تبليغاتX
یادداشتهای امپراطور
سزار حرف میزند !

السلام علیک یا باب الحوائج !

 انشاء الله امشب می میرم از عشق عباس ! ...بگو یا علی !

ر فدای لب تشنه ات... ُ قربان نفس نفس زدنت وقتی کنار فرات رسیدی ....من فدای آن عرق جبین ات ....عباسم ! من هم تشنه ام ...من دانیال ! ...تشنه ام ...روزه آب گرفته ام ...امسال اگر تو بخواهی و خدا قبول کند تا یک قدمی نفس آخر می روم تا فقط یک قدم فاصله ام باشد با تو    ...یک قدمی که هزاران سال راه است ...تا.قدر مهریه مادرت را هم بدانم..و راز ذوالفقار را که غلاف بود در روی دیوار ...! علی جان ! منکه میدانم تو به خاطر نه گریه های زهار ...نه درد مظلومیت حق ...که فقط به خاطر دوستدارن خردهفروش ایمان بی مقدارشان ُ سر به چاه میکردی ....اینطوری شاید قدر عافیت دانستن را بیشتر بدانم ..مگر نگفتید که هر کس بیشتر دانست بیشتر گریه کرد ...

عباس ! علمدار ! غیرت الله ! ...خدای ادب....نام پدرت  و مادرت  را همراه تشنگی ام گفتم  نه از باب ریا ...تشنه بودن به هوای تو را که فریاد می زنم به غرور ! عرض کردم که حواستان به سهم آب من هم باشد ...( قربان ان لبخندت ! کیف می کنی که زهرا را مادرت خطاب می کنم ...نه ؟ پس خبر از دل فاطمه نداری که هم لبخند زد و هم دست نوازش بر سرم کشید ....جانم ! ...جانم !...جانم...! چه حالی دارم من ؟....گریه و اشگ و لبخند و شوق و صفا ...به به ...نگفتم مجرم امسال فرق دارد ؟! جانم ...جانم ...جانم ...)

 آقا ...آقا ...قبل از انکه دست در آبی فرو کنی ....یک دوستی دارم ..که  وقت به دنیا آمدن لبانش خشک بود و دلش تفتیده ...هنوز راه رفتن بلد نبود که یا عباس یا عباس را فرا گرفت ! ...همین نزدیکها ایستاده ...تماشا می کند ....اونهاش ...اقا ..نگاه کنید ..همان که یک شاخه گل قرمز دست دارد ...به لبخندش نگاه نکنید ... از غصه عشق شما دق می کند ... قرار نبود من امشب جسارت کنم ...شب نهم همیشه سهم اوست که خودش سهم شماست ...! منکه میدانم تیر به مشگ می خورد و مشگ گریه می کند آبروی شما را ...خوب آخر آنجا کسی دیگری نبد برای گریه ...بود آقا ؟ قبل از انکه سوار اسب شوید و هی کنید به سمت خیمه ها ....یک جرعه آب عشقتان را بچکانید به دل رفیق من ...! و شاخه گل را بگیرید ...می دانم دستتان بند شمشیرو مشگ است و بعد ....قربان دستهایت آقا ....شاخه گل را بدهید به من نگه می دارم برای برادر زاده تان ..رقیه خانم ...!

آهای رفیق ! کجائی ؟ آقا بنده نوازی می کنند ُ از انگشت مبارکشان یک جرعه آب سر می خورد سمت کام عاشق شما ...بفرمائید ...

دوستان لطف کنند ُ همه دستشان را ژشت سرشان ببرند ....خجالت بکشید از دستاهای خودتان ...شرم کنید ...

حسودیم می شود به تو رفیق ...سیراب شدی برادر ...اما من و رقیه چشممان سفید شد به این راه ...

عمو کی می آید ...؟

عمو ...عمو....عمو....

                                                      ***

برای محرمی شدن اول باید محرم باشی ...هر کسی رو که به حرم راه نمی دهند ...

