار بودند که هر کس فقط یکبار تنها عکسی از او را می دید و یا چیزی از صفاتش را می شنید  در ولایت او شک نمی کرد ، برای همین وجود مبارک ایشان در همان مدت چند سال تا آن حد در جهان امروز مورد تائید و قبول قلوب مردم سراسر جهان قرار گرفت که هیبچ محدویتی را هم بر نمی تافت ، مسلمان و مسیحی و حتی یهودی و حتی آن قبیله های  دور از تمدن بشر که از تمام تحوالات فکر انسان بی خبر اند ، با حضرت روح الله ارتباطی عمیق داشته  و لحظه ای در ولایت او تردید نکردند ...

***

دیدن این آدمهای آشنا و مسولان و مدیران کشور و دقت در رفتار تک تکشان ذهن ما را تا کجاها که نبرد و رویاهایمان به اقیانوسهای ناشناخته ای پارو کشید و در ساحلشان پهلو گرفت ، که اگر بخواهیم مجال بیشتری به این افسارگسیختگی بدهیم ، هرگز این نوشته نقطه پایانی بر خود نخواهد دید و همچنان این سطور که از منظر شما گذشت ، گرفتاار امواج طوفان خیز از این سو به آن سو خواهیم رفت و در برابر یک دنیا حرف ناگفته در بی نظمی محض قرار خواهیم گرفت ، رها میشویم از این موج سواری در کلام ، و باز به خانه دلمان برمی گردیم ، با یک درد دل که درد مشترک همه دوستان و مردمی است که همراهی امام را برای ساختن کشور آزاد و معتقد ، بر خود افتخار می دانند و تا آنجا که در توانشان بود از این راه مضایقه نکردند :

مردان عرصه ساسیت که اکثرا بعدها نشان دادند که هیچ وجه اشتراکی با صاحب اصلی این کشور که همان پیرمرد بر بستر یبیماری آرمیده ...ندارند ، و آنقدر در منظرگاه اعتقادیشان فاصله هست که بعد ها بسیاری از آحاد مردم نتوانستند وجوه افتراق را متمایز نمایند و گرفتار سرخوردگی و بریدگی فکری با جریانات روز شدند که همان خواسته مردانی بود که باعث این اغتشاش شده بودند ، و با بد بینانه ترین داوری نتجه گرفتند که ، همه اینها از یک منشا ریشه می گیرند و تمام اینها خیمه شب بازی قدرت بوده است ، و تمام اشتباهات و گناهان این مردان به پای امام عزیزمان  نوشتند ، و البته خود ضرر کردند ، به جای حرکت و پویائی در راه حق  به زندگی معمولی و بی خاصیت خود بازگشتند و تکرار روزها و شبها را پی گرفتند ،

اما در میان همین مردانی که آن روزها  برای نشان دادن ارادت و اخلاص خود به امام از هم سبقت می گرفتند ، و در ظاهر سازی و فریبکاری گوی رقابت  را از هم می روبودند و هر روز با ترفندی جدید و طرحی نو تمام رقیبان و شاهدان را غافلگیر می کردند ، هنوز چند نفری بودند که به راستی شاگردی و عرض محبتشان به معلم نجات وطن ، صادقانه بود ، و از سر خدمت و نوکری مردم و پیشروی در راهی که او چراغش را علم کرده بود اهتمام داشتند ، تعداد زیادی ار این مریدان ، در طول این سالها یا به شهادت رسیدند و یا خانه نشین شدند و خوشحالم که در این روزها هم میتوان رمقی از پا افتاده از آنها در راس قدرت دید و به همین کور سوی امید دل بست و امیدواتر بود به آینده ای که روزی برسد که روزنه تبدیل به خورشیدی فروزان و غیر قابل انکار شود ،

اقلیتی از آنان با ما حسی مشترک داشتند و بقیه هم سعی میکردند خود را آشفته و بی قرار نشان دهند ، اما هر چه بود یک موضوع نگران کننده وجود داشت و آن اینکه لحظه به لحظه اوضاع بحرانی تر و امیدها بی رنگ تر می شد ،

هیچ کس از این تماشگران مضطرب جرات اظهار نظر نداشت ، همه فقط منتظر و چشم به راه یک معجزه بودند ، تا خداوند خود مستقیم در پایان این داستان دخالت کند و به خاطر این همه دل نیازمند و چشمان ملتهب ، شفای عاجل را مرحمت کرده و دوباره شاهد حضور قدرتمند پیر دلهایمان باشیم ...

