تبليغاتX
یادداشتهای امپراطور
سزار حرف میزند !

 

این شد سه بار ...

می ایم مدیریت مطلب قبلی و یک چیز می گویم و باز می روم و بر می گردم ...فقط یک جمله :

 

وای خدای من چقدر غلط تایپی ؟

 

زشت و بی ادبانه است ...نه ؟

 

سزار ...امپراطور سرزمین ابهای همیشه آبی !

این همه مدت خطابه هایت را با ردای سرخ و ان هیبت شاهانه گفتی ....بگذار یکبار هم مردم با پیژامه امپراطورشان را نگاه کنند !!!

 

شرمنده شدم ...مثلا اسم من نویسنده است و کلی ادعا ...

بی خیال ...آقا و خانم عزیز شرمنده ام مدتی نبودم یخچال واژه هایم خراب بود و همه چیز خراب شده ...یک خورده گوشت قربانی از اخرین عمل جراحی ام که هفته قبل بود ...و یک نصفه روز هم طول نکشید مانده است ...

 

مهمان من هستید ...سفره فقیرانه است ....

اما ...

دلم خیلی پره ...اما از رو نمی رم ...بازم می ام ...همیشه می آم ...هزار تهمت دیگر هم آویزان گردنم کنید و دور اینترنت بچرخانید ...چون حقیقت چون دانه ای درشت مروارید در قلب من است ...خدشه ای نزده اید ...

 

اما چرا ...چرا ...چرا ...

 

دیشب نوشته ای از یک دوست خواندم که از اولین بار که امد ...شاید یک سال و شلید بیشتر ..من را که خود پزشک حداقل با تجربه ای هستم ..چنان سر کار گذاشت که وقتی مطلبش را خواندم که از قول من روایت کرده که سزار از نسل جهنمی و شیطانی او فقط کمی توجه خواستم ..و او م این توچه را که در نظر ذهن منحرفش گدائی محبت امثال اوست ...به من حقیر ارزانی داشته ...

برای اولین بار دز زندگیم از اینکه در کشوری جنگیدم و برای مردمی چون این فریبکار جانم را دادم ...شرمنده ام ...

النقدر دلم شکست که یک روز کامل را تعطیل کردم ....تمام خیابان جردن را بالا و پائین می رفتم و با این سارق نام انسان دلسوز متعهد و اهل درد حرف زدم ...و دست اخ روقتی دیدم دل بی قرارم آرام نمی شود ...نفرینش کردم ...من تا حالا حتی عقربی را که در شلمچه نیشم زد و دو هفته در تب سوختم ..نفرین نکردم ...اما تو را با واسطه بی بی رقیه نفرین کردم ..دل سوخته دخترک اباعبدالله را گذاشتم وسط ..عموی یل و غیرتمندش را صدا کردم و امام غایب را شاهد گرفتم و به خدایم عارض شدم :

اگر این ادم یک وفا به عهد ساده و وفاداری مهر و یا سعادت اخساس یک دوست داشتن خالصانه و یا مهر انسانی را بچشد ...مسلمانی را ذبح می کنم ...چنان در تقدیرش بنویس که خیانت دیدن برایش عادت ...و وفای به سلام ساده ...افسانه رویاهای دورش شود ...

 

خوب حالا برو و به تحلیل مسائل روز بپرداز ...و به سئوالات سیاسی مردم جواب بده ...با تو دیگر کاری ندارم ..

تکلیفت مشخص شد

به سلامت

 

***

 

خوشم امد از این مدیریت قبلی ...بار دومی است که امدم ...بار اول پاراگراف پائین است ...این را می خواستم بگویم که ...مهم نیست که من چی هستم و کی هستم ...مهم این است که هیچ وقت دروغ نگفتم و نمی گویم ...منتها این دوستان سفر کرده اند که همیشه لقمه حاضر و اماده را می خواهند ...برای شناختن من البته دیر شده است ..چه بخواهیم و یا نه ...مجبورم کردند به کار سابقم برگردم ...و من همانم که اینجا بدم ...حتی اگر مرا ندیده باشید ...گوشه ای از حرفهای من و یا تصاویری که ژخش می شود ...همه و همه سرزمین من را فریاد می زند ...اینجا باعث شد که من امروز دیگر آن ادم چهار سال ژیش نیستم که به خاطر مصالح و منافع یک گروه کنار گذارده شوم ...و اصلا خودم هم نفهمم ...سزار همیشه سزار می ماند چه اینجا و یا دنیای حقیقی...هر کس طوری که دلش می خواست در باره من تصویری ساخت و فت ...یک روز بدون اینکه اصلا زحمت فهمیدن من را به خود بدهد دل باخت و یک روز دیگر متنفر شد ..من فقط این تغییر و تحول ناگهامی را تماشا کردم ...اصلا دلیل ندارد و نداشته است که کسی بیاید و تمام زندگی اش را بریز روی دایره ...نه ...اینطوری نیست ..دنیا قاعد خودش را دارد ...همین امروز صبح به یک خبرنگار مزخرفی که می دانم حرفهایم معکوس منعکی می کند گفتم :

