|
|
|
|
|
این وبلاگ را غبار گرفته است و سکوتی که من را آزار می دهد . خواستم که حال و هوای اینجا را کمی تغییر دهم . متن دعوت نامه را که در قالب یک کامنت برایتان ارسال کردم از یکی از متنهای سزار برگزیدم به یاد روزهای خوشی که گذشت . همان روزهای که سزار با این نوع کامنتهایش ما را به اینجا می خواند ( بسیار ممنون خواهم شد اگر شما نیز تا آنجا که برایتان مقدور است این کامنت را برای دوستان دیگر هم ارسال کنید ) . پست بعد نوشته ای از یکی از صمیمی ترین دوستان سزار است که خواندنش را از همین حالا توصیه می کنم . چون با مطالعه آن سزار را در واقعیت خودش به درستی خواهید شناخت . با تشکر . ********************** منم ژولیس سزار امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی ...منم سزار مردی بر خاسته از رویاها و آرزوها و امیدها ...منم همان امپراطور گمنام تاریخ همان که همه شما برای بر ملا شدن خیالتان آرزویش را بر سر داشتید ...منم اینک این من ...ژولیس سزار اینگونه سخت ایستاده ام ...ایستاده ام...دلاورانه ...شجاعانه ...تنها بی هیچ سربازی بر بلندترین قله خیالم دست بر نیام شمشیرم دارم و بیرق عشق را بر دست و فریاد میزنم : آی ... مردم ...آی مردم ...نگاهم کنید ...برق چشمانم را می گویم ...نعرهایم را بشنوید و صدای سزار را ...آی مردم ... آی مردم رقص کنان و پای کوبان بیائید چون این منم که به سویتان می آیم ..من ...من ...ژولیس سزار ...امپراطور سرزمین همیشه بلند و پایدار آبهای همیشه آبی ..من که از حماسه های قهرمانانی می آیم که هیچ کدامتان ندیدنشان ...من از غبار سم ضربه اسبانی می آیم که دشمن در هیاهوی آن گم شد ...من فرمانهایم را آورده ام ...سربازان من کجایند ؟ مردان من بیائید ..امروز هم باید جنگید ...جنگ برای حفظ امپراطوریمان ...جنگ برای شرمنده کردن همه تاریخ کشورمان ...جنگ برای آن چیزی که مال ماست و دشمنان از آن مان گرفته اند ...های مردم ...مردم ...مردم ...بیدار شوید که من آمدم ...ژولیس سزار ! مگر گوشهایتان را هم به دشمنانتان داده ائید ؟ صدا صدای شیهه اسبان مردان خشم خصمی است که می خواهند ما را از بین ببرند ..میخواهند تاریخ تولدمان را هم حتی تاراج کنند ..میخواهند دلهای عاشقمان را هم با خود به اردوگاههای اسارتشان ببرند ...های مردان من! ...کجائید ؟ زمانی نمانده است برخیزید و سلاح بر کف گیرید و به نجات سرزمین تان آئید ..برخیزید و این سکوت هزار ساله را بشکنید ...مباد بر شما هیچ اسارتی ! که شما ذات آزادی و معنای پروازید ..مباد بر شما قفس ! مباد بر شما شرم ! مباد بر شما تسلیم ! فرمان این است تنها و دیگر هیچ : ایستادن تا آخرین رمق ...جنگ تا آخرین قطره خون ...مبارزه برای تقدس زندگیمان ...امپراطور ژولیس سزار شولای سیاه بر تن دارد و ردای سرخ بر دوش ..نگاهش را بر هیچ چیز باز نخواهد کرد مگر بر حراست عشق در سرزمینش ..سزار میمیرد ...آری سزار می میرد ...اما این فرمان هماره بر شما است ..بجنگید بر علیه تمام آنچه که مهر را از دلتان برد ...بجنگید مردان من ...بجنگید ...فریاد بر آرید چنان که دشمن از صلابت صدایتان بر خود بلرزد ...برق شمشیرتان خورشید را مسخر می کند و تاخت اسباهیتان طاقت از زمین می گیرد ..مردان من ! ..مردان من ! ...اشگهایم را به حساب ذوق و شور امپراطوریم بگذارید که از دیدن نگاه دشمن شکن تان امیدوار است که هزار هزار سرباز تا دندان مسلح هم نمی تواند یک قدم به عقب ببردتان ...زنان سرزمینم ! ...بانوان پاک باخته ام ...امپراطور ژولیس سزار همیشه شرمنده دل عاشق تان باقی خواهد ماند ...مردان ما بی نگاه عشق شما چه هستند ؟ هیچ ...هیچ ...اگر امروز این مردان این چنین جانبازی می کنند برای حفظ این نگاه جادوئی است ...زنان سرزمین آبهای همیشه آبی ! مردان شما به زودی باز خواهند گشت از این رزم بی پایان ... آنانی که با نفسهای عاشقشان به آغوشتان آمدند ...ذهی سعادت و مبارکی و تبرک ! قدردان گامهایشان باشید و آنانی که چشم بسته به این دنیا و بی هیچ دم زندگی و خسبیده بر بالش ژوپیتر خدای جنگ و دست به دست آگستموس خدای مرگ به سویتان خرامیدند ..هرگز اشگ بر چشمهای آبیتان نتراود ..هرگز غصه ایتان بر ملا مباد ...لبخند بزنید بانوان رستگار ...لبخند بزنید ...