|
|
|
|
|
توضيح براي اهالي سرزمين آبهاي هميشه آبي : از اين پس در سرزمين آبهاي هميشه آبي بخشي از خطابه ها و يا متون و اشعاري كه توسط سزار خوانده شد و براي ضبط در راديو آماده شده است در بخش " خطابه ها با صداي امپراطور " آماده شنيدن و يا دانلود براي اهالي سرزمين آبهاي هميشه آبي است . اين توضيح ضروري است كه برخي از آثار فوق به دلايلي در راديو پخش نشده . برخي هم پخش شده و يا خواهد شد. تعدادي از آنها نوشته هاي قبلي همين وبلاگ است . ( اولين خطابه نوشته اي است كه در سي ام ارديبهشت سال 1384 ثبت شده است ). لذا شنيدن آنها براي اولين بار خالي از لطف نيست . ضمن تشكر و سپاس از تمام دوستان و رفقاي وفادار و مهربان ، اميد است نظرات و راهنمائي هاي ارزنده شما زينت بخش اين محيط صميمي باشد . *** نقره ریز ماه را خسوف گرفته است . شب شال عزا بر گردن ماه افکنده است ! خدایا ! پس حواست کجاست ؟ ریز خردینه سرب ، در جمجمه حسن راهش را گرفت رفت و رسید به مغز و کارش را یکسره کرد و تمام شد حسن در این دنیا ! و بعد تو آنجا نشسته ای داری به چه نگاه می کنی ؟ به مظلومیت رفیق من که تمام سالهای مجروحیت را در فقر طی کرد و دست شکسته کمک من را هم که همسنگرش بودم ، هم نفسش ، همراهش ، برادرش ، قبول نکرد و هر بار که مسولین برای پز برگزاری روزها و مناسباتهای لعنتی شان رفتند میهمان او شدند... با نداری و فقر خودش و همسرش و بچه هایش چهار تا پرتغال تامسون و سیب سرخ که سرتاسر سال رنگش را هم نمی دیدند با تتمه پولش خرید و گذاشت مقابل این مهمانان سرزده و آبرو خرید و آنان هم هر چه دلشان خواست ، وعده سر خرمن دادند و یاالله یاالله برخاستند و با لبخند رفتند تا کی دوباره بشود دفاع مقدس و سالروز فتح خرمشهر ، تا دوباره سر و کله نحسشان پیدا شود و خیمه شب یازی هر ساله را از سر گیرند !!! اما حسن میدانست دروغ می گویند و باز خودش را می زد به آن راه و به صورتشان می خندید ...! و هر وقت من حرص میخوردم و شماتتش می کردم که چرا این اراذل و اوباش را به خانه راه میدهی و خودت را میزنی به آن راه ؟ تو که میدانی از این تنور نان سوخته ای هم نصیب تو و بچه هایت نمی شود ...می خندید و می گفت آبروی نظام است ...نمی توانم با آن شوخی کنم ...و من هیچگاه نفهمیدم که آبروی نظام مقدس ما در توبره این راهزنان سر گردنه چه می کند ؟ حسن میدانست اینها همه برای دنیایشان سینه می زنند و هیچ گلایه و دلخوری را حتی با یک اخم کوچک بروز نداد و دنیای خودش را نفروخت به رقص دغل کاری آقایان حرام لقمه که از نان شبشان تا ثروت صد میلیاردیشان به رنگ خون شهدا سرخ است ...! خدایا ! تو فکر کرده ای من بنده سر به راهم و می نشینم تا چرخ فلکت هر جور که خواست بچرخد و هر بلائی که در این نامه اعمالمان ثبت کرده ای سرمان بیاوری و دست آخر هم دستم را عاجزانه و سر کج به سمت تو دراز کنم که : شکر ان لله ... ! ؟ تا فرشتگانت نامم را بگذارند بنده همواره شاکر و حتما دور از چشم تو هم ریشخندم کنند ...!!! بس است ...بس است این سکوت عارفانه ...خدائی که باش ....قصد تهاجم به منصب خدایت را که ندارم ...