تبليغاتX
یادداشتهای امپراطور
سزار حرف میزند !
امپراطور باشی و اینگونه جا بزنی ؟!...درد دو چندان که نه... صد و هزار برابر است ...با خودم میگویم حتم اگر این نام ژولیس سزار به بخت من نبود و تاج امپراطوری بر سرم و نبود امید مردم سرزمین آبهای همیشه آبی به فرمانهای من ...سرم را میگذاشتم روی تخته سنگی و فریادی میزدم تا دل سنگ بپوکد از این همه هجر ...از این همه فراق ...از این همه بی کسی و غم ...حیف و خیلی افسوس که باید تاب بیاورم و سرم را بالا نگه دارم تا مباد هرگز از روی من ناامیدی بتراود ...سخت است ...میدانم که طاقت ندارم ...به همین خاطر است که اینگونه دزدانه آمده ام در این دنیای مجازی و زیر چتر وبلاگ نویسی نا آشنا مویه میکنم و برایتان که نمی شناسیدم و من نیز شما را !...دل جرات پیدا کردم ...از بس به خودم نهیب زدم که آی ! ژولیس سزار وامانده در تقدیر شوم خود ...هی ! امپراطور گرفتار سانحه سرنوشت ...تصادف کرده ائی با بن بست فرجام خودت و بعد داری ادای آدمهای قهرمان و سلحشور را در میاوری که من چیزیم نیست ...نگاهم کنید ...چشمانم را میگویم ...در پرتوی دید من نشانی از حسرت گمشده هست ؟ خون در رگانم میخرامد و سکون و آرامشی دارم که نگو و نپرس ....ها ..لرزش دستانم را میگوئی ؟ چه فکر کردی ؟ این لرز از قرصهای آلمانی ضد خردل است...و گرنه من امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی کم نیاورده ام که هیچ ...زیادی هم روحیه به خود بسته ام ...نمی بینید چه بی خیال این برگه بستری شدن در بیمارستان را گذاشته ام زیر سرم و خودم را دارم آماده میکنم تا همین پنجشنبه بروم برای بار دوم زیر تیغ جراحی ...که باز قلبم تحت تاثیر افت و خیز های فشار خون که از ابتدائی ترین عوارض گاز خردل است... رگ چپش بسته شده و کار به دست خودم و البته دیگران داده است ...نه من نمیترسم ...چرا باید بترسم ..مگر پارسال که چهارده ساعت در اتاق عمل بودم و همین رگها را از پایم قرض گرفتند و به قلبم پیوند زدند ترسیدم ؟ ...خوب میدانم که این بار فرق دارد ...چون پی تی تی خونم به حداقل رسیده و پلاسما هم چاره نکرد و انعقاد خونم به هوا و به دعا بند است ...که این حال در شرایط عادی یک خراش ساده میتواند خطرناک باشد ...چه رسد به یک عمل جراحی ! ...باشد ...باشد...باز هم دلیل ندارد خودم را ببازم ...زندگی را دوست دارم ...هر روز صبح که از خواب بر میخزم این را تکرار میکنم که من امپراطور ژولیس سزار زندگی را دوست دارم ...دوست دارم ...دوست دارم ...و اصلا هم ادای آدمهای عرفان زده را در نمیاورم و به خودم میگویم : هی دانی ! تو بدون عشق به این زندگی حتی یک نفست هم ارزش ندارد ...خوب پس حق دارم که کمی نگران باشم ...حق ندارم ؟ به دکترم همین امروز میگفتم : تو چقدر امیدواری ؟ نگاهم کرد و لبخند زد و آرام جواب داد : تو خودت پزشکی ...گفتم : آره اما جراح نیستم ...ضمن اینکه متخصص بیماران شیمیائی هم نیستم تو به هر حال توی این چند سال بعد از جنگ برای خودت خبره شدی توی این رشته ...

با دکتر رفتیم برای نهار ..تمام مدت سعی کرد ذهن مرا از سوالی که پرسیده بودم منحرف کند ...من هم طاقتم تمام شد : هی منمصور ! ...گفتم که تو کارت خبره ای اونم فقط در ارتباط با جراحی و شیمیائی ..اما قرار نشد پا تو کفش من کنی ...حالا مثلا داری چیکار میکنی ؟ داری ذهن منو خط میزنی از سوالی که پرسیدم ...