محرم از آخر ذی الحجه شروع می شود ، روز اول دخول به فضای چند صد متری کربلا است ، کربلا هم خط کشی دارد ...حد و حدودی برای خودش معین کرده است ، همانطور که از تمام تاریخ اسلام یک دوره و از همه مردم آن دوره فقط 72 تن اذن دخول به مرز خیمه ها یافتند که درب رضوان خدا از آنجا گشوده می شد . همانطور که هر منبری ..منبر حسینی نیست ..هر سینه زنی هم عزا دار حسینی نیست ...

به والله قسم  ...قسم جلاله بر زبان راندم که همه عشقم را در گروی این جمله بگذارم :

بسیاری از این هیئت رفته ها را به همین دلیل هیزم جهنم خواهند کرد ...قرار نیست که درب هر جائی که باز بود ..هر کسی سری بر آن برد ...هر کس باید حد و بضاعت خود را بداند ...

تا وقتی نقل مسلم و طفلان اوست و حتی حر ....هنوز پر خیمه بالا نرفته است  ، اما رقیه خانم که ماتمش را به سر می گیریم ...حرمت د اری را باید بدانیم ...اساس محرم بر حراست حرمت است ، و وای بر آنکه در محرم حسینی حرمت را با جهل و نادانی و بی خردی عبور کند ...

شب قاسم که می شود ، خلوت عاشقانه می شود و علی اصغر دربان حرم خیمه ها می گردد . اسم علی اکبر که آمد باید حواست را جمع کنی ...از اینجا به بعد لیاقت می خواهد ...اگر داشتی بمان و گربه کن ...اگر نمی دانی و آدابش را نیاموخته ای باید بروی ..و گرنه خود برای خود دلیل قهر و غضب عباس خواهی شد ...اینجاست که به قول عزیز مهربانم باید به معنای نام عباس دقیق شد ...یک طرف عباس رافت و باب الحوائجی است  ، سوی دیگرش عبوس بودن و غضبی حیدری ، که خدا نیاورد روزی را که خطاب به کسی باشد ...

گفتم که بدانید هم خطیب و هم مخاطب باید مراقب باشند ...چون از قاسم بحث عاشقی است ، و بر عاشق هیچ جنونی عیب نیست ....وقتی وارد روضه علی اکبر می شوی معلوم نیست پایان روز زنده باشی...اگر قرار باشد حق مطلب ادا شود ....

آقا چرا خودتو زدی به نافهمی ؟ اونجا که باید تعبیر مصلحت آمیز فتوای مرجع را بفهمی و خرد ورزی کرده و کیاست و هوش مومنانه را به کار اندازی ، می زنی به کوچه غیرت متعصبانه و هوچیگری احساسی ،که پدر شیعه را سوزانده است و جائی که حرف عشق و شیدائی است ، فتوای مصلحت آمیز را دست می گیری و لباس عافیت تن کرده و مثلا عاشق را نصیحت می کنی ؟! همان فقیه عالیقدری که آن فتوای مصلانه را امر فرمودند که در برابر نامحرم  وغریبه دلربائی از معشوق حرام است و تقیه واجب ...خود در خلوتش سر منشا عاشقی است ...

همه جوانهای عالم فدای یک تار موی علی اکبر ! شک داری در این جمله ؟ اسم شیعه را از خودت بردار ....

پدری پسر خود را از دست می دهد ، بر سر و صورت می زند ...سینه چاک می کند ...به در و دیوار خودش را می کوبد ! می گوئی : بگذار عقده دل خالی کند ...تا راحت شود ..دلش سوخته ...آدم دل سوخته را عاقلی به چه کار ؟

حالا راس هرم جوانان عالم تکه تکه شده و حسین ابن علی ابن ابیطالب نشسته روی زمین و تکه های تن جگر گوشه اش را در عبای خود جمع می کند ...اگر خدا این صبر را از دل عاشق ما بر دارد که همانجا باید بمیریم .

