تبليغاتX
یادداشتهای امپراطور
سزار حرف میزند !

یک سال است که به دنبال خانم  یا گلنار  هستم ، همان کسی که مخاطب این یادداشت امپراطور است . اما هر چه گشتم بی فایده بود . امانتی گرانقدری از سزار برای خانم گلنار  باقی مانده است که باید به او رسانده شود . دوستان و همراهان همیشگی امپراطور ! از شما برای یافتن این گمشده استمداد میکنم . اگر به سر سوزنی محبت امپراطور را دارید عین همین پست را و یا هر جوری که مایلید در وبلاگتان قرار دهید و از دوستانت برای یافتن ردی و نشانی از این خانم محترم کمک بگیرید . اگر هم راهی بهتر برای پیدا کردنش سراغ دارید حتما بفرمائید . دوستان اگر رفاقتی بین شما و سزار هست و مسولیتی در این دوستی می شناسید . در این راه مصرفش کنید . یافتن خانم گلنار سجادی و دادن امانتی ژولیس سزار به او کم از تولدی دوباره نیست . دست به دست هم دهیم در این کار سخت  و به ژولیس سزار امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی عیدی بدهیم !

با تشکر

امیر داود

**********

نازی آباد همیشه برای من تنها به اندازه یک کوچه بن بست معنا دارد . و این یعنی همه حسرتهای گمشده زندگیم ! خیلی وقت است که از آنجا آمده ایم و در یک نقطه دیگر از این شهر زندگی می کنیم ...اما برای من زندگی در همان کوچه بن است و دیگر هیچ !

گلی !

اگر هنوز ذهنت یاریت کند میخواهم به عقب برویم ...به گذشته تقریبا دور ...شاید هم خیلی دور ...میخواهم با هم خاطره ای مشترک را مرور کنیم ...فصلی از زندگی من که تا به امروز تاثیر پذیرترین فصل زندگیم نام گرفته است ...خوب برای هر آدمی روزی و یا روزگاری مهم میشود و دیگر نمی تواند خود را از سیطره آن روز و رزوها رها کند و این طبیعت زشت و یا شاید هم جذاب زندگی ماست که عمرمان و تمام سالهای زندگیمان خلاصه میشود در یک روز و یا یک هفته و گاه تنها یک لحظه !

گلنار !

اشتباه اگر نکنم هنوز به دوره راهنمائی تحصیلی نرفته بودیم ...من و تو همسال بودیم شاید با یکی و دو ماه اختلاف یا من بزرگترم و یا تو ...ولی خیلی فرقی ندارد هر دویمان در یک سال بدنیا آمدیم و آن روز احتمالا هر دویمان پنجم دبستان بودیم و فکر میکنم اوایل تابستان بود ...که خاله  من با  خواهرت قرار یک سفر چند روز به ییلاقهای جاجرود را گذاشتند به بهانه دیدار با خانم معلمی که فامیل شما بود و من نامش را به خاطر ندارم ...ما چهار نفر سوار بر مینی بوس از تهران خارج شدیم ...هنوز هم گذر از آن پیچهای خیابان کوهستانی را به یاد دارم که داشت مرا به تقدیر همیشگی ام می رساند ...راستی گلنار جان تو نام آن روستا را یادت هست ؟ من از آن روستا دو تصویر به یاد ماندنی را با خودم دارم یکی حیاط خلوت و سبز و خنکای صبح بود و دیگری آن تنه درخت تو خالی که من و تو درونش رفتیم و عکسی به یادگار گرفتیم و این عکس الان تمام خاطرات من از توست . اول من درون آن درخت جا گرفتم و بعد تو را انگاری که در آغوش گرفته باشم در کالبد آن قاب جادوئی ابدی شدیم ...یادت هست ؟ عکسهای دیگری هم داشتیم اما این عکس چیز دیگری است ...و آن لحظه هم برایم مطمئنا سرنوشت ساز بود ...آن سفر با همه خوشیها و لحظات ابدیش گذشت و دوستی خالصانه و پاک ما جانی گرفت و من و تو بعدها بیشتر با هم بودیم ...اما من هنوز چیزی نمی دانستم ...درست مثل ضربه ای دردناکی که به خاطر شدتش در آنش قابل فهم نیست ...زخم هنوز داغ است و سرد که شد می فهمی چه شده ! روزهای بعد از آن سفر برایم داغی و گرمائی داشت که اجازه نمی داد بفهمم و درک کنم که چه شده و روحم تا به کجا رفته و من را بی خبر گذاشته است ...نمی دانم چه شد که ناگهان رابطه ما قطع شد و بعد دیگر با هم حرف نزدیم ...هیچ وقت و هیچ کجا ...تمام حجم رابطه فیزیکی ما همین بود ...شاید تمام حرفهایمان را جمع کنیم جمعش بشود ده جمله که آن هم در دوره کودکیمان با هم تقسیم کرده ایم و تمام !

