|
|
|
|
|
عشق تصویر درخشان زندگی ماست و به غیر از آن همه چیز محو و تار و مات است . راه نجاتی نیست برای دل کندن از تمام رنجها و محنتها جز عشق که خود بزگترین درد و رنج و محنت است . دردی شیرین ، رنجی خود خواسته ، محنتی زیبا و دل انگیز . آدمها در مواجه با عشق رفتارها و کردارهای متفاوتی دارند که مبتنی بر شخصیت و مرام خصوصی آنهاست . عده ای در برابر هجوم عشق در شگفتی و گنگی می مانند و قادر به فهم آنچه در اطرفشان می گذرد ، نیستند . دوران عاشقی برایشان دوران هیجان و اضطراب و ترسها و امیدهاست . در خود مدام صفات تازه ای را مشاهده می کنند و شگفت زده و مات تنها قادرند تعجب کنند ، مبهوت و حیران ، به آنچه می آید و می رود و می گذرد چشم دوخته اند . هماره به دنبال راه حلی هستند که به زندگی تسلسل وار گذشته اشان برگردند . و به خود تلقین می کنند این روزها بلاخره تمام میشود و زندگی دوباره آغاز میشود . به خواب رفته گرفتار کابوس اند ، عشق برایشان بختکی است که رویاهای سراب گونه اشان را سیاه و کدر کرده است ، چه غم انگیز مردمانیند کسانی که رویا را با کابوس و کابوس را با رویا به اشتباه گرفته اند ، خواب رفتگانی ابدی که بیداریشان با خواب دیگری چونان مرگ پیوند می خورد ، شروع عشق برایشان نوید پایان آن هم هست . اینان یک بار و حداکثر دو بار میتوانند مزه عشق را به زبان روحشان بچشند و بارهای بعد فقط دوست داشتنهای متوالی را تجربه می نمایند و گاهی با حسرت از زمان عاشقی یادی می نمایند و آهی میکشند و سری تکان میدهند و زندگی اینگونه میگذرد و عبور میکند از کنارشان و تمام میشود . و تمام میشوند . شمعی که نمیداتند برای چه میسوزد و روشنی اش کدام گوشه تاریک را نوران افشانی کرده ، ترحک بر انگیز شمعی است که هیچ پروانه ای دل به آتش آن نمیدهد ، نا آگاهی آفت عشق است و آگاهی منطق وار دشمنش ، عشق در خلسه میگذرد . خلسه ای که شانش از شان هر بیداری اجل است ، گمانم عرفان می نامندش و کشف و شهود عارفانه میگویند مسلک عاشقی را ، خاطرتان باشد که شیوا ترین رساله عشق را حضرت مولانا در رقص سما سرود و دیگران مینوشتند برای ضبط در تاریخ ! کسانی دیگر هم هستند که اساسا به عشق اعتقادی ندارند و با عاشقان همیشه سر مزاح دارند . عشق را شوخی بی مزه ای تلقی میکنند که آدمهای ضعیف سست ارداه دچارش میشوند ، اینکه همه زندگی یک نفر در وجود کس دیگری خلاصه شود نامفهوم و گیج کننده و مسخره است . وقتی عاشقی در برابرشان با شیدائی محض و سودائی بی نظیری از هیجانات خود میگوید آنان نگاه عاقل اندر سفیه ای می اندازند و نهایت درک و محبتشان به چند نصیحت و پند عامیانه ختم میشود . اما می رسد روزی که خودشان هم دلشان تکان می خورد و لرز عاطفی تنشان را در بر می گیرد . روزهای اول باورشان نمی شود . فکر می کنند مریض شده اند . ( در طول فعالیتم به عنوان طبیب ، بارها بیمارانی به من مراجع کرده اند و گفته اند که چند روزی است حالشان خوب نیست . بی جهت و بی دلیل یاد کسی می افتند و از این یادآوری بغض در گلویشان می افتد . شبها کابوس و رویا را با هم می بینند . اراده و توانشان در معرض خطر قرار دارد و دیگر ...و از من دارو خواسته اند برای بهبودی از این وضع ...