خدایان بر من منت دارند . امپراطوران همیشه در پناه خدایان زندگی کرده اند . زئوس خدای خدایان که در کوه المپ و در قصر خود به فرمان روائی مشغول است خواست سزار را مبنی بر دیدن روز مرگ خود پذیرفت و من دیدم تمام لحظه های پس از مرگ خود را... تنها درد من دوری ار زنی است که دوستش میدارم و عاشقانه با او در سرزمین آبهای همیشه آبی زیسته ام . اما با این درد ساختم و این رویا را برای خود پرواندم و حاصلش این شد :
زنده كه بودم آرزويم اين بود كه در تشييع جنازه خودم شركت كنم. مراسم آن را ببينم و آدمهايي را كه سر قبرم مي آيند تماشا كنم..
اين آرزو برآورده شد و من با روح نامرئي ام در آن مراسم شركت جستم و بر فراز جمعيت و گور گشوده ام به پرواز درآمدم و با كنجكاوي و لذت ناظر خاكسپاري خود شدم.
زئوس به من اجازه داده كه فقط ماه و روز مرگم را اعلام كنم و از فاش كردن سال قبض روحم بپرهيزم. من هم به اين توافق تن در دادم زيرا ميدانستم كه «او» كارش با من آسان نخواهد بود.
تاريخ تدفين، نهم شهریور سالي پرحادثه بود و من در شرايط بسيار شگفتي كه ناچار بايد از شرحش بگذرم، چشم از جهان بربستم.
چهارشنبه اي بود زيبا و غمگين در آغاز فصل پاييز، روزي مناسب براي خاكسپاري ام و نيز روزي مناسب براي به صحنه آوردن نمايشنامه تدفين، چنان كه دوست داشتم. تابوتم را چهار نفر از ميان گورستان شمالي به بالاي تپه زيبايي ميبردند. نخستين برگ هاي زرد پاييزي بر زمين مي افتادند. پيشاپيشِ تشييع كنندگان، سياهپوست سفيدمويي گام برميداشت و با قره ني آهنگي غمگين مينواخت. ديدنِ شمارِ بسيارِ آدمهايي كه به تشييع جنازه ام آمده بودند اثري دلپسند در من داشت.
خيلي هاشان تاج ها و دسته گلهاي باشكوهي همراه آورده بودند. همه جور آدمي در جمعيت ديده ميشد. زنان و مرداني در هر سن و سال با ظاهرهاي گوناگون و از مليت هاي مختلف. بيشترشان سياه پوشيده بودند و سيمايشان غمگين و گرفته و اغلب واقعا سوگوار بودند. بيش از همه ديدار بهارم دلم را به درد مي آورد. بهارم هق هق كنان و با حالي نزديك به غش چند قدميِ قبرم ايستاده بود و دو دوست مهربان زير بالش را گرفته بودند. با پيراهن سياهي كه به نظر من خيلي كوتاه دوخته شده بود بسيار دلربا جلوه ميكرد. نگاه هاي دزديده اي كه بعضي مردان به او مي انداختند، خشمي پنهان در من بر مي انگيخت. چون مردگان ميتوانند فكر زندگان را بخوانند، من هم ميفهميدم كه در ذهنشان چه ميگذرد. شهرزاد و شهریارم براي چند لحظه دعواي معمول ميان خود را كنار گذاشته بودند و دست هم را گرفته مهربانانه با هم پشت سر بهارم ايستاده بودند. دوستان بسيار نزديكم كه هفت تن بودند در رديف هاي جلو دور گورم حلقه زده بودند. آنها سخت ميگريستند و دستمال كاغذي زيادي مصرف ميكردند. البته فقط بخشي از اين اندوه سنگين شان به مرگ من مربوط ميشد، و بقيه اش به دليل گرفتاري هاي شخصي و دردهاي خصوصي خودشان بود...اینکه بدون من کارشان را از دست میدادند و شرکتم به دست وراث میافتاد که احتمالا با آنها کنار نمی آمدند...