تبليغاتX
یادداشتهای امپراطور
سزار حرف میزند !

 

 

نام این سرزمین تا پایان دهه اول  محرم  این است :

مکتب الرقیه بنت الهدی

***

روضه رقیه هم مگر تمامی دارد ؟ دل بدهید به این نوای درد  :

 

دیشب برای سرمه گم شده خاتون تا کجای گریه رفتیم ؟

 

***

امشب هم سزار همینجاست ...کجا بروم ؟ جای دیگری را بلد نیستم ..من جز این خرابه شام که ناله و ضجه اش   یکسره در گوش و جانم می پیچد  ، پناهگاهی دیگر برای  رستگاری دل وامانده ام سراغ ندارم ...شاید در میان  این جمع بنی هاشم که دوره کرده اند امانت سه ساله اباعبدالله را که از تب می سوزد ، راهم نمی دهند ( تو را به خدا نکاه کن ...ببین : عمه زینب چه بی تاب و نگران است ...می بینی ؟)...من اما همین گوشه ...کنار این دیوار کاهگلی پوسیده جایم خوب است ...زانو در بغل می گیرم و می گریم ...تا بمیرم !

به دوستی و رفقات مان قسم ُ اصلا امسال و این شبها طور دیگری ام ...چه دارد بر سر من می آید در این اوقات ماتم ؟ بیائید با هم گریه کنیم لااقل ...!

از صبح که نیمه جانم را کشاندم پای این کامپیوتر...برای این چند خط... تا حالا معطل دستان بلا گرفته ام شده ام ...هر حرف را که زدم ُ درد تمام جانم را گرفت ...

یا رقیه خانم ! قربانت شوم ...! طعم عزای تو اینطور برایم شیرین تر است ...

امشب اما داغ طفلان زینب را داریم ...

همان ساعت : ۱۲ شب ...اما اینبار ساعت دلم را کوک کوک کرده ام ...کوله اشگهایتان را بر دوش گرفته و به راه افتادید فغ دست خالی کسی نیاید  ...از آنجا که شمائید تا اینجا " مکتب الرقیه بنت الهدی " راه زیاد است ...

دیر نشود عزیز ؟!

نوشتن نمی توانم ...کمی مناجات بخوانیم و حال و هوای مولا به جان گیریم ...تا وقت دیدار ...- گوش دل بدهید :

 

                                 مناجات و تضرع و التماس

 

 

خدا اگر قوتی داد برای عمه زینب هم خواهم نوشت که فرزندان را کفن پوشاند و شرمنده به خدمت برادر فرستاد :

- برادرم شرمنده ...بیش از این تحفه قابل دیگری نبود ...اذن میدان ده ...کبوتران از قفس به تنگ آمدند ...!

آخ ...

آقا ...نوبت من و ما کی است ؟ یعنی می شود یکی از همین روزها فدای تو شویم و سر بر زانوی تو نهیم ؟

  

ژو.لیس سزار

دل پریشان ،  و خادم مکتنب الرقیه بنت الهدی

شنبه ساعت 17 عصر

 

 

--------------------------------------------------

یک پرانتز :

( یا لیلی ! چند شب است که می خواهم این یک جمله برای چنین شبی بگویم ...فقط به تو ..:

- می آئی یا امشب که شب شیدائی من است و یا شب عاشقی تو ...مگر چند شب دیگر تاسوعای قمر بنی هاشم راه است ؟ ...با هم از این درد عاشقی آنقدر گریه کنیم که بمیریم ؟ ...می آئی ...یا لیلی ؟! ...فدای عشق علمداری ات شوم ...بیا بزنیم به شمع و بسوزیم و خلاص ... ! پای این پروانگی هستی ؟ به دلت قسم ...به دلت...! که من شاید تنها کسی باشم که  می دانم در آن چه شعله ای و با چه ارتفاعی می سوزد !که یک هیمه اش برای این مردم دور و اطراف  من تو بس است که خاکستر نشین همه عمر خود و ده نسل بعد خود شوند ، به همین دل سوزان تو یا لیلی ! فقط می ترسم دیر شود ...عمری به انتظار زانوی مولایت گریه کنی که دم مرگ بالش زیر سر عاشقی ات باشد و آخر به مراد دل نرسی ...بد سرنوشت شوم و تلخ و دردناکی است ...بیا ...الهی قربان چشمان گریانت شوم ...بیا تا دلمان هنوز سوز و شور دارد ...دق کنیم ...بیا ...! )

 

امشب چهلمین شب ، پریشانی امپراطور است ، شب چهلم داغداری سزار  ...،  دهه محرم که تمام شود ، من هم  تمام می کنم ....جانم را به لب رساند این گریه !...تمام این چهل روز با اشگ و گریه و ناله گذشت ، هر شب از شب پیش سخت تر ...می میرم امشب ...می میمرم ...

