تبليغاتX
یادداشتهای امپراطور
سزار حرف میزند !

سرزمین آبهای همیشه آبی نه تنها مردمانش که هر آنچه هست دارای شعور و معرفت و فهم است و طبیعت آگاه ترین و با شعورترین موجودات است . مکالمات عناصر طبیعت در سرزمین آبهای همیشه آبی برای امپراطور منبع کشف و شهود معانی بسیاری است :

مکالمه دریا و باد  1-

دريا به باد گفت :

ـ انگار از راه های بس دور می آیی. خوش آمدی . دلم برايت تنگ شده بود، و بی تابانه چشم انتظارت بودم . چه بوی خوشی همراه داری. آيا اين بوی درختان تك افتاده بيابان های دور دست نيست؟ وصفشان را از نسيم شنيده ام و بس مشتاقم كه آن ها را از نزديك زيارت كنم، و عطر و بويشان را با مشام جان خويش حس كنم. افسوس كه با اين همه جنبش موجاموج و بی وقفه هرگز توان برون آمدنم از بستر خويش، وسفر به بيابان های سوخته دوردست نيست !

باد به دريا گفت :

ـ آری از راه های دور دست می آيم. از بيابان های تشنه باران و صحراهای سوخته.آن درختان تك افتاده نيز از من خواسته اند درود های گرمشان را به تو برسانم. داغی نفس گرمم را حس نمی کنی؟ آمده ام تا دمی چند در آغوش تو، با آن خنكای نمناك و نوازنده ات، خودم را بشويم و گرد و غبار راه دراز از تن برانم...

دريا به باد گفت :

ـ دوری ات بيقرارم كرده بود. دلم گرفته بود. تو كه نیستی من محزون و افسرده ام. کسی نيست با من بازی كند، گونه هايم را نوازش كند. بوسه بر لبانم بزند. از جنبش و تكاپو باز می مانم و به مرداب تبديل می شوم. چرا تو هميشه پيش من نمی مانی، و برای هميشه از آن من نمی شوی؟

باد در حالی كه گونه های دربا را نرم و مهرآميز نوازش می كرد، پاسخ داد :

ـ من كولی ام. سبك سير و تيز پروازم. آرام و قرار ندارم. بايد مدام از اين كران به آن بيكران بروم و برگردم. دمی ديگر نيز بايد روانه شوم ...

دريا حسرت زده پرسيد :

ـ به اين زودی!؟ هنوز نيامده می خواهی بروی!؟

باد نرم و نوازنده گفت :

ـ هر چه كوتاهتر با هم باشيم عطشمان برای باهم بودن شديد تر است، و همين عطش است كه عشق را می آفريند. زمانی كوتاه با هم بودن، و زمان های دراز دوری و جدایی را مشتاقانه به يكديگر انديشيدن و به ياد هم خوش بودن. تو برای عشق مفهومی ديگر جز اين می شناسی؟

دريا هيجان زده گفت :

ـ ولی من می خواهم تو هميشه كنارم باشی. هميشه با من باشی. هميشه از آن من باشی.عشق برای من يعنی وصل، و نه هجران. هجران دردناك است و حرمان رنجبار. من هنگام فرقت جز با اندوه و حسرت نمی توانم به تو بينديشم. من بدون تو می ميرم...

باد با لحنی نوازنده گفت :

ـ نديده ای كه وقتی زياد با هم هستيم، چه طور هر دو از هم به تنگ می آييم، سر هيچ و پوچ بهانه می گيريم و بیخودی با هم بگو مگو می كنيم؟ غرش های خشمگنانه مان را هنگام توفان به ياد نمی آوری؟ ما نبايد زياد با هم باشيم. وقتی زياد با هم باشيم به هم عادت می كنيم و عادت عشق را نابود می كند. تكرار عشق را پژمرده می سازد. برای آن كه عشقمان هميشه تر و تازه، زنده و با طراوت باشد و بماند، بايد كوتاه مدتی در كنار هم ، و بلند هنگامی چشم انتظار هم بمانيم، نهال عشق اين گونه بهتر می بالد و شكوفا می شود. الان هم بيخود لحظه های با هم بودن را با بگو مگو هدر نده، بيا با هم بازی كنيم، در هم بياميزيم، و از بودن با هم لذت ببريم. دم وصل را غنيمت بشمر و فرصت دوستی را بيهده از دست مده...