و در این میان يكي شان به ياد عشق سالهاي پيش و بر باد رفته اش افتاده بود، ديگري در غم پوچي هاي زندگي زناشويي خودش بود و سومي از مرگ هر انساني به رقت مي آمد. آن ديگري در اندوه خلأيي كه با مرگ من پيش آمده بود، فرو رفته بود، چون ديگر كسي را نداشت كه ماجراي عشق بازيهاي خود را با او بازگو كند و پنجمي كه وضع مالي اش بي شباهت به وضع من نبود، در اين انديشه غرق بود كه دير يا زود او هم به چنين سرانجامي خواهد رسيد و ششمي به ياد شهادت ياران و همرزمان زمان جنگ افتاده بود. هفتمي از درد اين كه درخواست اقامت و اجازه كارش در آلمان پذيرفته نشده ميگريست. بقيه دوستان خوب هم فقط با نصف دلشان در مراسم حضور داشتند. يكي داشت حرص ميخورد كه شركتهاي بيمه از صورت حساب هاي مطبش ميكاهند و هر بار پول كمتري به او ميپردازند. يكي ديگر در نشئه بردِ بزرگي بود كه ديشب در قمار رولت برايش رخ داده بود و نميتوانست از خوشي روي پا بند شود. آن ديگري در انديشه بود كه چگونه، بدون اين كه كسي متوجه شود، مشتري هاي تازه اي براي وكالت خانه خود به تور بزند. يكي از خويشاوندان دور من، با احتياط، كارت ويزيت خود را پنهاني در كيف يك دختر زيباي بور انداخت. يكي ديگر از آشنايان از باد شكم به خود ميپيچيد و ديگري از مثانه لبريز شده اش بي قرار بود... در ميان جمع، كساني را نيز يافتم كه از مرگ من چندان هم اندوهگين نبودند. دو نفرشان به من مقروض بودند، يكي هم كله پوكي حسود بود كه بي خود گمان ميكرد زنش با من سُر و سِر دارد و يك الاغ ديگر هم ميپنداشت كه من او را نزد اداره ماليات لو داده ام. دوستي كه تصادفا او هم مثل من سليقه اي دهاتي پسند داشت بالاي قبرم لوحه اي نهاده بود كه عكس هايي از من را در كنار نويسندگان و شاعران و آهنگ سازان و خوانندگان زن و مرد و ديگر شخصيت هاي سرشناس نشان ميداد. از ميان آنها، دو عكس بزرگتر توجه مرا جلب كرد. در يكي از اين عكسها من در كنار پیانو نوازمورد علاقه ام«روح انگیز راهگانی» ايستاده بودم و ديگري عكسِ مشتركِ من و بتِ محبوبم«استنلی کوبریک» بود.... سالخورده ترين دوستم بر مزارم سخنراني كرد. او مرا به عنوان فردي استثنايي و پر استعداد ستود كه از ميان يك ميليون شايد يكي از آن نوع پديد آمد. و مرا صاحب زندگي و آرمان هايي بلندپروازانه معرفي كرد كه در جهاني كه در ماديات غرق است، بخت و شادماني خود را در جهان معنا ميجست و يافته بود. او افزود:«خوشبختانه آن مرحوم همسري يافت كه او را عليرغم اين ويژگي و يا شايد به همين دليل دوست داشت.»
افزون بر اين صفتها، او با تحسيني باز هم بيشتر مرا انساني چند بعدي، پزشكي حاذق، آهنگ سازي خوش قريحه، شاعر، نويسنده و كسي كه همدل شبهاي تار دوستانش بوده و نيز انساني نيك دل با بسي ويژگي هاي ديگر، ستايش كرد..
من هميشه خودم را كسي به حساب مي آوردم، ولي وقتي كه ستايش هاي دوستم را شنيدم، با پشيماني انديشيدم چرا به هنگام حيات، نابه جا، خود را گاهي كوچكتر هم كرده و فروتني بيش از اندازه نشان داده بودم! غمي بر من فرود آمد كه در دوران زندگي نه تنها ديگرانم پاس ننهاده اند، بلكه خودم هم خود را دست كم گرفته بودم. دو قطره اشك از چشمانم بر روي گونه هاي دختر كوچكم افتاد و او به اين خيال كه اين دو قطره باران است سرش را بالا كرد و با تعجب به آسماني كه در آن ابر ديده نميشد نگريست.