هرگز کسی از خودش حرف می زند ...برای فهمیدن دیگران باید تلاش کرد ...همانطور که من زحمت می کشم ...اما همه توقع دارند من توضیح بدهم ..در باره همه چیز ...نه من دم ان سالها نیستم ...زمان توضیح دادن گذشت ..کمی لطفا خودتان سعی کنید بفهمید ...

مطمئن نیستم که این را می خواستم بگویم ...

 

ها یادم امد می خواستم در باره خاطره حرف بزنم ....

 

 

 

 

 

 

***

 

حیفم امد این را نگویم :

وقتی دوباره سرزمینم را برقرار دیدم ...برگشتم روی مدیریت مطالب قبلی که بگویم ...اشگ شوق صورتم را گرفته است ..می روم بخوابم ....بعد از یک ماه ...ساعت شش راننده می اید که برویم ...وقت نیست ..می خواهم بخوابم حسی می گویم ...کسی که قراری گمشده با او دارم ...همین دو ساعت به رویای من می آید ...شاید فردا ...یا روزی دیگر ...این همه اشتباه تایژی که برای بعضی جوک روز خواهد بود را اصلاح می کنم ...

شاید هم نه ...همینطوری هم خود یک دینای واقعی از حال من است ...خوب شب به خیر ..پرانتز را می بندم )

 

 

در اصل مطلب این ژست از اینجا شروع می شود ک

 

 

***

سه شنبه هفته پیش را به عنوان مرز این یک ماه نگه داشته ام ...

 

آن شب نوشتم :

شد دوازده شب ! هر شب یک خطابه نیمه تمام با موضوعی متفاوت ...باز هم به آخر نرسید ....اگر امشب هم نتوانم ..سرزمینم را به روز کنم ....بعد از چهارشنبه هفته بعد فایده ای خواهد دشات ...همه حرف این است که به رفقای قدیم ...که هیچ از وبلاگ داری نمی دانستم ...ثابت کنم وووبه خاطر دوری ار آمنها نبود که کنج یک دنیای مجازی با نامی دیگر حیات خود را ادامه دادم ...نه ...اینجا خانه امن من است ...نمی روم ...نگفتم که می روم ...چرا بعضی اینطوری فکر کردند ...امپراطوران نیستند که سرزمین را ترک می کنند این مردمان بی طاقت اند که از سرزمینها کوچ می کنند

........

 

 

( تا دهها صفحه بعد که نیمه کار می ماند ...)

 

نوشته بعدی عجیب است ....الان که خواندم بهت زده شدم ...جسارتی به راستی تحسین برانگیز ...سزار از خودش همانگونه که در دنیای حقیقت حضور دارد حرف زده ...واقعیت محضی که حتی نزدیک ترین کسانی که از دنیای نت با بودند به قدر سر سوزنی از این همه نمی دانستند ...

زود است برای این حرفها ...اگر چه باید گفته شود ...قبل از آنکه دیگران بگویند و یا ببینند و یا بشنوند ...خودم بگویم بهتر است ...حداقل برای کسانی که مرا دیدند و فقط سایهد ای از کسی را دیدند که سه سال پیش ...شاید هم چهار سال ...کی بود ؟ اصلا مهم نیست ...

مهم این است که ان روز که امدم اینجا وخیمه خود را علم کردم ...تصورم این بود که تمام شد آن همه اوج گرفتن ...حالا وقت سکوت و خلوت نشینی است ...اما در میخانه بد مستی کردم ...

