|
|
|
|
|
در تاریکی اتاق با نورشمعی که همچون شانه های من لرزان است، نشسته ام و در تنهائی خود بر احوال این روزهای خودم میگریم.از خودبیخود میشوم وقتی به او فکر میکنم.شاید که خوابم و این کابوس وحشتناک ، مرا دست به گریبان افکاری اینچنین مغشوش ساخته . چرا بیدار نمیشوم ؟ اگر خواهرم بداند که گرفتار چه کابوسی هستم ، شاید بیدارم کند! روی تخت آرام خوابیده است ملحفهء سفید را برای دمی کنار میزنند وچهره ء سرد دانی درنظرم زنده میشود و این حقیقت چون آواری برسرم خراب میشود. سزارم تو چرا در این میانه این بار سنگین را بر دوشم گذاشتی ؟آخر این چه رسم دلداگیست که با این احوال باید بنیشنیم و دفتر نوشته های تو را بخوانم که سطر سطرش یادآور خاطرات توست. همه را میخوانم . با آشک و آه . در خلوت خودمان با تو حرفها میزنم که میدانم میشنوی و پاسخم میدهی.اما کو آن دست نوازشگرت که این باران بهاری را از گونه های تبدارم پاک کند؟ نیمه شب است . نه . دیگر صبح شده و نزدیک اذان صبح است و من چند شب است که نخوابیده ام از ترس این کابوس؟ مرا ببخش آقای من ... مرا ببخش ... میخواستی که بعد از تو ، از من چهره ای باغرور و پرصلابت در یاد انظار بماند ... اما تو بگو آیا این انصاف است؟ درحالیکه اینهمه یاران دلسوز تو از خود بیقرارند ، از من چه توقعی ست که سرپا بایستم و وانمود کنم که هنوز چون کوهی استوار و پر غرورم . باید کمکم کنی سرورم. از میان اینهمه نوشته های زیبای تو تفألی میزنم و ازقضا نوشتهء زیر می آید که مربوط به هفت ماه پیش است.
" بهار رضازاده " دوستان و یاران امپراطور بیائید با هم بخوانیم: صبح است ! خسته و بی حال ودمق از خواب برمیخیزم. حوصله ندارم . دلم گرفته . ماه پیش رسول که جانباز شیمیائی بود،دو کلیه اش را از دست داد و رفت زیر دیالیز با دکتر ..... معاینه اش کردم . رفتنی ست . چند نفس بیشتر نمانده و یک هفته زمان . در همین احوال رسول همراه با زن و بچه اش در جاده تصادف میکند ، خودش کشته میشود ، سر زنش شکاف برمیدارد و بچه اش معجزه آسا خراشی هم برنمیدارد. رسول را شهید نمیدانند و مظلومانه خاکش میکنند و من همانوقت تصمیم گرفتم پی کارش بروم. به هر دری زدم بسته بود ، ناچار متوسل به دوستان قدیم و مسوولان امروز شدم . عمو سعید در دادگستری مسوولیتی گرفته و حرفش در رو دارد . مثل همه رفتم و از دفترش وقت ملاقات گرفتم که امروز نصیبم شد. میدانم که اگر بداند منم، گلایه میکند . اما نتوانستم ، یعنی نمیتوانم جور دیگری رفتار کنم. صبحانه نمیخورم و میزنم بیرون . تمام راه به عمو سعید فکر میکنم .همان همسنگر قدیمی ، تخریبچی متحور و شجاعی که نمونه اش کم پیدا میشود . امروز هم کارش شباهت غریبی با آن دوران دارد.مینهای دشمنان که در دشت پهناور جامعه با فریب و دروغ و توطئه کار گذاشته شده ، کشف و بعد خنثی میکند . فرقش فقط اینست که در زمان جنگ برای هر مینی که خنثی میکرد صد صلوات حواله اش میکردنند ، و امروز به نظر میرسد صلوات که چه عرض کنم لعن و نفرین نابخردانه پشت سرش قطار شده . برخلاف ظاهرش و حرفهایش مظلوم است. مخلص و دوست داشتنی ست . اهل دنیا نیست . رضای خدا را در همه کارش نظر دارد. چند وقت پیش در برابرمتهمی عصبانی شد و سیلی زده بودش. عاجزانه به من زنگ زد تا روان درمانیش کنم.