خدایا خودت به داد دل ما برس ...از عشق بسوزیم یا زخم زبان ؟

شب قبل منوال وعده ، نشستم برای نوشتن از علی اکبر ...آخرین کلام را که نوشتم ...ظهر فردا بود . و همه دهها صفحه ناله هایم به سه نکته بیشتر نپرداخت ، یکی وقت رفتن علی به میدان وگرفتن اذن امام بود و دیگری وقتی مدتی جنگید و بازگشت و از پدر طلب آب کرد ...علی اکبر مگر نمی دانست که در خیمه ها آب نیست ؟ چرا بازگشت ...چرا از امام آب خواست ؟

روضه ای دردناک است پی این پاسخ رفتن ...معمای کربلاست ...اوج اندوه همی....

دیدم برای رسیدن به زخمی شدن جوان بنی هاشم و بر اسب یله بودن و فرمان بازگشت به سمت خیمه ها را دادن و خونین شدن یال اسب و دید حیوان گرفته شد  و راه را اشتباه رفت و در وسط لشگر راکب را وا نهاد تا  آنانی که فرصت شمشیری و خنجری و نیزه ای را نیافتند  ، دم را غنیمت شمرده و از تن علی اکبر دشتی بگیرند ...! ...آنقدر راه است که شاید هزاران صفحه روضه جانکاه باید... که به این برسیم وآن لحظه ای که کار به مشت و لگد و سیلی و ...سنگ و کلوخ کشید ...

جمع کردن تن علی در عبا ، زینب و حسین نتوانستند این عبا را بر دارند ، هر دو کمر خمیده ...

حسین چند قدم راه می رفت و بر زمین می خورد ....زینب یاد مادر افتاد ...وقتی به علی خبر دادند که بیا بر بالین زهرا که وقت وداع است ...علی فاصله حیاط تا اتاق را همینطوری طی کرد ...دو قدم راه می رفت و تعادل از دست می داد و بر زمین می خورد ...!

امان از دل زهرا !

 

و اما عباس !

کمتر کسی است که تا به حال برای حاجتی قمر بنی هاشم را واسطه نکرده و به مراد هم نریده باشد ....

اما من نکردم ...هرگز از باب الحوئج چیزی نخواستم ...فقط برایش گریستم و ناله کردم و زار زدم و خودم را کوفتم ، تا انجا که جان و توان در تن دارم بر سر و صورت و بدنم می کوبم ، ...شب نهم که تمام می شود تا هفته ها بازوانم بی حس است ...از بس بر آنها می کوبم ...این عزاداری نیست ...شرمندگی است ...شرم وخجالت دستهای من است ...

..مگر می شود شب نهم باشد و من در مکتب الرقیه به ماتم نشسته و بر سر و سینه زنم و روضه ای نباشد ....اما از آنجا که من خود را به گوشه معجر خانم رقیه بسته ام و حوائج را نیز از او می طلبم  ، به حرمت سه ساله اباعبدالله سه جمله از مطلع سخن را می گویم و بقیه اش را هم برای محرمان خواهم گفت ...و عذر حضور از دیگران خواهم داشت .

اینجا از اول هم برای عاشقی بنا شد ، اگر عقل بود که اینجا چکار داشتم ...دنیای بیرون به قدر کافی عاقلی می کنیم گه از سهم دو برابر عمرمان هم افزون است ...اینجا هستیم که  فارغ ار چشمان نامحرم عاشقی کرده و دیوانه باشیم ....حرف عقل را در جای عقل بزنیم ...کسانی که در این محیط چهره عاقلانه به خود میگیرند ...معلوم است که خارج از اینجا تعارض با این موضوع دارند ...

این خاصیت همه است ...

 

عباس برای رقیه عشق مجسم است ...یک ساعت قبل از آنکه علی اصغر ساقی را بخروشاند برای رسالت آب  رقیه کودکان را در خیمه ای جمع کرد و فرمان داد :

دیگر کسی حرف آب نزند ...!                                 

