|
|
|
|
|
1- خطابه ي خاک اکنون که نيستي و غيابت به ارتفاع خاکي ست که بر سر مي ريزم و وول مي خورم در اين خاک ، آلوده از چرک و پس مانده نامردان که در رگهام فرو ريخته اند و اکنون که خدایان بر خرابه هاي سرزمینهای شما زوزه مي کشد ، تو نيستي . اين خاک ها ، اين سنگ ها تبار تو اند و دودمان تواند که تو خاکي و دودمانت خاک و دودمانت زير خاک و من خاموش . گريه ديگر ارتفاعي نيست که بخواهم به بلنداش بپرم و بال هام که چسبناک از دلنگرانی که نمي توانند ، بپرم . باد بر خرابه ها مي گريد . باد گريه مي کند و کوچ آغاز مي شود و تو که نيستي از سمت امتداد نگاه من نمي آيي تا آمدنت را در قاب پنجره به فال نيک بگيرم و از ارتفاع تو ، و از ارتفاع مرگ بپرم ، پيش از آنکه اين چرکابه از قامت ديوار ها بالا بکشد خودش را و نفرت مرا ... که پر مي شوم و خالي مي شوم و پر مي شوم و خالي نمي شوم از اين نفرت ... خالي نمي شوم از آن کفر که تو بودي ... و خدایان زوزه مي کشند .بر لبه ي شب ، بر ديواري شکسته ، زوزه مي کشند و ريش انبوهشان تکان مي خورد ... با تني شکسته و واکسي بر روي دودمان تو نشسته ام و تنها مي توانم در مختصات نگاهي خيال کنم که تو را هرگز بر لبه ي روز نخواهد ديد ، با آن دو چشم ِباز مانده ي روشن که به تيرگي مي گرايد در معرض هوا و در معرض مرگ ... با آن دو چشم باز مانده که بازي نمي کنند و در آنها ديگر از دروغ و شيطنت نشاني نيست . آن دو چشم باز که نمي بينند مگر مرگ را . آن دو چشم باز که هرگز در چشمان من نخواهند نگريست ديگر ... و در چشم دشمن نخواهد نگريست ديگر ... من خسته ام و در ميان مويه ها و خطابه ها خواهم زيست . با مويه ها حمام خواهم کرد تا تکه هاي واکس پوتين ها را پاک کنم . ليدي مکبث غمگيني که لکه هاي واکس بر تنش و لکه هاي واکس بر روحش نشسته و پاک نمي شود ، اما مي شويد . خطابه هاي من دايره هايي خواهند بود که مرکزشان تويي . من موج مي زنم و خطابه هام از تو آغاز مي شوند . بر نگرد . پاک نمي شوم ... 2 . خطابه ي آتش اي مردم ! با شما نيستم که از جنس من نيستيد . رو به باد حرف مي زنم که شعله هام از اوست و از اوست که مي رقصم . براي او و در او مي رقصم که پلک هاش بسته است حالا ولي هرگز نمي خوابد . با توام اي باد ! اين مردمان سايه هاي ناقص خويش اند . تعريف ناتمام خود که مي دانند و نمي دانند . آنچه مي دانند باور نمي کنند و گوش اند ، بي دهان . از گوش ها نفرتي در من است و از« آري » . من بنده ي « نه » هستم و بنده ي آن کسي که « نه » مي گويد . اين مردمان گوش اند و بر چهره هاشان طرحي جز آري نيست . بر لبه ي روز رُسته اند اما شب بر جان شان نشسته است و در دهان شان . در چشم هايشان تعجبي نيست گويي تمام جهان ، همواره چنين بوده است . اي باد اين شعله ها تجسم من اند که استيصال از يافتن حبابي براي تنفس در برهوت اين آبگير ، مشتعلم کرد . پس نامه اي نوشتم از دود که در راه است . در راه است تا چشم آن که بالاترين است . و تا چشم آن که بالا مي خواهد . از آغاز اين راه ، سايه هاي خاموش اين مردم انتهاي راه را نشان مي داد . چون تابلوهاي سرنوشت که بر جاده ي « تو» نصب کرده باشند . در خود و با خود مي روي ولي آنان چنان در تو و با تواند و چنان تنهايي که راه به بيراه مي رسد و هدف به پوز خند . پس راهي به