|
|
|
|
|
- دریا آرام بود در دل تاریک شب ! و من خودم را رها کردم روی موجهای نرم که در رقص بودند . حس غریبی دارد این حال... که هرگز توان بازگوئی اش را پیدا نکردم . تلفیقی از ترس و خوشی . ادغام هیجان با سبکبالی را چه میگویند ؟ دریا برایم زنده بود و صدای نفسهایش را هم حتی میشنیدم و حس میکردم . پدرم میگفت دریا اگر کسی را دوست داشته باشد نوازشش میکند و اگر از کسی خوشش نیاید تازیانه اش میزند ...دریا از ترسوها بدش می آید ...منکه بچه دریا هستم این را با تمام وجودم فهمیده ام که تنها ترسوها غرق میشوند . حتی اگر بزرگترین شناگران جهان باشند ...اگر دریا بفهمد که از او نمیترسی آغوشش را برایت پهن میکند و بعد تو بوسه های نرمش را بر گونه هایت لمس میکنی ...دریا آدمهای شجاع را دوست دارد ...من اما همیشه از دریا خصوصا شبش وحشت داشته ام ..از همان اولین باری که پدرم مرا در نیمه شبی در دل خلیج رها کرد و رفت این ترس با من بود تا همین حالا ..همین چند ماه پیش که به یاد آن شبها ... تنها به آب زدم . باز هم میترسیدم . اما از همان شب اول مهارت این را پیدا کردم که ترسم را از چشمان و پوست تن دریا مخفی کنم . در ناخودآگاهم دنده هایم از ترس میرقصیدند اما در آگاهیم دروغ میگفتم به چشمانم و به دستانم و به همه تنم و این دروغ را دریا باور کرد و من نیز . آن شب هم ترس امانم را بریده بود . ده ساله بودم و هزار داستان خرافه خانم جان هنوز در خاطراتم رژه میرفت ..اما خود را آرام جلوه میدادم ...با خودم گفتم : در این تنهائی بزرگ به وسعت این خلیج ...در این سکوت عمیق ...در این ترس موهوم ابدی... حتم من بزرگ مردی هستم در قامت یک نوجوان ده ساله ...حس خوبی بود این غرور ...با خودم گفتم : تنها امپراطوران می توانند ترسهایشان را پنهان کنند حتی از دید چشمان دریا ...و من امپراطور بودم ...امپراطور ...! - دوستش داشتم ...خیلی ...! آنقدر که جرات گفتنش را نداشتم ..و همه عاشقانه هایم در نگاهم خلاصه میشد که گاه گاهی از پشت در خانه امان به او می دوختم که روی پله ای خانه اشان نشسته بود و کتاب میخواند و مرا نگاه هم نمیکرد ...وقتی که از خواندن خسته میشد و برای دمی سرش را بالا می آورد ..من دلم را به کور سوی نگاهش که در امتدا حضور من بود دلخوش میکردم ... و بدین ترتیب حجب و حیایش را می ستودم ...که البته همه چیز او برایم ستایش انگیز بود . او همه شرم و خجالت دخترانه بود . حتی اگر ساعتها با پسرهای کوچه هفت سنگ بازی میکرد ! ...همه معرفت و وفا عاشقانه بود . اگر چه سلامم را بی پاسخ میگذاشت و در همه این مدت شیدائی یک بار هم مستقیم به من چشم ندوخت که البته برایم منطقی بود . چون حتما میدانست که اگر آن چشمان دریائیش را به من خیره میکرد تار و پودم به فنا می رفت . برای همین جفا از او نبود که نگاهم نکرد این ضعف عاشقانه هایم بود که هرگز لیاقت این تلاقی نگاه را نیافت ...چند بار نقشه و توطئه کردم که اندکی ...خردینه حسی ...پر کاه مهری ..از آنچه در وجودم طوفان کرده بود را برایش آشکار کنم ..اما هر بار نشد ..نمیشد...