از سفرمان دو سال گذشته بود که شبی حس کردم دلم گرفته و بغضی غمگین در گلویم چمباتمه زده و هوای روحم ابری است ...حس میکردم میخواهم گریه کنم ...برای چه اش را نمی دانستم اما میخواستم آنقدر بلند گریه کنم که صدایش همه محله امان را بیدار کند ...با این حال بد رفتم سراغ آلبوم و زل زدم به همان عکس تنه درخت و خودم و تو و فهمیدم که عاشقم !

گلنار !

از آن روز تا به امروز سالهاست که گذشته زنان زیادی در زندگیم آمدند و رفتند اما هیچکدامشان آن حسی را که از این عکس گرفتم به من منتقل نکردند ...این جادوی سحر آمیز و این احساس ناشناخته سالهاست که روحم را خراش می دهد ...تو چه کردی با من دختر !؟ این چه رویائی است که هیچ وقت به بیداری ختم نمی شود ؟ کار من از آن روز این بود که پشت درب خانه امان بمانم تا تو هم بیائی و آن نگاههای معنا دار بینمان تقسیم شود ...چند بار تو و من همانگونه که گفتم نگاههایمان در هم گره خورد ؟ می دانم که تو آمارش را نداری اما بگذار برایت بگویم ...مجموعا : 732 بار تو کنار خانه اتان و من کنار خانه امان ایستادیم و زل زدیم به هم ...147 بار از مقابل هم رد شدیم و باز خیره به هم ماندیم ...7 بار در شرایط خیلی استثنائی به هم سلام کردیم ...3 بارش با صدا و 4 بارش با تکان دادن سر ...2 بار کنار هم قرار گرفتیم و با هم حرف زدیم بار اولش وقتی خاله زری سوخت و تو به خانه امان آمدی و گریه کردی دو جمله بینمان رد و بدل شد و بار دومش تو با  دوست مشترکمان آمدی و رفتیم بالای دیوار باغ کنار خانه ما و بازی کردیم و یک جمله به من گفتی : چه خبر ؟ و جوابت دادم : هیچی !

این همه رابطه ما بود ...البته یک بارش هم آن معجزه بود که تو کنار خانه تان ایستادی و خیره به من بودی و نامه ای را کنار لبت گذاشتی که به من بدهی و من ...و من ....

گلنار !

هیچ از خودت پرسیده ای که چرا آن روز من نامه تو را نگرفتم ؟ که اگر می گرفتم شاید سرنوشت من و تو کاملا عوض می شد و زندگی دیگری را تجربه می کردیم ...راستش را بخواهی من آن روز فکر کردم دارم خواب می بینم ...گیج شده بود ...مثل اینکه  موسی با عصای چوبینش دریا را به دو نیم قسمت کرده باشد ...مطمئنم حجم حیرت من هزار برابر بیشتر از قوم یهود در برابر اقیانوس شکافته شده است !!! آن روز بهزاد  با من بود ...وقتی متوجه شد من عین خل و دیونه ها شدم دستم را گرفت و گفت : چت شده یهو ؟ التماسش کردم : جون من بهزاد بزن تو گوشم ؟

با تعجب پرسید : واسه چی ؟ ..گفتم : میخوام ببینم خوابم و یا بیدار ! خندید و گفت : تو خواب نیستی خره ..بیداری ..بیا بریم .

من هیچ وقت خودم را بخاطر این حماقت نخواهم بخشید ...این تنها فرصت تقدیر زندگی من بود که به این راحتی از دست رفت ...