اما بد جوری حالم امشب خراب است میدانم که کار دست خودم و ایمانم می دهم ...اما باکی نیست ..بهتر از این عبدانیت محض است که تنها سجده کردن را به من آموخته است ... تو آنجا بودی و در مسند خدائی ات تکیه داشتی و دیدی که زنش به من حقیر سرو پا گناه زنگ بزند و گریه امانش را ببرد که پول ندارند جنازه را ببرند به امام زاده زید در رامسر که وصیت شهید بود ... مانده ام به این صبر خدائیت .... تو شنیدی که مسول بنیاد فخیمه ، که خراب شود بر سر کارمندان چاق ریشوی تسبیح به دستش ...با پر روئی جواب این زن مومنه را اینطور بدهند : شهید باید قوانین بنیاد را می خواند بعد اقدام به نوشتن وصیت میکرد ! ما برای دفن شهید خارج از حوزه استحفاظی منزل مسکونی اش تسهیلات نمی دهیم ...! چرا فریاد نزدی تا انعکاس عرشیش این جوجه حزب الهی تازه به دوران رسیده را ، مرده نمرده بیندازد به اسفل سافلین ات ....طوفانت و سیل ات فقط برای نوح به کار می افتد ؟ و زلزله ات برای قوم لوط خرج میشود ؟ مگر گناه آن مردم منحرف ، انحراف اخلاقی فاسد کننده جهان نبود ؟ این مردان امروزی که صندلی جانشینی تو را غصب کرده اند ، احترام ولی نعمتان خود را که همین حسن و امثال اویند ندارند ....اگر این انحراف اخلاقی ویرانی کننده جهان نیست ...پس چیست ؟ چرا ؟ چرا خدایا ؟ چرا همین الان کاری نمی کنی که احساس کنم تو دهنی از تو خورده ام و بروم بمیرم برای خودم ؟ این سکوت تو چه معنا دارد ؟ خدایا ! پس حواست کجاست ؟ این منم که دارم فریاد میزنم در مقابل ات ..من ! ...ژولیس سزار!... امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی ! ...چرا رویت را از من بر می گردانی ؟ تو خدائی !...همین الان عزرائیل ات را بر من نازل کن تا به سخت ترین شکل که مخصوص گناهکاران رانده شده از درگاه توست قبض روحم کند و جان بکنم ذره ذره ...میخواهم مستقیم بنشینم برابر نگاهت و بگویم که دیگر خسته شدم ...خسته شدم از این همه درد بی درمان که یکجا هدیه دادی به جسم نحیف و بیمارم ...اما فکر نکن که از تحمل بار این درد است که اینطور عاصی شده ام ...نه ...به خودت قسم همان که گفتم تنها خسته شدم ، ولی حاضرم تا آخر دنیایت که سراسر اندوه و سیاه بختی است ، غریبانه پرسه بزنم و خون دل بخورم ...به خاطرم خودم نیست ...دل نگران آنانی که رفتند ، نیستم... که نیک میدانم کجایند و چه می کنند و سعادتشان تا به کجای ابدیت تو کشیده شده است ، رنگین کمانی که یک سرش به ابتدای اولین آسمان و یک سرش به انتهای آسمان هفتم و تمام جهان ما زیر هلالی خوش رنگش ، محو حسرت و غبطه است ...پریشان آنانی ام که هستند و میخواهند که باشند ...آشوب زندگان است که مرا آشفته... ولی دیگران که موقع عروجشان شد ، سبکبال آمدند و حتما کلی هم از خدایشان به این نعمت و دست آورد زندگیشان شاکرند ...نقل این حرفها نیست ... حرف حواس خدائی توست ...! جرم ما چیست ؟ تاوان چه چیزی را باید پس دهیم ؟ ...به کدام گناه ناشناخته است که که رسولان نادیده عذاب ات از ما تقاس می کشند ؟ نکند شیرینی دوران همجواری با امام را باید اینطوری در کفه ترازو با بدبختی هایمان یکی کنی ؟ شاید باید به جهت زمانی که در اوج شرافت زیستیم و طعم همسایگی با تو را چشیدیم ، در آن هشت سال طلائی است که با این وضع بی حسابمان می کنی ؟ هر چه هست و هر چه میخواهد که باشد ...اما این بنده گرفتار تو حوصله اش بر سر آمد . چوب خط صبر ما هم تمام شد . اگر ایوب تو هم بود شاید کم می آورد در این سرزیمن که به نام بزرگ مردان تو اداره میشود و در آن روی هر چه گناهکار عذاب دیده را سفید کرده اند ، دق کرده بود و رفت بود پی کار خودش ...ایوبی که صدای وحی تو را شنیده بود ...چه رسد به ما آدمهای یک لا قبا که تمام تجلی تو را در نگاه امام دیدیم و از همانجا شیدائی آمد سراغمان و مجنون نام گرفتیم ... میدانم که آگاهی بر تمام اموری که خواهد گذشت بر این جهان و همه آن را بر مدار تدبیر خدائی خودت پیش خواهی برد . اما منی که در پایان این گردونه که اینک می چرخد جز سیاهی و رنج و نابودی نمی بینم ، حق دارم که بدانم چه اصراری است که مردان و زنانی که بیش از دیگران ... پیش از همه به کسب رضایت تو تنها زندگی کرده اند... اینگونه به ذلت بنشینند و دستی انگار از غیب نیز به امتداد این روزهای تلخ دامن بزند و هیچ نقطه امیدی هم در دورترین انتهای افق چشمهای خیال پرداز دیده نشود ؟ وقتی داستانهای تو را در قران و دیگر کتابهای آسمانی ات می خوانم ...این همه غوطه در گناه نبودند مردمان بلازده از خشم تو ! ...کجای عصیان پسر نوح که تنها جرمش این بود که پیامبری پدرش را بر نتافت پهلو میزند به این همه موجوداتی که نام انسان را سرقت کرده اند و تصویر او را غارت و رختش را تارج و شکل آدم شده اند و بعد چنین بی پروا از غصب تو که قهاری و قادر اینگونه آبروی تمام 124000 نبی ات را در توبره جاه طلبی و مال اندیشی خود ریخته اند و از این خانه به آن خانه ، مردمانی را که به دست تو خلق شده اند زبح معنا و ایمان کنند و همه چیزهائی که آن مردان بر گزیده به ارمغان گذاشتند برای نسل بشر ، به آتش کشیدند و خاکسترش را هم به باد نسیان دادند و آخرش هم جلوی آینه ایستادند و هیکل بر بالیده از چیزی که تو حرامش دانستی را به تفخر نگاه کردند و دست بر شانه شیطان زدند و او و تمام لشگر سر تا پا مسلح اش را به مرخصی اجباری فرستادند ؟ از اجنه دست و پاچلفتی نا مسلمان ترسو که با شنیدن یک بسم الله ساده دود میشوند و می روند به هوا تا اهریمنان قلدر و غولهای گرز به دست و آل های بچه دزد و همه نوادگان و نتایج ابلیس نابکار ، از این همه جنایت شوم و ننگین عرق شرم به جبین دارند و انگشت ابهام و تعجب به دهان : که عجب صبری خدا دارد !...عجب صبری خدا دارد ...! شاید گذشته باشد عصر بلا و عذاب که خواندن گزارش آنان در کتاب آسمانی ات لرزه به تن هر مومن و مصیت کاری می اندازد ؟ شاید در فهم نوید تو که : هر سرکشی را که پا از گلیم خود دراز کند ...فرجامی ندارد جز نفرین مومنان و از پس آن نزول بلا ، ما اشتباه درک کرده باشیم ، آخر این همه عاصی و متجاوز به حریم تو جولان می دهند و این همه دل سوخته و شکسته ، نفرین می کنند و باز آب از آب تکان نمی خورد ؟ شاید هم صبر تو حجم اش افزون تر گشته ؟ هر چه هست که ما از آن بی خبریم ، چون بنده ایم و ناقص العقل و نمی توانیم درایت خدائی ات را درک کنیم ...اما اینقدر می فهمم که این روزگار بیش از تمام تاریخ مستحق جزای مستیقیم تو هستند . چرا آسمان دهان باز نمی کند و اینان را نمی بلعد ؟ لشگر ابرهه دارد خانه دل ایمان آورندگان به تو را که خودت گفته ای خانه توست شخم می زند و ویران می کند . پس کجایند ابابیل ؟ از کدام سمت آسمان می آیند ؟ تا سنگ ریزهایشان این سپاه خیال آسوده جسور بی رحم را به خاک و خون بکشاند ؟ خدایا ! پس حواست کجاست ؟ خدایار را مگر تو نیافریدی ؟ مگر خودت نبودی که آن نور را به دلش انداختی و در یکی از روزهای تلخ سال 63 ، رویائی به خوابش فرستادی و خدایار بیست ساله ، یکه بزن محله پامنار را هوائی اش کردی و شد خواب نما و به خط مقدم آمد و ماند آنجا تا آخرین روزهای 67 و با تن چاک چاک با دهها بیماری عفونی به شهر بازگشت . درد زخمهایش همان وقتها هم نعره این مرد چهارشانه را در می آورد ...مردی که آموخته بود ناله برای زخم آفت مردانگی اش است . اما درد ...درد...درد..مگر تمامی داشت ؟ ...خدایار که تجلی غیرت تو بود و مثال ناموس دوستی و حراست محرمان از چشم ناپاکان ...چه شد ؟ بیکاری و ضعف بیماری و دردش که همیشگی بود ...و نبودن مسکن و البته درستتر بگویم ندادن مسکن مفید ...او را به سمت دود خانه خراب کن کشید و خدایار غلطید در وادی سیاه زندگی و آن مظهر مردانگی تبدیل شد به یک مفنگی مریض که ناموسش برود از چاله میدان منت هزار نامرد را بکشد تا مثقالی دوای درد خدایار را گیر بیاورد ...! این است تداعی عدالت تو !؟ قرار تو با این مردان همین بود ؟ اینطور باید ما رحمانی ات تو را نظاره کنیم ؟ چه شد که روی برگرداندی از دوستانت ؟ چه کردند مگر اینان ؟ چون فقط دورانش به سر آمده ، باید بروند در گوشه جهانت بپوسند و بمیرند و شاهد دوران دیگر مردان تو باشند ؟ حتما این تازه به دوران رسیده های چشم سفید ، شده اند بیرق دار تو ؟ خودشان که این را فریاد می زنند و خاطر نشانمان کرده اند که حرفشان حرف توست و تبری و سرکشی از حرفشان قهر تو را در پی دارد ... حمید فرزانه که کاسب خوش نام میدان جمهوری بود . تمام دار و ندارش را فروخت و در راه تو خرج کرد و بعدش هم راه افتاد به سرزمین مردان عشق و یک پایش را عراقیها زنده زنده بریدند و انداختندش کنار اروند تا برای خودش بمیرد ...معجزه بود زنده ماندنش ...بعد هم که با همان بدن یک پا آمد و خدمت سربازان تو را در آشپزخانه کرد ...وقتی برگشتیم دیدی که چه شد ؟ ...رفت از کارگری شروع کرد با همان پای علیل ...! و نخواست منت غیر را بکشد ...سال گذشته با اعتبار خودش خواست وام بگیرد . منوطش کردند به تائید بنیاد ...دهها بار رفت و برگشت و نتیجه نگرفت ...هر روز می رفت پشت اتاق آن مرد پشم آلو و باز دست خالی بر می گشت ...او هیچ چیز نمی خواست ...نه پول...نه عصا ...نه حتی حقوق معوقه ...فقط یک معرفی نامه معمولی که صد تا صد تا ادارات حتی به آبدارچیهای قراردادیشان می دهند ...تا اینکه روزی طاقتش تمام شد و دست به یخه با آقای مدیر و کارش به امنیت ملی کشید و بردندش سلول انفرادی و بازجوئی که از عوامل بیگانه چقدر گرفته ای که آبروی آقای شیخ پشم الدین را به هوا کنی ؟ و بعدش هم آبروی نظام کشک شود ؟ چه شده این مملکت آقام امام زمان ؟ ( قربان قدمش شوم تا بیاید و این عالم را با نور عدالت روشن کند و دل شکسته ما را با مهرش پینه بزند ) که شرفش گره خورده به بی شرفی یک مردک مفت خور بی معرفت !!! ...؟ و اگر نبود مرام فرمانده سابق ، که او می ماند در آن سلول نمور و می پوسید ...از وقتی آمده سکوتش را با رفقای قدیمی نشکسته است ...صبح تا شب پادوئی می کند و شب تا صبح به درگاه تو ناله ، و حدس میزنم که از گذشته اش نادم است و طلب عفو و توبه دارد ... تو همین را میخواهی ؟ که برگردیم به روی تو و فریاد بزنیم که خدایا ببخش اگر سالها جز تو ندیديم و نشناختیم ...از این معصیت اخلاص ما بگذر که تنها با یاد تو بود که آرام می گرفتیم و می رفتیم به دل آتش و سیاووش نامدارت را شرمنده کردیم ...توبه...توبه...توبه...! هر روز که می گذرد خاک نشسته بر ایام ما قطر بیشتری به خود می گیرد ...تاریخ بی اینکه بگذرد و ما را در لابلای صفحاتش مدفون کند ، همین حالا که صفحه ما باز است ، دارد محومان می کند ...مردی را می شناسم از همین حوالی و از فرزندان مادر دو عالم ...سید است و آقائی اش نه در نام که در ذات اوست ...حرمت حیایش را می کنم و نامش را فریاد نمی زنم ... بی اینکه معاینه اش کنم سی درصد فسفر خالص در ریه هایش را حدس میزنم ...از صدای خشک و خالص سرفه هایش که تنها از حلقوم آغشته به این ماده لعنتی که درست مثل یک کنه می چسبد به جداره حلق و ریه و همانجا جا خوش می کند و خانه می سازد و شروع به زاد و ولد می نماید ، شنیده میشود و از رنگ مردمک چشمش که دارد داد میزند از عنصر نامطلوبی که در بدن پرسه میزند و آثارش را نشان می دهد ...او حتی برای تعیین درصدش هم به لب خانه این مردان تازه تو نرفته است ...وقتی در برابر پرسش بی وقفه قرار گیرد ..تنها سری تکان می دهد و می گوید : خوب نشد دیگر ! و جریان بحث را ماهرانه تغییر می دهد و در خلوص عارفانه اش می ماند و لذتش را می برد . او امروز بیش از من و دیگران از این مردم و حاکمانشان طلبکار است ...شاید به اندازه همه سالهائی که گذشت و حرف نزد ...شاید به قدر زندگی که فنا کرد به راه تو ...شاید ... چرا تو کاری نمی کنی ؟ چرا به جای سید حرف نمی زنی ؟ چرا هزار مثل این راز سر به مهر را با مکر عادلانه ات فاش نمی کنی ، که مردم بدانند و قهرمانان خویش را بازشناسند و اینگونه از مردان بی هویت ریاکار سلحشورانه دن کیشوتی نسازنند ؟ ...چرا ؟....چرا ؟...و باز هم چرا ؟ مگر تو خدای حسن و خدایار و سید و من نیستی ؟ مگر نه این است که تو ما را آفریدی و خود نیز ما را به راهی فراخواندی که آمده ایم ؟...پس چرا رهایمان می کنی در این برزخ ...دراین برهوت ؟ ...در این مجادله ؟. .در این هیچستان ؟ که کم کم نابودمان کند و در باتلاق فراموشی اسیرمان کند ...! چه حکمتی در این دوران است که الگوها و عزیزان و بزرگان و اسطوره های نسل من می میرند و زندگانش نیز با مردگانش می میرند و جسمهایشان تنها می ماند برای شکنجه در این روزگار سراسر فاجعه ؟ و سپس ...