میترسید که سیلی اش ناشی از خشمش باشد. اهل احتیاط است و مستحبات و مکروهات را بسیار هواسش هست. حلال و حرام که جای خود دارد. همان متهم را مجبور کرد که قصاصش کند . و حالا میخواست یاد بگیرد که چطور میشود خشم را مهار کرد. گفتمش : راه علمی روانکاوانه برای تو طولانیست . وقتش را نداری . چند آیه به آیه هائی که هرروز از قرآن میخوانی اضافه کن. وقتی دیدمش پیر شده بود و این پیری عوارض کار سخت است. مهربان و بامرام واهل معرفت است. در دفترش را بست ، چند دقیقه مرا درآغوش گرفت ، مثل همان روزها در جبهه مصاحفه کردیم و با هم صبحانه خوردیم. قول داد کار رسول را پیگیری کند . قولش مردانه است .طبق معمول رفت بالای منبر و شروع به نصیحت کرد. وبلاگ یادداشتهای امپراطور را میخواند و پیگیر مطالب آن هست . نگران روابطمان بود.دوستان نادیدهء وبلاگ نویسم مضطربش کرده بودند . با حوصله و دقت وبلاگ آنها را هم خوانده بود . می گفت : اینان آدمهای بی رگ و ریشه های هستند که از سیاست پرخاشگری مذبوحانه از جامعه پز و ژست روشنفکرانه دههء چهل از دین فقط شعارهای خرافاتی که هیچ ربطی به اصالت دین ندارد را فهمیده اند که همان را هم چماق کرده اند بر سر دین. از عشق تظاهرات کلامی بی هیچ هویت و معنای عاطفی ، که عشقشان فواره است . به همان سرعتی که صعود میکند، افول هم میکند و از انسانیت ، فقط خود را دیده اند . کسانیکه دروغ گفتن را خوب بلدند و اولین مخاطب دروغهایشان هم خودشان هستند. هنر نویسندگیشان هجو واژه ها و به هم زدن ترکیب جمله هاست . برای گفتن یک حرف ساده به هزار تشبیه و تمهید متوسل میشوند که سواد نداشته شان را به رخ بکشند. در هنگام خطر در پستوی خانه شان گم میشوند و بعد که آبها از آسیاب افتاد ، گردن افراشته و طلبکار می آیند و کارهای مردم را به سخره گرفته و به نقد میکشند. عمو سعید داغ کرده بود . یک ریز حرف میزد . مجبور شدم حرفش را قطع کنم . توضیح دادم که همه یکجور نیستند و او حق ندارد همه را با یک چوب براند. قبول دارد .میگوید این چند تائی که با تو بده بستان دارند ، از این دسته اند وگرنه که وبلاگ نویس خوب بسیار داریم. نمیخواهم با او بحث کنم . بنابراین سکوت میکنم و چائی سرد شده ام را میخورم. ظهر است ! ناهار را در جام جم تلویزیون میخورم . آخرین مراحل مونتاژ سریال .....است. حبیب تا قسمت نهم را راف کات کرده و درحالیکه به غرزدنهای او دربارهء پرداخت قسط آخر گوش میکنم ، ماحصل کار را میبینم و نظراتم را میدهم. بعد با خیال راحت میروم دفتر مدیر گروه. با حاج ناصر مینشینم و با دقت فرمایشات مقام معظم رهبری را که دیشب درحضور جمعی ازخانواده شهدا ایراد کرده اند ، میبینیم و میشنویم . بازهم گریه ام میگیرد. این روزها حرفهای آقا بوی مظلومیت میدهد. یاد خطبه های حضرت امیر در مسجد کوفه می افتم. روزگار بدی شده . جریان های سیاسی در کشورمان آشوب زده اند.