و واقعا در چنین اوضاع و احوالی است من می فهمم چقدر خداوند در کنار بی انتهائی محبت و گذشت و کریم بودنش ، قهار و  بر رای خود  مستبد و بی  هیچ انعطافی است ، اینگونه ایستادن در برابر خواسته دل صمیمانه و خالصانه این همه عاشق دل شکسته ، فقط اراده خداوندی  را می طلبد...در دلم گفتم : خدایا ! یکدنده گی و لجاجتت را شکر ! آخر کمی رحم و مروت هم در میان این همه قاطعیت ، لازم و ضروری است ...و راه دوری نمی رود ...

پرودگارا ! ...میترسم عدم توجه تو به این همه نیاز و حاجت و نذر و قرار و عهد خالصانه ، باعث تردید در ایمان کسانی شود که تو را به کریم و بخشندگی بیشتر می شناسند تا به قهر و خشم و اصرار بر تقدیری که مطابق با خواست هیچکدام از این دلشستگان نیست  ...! خودت بارها گفته ای که در برابر دعای خالصانه و برخاسته از روح غمگین و بیچاره بندگان ، مهربان و بخشنده خواهی بود ...! مخواه که این جماعت نیازمند از دعاهایشان سرخورده و نا امید شودند ...!

میدانم درک مفهموم خدا ، فهم این دو سوی صفات توست ، و اگر هر کس یک وجه از روحیه الهی را نادیده گرفت ایمانش ناقص و اعتقادش شکننده است ، اما میترسم حمل بر جسارت کنی که میخواهم در تدبیر تو دست اندازی کنم ...ولی خوب زبان هم در دل نمی توانم گیر بیاندازم و مجبورم بگویم  : شاید در فرصتی دیگر و به بهانه ای بهتر بتوانی این نمونه از تجلی قدرت و اراده خلل ناپذیرت را نمایش دهی تا باعث تقویت ایمان بندگان شود ، و در شرایط حاضر معجزه و شفاهت تو برای ایمان مردم کارسازتر  !!!

از این فکرها و حرفها خجالت می کشیدم و با خودم می اندیشیدم نکند عقلم را از دست داده ام و یادم رفته که بنده بی مقداری هستم و دارم با خالقم کل کل مصلحت اندیشی میکنم و زبانم لال در درایت و معقول بودن مقدراتش که تردید ناپذیر است ، شک میکنم که خود دلالت بر شرک دارد و آخرش هم به ارتداد ختم می شود و خونم باری برادرانم مباح میشود ...

باید بیش از این  یاد بگیرم که در شرایطی که تعقل و اندیشه ام باز می ماند ، بهتر آن است که به جای سرخوردگی معنائی ، توکل کنم و تن به رضایت و رضای او بدهم ، تا بدین ترتیب سلامت روحی ام بیشتر تضمین شود . تمام مومنانی که یک شبه در مسیر تردید و انکار و بعد مزمت و زلالت افتادند ، دقیقا از همین راهی گذشتند که همین حالا من در حوالی اش  قدم میزنم ...

موقعیتی چنان سخت بود که بیم هر چه می رفت ، به راستی گاهی شاید ما در عاشقانه هایمان افراط می کنیم ، چنان که در حد ستایش و پرستش معشوق ، در اصل برای یزدانمان شریک می آوریم و به جای تعالی و بالندگی و پرواز بر سرزمین عرفان که با عشق و شیدائی میسر میشود ، همین عشق میشود ابزار نزولمان به چاه غفلت و گرفتاری های ماهیتی گمشده که  عاقبت خوشی ندارد .

