|
|
|
|
|
این منم و این شب ... این منم و این دردی کهنه که حجمش جانم را می خواهد و طول و عرضش ابدیت هویت گمشده ام را طلب می کند . دردا از این شب ...دردا از این حجم متراکم غم ... دردا از این ثانیه های نفس گیر که قرا است شب را به سحر بیاویزد بی آنکه مرگ رسیده باشد . این منم و این زمان پوسیده در روزها و شبهائی که بی تو گذشت ...توئی که نمی شناختمت ...توئی که ندیده امت ...توئی که از من چنان دوری که شاید با عبور این دنیا و آن دنیا هم باز فراق ، حاصل جستجویم باشد ...توئی که نه تصویر صورت فرشته وارت را دارم و انعکاس صدای ملکوتی ات را ...فقط به یک امید عاشقم تو را ....که روزی شاید ببینمت ...آغوشت را باز یابم ...دستانت را در دستانم حلقه کنی...چشمانت را در چشمانم گره بزنی ...سرم را به شانه ات و دلم را به مشت گیری... این یک خیال واهی نیست ...من عاشق وهم نشده ام ...تو هستی ...وجود داری ...اگر چه نمی شناسمت در این جهان پهناور ...اما یقین دارم که در تمام ذرات روح و جسمم حلول کرده ای و قبل از آنکه رخ نشان دهی فتحم کرده ای ...این منم عاشق غریب تو در انتظار قدوم مبارکت که بر دیده بگذاری و بیائی ...که می دانم می آئی ...می دانم ...می دانم ...! این منم و این سرزمینم ...آبهای همیشه آبی ...از این تنهاتر کدام آب و خاک را سراغ دارید ؟ ...آبهای همیشه آبی از آن مردمانی ناشناخته است ...مردمانی که بی هیچ دیداری به هم دل می دهند ...بی هیچ دیداری ! آه سرزمین من ! غریب وطن ! غمت مباد از این همه تنهائی ...امپراطورت نیز چنین تقدیری را بر شانه داشت و گلایه هم نکرد...سرزمین عشاق بی نام و نشان باید هم که وجه تشابه اش با مردمش صفت غریبی باشد ! آبهای همیشه آبی ! زیر هر درخت بلوط تو زنی نشسته به انتظار مردی رفته از دیار ...مردی که به صدای یار رفت ..به تاخت هم رفت ! مردانی که به درخشانی نگاه زنان عاشقشان سوگند بازگشت خورده اند ...مردانی که در پناه دعای نیک و پذیرفته شده در درگاه احدیت به سفر رفته اند ...مردانی که نفسشان معطر به قدسی ترین بوسه های آسمانی است ... آبهای همیشه آبی ! دشت ارغوانی در سمت شرق تو ، هماره میعادگاه طلوع خورشیدی است که با ترانه تولد می آید و با سرود امید می رود ...میدانم که در این دشت مقبره روحی است که گریخت از جسم خود به بهای یک بهانه ...روح دخترکی که زبان آرزوهای از دست رفته را خوب می داند . امیدهای رفته بر باد ...نگاههای خیره مانده بر راه ...صداهای خفته در گلوگله خستگان از فریاد ...دستان گشوده به هم آغوشی در تب سرد ...! زائران این شبستان ، آگاهان عاشقی اند که هرگز شکایت دردهای عاشقانه اشان را به خانه معشوق پیک نکردند و لبخند از لبانشان در نگاه نگارشان محو نشد و اینک رسیده به قدمگاه این ضریح است که نم به چشمانشان نشسته و بعض فروخورده همه این سالهای عاشقی را اینجا خواهند شکست ...در این دشت ارغوانی در کنار گور روح دخترک آشنا به تمام رازهای عاشقی ...اینجا آسمان و زمینش هم راز دارند و خادمانش نیز ...تمام آن مردان و زنانی که زخمی عشقند و تاب داشتند در همه عمرشان ، در طواف خانه قدسی اینجاست که احرام می بندند و سعی صفا و مروه می روند و حاجی عشق می شوند و ای ...گاهی هم سنگ به پیشانی شیطان می زنند ...و در قربانگاه آخرین منسکشان ...قلب شرحه شرحشان را بیرون می کشند و به سمت آسمان می گیرند و زیر لب مویه می کنند : هان!... ای یزدان عشق ! شاهد باش ...! مرام عاشقی است که به جا آوردیم ...از این زخمهای پوسیده هرگز جائی سخن نراندیم که تو خود گفتی همه جهان برای اعتراف عشاق ناامن است و تمام گوشها نامحرم ! ...از مرز جنون گذشتیم و دم نزدیم ...