بالا بر مي گزيني و چون راهي نيست ، دودي ، نامه اي روانه مي کنم که سخت بر چشم بالا بنشيند و ببينند . حالا ناچارند ببينند . « نه » را ببينند . نه فقط ديدن ، که ناچارند آن را نشان دهند و بگويند . حالا من آتشم و با آتش آنان را که عمري در من و حريم من پا گذاشتند ، پس مي زنم و پا به حريم شان مي گذارم . حالا باد شعله هاي مرا با خود خواهد برد و زمين گرم خواهد شد و آب عروج خواهد کرد . من امپراطورم . ژولیس سزار . مردی میان خودش و همه کسانی که نفرتشان نه از او که از سیالی اندیشه اوست . منم من حاکم این سرزنیت همیشه آباد . پرموج و رقصان و سخت اندوه گین . خدایان به وقت سرشت من از شادی کم داشتند و به جایش از گلی که با خاک قبرهای گمنام سربازی عاشق و اشگ دیدگان زنی منتظر پرداخت شده بود . سرشتندم و خلق شدم . و هستم و میخواهم که باشم . باشم و باشم . خطابه ي من آتش ، رسالت من دود است . و مرامم عاشقی است 3 . خطابه ي آب اين نام مقدس را که به ياد خط تو بر آب مي زنيم ، بر خود مي زنيم ، و خواب نيست ... خواب غايب ست و تن غايب . کور و کر و لاليم و بي دست و پا ، پس در ساحت اين کلمات و خطابه ها تن پوش کهنه ي آوا ها بر تن مي کنيم و موج مي زنيم . ما بي تو ، با توايم و در توايم و در تو پنهان ، در تو و در خود . عمري به کار ثبت جهان بوديم و اينکه به کار ثبت تو، که ثبت کرده اي ما را بر کتيبه ي زبان . با تو ايم اي چشم ثاني ! خالق ثاني ! پس چشم باش و نپذير ! زيرا جهان همانست که تو مي خواني وهمانست که تو مي داني ! دمي در چکاد ذهن تو گام مي زنيم و باز به زير مي آييم که ما را ديگر گونه مي بيني و ديگر گونه مي خواني و ديگر گونه مي سازي ... پس حقيقت ما نزد توست ، و اين صور فاني تا دمي که بر کاغذند و تا نخوانده اي وديعه اند نزد ما. پس جان مي سپاريم و لحظه اي – عمري – بعد به دست تواناي تو رستاخيز مي کنيم . رستاخيز مکرر . ما دايره هايي هستيم در خود . آبيم و موج مي زنيم . بي شکليم و شکلمان همانست که تو در ظرف مي ريزي . تن مي سپاريم به تو . به خيالت . قطره ها ايم در هم يکي و در تو يکي . صدايمان با هم است . نفسمان و دردمان که اوست که تويي . اي تولد مکرر ما ! با صداي تو بر مي خيزيم . با صداي خواندن ات که مي خواني . ما را مي خواني و از آبشار گلويت فرو مي ريزيم و صداهامان بي گوشه و مورب و آرام . سر مي خوريم با هم ، از هم ، بر هم ، در هم ، سر مي خوريم و از گلوي تو مي ريزيم . سرگذشت ماست دايره . در متن مي چرخيم و تو که مي خواني از متن به چشمان تو مي رويم و از ذهنت به گلويت و فرو مي ريزيم . حاشا ! آلودگي در ما راه ندارد . پس زمينه مان سياه است . پاک نمي شود . شسته ايم ، پاک نمي شود . مي زايد سياه و مي ماند . در دل سياهي باليده ايم و در دل سياهي راست مي گوييم ، آنچه مي پنداريم راست است و تو نيک مي داني راست چيست . پس راست بخوان که راست تويي . چشم خداوند ! 