یک آن چشمانم را می بندم و خودم را و حتی سرنوشت آقایم را به خود ذات مقدس الهی می سپارم و با خودم عهد می کنم که هر چه مقرر شدم با هر اندازه از بلا و درد و ماتم ، منطبق اش بکنم با رضایت درون ... و تسلیم خواست و اراده خالقی باشم که این نور این عشق به فرمان او و به تدبیرش در درون تاریکم تابیده است ، و هم او خواست که این دل معصیت پیشه گناه آلود ، در تسخیر حجت مسلم خودش باشد ، مگر پرودگار منان خود در قران تاکید نمی کند که به اراده ماست که شما رستگار می شوید و اگر خواست ما نباشد ، هدایت هم بر شما کارساز نخواهد بود ...یاد روزهائی کردم که با امام عهد بستم تا آخر پای پیمانم با او بایستم و اگر روزی قرار بر جان دادن و قربانی شدن بود ، مبرا باشم از غفلتی به حد یک پلک زدن ، و اسماعیل وار زیر خنجر فرمانش قرار گیرم ... و با این میثاق ، از کشور رویاها و خواب و خیال میلیونها جوان در سراسر دنیا  که مظهر آرامش و خوشبختی و سعادت محض این دنیائی بود ...بریدم ...رها کردم ...و بازگشتم ، به صحرای نبردی آمدم که بازگشت از آن محال بود ، و من نیز آمده بودم که دیگر بازگشتی را شاهد نباشم و از همین مسیر به سوی مقصد کمال حرکت کنم ...همان روزها مردی که معلوم بود بسیار با تجربه و دنیا دیده و کاردان  ولی  بی ایمان و باورهای معنوی بود، مرا نصیحتی نمود که نکته ظریفی در آن است او می گفت :

-     پسر جان ! آدم عاقل نسیه را با نقد عوض نمی کنه ، اینجا همه چیز مهیاست و در دستان توست . از خوشبختی و رسیدن به آرزوهای محال در آینده تا همین وضعیت امروزی که سرشار از اطمینان خاطر و شادی و لذتی است که تمام جوانان و مردم دیگر جهان برای همین چیزی که الان نزد توست حاضرند تمام زندگی خود را بدهند تا به یک جزئی از این همه برسند ...اما چیزی که تو در پی آنی و داری به خاطرش ، همه اینها را پشت پا میزنی و نادیده گرفته و دور می ریزی ، به گونه ای که شاید هرگز امکان دست یابی به آن میسر نشود ، نوید و وعده ای است که هیچ انسانی تا به حال آن را ازنزدیک ندیده ...تا بودنش را تصدیق کند !!! و معلوم نیست که همه این حرفها که از بهشت و خدا و دوزخ می گویند ، راست و حقیقت باشد ، تو داری یک نقد مطلق را با  یک نسیه مطلق معاوضه می کنی ، و تازه هزار درد و مشکل و سختی و بلا را هم به جان می خری ..این کار عاقلانه ای نیست ...

 ولی من این معامله را پذیرفتم و به وعده های خداوند که امام و معشوقم آن را بیان می کرد ، ایمان یافتم و  آن بهشت یقین در جهان مادی را با این دوزخ دست ساز بشر تعویض کردم تا شرایط وصول به حقیقت آنچه که ولی خدا  فرمان داده  عمل کنم  ، پس مسلح به عشق آن پیر فرزانه دل به تقدیر دادم ...!

برای همین الان اینطور دست و پا میزنم و خودم را به  هر چه دستم به آن برسد برای گریز از این درد ، می آویزم ...مانده در باتلاقی هستم که تا گردن فرو رفته و به ریسمان نازکی امیدوارانه چنگ میزنم .

اما چرا این نکته را بارها در حقیقتش تاکیده کرده ام ، به این ذهن مشوش هدایت نمی کنم ؟

مگر نه اینکه حکمت نبوت هم تنها یک راه ارتباطی بین بندگان و خداست ؟ و تمام معصومان و امامان و اولیا و حتی امام عزیزمان روح الله ، فقط یک پل محسوب می شوند که ما از آنها بگذریم و به ذات الهی دست یابیم ...؟ در تاریخ خوانده ام ، زمانی که محمد ، پیامبر بزرگمان به ملکوت پیوست ، مردم سراسیمه به مسجد هجوم بردند و نمی دانستند که باید چه کنند و تصور می کردند با مرگ  رسول خاتم دنیا به آخر رسیده و اسلام هم تمام شده است ، اما ابوبکر صدیق به منبر رفت و فریاد زد : محمد مرده است !...اما خدای محمد همیشه زنده است ...!

