|
|
|
|
|
الهی شکرت که فهمیدم که نفهمیدم ...
الهی فرزانه تر از یوانه تو کیست ؟ در آینه می نگرم ُ خدایا ...از آنچه خوانده ام شرم دارم ... خدایا تو خود می دانی انکه سحر ندارد از خود خبر ندارد . چند روز دیگر محرم است ؟ نزدیک است و من ماندگارم ...دهه اول محرم را همینجا سینه می زنم ... بین الخرمین ُ هوای خنکی می وزد . دلم بی قرار اوست . این دیگر کدام سرنوشت نانوشته بود ؟ خلی وقت اسن که به زور حاجی کشور را ترک کردم و انگار به این زودی امکان بازگشت نیست . هر روز از طرف بیت آقای صانعی تماس می گیرند ...می گویم : خوبم ...شکر ... صدائی مرا به نام می خواند . رفقا فرصت کم است . ستان هم را بگیریم و با هم زمزمه کنیم : - یا قمر بنی هاشم ! خودت به دل عاشقم رحم کن ! تب و تابش دیگر خواب و خوراکم را گرفت .. یا قمر بنی هاشم! |
||
|
+
برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی دوشنبه بیست و ششم آذر 1386زمان 3:29
امپراطور ژولیس سزار
|
|
||