شلاقهای جفا شانه هایمان را پوسته پوسته کرد ، لب هم نگزیدیم ...در برابر طوفان احساسمان خنده تحویلمان دادند ، دل سیاه نکردیم ...اشگی اگر بود در خلوت گونه هایمان را خراشید ...شکایتی اگر دلمان را چنگ زد در همان دل بی نوایمان چالش نمودیم ...رسم عاشقی را به جا آوردیم ...و این قلب چاک چاک را شاهد آوردیم ...حال اگر اجازت دهی دمی در کنار سایه این نارون پهلوی مقبره بنشینیم و نفسی تازه کنیم و اگر شد و تو خواستی دیگر از اینجا باز نگردیم و همینجا جان بکنیم و خلاص ! آبهای همیشه آبی ! سلسله جبال صبر از میانه شمالی تو گذشته است ...می گویند تکه ای به قدر یک تکه سنگ از کوههای آن کسر شده و به عنوان سنگ صبور به خارج از مرزهای تو رفته است ...کوهنوردان این کوههای مهربان ، کوله پشتیشان را از همه دردها و غصه هاشان انباشته اند و نرم و نرم دامنه ها را زیر پا می گیرند و آهسته آهسته در مسیر قله راه گرفته اند و می روند و می روند ... از بالا که نگاه می کنی قطاری از مردان و زنان می بینی که در صفی منظم ترانه خوان می خرامند و می آیند و باد نیز این هم آوائی را با موسیقی دل نوازی همراهی می کند و تمام دره ها از بازتاب این سرود می لرزد ...و ابرهائی که از اشگهای عاشقانه شکل گرفته اند و به رنگ سفید راستین اند حس باریدن دارند و حال بوی باران تمام این فضا را از آن خود کرده است . شنیده ام اشگهای عشاق در زمان فراق همه به یک جا می رود و قطره قطره می انبارد و جویباری می شود و در هم گره می خورند و رودهائی می گردند و در پیچ و تاب سرنوشت در می نوردند و به دریائی واحد می رسند ...دریائی از اشگ ! خورشید سرزمین آبهای همیشه آبی بر این دریا می تابد و تبخیر می شود و این ابرها که آبستن یک سیل اند ، از آنجا می آیند ...گفتم که بوی باران می آید ...بوی باران ...بوی اندوه عاشقانه ...عطر دل افزای یک غم شیرین در قلبی شکسته ...حس ناگفته یک لحظه گمشده در تقدیری غمگین ...بوی یک راز پیچیده در یک جمله ساده ! در قلب کدام شما برای یک کسی رازی دارید به اندازه یک جمله با دو واژه جادوئی ؟ ( دوستت دارم ) چه راز قشنگی ! ( فاش شدن و مستتر بودنش ، هر دو دردناکند ...می گوئی ، خاصیت و جادویش از بین می رود و تنها حسرت می ماند ...نمی گوئی ، قلبت توان نگاه داشتن این حجم سنگین را ندارد...شده برای گفتن یک حرف بال بال بزنی ؟ ) این کوه پیمایان می دانند برای رسیدن به این راهپیمائی و گذر از این دره ها و رسیدن به آن قله ...چه راه سختی را گرفته اند و آمده اند و آزمونهای دشواری را از سر راه بر داشته اند ...از اولین عشق تا آخرینش راه زیادی است در زمان و البته در معنا بسیار کوتاه ...! چونان پرنده ای از این شاخه به آن شاخه ..مثال پروانه ای از این گل به سراغ آن یکی ...عاشق برای فتح عشق از هیچ سفری پرهیز ندارد ..همسفرانش را مدام تغییر می دهد ...برای او رسیدن مهم است ..عاشقانی که از سفر تنهائی وحشت دارند بازندگان این بازیند ! چه اینکه اصل راه را باید به تنهائی رفت ...و از این گریزی نیست ...جاماندگان هماره هم آنانی اند که در غمهایشان یکسره غرولند کرده اند ...عاشقی که غر می زند فقط تیشه به ریشه خود می زند ...! و رفتگان رسیدگان نیستند ...کسانی می توانند این راه را بپیمایند که مرکبشان صبر و کوله اشان غمهائی است که به تنهائی می خورند و شریکی ندارند ...اصل و مهم رفتن است ...در راه مردن ، همان وصل است ...و این زنان و مردانی که اینگونه در کوهپایه ها و دامنه ها سرود خوان می روند ..عاشقان راستینی هستند که هراسی از ترک شدن نداشته اند ...این واقعیتی مسلم است که معشوق از همان راهی که آمده باز می گردد و عاشق است که راه بازگشتی را نمی شناسد و تنها می رود و باز هم می رود ...