نباید که میشد ...! تقدیر محتوم عاشقی 15 سالگی من همین بود . نگفتن و غرقه شدن در این سکوت عشقی آزار دهنده که این اواخر بغض فرخورده عظیمی بود که شبها تا مرز خفگی با آن میرفتم ..نامه نوشتم 50 صفحه !!! همه چیز را برایش شرح دادم . از همان روز اول تا همین دیشب که چهار سالگی این عاشقی را جشن را گرفتم . همه را گفتم ...شگفتا ! که در بازخوانیش حس کردم اصلا هیچ چیز نگفتم و همه این کلمه ها و جمله ها و داستانها یک نگاه کوتاه پشت درب خانه را معنی نمی دهد . اما مهم نبود بلاخره گفته بودم که دوستش دارم ... اما هرگز توان این را پیدا نکردم که این نامه را به او بدهم ...البته شجاعتش را نیافتم و یا شاید سرنوشت من اینگونه بود ...همان وقتها در کتاب شعری که تازه پیدا کرده بودم ( بعد ها دانستم مال سهراب سپهری بوده است ) خواندم : عاشق همیشه تنهاست و وصل ممکن نیست ...! و فهمیدم به یقین من عاشقم و این همه خواب و خیال رسیدن بیهوده است ...جشن عروسی و گرفتن دستانش و دویدن در دشتهای سبز و قایق رانی در خلیج و...همه و همه خیال باطل بود ..چه اینکه مهر عاشقی بر پیشانی من بود . و گذشت و گذشت و من باز هم نگفتم . تا اینکه او برای همیشه رفت و من ماندم با یک دنیا خاطره و آرزوهای بزرگ و کوچک که هیچکدامشان را تجربه نکرده بودم . این روزها با خودم میگویم اگر به او گفته بودم چه پیش می آمد ؟! حتم در خوشبینانه ترین حالتش رفاقتی حاصل میشد و ما میشدیم دوست پسرش و او هم دوست دختر ما .. و همه چیز در چند ماه به هوا میرفت و دود می شد . خوب شد که نگفتم و گرنه همین حالا که دارم اینها را مینویسم این بغض شیرین در گلویم نبود و این چند قطه اشگ دوست داشتنی گونه هایم را خط نمی زد . می روم جلوی آینه به چهره خسته ام زل میزنم و با خودم میگویم : - ای ...ای...ژولیس سزار ...کجاست آن خانه امن ؟ آن آغوش گرم ؟ کی می آید چشمانی که بی دریغ نگاهت کند ؟ ..ای ..ای...سزار ! ..سزار ...! بدا به حال همه شاهان و امپراطوران ! اگر باید مرامشان و تقدیریشان چون تو باشد . برای همین است که نسل امپراطوران رو به انقراص گذاشته و در این دوره و زمانه هیچ آدم عاقلی پیدا نمیشود که خودش را امپراطور بنامد . مگر دیوانه ای چون من . با این خاطرات و گذشته خط خطی..ای ..ای ..ژولیس سزار ! - طلایه سرزمین عجیبی است ! ... خیلی عجیب ...خیلی ...سال پیش که رفتم برای تفحص ..دست به خاکش که کشیدم گرم بود ..گرم ..گرم...تفتیده و تب کرده ...ماه بهمن و این داغی ؟! دشت طلایه ..نامرد است ...صاف و یک دست ...هیچ جان پناهی ندارد ..مگر بوته های سرگردان ..! از خاکریز ما تا خاکریز آنها خیلی فاصله بود . و دشت وسیع و پهناور ...چند لشگر در آن جا... جا میشد ؟ حرکت شنهای روان را هم میتوان شماره زد . چه رسد به حرکت مارپیچ یک گردان ! ...این ما بودیم که باید این وسعت بی پناه را رد میکردیم تا برسیم به خاکریز دشمن ...و الی که عراقیها صد سال حاضر نبودند تن به این جنون بدهند. این سوال بزرگی است که از همان زمان تا این روزها با من است و رهایم نمیکند . چه کسی نشست فکر کرد و طراحی این عملیات را نمود و تصمیم گرفت که ما... یعنی آدمها از این دشت عبور کنیم و برویم آن خاک ریز را فتح کنیم ؟ با خودش چگونه محاسبه کرد ؟ این خاک و این زمین بدست آوردنش از لحاظ نظامی ارزش این همه جان جوانها و آدمها را داشت ...معمای غریبی است ...هر وقت این طلایه را به خاطر می آورم یاد خودکشی دست جمعی نهنگها می افتم که هنوز هم هیچ دانشمندی به چرائی آن دست نیافته است ..باورتان باشد که دست خودم نیست ..همین جوری این تشابه به نظرم میرسد !!!... گروهان اول که به دشت زد در همان دقایق اول با رگبار چند کلاش درو شد و بچه ها روی زمین خوابیدند برای همیشه ...گردان به دشت زد ...حالا رگبار سلاح سربازان کافی نبود ...پس دوشکا به کار افتاد ...گلوله اش به هر جا که می خورد با خودش می کند و می برد ...چند دست در این دشت مانده ؟ چند پا ؟ چند سر ؟ همین جا بود که راز پیشانی بندها برایم آشکار شد ...آنانی که یا ابولفضل بسته بودند دستانش قطع میشد ...آنان که یا حسین ..سرشان میرفت ...و دیگرانی که یا زهرا داشتند از پهلو تیر می خوردند ...و من یا رقیه بر پیشانی داشتم !!! حاج حسین آن روز آنقدر فریاد از جانش کشید که برای همیشه صدایش گرفت ...بعد از این همه سال هنوز که هنوز است صدایش باز نشده ...و من آنقدر گریه کردم که هنوز چشمانم خیس است ...نمیدانم برای چه کسی گریه کردم ..خاطرم نیست ...فقط میدانم که در آن بلوای خاک و آتش و خون من تنها گریستم برای همیشه و هیچ وقت اشگهایم خشک نشد ..هیچ وقت ... طلایه خجالت میکشد از ما ! میدانم ...بعد از سالها که به آنجا رفتم برای پیدا کردن یادگاریهای رفقا ...فهمیدم که این عرق شرم بر پیشانی این دشت تا قیامت خشک نمیشود ...راز تب داری طلایه در همین است ...یک بار به حاج آقا پناهیان گفتم که : چرا آقای ما از کنار کعبه میخواهد اذان قیامتش را بخواند ؟...حتم میخواهد بگوئید به خاطر تقدس آنجاست ..این تقدس مگر از فرمان خداوند به ابراهیم و چیدن سنگهای دیوار کعبه به دستان پیامبر بزرگ نشات نمیگیرد ؟ یعنی میشود از طلایه مقدس تر هم پیدا کرد ؟...مردانی که جز خدا نمی دیدند ..خون و همه آرزوهایشان را در این خاک جا گذاشته اند ...من یقین دارم که مقام آنها کم از اسماعیل نیست ..که خداوند راضی به ریختن خونش نشد ...اینجا هزاران اسماعیل گلو پاره کرده اند ... این حرف شاید خوب نباشد .. اما به خودم جسارت میدهم و میگویم : اگر من به جای مهدی بودم ...سرم را روی خاک تفتیده طلایه میگذاشتم و با اشگ و ناله اذان میگفتم ...شاید کمی روح شهدای این دشت از این آواز ملکوتی دل خوش شود .. و این بالاترین فضلیت است ... طلایه را که می بینم از سرزمین آبهای همیشه آبی خجالت میکشم ...سرزمین عشق فقط طلایه است ... و سرزمین آبهای همیشه آبی فقط نشانی از عاشقی است در برابر طلایه ... امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی ..ژولیس سزار بودن سخت است ...باور کنید ..سخت است ...خیلی هم سخت ...! و تمام ! . |
||
|
+
برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی پنجشنبه یازدهم اسفند 1384زمان 23:18
امپراطور ژولیس سزار
|
|
||