راستی یادت هست غروبهای زمستان آن سالها را ؟ دبیرستان شما  در خیابان شهید صفری بود ( یاد این شهید به خیر ، او معلم آموزش نظامی ما بود ) تو نوبت عصر بودی و در گرگ و میش هوا تعطیل می شدی و من همیشه  به امید روبروئی با تو می آمدم ...تو مرا می دیدی و لبخندی می زدی و من مست می شدم و تا روز بعد و همین ساعت سرخوش و کیفور بودم ..یادت هست ؟!

بیژن برادر شاهین که قلچماقی برای خودش بود و خانه اشان چسبیده به خانه شما بود در سرش افتاده بود که با تو دوست شود و من فهمیدم ...وای اگر بدانی چه کشیدم ..زورم که به او نمی رسید ...پس برایش نقشه ناجوانمردانه ای کشیدم ، برادرش معتاد بود ...خاطرت که هست ؟ رفتم و به بچه های بسیج که همه رفقایم بودند لویشان دادم و گرفتارشان کردم ...خدا از سر تقصیرات من بگذرد !!! مشابه همین بلا را سر حمید برادر همایون آوردم ..آخر او هم به تو بد جوری نگاه می کرد !!! به همایون زورم رسید و یک کتک مفصل به جرم اینکه برادر حمید است ، زدم ..اما خود حمید را ...ای وای ..از یادآوری اش خجالت می کشم ...ببخشید !!! شرمنده ...بگذریم .

گلنار !

میدانم که تو دوستم داشتی ..اما مطمئن نیستم که عاشقم بودی ...اما من عاشق راستین تو بودم ...و بعد از گذشت این همه سال هنوز هم وفادارم به این عشق ...

روزی که رفتی از محله ، روز مرگ من بود ...اثاث شما را که می بردند ، من زار می زدم و نقشه خودکشی می کشیدم ...احمد  را یادت هست ؟ همان پسر خل و مشنگی که سر کوچه  خانه داشتند ...او بود که مانع خودکشی من شد و قرار شد برای رسیدن به عشق تو کمکم کند ...یک هفته بعد آدرس جدید شما را پیدا کرد و کار من این شد که روزها و ماهها  برای یافتن ردی و یا عطری از تو ...اما تو نبودی ...تو رفته بودی ...برای همیشه رفته بودی ...

احمد که حال نزار هر روزه مرا دیده بود قرار شد بزند به سیم آخر و بیاید برای تو همه چیز را توضیح دهد ...من مست شجاعت او بودم و ممنون رفاقتش ..آن روز جمعه لعنتی من و او آمدیم  ، من سر خیابان شما به انتظار ماندم و احمد آمد تا تو را برایم پیدا کند ...آمد تا تو را از رویاهایم بیرون بکشد و به بیداری من برساند ...آمد تا به همه آن شب زنده داریهای دیوانه کننده ام خاتمه دهد ... آمد تا اشگهای گرم مرا برای همیشه با وصل تو بخشکاند ...آمد تا به تو بگوید که چقدر دوستت دارم و نمی توانم فراموشت کند ...آمد ...آمد ...

یادم نیست چقدر طول کشید ..یک ساعت ؟ دو ساعت ؟ شاید هم فقط چند دقیقه ؟! برای من که عمری گذشت ...به راستی به اندازه یک عمر ...وقتی برگشت چشمانش را از من می دزدید ..نمی خواست نگاهم کند ...دستش را گرفتم و با التماس گفتم ؟ چی شد احمد ؟!

احمد مرا با خود کشاند به گوشه خیابان و گفت : اون تورو دوست نداره ...براش گفتم ...همه چیزو گفتم ...اما اون گفت که میخواد با کسی دیگه ای ازدواج کنه و متاسف است !!!

و همین .

 من به خانه رفتم و یک ماه از اتاقم بیرون نیامدم ...من در این یک ماه هر روز می مردم و باز زنده میشدم ...دردی که تمام تنم را گرفت ...تمام زندگیم را پوشاند ...

گلنار !

