امپراطور این بار داستانی را میگوید و خودش را قهرمان آن میداند . چه فرق میکند به هر حال هر داستانی یک قهرمان نیاز دارد و من شجاعت به خرج میدهم و خودم را قهرمان این داستان میکنم . تا مورد تنفر و خشم شما قرار گیرم . می بینید از همین الان نتیجه و بازتاب حسی شما را میدانم . خوب حق هم دارید . چقدر خوب میشد قبل از آنکه این خشم و تنفر شما سر ریز کند کمی فکر کنید و تامل کنید . شاید آن وقت همذات پنداری کردید . شاید ...شاید ....شاید ...:
دراز كشیدهام روی تخت. دستها باز، در اطراف بدنم. مچ پاها روی هم. فقط میخها را كم دارم. به گوشهی دیوار و سقف نگاه میكنم. به آن مگس سیاهی كه پاهایش به تارهای چسبناكِ عنكبوت سیاهتر از خودش چسبیده و همینطور دارد دست و پا میزند. لابد آنقدر تقلا میكند تا بمیرد. شاید هم نجات پیدا كند، نمیدانم.
رفتم اداره شان. از نگهبانِ دمِ در پرسیدم: آقای رحمتی ؟
گفت: بله، جنابعالی؟
گفتم: دوستشان، آشنایشان، فامیلشان، یكی از اینها، هستم دیگر.
گفت: بفرمائید طبقهی چهارم. اتاق چهارصد یا چهارصد و یك یا ... .
رفتم بالا، آسانسور، شاید هم با پله. رسیدم دمِ درِ اتاقش. قلبم خیلی تند میزند. قبل از رفتن آرامبخش خورده بودم. دو تا پنج میلی. او هم میخورد. گفته بود اگر نخورد، شبها را راحت نمیخوابد.
گفته بود: او هم میخورد. مثل نقل و نبات. آخر، شدیداً افسردگی دارد، به خاطرِ رعنا. خانه كه میرسد، از جفت نبودنِ كفشهای دمِ در گرفته تا لكههای چربی لباسِ رعنا، بهانه میكند و داد و فریاد راه میاندازد. مدام T به دست، موزائیكها را میسابد یا فرشها را جارو میكشد یا دهها بار ظرفها را آبكشی میكند. آنقدر دستهایش را میشوید كه گاهی از آنها خون میآید.
آرنجهایش روی میز بود و دو دستش را در هوا تكان میداد.
ـ پس، وسواس پاكیزگی دارد؟
ـ نمیدانم، انگار وسواسِ همه چیز دارد. وقتی میآید، یك بند از رعنا میپرسد كه كی آمده؟ كی رفته؟ كی چه گفته؟ اگر رعنا بگوید كه نمیداند، سرش داد میزند و میگوید: "از فردا باید حواسات را خوب جمع كنی و همه چیز را به من بگوئی، و گر نه از پارك و شكلات و اسباببازی خبری نیست". (تن صدایش را پائین آورده بود.) رعنا هم كه متوجه شدهاید، عقب ماندگیاش بیشتر جسمی است تا ذهنی. همه چیز را میفهمد و میگوید. مثلاً آن روز كه انگشتم را بریدم و شما روی آن چسب چسباندید، آن روز كه شما سرتان درد میكرد و من به شما قرص دادم، همه را تعریف كرده. گاهی برای خودشیرینی دروغ هم میگوید. (این را با پچ پچ گفته بود.) بعد، او هم شروع میكند به جیغزدن: "تو این جا درس میدهی یا مریض معالجه میكنی؟" " این جا كلاس است یا مهمانی كه میخواستی هندوانه پاره كنی؟" (سرش را به چپ و راست تكان داده بود.) مصیبتی داریم.
به ساعتش نگاه كرده بود و سیبی از ظرف میوه برداشته بود و برده بود، اتاق رعنا كه داشت عروسكش را روی پاهایش میخواباند.
چند تَقْ، به درِ بسته زدم. صدائی گفت: بفرمائید.
رفتم تو و ایستادم جلو میزش كه بزرگ بود. شاید هم كوچك، نمیدانم.
گفتم: سلام آقای رحمتی. من دانی هستم همان سزار بخت برگشته هستم.
گفت: بله، شما را میستایم ...من و خانمم همیشه نوشته های شما را میخوانیم ..غمگین ولی زیباست !.
شاید هم نگفت، نمیدانم.
گفتم: نمیخواهم وقتتان را بگیرم. یك راست میروم سرِ اصلِ مطلب.
گمان میكنم گفت: بفرمائید بنشینید.
هنوز سرِ پا بودم كه گفتم: آمدم به شما بگویم كه من و خانم......