اینها همه حاصل عادت است که بهانه را از اصل مقدم می کند ، چون آدمی در تکرار هر چیز به آن وابستگی عاطفی و حتی گاه هویتی پیدا می کند ، مثلا شما اگر فقط یک پیراهن را به طور ثابت سالها مداوم به تن کنید و جز آن از هیچ پیراهن دیگر استفاد ه نکنید ...و روزی مجبور شوید که پیراهن را تعویض کرده و لباس دیگر بر تن کنید ، خودتان را حتی باور نخواهید کرد و احساس می کنید که دیگر شما خودتان نیستید ، چون  در نظر شما هویتتان در آن پیراهن مستتر شده و شما نسبت به آن شرطی شده اید  !!! من هم چون عادت کرده ام که با عشق به امام خداوند را دوست داشته باشم و زندگی کنم ، حالا که نظم این عادت در حال تغییر است ، من نیز دچار تعارض با ذات حقیقت شده ام ،

اما ...با این فکر منطقی هم دل نا آرامم ، قرار نمی گیرد ...تنها خدا میداند عاقبت این ساعات هولناک ، ما را به کجا خواهد رساند و چه بر ما خواهد رفت ؟...نگرانم ...نه دیگر برای ضربان کند قلب آقایم ، حالا برای خودم ...برای امروزم... فردایم ..فردای فردایم ...پس از آن فردای فرداهای دیگرم ...اصلا برای آخرین لحظه ای زندگی ام که هیچ خط و نشانی ازش ندارم نگرانم ، که در آن لحظه آنچه اندوخته ام و بر کوله عقل و احساس دارم افرون تر است و یا خالی تر و شاید کلا پوچ ! نکند منی که سعی کردم جوری زندگی کنم که مرگم شهادت رقم بخورد ...در وقت دیدار فرشته مرگ یک مرتد و مشرک باشم و با تازیانه و لگد و توهین از این دنیا بیرون انداخته شده و به آن دنیا با شرمندگی و سر پائین داخل شوم ؟!!!!

نه دیگر نمی توانم تاب بیاورم ...قادر به تحمل  نیستم ..حتی برای عبور یک دقیقه دیگر با این حال ذخیره  اعتقادی ندارم ...ایمانم در این آشوب و رویداد آشفته ، تماما خرج این افکار بیهوده و ذهن مشوش ام شد و حالا دیگر به هیچ چیز باور ندارم ...در هیچستان افتاده ام ...نهیلیسم خطرناکی دامن اندیشه هایم را گرفت و مرا در خود غرق کرد ...چه شد بر من ؟ کجا رفت آن ایمانی که گلوله ها و انفجارات عظیم که زمین و آسمان را مسخر خود میکرد ، در برابر یک گوشه یاد خدای من ، پوچ می شد و باعث خنده ام می گردید ؟ کجا رفت آن ذکرهای عاشقانه که مرا در مقابل سختیهای بزرگ مصون می ساخت ؟ ...باید کاری کرد ...نمی شود که به همین راحتی بر  اثر دغدغه و دلهر های اینگونه ، تمام آنچه در طی سالها کسب کرده ام ، در همین چند دقیقه به باد فنا برود ؟ گردباد شک و تردید و ترس از واقعه ، نباید بتواند که مردی چون مرا در خود گیرد و به هلاکتم برساند ... همین حالا باید  کار را با خودم یکسره کنم...و گرنه لحظات دیگر خیلی دیر است ...ترسم این است چنان دیر شود که هرگز نتوان جبران کرد ...