این تقدیر شوم شما نیست که زئوس فرمانش را داده است ...نه ...نه ..اینگونه نیست ..این برق نگاه پرومته است ...خدای عصیانگری ...خدای اعتراض ...مردان مهربان شما اینک در کوه المپ مهمان خدایان شمایند و الهه گان همه در حسرت این مهمانی اند ...من ...ژولیس سزار می دانم ...می دانم ...می دانم ...که پس از مرگمان جهانی دیگر آغاز میشود .جهانی که خدایان وعده اش را به جنگجویان راه خود داده اند ...من میدانم ..میدانم ...( آه ای اشگ نامهربان دور شو از امپراطور ..دور شو ..دور شو ...) سرزمین آبهای همیشه آبی را آذین ببندید . زیباترین چراغهایتان را که ستارگان را شرمسار می کنند از بامهای خانه اتان بر افرازید ...خوش لباس باشید ...هروله کنان به بدرقه مردان بیائید ...هیچ زنی نباید بغض در گلو باشد در هنگام وداع ...مردان هم گامهاتان را با صلابت بردارید ...و حال به من نگاه کنید ...به من ...امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی ...ژولیس سزار ...فرمان این است : ما می رویم تا از مرزهای سرزمین مان پاس داری کنیم ...ما می رویم حتی اگر خونمان را بریزند ..هراسی نیست مردمان من ..هراسی نیست ...چونان که خونمان نیز پاسدار مراممان خواهد شد و هیچ دشمنی نتواند پای بر زمینی گذارد که شکوفه ها و لاله ها از خونمان قد بر افراشته اند ...ما می رویم ...رفتنی چنان که بازگشتمان یا با پرچم پیروزی و آزادی است که بر قله ای مرتفع جهان به اهتزاز خواهد بود و یا عروج ما به آسمان حاصل نبردمان خواهد بود ...باکی نیست مردان من ..هیچ خوفی و ترسی را به جانتان مجال بروز ندهید ... سریر خون بر آسمان ...طوفان فریاد ما ...گردباد آرمان مقدسمان ...خروش شمشیرها ...این است زندگی ما در کالبد مرگی مهربان و عزیز ...این است مردانگی و تعریف انسانیت در سرزمین آبهای همیشه آبی ... خاطرتان باشد مردان من ..اگر در این راه سخت امپراطور ژولیس سزار به خون غلطید ...اگر سزار از اسب زندگی به زیر کشیده شد ...اگر من امپراطور شما بالهایم شکست ...بدانید و آگاه باشید که آزادی و عشق هر دو با هم یادگار من خواهد بود ... نمی خواهم روزی را تصور کنم که ژولیس سزار امپراطوری که با عشق زیست و با عشق هم مردانه با مرگ رفاقت کرد رفته باشد و غبار این سرزمین را گرفته باشد .نکند مردمان این سرزمین بزرگ فراموش کنند این روزهای زیبای مقاومت را . خدایان رقم نزنند روزی را سزار تنها یک خاطره باشد و سرزمینش درخواب پیرمردان جلا یابد ...زئوس خدای خدایان نباشد اگر سرنوشت اینگونه با ما کند و دشمن بی هیچ هماوردی پای بر این زمین گرم نهد .آن روز بدانید که عشق هم مرده است . عاشقی هم نیست و هیچ سلامی از مهربانی نخواهد بود .آن روز من از کوه المپ که جایگاه ابدی امپراطوران است چه غمگین به این سرزمین نگاه خواهم داشت و دلم خواهد شکست . در آنجا که ژوپیتر میزبان من است و اوریپید دوست هم زبانم . من غمگین ترین امپراطور تاریخ خواهم بود . سزار آن روز شرمسار تمام دوران حکم رانیش میشود . و دردی جانکاه در قلب دانی جای خواهد گرفت . خدایان نمی خواهند این تقدیر را من می دانم .مگر مردمان خود به این سرنوشت تن دهند .آن وقت معجزه هم کاربرد نخواهد داشت . زمانی که مردم تن به ذلت دادند ...عصای موسی هم قادر نخواهد بود موجی را به حرکت وادارد چه رسد به شکاف دریا ! و مسیح بر مردگان تنها فاتحه خواهد سرود و و تولدی تکرار نمی شود . و حتم که خنجر ابراهیم گلوی اسماعیل را خواهد درید و آتش هم او را به کام خود می کشد . و مردان و زنان من این را از سزار به یادگار داشته باشید که جهان بی معجزه گرداب متعفنی است که تنها مردگان از آن راضی خواهند بود ...تنها مردگان ! شور و شوق و امید با پیمان آرمانها می آید .دستانتان را به دست من دهید ...با شمایانم ...دست به دست امپراطور بگذارید ...این بیعت جاودانه ماست ...این میثاق ماست ...عهدی میان مردمانی مهربان و وفادار با امپراطوری با ایمان نسبت به مردمانش ...هیچ گاه سرزمین آبهای همیشه آبی را بی پاسدار مگذارید ...هیچگاه این زمین رویاهایمان را ترک نکنید ...هیچگاه ...هیچگاه ...! و تمام . |
||
|
+
برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی سه شنبه شانزدهم خرداد 1385زمان 23:44
امپراطور ژولیس سزار
|
|
||