و در این بین کسانی اند که گاه با او همسفر می شوند و گاه ترکش می کنند و این رسم عاشقی است ...سلسله جبال صبر ماوای این دل به گروی عشق نهادگان است . آسمان می ترکاند بغضش را !!! ...باران می بارد و کوه دهان باز می کند و دره می نالد و و دیگر کسی سرود نمی خواند و سکوت سایه می اندازد بر قلبهاشان و گوشهایشان را می سپارند به صدای باران ...به صدای باران ...! آبهای همیشه آبی ! سرزمین من ! این منم ! ژولیس سزار ! امپراطوری از تبار زندگی در گروی مرگ وا سپردگان ...! این منم ...همان امپراطوری که خونش را یاران بر کف سنا ریختند تا آزادی باقی بماند ...مردی که برای یافتن روح عشق جنگید و زخم بر سینه و جان و جسم گرفت و اینک برای بقای همانی که یافته بود می میرد ...تا راز ماندگاری آزادی در خونش یادگار باشد ...تاریخ می گوید ، روزی که سزار در صحن سنا آماج دشنه های دوستانش شد ...تشنه بود ...لبانش ترک داشت ...نگاهش خسته بود ...خستگی واقعی فقط در دیدگان عطش زده است ...روزی که سزار 94 زخم شمشیر گرفت ( به تعداد نمایندگان سنا ...از ترس اینکه مباد مرگ سزار به گردن یک طبقه اجتماعی و یا یک منطقه جغرافیائی بیافتد هر 93 نماینده یک ضربه زدند و بهترین و نزدیکترین دوستش که در تمام فتوحات و ماجراهای زندگیش همراه او بود دو ضربه زد ...ضربه اول ، برای اینکه ترس از چهره دیگران برود ، که بر پیشانی سزار فرود آمد و خون چشمانش را گرفت و جز ضارب اول کسی دیگر را ندید و ضربه آخر که تیر خلاص سزار بود بر قلبش نشست !!! ) خدای خدایان زئوس روی برگرداند و ژوپیتر که به جرات و شجاعت و سنگدلی در میان خدایان زبانزد است ، صحنه قتل سزار را مشاهده و گزارش می کرد . و بدین سان برای نخستین بار زئوس گریست . وقتی برای مرگ انسانی خدایان ماتم بگیرند آدمیان در آن هنگام نفرین می شوند . امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی هم چونان سزار تاریخ ، تقدیری مشابه دارد . تنها فرقشان نامها و مکانهاست که تغییر یافته اند و گرنه شمشیر همان شمشیر است و جسم و روح همان !!! و حادثه هم یکسان ...روایت همان روایت است . و اینچنین قانون دایره بودن تاریخ اثبات می شود ...( تاریخ حوادث را در یک سیکل زمانی معین تکرار می کند ) آبهای همیشه آبی ! کویر سرخ رنگ تو بر بال جنوبی سرزمین می درخشد ...کویری بی هیچ بلندی ...در سطحی یکدست ...نه سراشیبی و نه سرازیری ...از ابتدایش تا انتهایش یک خط است که در امتداد افق با خط آسمان تلاقی میشود ...شنهای نرم در نسیم نفسهای گرم است که موج می خورد و مه می شود ...کویری انباشته از سراب ...اینجا مخزن خاطرات است ...معدن یادها ...جایگاه تمام آنچه گذشته ...صحنه تکراری همه حوادث گمشده زندگی ...مردمان تنها به این قصد به کویر می آیند که خاطرتشان را بازیابند بی هیچ کم و کاستی ! سطح فراخ کویر ، پرده تصاویری است که منشاش آسمان است !!! تصاویری که از لنز ابرها می گذرد و خورشید بر پشت آن می تابد و بر پرده جان می گیرد ...موزه باشکوه سرزمین آبهای همیشه آبی ، تدنیس ها و پرده هایش را از این کویر وام گرفته است ...در دل این کویر کلبه ای است کوچک ! و در آن زنی ماوا گزیده ...با گیسوانی رقصان بر شانه ایش ...چشمانی درخشان بر صورت رنگ باخته اش ...گونه های سرخ بر پیکره رخ رنجورش ...دستانی نرم با پوستی سپید ...بازوانی که فقط به قدر یک آغوش باز می شوند ...و شانه ای که تنها برای یک سر خسته جا دارد ...این زن روایتگر عشقی اسطوره ای است ...زنی که عشق را با تمام ثانیه ها و دقایق و ساعتهای عمرش معنی می کند ...زنی که دوست داشتن را با دم و بازدم نفسهایش گره زده است ...زنی از جنس بلور ...