من حتي در موقع زنده بودنم هم ميدانستم كه بعضي از دوستانم چگونه درباره من فكر ميكنند. از اين رو به ذهن پاره اي از آنها كه افكارشان را نهفته نگه ميداشتند راهي براي خود گشودم. بخصوص يكي از آشنايان توجهم را جلب كرد. او با دقت به سخنراني گوش ميداد. به ذهنش رخنه كردم و در گفت و شنودي كه درونش جريان داشت داخل شدم:
«چه حرفها! كه به مال دنيا بي اعتنا بود؟ چه جفنگياتي! از خدا . یک پولدار بی غم و بی غصه که تمام دارائی خودش را از ارث پدر داشت ... او كجا از پول بدش مي آمد؟ دست گربه به گوشت نميرسه ميگه بو ميده. آخر و عاقبت كسي كه به جاي كار كردن و عرق ريختن دلش بشنگه و در خواب و خيال زندگي كنه همين خواهد شد. كسي كه كار اصلي اش را با سرگرمي و سرگرمي اش را با كارش عوضي بگيره عاقبت به خير نميشه. او يك الاغ افسار گسيخته بي حسِ مسئوليت بود. آخر سر هم فقط یک مشت زمین و خانه و سهم شرکت برای وراثش گذاشت!» داشتم از اين فكرهاي ناجوانمردانه آتش ميگرفتم. سرش داد زدم:«تو خودت چه گلي به سر خودت زده اي خسيس اٌغلو؟ همه عمرت مثل خر كار كردي و خودت و زن و بچه ات را در حد بخور نمير نگاه داشتي و پولها را روي هم انباشتي. وقتي انشاالله تو هم هر چي زودتر نفس آخر را كشيدي از تو هيچ چيز به جا نخواهد ماند! نه قصه اي، نه چامه اي، نه آوازي و نه ترانه اي!»
با اين كه فريادكنان به او پرخاش ميكردم، او حتي يك كلمه از حرفهايم را نشنيد. با عصبانيت به سراغ يكي ديگر رفتم كه به قبرم خيره شده بود و به سخنراني گوش ميداد:«چند بعدي يعني چه؟ نتيجه كار حساب ميشه. درخت را از ميوه اش بايد شناخت. او ميخواست در چندين رشته قهرمان و جهان پهلوان بشه و به جاي اين كه نيرويش را در يك جهت و يك كار متمركز كنه خودش را نخود هر آشي ميكرد و نتيجه اش اين شد! به هر جا نوکي زد و از هر چمن گلي چيد ولي گلستاني نكاشت. آدم كه نميتونه هم پزشك خوب باشه، هم آهنگ ساز ماهر، هم شاعر توانا و هم نويسنده دانا!»
زياد پيش اين يكي خودم را معطل نكردم زيرا اين حرفها براي من تازگي نداشت و هنگام زنده بودن هم اين وراجي ها را به اندازه كافي شنيده بودم.
در ميان جمع چشمم به زنی که قبلا عاشقش شده بودم افتاد. چهره اش نقشي از همدردي و وارستگي در خود داشت. چند لحظه اي به فكرش گوش فرادادم:«او چند گاهي مرا خوشبخت كرد، با آن اخلاق خودماني اش و با شور و شيفتگي اش، با بي پروايي اش و با بي غمي هاي كودكانه اش ولي زخم هاي زيادي هم بر دلم زد. چه خوب شد كه من در آخرين لحظه از دستش وارستم و زن سیروس شدم. خيال هم نميكنم در اين مدت خيلي عوض شده بود. به راستي كه زندگي در جهنم راحت تر بود تا زندگي با چنين آدم دمدمي مزاج و يك دنده اي كه خيلي هم ديكتاتور و خودخواه بود...و خودش را امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی میدانست ...در صورتی که او فقط دانی بود همین ...دانی !!»