 

 

 

 

( جالب انکه چنان سزار گفته است و نشانه هائی دقیق از خود داده است که غوغائی به پا می کرد ...شاید ...! )

 

 

دوباره دیشب سعی کردم کار را تمام کنم ...اما یک دفعه انگار بغضم ترکیده باشد ...تا صبح نوشتم و روی کامپیوتر خوابم برد ...به قرارم نرسیدم ...مجلس ختم کار بعد از ظهر بود که وقتی رسیدم داشتند دعای آخر را می خواندند ...خجالت کشیدم و مهندس چشم غره رفت ...

ساعت پنج عصر دوباره تلاش برای تمام کردن نوشته صبح شروع می شود ...اما تا این ساعت که 3 صبح است ...نتیجه نداد ...

ان را رها کردم و حالا منی خواهم چند جمله بنویسم و تمام ....

مجموع نوشته های این مدت بیش از صدها صفحه شد ...احتمالا پاکش می کنم ....مگر اینجا کنج اعتراف گوئی کلیسا است ....

اما با خواندن آنها می فهمم که اگر چه یک کلمه خلاف واقع از خود قبلا چه در نوشته ...چ در گفتگوی تلفنی و یا ملاقات و یدیدار حضوری و چه در ان بد مستی ...تلخ ! نگفته ام ...اما تقریبا هیچ چیزی در باره خودم نگفتم ...

یعنی انقدر دنیای ان سالها دردناک بوده است ؟

 

من برگشتم به همان جائی که اول امدم ...همه می گفتند که دیگر لازم نیست به ان خلوت پر اذحام بازگردی ...اسم قشنگی است : خلوت پر ازدحام ...میرباقری همیشه در انتخاب اسم یگانه است ...

 

حالا دیگر بزرگ شده ام ...پخته ...با تجربه ...پریشانی ام هزار برابر شده ..اما دیگر اثری از ان همه دلواپسی نیست ....چهارشنبه روز عجیبی بود ...چیزی شبیه به مجلس بازگشت سزار به سنا ....همه بودند ...همان طور که قبلا بودند ..فقط یک نفر تغییر کرده بود ....و این را دیکر همه می دانستند ...خود سزار !

 

در طول یک ماه گذشته فقط سی ساعت خوابیده ام ...خواب نه ...بیهوش شده ام ...ان سالها شبی دو ساعت می خوابیدم ...بعد که روزهای اوجم به سر آمد ...خوابم طبیعی بود ...شش ساعت ...هشت ساعت ...چند روز قبل از محشر زندگی ام ...یعنی چند روز بعد از تاریخ اخرین پست ...به دوازده ساعت هم رسید ...

 

اما یک دفعه مثل اینکه در تمام این دت چراغها خاموش بوده با تلفن دوست دوران کودکی که مدیر جدید بخش فعالیت دنیای سابق من است ...زنگ زد ...ساعت ده شب بد ...قرص خوابم را هم خورده بودم ..گفت همین الان بیا ...یک ساعت زودتر هم یک ساعت است ...

 

رفتم ...پرونده ای جلویم گذاشت ..نام ن را داشت  رویش یک نامه بود ...دستور اکید که هر جا با هر عنوان که کاری را انجام می دهم متوقف کنند ...غیر منستقیم ...به دوستانش سفارش نید اگر ارتباط داشته باشید در هر مقامی برکنار خواهید شد ...نفهمد چه اتفاقی در حال وقوع است ...وجود ایشان برای نظام فعلی کشور در حوزه فرهنگ و هنر و سینما و مدیریت ....به مصلحت نیست ...

اما چرا ؟

 

توضیحی ندارد ...

 

 

قرار است تلافی کنند ...

تلافی ؟! مسخره است نه ؟ منکه هیچ وقت ناراحت نبودم ....از وقتی آخرین کار را تمام کردم و هنوز ده میلیون توامن ان سال طلبکارم ...حتی برای چک پولم نیامده ام ...عادت کرده بودم که همیشه زنگ می زدند و تکلیف می کردند که باید این کار را انجام دهی ...هیچ وقت خودم نیامدم برای همین نفهمیدم که چه شد ..