4 . خطابه ي باد مردم ! اينک منم ، باد ، باد هرزه ... هرزه ام ، خودرُويَم ، در خود و با خود مي رُويَم ... با اين همه نيک مي دانم که از شما و در شما بودم و چون شما ، تنها ؛ تنها تفاوت ما در آنست که من بازي نمي دانم ، تنهاييم را صورتکِ لبخندي پنهان نمي کند و چون شما در برابر آيينه براي خود ، بازي نمي کنم . نيک مي دانم ژرفاي اين تنهايي را که بار ها انديشيده ام که در اين آن در تمام کيهان حتي يک تن ، دمي به من نمي انديشد ، به هستي و چرايي و چگونگي من ، پس سخت تنهايم و تنهايي ام را پاس مي دارم . بر آتش و در آتش مي وزم و نمي سوزم و خاموش نمي کنم ، ما به کار خويشيم ، هر يک به تنهايي خويشيم و نيمه ي ديگري . مردم ! بر هرزگي من افسوس خوريد و نفرين کنيد ، زيرا که نيک مي دانم نفرين شما نردبان من است براي نيل به خويشتن ، هرچه از شما دور تر به خويشتن خويش نزديک تر و به او که در من است و در اويم . بر بازي تان افسوس نمي خورم که فلک بي بازيچه به انديشه نيايد و دواير اتفاق دور مي زنند بيهوده ، همواره بر گرد آنکه بازي مي کند و بازي مي خورد که نمي کنم و نمي خورم ، افسوس نمي خورم که شما هم به کار خويشيد ، بر گرد خويشتن دور مي زنيد بيگانه با خويش و بازيچه هايتان را خوش مي داريد بر گردتان و هر لحظه مي پنداريد در کار آفرينش جهانيد ، من نيز ... من نيز به پندار خويشم ، اما در کار باز آفريني جهان نيستم که آلوده و پست مي بينمش، چونان که خويش را ، پس به کار باز آفريني خويشم و رسيدن به حضور خويش در غياب تن ، که اکنون است . اکنون بي دمي درنگ ، سخت ، در حضور خويشم و غياب ، غايب است و در حضورِ حضور ، سخت خرسندم . اکنون که هر يک به کار خويشيم ، نه پندي دارم و نه پيغامي ... مويه هاي باد نيز دوايري ست که « او » مرکز آنست . سنگي در آب که « هستي » ست و نيرو، که موج بر مي دارد و از آن گريزي نيست . نشنويد چه مي گويم و بگذريد . بگذريد از من و در من که بادم و هوهويم به هوهوي جغد مي ماند که بر خرابه ي آرزوهاي مردمي مي مويد که در آرزويش ، مردم او بودند آنگاه که هرگز در ميان شان نبود . 5- خطابه ی بهار گل هايي كه به مويت زدم پروانه ها را به سمت تو مي كشاند . صفحه ، آرام مي چرخيد . دست هاي مرا به كمال مي رساند دست هايت گردش . عطر ميخك . صداي به هم خوردن جام ها و آهنگي مواج درفضا . درونم در آينه مي شكفت آفتاب . تو ميان حلقه ي دستهايم . آن سوي تر قدمت استخوان ها را حساب مي كردند و نمي خواستند بدانند ميان دنده ها قلبي مي طپيده . متر مي كردند . كنار خانه تاريكي ماند آفتاب زير آوار . دست هاي خلاق . كتاب و پيچك و گيتار. زير آجر و سيمان . واژه ها را از طناب مي آويختند تا رسيدن به دهان هاي بي فرياد . مي خواهم پرنده شوم . كسي گفت : اما اندام انسانيم نمي گذارد . و ديگري مي گفت : مي خواهم نسيم بسازم تا بر آ ن بيارامم اما توفان درختان را از ريشه برون مي آورد . آيا با خودم حرف مي زدم؟ خواب مي ديدم؟ استخوان هاي پوك را لمس كردم و با خود گفتم راه تنهاست بی عبوری نشسته به انتظار پنجره خشکيده از ريشه ی نگاه. بهار ميرسد با سرفه های خشک اش و سرمای کم جان اش بهار ميرسد تلخی باران لباس های من و ياد آنکه همـــــــه چيزم بود. بهار ميرسد به تنهايی راه نمی انديشم راه را با قدم هايم ريز ريز ميکنم ترانه ای ميخوانم موج موج اشک ترانه ام آغشته به بويش نکاهش خنده اش، ترانه ام را می گـِـريم. راه تنهاست بی عبوری نشسته به انتظار و همچنان من باران راه بی پايان و ياد آنکه همه چيزم بود بهار... *
|
||
|
+
برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی یکشنبه بیست و ششم تیر 1384زمان 17:11
امپراطور ژولیس سزار
|
|
||