اسم كوچكش را نگفتم؟ در این مدت. چه مدت؟( بیست ماه... بیست ماه و ده روز...شایدم فقط ده روز...چه میدانم ...مدتی است که زمان را گم کرده ام از همان وقتی که وبلاگم را آپ نکردم کلا زمان را از دست دادم...) حتی یك بار هم اسمش را نگفتم. او هم هیچ وقت نگفت دانی. همیشه مرا آقای امپراطور صدا میزد. هیچ وقت هم به او نگفتم تو. او هم جز یكی، دو بار نگفت. نمیدانم چرا؟ شاید هم فكر میكردم چون معلم است پس، او باید شروع كند و لابد او هم... نمیدانم چه فكر میكرد؟ همیشه قبل از رفتن میگفتم امروز به محض این كه نشستم، به بهانهای یا بیبهانه، البته دور از چشمِ زنم ، دستش را میگیرم و میگویم: حالت خوبه؟
نشستم روی صندلی روبروی او. راحت تكیه زدم به پشتیِ صندلی و گفتم: آقای رحمتی من و زنتان همدیگر را دوست داریم. من به خاطرِ او (او یا ایشان؟) دارم رابطه ام را با زنم به هم میزنم زنی که تازه گرفته ام...پستم نه ؟.
ـ گلی خواهرم میگوید امتحان ورودی زبان میگیرند. سخت هم هست. فكر میكنید میتوانم قبول شوم؟
ـ میخواهی بروی انگلیس، لندن؟ چه شهرِ مهآلود و غمگینی. شما با این روحیهی شاد و گرمی كه دارید، فكر نمیكنم بتوانید آنجا دوام بیاورید. لای باز شدهی كتاب را چند بار با انگشت اشاره فشار داده بود.
مات نگاهش كرده بودم، با دهان نیمهباز.
لبخند زده بود: شوخی كردم. هر كاری كه دوست دارید، بكنید. (قیافهاش جدی شده بود و با چشمهای زیتونی رنگ نگاهم كرده بود) هر كاری، هر كاری كه دوست دارید، بكنید.
گفته بودم: من دوست دارم همین جا بمانم. همین جا، پیش تو.
نگفته بودم.
گفتم: آقای رحمتی، زن تان شما را دوست ندارد. بهتر است بدون جار و جنجال از او جدا شوید. با رعنا یا بیرعنا، فرقی نمیكند.
گفته بود: نمیدانید هفتهی پیش، شوهرم چه قشقرقی به پا كرد. پشت به من و میز، ایستاده بود جلو كتابخانه و كتابی برداشت.
ـ چرا؟
نشسته بود و گفته بود: چون رعنا بهش گفت كه شما برای تولدم خودكار هدیه آوردید.
ـ ببخشید، نمیدانستم باعث دردِسرتان میشوم. دیگر از این كارها نمیكنم.
سرش را پائین انداخته بود: بله، بهتر است. آن ذره آرامش هم به هم میریزد. خیلی ممنون.
لحظهای خیره نگاهش كرده بودم و با صدای بلند گفته بودم: اصلاً میخواهید دیگر این جا نیایم تا آرامشتان به هم بریزد؟
به سرعت گفته بود: نه، نه، من... من مقصودم این نبود. خواهش میكنم موقعیت مرا درك كنید.
دم در بودیم كه پرسیده بودم: چرا تمامش نمیكنید؟
رعنا تو بغلش بود و سرش روی شانهاش. انگار خوابیده بود. گفته بود: نمیتوانم. یكبار كه حرفِ (بقیهی جمله را پچپچ كرده بود) طلاق پیش آمده بود، دو روز تشنج داشت. رعنا هم با او.
- پس، چه كنیم؟
- نمیدانم. فقط مرا تنها نگذارید.
صدایش خش برداشته بود. سرش را انداخته بود پائین. رفته بودم جلو و آن موهای خرمائی مرتبِ از كنج شانهشدهاش را بوسیده بودم.
نه، نكرده بودم.
ـ امروز یك ساعت با گلی حرف زدم. همه چیز تمام شد.
تمرین حل میكردیم. یكباره سربلند كرده بودم و پرسیده بود: چطور؟
گفته بودم: بالاخره به این نتیجه رسیدم كه من با این روحیهی شاد و گرمی كه دارم به دردِ زندگی در لندن نمیخورم.
خودكار نقرهای را گذاشته بود روی میز. دستهای استخوانی را در هم فرو برده بود. بفهمی، نفهمی لبخند زده بود و نفسی از تهِ سینه كشیده بود.
گفته بودم: خوب، حالا نوبت توست. كاری بكن.