و دکتر سرش را پائین انداخت ...هر وقت منصور سرش را پائین می اندازد یا نگران است یا ترسیده یا خجالت زده است ...فکر میکنم این بار هر سه باشد چون زیر لب زمزمه کرد: دانی ! من تو رو دوست دارم ...باور کن !

اذیتش نکردم . خودم فضا را سعی کردم عادی کنم ...چند جوک و لطیفه جدید و خاطرات بامزه منطقه هم نتوانست نه او را و نه مرا از این خاکستر حجم فکری رهائی دهد ...خودمان را زدیم به نفهمی و الکی خندیدیم و بعد قرار روز پنجشنبه را یاد آوری کرد و رفت و من هم یله شدم در خیابان با هزار مرحله دلواپسی و شک و کمی هم اندوه !

با خودم فکر میکنم آیا من اولین و یا آخرین نفری هستم که در این جهان سراسر فاجعه این چنین میان پرتگاه مرگ و عشق زندگی رها میشوم ؟ آیا جز من کس دیگری این روزها و شبهای تنهائی و هزار فکر مغشوش را تجربه نکرده است ؟ و اگر بوده اند به چه فکر میکردند ؟ ژندارک آن شبی که فردا صبحش او را به هیزمهای آتش سپردند به چه اندیشه ای خود را دلگرم کرد ؟ آن بچه بسیجی آذری ..فکر کنم مال سراب بود ...آن شب در سومار وقتی خوردیم به میدان  مین و قرار بر باز کردن معبر شد و وقت کم و محدود و بعد آن قرعه کشی عجیب و بعد  قرعه فال به نام او خورد ..( چه ذوقی میکرد آن جوان !...از اینکه لحظاتی بعد روی مینها میشد هزار تکه نا پیدا ! ) لباس از تن بیرون میکرد ...یقه اش کردم که این چه کاری است مومن ؟ با همان لهجه آذریش گفت ...این لباسها بیت المال است ...خراب نشود بهتراست ...شاید به کار کسی دیگر آمد !!!..او ...قبل از آنکه بدن نحیفش را پرت کند روی میدان به چه فکر میکرد ؟ چرا از او نپرسیدم که یک همچین روزی گیج و منگ دنبال پاسخ نباشم ؟ قطعا پاسخش همان پاسخ ژندارک باید باشد ...میدانم ..میدانم ...

چه میشود مرا ؟ ها چه شده مرد ؟ پس آن همه ادعا چه شد ؟ کو مقام امپراطوری ؟ آن شعارهای قشنگ در ستایش مرگ بزرگ و بلند چه شدند ؟ چرا پس من این همه دل نگرانم ؟ ریشه این ترس عمیق که جانم را چنگ میزند از کجاست ؟ با خودم همین چند دقیقه پیش فکر میکردم ...منکه از بچگی سرمائی بودم و با اولین سوز و سرما پناه میبردم به پالتو و بافتنی ...در این فصل سرما و زمستانی ...اگر بعد از عمل به جای اینکه راهی خانه شوم ...سرم را کج کردند و هولم دادند به چاله قبر با این یک تکه پارچه کفنی چگونه تاب بیاورم انجماد و سرمای زمین را ؟ شاید چاره آن باشد که وصیت کنم در حین دفن آن دو پتوی سربازی را که از منطقه آورده ام به یادگاری همراه من کنند ...خنده ام گرفته ...تلخ خنده ...زهر لبخند...تا حالا نمیدانستم اینگونه عاشقانه خودم را به زندگی دوخته ام ...چقدر وابستگی دارم به این خراب آباد ...چقدر کار انجام نشده سرم ریخته ...دلم برای خودم میسوزد ...دیشب داشتم برای خودم روضه میخواندم و خودمم هم تحت تاثیر سوز و گداز آن سخت گریه میکردم ...چرا تا حالا ازدواج نکردم ؟ شاید روی اعلامیه ام بنویسند جوان ناکام ...اما منکه 36 ساله ام و از جوانی مدتی است فاصله گرفته ام ...کلمه مرد ناکام هم که رسا نیست ...پس چه جوری باید مردم بفهمند که من ...!!!