تو نمی دانی به من چه گذشت و چه شد ..اما این را برایت بگویم که من در این یک ماه پیر شدم ..وقتی ازاتاق بیرون آمدم مادرم مرا نمی شناخت ...

ده سال بعد روزی اتفاقی احمد  را با یک بچه در بغل دیدم ...ازدواج کرده بود و مردی شده بود برای خودش ..وقتی حال مرا دید و سراغ تو را گرفت فقط توانستم بگویم : احمد من گلنار رو اونقدر دوست دارم که نمی تونم ازش به خاطر اینکه منو دوست نداشته متنفر باشم ...من عاشق اونم و برای همیشه هم عاشقش می مونم ...

اشگ توی چشماش جمع شد و گفت که میخواد اعترافی بکند ...تمام تنم لرزید ...دستانش را گرفتم و زار زدم : احمد تو رو خدا فقط نگو که اون روز نرفته بودی و همه اش دروغ بود ...احمد تو رو جون  بچه ات این حرف رو نزن ...خواهش میکنم ...التماست می کنم ...احمد ...

دستش را از دستم کشید و به سرعت دور شد ...

گلنار هنوز هم نمی دانم که چرا احمد این کار را کرد ...اما هر چه بود نابودم کرده بود ...زندگیم را ویران کرده بود ...و ....

گلنار !

در همین سالها بود که دانستم پدرت را از دست داده ای و من نیز به عشق تو شمعی به یاد آن پیرمرد مهربان که شخصیتش با همه مردان آن محله فرق داشت روش کردم عزایش را گرفتم و گریه کردم ...چون می دانستم که تو هم پدرت را چقدر دوست داری و حالا چقدر متاثری برای از دست دادنش ...هیچ وقت جرات نکردم که سراغ تو را بگیرم ، از ترس اینکه خبر ازدواجت را بشنوم ...میدانی من هنوز هم نمی توانم باور کنم  و بپذیرم که ممکن است تو ازدواج کرده باشی ...از این تصور بیمار می شوم ...تو برای من همان دختر زیبا و فوق العاده ای هستی که در انتهای کوچه بن بست کنار درب خانه ایستاده و با آن نگاه دیوانه کننده مرا خیره است ...تو برایم تنها در همین تصویر محشر ، ابدی شده ای ...

زندگی می گذرد گلنار جان ...آری ...می گذرد و این شتاب موجهای رودخانه وحشی جهان ما را با خود می برد ...به هر کجا که دلش بخواهد ...من رفتم چسبیدم به درس و دانشگاه و تخصص و شدم روانپزشک ...شاید به این خاطر که بتوانم بیماری خودم را علاج کنم ...اتفاقات زیادی روی داد ...به جنگ رفتم و جنگیدم و شیمیائی شدم ...باز هم شد که فکر کنم عاشق شده ام ...اما به راستی که همه اش بازی با کلمه عشق بود ...یک بازی همیشگی که خیلی از آدمها گرفتار آنند ...شده که زنی را تا به مرز جنون دوست داشته باشم ...بهار را تا به آخر توان دوست داشتن ، دوست داشتم و خواهم داشت ...زنی که برای من زندگی تازه ای را ایجاد کرد ..اما عشق نبود ...عشق همه اش نرسیدن است ...درست مثل تو که هیچ وقت به دست نمی آئی ...از آن اولش هم دست نیافنی بودی ، ولی من نمی خواستم این حقیقت را بپذیرم ...اما حالا می توانم درک کنم ...محال بود که من با تو زندگی کنم ...چطور میشود مردی که چنین عاشق زنی است با او زیر یک سقف تاب آورد ؟ ...باور کن در همان روزهای اول از شدت شوق می مردم ...این غیر ممکنی است که شدنش تاوان میخواهد و آن جز مرگ من نمی تواند باشد ...عشق تو محال است در زندگی و ممکن است در ذهن من ...فقط همین ...