امشب به معجر رقیه خود را می آویزم و می میرم ...امشب از غم رقیه دق می کنم ...

از عصر که نکته ای تازه از ماتم بزرگ خاتون عالم فهمیدم ، سر از پا نمی شناسم ، از بس بر سر و صورتم کوفته ام ، که خون هنوز از لبانم جاری است !!!!

 مگر نشنیده ای که رقیه  ، وقتی سر پدر بر مجمع دید و آن معلون بر لب و دندان  سر بریده کوفت، آنقدر بر صورت و لبانش زد که شکل پدر شد !

هر که هر چه می خواهد بگوید.. بگوید ...اما من می گویم ، در ماتم عاشورا و عزاداری اگر بر خودت لطمه نزنی ، و دهه محرم تمام شود و یک جای سالم بر بدنت مانده باشد بی کبودی و زخم ...شیعه نیستی ...و از حسین و فلسفه گریه و ندبه و عزای بر حسین هم هیچ چیز نمی دانی ...

آنقدر خودت را بزن تا بیهوش شوی ، مگر زینب خانم ، شب عاشورا اینگونه نکرد ؟

شب... شب رقیه باشد و من سر سالم به بالش بگذارم ؟! اوف بر من اگر تا بدنم کبود نشود ...صورتم که هیچ !

این جمله را هم بگویم تا آنانی که دنبال دست آویزی برای استهزاء و تخریبم هستند ، بهانه کافی داشته باشند :

عمدا ....! دقت کنید ...عمدا از صبح ناپرهیزی کردم ، چیزی که نمی توانم بخورم ...اما به قدر همان چند لقمه ، غذائی را خورم که به همت خردل در تنم ، جسمم را آتش می زند ، تبم را به اوج می رساند !

رقیه در خرابه شام همواره تب داشت و در دامن عمه زینب می لرزید!

و اما آن نکته جگر سوز!!! :

رقیه خانم ، ظهر عاشورا ،  سر برهنه ...بدون معجر ....در خیمه ای سوخته ، می دانی پی چی می گشت ؟

سرمه ای سوغاتی پدر ! آخرین هدیه اباعبدالله ....جای آن سرمه چه دادند به عزیز دل عباس ؟ لکه های خون خشکیده بر پلکهای خسته !

دیوانه ام کرده این موضوع ، دیوانه ....

 

دلم ....آخ ....!

کی می فهمد این دل و آه و آخ چه دارد با سزار می کند ؟

کسی هست صدای هق هق مردی را بشنود که امشب را ویران خواهد کرد ...

آهای اهالی درد و رنج و گریه ...، دوستان قبیله ناله ...! اهالی سرزمین آبهای همیشه آبی !

 

امشب راس ساعت 12 ...اینجا هیئت رقیه را می گیریم ، می دانم دیر است برای خبر دادن ، اما عشاق رقیه خانم همه دیگر را بو می کشند ...کسی هم اگر نبود ...مجلس خانم بی قربانی نمی ماند ...خودم تنها جای تک تک شما بر و سر و سینه می زنم ...در مسنجر و گوگل ، آی دی خود را باز می گذارم ...نه برای سلام و احوال پرسی ، دور هم جمع می شویم ..هر کس جمله ای بگوید ،  و همه با هم گریه کنیم ...اگر کسی می تواند در این میان هم روضه ای پخش کند که اجرش با خود خانم رقیه ...!

jolissezar@yahoo.com

sezar.j@gmail.com

 

حالم خوب نیست ...سرما پوست بدنم را ترک زده ، انگار تازیانه زده باشد ، ...خردل و این سوز دست به دست هم دادند که امشب نباشم هیئت خودمان ، که هر سال چنین شبی ، منبرش مال من است ، من فقط حرف می نم و همه با هم گریه می کنیم  ...! مجلس خانم رقیه نیاز به مداح و واعظ ندارد ! دل سوخته و عاشق بیمار تب دار می خواهد ...