در گوشش فرياد زدم:«سپیده! واقعا كه خيلي بي انصافي! چطور دلت مي آيد كه اين طور بي رحمانه درباره من قضاوت كني؟ تو كه با من خود را خوشبخت ميپنداشتي. من كه به تو ستمي نكردم. تقصير من چيست كه مرا مانند بت ميپرستيدي و كنيز حلقه به گوشم بودي؟»
وقتي از ميان جمعيت رد ميشدم تا دوباره به جاي خود، بالاي سر گورم برگردم، شنيدم كه زني به پسر كوچكش ميگفت:«ببين بنيامين! من تو را از لطف اين دكتر دارم!» و به قبر من اشاره ميكرد. پسرك پرسيد: «چرا مامان!» و مادرش جواب داد:«آخر من بيمارش بودم. او مرا روانکاوی کرد و در بیمارستان میلاد برایم نسخه نوشت که نباید دیگر بچه دار شوم و برايم دستگاهِ آيودي گذاشت. با اين حال من آبستن شدم و تو نتيجه اين اشتباه او هستي!»
برآشفته و افسرده بودم. وقتي كه از بلندي به مراسم سوگواري مينگريستم به خود گفتم:«اي كاش در تشييع جنازه خودم حضور نداشتم.»
پس از اين كه جنازه ام با خاك پوشانده و حلقه هاي گل بر خاك گورم انباشته شد سوگواران آرام و انديشناك گورستان را ترك كردند. من هم به همراه صف آنان به راه افتادم. به سر خيابان كه رسيدند پچ پچ ها به تدريج بلندتر شد و حرف زدن ها طبيعي تر. گپ زدن ها كم كم حالتي سرخوشانه به خود ميگرفت. انگار كه در جمعه بازار باشي. اين را ديگر نميتوانستم باور كنم. يكي از دوستان به ديگري ميگفت:«اين جوك را شنيده اي؟ در سخنراني سر مزار، تركي بوده كه ناآرام به اين ور و آن ور نگاه ميكرده، بغل دستي اش از او ميپرسد: چه خبره؟ چرا آروم نميگيري؟ تركه جواب ميده: ولله من اين مرحوم رو كه اين همه ازش تعريف ميكنن اين جا نميبينم!» پزشك يار جوانتر بخش اعصاب و روان بیمارستان میلاد به پزشك يار اولم ميگفت:«خدا كنه كه رئيس جديد ما مثل مرحوم دكتر آدم سگ جوشي نباشه!»
درهاي اتومبيل ها يكي پس از ديگري باز و بسته شد و سوگواران به جهت هاي مختلف به راه افتادند. يكي از دوستان موقع خداحافظي به ديگري گفت:«جمعه شب سر قرار پوكر حتما سر وقت بيا...!»
آخر از همه، بهار من وارد خيابان شد. دو نفر از دوستان، همزمان، درهاي اتومبيل هايشان را باز كردند و به او تعارف كردند كه سوار شود تا او را به خانه برسانند. اتومبيل يكي از آنها ماشين قراضه كهنه اي بود كه بايد به زودي به اوراقچي سپرده ميشد. ديگري يك اتومبيل گران بهاي آخرين مدل داشت. بهار لحظه اي دو دل ماند. من حاضر بودم شرط ببندم كه او حتما در آن اتومبيل كوچك كهنه سوار خواهد شد. ولي همان طور كه در زمان حياتم هم در شرط بندي و قمار شانسي نداشتم، با ناكامي شاهد بودم كه همسرم اتومبيل گرانبها را انتخاب كرد و با آن به سرعت دور شد. با دلي شكسته به اتومبيل ها نگاه ميكردم كه دور ميشدند.
در حالي كه از كنار گور تنها مانده ام رد ميشدم آخرين نگاه را به آن انداختم. زني ريزه اندام و مو سياه، هنوز كار قبرم نشسته بود و زار ميزد.
در تاريكي غروب و از فاصله دور نتوانستم او را بشناسم. فقط دیدم یک دسته گل بنفشه در دست داشت که روی قبرم گذاشت. ميخواستم به سويش بروم و ببينم كيست، ولي ملك الموت با لحني خشن مرا فراخواند. مجبور به اطاعت شدم.
نميدانم چرا، ولي اين احساس به من دست داد كه او بيش از همه در فقدان من اندوهگين خواهد ماند.