تبليغاتX
یادداشتهای امپراطور
سزار حرف میزند !

می گوید:" فلسفه خدا وشیطان را چگونه تفسیر می کنی؟"

و ادامه می دهد:" یا خدا می خواهد شیطان را نابود کند و نمی تواند. یا می تواند ونمی خواهد. یا نمی خواهد ونمی تواند!"

اگر می خواهد و نمی تواند صفت بدیهی رحمان بودنش نقض می گردد.

اگر می تواند ونمی خواهد نادان است که به دشمن مجال ابراز وجود می دهد.

اگر هم نمی خواهد ونمی تواند که دیگر حسابش پاک است!"

تحلیل رندانه ای است. بچه که بودم همین سوال - البته نه با این همه آب وتاب و استفاده از گزینه های چند شقی - برایم پیش آمد.

بعدها وقتی 8 ساله شدم و تمام زندگی من دریا و ماهی گیری در نیمه های شب بود  و رها کردن خیالات و رویاهایم در دل شب و در بستر دریای آبی و سکوت ... در کتابی - گمان کنم در کتاب قصه های قرآن از سری مجموعه های داستانهای خوب برای بچه های خوب- چیزی مشابه این خواندم: "...و چون خداوند آدمی را از دو عنصر آب وخاک سرشت و از روح خود بر کالبد بی جان او دمید، به تمام فرشتگان درگاهش امر کرد که بر او سجده کنند! ابلیس اما، روی برتافت وگفت:من از این موجود تازه خلق شدهء مضحک برترم. جنس من از آتش است وآدم از خاک. و این بر همگان روشن است که عنصر آتش از خاک برتر است.

خداوند به سبب این تمرد او را از بارگاهش راند. ابلیس معترضانه گفت: پروردگارا عدالت تو زبانزد است. من هفتصد هزار سال عبادت تو را کردم. وحالا سزاست که به سبب این نافرمانی مرتد ومنفور شناخته شوم؟ حداقل آخرین خواستهء مرا برآورده کن.

و چون موافقت خدا را می بیند ادامه می دهد:می خواهم تا زمانیکه نسل این آدم ابوالبشر بر روی زمین باقی است من نیز زنده بمانم. به من فرصت ده تا به تو ثابت کنم که اشرف مخلوقاتت کاری نخواهد کرد مگر برادر کشی و اشاعهء شر وفساد !

این توجیه شاید برای ذهن 8 ساله من کافی می نمود و تا مدتها جای خالی جواب سوال مرا پر کرد.

وقتی بزرگتر شدم دریافتم که نبرد همیشگی بین دو نیروی خیر وشر، نه تنها در یک دین،بلکه در تمام ادیان و نه تنها در مذهب بلکه در اسطوره، حماسه وتاریخ همیشه بوده.

به باور مزدیسنی ایرانیان باستان قبل از آنکه زرتشت بیاید و حرف از اهورا مزدا واهریمن بزند، تاریخ هستی چنین آغاز می گردد:" زمانی که "زمان" معنا نداشته، در جایی که "مکان" مفهوم نداشته، در حالتی که "هیچ" دارای چنان وسعت وگستره ای بوده است که "کل" را در بر می گرفته، کسی بوده به نام زروان.

زروان یک هزاره نیایش می کند و قربانی می دهد به این امید که به او فرزندی عطا گردد و او هرمزد گردد و آسمان وزمین وجهان را بیافریند. درست زمانی که نزدیک بوده است دعاهایش برآورده گردد و قربانی هایش پذیرفته، زروان دچار تردید می گردد و در دل می گوید:" واقعا این همه دعا و نیایش من کارساز است؟ ونیازم جواب خواهد داده شد؟ آیا بالاخره هرمزد هستی می یابد یا تمام اینها ناشی از وهم من است؟"

به سبب این تردید آخر نطفه اهریمن همراه نطفهء هرمزد در کالبد مادرشان بسته می شود. خداوند هرمزد را به پاس عبادتها وبه برکت قربانی های هزار ساله زروان عطا می کند واهریمن را به کیفر آن شک لحظهء آخرش.درست مثل شیطان که عبادت چندین هزار ساله اش به واسطهء یک لحظه تمرد ضایع گردید!

زروان وقتی دانست که به جای یک پسر، دو پسر در وجود همسرش، شانه به شانه و در هم تنیده تکامل می یابند با خود عهد کرد که نوزادی را که زودتر به دنیا بیاید، پادشاه گیتی گرداند.