و من همیشه جوابشان میدهم : این تنها مرضی است که درمان ندارد . ویروسی هم نیست . تنها زمان می خواهد و دوره اش باید بگذرد ، البته برای شما !!! دیگرانی هم هستند که این بیماری شیرین برایشان لاعلاج است ، به عشق می آیند و به عشق هستند و به عشق هم می روند ) . چون با خود به عنوان یک مریض برخورد می کنند . بنابراین از عواملی که این بیماری را تشدید می کند دوری نموده و طبعا یکی از اینها دیدار یار است . و آنقدر به این مبارزه منفی ادامه می دهند که بلاخره موفق میشوند به خوی انسانی و صفت روحیشان فائق آیند و عشق را با اردنگی از خانه دلشان بیرون کنند . این افراد بیچارگان روزگار مایند . قابل ترحم و دلسوزی هستند . زندگیشان یک چاله است و خودشان آبی در حصار این چاله ، که مدتی بعد بو می گیرد و متعفن میشود . ( همکار خوبی دارم که در باره موضوعیت بوی بدن تحقیقات مفصلی دارد . نتیجه کاوش علمی او بسیار قابل توجه است . از دلایل ژنتیکی و بیمارهای گوارشی و تنفسی و دیگر که بگذریم . بوی بد بعضی از آدمها نشانه از نوع شخصیت آنها دارد . در جستجوی آماری او هیچ آدم خسیس نبوده که خوش عطر باشد . آدمهای خشن و پرخاشگر و متجاوز به حقوق دیگران ، بدون استثنا بوی ناهنجاری از بدنشان ساطع میشود . و آدمهای با صفات خوب هم بطور خودکار معطر و دارای بوی خوشی هستند . عاشقان همیشه بوی گل مریم میدهند . امتحان کنید ! ) . برخی از آدمها به دلیل شکستهای متوالی در عشق به عاشق های حرفه ای تبدیل میشوند ! ...موضوع هم ساده و هم پیچیده است ...زن و یا مردی ( جنسیت اهمیتی ندارد ) به دلیل درک غلط از عشق همیشه بازنده این ماجرا بوده اند . کسانی که در زندگیشان بدنبال یک عشق دو طرفه ناب هستند . از این نوع شکستهای تلخ را بارها تجربه می کنند . چون واضح و مبرهن است که در جهان عاشقانه هیچ جاده دو طرفه ای وجود ندارد . عشق در ذات خود تنها و منفرد و یک طرفه است . که اگر جز این باشد مفهوم معنائی خود را از دست می هد . عشق را با چه چیز مترادف می دانیم ؟ : هیجان ، شیدائی ، رسوائی ، سودائی ، نرسیدن ، غم فراق یار ، دوری ، تقدیر نابکار ، تنهائی ، سکوت ، درد و رنج و محنت عاشقانه که صد البته در فطرت خود زیباست و با شکوه ، و خیلی از حالات دیگر گه ریشه در همین یک سوئی بودن عشق دارد ، که به فرض دو طرفه بودن هیچ کدام از معنائی که بر شمردیم حادث نمیشود و موضوع چیز دیگری میشود که قطعا آن عشق نیست . زندگی خانوادگی سالم و ابدی ، دوستیهای ماندگار ، روابط عمیق و ناگسستنی و... هر کدام از اینها ممکن است اتفاق بیافتد ، اما عشق هرگز ! . حال با این برداشت ، آین آدمها در دنیای عاشقانه دنبال یک محال هستند و چون به آن نمی رسند پس خود را بازنده و شکست خورده می دانند . ( که همه ما میدانیم در عشق شکست مفهوم ندارد . که عاشقی در بطن خود پیروزی بزرگ روح بر جسم است ، خداوند باری تعالی اولین و بزرگترین عاشق است ، او عاشق مخلوق خود است ، این همه بی وفائی ، بی مرامی ، بی معرفتی ، اما خدا همچنان در عشق خود ثابت قدم و پایدار است ، هیچ فکرش را کرده اید اگر معشوق ما چونان خودمان در برابر خداوند ، تا این اندازه بی معرفتی و بی توجهی کرده بود ، ما با آن عشق و معشوق چه میکردیم ؟ ) این عاشقهای زخمی از عشق ، عقده حقارت و رنجی وحشتناک را با خود دارند . لذا در روابط بعدی حرفه ای شده و تلاش می کنند موضوع مورد نظر و طرف مقابل را شیدای خود کنند . و برای نیل به این مقصود طبیعتا در آغاز رابطه خود نقش اول این نمایشنامه را بر عهده گرفته و کاراکتر عاشق سینه چاک بخت برگشته ای را ماهرانه تصویر می کنند و به مجرد اینکه شکارشان تحت تاثیر این عشق سوزان عاشق شد . بازی شروع میشود و رنجی را که خود قبلا تجربه کرده اند به دیگری تحمیل می کنند و از این انتقال آگاهانه غرق لذت می شوند . من اسم این آدمها را " عاشق کن حرفه ای " گذاشته ام . عشق برای اینها یک بازی خطرناک است . و باید همینجا اعتراف کنم که تعدا این آدمهای خطرناک در جامعه امروزی ما هر روز بیشتر میشود . ( زمانی که در بیمارستان لقمان الدوله بودم . حداقل روزی سه الی چهار مورد خودکشی این مدلی را می دیدم . قربانیان بازی عشق ! بخت برگشتگانی که فریب این بازی خطرناک را خورده بودند ، در آغاز به جهت تظاهرات عاشقانه و حملات عاطفی تسلیم شده و پاسخ مهر را با عشق خود داده اند ، اما بعد متوجه حقیقت تلخی شده اند ، که نه تنها او دوستش نداشته و تمام اظهارات و رفتارش دروغ بوده بلکه او را به عنوان عروسک خیمه شب بازی خود برای نیل اهداف جاه طلبانه و عقده های حقارت بار خود قرا داده است ) . کسانی هم هستند که عشق برایشان مثل نفس است و بدون آن می میرند . اینان در اولین عشقشان تجربه بلند انسانی را داشته اند و هرگز حاضر نیستند لذت دنیای عاشقی را با هیچ چیز دیگری عوض کنند . هماره در حال سوختن و شیدائی و پویائی هستند . عمرشان کوتاه است . اما مفید زندگی می کنند . عرض و طول زندگی را فدای عمق آن کرده و معشوق برایشان تنها بهانه است و عاشقی هدف آنهاست . در دنیای این آدمها تعریف درست عشق را هم میتوان پیدا کرد . بدون توقع ، همیشه اولین بخشنده هستند ، ضعفهای معشوق را نمی بینند و همه چیز برای آنها در اوج زیبائی و شکوه است ، در رابطه عاشقانه دنبال هیچ هدفی نیستند جز هدف عشق ( قصدشان این نیست که از معشوق یک شوهر ایده آل و یا زن فداکار بسازنند . به تنها چیزی که فکر نمی کنند ازداواج است . ) عشق برای عشق . عاشقی بخاطر عاشقی . رنج برای رنج . درد برای درد . عشق برایشان نردبان بلندی است که از آن به آسمان می رسند . هیچ وقت از معشوق دلگیر و یا دلزده نیستند و همیشه از او به نیکی یاد می کنند و از او سپاسگزارند به خاطر همه لحظه های خوبی که داشته اند ( این را مقایسه کنید با عشق آن زنی که وقتی متوجه شد مرد تمایلی به ازدواج با او ندارد چنان خوی و رفتارش تغییر می کند که مسخ کافکا در برابر آن لنگ می اندازد و مدعی هزار توقع مبتذل میشود . رابطه اش با مردی که تا دیروز عشق بزرگ و افسانه ای اش بود ، دلیل تمام بدبختیها و گرفتاریهای زندگی اش میگردد . کار به جائی می کشد که به مرد می گوید : تو باعث شدی من به خاطرت از سفر خارج از کشورم باز بمانم و زندگیم ویران شود ، همین زن تا چند روز قبل خود را عاشق واقعی می دانست . خنده دار است . مضحک است . ما آدمها با رفتار و کردارمان تقدس واژه ای چون عشق را هم خدشه دار کرده ایم...! ) اینان هیچ وقت از گذشته عاشقانه خود نادم نیستند . در زمان عاشقی همه چیز خود را فدا می کنند بی هیچ توقعی ...عشق همین است ...و عاشق جز این نیست . بخشش و گذشت و کشف بلند ترین خصوصیات انسانی ...