دريا اما نمی توانست و نمی خواست چون باد به عشق بينديشد و آن را در دمی فشرده سازد و از افشره و چکیده آن لذت ببرد. پس به مكالمه با باد ادامه داد. مكالمه رفته رفته به بگو مگو تبديل شد. آرام آرام صدا ها بالا و بالاتر رفت و نجواها به غرش تبديل شد و ساعتی بعد دريا و باد خشمگنانه با هم گلاويز شدند. حالا ديگر نرمش و نوازش مهرورزی مرده بود و جای آن را توفانی سهمگين و هولناک گرفته بود...!

2- مکالمه برکه و ماه

بركه از ماه كه در آغوش او نشسته بود و بازيگوشانه بر امواج نرمپوی او می رقصيد، پرسيد:

ـ برای چی از آن بالا به زير آمده ای!؟ در قلب بی قرار من به جست و جوی چه چيز اين طور سبك سرانه جست و خيز می کنی؟

ماه خنده ای شاد و طناز سر داد و پر از ناز و كرشمه گفت :

ـ من پايين نيامده ام. اين تویی كه مرا در اين خلوت تنهایی به آشيانه قلب ناآرام خويش دعوت کرده ای، پرتوهای مرا در خود بازتاب داده ای. انگار از تنهایی به ستوه آمده ای، سرمست از رويای نوشین شبانه خويش مرا این گونه تنگ در آغوش كشيده ای ... مگر نمی بینی كه چه عاشقانه بر خود شناورم نموده ای؟

بركه شگفت زده پرسید :

ـ تو از روياهای من چه می دانی !؟ من از روياهای خود تا كنون با هیچ كس سخن نگفته ام. تو از كجا به روياهای من پی برده ای!؟ هان؟ از كجا؟ برای چه با پرتوهای روانكاو و ژرف نگرت روح مرا می کاوی؟ آنجا دنبال چه می گردی؟

ماه لبخند زنان گفت :

ـ روح تو آنقدر شفاف است كه هيچ چيز را در آن پنهان نمی توانی کرد، تو هيچ رازی نامكشوف بر من نمی توانی داشت، نگاه من آنقدر نافذ است كه تا اعماق روحت را به روشنی می بينم .

بركه با هيجان پرسيد :

ـ آنجا چه می بینی، در اعماق تاریکی های روحم؟

ماه گفت :

ـ قلبی پر از شفافيت، تنها و بی همزبان، تشنه دوستی، مشتاقانه چشم انتظار يك دوست كه از بی کسی و تنهایی اش در آورد، كه سرشارش كند از ترانه های دلنواز دوستی، كه بياكندش از خاطره های يادمان آشنایی. و چون نگاه مهربان مرا می بینی كه با كنجكاوی چشم به تو دوخته، مهرورزانه نگاهت می كند، به رويا فرو می روی و در رويای خويش چنين می بینی كه من به سوی تو آمده ام و در آغوش تو غرق شده ام. مرا غوطه ور می بینی در اعماق روح خويش، و در روياهای شبانه ات در گوش من نرم و زمزمه وار نجوا می کنی كنی ماجرای تنهایی بی انتهای خويش را ...

بركه به تلخی خنديد و از سر افسوس آهی بلند كشيد :

ـ آه!... تو در آن اوج و من در اين فرود، چگونه تو می توانی دوست من باشی!؟ وقتی من به تو دسترسی ندارم تا از رنج ها و اندوه های خويش با تو سخن بگويم و با تو درد دل كنم، چه جای سخن گفتن از دوستی خواهد بود!؟

ماه با مهتابش مشفقانه بوسه ای بر گونه های بركه زد و دلجويانه پاسخ داد :