نسل پس از من رخت یه مسافر به تن می کند و میشود بازتاب تعادل که نیمی از آن دردهائی است که از من دارد و نیم دیگرش از دلواپسی های بعد از خود و سومین نسل از این گردونه بغض ترکیده ای در بلوای ایمان پدرانشان و عصیان زمانه اشان یکسره می سوزد و گاه با من جدل میکند و مسافر در راه میشود و گاه دیگر دست رد به دستان مهر من و آغوش گشوده برادرانش می زند و می رود به سمت کویر ...و دیگر جرات پرسیدن را از من می گیرد که می دانم آتشفشان خشمی است که روزی خاکسترش به سر ما می نشیند ...نسلی که به جای پایداری ، عکسی سیاه و سفید از آن را در قابی کهنه به طاقچه خانه دارد و به همان دلخوش کرده است و خود را دلاوری می پندارد ...آخر این سرگشتگی ...این پریشانی ...این ناهنجاری فرجام کدام تدبیر توست ؟ چرا هر چه می اندیشم راه به جائی نمی برم ؟ چرا اینگونه به گل نشستم ؟ شده ام تندیس آینه دق ! هر کس نگاهم می کند غصه اش می گیرد ...هر کس سلام می دهد ...پشیمان می شود ...و هر کس دستم را می گیرد ...تب می کند ...! شده ام دریای غم ...آرام اما بی هیچ طوفانی ...زورق شکسته آرزوهایم در این بیکرانی ، کجا جزیره قرارش را خواهد دید ؟ ...این زورق که نه پس می رود و نه پیش ...بادبانهایش را گذر زمان نابود کرده است ...و سکانش در دستان تقدیری است که تو مقرر کرده ای ...کجاست خشکی ؟...کجاست ساحل مرگ که کنارش پهلو گیرم و کمی استراحت کنم ؟ ... شده ام یکه سوار سرزمین درد ...هر چه می روم ، تمام نمیشود این راه سخت ...دستانم دیگر یاریم نمی کند تا سایبان چشمانم باشد ...اسب نجیب خاطراتم نای رفتن ندارد و نمی خواهم که از آن جدا شوم ...نمی خواهم بی آن که دیده شوم ، بمیرم !...هر وقت که در آن چشم انداز دور ، بارقه ای از برکه و خلوتگاه عاشقانه دیدم ...دل باختم به این سودا که یاریم کنند برای گذر از این جاده خاکی پر غبار ! ...اما چه شد حاصل این خیال خام ؟ کوله ام سنگین تر ...اسبم نحیف تر ...و مشکم خشک تر ...و باز تنها...من و اندوهی که رسوب شده در رگهایم ... من و این لکه های یادگاری روی پوستم ، تا فراموشم نشود هرگز که به همین زودی خس خس نفسهایم به تنگنای هوای خوش زندگی گره می خورد به موطن مرگ ...من و نگاهی مانده در راه ...من و سفری ناتمام به ناخودآگاه جهان ...من و یاری بي یاور ...من و عشقی عبث و تهی و دروغ ...من و این واژه ها که هر کدامشان طعم گس تنهائی ام را دارد ... شده ام مردی در در آستانه پائیز ... روزگاری در رثای مظلومیت مادران و خواهرانم وزنان مظلوم از ازل تا ابد ، سرودهای حماسی نوشتم ...بعدها ...دریافتم که هیچ سزاری در سرنوشت خود بانوئی نداشت و امروز شرمنده تمام عاشقانه هایم هستم که نوشتم و خجالت می کشم از سالهای که به عشق گذشت ...رو سیاه عمری هستم که بر باد داده ام به هوای یک نگاه تازه ... خدایا ! پس حواست کجاست ؟ مردی اینگونه عاشق که دهر به خود ندیده است ...این روزها از هر سلام مهربانانه می گریزد و از حس دوست داشتن عرق می کند و خشمگین است ...روزگار عاشقی فکر آذوقه زمستان در سر پرشورم نبود ...برای همین منجمد شدم از عاطفه ...سرد شدم از هر لطف صادقانه ...