اهریمن که از نیت درونی زروان آگاه گردید، زهدان مادر را درید و زودتر از موعد به دنیا آمد.زروان چون چشمش به قیافه کریه المنظر، بدهیبت و بد بوی اهریمن افتاد دریافت که او هرمزد نیست.

در موعد مقرر هرمزد، خوشرو، خوشبو و نورانی متولد گردید و زروان او را باز شناخت.او را تبرک کرد واز اینکه گیتی می توانست تحت سیطره چنان موجودی باشد مسرور و مشعوف گشت.

اما اهریمن عهد پدر را به یادش آورد.زروان به ناچار برای آنکه بدعهدی نکرده باشد، گفت:" باشد،تا 9000 سال تو بر اریکه پادشاهی جهان تکیه زن. اما پس از 9000 سال نوبت فرمانروایی هرمزد است و می کند هر آنچه را که صلاح بداند!"

این است که از همان روزها فتح و پیروزی را از آن نیوی خیر می دانسته اند.

فارغ از تمام این روایات و افسانه ها من به باوری رسیده ام که توضیحش بعید یا مشکل می نماید.

تابحال چیزی را خلق کرده ای؟ چیزی هر چند کوچک و بی اهمیت. چیزی که قبل از دخالت توهویت و ماهیت نداشته است. یک نقاشی، یک اثر هنری، یک داستان کوتاه ...یک فیلم ....یک تابلوی نقاشی ..و.....

سینما  و فیلم ساختن را مثال می زنم. فضا را تو خلق می کنی. شخصیت ها را نیز. اولش تو محاطی بر همه چیز و مجزا . اما اگر همه چیز خوب پیش برود، اگر فضا سازی مناسب باشد وشخصیت ها خوب و متناسب تراش بخورند، .متوجه چیزی شگرف و غریب می شوی! می بینی همه چیز ماهیت خاص خودش را یافته است.ماهیتی که غیر قابل تغییر می نماید.

خوابیده ای وبه آنچه که می خواهی بنگاری و بسازی، می اندیشی، یکهو به نظرت می آید خودت در فضا هستی ودر میان شخصیت ها.تصاویر فیلمت دیگر چیزی جدا از وجود تو نیست. با تو است و در تو. شخصیت ها خود راه می روند.خود سخن می گویند و خود سرنوشت حوادث را رقم می زنند. چیزی مانع دخالت تو می شود.آن چیز با کلماتی مثل نتوانستن یا نخواستن تفسیر نمی شود.چیزی است فراتر واژگان!

و چه حس لذت بخشی دارد رها شدن در دنیایی که خود خلق کرده ای.

یادم میاید احمد بیگدلی می گفت هر بار داستان آنای خودم را خواندم، بدون استثنا گریستم.گریستن که نه،زار زدم. همسرم می گفت: خب این داستان را مگر خودت ننوشته ای؟ تغییرش بده. و من فقط جواب می دادم:نمی شود. نمی شود

گاهی ...می نشینم و فیلمهائی که ساخته ام را می بینم ...آنقدر هیجان زده و مضطرب میشوم که قادر به کنترل خودم نمیشوم....

آخرین فیلمنامه ای که کار کردم داستان زنی است که صبح از خواب بر میخزد و می رود جلوی آینه ولی تصویرش را نمی بیند و.... من هنوز هم میترسم بروم جلوی آینه ....باورتان میشود ؟...

****

...و خداوند با وجود قدر بودن در جهان مخلوق خويش جاري گشت...

*****

و من اینگونه سرزمین آبهای همیشه آبی را ساختم و خلق کردم و شدم و تاج گذاری کردم ....امپراطوری من اینگونه پا بر وجود گذاشت ....حس میکنم هستم وجود دارم و باورم میشود که انسانم ...

*****

من میخواهم با یاری شما دولت و حکومت این سرزمین را بنا بگذارم ...سرزمینی که مال ما باشد ...خودمان بسازیمش....در آن زندگی کنیم و عاشق شویم و عاشق بمانیم ....آزاد و رها قوانین آن را مدون کنیم ...دیگر میراث خوار قانون گذاران گذشته که تنها به منافع خود اندیشیده اند نباشیم ...

سرزمین آبهای همیشه آبی ...جهانی است که متعلق به ماست ....