این یادداشت را می نویسم برای اینکه دیگر خسته شدم از این رویای کلافه کننده که روحم را دارد خراش می دهد ، احساس گناه میکنم ...نسبت به تو و به خودم و به زندگیمان ...می نویسم برای اینکه می خواهم حجم کمی از آن را روی کاغذ بیاورم تا تحملش آسان تر شود ...من میلیون ها بار به تو فکر کرده ام ...و هر بارش به امید این بوده که روزی تو را ببینم ...فقط برای یک بار و به تو بگویم که عاشقت بودم و تا چه حد و تا به کجا ...شاید اینجوری بتوانم خلاص شوم از این بار سنگین ، اعتراف کردنش به خودت میتواند اندکی آرامم کند ...اما به دیگران نمی توانم بگویم ...از ترس قضاوت نا عادلانه اشان ...فقط مادرم می داند، تمام این سالها هر وقت به یاد تو ناگهان از خواب برخواسته ام ...عجبا که کنار او بوده ام و مادر به مهربانی لیوانی آب به دستم داد و سری تکان داد و زیر لب گفت : باز هم خواب گلنار رو دیدی ؟ او همواره اعتقاد دارد که اگر با تو ازدواج میکردم خوشبخت می شدم و این روزهای مرا نمی دید ...این روزهای سرگشتگی و پریشانی و ناامیدی که دارد تباهم می کند ...ویرانم می کند ...هیچ کس نخواهد فهمید که تو در من چه جایگاهی داشتی و داری و خواهی داشت ...شده که یک سال به تو فکر نکنم و فراموشت کنم ...اما باور کن یک آن ...یک لحظه... می آئی و تمام روحم را می گیری ...هر جا باشم ...در هر حالت و هر کار ...زمینگیر می شوم ..کمرم می شکند ...زانوانم سست می شود ...ضربانم بالا می رود  و تنها می نشینم و یک آه می کشم ...آهی که همه حسرت این سالها را با خود دارد ...آهی که ترجمه اش صدها جلد کتاب می شود و هزار افسانه و ماجرا و داستان و خیال و پرواز و درد ... رنج و اندوهی تلخ و سرنوشتی سخت...بارها از خود پرسیده ام : چرا اینطور شد ؟ چرا ؟ چرا هیچ وقت با تو حرف نزدم ؟ ...چرا به تو نگفتم ؟ ..چرا؟ ..چرا؟...چرا؟...و باز هم چرا ؟ ...ولی این باری که دارم به تو می اندیشم ایمان دارم که هرگز تو را نخواهم دید ...و این به نفع زندگی من و توست ...اما ...اما...

نمی دانم برادرت  چه میکند ...اما فکر میکنم در دوکوهه که یک منطقه جنگی است دیده باشمش ..سرباز بود ...آن روز غروب گردان ما هم در کنار گروهان آنان اطراق کرده بود ...چشمانش را که دیدم تو را دیدم ...من تنها چشمان تو را باور داشتم ...برای همین نگاه او مرا لرزاند ...خسته بود و ناامید ...مرا نشناخت ...کنارش رفتم و کلی با او حرف زدم ...آرام شد و رفت و البته آرامش من بیشتر بود ...چون او از تو برای من ارمغانی داشت و آن نگاههای معصومانه و به شدت غریبانه اش بود ...

دو سال پیش به آرزوی دیرینم رسیدم و توانستم کربلا را ببینم و سر بر خاک داغش گذارم و آن جور که دلم می خواهد گریه کنم ...شبی که در بین الحرمین قدم می زدم و با عباس خلوت کرده بودم ، از او خواستم که فکر تو را از سرم بیرون کند ...رها شوم از تو ...آزاد شوم از خیالت ...چنان بغضم ترکید که به یاد ندارم در زندگیم اینگونه تلخ و گرم گریه کرده باشم ...آخر شب که سر بر بالش خواب گذاشتم تو را خواب دیدم ( هر وقت خواب تو را می بینم میدانم که این خواب است ، به این خاطر که هیچ خاطره روشنی از تو در بیداریم ندارم ...به همین دلیل اگر روزی اتفاقی هم تو را ببینم ...حتما به بیدار بودنم شک خواهم کرد ...! ) که چادر سفید به سر داری و انتهای کوچه بن بست ایستاده ای و بر خلاف تمام آن سالها نگاهت را از من گرفته ای و به دوردستی دور چشم دوخته ای ...جرات دادم به خودم و به سمتت آمدم ...پشت کردی به من ...حالم بد شد و گلایه کردم : بی وجدان در بیداری و زندگی حقیقی ام همیشه از من گریخته ای و رفته ای ...حداقل اجازه بده در خواب ببینمت ...راه افتادی و رفتی و گفتی : حالا دیگه کارت به جائی رسیده که باب الحوائج را وسیله می کنی و از او میخواهی که رها شوی از من ...برو ...برو که حاجتت را آقا داد ...

