تبليغاتX
یادداشتهای امپراطور
سزار حرف میزند !

چقدر دلم گرفته خانم !

هیچ وقت مثل امشب به اندوه تو نیازمند نبوده ام . دلم میخواهد برای همه عمرم داغدار تو باشم . سرزمین آبهای همیشه آبی  اینک ماتم زده رقیه خاتون است .

من امپراطور ژولیس سزار و مردمانم همه با هم برای این بانوی کوچک درد ...تندیس تمام عیار غم ...مثال بی مثال عشق ...اشگ خواهیم ریخت و با هم عهد می کنیم این روزها لبخند کمتر برلبانم بنشیند ...و هر کس از ما بپرسد چرا غم داریم جوابش می دهیم :

به یاد رقیه جانمان و به خاطر تمام مهربانیش و ابدیت عشقش و به احترام زخمی که بر سینه دارد . روحمان را سیاه پوش کرده ایم !

خانم جانم !

باورت باشد عزیزم ...همیشه در نوشتن در باره تو عاجز بوده ام . هر وقت خواستم بنویسم کلماتم ماتم گرفتند و وزن و لحن جملاتم بغض کردند و دیگر نفهمیدم جه شد و دلم بی هیچ وقفه ای شکست و چشمانم تنها برای شما بارید .

نمی دانم این چه حکمتی است که امپراطور ژولیس سزار تاب تحمل در برابر داغ شما ندارد . نامتان کافی است که تمام شانه هایم آوار شود در زیر گریه های بی امانم .

شما خودتان داور باشید و تصور کنید برای نوشتن این چند خط و داغنامه ذیل . چند بار شکستم و دوباره برخاستم . تا تمام شود این نوشته هزار بار از سنگینی بغضم مردم و زنده شدم ( هیچ تعبیری از این بهتر حالم را باز نمی گوید )

سرزمین آبهای همیشه آبی و مردمان مهربانش و امپراطور ....برای گریه کردن در وصف حال رقیه خانم نیاز به رسیدن روزی و فصلی و بهانه ای از سال نیستند . سزار که در شب سوم محرم می میرد . اما در روزهای بعد هر وقت دلمان از شدت اندوه گرفت . هر وقت حس کردیم جهانمان تحملش  برایمان سخت شده ..هر وقت نفسمان تنگ شد ..آن روز و یا آن شب وقت عزای رقیه خانم است .

یا رقیه بنت الهدی !

به یاد رفقائی که با هم در زمانی نه چندان دور در میانه خاک و دود . ماتم رقیه گرفتیم و عشق ورزیدن به او را تمرین کردیم   :

حاج محمود کریمی ( که روضه نفسگیر و صدای تب دارش همراه ماست )...حاج محمود صفدری ...رضا ابوفاضل...حاج حسین ....( مردی که همیشه فرمانده است . حداقل برای من )...حسین یوسفی...اشکان احمدی...کوروش همائی...مجتبی رمضانی...علیرضا محمودی...فرامرز خوئینی...آندریک صفاریان...محسن یاوری...حسن شیدائی...سید محسن حیدری...سید مسعود بابائی...خداداد مهری و..............

بیائید از زبان مولایمان با رقیه بانو حرف بزنیم . اینطوری شاید بیشتر به حرفمان توجه کند و بتوانیم اندکی با حس آقایمان همراه شویم ..شاید !

 

چقدر بي تابي دخترم ! اين همه دلشکستگي ها چرا ؟ مگر دست هاي کوچکت در امتداد نيايش عمه، تنها از خدا ، آمدن بابا را طلب نکرد . اينک آمده ام در ضيافت شبانه ات و در آرامش خرابه ات ، کوچک دلشکسته ام ! پيش تر نيز با تو بودم ، مي ديدمت شعله بر دامان دلسوخته از خيمه ، آه مي کشيدي و در آميزه خار و تاول ، آبله و اشک ، صحراي گردان را به اميد سر پناهي مي سپردي .

ميديدمت در سنگباران دروازه ي کوفه، جويبار کوچک خون از آشفتگي موهايت ، چکه چکه بر محمل مي چکيد و از گوشه ي پيشاني ، شيار ابروانت را مي پيمود و با گونه ي ارغواني ِ سيلي خورده ات همسايه مي شد.

نازدانه تازيانه ي خورده ام ! امشب طولاني تر از شب يلداست . فرصت خوب قصه گفتن . مگر هر شب ، با قصه هاي شيرين بابا ، پلک هاي مهربانت را با لبخنده اي نرم نمي بستي . يک امشب تو قصه بگو . بگو سفر،  بي همراهي بابا، چگونه گذشت؟

يادت هست از مکه تا کربلا، چند منزل ، کاروان به درنگ ايستاد و تو چقدر شوق ايستادن کاروان داشتي ؟ هرگاه قافله مي ايستاد آغوش گرم بابا از پشت شتر تا زمينت مي رساند و دست مهربانش ، تار تار گيسوانت را مي نواخت و جرعه جرعه آرامش و مهرباني  در قلبت مي ريخت . چقدر دوست داشتني بود متوقف کردن کاروان به بهانه آغوش پدر.