در نوشته های من قوانین و مقررات آن جاری است و با حضور تو آن را تغییر میدهیم . در این سرزمین همیشه امکان تدوین قانونی هست که کلیه قوانین قبلی خود را نقض کند ...و این تمام آن چیزی است که من از آزادی درک کرده ام ...میخواهم در این سرزمین به همه چیز که برای من از قبل تعریف شده نه بگویم و خودم برای زندگیم معنا یابی کنم ...میخواهم فریاد بزنم ...میخواهم ویران کنم ...میخواهم باشم ...باشم ...باشم ....این حق من است که آن جوری زندگی کنم که دلم میخواهد نه آنگونه ای که پدران و مادرانم برایم تکلیف کرده اند ...

من از این شرایط که به من تحمیل میشود بیزارم ...من میخواهم خودم باشم ...خودم ...

شما هم دنبال خودتان می گردید ؟ -

شما هم خسته اید ؟ -

شما هم از ارزشها و ضد ارزشها به ستوه آمده اید ؟ -

وقت آن است که با هم بگوئیم نه ...

وقت آن است که با هم فریاد کنیم ...فریاد ...فریاد...فریاد...

تبصره 1 :  من دارم سعی خودمو میکنم که کوتاه بنویسم . نمیدونم تا چه حد موفق بشم . اما به هر حال تلاش خودمو میکنم . باور کنید !!!

تبصره 2 : خیلی چیزها عوض شده و یا عوض خواهد شد مهم این است که ما این تغییرات رو درک کنیم تا از یک جا موندن خلاص بشیم و جاری باشیم ...

تبصره 3 : من دوستان خوب و با سواد و با کمالاتی دارم که در این سرزمین همیشه با نوشته های خوبشان برای درس و اخلاق و مهر و شناخت به ارمغان آورده اند . دست یک  یک شما را می بوسم ....

تبصره 4 : در ماههای گذشته به علت شرایط روحی و یا شاید پنجره ای که ازآن به دنیا نگاه میکردم باعث شده بود که نوشته هایم پراکنده و بی نظم باشند و همین عامل مرا دچار پریشانی کرد تا آنجائی که بسیاری از خوبان و بزرگوران قضاوتهایی درباره من کردند که در قالب نوشته هایی کمی تند و پرخاشگرانه جلوه کرد . بنا دارم از این از هم گسیختگی رها باشم تا کمتر دچار تازیانه های سوء تفاهم قرار گیرم . عزیزانم ...بدانید و باور کنید که صاحب این نوشته ها حقیر و بی مایه و عاشق فهم و درک جهان ناشناخته آدمیان است . اینکه در این وبلاگ و با نام سزار مینویسم در عین حال که ریشه در شخصیت و گذشته من دارد اما تصورم بر این است که در این قالب و با روابطی که با اندیشمندانی چون شما برقرار میکنم راهی بیابم برای بهتر دیدن و برای بهتر زندگی کردن . دلم نمیخواهد با طرح مسائل خصوصی و رازهای خودم که نیاز به بیان کردن آنها دارم خلوت دیگری را به هم بزنم . قبول کنیم که همه ما برای این اینجا هستیم که همه حرفی برای گفتن داریم و این زبان و این وسیله را برای گفتن برگزیده ایم . پس ضمن احترام برای همه شما استادانم توقع دارم از جانب شما هم مورد مهر ادبیانه و صادقانه اتان قرار بگیرم ....

تبصره 5 : میخواهم رها باشم . از بس در دنیای خارج از اینجا از ترس هزاران عامل درونی و بیرونی خود سانسوری کردم به ستوه آمده ام . من آمده ام تا فریاد بکشم . برای نجوا کردن و زمزمه کردن بعد ها هم فرصت هست . خصوصا حقیر که زمانم کوتاه و کنتور روزشمار مرگم به کار افتاده است و با سرعتی دیوانه کننده به پیش میرود . خواهش میکنم به من و خودتان فرصت بدهید که حرفهایمان را بگوئیم . از نگه داشتن رازها و اسرار فکریم در گنچینه دلم خسته و افسرده و بیزار شده ام ....من به شنیده شدن و خوانده شدن محتاجم . من به شما نیاز دارم ...چون دوستتان دارم ...

+ برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی  پنجشنبه دوازدهم آبان 1384زمان 0:8  امپراطور ژولیس سزار  |