از خواب که پریدم ...بالشم خیس از اشگ بود و گلویم خشک شده بود ...انگار ساعتها گریه کرده باشم ...پریشان و نالان و عاجزانه به حرم عباس رفتم و سر به ضریحش سائیدم و ناله زدم : آقا شرمنده ام ...حاجتم را دادی و من باید از تو تشکر کنم ...آقا جان ! جانم به فدای معرفت شما ...از خواسته خود خجالت می کشم ..بگذارید به حساب کم طاقتی ام ...به حساب ضعفم ...

حکایت دوگانه عشق من به تو داستانها دارد ...می خواهمت با تمام وجود ...و متاسفم به خاطر این همه عشق ...آرزو دارم روزی برسد که یک بار دیگر چشم به چشم تو داشته باشم و امیدوارم روزی باشد که تو دیگر در خاطرات من نباشی ...چه کنم با عشق تو گلی ؟ چه کنم ؟

احساس من به تو فراتر از احساس مرد به یک زن است ...باور کن هیچ وقت به زنانه بودن تو فکر نکرده ام ...می توانی بفهمی چه می گویم ؟ اگر هم شیطان در  همان دوره جوانی و عاشقی و شیدائی من در جلدم می رفت و تو را در آغوش خود فرض میکردم از شدت خجالت و شرم عرق میکردم و مدتها جرات نمی کردم به صورتم در آینه نگاه کنم ...گوئی گناه کبیره مرتکب شده ام ...تو برای من یک حسرتی ...یک آرزوی محال ...یک اوتپیای نارسیدنی ...یک تصویر گمشده در مه ...یک درد ناتمام ...تو برای من همه چیزی و هیچ چیز هم نیستی ...چطور بگویم گلنار جان ؟ چطور بگویم که تو کیستی در قلب من ؟ عزیز گمشده ! همه فضیلت تو در همین ناپیدائی توست ...تمام شکوهت در همین نبودنت خلاصه شده ...تمام عظمت عاشقانه تو در همین سکوتی است که از همان اول بینمان سایه انداخت و هیچ وقت ترکی هم بر نداشت ...تو برای من در این جهان معنائی نداری ...همیشه  در آن سوی حیات برایم قابل شناسائی بوده ای ...میدانی در آغاز در کنارم احساست کردم ..آن عکس در تنه درخت سند این حس است ...از روزی که عشقت را باور کردم در میان خواب و بیداریم قرار گرفتی ...گاه در زمین بودی و کنارم و گاه در آسمان می رفتی و در رویایم ...حالا سالهاست که زمین را ترک کرده ای و به آسمان رفته ای ...و در رویای ناب و خیال دورم سکنا گرفته ای ...

واقعا تو الان چه میکنی و کجائی ؟ شاید هم اصلا مرا به یاد نداشته باشی ؟ نه این امکان ندارد ...چطور میشود تو عاشق خودت را از یاد برده باشی ...

گلنار برایت زندگی خوبی را آرزو دارم ...خوش باشی بانوی بزرگوار کودکی من ...خوش باشی !!!

امروز میخواهم بعد از سالها جرات پیدا کنم و یک بار دیگر به آن عکس خیره شوم ...میدانم که حالم خیلی بد میشود ...میدانم که باز دیوانه می شوم ...میدانم ...اما مهم نیست ..می روم لباس بپوشم و بروم خانه مادرم و آن آلبوم جادوئی را از صندوق خانه اش بیرون بکشم و نگاه کنم به آن لحظه ...به آن دم ..به آن وقت سحر انگیز...به تو نگاه کنم که که به دوربین می خندی و به خودم نگاه کنم که تمام حواسم به توست ...به تو ...به تو ...به تو ...!!!

+ برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385زمان 8:46  امپراطور ژولیس سزار  |