بر می خیزم ...روی پاهایم که می ایستم ، دیگر خودم را به جا نمی آورم م ، مطمئنم اوئی که نشسته بود با اینی که الان بر برخاسته دو تا آدم متفاوت هستند !... هر دو منم ؟ نه نمیشود که من دو تا آدم باشم ؟ اوئی که نشسته بودم منم !...چون آخرین چیزی که خاطرم هست این است که من نشسته بودم و باید کاری میکردم ...اما نه !!! ... حتما اینی که بلند شده منم و آن کار را انجام داده ام و یا قرار است بروم انجام بدهم ؟ ..ها ...؟! چطوری میشود ؟! ...اگر این مرد ایستاده منم ! چرا او را نمی شناسم ..؟ چرا به فرمانهای من توجه ای ندارد ؟ نه او شبحی است از من ... شاید دلم بخواهد دوره ای هم با او باشم ...من باید به او نفوذ کنم!!!.. خوب ؟! آهای مردم ! ...من او هستم ..همین آقائی که ایستاده منم ..امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی ...ژولیس سزار ...اسم حقیقی ام دانیال است ، اما خوب نزدیکانم چون حوصله تحمل من را نداشتند و برای اینکه هر چه زودتر از من خلاص شوند ..اسمم را از چهار هجائی به یک هجائی تبدیل کردند تا زودتر صدایم کنند و بعد بروم گورم را گم کنم ...برای همین من را...دانی !!! خطاب می کنند!!!...یعنی نه ؟ ...یعنی آره ! همان که گفتم :من دلم می خواهد او باشم ....مردی که ایستاده و می رود که کاری کارستان انجام دهد ....ولی او نیستم ..چون حقیقتش دقیقا نمی دانم که این مرد قرار است چه کاری انجام دهد ...و وقتی من نمی دانم که او می خواهد چه کند ، چطور میتوانم او باشم  ؟!!!من کسی دیگر هستم که تا چند لحظه  پیش اینجا نشسته بود ولی حالا نیست و گم شده است ....راستش شاید هم گم نشده و همین اطراف رفته باشد ...خوب حتما کاری دارد ...کسی را دیده ! ،... آشنائی ؟ دوستی ؟ و یا نه همینجوری رفته یک دوری بزند و بر می گردد...اصلا چه میدانم ؟ شاید برای قضای حاجت رفته ؟ ...به من چه مربوط است ؟!...اصلا من با مردی که قبل اینجا نشسته بود و سرش را میان دستانش گرفته و رنگش پریده و چشمانش دو دو میزند  و گاهی با افسوس سرش را بالا می آورد و به آن اتاق واقع در طبقه سوم زل میزد و اشگ صورتش را می پوشاند و لبهایش را می گزید و بعضی وقتها هم قسمت نرمی دستش را لای دندان می گذاشت و محکم فشار می داد ، هیچ نسبتی ندارم...پس این اطلاعات جزئی را از کجا میدانم ؟  ...البته که نسبت  دارم !...این چه مزخرفاتی است که دارم سر هم میکنم ...من خود او هستم که ازش جدا افتاده ام ...جا مانده ام از او ...بی آنکه به من بگوید برای یک کار مهمی رفته و من را اینجا ول کرده ، برای همین  موقتا تا او را پیدا کنم با این مرد ایستاده خواهم بود ...اما او نیستم ...!!!!! ولی تا ان وقت که خودم را پیدا کنم در او حلول میکنم و او میشوم ...من حالا دقیقا مرد ایستاده هستم ...حالم خراب است ...حوصله ندارم و همه آن دردها و اضطرابهای قبل را هم دارم و شاید خیلی بیشتر ...نگران حال اربابم هستم ...دغدغه بیماری معشوق دارد مرا می کشد !...امام من بیمار است ، قلبش ناراحت است ، ضربانش کند میزند ...فشار خون پائین آمده و حال عمومی اش را با خطر مواجه کرده ...در عین حال کبد او هم مشکل اساسی دارد و کلیه سمت راست کاملا از کار افتاده و کلیه سمت چپ در حال بازنشستگی است ...برای همین او با قلب مریض و تنبلش باید دیالیز هم بشود ...وای ! خدای من چقدر حال آقا و مولایم خراب است ...الهی درد و بلا و بیماریت بخورد توی سرمن !... و این همه عاشقانت ..این همه آدم که اینجا هستند برای یک لحظه بیشتر عمر کردن تو حاضرند همین الان ذبح شوند ...و با این وضعیت ،  حال عمومی ما خوب است و تو باید این مریضی را با آن جسم خسته و نحیف ات به یدک بکشی ..آخر این دیگر چه جور عدالتی است که خدا برای ما مقدر کرده است ؟!