يادت هست بر زانو يم مي نشستي و خنده هاي کودکانه ات  به برادرت اصغر آنچنان بهشت مي بخشيد که آغوشش را به شوق پريدن در آغوشت رها مي کرد و تو با همبازي کوچکت ، گوشه اي از بهشت را به قلب بابا مي بخشيدي ؟ يادت هست؟

دخترکم  حالا چرا گريه ؟ نيامده ام تا اشک هايت را ببينم . بي تابي تو را بر نمي تابم . در راه ، صبوريت را مي ديدم ، شکيباييت را مي ستودم و از پشت خاکستري که فرصت نگاه کردن را از من مي گرفت ، همه ي نگاهم را به تومي بخشيدم . ديدم که گرسنگي و تشنگي ، بهار چهره ات را پاييز کرده بود که ناگهان سيلي سنگين نا مردانه بر گلبرگ گونه ات نشست. دمي چشم فرو بستم . چهره ات ديگر پاييزي و خزان زده نبود . ارغواني و نيلي ، امتزاج بهاران و خزان . وقتي اشکت بر گونه سيلي خورده پر پر شد ، نگران آسمان شدم . عمه ات مي ديد که چشمان خون گرفته و خاکستر نشسته ام آسمان را کاويد و انتظار فرود آمدن همه آسمان را در چشمهايم خواند . تو عجيب صبور بودي . منتظر ماندم لبي به شکوه بگشايي ، پرخاشگرانه چيزي بگويي که لبانت جز به سپاس و ترنم نشد.

صفير تازيانه که در فضا پيچيد و خط کبودي که بر شانه هاي ظريف و شکننده ات نشست . گفتم دخترکم خواهد شکست.  وقتي سر بر افراشتي و نگاهت را به آسمان پرتاب کردي ، گفتم سر شکايت دارد اما جز شکر، طنين صدايي گوشم را ننواخت.

کاروان شتر لنگ ، هر بار يکي از گل ها را پايمال زمين مي ساخت ، با هر افتادن ، تمسخر و طعنه و خنده فضا را پر مي کرد. و تو صبورانه و پر شکيب با همه دلشکستگي ، با سکوت فرياد مي زدي . دخترم بابا را ببخش اگر در آن لحظه ها ياريت نکرد . دستي نبود تا سپر تازيانه ها شود . اگر نزديکتر بودم با همين لبها که گل بوسه بر پيشانيت مي نشاند خار از پايت مي گرفتم و گونه هاي سيلي خورده ات را مي بوسيدم . و خط کبود تازيانه را مرهم مي نهادم . دخترم بابا را ببخش ! اگر هنگام افتادن از شتر ، آغوش وا نکرد و دست هاي کوچکت را از دستان خشن قساوت پيشگاني که بر زمينت مي کشيدند رها نکرد.

آه ! ببخش بابا را که يارايش نبود گيسوان ظريفت را از چنگ نا مردمان رها کند . چقدر صبورانه از متن اين همه حادثه و خطر گذشتي مثل شکيب مادرم ، مثل صبور خواهرم .

راستي چقدر عمه را  شرمسارم که تمام راه پنهاني گريست و همه اشکهايش را در قلبش ريخت، و تمام اشک هايتان را با دستهاي کبود و تازيانه خورده سترد و در ويراني آشيانه ، چتري از مهرباني در بي پناهي و تنهايي آوارگيتان گشود . چقدر شرمسارم ،  پرستار غمگسار و داغدار را .

مهربان دلشکسته ام ! صبور صميمي ! مسافر غريب و کوچک من !

مگر نگفتي که بابا که آمد آرام مي گيرم . اين همه نا آرامي چرا ؟ مگر نگفتي بابا که آمد سر بردامانش مي گذارم و مي خوابم ؟ نه ... ، نه دخترکم نخواب . مي دانم اگر بخوابي . ديگر عمه نمي خوابد .

مي دانم خواب تو، خواب همه را آشفته مي کند .

نه ... ، نخواب دخترم !

بگذار بابا دمي در دامان تو آرام بخوابد .من ازتو خسته ترم . بگذارلب هاي چوب خورده ام امشب ميهمان بوسه اي باشد از پيشاني سنگ خورده ات ، از گيسوي پريشان چنگ خورده ات از شانه هاي معصوم تازيانه ديده ات، از صورت رنگ پريده سيلي خورده ات، بگذار امشب بر زانوان زهرا آسوده بخوابم.

نه دخترم ! نخواب بگذار بابا بخوابد.

 

+ برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386زمان 22:8  امپراطور ژولیس سزار  |