تبليغاتX
یادداشتهای امپراطور
سزار حرف میزند !

به نام نامی  دخت الزهرا ...خدای صبر ....همه معنای عشق و شیدائی ...کمال درد و رنج ...زینب خاتون ...

 

روضه ای را که همراه همیشگی ام ، نوای دل ارمغان آورده گوش کنیم ،

مجید بنی فاطمه این قطعه به راستی زیبا و شنیدنی را  ، دو یا سه سال پیش در برنامه ای به مناسبت اربعین که چند شب در حسینیه امامزاده برگزار شد و یک شبش را مصیبت رقیه خانم بود  خواند ...محمود کریمی ان شب غوغا کرد ، هنوز هم معتقدم هیچ کسی چون او نمی تواند روضه این ساله را بخواند آن شب به وقت سوختن معجر رقیه ، حالش خراب شد ،  و من هم دیگر نفهمیدم چه شد ، برای مدتی از حال رفتم ...

شب رقیه ای بود ، همه جمع حالشان در ظاهر خراب و درواقع ، تازه به جا  آمد

بچه هیئتی زمانی خوش است که یک دل سیر برای مولایش زار زده باشد

من نفهمیدم ...اما بعدها در سی دی اش دیدم محمد رضا طاهری هم خوانده است ، اصلا نفهمیدم کی آمد و کی خواند .

با نجوای مجید بنی فاطمه و شعر زیبا و محشر حاج  سعید ...به حال آمدم ....بنی فاطمه عزیز که از سادات اصیل و سینه سوخته و عاشق این دوران است ، نقل کرد که ان شب و هنگام خواندن الین قطعه ، تمام چهره کبود و غمگین مادر سادات را در نظر داشت ، در لحن و اهنگ  ترنم خاندنش این حکایت گویاست :

نوای دل عزیز ثابت کرد که همیشه در انتخاب ، هنرمندی یگانه است :

                                      قاصدک

بخشی از گفتگو با همراهی عزیز را که لحظاتی قبل انجام شد ، با کسب اجازه از محضرش ، نقل می کنم . تا فردا شب که با عبدالله ابن الحسن ، همراه شویم

 

-                                                                                                                   - ميدوني يه لحظه ست که منو خيلي ديونه مي کن

 

: بگو...--

زينب خانم ...مادر مادران است

همه عشق

                          همه مهرباني

همه حس عاطفي به جگر گوشه هايش

: يکي از اين بچه ها

وقت نوزادي بيمار شد

سخت

زينب خانم ده شب بر بالين اين بچه نشست و پاشويه کرد و گريه کرد

:

تا اخرش خواندم

 

مولايمان حسين روزهاي آخر کمک خواهر مي کرد

.........

: يکي آب مي آورد:

: ان يکي دستمال را مي شست

: و بر پاي بچه مي گذاشتند

                                                     زينب بي قرار مي شد ..حسين دلداري مي داد

 

......................................

 

چي بگم ؟

چه جوري مادر لباس رزم  تن اينها کرد ، شمشیر به دستشان داد و پيش برادر آورد

: من نمي دانم

...............

...................................

اما همينقدر مي دانم که وقتي اذن ميدان داد

روي از ميدان گرفت

نمي توانست نگاه کند

داني

ديگه نگو

باور كن نفسم بند مياد

شب به خير

: مي دوني چرا مي گن

: حسين كشته اشك هاست

: ؟

: تو برايم بگو

.........................

................................

هر کس برداشت خودش را دارد

: من برداشتم اينه

دقت کن

حسين كشته اشك هاي زينبه

: توي همين لحظه اي که امام سر برگرداند از ميدان

امام ...امام است

.................

: حجت خدا روي زمين اوست

اگر نباشد آسمان بر زمين فرو مي ريزد

اما امام طاقت نمي آورد و روی بر مي گرداند و نگاهش مستقيم مي خورد به صورت خواهر که خيره به ميدان است

جلوي چشمش سي هزار نف...ر نوجوانان دسته گلش را تکه تکه مي کردند

و او لبخند رضايت داشت

من هنوز نفهميدم که اين تبسم را چه جور توضيح بدم

: و حال امام را با ديدن اين لبخند

: بابا

اين لحظه ها واسه يه عمر تو سر خود زدن بسه

بعد تو مي گي

چرا غذا نمي خوري: خودکشي مي کني ؟

: به خدا ما آدمهاي گناهکار و پوست کلفتي هستيم

که اينها رو مي دونيم و باز زنده مونديم

: حق با توست

:

برو مهربانم

 

برو

شب خوش

 

: داني من حالم اصلا خوب نيست

: اصلن خوب نيستم

شايدم هستم

خوش هستيم

 

 

اما خوب نيستيم

 

با گريه هايت خوش اش

 

 

تا مجلس  امشب :

چشمهایتان یکسره به بارش ...دلتان سوزان ..بغض هایتان مملو از آه ...درد ماتم مولا در جانتان ابدی 

 

ژولیس سزار - بیچاره و گناهکار این دیر

مکتب الرقیه بنت الهدی

+ برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی  یکشنبه بیست و سوم دی 1386زمان 13:53  امپراطور ژولیس سزار  |