نه، نگفته بودم. فقط گفته بودم: میبینید، من و رعنا چه دوستهای خوبی برای هم هستیم. نه، این را آن موقع نگفته بودم. وقتی گفته بودم كه دست و صورتِ چرب و چیلی رعنا را شسته بودم و رعنا روی پاهای من نشسته بود و چند بار ماچم كرده بود. او هم گفته بود: آره، میبینم و كمكم دارد حسودیم میشود.
گفته بودم: با شوهرتان حرف بزنید. دربارهی...
گفته بود: هیس! و به رعنا اشاره كرده بود كه نشسته بود روی كاناپه و موهای عروسكش را شانه میكرد.
ـ خوب، برویم جائی كه بتوانیم حرف بزنیم.
ـ كجا؟
ـ مثلاً كافه.
ـ كدام كافه؟ و به رعنا نگاه كرده بود.
ـ كافه نوشین، فردا، ساعت سه؟
ـ نه، سه نه، پنج. آخر، شوهرم باید از اداره بیاید و رعنا را از من تحویل بگیرد.
ـ باشد، پنج.
از ساعت چهار آنجا بودم. مدتی توی پاركِ نزدیكِ كافه قدم زده بودم. از زمینِ سنگفرششده و باغچههای كوچك و درختهای تنومندِ آن، خوشم میآمد. نزدیكیهای پنج رفته بودم توی كافه و روی صندلی حصیری روبروی پنجره نشسته بودم و به سبزی شفاف برگهای درختِ توت نگاه كرده بودم. ساعتِ پنج جایم را عوض كرده بودم و روبروی درِ ورودی نشسته بودم و تیترهای درشتِ روزنامهی روی میز را خوانده بودم. ساعت پنج و نیم چای سفارش داده بودم با یك برشِ كیك و دلم صد راه رفته بود كه میدانستم نود و نه راهش را بیخودی رفته. وقتی عقربههای بلند و كوتاه ساعت دیواری در امتدادِ هم قرار گرفتند، عینكِم را به چشم زدم و با دستمالِ كاغذی جلو دهانم را گرفتم و راه افتادم سمتِ خانه.
ساعت هشت زنگ زده بود و پچپچكنان گفته بود: ببخشید كه نتوانستم بیایم. الان هم نمیتوانم طولانی حرف بزنم و وقتی آمدید، توضیح میدهم.
ـ چه شده بود؟
ـ من... من اشتباه كردم، آنجا با شما قرار گذاشتم. یادم افتاد كه صاحبِ آنجا مرا میشناسد.
ـ كی یادتان افتاد؟ تقریباً داد زده بودم.
ـ درست، قبل از آمدن. خوب....
جواب نداده بودم.
ـ ببخشید
ساكت مانده بودم.
ـ گفتم كه.
ـ نمیدانید چقدر سخت بود.
ـ حق دارید. خواهش میكنم مرا ببخشید. میبخشید؟
نفس بلندی كشیده بودم و مثل احمقها گفته بودم: بله، البته. خوب، پیش میآید.
گفتم: آقای رحمتی، میدانید مدتهاست یعنی بیست ماه و ده روز است شایدم فقط ده روز است كه با زن شما رابطه دارم؟
ـ چرا كافه قرار بگذاریم كه ممكن است آشنائی ما را ببیند. (رعنا توی وان حمام نشسته بود و آببازی میكرد) با ماشین دور میزنیم. همین اطراف، مثلاً شهریار، ورامین. من عاشق پائیز هستم با آن طبیعتِ دیدنیاش.
ـ من هم. كی؟
ـ بهتر است حالا قرار قطعی نگذاریم. هر وقت موقعیت مناسبی پیدا كردم، میگویم.
ـ وعدهی سرِ خرمن؟
بهش برخورده بود. سرش را انداخته بود پائین. اخمها تو هم. خودكار نقرهای را گذاشته بود كنار و خودكارِ دیگری برداشته بود و گفته بود: مسخره میكنید؟ شما اصلاً موقعیت مرا درك نمیكنید.
گفته بودم: ببخشید، مثل این كه بدهكار هم شدم.
نه، نگفته بودم.
گفته بودم: تمام میكنم. دیگر خسته شدم. و این را زمانی به خودم گفته بودم كه چند وقتی از پائیز زیبا و طبیعتِ دیدنی آن گذشته بود... به مادر كه از بیرون آمده بود با لبخند گفته بودم: مادر، به گلی جون اینها بگوئید بیایند.