تمام شد آن روزهای شیدائی ..به سر رسید شبهائی که بی یاد یار به رویا رفتن محال بود ... سرمایه ام همین اندک گذشته پر افتخار است ...مگیر از من این حس تلخ را ! ...نفرینم کن ! ...لعنت فرشتگانت سزاوار من است اگر باری دیگر دلم به موجود زمینی بلرزد ...زبانم بریده باد مگر جز خطاب به تو بچرخد بر دیگری به دو کلمه : جادوئی دوستت دارم ...رسیدن به این اندیشه ، راهی است که آمده ام ...نه احساسی که چیره ام کرده باشد ...این قهر با عشق نیست ...که عشق تنها در تو تجلی دارد ...این مجازات زنان نیست ...من هنوز مست حضور بهارم ! قدردان مهربانيهاي اويم ..نمك حرامي است اگر جز به ياد خير و محبت سخني ديگر بر ذهنم جاري شود ... این عقده گشوده یک شکست عشقی نیست که گریبان مردان را می گیرد و از سر خشم و یا حرص آنی تصمیمات عجولانه اتخاذ می کنند و حرفهای گنده تر از توان احساسیشان بر زبان می رانند...این گذر از عاطفی اندیشی و رسیدن به تعقل در یک مقطع زمانی حساس سنی است ... اعترافی به حقانیت این حرف بزرگ است که فرمود : جز عشق به خدا هر چه باشد رسوائی است ...زمانی طولانی باید می گذشت تا به این روی زندگی نگاهی دوباره بیاندازم ...عهدی است اینک میان من و تو و لا غیر ...پذیرفتم تنهائی ابدی خود را به میل و رغبت ...باور کردم که مردانی هستند که عشق برایشان سمی مهلک و خطرناک است ...پذیرفتم که امپراطور ژولیس سزار و سرزمینش هرگز دیگر از این پس به انتظار بانوئی نخواهند بود ...خیالم را حتی از این رویای دور بر حذر کردم ...میدانم ...میدانم ...میدانم ...که تمام بندگان تو از زن و مرد زیباترین خلقت تو هستند ...و نیز میدانم که زیبائی تا زمانی برایم متجلی است که خالی از شور وصل و رسیدن و حس و هیجان و اضطراب عاشقانه باشد ...حرمت دیگران را پاس میدارم ...و بیش از پیش زنان را دوست خواهم داشت به احترامی افزون ...با قداستی که تو قائل به آنی و هر گز این دیدگاه متعالی را با یک لغزش عاطفی ویران و پست نمی کنم ...برای همین است که دوستشان خواهم داشت ...این یک اعلام دیر هنگام است ..اما پس از آخرین باری که تنهائي محض را تجربه کردم سالی می گذرد و این یک سال زمان مناسبی بود برای اندیشه در این میدان ...خدا مردان و زنانی را آفریده است با تنهائی ابدی ...آنان که بر نمی تابند این جبر را از این بن بست به آن بن بست کوچ می کنند و دست آخر هم فرسوده و خسته و نالان و نا امید تن به مرگی زود هنگام در جسم پوسیده خود می دهند و آنانی که پی به این راز می برند ...سرخوش و مطیع از تقدیر خود راه خود پی می گیرند و شادی را باز می شناسند و زندگیشان غرقه در ایمانی و باوری ماندگار میشود ...اگر چه دیر ...اما تو را شکر میکنم که قبل از مرگی چنین پلشت ...زندگی خود را از خوش خیالی و خام دستی باز پس می گیرم ....و این اندوه تازه ای نیست ، که رهائی از درد کهنه قدیمی است ...این آغاز لبخند است ...از روزی که پرده از این سر برداشته ام خنده هایم ، طعم شادی حقیقی را دارند ...تولدی دوباره را فهمیدم و زیستن در پی سعادت را یافتم ...برای همین است که در ادامه این ماتم نوشته ها و معصیت گوئیها ...