تبليغاتX
یادداشتهای امپراطور
سزار حرف میزند !
الهی شکرت که فهمیدم که نفهمیدم ...

الهی فرزانه تر از  یوانه تو کیست ؟

در آینه می نگرم ُ خدایا ...از آنچه خوانده ام شرم دارم ...

خدایا تو خود می دانی انکه سحر ندارد از خود خبر ندارد .

چند روز دیگر محرم است ؟

نزدیک است و من ماندگارم ...دهه اول محرم را همینجا سینه می زنم ...

بین الخرمین ُ هوای خنکی می وزد .

دلم بی قرار اوست .

این دیگر کدام سرنوشت نانوشته بود ؟

خلی وقت اسن که به زور حاجی کشور را ترک کردم و انگار به این زودی امکان بازگشت نیست . هر روز از طرف بیت آقای صانعی تماس می گیرند ...می گویم : خوبم ...شکر ...

صدائی مرا به نام می خواند .

رفقا فرصت کم است .

ستان هم را بگیریم و با هم زمزمه کنیم :

- یا قمر بنی هاشم !

خودت به دل عاشقم رحم کن ! تب و تابش دیگر خواب و خوراکم را گرفت ..

یا قمر بنی هاشم!

+ برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386زمان 3:29  امپراطور ژولیس سزار  |