|
|
|
|
|
یا گمشده های عصر عاشورا ! مدد ...مدد ...مدد... عاشقان و سینه زنان و دل شکستگان ! شرمنده حضور شدم ... ببخشید که جمله بندی و نثرم بهم ریخته است ... هق هق گریه ات همسایه ها را با تنگآاورده باشد و دلت ....که هیچ ! از دل نگویم .... در این حال نوشتن ....؟ خوب می شود همین که می خوانید .... حالم خراب است ...خراب ! تا عاشورا طاقت نمی آورم ... الهی رضا به رضای همان گمشده های عصر عاشورا ! ( راز این گمشده ها را هم خواهم گفت ) ... جرات نمی کنم مسنجرم را باز کنم که میدانم واویلاست .... من امشب گرفتار بساط دامادی گل سر سبد بیت الحسن هستم ... تا همین حالا دهها شاخه گل از طرف دوستان رسیده و ... آخه رفقای خوبم توی آسایشگاه بالای سر همه ما ...دامنه های سرد تهران ...تک تک امسال گل فرستادند ...به رسم دیرینه ... جبهه ...گردان عاشورا ....شب قاسم همه بچه های گردان به جوان ترین عضو گردان شاخه گلی اهدا می کردند ...و من تمام آن سالها این گلها را گرفتم و نام اهدا کننده را نوشتم و اتیکت زدم بر گل و تا حالا امانت داری کرده ام .... حالا آن گل های خشک شده هم اینجاست ...اگر چه اکثر صاحبانشان الان دور آقا امام حسین حلقه زده اند و آنجا مجلس قاسم گرفته اند ... حرف دیگری نیست ... من می روم پی ماتم خودم ... شما هم امشب هر نوجوان زیبا روی سیاه پوشی را می شناسید یک شاخه گل به نیت قاسم دستش بدهید و به قد و بالای رعنایش نظری کنید و بعد با خودتان تصور کنید که چطور شد که امام اذن میدان داد ؟ هر چه بگوئید کلید معما همان نامه امانتی امام حسن بود که دم آخر قاسم ، عمو را در عمل انجام شده قرار داد ، من قبول نمی کنم ....مطلب چیز دیگری بود ... برای اباعبدالله ...قاسم و علی اکبرش یکی بود ... شرمنده ...! ادامه دادن محال است .... اسم علی اکبر آمد .... ------------------------
یا کریم اهل بیت ! ساعت دوعصر ، مهمان دارم از بحرین...! شیخ خالد ! .... مسلمان متدین و با خلوص سنی ، ریاض نشین و با شاهزادگان فهدی حشر و نشر دارد ، تقوا پیشه و خردمندانه مسلمانی می کند ، چقدر اینگونه مسلمانی ، دوست داشتنی و مایه فخر و مباهات است !!! در بحرین هم مدرسه دینی مدیریت می کند ، دغدغه دین خدا را دارد ، در سفر اخیرم به دور هلال شیعه ، چند روزی مهمانش بودم ....شبها تا صبح حرف می زدیم ، از اسطوره ها و اساطیر عشق سخن ها داشتیم برای هم ....من از عباس می گفتم و عاشورا و او از خالد ابن ولید ، عمر ابن خطاب ، ابن مسعود ، محمد ابن حریر و بسیار سرداران اولیه اسلام که جهان را زیر پای سم ضربه اسبانشان در نوردیدند ...این مردان بزرگ چه کردند برای ماندگاری دین خدا روی زمین ....به حق که مسلمان امروز مدیون آنهاست ...ابن مسعود که سرآمد عرفای روزگار خویش هم بود ، نهج البلاغه به چنان احترامی از او یاد می کند که گاه با مالک اشتباه می گیری !...من خود توسل کردم به او و نتیجه اش را هم دیدم ..باب الحوائجی است برای اهل تسنن و همه مردم جهان ...