ـ وقتی من و تو هر دو تنهاييم، وقتی در تنهایی به هم، حتی از خیلی دور، نگاه می كنيم و نگاه های ما با هم نجوا می كنند، وقتی از نگاه كردن به هم شاد می شويم و از تنهایی در می آييم، وقتی تو در روياهايت مرا در آغوش خويش می بینی و می فشاری و با من به بازی و شيطنت می پردازی، و من نيز با نگاه كردن به تو غرق در آرامش می شوم و خود را در شفافيت نگاه آرام بخش تو می شويم، اين همه مگر دوستی نيست!؟ اگر دوستی نيست پس چيست؟ اگر دوستی نیست پس دوستی چیست؟

بركه با افسوس گفت :

ـ با اين همه فاصله كه بين ماست!؟ دوستی بين ما دو تا كه اين همه از هم دوريم چه معنایی می تواند داشته باشد؟

ماه گفت :

ـ همین كه به هم می انديشيم، همين كه به هم صميمانه نگاه می كنيم، همين كه همديگر را از تنهایی در می آوریم، اين معنای دوستی ماست. مهم نيست كه از هم دوريم، مهم اين است كه جان های ما به هم نزديك باشد، كه هست. مهم این است كه روياهای ما زبان مشترك داشته باشد، كه دارد. مهم اين است كه از فكر كردن به هم به هيجان بياييم و دلشاد شويم كه می آییم و می شويم. اين همه به نظر تو برای ايجاد يك دوستی صميمانه و مهرورزانه كافی نيست؟ اگر نه، پس دوستی از ديد تو چگونه چيزی است؟

و درست در همان لحظه كه بركه به پرسش ماه می انديشيد و برای آن در پی پاسخ می گشت، ابری سياه دل روی ماه را پوشاند و بركه را از ديدار مهتاب مهربانش محروم كرد. بركه يك لحظه با خود فكر كرد كه اگر ديگر هرگز روی ماه را نبيند و برای هميشه از بوسه دلنواز مهتاب بی نصيب بماند!؟.... و بعد در درون خويش احساس دلتنگی بس شديد و اندوهی بس تسكين ناپذير كرد. آنگاه با خود چنين انديشيد :

ـ آيا دوست آن کسی نيست كه وقتی برای يك دم بپنداری، او را ديگر هرگز نخواهی ديد، بس دلتنگ شوی و با تمام وجود آرزو کنی كه دوباره اش ببینی؟

و آنگاه احساس كرد كه با تمام وجود دلش می خواهد دوباره ماه آسمانيش را ببيند و مهتاب نازنينش را تنگ در آغوش بگيرد...

3- مکالمه بادبادک و آسمان

بادبادك به آسمان گفت: مرز تو كجاست؟


آسمان گفت: همان جا كه ذهن تو متوقف مى شود، آنجا مرز من است
.


بادبادک به آسمان گفت: و اگر ذهن من جایی متوقف نشود؟

آسمان گفت: آن وقت من مرزی نخواهم داشت...!

بادبادك به آسمان گفت
:

 
-
مرا سبكباريم به اين بالا آورده است، تو كه اين همه از من بالاترى چگونه به آن بالا ها رفته ای؟

آسمان گفت: مرا رويای سبكبار تو و آرزوهای بلندت در اين بالا مىبيند، وگرنه من وجود بی شکلی هستم كه رویاهای شما زمينيان به من شكل و اعتبار مى بخشد، و هر کس مرا به شکل رویا ها و آرزوهای خود می بیند ...

بادبادک به آسمان گفت: من به بندی به زمین وصلم و اگرچه تا آن حد آزادم که هر چقدر می خواهم برقصم و بازی کنم، بچرخم و پیچ و تاب بخورم، ولی از یک حد معین که درازای نخم و اراده صاحبم تعیین می کند بالاتر نمی توانم رفت. تو هم آیا مثل من محدودیت داری یا آزادی که هر گونه می خواهی رفتار کنی و هر کجا که می خواهی باشی؟

آسمان گفت: من همانقدر آزادم که تو هستی. هر چه تو آزاد تر باشی و در من بالاتر صعود کنی من نیز آزادتر خواهم بود برای بالاتر رفتن و وسعت و عظمت بیشتر داشتن. آن ها که بیکران اندیشند مرا بیکران می پندارند و آنان که بلند آرزویند بلندی مرا نا محدود و مرا سرچشمه آزادی و بیکرانگی می دانند. هرکس همان گونه که هست مرا می بیند و می شناسد .