فقط زمانی دلم می خواست فیلم بلندی برای تهیه کنندگی اروپائی بسازم ...به طرز مشکوکی همه یک روزه ناپدید شدند ...احساس کردم حادثه است ...اما همیشه می خواستم بدانم که چرا باید تهیه کنده ای پول به حساب من بریزد و بعد غیبش بزند ...حتی وقتی مدیر مالی ام با سرمایه در حساب فرار کرد ...خیلی ماجرا جدی نبود ...همیشه یک نفر بود که جیبم را بزند ...کلاه بگذارد ...دروغ بگوید و مالم را ببرد ..این اصلا جزو زندگی طبیعی من بود ...

 

 

می گویند اوضاع خوب نیست ..نیاز به کاری کارستان داریم ...همه نظرشان این بود که کار توست ... توئی که تمام بدعت گزاری سینما و تلویزیون ریشه ای در تو داشت ...

بعد از انقلاب کدام فیلم و سریال ماندنی هست که تو بخشی از کار را به عهده نداشته باشی ؟

 

وقتی به اتفاق مهندس و چند نفر دیگر خدمت اقا می رسیم و ایشان تکلیف شرعی من انجام این کار را می دانند ...فهمیدم ...قضیه جدی تر از این حرفهاست ...

برگشتم ...سازمان رفتم به اتاقی که در اختیارم بود و همه چیز را یک جا داشت ...و نشستم ...فلاش خود را به کامپیوتر متصل کردم و همزمان تمام اطلاعات کامپ.ترم شخصی ام و در خانه و این کامیتر 400 گرمی بی نظیر کهدر جیب بغل کت هم جا می گیرد ...با این اخرین تکنولوژی روز که فعا در از بخت من فقط در سیلتل امریکا توزیع شد آنهم محدود ...امریکاوی ها از شب قبل مقابل درب شرکت تولید کننده که یک جوان ایرانی است که طرح اولیه را در اهواز بوده ریخته ...یک سال است امده و درخواست ملاقات بیل گیتس را سه بار رد کرده است ...و حالا می خواهد دست اورد خود را به تعدادی محدود واگذار کند ...دوره ازمون یکسال است ...دو ماهش تازه گذشته ...اصلا نمی خواستم چنین وسیله ای را داشته باشم ..اما لطف همین وان که از خوانندگان وبلاگ منم بوده شامل حالم شد و یکی را هدیه گرفتم ...

همه رسانه های جهان را یکجا در خود دارد ....نه اشتباه گفتم تمام رسانه های اطلاعاتی جهان را بر اساس شخصیت دارنده این فلاش با اراده و خواستی در حد لمس یک دگمه در اختیار تو می گذارد ...و ضمنا هوشمند هم هست ...برای اینکه فلاش را تحویل بگیرم و شماره رمزش را بدهند مجبورم کردند بیست روز دیگر بمانم ...روزی چهار ساعت ...مجادله با یک هیئت ده نفره ...می خواهند ظریف ترین صفات من را هم بفهمند و به این وسیله منتقل کنند ...

ان شب قدر این فلاش را ندانستم ...اما الا داده ام برایش یک محفظه مخصوص ساخته اند ... به گکردن می اندازم و می خوابم و بیدار می شوم و ان را به کامپیوتر وصل می کنم ...بلافاصله اول در باره کارهای امروزم می گوید ..و گاهی حتی تفسیر می کند بعد گزارش دیروز ...نتیجه گیری و حالا هم می گوید می خواهم چه کنم ... سیستمی هوشمند که یک سرش به شرکت سازنده وصل است و یک سرش به من ...و در این میان تمام چیزهائی که هست ...بدون آن نمی توانم کار کنم ....

 

چهارشنبه امد و رفت و مناظره تلویزیونی ام تمام شد ..همانکه بایش خواب و خوراک را حرام کردم ...و این تازه اول راه است ...

نمی دانم کی پخش می شود ولی نباید خیلی دور باشد ...به ده روز نخواهد کشید ...موضوع ساخت بزرگ ترین مجموعه تلویزیونی در جهان اسلام است ... کار مشترک اهل تسنن و شیعه ...من تهیه کننده و مجری طرح و نویسنده هستم ..کارگردان تا همین الان سه بار تغییر کرد ...میرباقری در همان روز سوم من با من قاطی کرد ...بعد یوسف شاهین از مصر امد یک ساعت نکشید که بلیط برگشتش را گذاشتم جیبش که برود همن هاوئی حالش را بکند ...کیمیاوی هم دیگر ان ادم سابق نیست ...روزی که علمای سنی به تهران امدند من هنوز کارگردان نداشتم .... اقایان از قم و نجف رسیدند ...سهشنبه است ....مهندس خودش زنگ می زند ...می خواهد با اسم کوچک خطاب کردن من احساس نزدیکی کند ....سراغ کارگردان را می گیرد ..اما ن ساعاتی بود که بغضم ترکیده بود و گریه امانم را بریده بود ...ترسید ...ساعتی بعد با چند دوست قدیمی دوره ام کرده اند ...