غیر از این اگر باشد . عشق نیست و باید برای آن واژه ای دیگر بسازیم . عاشقان همان اشرف مخلوقات هستند ، در راه عشق پویا و بلند طبع ونظر و آرمانی ترین اندیشه ها را کسب کرده و همه فرشتگان خدا به او حسادت می کنند... من نمیدانم که چه دلیلی دارد ما برای همه ارتباطهای عاطفی مان نام عشق را بر می گزنیم و بعد در تعبیر و تفسیر آن هم می مانیم . بارها و بارها شنیده ام که آدمها از خاطرات عشقی خودشان اینگونه نقل می کنند که : ما او را با تمام وجود دوست داشتیم و همه چیز در اختیار او قرار دادیم و عشقمان را به پایش ریختیم !!! او آن بی انصاف از خدا بی خبر از این همه ریخت و پاش عاشقانه سوء استفاده کرد و گذاشت و رفت . خیلی آدم پست فطرت و عوضی بود !!!! عشقم را به پایش ریختم ؟! ( چقدر این جمله خودخواهانه و زشت است ) ، کدام عاشق برای محبتها و بخششهایش منت بر معشوق می گذارد ؟ کدام عاشق معشوق خود را بعدها رذل و پست و پلید میداند ؟ این خام ترین و خودخواهانه ترین تفسیر عشق نیست ؟ مگر عاشقی معامله پای یا پای است ، یکی میدهم یکی میگیرم ، باید سعی کرد از عشق بهره برد و بزرگیترین بهره این است که ما در دوره عاشقانه هایمان یاد بگیریم دوست داشتن را ، صادقانه و ناب و خالص ، وقتی به کسی می گوئیم دوستت دارم ، هرگز منتظر پاسخ او ننشینیم که بگوید : من هم ! ...قدر خود زمانهای عاشقی را بدانیم . قرار نیست همه ما جزو دسته آخر باشیم و تمام عمر در عشق و فراق و حسرت یار بسوزیم ...اما میتوانیم حداقل در زمان موقت و محدودی که عاشقیم آداب و رسوم آن را به جای آوریم و از آن لذت ببریم . کسانی که تنها یک بار در زندگیشان عاشق راستین بوده اند مهر و محبت را در شخصیت خود تا آخر عمر بیمه کرده اند . وقتی عاشقی به اینکه بعدش چه میشود فکر نکن ...و ذهن پاکت را با ذهنیات غلط آلوده ننما . پایان هر عشقی جدائی است و فراق و هجران و این تقدیر همه عاشقان است . تمام داستانها و افسانه ها و اسطوره های عشقی اینگونه است . پس به بعد آن فکر نکنیم به همان زمان حال بیاندیشم و از آن بهره بگیریم . و یا اگر نمی توانیم بی جهت این نام مقدس را به خود نچسبانیم و آن را خراب نکنیم . نگوئیم در عشق شکست خوردم . بگوئیم من طاقت تحمل این عنوان عاشقی را نداشتم . هر وقت کسی را می بینم که اینگونه در باره عشقش قضاوت می کند . تنها افسوس می خورم به حال نزار او ، که جهل و نادانی و خودخواهی همه زندگیش را گرفته و خود خبر ندارد ... عشق را پاس بداریم و عاشقانه باشیم . باعث تاسف است که عشق برای کسانی هم مترادف با تصاحب کردن است . با این وصف عاشقی عرصه جنگ و نبرد است و باید تلاش کرد تا اوئی را که عاشقیم به تسلیم وا داریم و فتح اش کنیم . وقتی عاشق هستند میخواهند معشوق خود را به تمامی از آن خود کنند و چون نمی توانند ، به این اصل معروف می رسند " فاصله میان عشق و نفرت تنها به اندازه یک موی باریک است " در حالی که در عشق تنها چیزی که معنا دارد نفرت است . آری من این را قبول دارم که هر عشق خودخوهانه ای به یاس و نفرت و بیزاری ختم میشود . تمام ما تجربه های متفاوتی از عاشقی و معشوقی داریم . من هر وقت عاشقم ، رها و سبکبال و آزادم و سرمست از لذتم ...