شکری از صمیم قلب را به تو هدیه می کنم ...شاکرم تو را برای باقی مانده عمرم به خاطر فهم این بیداری سرخوشانه ....حمد تو را که از تمام غصه های بزرگی كه بر دل داشته ام این تلخ ترینشان را از من ستاندی و روحی تازه به من دادی ...ببین چگونه امید را دریافته ام ...و به مجادله با تو برخاسته ام ...این ماحصل برکتی است که از تو دارم ...ای کریم و ای مهربان ترین ...! : ضمن احترام و باور خوشی و سعادت و خوشبختی تمام خانواده های عاشق که همای سعادتند و تجلی عشق خدا در جهان مايند !... از دیدن نیک بختیشان سیر نمی شوم و در هر دعا و نماز و عبادتی که دارم برای تداوم این روزها و شبهای خوش عاشقی کبوتران خوش اقبال دست به آسمان دارم که پروازشان بر فلک پاینده و سبکبال باد ... یک بار برای همیشه می گویم که دیگر و هرگز کسی از امپراطور لغزش حسی و لرزه در دل نخواهد دید و سزار با سرور و شادی وصف ناپذیری اعتراف می کند که داستان بانوی سرزمینش به افسانه ها پیوست ...و محال است و غیر ممکن که این افسانه های گفته شده از زبان سزار روزی شکل زمینی به خود گیرد ...و این به خواست عمیق دل امپراطور است . که همه آنها در همان داستانها بمانند تا زیبائی و دل ربائیشان با حقیقت تلخ رنگ نبازد و هماره با خاطره خوش به یاد آیند ...! خدایا ! حواست هست ؟ باید مرا در عمل به این قول یاری کنی ...باید مرا در ادامه راهم دست بگیری ...که یقین دارم اینگونه خواهد شد . خدایا ...خدایا ...خدایا...! پشت دروازه عشق خبری نبود ...پس از سفرهای بسیار و گذر از اوج و فرودهائی که زندگیم را در کام خود داشت ، دریافتم که خبری نیست ... من همچنان دردمندترین مرد این شهرم و بی فروغ ترین ستاره از آن من است که در پشت ابرهای سیاه سنگین خاموش شد و سویش را زمانی درازی است که از دست داده است . روزی که فکر میکردم ستاره دنباله داری که رد نورش هرگز آسمان را تنها نمی گذارد ، کنایه از سپید بختی من است ، خود نیز در لاک سکوت خفته بودم و امروز که مردی بی ستاره ام باز ردای تنهائی بر شانه های ناتوانم سنگینی می کند . دلم میخواهد بدانی که با این همه ، گلایه هایم از این تکرار کسلات بار نیست . من نگران یقین ترک خورده ام هستم . یقینی که ریشه در فرجام باورهای مشترکم با دوستان واقعی توست . دلواپس اعتقادی ام که در دیگران نیز گرمای همشیگی اش را ندارد . نکند روزی بیاید که پشیمان اعمالمان باشیم . این گناه و سرکشی ، که در لایه های این نوشتار بیداد می کند ، اگر مرا سوزاند و در قهر و عذابت کشاند ملالی نیست . نشود که زیباترین لحظاتمان که با تو گذشت پژمرده گردد . به من نگاه کن خدا ! به این چهره عبوس خیس ..به این چشمان خسته منتظر ..به این دستان عاجزانه که نیاز تو را فریاد می کشند ...به این لحن و آهنگ گرفته در رنجی کهنه ...به این روح زخمی...به این سرزمین قحطی زده که تشنه باران نگاه توست ...به من نگاه کن ...به من ژولیس سزار امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی ... پس حواست کجاست ؟؟؟!!!
|
||
|
+
برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386زمان 5:8
امپراطور ژولیس سزار
|
|
||