4- مکالمه پرستو و جوجه اش

پرستو به جوجه اش كه بی صبرانه مشتاق و منتظر آموزش پرواز بود، چنين نصيحت كرد :

ـ پرواز را مي خواهی چه کنی، جوجه كوچولوی من!؟ دنيا جز سياهی و پليدی و تباهی چيزی برای ديدن ندارد، می خواهی پرواز بياموزی كه كجا بروی و چه ببینی؟ هيچ كجا رنگی از آشنایی، روشنی و مهربانی نيست. تاریکی همه جا را پر كرده و دشمنی و كين توزی دنيا را آكنده از سموم مسموم خويش ساخته است. پس بهتر است تا پايان عمر همين جا سر جايت در اين لانه زير شيروانی بنشینی و چشم هايت را هم ببندی كه هر چه از اين سياهی ها كمتر ببینی بهتر است و كمتر رنج و عذاب می کشی. من هم افسوس می خورم كه چرا پرواز ياد گرفتم و با خود می گويم ای كاش پرواز نياموخته بودم يا نابينا بودم و اين همه شرارت و سيهكاری را نمی ديدم ...

جوجه پرستو به مادرش گفت :

ـ ولی مادر، من بايد پرواز كردن بياموزم. گوهر زندگی من پرواز است و اوج گرفتن در آسمان ها. سبكبال سفر كردن و مهاجرت از اين سرزمين به آن سرزمين. بدون فراگيری پرواز من موجودی ناقص خواهم ماند و به كمال وجودی خويش نخواهم رسيد. پس هر چه زودتر به من پرواز بياموز مادر كه بيقرار و تشنه پروازم...

پرستو به جوجه اش گفت :

- پرواز جز رنج و زجر چیزی برای تو به ارمغان نمی آورد. اوج گرفتن دردناک است و مدام در سیر و سفر بودن، و آسمان را زیر بال خویش داشتن خسته کننده و رنج بار. در تکاپوی بسیار جز درد و عذاب نبست. موجود هر چه ساکن تر و بی حرکت تر، آسایش خاطرش بیشتر و رنجش کمتر. من که این هم تقلا کرده ام و پریده ام، اوج گرفته ام و آسمان ها را به زیر بال و پر کشیده ام، کجای دنیا را گرفته ام که تو می خواهی بگیری؟ به هر کجا که روی آسمان همین رنگ است، و زمین همین گونه سیاه و تاریک. دنیا قفسی بزرگ است و هر چقدر در آن بپری باز از این گوشه قفس به آن گوشه اش پریده ای و من و ترا افسوس که هیچ راه نجاتی از این قفس بزرگ نیست...

جوجه پرستو به مادرش گفت :

- با همه این حرف ها، حتی اگر همه آن چه گفتی حقیقت محض باشد، باز من می خواهم خودم با بال های خودم به پرواز در آیم و در آسمان ها اوج گیرم و گوشه و کنار جهان را بگردم، و حقیقت حرف های تو را با چشم خودم ببینم و با تن و جان خویش، و روح و روانم، و بال و پرم حس و درک کنم. شاید چیزی جز آن چه تو دیده ای ببینم یا چیزی جز آن چه تو از زندگی بر جهان فهمیده ای بفهمم. پس بیخودی سعی نکن مرا از فکر پرواز منصرف کنی که منصرف نخواهم شد و سراپا شور و اشتیاقم برای بال گشودن و به پرواز در آمدن...

بحث میان جوجه پرستو و مادرش، ساعت ها و ساعت ها ادامه یافت و مادر جوجه پرستو هر چه خواست فرزندش را قانع کند که از پرواز چشم بپوشد موفق نشد، اما پرواز را هم به او نیاموخت و کوشید با ادامه بحث ، به تدریج جوجه اش را قانع و از پرواز منصرف کند. جوجه پرستو که از بحث با مادرش سخت خسته شده بود و در حسرت پرواز می سوخت، و سراپا پر بود ار شور و اشتیاق پرواز، وقتی از کمک مادرش برای آموختن پرواز نومید شد، تصمیم گرفت خود به تنهایی پرواز را بیاموزد و با اتکا به نیرو و جسارت و شوق تسکین ناپذیر خویش به پرواز درآید و در آسمان ها اوج بگیرد، به همین خاطر خود را از بلند آشیانه ای که مادرش بر فراز بنایی مرتفع ساخته بود، در آسمان رها کرد و چون بال هایش هنوز نیازموده و کم توان بودند، مذبوحانه پر و بالی زد و بعد سقوط کرد، به دره سیاه مرگ و نیستی، بدون آن که لذت پرواز را چشیده باشد و با تجربه پرواز آشنا شده باشد .