مادر صورتم را بوسیده بود و گفته بود: الهی شكر! بالاخره سرِ عقل آمدی؟
رفته بودم تو اتاقم و تمامِ دفترها و كتابها و دو دفتر خاطرات و تمامِ چركنویسهایی كه دستخطی از او داشت و خودكاری كه تهبوئی از او میداد و عكسهای رعنا را جمع كرده بودم و توی كیسهی نایلونی گذاشته بودم و پرت كرده بودم بالای كمد و نفس راحتی كشیده بودم.
ـ چرا نمیآئید؟ رعنا دلش برای شما تنگ شده، مدام سراغِ شما را میگیرد.
ـ راستش... دیگر نمیخواهم بیایم. شاید میبایست زودتر اطلاع میدادم تا شما دکترِ دیگری به جایِ من بگیرید.
ساكت شده بود. صدای نفسهایش را میشنیدم. چرا؟
صدایش انگار از راهِ دور میآمد.
ـ حالم خوب نیست.
ـ حالِ جسمی یا روحی؟ صدا همچنان سست بود.
ـ روحی.
ـ اگر بیائید قول میدهم حالتان خوب شود. حالِ من هم خوب نیست.
سكوت كرده بودم.
گفته بود: بیا، خواهش میكنم...فکر کن من مریض تو هستم...!.
پاهایم شل شده بود و چهارزانو روی زمین نشسته بودم و به بازی نورِ آفتاب روی دیوار نگاه كرده بودم و شب، به مادر گفته بودم كه به گلی جون اینها بگوید كه نیایند.
مادر داد زده بود: تو دیوانهای. شك ندارم.
گفتم: آقای رحمتی حرفهایم را باور نمیكنید؟ من میدانم كه زن شما، پشتِ رانش خال پهنی به رنگِ قرمز دارد.
نقاشی را داده بود دستم و خندیده بود. پرسیده بودم: این قرمزی چیه رعنا؟
گفته بود: خالِ مامانی.
تا وسطهای راه پله آمده بود استقبالم. چند شاخه گل رز توی گلدانِ رویِ میز گذاشته بود. به خودش اودكلن زده بود. بلوز یخه اسكی نخودی رنگِ نو پوشیده بود. به جایِ چای، شیرقهوه آورده بود. رعنا هم مریض بود و توی تختش خوابیده بود. وقتی روی صندلی همیشگیام نشسته بودم و او هم روبرویم نشسته بود و با خودكار نقرهای روی كاغذ سفید دایره دایره میكشید، گفته بودم: ببینید...
به ساعتش نگاه كرده بود: بروم آنتیبیوتیكش را بدهم و بیایم.
ـ ببینید، بیائید راه حلی پیدا كنیم كه نه به موقعیت شما لطمه بخورد و نه، من ناراحت بشوم.
خودكار نقرهای را بوسیده بود و گفته بود: هر چه شما بگوئید.
گفته بودم: خوب، من ...
صدای نالهی رعنا بلند شده بود، مامانی.
سرش را تكان داده بود و گفته بود: میبینید وضعیت مرا؟
گفته بودم: خوب، من هم به همین دلیل كافه یا جائی بیرون از اینجا را پیشنهاد كرده بودم.
گفته بود: نه، نه كافه، نه رستوران، نه بیرون.
ـ پس، كجا؟
ـ رعنا و شوهرم جمعه میروند كرج و غروب برمیگردند. و پرسشآمیز نگاهم كرده بود.
ـ واقعاً؟ ساعت چند بیایم.
ـ آنها نه میروند. تو، ده اینجا باش. و سرش را پائین انداخته بود.
نشسته بودم جلو آینه كه تلفن زنگ زد.
ـ از بیرون زنگ میزنم. شوهرم به كرج نمیرود.
ـ چرا؟ طوری شده؟
ـ نمیدانم. صبح بیدار شد و گفت كه نمیرود. انگار مشكوك شده. ببینم تا هفتهی دیگر چه پیش میآید.
گفته بودم: امیدوارم تا هفتهی دیگر تو و شوهرت و رعنا هر سه با هم بروید به جهنم و برای همیشه راحتم كنید.
نه، نگفته بودم. فقط سكوت كرده بودم.
گفته بود: چه كنم؟ این هم از زندگی من.
گوشی را آهسته گذاشته بودم روی دستگاه و گفته بودم: باید تمام كنم.
گفتم: باید تمام كنم.
میگویم: باید تمام كنم. آن طور كه هیچ راهِ برگشتی وجود نداشته باشد.
به گوشهی دیوار نگاه میكنم. مگس فقط با یك پا از یك تارِ نامرئی آویزان است و هنوز بالبال میزند.
گفتم: آقای رحمتی، دیگر مزاحمتان نمیشوم. شما هم بروید و در كمالِ آرامش در كنارِ زن تان زندگی كنید.
نمیدانم گفتم یا نگفتم؟