می بینید چه احمقانه افکارم را برده ام به سمت سطحی ترین وقایع ...به جای اینکه بنشینم و مولوی و حافظ و شکسپیر و دورنمات و رولان بخوانم و نیچه وار حس قدرت نمایم... چسبیده ام به این فکرهای عبث...اما عجیب است ...حالا حس میکنم که چقدر همین افکار و وقایع ساده و پوچ و بی اهمیت را دوست دارم ...اصلا مگر زندگی جز این است ؟ چرا باید برای خودم تعاریف مسخره و نافهمی را ردیف کنم و زندگی را با آنها آرایش بدهم ؟ معنای زندگی همین سادگیهاست ...باور کنید !

عصری که دیدم حالم بد جوری خراب است رفتم سراغ بهار ...همه چیز را برایش گفتم از اول تا آخر ...سکوت کرد ..حرف نزد ...حس کردم دارد بغضش را فرو میخورد ...نکند که من دوباره پرخاش کنم که من نیازی به دلسوزی ندارم ...سرش را پائین انداخته بود و لب می گزید و با این فریاد عاطفی داشت مبارزه میکرد ...دلم میخواست دستش را بگیرم و بگویم : بهارم غلط کردم ...من نیاز به دلسوزی دارم ...خواهش میکنم گریه کن ..شاید در پناه اشگ تو من نیز به این دل وامانده مجالی دادم که ببارد ...اما نگفتم ..من هم لبخندی را به شکل ابلهانه ای به صورت دوختم و آرام گفتم : چیزی نشده ..خوب بلاخره هر چیزی یه شروع داره ویه پایان ...

سرش را بالا گرفت و زل زد به من ...فهمیدم چه میگوید خودم هم موافقم :...اصلا هم این جوری نیست ...یک تراژدی داشت اتفاق می افتاد و بدبختانه قهرمان رل اولش هم من بودم و حالا داشتم سعی میکردم به خودم و به او و به دیگران حالی کنم چیز خاصی نیست ...

( چقدر مسخره : چیز خاصی نیست !!)...کلید وبلاگم را به او دادم ...دلم نمیخواست با نبودن من ..هر چند به صورت موقت ..وبلاگم تعطیل شود ...از او خواستم که هر چند روز یک بار یادداشتهای امپراطور را ورق بزند ...با نوشته ای از خودش و یا من ...فرقی ندارد ...مهم این است که این دفتر باز باشد ...به این نتیجه رسیده ام که وبلاگم را در حال حاضر از همه چیز بیشتر دوست دارم ..به خاطر آدمهای که در این جا دوستان منند ...برای بهار گفتم که خوانندگان وبلاگ من بهترین دوستان نادیده منند ...و دوستشان دارم ..خیلی !..دوری آنها را تاب ندارم ...دلم برایشان تنگ میشود ...بس که این بچه ها گل و با معرفت و با مرامند ...من آنها را باور کردم ...و باور دارم ...چون آنها نیز مرا و سرزمین و امپراطوری مرا باور دارند ..پس پیوند ناگسستنی بین ماست ...عشقی عمیق و ناگفته و ننوشته ...به بهار گفتم که اینان عزیزترین لحظات زندگیم را رنگ کردند ...برای همین تا این حد دوستشان دارم و نگران آنها هستم !

آخ که چقدر به شما و به دنیای وبلاگی شما و کامنتهایتان وابسته ام ...چقدر ...چقدر ...

بهار به من گفت که آیا قصد دارم از دوستانم خداحافظی کنم یا نه ...در فکر فرو رفتم ..راستش دلم میخواهد اما توانش را ندارم ...چطور میشود از دوستانی مهربان و بی توقع که بدون آنکه مرا دیده باشند نهایت جملات مهر آمیز را نثارم کردند خداحافظی کرد ؟

نه این غیر ممکن است ...حداقل آنکه من ضعیف تر از آنم که کلمه وداع را پایان بخش رابطه ام کنم ...ترجیح میدهم آخرین واژه ام ...سلام باشد ...پس سلام به همه شما دوستان خوبم ..سلام ...سلام ...سلام ....سلام .....