زمانی هم که پناه و تکیه گاه حسین زره بر تن کرد و حمایل بست و رکاب کشید سمت علقمه ، خانم رقیه کنار خیمه عمو مضطرب به انتظار نشست ... و خیره به راه ماند ...تا دید که پدر از دورمی آید.... دست به کمر گرفته و می آید ...

عباس تا به علقمه و فرات برسد  ، نبردی کرد و تنش زخمها برداشت ...نفس در سینه اش جا نیامد بود  ، تکیه بر نخلی زد ..نگاهی به خیمه رباب انداخت و مشگ را به آب زد و برای همیشه مظهر حیات انسان را شرمنده مردانگی خود ساخت و راه هفت خوان عرفان را پی گرفت ...

نه ....نه...نه...جمله را اصلاح می کنم :

طواف عشق را آغاز کرد ...طواف هفت دور دارد :

در طواف اولش افتاد دست ....

دور دوم در طواف یاور همه عمرش ...حجت عاشقی اش ...حسین ! فداشد دست دومش....

هنوز اتفاقی برای گردش عاشقانه عباس حول محور عشق عالم نیافتاده است ، راه باز و دل فراخ و نیت خیر و امید به پروازممکن ! ، اما در نیمه دور سوم ، خون به دل شد عباس ....تیر دشمن بر مشک نشست ! و آب ریخت ...نه ببخشید ..آب نبود ....آبروی عباس بود که ریخت !...

دور چهارم را عباس همه تن را فدای یک روزنه امید می کند ...شاید قدر یک جرعه از این مشگ سوراخ سهم علی اصغر باشد ... پس تن را سپر تیرها کرد ، تیرها به کدام قسمت از تن عباس نشست ...؟ سوال بیهوده ای است ...اینطور بگویم ....تیرها بوسه های علی را بر تن عباس شماره زد ...یکی هم چشمان قمر بنی هاشم بود ...

دور پنجم ---یا الله ..مدد کن تمام کنم این چند خط را ....وای ...وای ...وای ...از این عمود آهنین ...وای !...

به والله این متن را تمام نمی توانم بکنم ...من می میرم تا این حرف مانده در گلو را بگویم ...این روضه را از کسی شنیدم که از هر مقتلی موثق  تر است ...یا لیلی ! تو نخوان ! تو را به دل سوخته ام البنین نخوان برادر ...رها کن ...بگذر ...و تو رضای خوبم ! قربان دل نازکت بروم ...تو که اسم اب دلت را می برد به مظلومیت سقا و تشنگی را رفع نکردی مگر با یاد سقا ...و اسم عباس کافی است که چشمه اشگت خشک نشود ...بهتر است نخوانی و ندانی ...تو بدهکار گریه برای عباس نیست ...از بس برای زهرا گریه کردی ..عباس و زهرا ؟ ...عباس عزیز زهراست و زهرا مراد زندگی عباس ...برو قربانت بروم ...دست یا لیلی بگیر و برو ...

 

یا رقیه بنت الهدی !

 

از اسب افتاد ، ستون غیرت خدا افتاد ...عمود خیمه عشق زمینگیر شد ...دست بر تن ندارد ...فرق شکافته ، چشمان به تیر نشسته .... عباس خودش را روی زمین می کشید ....(  آخه من چی باید بگم ؟ کی می فهمه ؟ من اصلا واسه کی دارم میگم ؟ نمی دونم ...خدایا خودت به داد من برس ...به فریاد دل من برس ....)

عباس ...عباس...عباس....عباس خودش را روی زمین می کشید ؟ سخن از پهلوان عرب است !

-         یا اخا ادرکنی ...

صدای پا شنید ، دل عباس خالی شد ...( چی دارم می گم ؟) اما ف همینکه گفتم ....دل یل و علمدار و سالار لشگر اباعبدالله خالی شد و عباس ترسید ! ...حس کرد...قاتل است که به سمتش می آید ..تا کار را تمام کند ...