قدمهایم لرزان است ، درست مثل آدمهای مست و لایعقل تلو تلو می خورم ، چشمانم تار می بیند ، و به جای قامت واقعی آدمها... اشباح را می بینم ...که معلق اند در فضا و دور سر من بی وقفه می چرخند و صوت می کشند ، صدای آونگی چنان در شنوائیم می چرخد و طنین می اندازد  که فکر میکنم پرده گوشم بر اثر بازتاب قدرتمندش  فرو ریخته است و حالا دیگر کر شده ام  ، بینائی ام دارد کم میشود ، احتمالا تا دقایقی دیگر کور هم میشوم ...و البته صدایم در گلویم خشک شده و منجمد شده است ، در حقیقت میتوانید مرا لال هم بدانید ...متعجب نشوید ، ! این دیگر چه حرفی بود که گفتم ؟ نه...شما باید تعجب کنید ، طبیعی نیست ...خودم هم دارم از بهت و حیرت می میرم ...چطور باید این همه بلا ، همین الان و طی این چند ساعت سرم بیاید ؟... این هم شد تقدیر ؟! ...گم کردن خودم و رفتن به جلد دیگری ! کوری و کری و لالی ! ...فقط یک چیز مانده که البته آن هم دارم حادث میشود ...میترسم اسمش را بیاورم ...اما حالات و رفتار و حرفهایم ، گویای خود خود خودش است !!! ...خدایا به دادم برس !!! من فقط از تو خواستم در این بحرانی که گرفتارش شده ام راه درست را نشانم دهی ...نه که اینجوری از هویت و تمام دارائی جسمانیم ساقط شوم ...خدایا ! خودت دستم را بگیر و از این طوفان نجاتم بده ...درست مانند کشتی که در هوای طوفانی دریا درگیر موجهای صد متری و خروش وحشتناک آبهاست و در عین حال اسیر یک گردآب هولناک هم میشود و چند متر آن طرف تر هم یک گله کوسه سفید در تعقیب کشتی و البته به دنبال سرنشینان کشتی هستند ! و از قضا فصل زمستان هم هست که موعد گرسنگی مفرط کوسه هاست و اگر یک نفر به آب بیافتد ،  و واقعا هم که تکه بزرگی که به عنوان جسد  ، بعدها گیر بازماندگان مرحومش خواهد آمد ، در صورت بخت و اقبال و شانس همان گوش ناقابل است ...!

پرودگار مگر راه رفتن تلو تلوی من را نمی بینی ؟ مگر چرند و پرندهای من را نمی شنوی ؟!