اما هر وقت که در جایگاه معشوق قرار میگیرم ، مدام ترس و دلهره دارم و منتظر روزی هستم که به جای این همه هجوم عاطفی کلمات و حسهای زیبا و غیر قابل کنترل ، تند ترین جمله ها و خشن ترین رفتارها را ببینم . و این برایم دردناک است . دوست عزیزی برایم تعریف می کرد : چندی پیش زنی نسبت به من اظهار محبت و لطف کرد و در نهایت اعلام عشق نمود . باورم نمیشد که درست پس از فقط سه دیدار ساده و یک ماه زمان ناقابل ، در یک شب همه چیز به شکل باور نکردنی تغییر کند . تا دیروز من ، مرد ایده آل و عشق اول و آخر او بودم که بدون من حتی نفس کشیدن برایش مشکل بود . بارها به او از توقعات حرف زدم و عشق راستین را برایش ترجمه مینمودم و او هم مدعی بود که از من هیچ چیز نمی خواهد جز اینکه دوستم بدارد تا بی نهایت . اما درست در روزی که متوجه شد من هیچ علاقه ای به ازدواج با او در حال حاضر و بعدها هم ندارم . همه چیز تغییر کرد . بزرگترین توهین زندگیم را به من روا داشت . و حالا هم بزرگترین دشمن است و منتظر فرصتی است که مرا از پای در آورد . این داستانی است که برای هیچ کس بیگانه نیست . زن و مرد آن را تجربه کرده اند . سعی کنیم هیچ وقت اینگونه نباشیم . برای همین است که از خدا میخواهم عاشقی نصیبم باشد و معشوقی هیچ وقت سراغم نیاید ... زمانی که عاشق تکلیفت روشن و معلوم است : دوست داشتن تا بی نهایت ، اما در هنگامه ای که جای معشوق را داری ، هیچ چیز معلوم نیست و هر اتفاقی ممکن است برایت بیافتد . اعتقاد دارم اگر کسی را دوست داریم همان روز اول خواسته هایمان را برایش بگوئیم و در صورتی که توافق دو طرفه حاصل شد ، رابطه ادامه یابد و بی جهت هم برای هر دوست داشتنی کلمه عشق را خرج نکنیم . چون خودمان ضربه می خوریم . دلی که باید پایگاه مهر و عطوفت و مهربانی باشد تبدیل به خانه کینه و خشم و نفرت میشود . از آدمهای متظاهر به عاشقی گریزان باشیم . اگر حس می کنیم که کسی ما را با نیتی خاص دوست دارد . ترحم نکنیم و بلافاصله واقعیت را به او بگوئیم . اگر هر چه زودتر این رابطه تمام شود به نفع هر دوی ماست . قبل از آنکه اتفاق ناگواری برایمان بیافتد . خود را نجات دهیم . هرگز به خاطر اینکه کسی عاشق ما شده به خود نبالیم . این آغاز یک ماجرای خطرناک است که میتواند منجر به طوفانی از کینه و خشم برای او و خود ما باشد . مثالی ساده : دوستی نقل مینمود که زنی که اهل شمال کشور بود ، نسبت به من تمایل عاطفی و سپس عشقی پیدا کرد . به خاطر من این راه دور را می آمد و ما همدیگر را می دیدیم . اما بعد از مدتی کوتاه او که قصد ازدواج با من را داشت . متوجه شد که من چنین نیتی ندارم . رابطه امان آنقدر خراب شد و او به قدری برایم مزاحمت ایجاد کرد و زندگی خصوصی ام را مورد تهاجم قرار داد که حالا از هر چه زن شمالی است بیزارم و اسم شهر لعنتی او که می آید احساس تهوع میکنم . ( با چند مثالی که آمد ، به نظر میرسد معضل ازدواج آفت عشق است ، دلیل آن هم این است که نگاه عاشق نگاه تصاحبگرانه است و ازدواج بهترین ابزار برای این نیت است ، در حقیقت در این عرصه نامتعادل هم عشق و هم ازدواج که هر دو مقدس و زیبا هستند ، به چالش کشیده می شوند ، فرجام تلخی است ، نه عشق عشق میشود و نه طرح ازدواج به مقصد میرسد . ) دردناک است . یک نابخردی و نادانی احمقانه منجر به این شده که حس یک نفر نسبت به کل مجموعه آن شهر بهم بریزد . حال اگر تقدیر ، زنی ایده آل و فوق العاده را جلوی راه او قرار دهد که اهل همان شهر باشد . این سرنوشت رویائی قربانی یک سوء تفاهم مسخره میشود . خودکشیهای بیشمار ، بیمارهای لاعلاج روانی ، افسردیگهای ابدی ، و دهها آسیب اجتماعی و روانی و جسمی حاصل این درک غلط از روابط عاطفی و عشقی است . اعتقاد دارم ما باید خود را