عده ای از ذهن ساده و خام مردم سوءاستفاده کرده و با شعارهای عوام فریب دارند با احساسات جوانانمان بازی میکنند. شرایط خوبی نیست. خدا آخر و عاقبت همه مان را به خیر کند. عصر است ! در خانه ام . پشت میز کامپیوتر. دل بسته ام به وبلاگم. یک روز درمیان تازه اش میکنم . می روم سراغ نظرات . با دیدن اسامی دوستانم یاد حرفهای عمو سعید می افتم . هم حق دارد و هم ندارد . درباره عده ای از اینها درست میگوید. اینان واقعا ساقه های برنج هستند . نوشته های آنها گاهی به شدت عصبیم میکند. از مفاهیمی حرف میزنند که نمیشناسند و بعد با خودشان دچار سوءتفاهم میشوند . فکر میکنند چون حرفهای بزرگی میزنند ، آدمهای بزرگی هستند ، بنابراین مدام به طول و عرض حرفهایشان اضافه میکنند. تعداد این آدمها خیلی کم است . با آنها مدارا میکنم و یا شاید هم تقیه . اکثرا دوستانم ساده و صمیمی و بدون هیچ ادعائی مینویسند و همین برایم شگفت آور است به نثرها و نوشته هائی برخورده ام که بسیار ساده اند اما از یک شاهکار ادبی هم هیچ چیزی کم ندارند. استعدادها و آدمهای بزرگ در این بلاگستان کم نیستند که شکر خدا منهم افتخار دوستیشان را دارم . جواب رفقا را مینویسم و بعد نوشته جدید را در وبلاگم قرار میدهم .ساعت 7 عصر را نشان میدهد. دیر شده باید بروم......باید بروم.... شب است! مسجد جمکران مثل همیشه شلوغ و پرازدحام . گاهی اوقات فکر میکنم من اینجا را از مسجدالحرام و مسجدالنبی بیشتر دوست دارم . به چهرهء آدمها در این مسجد خیلی دقت کرده ام . هرکس برای خودش و درحال خودش است. همه گرفتارند. دراینجا همه به شدت تنها هستند. در نگاه هایشان یک جستجوی بی وقفه ولی امیدوار را میتوان دید. دنبال یک نگاه آشنا میگردند. آشنائی که اگر گوشه چشمی نماید.....آی ....آی ....آی..... آقا.....آقا.... یعنی میرسد روزی که نگاه من به نگاه شما گره بخورد؟ یعنی میرسد روزی که شما با دست مبارک به پیشانی خستهء ماهم نوازشی کنید؟ نماز امام زمان را میخوانم . حالم عوض میشود. کیف میکنم .انگاری که سیمم وصل شده است . سجده میروم. بعد از صلواتها... اولین بار که اسم پویا را می آورم ، بغضم ، نه آنکه بترکد ، منفجر میشود. 99 بار دیگر هم اسمش را میگویم و هربار حالم بیشتر منقلب میشود.... پویا ....پویا ....پویا .... گریه شانه هایم را آوار کرده است .اشک تمام جان و جسمم را گرفته است . بارانیم و یکسره میبارم. نیمه شب است ! خسته شده ام . چیزی میخورم . مسواک میزنم. قرصهای لعنتی ام را فرو میدهم. تفألی به قرآن میزنم و میخوابم. صبح است! تا خود صبح با پویا بودم .گفتم که نگرانم . نکند سرنوشت من مثل تقدیر رسول باشد؟ نکند که این شهادت هم از ما قهر کند؟ من تمام این سالها را به عشق شهادت نشسته ام . خندید و نویدم داد که شهید از این دنیا خواهم رفت . خیالم که راحت شد ، دست در دست هم با هم حرف زدیم و از همه جا گفتیم. یاد آن روزهای خوب را زنده کردیم . حالا حالم خوب است ..... خیلی خوب....خیلی خوب .... |
||
|
+
برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی شنبه بیست و ششم آذر 1384زمان 4:58
امپراطور ژولیس سزار
|
|
||