خدایا ! ...مهربانم !....خالقا !...لطفا ، یکی یکی بر سرم بیاور که بدانم باید با آنها چه کنم !!! ...اینطوری هیچ غلطی نمی توانم بکنم و کت بسته در چاهی از مرگ و ترس و وحشت و نا امیدی و آتش سقوط میکنم ...کارم تمام است ...کارم تمام است ....اما من ادامه میدهم ...باید که ادامه بدهم ...می خواهم کاری کنم ...یک کار بزرگ ...یک حرکت اساسی که تمام زندگیم را نجات دهم ...و از سنگینی ماتم امام  ، که آزمونی برای صبر و ایمان است ، با نمره قبوالی بیرون آیم .( خدا لعنت ات کند ...دانی !  مردتیکه ژولیس سزار !... که خودت را امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی هم  میدانی !!!... هنوز هیچی نشده برای آقایت تابوت آوردی و کفن و دفنش را راه انداختی ؟...سرازیری مرگ قسمت خودت باشد مردک ! میشود اینقدر نفوس بد نزنی ؟ ...مثل بچه آدم ..مانند همه اینها که رفقای خودت هم هستند ...بتمرگی روی همین آسفالت و دستانت که الهی بشکند و سقط شود به آسمان بلند کنی و چشمان باباقوریت را هم به اوج عرش بدوزی و  دعایت را بخوانی ...تا اگر قسمتت بود کمی هم آدمیت در این واویلا سهم تو بیچاره ، آوراه بشود که تحمل یک سرما خوردگی ارباب را نداری ؟ .... " وای خدا از دهنت بشنود ، صاحب این حرفها ! که اینقدر هم با حرص و زشت حرف زدی و کلی چیزهائی که احتمالا لایق خودت بود بار ما کردی ... که سرما خوردگی باشد و تمام این حرفها در حد حدس و گمان متوقف شود  ...؟!...اگر این حدس تو درست از کار بیاید ، من و امپراطوریم و سرزمینم برای همه عمرمان در خدمت تو هستیم و میهمان فوشها و دری بری هایت میشویم و جیکمان هم در نمی آید ، تا هر چه دل تنگ میخواهد از لبان قشنگت بتراود و ما را نوازش دهد ، ...باکی نیست ...از هیچ چیز هراسی نیست .....حاضرم هر چه  میخواهد بشود ...بدتر از بد ...تراژیک ترین ، تراژدی جهان شامل حالم شود ، هزار برابر هولناک تر از عاقبت ادیپ و آنیگونه و پرومته اما ...امام من ! ، آقایم ، سید دو دنیایم ..سر از بالش آن تخت بیمارستان بر دارد و برود در حسینیه جمران بنشیند و باز هم برای عاشقانش حرف بزند ...حرف هم نزد مهم نیست ...اصلا برای سلامتی اش بهتر اینکه ، هیچ کاری نکند ...فقط و فقط استراحت کند و بزرگترین و حاذق ترین پزشکان جهان و پرستاران عالم دور او مداوم و بی وقفه پرسه بزنند و مراقب سلامتی اش باشند ، از کوچکترین گرد و غبار تا خدای ناکرده میکروبهای در به در ... را حراست کنند که حتی به صد قدمی آقا هم نرسند ، و طالع بینان بزرگ چون نوسترآداموس ، روزها و شبها را پیشگوئی کنند و در صورت هجوم هر بلائی ، مردم و عاشقانش سیه پسر کنند ، بلا گردان امام شان باشند و عارف ترین و صوفی ترین عاشقانش که مستجاب دعوه هستند و حرفشان برو دارد و تا عرش بالا میرود و بدون پاسخ بر نمی گردد ، 24 ساعته دعاگوی او باشند و به نام تمام پیامبران اعظم نذرها و وعده ها کنند ، و خدای را با خود همراه سازنند و تقدیر را به مشت گیرند . تا امام عمر جاودانه یابد ، اصلا من میخواهم بدانم خمینی بزرگ ما چه کم از سلیمان  دارد ؟ و یا شانش مگر از نوح کمتر است که عمرش به این کوتاهی و زیر صد سال باشد و آنها عدد هزار سال را پشت سر بگذاراند ، ...مطمئنم که مقدرات پرودگار در آن وقت بر عمر طولانی این بنده یگانه اش ، قرار می گیرد و تا آن وقت که این شیشه عمر گرانبهای آقا ، زبان لال ، ترکی بردارد ، عاشقان سینه چاک ، آدرس چشمه  آب حیات را یافته اند و کار از کار گذشته است و به راستی که انقلاب خمینی کبیر به نهضت امام زمان ... حضرت ولیعصر پیوند خواهد خورد و به این ترتیب او خواهد بود ...زنده ...سر حال ...با هوش ...فقط سایه اش بالای سرم باشد ، کافی است و برایمان کفایت می کند ، در عصر خمینی زندگی کردن یعنی به رستگاری رسیدن ....چه فخری بالاتر از این که من و یارانم در زمانه خمینی و وقتی او نفس داشت ، بودیم و در رکابش جنگیدیم ...همین یعنی کمال در زندگی ...برای همین است که فقدانش را تاب نمی آورم و و ترس مرگش دارم به جنون محض می رسم... و زده ام اینطور به سیم آخر ...حالا هم  بودنش را حس کنم ...و دلم میخواهد باشد برای همیشه ...همین و بس ...آن وقت من خوشبخت ترینم ...همانطور که قبل از امشب خوشبخت ترین و سعادتمند ترین انسان روی زمین بودم و خودم حواسم نبود ...و حالا در این شرایط می فهمم که عجب من آدم خرفت و جاهلی بودم که در اوج زندیگم قرار داشتم و به جای شکر و شکر و شکر ...گاهی زبان به اعتراض می گشودم و از چیزی و اتفاقی ...گلایه می کردم و از خداوند تقاضای توجه و نیک بختی داشتم ، در حالی که سیمرغ بخت روی شانه ام نشسته بود و خودم ابله ام از آن بی خبر بودم!!!...ای وای ...دارم می میرم ...چه اینجا داخل پرانتز و چه اینکه از پرانتز خارج شوم ...هیچ فرقی نمی کند ...دارم از غصه و نگرانی و ماتم تلف میشوم ...! . بس است مرد ...از این پرانتز لعنتی بیروم بیا ...شاید آن وقت در مسیر داستان دوباره قرار بگیری ...و این همه باعث حرص خوردن خواننده نباشی ...آخر این مخاطب بیگناه ، چرا باید با موج سواری تو همراه باشد ، خواننده عزیز ! به حرفهای این مرد و حتی من زیادی دقت نکن ، چون کار دستت میدهد !!!" ) .

برگشتیم در آن خیابان مقابل بیمارستان ، من برخاسته بودم و خودم را گم کردم و به سمتی به راه افتادم !!