برای این روابط تربیت کنیم و اصول و قواعد آن را بیاموزیم . اکثر کسانی که از این روابط آسیب گرفته اند ، کسانی هستند که راه و رسم عاشقی را نمی دانند و برای عاشق بودن تربیت نشده اند ، این تربیت در کلاس درس و برگرفته از آموزشهای اجتماعی نیست . خود فرد باید با تعمق و تفکر به این فضلیت دست پیدا کند . مردانی هستند که به علت عقده های بیشمار دوران کودکی و شرایط نابسمان خانوادگی ، نیاز مفرط به توجه جنس مخالف دارند . لذا با فراگیری چند اصل ساده ( حرفهای شیک زدن ، نوشتن مطالب غیر معمول ، ادای آدمهای روشنفکر را در آوردن ، ژست مرد متفاوت و هنرمند را گرفتن ، و چیزهای مشابه دیگری که اصولا عده ای از خانمها احساساتی و شاعر مسلک نسبت به آن شیفتگی مفرط دارند ) زنان ساده و با احساسی را که اصولا از جنس مرد خاطره خوبی ندارند به سمت خود جذب کرده و بعد از مدتی کوتاه با اداهای دیگر و ژستهای جور واجور زن بینوا و پاک سرشت را تا مرز جنون میبرند و در این راه این عقده مورد توجه بودن را ارضا میکنند . خانمها مراقب باشند که به دام این موجودات انسان نما و خطرناک نیافتند ... زنانی هم هستند که به دلیلی ، قبلا از مرد و یا مردانی ضربات روحی جبران ناپذیری را متحمل شده اند . ( این مرد میتواند : پدر ، برادر ، عشق دوران نوجوانی ، و...باشد ) حال با هزار ترفند و کلک و توطئه مردانی را که سخت نیاز به محبت دارند و از این نبود مهر ، خلا عاطفی در وجودشان شکل گرفته ، به سمت خود جذب میکنند و بعد او را به اسارت میگیرند و با او برده وار برخورد کرده و تمام حقارت و خشم و کینه خود را از مردان ، به این مرد مفلوک از همه جا بی خبر تحمیل میکنند و تحقرش می نمایند و زجرش میدهند و او را لجن میکشند ، آقایان نیز حواسشان باشد ، که تور این خانمهای جادوگر همه جا پهن است . عشق درست است که با ضمیر ناخودآگاه آدمی آغاز میشود . اما یک چشم منطق گرا ، اگر باز باشد . از فاجعه های انسانی به دور خواهیم بود . میخواهم این جمله را هزاران بار تکرار کنم : - عشق تصویر درخشان زندگی ماست . بیائید به خاط خودمان هم که شده ، این نعمت و معجزه جهان پر از فجایع را قدر بدانیم . یادمان باشد که عشق ، اتفاق نادر و کیمیائی است که در طول زندگی شاید فقط یکبار به سراغمان بیاید ، فرصت سوزی نکنیم ، از این فضای خاص و الهام بخش نهایت بهره را ببریم ، عشق عرصه و شرایط ایده آلی است که به ما مجال میدهد که خوب باشیم ، انسانیت ناب را تجربه کنیم ، صفات پلید و شیطانی را از خودمان بزدائیم ، خانه تکانی روحی کنیم ، به قشنگ ترین و زیباترین و باشکوه ترین خصائل بشری مان امکان بروز و فعلیت بدهیم . عشق آغاز یک زندگی دوباره است ، جور دیگری بودن است ، پنچره تازه ای برای تماشای دشت سر سبز خوبی هاست ، رنگهای شاد و ماندگار است ، دور ریختن خاکستری هاست ، آتشی که میسوزاند اما تولدی دوباره را ارمغان دارد ، میتوان با عشق چون کودکی معصوم دوباره جهان را دید ، خوشبختی و نیک سرنوشتی و عاقبت به خیری در همین معجزه است . از عشق فرار نکنیم ، به استقبالش برویم ، به آغوشش کشیم ، و آنگونه که لیاقت این نعمت خدائی است اجر و قربش را بدانیم ، بالهای عشقمان را با خودخواهی و منیت های عبث و توقع های محال و ذهنیتهای منحرف ، نشکنیم . عشق یک موهیبت آسمانی است ، وراء مفاهیم فیزیکی و جسمی است ، آن را با معادله