تصور اینکه این نوشته آخرین پست من باشد ناراحتم میکند ...دلم میگیرد ...چشمانم نمور میشود ...حالم خراب میشود ...( چند ماه پیش هم شرایط مشابهی پیش آمد ولی از آن جستم ...اما این بار فکر نمیکنم بتوانم فرار کنم )

نمیدانم چرا دل نازک شده ام ..به تلنگری میشکنم ...بغض میکنم ...در خود فرو می روم و نگران میشوم ...نمیدانم شاید این چنین مظلومانه و بی هیچ سر و صدائی باید کوله بار سفر ببندم ...دلم شکسته ...به چیزی نیاز دارم که نمیدانم چیست ...ولی هست و میتواند آرامم کند ...شاید دوباره باید ایمانم را مرور کنم ...شاید ریسمانی که مرا به این دنیا وصل کرده جنسش قوی است ...و باعث زجر من میشود ...

اما خوشحالم که دارم این حرفها را میزنم ...خدا پدر و مادر این مخترع اینترنت را قرین رحمت و لطف خود قرار دهد ...نمیدانم اگر این وبلاگ نبود من چگونه حجم متراکم این حسهای متناقص را تاب می آوردم ...چه اینکه در دنیای خارج از اینجا که نمیشود اینگونه سخن گفت ...میشود ؟ همین مرا آرام میکند ...آرامش ؟! واژه غریبی است ...آیا من بلاخره آن را تجربه خواهم کرد ...از کجا معلوم که در آن سوی پرده برای من فرش قرمز پهن کرده باشند ؟ راستی چه تضمینی وجود دارد ؟ میترسم آن جا اول بدبختی باشد ...اما نه ...نمیتواند اینگونه باشد ...به هر حال مفهوم کرامت و عدالت و رحمانیت خداوند باید چائی معنا پیدا کند ...مگر نه ؟

نوشته ای در همین وبلاگ دارم که به خاطرات زمان جنگ باز میگردد ...مال اوایل سال ...دوستی آمد و برایم کامنت گذاشت که : من دارم ترحم و حس دلسوزی دیگران را میخرم ...آن روز از این برداشت خشن و بی رحمانه دلم گرفت ...اما چند لحظه پیش داشتم با خود مرور میکردم و این نوشته را یک بار دیگر میخواندم حس کردم که من خودم هم حس ترحم انگیزی بهم دست داد ...عصبانی شدم و قصد نمودم که پاکش کنم ...اما منصرف شدم ...چون اگر یک نفر هم پیدا بشود که بعد از خواندن این نوشته منقلب عاطفی شود و یا دلش برای من بسوزد ممکن است که تا سر حد جنون عصبی شوم ...اما باز خدا را شاکرم که این حال هم اگر دست داد ...شروعی شاید باشد برای درک نسل من ...پس میتوان به همین هم دل خوش کرد ...

اما جای هیچ حس ترحمی نیست ...چون من و امثال من به میل خود اینگونه زندگی را انتخاب کردند و باور کنید که بعد از مرصاد و قطعنامه هم ماها بی جهت ماندیم ...شاید برای اینکه درس عبرتی باشیم برای نسل بعد از خودمان تا بتوانند راحتتر انتخاب کنند و هم به اندازه کافی و وافی زجر بکشیم که این معصیتها و گناهان سبک تر باشد ...اما هر چه هست من خوشحالم که نسل بعد از خودم را دیدم ..فاصله خودم با آنها را درک کردم ... اگر چه هرگز نتوانستم این فاصله را پر کنم ...غریبه بودم در نگاهشان ...غریبه !...با چشمان خودم دیدم که میراث کار و تلاش ما چه شد ؟ تمامی آنانی را که آن روز شعار دادند و دروغ گفتند را شناختم و همینطور کسانی را که آن روز هم بی ادعا بودند و امروز هم بی ادعا ولی بزرگ و قابل ستایش اند ...من در زندگی ام کارهای زیادی انجام دادم که میتوانم به آنها ببالم و یا از انجامشان نادم باشم ...سالها درس خواندم ...کار فرهنگی و غیره انجام دادم ...اما بزرگترین کاری که کردم و هرگز از آن پشیمان نمیشوم ...همان حضورم در مهمترین مقطع زمانی تاریخی کشور بود ...سعادتی به ما رو کرد و من توانستم نیک بختی آن را تشخیص دهم و خدای بزرگ بر من منت دارد که در این سفره نشستم ...شکر...شکر...شکر...

اجازه میخواهم آخرین کلامم برای این پست سلامی گرم و صادقانه و از صمیم قلب برای شما باشد :

- سلام

و تمام !

+ برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی  یکشنبه سیزدهم آذر 1384زمان 21:7  امپراطور ژولیس سزار  |