|
|
|
|
وارد بخش سی سی یو که شد سه بیمار در جدال با مرگ بودند ..نفس امپراطور که پخش شد ...ساعتی بعد هر سه به هوش آمدند و او تنها در روی تخت ...بی لشگریان و مردمانش با هجوم سربازان مرگ در ستیز بود ...آنانی که دم مسیح وار تو را دیدند ...میپرسند او کیست و من و همه همراهانت بی درنگ می گفتیم ژولیس سزار امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی است ...سزارم ...آقای من ...امپراطورم ...تو نفست شفاست ...برای خود چه خواسته ای ؟ کاش میدانستم ...کاش می فهمیدم ...کاش رسم و رسوم امپراطوران را قادر به درک بودم ...کاش ... ای کاش هیچ گاه قدم به این سرزمین نمی گذاشتم و بی درنگ از این سرزمین عبور می کردم و دل در گرو سزار نمی گذاشتم که اکنون اینگونه اینجا غریب و تنها بمانم . امپراطورم ! این سرزمین که روزگاری وعدگاه ما بود اکنون برایم ماتمکده ای بیش نیست . چگونه ممکن است خدایان تو و خدای مهربان من که تو را هدیه ام دادند اکنون که بیش از همیشه محتاجم به لطف بیکرانش این هدیه را از من باز پس گیرد ؟ خدایا به تو و به کرمت نیازمندم . به بزرگی تو ایمان دارم و بیش از همه به بخشش تو . خدایا او را که عزیز و نور چشم من و خیلیهای دیگر است به من ببخش . میدانم که او خود از خدایانش رفتن را آرزو بود . اما از تو خدای یگانه خود میخواهم که دعایش را بی اثر کنی . خدایا تو میتوانی دعایم را مستجاب کنی . و هم میتوانی که از کنار اشگهای بی پروای من که دیگر غریبه و آـشنا نمی شناسد بگذاری و بگذری . میتوانی التماسهای عجز آورم را نشنوی . آری میتوانی پاسخم را ندهی ! اما بدان من هم از پیش تو خواهم رفت اگر تو از پیشم بروی ! خدایا تو خود شاهدی که رنجهای بسیاری بر من گذشت و همه را تحمل کردم . حال اگر از تو بخواهم که این بار این رنج کبیر را به من ندهی و یاریم کنی که عشق را باز شناسم . آیا تو جواب رد به من خواهی داد ؟ این با کدام قانون عدالت تو سازگار است ؟ گفته ای که دعا و زیاد خواستن را دوست داری چرا که در هر لحظه تو را در یاد خواهیم داشت : خدایا در این روزها و در این دم نام دو عزیز مدام بر زبانم جاری است : تو و امپراطور قلبم ! خدایا اگر او را از من بگیری می دانم که قادر به تحمل این زجر نخواهم بود و آنگاه تو را هم از دست خواهم داد . پس بگذار من همیشه به یاد تو باشم .
خدایا از تو میخواهم که او را با آن همه عشق به من ببخشی . میدانم که بسیار کسانی هستند که برای سلامتیش دست به دعا برده اند . من هیچ... دعای این همه بنده چشم به راه را هم بی جواب خواهی گذاشت ؟ سزارم ! آقای من ! دانی عزیزم ! نمیگذارند که به دیدنت بیایم . تنها حاج حسین فرمانده ات که میدانم او را از همه بیش تر دوست داری رخصت حضور را پیدا کرد . از پشت شیشه ها دیدم که دستانت را گرفت و سرش را بر سینه ات گذاشت و شانه هایش لرزید . دوست خوبت حاج محمود خان معروف برایمان گفت که این فرمانده را هرگز برای هیچ کدام از بچه هایش و سربازانش اینگونه بیقرار ندیده است . فرمانده که از اتاق بیرون آمد صورتش خیس بود و شکسته بود و من از نگاهش نتوانستم رد و نشانی از تو بگیرم . چقدر شماها آدمهای غریب و غیر قابل شناختی هستید و من نمیتوانم شما را بشناسم . از عصر دوستانت آرام آرام پیدایشان شد . ویلچر سوارها . جانبازان شیمیائی . همکاران پزشکت با آن کت شلوارهای تمیز . و خیلیهای دیگر که نه من ونه هیچ کس آنها را نمیشناخت . جمع ناهمگون ! چهره های مذهبی و بسیجی با کرواتیها معجونی را تشکیل داده بودند که تنها نقطه اشتراکشان تو هستی . قرار به دعای کمیل دارند در نمازخانه بیمارستان بخواند . میگوید به عشق تو میخواند . همه اینها میخواهند برای تو دست به آسمان بلند کنند . تو خودت نمیخواهی در این مراسم حضور داشته باشی ؟ امپراطور تو هستی و لباس میزبانی هم برازنده توست . یاران و دوستان ! بیائید امشب ما هم با این جماعت دلمان را یکی کنیم و کمیل بخوانیم و دعا کنیم . همراهان سزار در این سرزمین عشق و شیدائی و مهر : سزار قبی از آنکه به اتاق عمل برود خواسته عجیبی از من خواست . که من پیامها و کامنتهای سرزمینش را بنویسم و بعد برایش بخوانم . من حسودیم میشود به یارانش . او خودش را امپراطوری میدانست که با یارانش در این دنیای مجازی حس آرامش داشت . دوستان نادیده اش را بیش از آنان که بارها در طی سالیان گذشته دیده و لمس کرده دوست می دارد . می گفت : - به این رفقای ناآشنا . دل بسته ام و می دانم آنان نیز اینگونه اند . باشد روزی که من پیام رسان یارانش در اینجا نباشم و او خود بیاید و صفحه نظراتش را باز نماید و با هر پیام ذوق کند و سرمست از شادی شود . تا آن روز که انشاء الله زیاد دور نیست . بهار رضا زاده |
||
|
+
برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی جمعه هجدهم آذر 1384زمان 7:17
امپراطور ژولیس سزار
|
|
||