مثل عباس که مال شیعه نیست ...مال همه مردم تاریخ است ...اصلا مگر می شود این مردان را سند زد به نام یک محل و یک کشور محدود و ماکشان شد ؟ خالد چنان مستدل و با عاطفه ای عمیق سخن می گفت که شخصیتی تازه از عمر ابن خطاب را دیدم ف اگر چه من قبلا هم او را بزرگ مردی رد تاریخ اسلام می دانستم ... ، نزد پیامبر احترام داشت ...عاشاقانه و هنرمندانه اسلام آورد و در این مرام همینگونه ماند ... رسول خدا هر وقت خسته می شدند وغم وجود مبارکشان را احاطه می کرد ، عمر را خطاب می کرد که بر خیزد و نمازی بخواند ....هرگز تاریخ عبادتی چنین عاشقانه ندیده است ....نماز خواندن این یگانه عابد مخلص خدا ، عشق بازی با خدا را می مانست و تماشایش دل پیامبر را جلا می داد ....و بعد آن رابطه ماورائی او با علی ....که بعدها علی در باره او گفت : نگاه کردن به چهره عمر ابن خطاب ثواب دارد و اجر معنوی بسیار برای صاحب نگاه می نویسند ... و مظلومیت عثمان ...! بماند ...جای ین حرفها نیست ..اما رابطه من و خالد به این تبادلات احساسی رسیده بود . دیر رسیدم ، فرودگاه ، یک ساعتی بود که خالد کنار چمدانهایش چرت می زد ... ساعت از یک گذشته بود که رفتم ...و تمام این مدت را روضه عباس داشتم و .... اول چیزی که پرسید از رنگ پریده صورت و لاغر شدن یکباره و چشمان پف کرده ام بود ...نگران بود ...بی وقفه م می گفت : چی شده ؟ اتفاقی افتاده ؟ دست خودم نبود ...هق هق گریه افتاد به جانم و روی زمین نشستم ...خالد هاج و واج مانده بود ...نشست کنارم و دست نوازش مهرش روی سرم قرار گرفت : چی شده برادر ...نکنه عزیزی را از دست دادی ؟ در میان هق هق گریه گفتم : - خالد جان ...مگر خبر نداری ؟ تا چند روز دیگر مولایم را میان دو نهر سر می برند ! آقای دیگرم را لب فرات میل آهنی بر سرش می کوبند ، جوان رعنای بنی هاشم و موذن خوش الحان شبیه پیغمبر را با سنگ و چوب و نیزه ، پاره پاره می کنند ...خالد جان ..قربان معرفتت شوم .. دلم آتش گرفته ... خالد متحیر ماند و دیگر سکوت و این یعنی واعظ بخوان !....روضه بخوان ..: خالد !...محرم امسال فرق دارد با هر سال ...خیلی هم فرق دارد ....همه همین را می گویند ...از همان اول اول اول شروع محرم فرق داشت ، منکه همیشه سه روز مانده به تحویل سال قمری ، سیاه می پوشیدم ! امسال ذی الحجه که شروع شد ، بی اختیار رفتم و پیراهن عاشورا را تن کردم ...کجا ؟ وسط ماجرای محرم ...کربلا ...کجای کربلا ؟ ...همانجا که می گویند عمود آهن راد بر سر عباس کوبید آن نامرد و قمر بنی هاشم افتاد زمین ....همانجا ...همانجا ...ایستادم ...منتهی عباس حسین را فریاد زد ...با چه لحن و اهنگ و ترنمی هم صدا کرد ؟ دلربائی می کید علمدار ؟....نه این چه حرفی بود که من زدم ؟ عباس برای حسین .... فریاد مگر بلد بود ؟ ....همه لشگر ابن سعد و همه اهل خیمه شنیدند که فقط یک جمله گفت : یا اخا ...! ( جانم یا لیلی ! جانم ...همینجا نبود که اهل خیمه هول شدند ؟ بگو ...اینجا نبود ؟ ) حسین ابن علی مولای دل و دینش را خودمانی و با صمیمیت خاصی خطاب کرد : داداشی خوبم ! نمی آی این دم آخری یه حالی به این دل عاشق ما بدی ؟ قربان کرم ناز برادر ...! نمی خواهی یه نگاه ..از اون خوشگل نگاهائی که تمام عالم را حیران خود می کند ، خرج این برادر شرزمنده رقیه و سکینه و علی اضرت کنی ؟ تموم شد ...نه داداش ...جانم را که نمی گویم ....اخرین قطره اب مشگ سورا سوراخ را گفتم که در میان خاک داغ کربلا گم شد و نمام شد ...حسینم ! ( این " م " را عباس بچسابند به نام مولا ...چه شود ؟ تصور کن ...یه لحظه چشمهاتو ببند و تمرکز کن ....عباس ...ماه شب چهادرده قبیله عشق دارد ایطور با غمزه و شیدائی همین یک کلمه را به آوازی زیبا می خواند : حسینم ! ...اگه شنیدی باشی ...تو هم حالا باید مثل من مست شوی ...مست مست ...)داداشی ! اگه بجنبی و ذواجناح را هی کنی به سمت علقمه ...هنوز دو دانگ نفسی هست که بگویم : نوکرتم پسر زهرا ! مخلصیم امید دل زینب ...! عاشقتم ...دوست دارم ....فدات بشم ...الهی دورت بگردم ...منکه حرف دیگه ای بلد نیستم به تو بگم ...یه عمره دارم واست پروانگی می کنم ....برای همین یه لحظه ...همین وقت..اینجا ...علقمه .... که بالهایم گیر شعله شمع افتاده و دارم می سوزم ... و کلی حرف دیگه توی این " یا اخا بود " ...پس فریاد نزد ...اما گفت ...خیلی بیشتر از این هم گفت ...از سراسیمه رسیدن حسین معلوم بود چه خبر است و چه گفته عباس برایش ؟ آقا ! من با جرات ...سینه سپر می کنم و می گم : حسین وقتی چشمش به عباس افتاد زد تو سر خودش ! حرف بدی زدم ؟ شان امام اجل بر این مصادیق عامیانه است ؟ از منزلت مقام معصوم کم شد ؟ ..چی می گی اصلا تو ؟! ...بگو خدا هم اگه بود وعباس رو اون جور توی اون وضع می دید... که دید ...می زد تو سر خودش... که زد ! ...تن بی دست ...مشگ دوخته شده به تیر هرمله در تن...خدا و فرشتگان و همه عالم ....و حسین ...بر سرشان زدند و یک صدا گفتند : وای عباسم ...! وای ....وای....وای.....وای... یکی نبود به این هرمله بی انصاف بگه : مر حسابی ! آخه تو مردی ؟ تو حساب سرت می شه ؟ کی حاضره امید سکینه رو ... نوش داروی حیات علی اصغر رو...اون ور میدان هنوز دخترکان کوچک ، شکم بر محل اسقرار مشگهای آب بر روی زمین چسبانده بودند .... بعد توی نامرد که خدا از عذابت کم نکنه ، تیر بر چله کمان می گذاری و به زور بازوی شکسته ات ، نشان بر آن مشگ می گیری ؟ این همه قساوت را ازکجا آوردی ؟ همه کینه های عالم را از ازل تا ابد جمع کنی و به قلبت بریزی ، یک هزارم این نشانه گیری هم نمی شود .... عمود آهن هم که ....بابا !..خالد ! جان همون عمر ابن خطاب ! بزن تو دهن من ...! نزار دیگه حرف بزنم ...داغون شدم ... یادته اون شب ازم پرسیدی : واسه چی پسر فاطمه دولا دولا به خیمه ها برگشت ؟ منم جواب نداشتم بدم ، کلی خودمو کنترل کردم جلوی تو ...و رفتم پشت دیوار مدرسه ات ، زانو در بغل گرفتم ، و های های گریستم ... دیگه از یه شیعه از این سوالها نپرسی خالد ...!؟ که اگه همانجا از درد بمیرد ...خونش به گردن توست ... محرم اینجوری برای من شروع شد ! ...حساب کار باید از همون اول دستم می اومد ...که با این وضع معلومه که شب عبدالله ابن حسن که روی سینه اباعبدالله جان داد ( به به ...! عجب جای فراخی است برای مردن ...سرت رو قلب آقا باشه ...گوش جان بدهی به طپش اون قلب مهربون ...چه صفائی ...چه موسیقی دل انگیزی...حالا صد ضربه شمشیر هم بر تنت نشیند ...اصلا نمی فهمی...چون مستی ....اغوش حسین و ضرب شمشیر ...هارمونی و ترکیب زیباتر از این کجا سراغ داری برای مرگ ...! حالا فهمیدی ...چرا اون طوی عبدالله دست عمه رو رها کرد و از تل زینبیه تا کناره گودال قتلگاه یه نفس دوید و فریاد زد : وا حسینا ...وا حسینا ....وا حسینا ...) خالد ! گذاشتی گذاشتی ...میانه دهه اول محرم آمدی میهمانی یک شیعه ؟ پس دیگه خودت خواستی ...سفره ما برای همه این روزها پهنه ...بفرما ...میهمان عزیزم ...بفرما ...لقمه ای برای خودت بگیر ...این دیس اشگهایمان برای مسلم ...این ظرف فغان و ناله دردناکمان برای ورود کاروان به کربلا ...آخ ...آخ...آخ ...این هم مجمع طلا ، جان من نگاه کن ! ...چقدر شبیه همان مجمعی است که سر حسین را به بارگاه یزید آوردند .....سرشار از عطر اشگهای رقیه ريال بویش برای تا اخر عمر زار زدن بس است ، اما لقمه ای بگیر برای خودت ، ضرر نمی کنی ...چشمی که بر رقیه بگرید ..هیچ وقت ضرر نمی کند ...این ظرف آخری هم که هنوز بخار درد از رویش بلند است و تازه تازه است ...مال عبدالله است ....امشب هم که دیگر سفره امان رنگین می شود به جمال بی مثال قاسم ......بفرما برادر ...سرد می شود و از دهان قلبت می افتد ...بزن تا روشن شوی به عزای عاشورا ...خالد ! خالد هم هم سفره و همراه ماست امشب ... از من مه اش می خواهد که از عباس بگویم ...ج.اب دادم : - یه نفر رو سراغ دارم ...که اگه بتونم راضی اش کنم که برایت از عموی رقیه بگوید ...بختت بلند بوده و باید شکر خدا کنی ...من رو می زنم ...اینکه قبول کند یا نه ..نمی دانم ... چی می گی یا لیلی ؟ کار این مهمان را راه می اندازی به حرمت لب تشنه عطشان علی اصغر ؟ ( عجب قسمی دادم ...شرمنده ام مومن ...ببخشید ) بهش یاد بده چطور باید برای معشوق بال بال بزند ...میدانم داغ انقدر نفست را گرفته که زبان در کام و قلم بر کاغذ و انگشت بر کلید های کیبرد ..نمی چرخد ...اما مهمان است ...چه کنیم ؟ چاره چیست ؟ تا شب نهم که شب دی.انگی است نه حرف زدن ...فرصت هست ...من هیزم را دورش چیده ام ...تو فقط کبریت را بکش ...خودش سوختن را می داند ... رفقا دیر شد ...من شرمنده ام ...این نوشته باید ظهر تقدیم می شد که نتوانستم .... فعلا عذرخواهی من را داشته باشید ...بر می گردم ...از پریشب هول امشب را داشتم ... - شب قاسم ! |
||
|
+
برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی دوشنبه بیست و چهارم دی 1386زمان 22:11
امپراطور ژولیس سزار
|
|
||