 هیچ کس مراقب من نیست ...کسی نمی تواند دست مرا بگیرد تا از زمین خوردنم جلوگیری شود ...نمی دانم برای چه می روم ؟ کجا میروم ؟ و چه میخواهم ؟ در حال حاضر فقط از این درد که تا به حال گفتم میدانم و دیگر هیچ ... شاید برای کاری مهم نمی روم ، چون در غیر این صورت کسی به من نگاه میکرد و توجه یک آدم کنجکاو  را به هر حال جلب میکردم ...اما در این میان هر کس به کار خودش گرم است . و اگر کسی  نگاهی هم به من دارد ، هیچ چیز غیر طبیعی در من نیست ...و خوب این یک اصل روانشناسی است ، که آدمهای طبیعی  در حالت نرمال و معمولی ، کارهایشان هم ساده و سهل و بی هیچ جنبه ای از اهمیت است ، هنوز این را میتوانم بفهمم که هر حرکت مهم ، یک امر ویژه و استثنائی است که دیگران را حداقل به عنوان تماشگر همراه خود می کند ...من چکار دارم میکنم ؟! و نتیجه اش چه خواهد شد ؟! اما میدانم که دارم جمعیت گره خورده در هم را کنار میزنم و به سمت درب آهنی بیمارستان برای خودم راه باز میکنم ...هیچ کس از نمی پرسد که برای چه می روم و آنجا چه خواهم کرد ؟ اگر هم بپرسد جوابی ندارم ...چون هنوز از خودم ...این خود جدید و تازه ...چیزی زیادی  نمی دانم!!!...اما فکر میکنم که من در حال حاضر که تلفیقی از او و خودم هستم ، واقعا و قطعا نمی دانم  چه خواهم کرد ...تنها چیزی که مطمئنم این است که باید کاری میکردم و خودم را از آن گرداب فکری رهائی میدادم در غیر این صورت دیوانگی همیشگی ام حتمی بود ...تا همینجا هم اختلال روحی مضاعف دارم ...اینکه کدام ما دیوانه است ؟! اوئی که نشسته بود و گم شد و یا اینکه ایستاده و من همراهش هستم ...باید بگویم هر سه ما دیوانه هستیم و یا شدیم   ...در دانشکده پزشکی همین هفته پیش استاد در باره اختلال ناگهانی حرف زد که بر اثر شوک یکباره و بدون آمادگی دفاعی روحی ، سخن گفت ، در باره نحوه شکل گیری آن توضیح داد که وقتی  فشار بیش از حد تحمل به بدن و روح وارد شود و در کنارش  وقوع شرایط غیر قابل تطبیق با باورهای ذهنی ، صورت گیرد ...این دو باعث ناتوانی عقل و تجربه و عواطف انسان برای توجیه و یا توضیح این  رویداد مادی و یا روحی میشود و انسان در برابر اختلال تسلیم میشود و از  مسیر عادی زندگی خارج شده و به سمتی نامعلوم می افتد و عاقبتش هرگز روشن نیست ، مگر اینکه خدای دانا از آن بداند ...

و خیلی چیزهای دیگر الان یادم نمی آید ، اما همه اش با هم ، منجر به فرو پاشی نظم ذهنی و سیستم کنترل فکر می کشد و همه چیز ویران میشود ...مثل یک زلزله ای ناگهانی که خانه را از پای بست خراب می کند ، من در همین دقایق پیش حداقل سه مورد از دلایل گفته شده را به طور اکمل و کامل در خود داشته ام ...شاید هم دیر جنبیده ام و همین حالا من یک بیمار روانی ام که دچار اختلال حواس و عدم تمرکز سیستم عصبی ام ...و همه اینکارها و حرفها ، در حقیقت تابع آن شرایط است ..اما چرا هیچ کس مانع این دیوانه نمی شود ؟...اگر من دخل روح و جسمم را با هم و در یک زمان آورده ام ...چرا یک نفر عاقل نیست تا این ناهنجاری رفتاری را حدس بزند ؟ و دستم را بگیرد و مانع از این پیشروی بی پیش بینی شود ؟...از زمان کودکی ، وقتی غروبها در کنار ساحل بندر با رفقا صدف و خرچنگ و میگوی مرده جمع می کردیم ، یک مجنون به تمام عیار را می دیدیم که مدام می رقصید و بشکن و دست میزد و شعرهای