زنی از جنس عاشقانه ترین نواهای دل انگیز هجر ...کلبه اش دربی ندارد و پرده ای از گلبرگهای گل نرگس حائل میان اندرونی و بی اتنهائی بیرونی است ..سقفش را با ورقهای دفترچه خاطرات عاشقانه ترین اشعارش پوشانده ...پنجره ای رو به طلوع خورشید و پنجره ای به سمت غروب آرزوهایش دارد ...دیوارهای کلبه اش را با رنگ مه گرفته ترین غمهایش تزئین کرده و با ابری ترین احساسهایش کف کلبه را فرش نموده است ...زن سحرگاهان در کنار کلبه زانو به بغل می گیرد و بر سطح کویر در گرگ و میش هوا زیباترین خاطره اش را نظاره می کند : در جاده ای درختی که امتدادش به دریا ختم می شود با مردی قدم می زند بی هیچ حرفی ...در میانه راه توقفی می کند و در پاسخ نگاه پرسشگر مرد تنها به ابدیت چشمان مرد خیره می ماند تا مرد بتواند در تلولو این دید بصیر ، دوست داشتن را اندکی هجی کند ...! زن در شامگاهان که ذره ذره کویر گوئی آینه ای مقابل خورشید سرخ فام است و بازتاب منکسر سو سوی نور را پهن می کند در پهنای پرده تصاویر خاطره آخرینش ...آهی سرد می کشد : مرد که می خواهد از چشمان زن بگریزد ، زل زده به زمین و آهسته زمزمه رفتن دارد . تاب این همه مهر را دیگر ندارد ...نمی تواند که پاسخ زلال ترین احساس زن را باز گوید ...این رفتن نیست ...فرار است ...گریز از حجم سنگین عشق ...مردان وقتی در برابر عشق بزرگ زنی قرار می گیرند که توان مقابله را ندارند می گریزند ...این عکس رفتار زنان است که در چنین شرایطی خود را تماما به دل عشق مرد می سپارند و غرق می شوند در این دریای عمیق ! مرد دل آشوب است و هیجان زده ...عرق بر جبینش نشسته ...دستانش می لرزد و بالا نمی آید برای وداع ...پاهایش قرار ندارند ...و قلبش ضربانی تند گرفته است ..صدایش در حلقوم می شکند و در هم پیچیده است و اصوات بریده بریده را به جای جملات از کام بیرون می دهد ...و زن نگران این حالت مرد است ..عجیب نیست وقتی عاشقی برای ذلت معشوق در مقابل خودش غصه می خورد ؟! زن دست مرد را می گیرد به این امید که گرمای عشق بتواند این اضطراب کور را اندکی التیام بخشد ... مرد پناهگاهی را انگار یافته ، دست زن را می فشارد ... و زن این را می فهمد که این آخرین بار است که حرارات پوست دستانش سرمای وجود مرد را گرم می کند ...پس اندوهی به جانش می نشیند و نم اشگی گوشه چشمش خانه می کند ...مرد بغض آلود می نالد : خداحافظ !!! و زن لبخندی می زند ، رها می کند دست لرزان مرد را و آرام زمزمه می کند : ترا به طپش قلبم سپردم که در هر ضربه ای که به سینه خسته ام می زند ، تو را دعا می کند ...برو به سلامت !!! آبهای همیشه آبی ! این منم ...امپراطور سرزمین تو ...نگاه کن ...چشمانت را به من بده ...من امپراطور تو و مردمانی هستم که در دل تو ، دل می دهند به عشق ...مردمانی که هرگز مرا و پیوندی که با من و تو دارند را فراموش نخواهند کرد ...این منم ...که تصویری از آنانم ...مردمی از اهالی زمین ...گریخته از آداب و رسوم فرسوده و بی رحم زندگی سنگدل متعادل بی عشق که آسمانش خاکستری و زمینش سیاه و هوایش آلوده است به دروغ ...کینه...خشم...خودخواهی...بی رحمی...ناجوانمردی...بی معرفتی ...بی مرامی ... این مردم دل کنده اند از این زندگی تلخ و دل داده اند به تو ای سرزمین آبهای همیشه آبی ...قدمهایشان بر خاک تو متبرک باد و نگاه شان به آسمان تو پر جلا و دستانش به دستان عشق مستدام ...و شادمانی وصل بر روحشان هماره پر سایه ...! آبهای همیشه آبی ! این منم و این شب که برای هزار و هزار و هزارمین بار به تو می گوئیم : - سلام ! |
||
|
+
برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386زمان 23:49
امپراطور ژولیس سزار
|
|
||