نمی توانم توضیح بدهم ...نه مگر می شود گفت ...چطور بگویم که حضرت ااقی ...که سالهاست به هیچ کس جواب تلفن هم نداده ...و روزی هزران نفر درب خانه اش تجمع می کنند برای کرامت ..و قبل هم یکبار اتفاقی پر عبایش در جمکران به من خورد ...زندگی ام را زیر و رو کرد ...به اولاین تلفن من جواب می دهد سکوت این همه سال را می شکند ...فقط برای یک چیز :

خیلی مراقب خودت باش...حجت شرعی تو عملی ترین است ...همین حالا هم بیا ...

 

می روم در میان بهت و حیرت این همه آدم گیج ...

نماز صبح را پشت سر آقا با اشگ و نله می خوانم ..و بعد عشق بازی من با او که نه با خدای او که ملموس و ددینی در وجودش متجلی است آغاز می شود ....برگشتم ...من ...عوض نشدم ...اما حالا جانم را می خواهم پای این کار بگذارم بروم ...

راستی لبخند خدا را دیده اید ؟

 

دیوانه شده ام نه ؟

 

این را همه می گویند ..یک روز ده کیلو وزن کم کردم ...جسم طاقت این فشار را ندارد ...آقا جنونی به من داد که جز او چیزی نمی بینم ...

 

چهارشنبه مناظره تلویزیونی برای ساخت یک سریال منحصر به فرد برگزار شده ...8 ساعت طول کشید ...

 

خسته ام ...

شب می نویسم اما خوابم می رود و در خواب او را می بینم ....داداش رضا !

 

برمی خیزم ...قبل از اینکه درگیری بیشتر شود ..باید بروم سراغش ...دستش را بگیرم و رویش را به سمت چشمانم بگیرم :

 

حرف حرف من نیست ...باری که بر دوشم من است سنگین تر از طاقت و لیاقت من است ...نفس تنگی دارم ...بیا نفس من باش...قرار است دعوای هزار چهارصد ساله بنی هاشم با بنی امیه که منجر به شیعه و سنی امروز شد ...اولین قدم آشتی اش را برداریم ...نمی خواهی  این رستگاری سهمی ببری ؟ می دانم که این رویاست ...پس گریه می کنم ...

 

چه نازک دل شدم ...

 

همینطوری ناتمام در وبلاگ می گذارم ..

اصلا غلطهای تایپی را نمی گیرم ...هر که هر چیفهمید ...بس است ...

 

بگذارید به حساب سزار !

 

امراطوران بعضی وقتها اینطور می شوند ...هر کس مسخره کند این مستی روحی را نفرین می کنم به ...اوه این دیگر چه حرفی اسیت ؟ کسی که نفهمذ خود نفرین شده ای ژنتیکی است ...

 

بروم وصل شوم ...همین لحظه ها وقتی بیهوشی است ....نم بینم ...

بجنب سزار ...

 

 نه نمی توانم ...جرات باز کردن ایمیل را ندارم ...انقدر دیگر انرژی ندارم ...گفته ای تند با من حرف زده ای ...نکن اینکار را تحمل همه چیز را دارم جز این حرفها را ...

 

چقدر غلط دارد این متن ...یک نگاه اجمالی ...مثل اینکه در تاریکی این دگمه های کیبرد را زده ام ...تنها کسانی خواهندفهمید این حال مرا که ...که چه ؟ که بدانند سزار سزار است ...یک روز هم اینطوری مهمان ما باشید ...

 

قبل از آنکه شما بفهمید ...خودم می گویم ...سزار همین روزها از خودش ژرده برداری می کند ...

ها یادم رفت ؟

 

سلام !

+ برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی  شنبه هفدهم آذر 1386زمان 4:24  امپراطور ژولیس سزار  |