5- مکالمه کوه و رود

كوه با حسرت و افسوس به رود كه در حال بدرود گفتن و رفتن بود نگاه كرد و گفت :

ـ حالا كه داری مي روی، برو، اما مرا از ياد مبر ای دوست، و آگاه باش كه من با تمام وجود و با همه گنجايش قلب سنگي خويش عاشقانه دوستت داشته و دارم، هميشه به ياد توام، و هميشه چشم انتظارت و منتظر بازگشتت ايستاده ام و ايستاده خواهم ماند .

رود گفت :

ـ طبيعت من رفتن است و جاری بودن، سيلان و سريان، پويش و شارش. من اگر بايستم يا بنشينم، مي گندم و مي ميرم، ركود من مرگ من است. پس بايد بي درنگ بروم و در لحظه ها جاری شوم. اما اگر تو راست مي گويي كه عاشق مني، و اگر در عشق صادقي پس چرا همراهم نمي آيي؟ چرا ايستاده ای و از سر حسرت و افسوس نگاهم مي كني؟ مگر عاشق نبايد دنباله رو معشوقش باشد؟ پس درنگ تو برای چيست؟ آهنگ سفر كن و سبكبار همراه من روانه شو...!

كوه گفت :

ـ من نيز چون تو طبيعتي دارم كه از آنم گريز و گزيری نيست. طبيعت من ايستادن است و نستوهی، استواری و ماندگاری. من وظيفه دارم پا بر جا بمانم و تو را هر دم از درون قلب و روح خويش چونان عاطفه ای جوشان يا خاطره ای موجاموج جاری كنم. من خود را پاكبازانه وقف جريان تو كرده ام. اگر ايستادگي من نباشد تو سرچشمه ای نخواهي داشت و خيلي زود خواهي خشكيد. پس من بايد بايستم و با اشك های تحسر، رفتن تو را نظاره گر باشم، تا تو در اشك های من جاری شوی و جريانی مستدام و ابدی بيابي.آب تو خون دل من است كه اين گونه زلال و شفاف جاری شده است . پس قدرش را بدان و مگذار كه آلايش ها و كدورت های كناره راه مكدر و آلوده ات كند. من نيز مي مانم و خاطره عشق ابدی تو را برای هميشه در دل زنده نگه مي دارم، به اين اميد كه شايد روزی دوباره ببينمت .

رود اما سبكسرانه و شتابزده گفت :

ـ نه! همه اين حرف ها بهانه است! حقيقت چيز ديگری است. حقيقت اين است كه تو مرا از ته دل دوست نداری و به عشق و عاشقی تظاهر مي كني. چون اگر مرا دوست داشتي، حتي براي لحظه ای هم بي من بودن را تحمل نمي كردی، و حتي اگر منجر به نابودی من می شد، همراهم مي آمدی، و اين يك دم دوستي را غنيمت مي شمردی و بر عمری انتظار كشيدن ترجیحش مي دادی ... تو عاشقي ناصادق و خودخواهي، براي همين چنين زمينگير و پايبند شده ای، و چون سبكبار و وارسته از خويش نيستي، محكومي كه هميشه در جای خود بماني و ايستاده بميری ... من ديگر بايد بروم. بدرود ای دوست نا همراه... بدرود ای رفيق نيمه راه...

و چنين بود كه رود از كوه جدا شد و برای هميشه به راه خويش رفت و كوه حسرت زده با چشم های هميشه منتظر و ذهني پر از خاطره دوستي بر جای ماند...

و تمام !

 

+ برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی  یکشنبه ششم آذر 1384زمان 19:30  امپراطور ژولیس سزار  |