|
|
|
|
|
شو عمليات كمش بچاها سي ا يك روحيه بدن اهمده…اي دعي ساختبدن وا همه گلي مي خنده كه..: اللهم ارزقنا توفيق تركشي قليل …و استراحتي كثير ..وا…بيمارستاني شكيل ..وا …غذاي لذيذ ..اما نه الان كه عراقي ها در حال فرارن وا ما باهاس تا چنگ افتو دمبالشو بدويم… بسيجيا ياد تو ميا..!!! كه يه روز قمبه بيس كشه هيش بيك زخميم شه رفتيم بالي سرش گفتيم : قمبه خدا ما بين بوگ مين اي چه حكمتين كه تو از اول جنگ تالي تو جبهه ي وا هي گر گر زخميم شي ..ام شهيد نمشي..؟ گ : سي تو مگم آم مردونهي سي هيشكه نگيا كه راه دس خودمم د نمدن..!!!! گفتيم ..: باشه !…اووم يه سيلي ايله كه …يه سيلي اوله كه گف: حايت بيس كشه زخمي شدن مو تو اي قف سال جنگ اي ين كه خودم اينج شيب گول له ي…ت.پ وا تانك وا خمپاره مناجات مي كنم وا خدا مي خوام شهيد بشم ..اولتم ننه مو دم دقه وا بيس چار ساحات سر نماز وا بعد نماز دعا مي كنك سالم وا گردم تهرون..اي وسط خدام قربونش برم هم ميخوا دل مو نشكونه هم ننه مرگم نشينه..!!! ايجو ميش كه نه شهيد ميشم نه سالم وامگردم.. ببينم ..من لهجه دارم..؟ در جهانی که بدل به بیابان شده ...ما در عطش باز یاقتن دوستانی چند سوختیم...طعم نان که بین رفقا تقسیم شده ...ما را به پذیرفتن جنگ وا داشته است ولی برای احساس گرمی شانه های همگانمان در حین سیر به هدفی یگانه ...به جنگ نیازی نیست ..جنگ ما را فریب می دهد ..کینه به شور و شوق طی طریق نمی افزاید. چرا از یکدیگر متنفر باشیم ؟..ما هم بسته ایم و سوار یک سیاره و سرنشینان یک سفینه..من در جبهه مدرسه ای دیدم که در پانصد متری سنگرها...در پس یک خاکریز کوچک خاکی ..روی تپه ای مستقر بود و و سرداری در آن درس گیاه شناسی میداد..!اندامهای ظریف شقایقی را با دست از هم جدا میکرد و با این کار زائرانی ریشو را به سمت خود می کشانید که از گل و لای پیرامون خود بیرون می آمدند و به رغم خمپارهای 60 و 120 به زیارت او می شتافتند...عجیب نیست..؟ آدم یک بار بیشتر نمیمیرد ...خیال می کنید به حال خود اشگ می ریزم ؟..چه خیالی ..من برای شماست که نگرانم...برای شماست که اینچنین به ماتم نشسته ام..باور ندارید..؟ وقتی د روازه سرزمین آبهای همیشه آبی را بگشایم ...دربان دستها را به آسمان بلند می کند و بر من بانگ خواهد زد : امپراطور فرستاده خدایان نیست..؟ و همه روحانیون را صدا خواهد کرد و آنها شتابان خواهند آمد و مرا چون کودکی فقیر شمرده و برایم سور به پا خواهند کرد و خواهند گفت..: یک لحظه پسرم ..یک لحظه ..ما به سر چاه دایمی میرویم ... و من از شادکامی خواهم لرزید..ولی نه نمی خواهم گریه کنم تنها به این دلیل که که روی خاکریز صلیبی نیست..! وعدهای جانب مغرب دروغی بیش نیست...راست به سمت جنوب می روم جنوب لااقل پر است از ترانه دریا... آه همین که از فراز این خاکریز گذشتم ..افق در برابرم گسترده خواهد شد ...اینک زیباترین شهر دنیا.... تو خوب میدانی که این سرابی بیش نیست .. من خوب میدانم که این سراب است.. امپراطور را نمیتوان فریب داد..ولی اگر خوش کرده باشم که راست به سوی این سراب پیش روم چه؟...اگر خوش کرده باشم که امیدوار باشم چه؟..اگر خوش کرده باشم که این شهر گنگره دار و سراپا آذین بسته از آفتاب را دوست بدارم چه ؟ اگر خوش کرده باشم که به گامهای چست و چالاک راست پیش بروم...چون دیگر خستگی خود را حس نمی کنم ..چون شادمانم...چه..؟..من مدهوشی خویش را ترجیح میدهم ..من مدهوشم...از تشنگی می میرم... دریا کجا بود ..؟ من کجا بودم..؟ تو کجا بودی..؟..آری ..آری باز خواهم گشت ..ولی اول آدمها را صدا خواهم کرد..: - آهای...آهای...آهای خدایان را باش ...آخر این کره خیر سرش ..مسکون است...؟!!! - آهای آدمها... صدایم دو رگه میشود ..دیگر صدایی از حنجره ام خارج نمیشود...از این شکل فریاد زدن خود را خنده دار احساس میکنم..ولی یک بار دیگر فریاد می کشم.. - آدمها...آدمها..آدمها... این جا چقدر ساکت است...و عقب گرد میکنم..و خبر دار می ایستم.. آری من این واقعیت را از هم اکنون کشف کرده ام ..هیچ چیز تاب فرسا نیست ...فردا و پس فردا خواهم دانست که به راستی هیچ چیز تاب فرسا نیست ..من بیش از این در مورد خود به آن اندشیده ام..در اینجا هم با دلهره آشنا نخواهم شد...فردا در این خصوص چیزهای از این شگفت تر خواهم دانست و خدایان میدانند که اگر از رسانیدن صدای خود به انسانها دست برداشته ام به رغم میل فراوانم بوده است.... خیال می کنید به حال خود اشگ می ریزم...آری ...آری این تاب فرساست ..این تعویض نقش شگفتی است ..ولی من همیشه فکر کرد ه ام که حال و اکنون به همین سان بوده است .... آه ..می پذیرم که به خواب بروم ..یک شبه یا تا سالهای سال..اگر به خواب روم برایم فرقی نمیکند و آنگاه چه آرامشی..! این فریادها ..این شعله های بلند نومیدی چه..! تاب تصور اینها را ندارم ..نمیتوانم در برابر این کشتی شکستگان دست روی دست بگذارم ..هر لحظه سکوت کسانی را که دوست دارم اندکی به مرگ نزدیک می کند.. و خشمی بزرگ در وجود من روان است ..آخر این زنجیرها که نمیگذارد به هنگام برسم و کسانی را که در حال غرق شدنند یاری کنم ..چرا..؟ چرا خرمن آتش ما فریاد ما را به آن سوی دنیا نمیبرد ..؟..صبر کنید ..میرسیم ..میرسیم..من ..ژولیس سزار امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی ..نجات دهنده ام.... باشد..باشد ...پیام بزرگ نورانی من به پایان رسید ..این پیام چه چیز را در جهان به حرکت در می آورد ..؟ آری خوب میدانم که هیچ چیز را به حرکت در نیاورد ..دعائی بود که شنیده نشد .. باشد..باشد...خواهم خوابید. |
||
|
+
برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی سه شنبه دهم خرداد 1384زمان 0:24
امپراطور ژولیس سزار
|
|
||