( تا همینجا که تایپ کردم از پوست انگشتانم ترکشان باز شده و خون می ریزد بر هر حرفی که می زنم !!! که فدای یک قطره اشگ دلتنگی اش در خرابات شام برای سر بریده پدر باد ، رقیه جانم ! میدانی که چقدر دوستت دارم ، حتی نامت برایم حرمت می آورد ،  دیدی با اوئی که به جفا و ظلم و بی معرفتی محض هر چه خواست بر دل عاشق من افترا و ننگ بست ،جز سکوت مودبانه هیچ نکردم ، اما بگذار اینجا بگویم ، عقده دل باز کنم  تا خودش بفهمد و شاید باعث خیری در احوالاتش در چنین شبی گردد  :......... اگر دم نزدم ...فقط برای این بود که نام حقیقی ات در شناسنامه ، هم نام خاتون عالم من است ، من حرمت آن نام را نگه داشتم و گرنه ، خوب بلدم از قلب و حس خودم دفاع کنم و اجازه ندهم زیر پای این و آن غریبه توپ بازی اوهام شان باشد ! ....این واژه بی معرفتی برازنده توست ...ناراحت نشو ! به دلیل ام فکر کن :  نام به آن زیبائی را از خودت بر داشتی ، که چه ؟ تبدیل به احسن شود اسم تو ؟ آن هم با این نام  ؟! جسارت نکردم کلمه بی عقلی را به کار ببرم ، این کار اسمش اگر بی معرفتی نیست ...چیست ؟ تو خود نامی بر آن بگذار ...! قبل از آنکه روضه های خیالی ات را برای پا منبری هایت بخوانی ...بنشین چند دقیقه بر این مصیبت عظیم گریه کن .......سعادت که خریدنی نیست ..بخشیدنی است ... آن هم از سمت اولیای خدا ، باید قدر بداند انسان..و گرنه می شود تو ...بخت به این بلندی را می اندازی دور و بعد از خرد و عدالت و انسانیت و ایمان حرف می زنی ؟  ...به خدای احد و واحد ...همین مهمترین دلیل من برای رخ از روی تو گرفتن بود ...من مانده ام در محشر ، جواب این سوال را چه خواهی داد : حکمت این تغییر اسم چه بود ؟ ...آن شرمندگی کبیر و ویرانگری را که قران وعده داده برای بندگان سرکش در روز محشر ، در پس این سوالات است که هیچ جوابی ندارد ، جز اینکه در برابر نگاه مهربان خاتون دل من و همه عالم ، سر به پائین اندازی و لبانت را از شدت ندامت بجوی ...که اگر این نبود  ، شاید به بهانه همین نام شفاعتی نصیب می شد و ....امشب شب خوبی است ، می شود دل را تغیری داد ، از خودش بخواه که م نام توست ...صدایش کن ...به ارامی ...به زمزمه ...با او حرف بزن ...اعتماد کن به مهربانی ازلی و ابدی اش ...وبعد جهان را از منظری دیگر تماشا کن ...و لذت ببر ...آن وقت من وهزار مثل من خادم تو هستیم ...گرد و خاک پای تورا به تبرک می بریم ...چون بوی عزیز ما را داری ...)

 

محسن میرداماد زنگ زد ، حرف که نمی توانم بزنم ، این بغض مگر امان می دهد ! ...می فهمد ...او هم می گرید :

-        آخه تو چرا اینجوری می کنی ؟ قربان عشق ات به رقیه بروم ...،حالت که خوب نیست ...کار دست خودت می دهی ، خانم راضی به این نیست ...( میخواستم بکویم : اگر من سعادتی اینگونه رفیع  داشتم که در روضه رقیه بمیرم ...که این تقدیر بر زندگی من چه می کرد ؟ ) امشب که نیستی ، کی  می خواد با هروله دیوانه وارش ، شهر را به آشوب بکشد ؟ اما اگر بیائی طاقت نمی آوری ...می میری...!

 امشب احیاست ...

شب احیای من....امشب است ...در سوز و شور و ناله داغ دردانه اباعبدالله ، قران به سر گرفتن و بک یا الله گفتن ، معنی دارد ...این ذکر است که تمام هفت آسمان را به برکت وجود مبارک این سه ساله ، می شکافد و فرشتگان و خدا هم به دمش ، اه می کشند ...

من سالهاست ، شب سوم محرم را احیا می گیرم ، قران به سر می کنم ...و...و هیئت ما هم به این رسم تن داده و آنها هم امشب ، همراه ما قران به سر می گذارند ...و اگر خدا خواست و امکانش بود ، ارتباطی هم با آنها خواهیم داشت !

 

هم درد و هم دل و هم ناله اگر کسی هست ...بسم الله ! ...

امشب ساعت 12 را عبور کردیم ، صدای فریاد و ناله و فغان سرزمین آبهای همیشه آبی را می گیرد ...

شاید خدا قسمت کرد و سزار در ماتم امشب ، فدای رقیه شد ...و ذهی سعادت !

آهای اهالی سرزمین درد و گریه و غم ...! هم قبیله ...ای از عشیره مویه و عزای عاشورا ....مردم سرزمین آبهای همیشه آبی ...به سر و صورت زنان بیائید ...دهان و لبهایتان را به خون خود رنگ کنید ...و به این مجلس بیائید ...

یاد سرمه  گم شده رقیه باشید و ....

ای وای ....وای ....وای .....دلم ...!

 

ژولیس سزار

امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی

 

+ برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی  جمعه بیست و یکم دی 1386زمان 23:52  امپراطور ژولیس سزار  |