های زمینی ، زمین گیرش نکنیم ، معشوق بهانه است برای اینکه ما توان و استعداد دوست داشتن ها و عواطف انسانی مان را محک بزنیم ، پس او را با تصورات واهی و غریزی جسمانی مان به نفرت بدل نکنیم . هر وقت شرایطی پیش آمد که از معشوق منزجر شدیم ، اول به خودمان شک کنیم ، به عشقمان تردید نمائیم ، بازنگری کرده و دریابیم که کجا و کی و چرا اشتباه کردیم که منجر به ورود نفرت در دنیای شیرین عاشقانه هایمان شد ، عشق یک صفت است ، مثل رنگ سفید ، به تنهائی هویت معنائی ندارد ، رنگ سفید هیچ چیز نیست ، مگر بگوئیم دیوار سفید ، میز سفید . عشق هم هویتش را از عاشق میگیرد و ومعشوق هم تنها یک وسیله و بهانه است ، آنچه هست و وجود دارد عاشق است و بس . هدف معشوق نیست ، رسیدن به وصل آرزوی هر عاشقی است ، اما این وصل پیوند زمینی نیست ، هم آغوشی سطحی نیست ، رسیدن و وصل در عاشقی ، کسب تمام صفات بلند آدمی است ، هدف راستین در ذات و جوهره خود عاشق است . خاطرتان باشد که عاشقی همان کشف و شهود عارفانه است ، همان هفت خوان اسطوره ای است که هر گامش آدمی را به خود که همان ذات اقدس باری تعالی است ، نزدیک تر می کند . در مسیر عاشقی در پی امیال و اهداف زمینی و بی ارزش نباشیم ، خود عشق در فطرتش همه چیز را دارد . عشقمان را محصور در قرارداد نکنیم ، فحوای ازدواج یک قرارداد میان زن و مردی است که تفاهم و تقبل میکنند که همه عمر خود را زیر یک سقف و در یک کلیشه تعریف شده به نام خانواده بگذرانند ، ازدواج یک اصل غریزی و نیاز جسمانی برای بقا و ادامه زندگی اجتماعی بشر است ، این با غایت و هدف عاشق ، زمین تا آسمان فاصله دارد . اگر عاشقی با معشوق خود ازدواج کرد ، ایرادی نیست که البته خود مبارک و میمون است ، اما هدف نیست ، وصل نیست ، پایان راه عاشقی نیست . - عشق تصویر درخشان زندگی ماست ، این آینه شفاف را با زنگارهای امیال نفسانی مان نابود نکنیم ... قاعده " دل به دل راه دارد " یک فریب کلامی است . گول نخوریم ، وقتی تو بدون اجازه ، و تنها متکی به ذهنیت خود کسی را دوست داری و عاشقی ، او نیز این اجازه را دارد که تو را دوست نداشته باشد و یا داشته باشد اما هرگز عاشقت نشود . حتی زمانی که با اقبال بلند دو نفر ، آنان عاشق یکدیگر هستند ، تنها امکان بروز احساسات عاشقانه را سهل کرده اند ، و اگرنه که هر دو همچنان در عشقشان تنها و منفرد هستند ، عاشقی بنیان خود را بر شخصی ترین رفتارهای شخصیتی بنا کرده ، روانشناسی هم ثابت نموده که در تمام ادوار تاریخ هیچ دو انسانی به مشابه یکدیگر خلق نشده اند و نخواهند هم شد ، لذا هر کس به نوع خود و با روش خاص و منحصر به فردش عاشقی را تجربه میکند ، پس رابطه دو طرفه عاشقانه محال است . محال . محال . محال ... این جاده یک طرفه را باور کنیم و به راه افتیم و هرگز منتظر عبور کسی از مقابلمان و یا کنارمان نباشیم . حرف آخر : - آدمی تنها به دنیا می آید و تنها عاشق میشود و تنها هم می میرد ...و این بزرگیترین رنج بشر است ، و شاید هم بزرگترین فضلیت آدمی ...مهم این است که ما در تنهائی و سکوت فطری مان ، چگونه به این واقعیت نگاه کنیم . من به نوبه خودم تنهائی ام را فضلیت با عزتی در یافتم . از شما بی خبرم ؟! - و تمام ! |
||
|
+
برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی سه شنبه سیزدهم دی 1384زمان 1:18
امپراطور ژولیس سزار
|
|
||