عباس تا به حالا از کسی خواهش نکرده ...زاری بلد نیست ...مظهر غیرت خدا است التماس را نمی شناسد ....پسر علی و به زاری سخن گفتن ؟ التماس ؟ قهرمان شیعه چه می کنی ؟

اما ...اینکار را کرد ...چشمانش که نمی دید ....دست هم ندارد که سپر کند ...فقط آهنگ صدای ناله مانندش ، سلاح اوست که دل این قاتل را نرم کند ...:

-         من برادر کریم ترین انسان عالمم ... پسر فاطمه...عشق علی....نور دیدگان رسول خدا ....حسین مهربانه ....صبر کن برادر...خنجر را غلاف کن ...چند نفس مگر دارم ؟ اجازه بده خرج عشقم حسین شود ... ...من همه عمر منتظر این لحظه بودم که سر بر زانوی برادرم گذارم ...امانم بده ..( امان ؟ ....امان ؟ ...امان ؟ روضه امان نامه را به خاطر بیاور!) منم در عوض از برادرم می خواهم که خیر دنیا و مغفرت آخرتت را تضمین کند ...که می کند ...فقط چند لحظه ...تو را به عزیزت قسم ...بیش از این جلو نیا ...زاری مرد ، دیدن ندارد برادر ....!

همه عالم دارد زار می زند ...همه عالم ...

صدائی در گوش عباس نشست :

-         عباس پیرم کردی ...! عباس بیچاره ام کردی ....عباس...دلم را بردی ....عباس...عباس...عباس....کمرم شکست ....منم برادرت حسین ...حسین ام من ...حسین ...

 

این دیگه حرف دل است ...حرف دل مه که خوب معلومه سندش خود دله ...من میگم :

روز قیامت : خدا ...همه صحنه کربلا را دوباره می چیند ...خیمه ها را ردیف می کند ...لشگر را می آورد ...و همه چیز را دوباره سازی می کند و به عباس می گوید :

-         بیا عباس ...بیای برو آب بیار ...این دفعه من خودم پشت سرت هستم ..برو ..تا شاید کمی از خجالتت کم شود ...

اما عباس جواب می دهد :

ای خدا جون ...روغنی که ریخت دیگه ریخته ...!

 

ای وای !

ببین چه می کنی  با دل من عباس ؟

به خدا شرمنده ام ...این شب نهم ...شب مستی منه ...نمی بینی چقدر بد خط و بد قلق می نویسم ...هر کی ندونه ..تو خواننده من میدونی که چقدر بر جملات و کلمات احاطه دارم ...

اما جون خودم و جون عشق ابولفضلی شما  ، این قمر بنی هاشم داغونم کرده ...خرابم...از عاشقی افتادم به بد مستی کردن ....اون جام آخر می  ر اکه خوردم ...از مرز جنون گذشتم ...

خدایا خودت به کرمت ببخش ...خودت این عشق رو انداختی بر دل بی صاحب من ...دیگه گلایه نکن از این حرفهام ...

خوب راست می گه عباس...تو که می خواستی کمک کنی ..همونجا کنار علقمه که باس از شرم پاشنه به زمین می کشید چرا کاری نکردی...!

ای وای !.... ( دوستان ! جان خانم رقیه ! که الان همراه ماست و اشگ صورت ماه تابش را درخشان تر کرده است ....و به حرمت زهرای مرضیه که صاحب عزای اصلی مجلس عباس است و به عشق امام زمان که فرمود هر جا که اسم عمویم با گریه برده شود آنجا هستم و من هم گریه می کنم ...چشمانت را ببند و ده یا حسین از ته وجودت بگو ....: یا حسین .......)

ببخشید ...شرمنده دیگه طاقت ادامه ندارم ...اصلا محرم و نامحرم رو هم قاطی کردم ...

اینجوری میشه دیگه ...

وقنی اسم عباس بیاد همینه دیگه ...

التماس دعا

 

خادم بی چیز و فقیر بارگاه رقیه خاتون و غلام ادب و معرفت عباس

 

دانیال حسینخانی

+ برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی  جمعه بیست و هشتم دی 1386زمان 4:28  امپراطور ژولیس سزار  |