|
|
|
|
|
همه تلاشم را کردم که دیگر طولانی ننویسم ..اما باز هم نشد ..مینا متنی نبود که در این چند خط تمام شود . مینا رمانی بود که با این داستانک به سر آمد . اما اگر فرجام یک متن به اتهام طولانی بودن ..نخواندن است ..پس نوشتم برای دل خودم ..اما این خط کش خوبی برای سنجش نیست ..خصوصا از کسانی که همه خود اهل قلم و نوشتن و حق استادی بر گردن ما دارند ..شما باید بدانید که امپراطور را نباید به دلیل طولانی بودن نوشته هایش محاکمه کرد ..گاه موضوعات انتخابی می طلبد به ابن گونه نوشتن ..و باور کنید که نوشتن خصوصا این متن برای پیدا کردن هر کلمه اش و ترکیب هر جمله اش جان گذاشته ام ..به هر حال معیارمان را عوض کنیم ... اما بعد : من از نوشتن اين متن به خود مي بالم و از آن لذت برده ام براي اولين بار پس از نوشتن چيزي جلوي آينه رفتم و به خودم گفتم : همين است …همين هم بايد باشد . آفرين داني …مرحبا داني ..!و كم پيش مي آيد كه نويسنده اي اين چنين از خود راضي باشد . اما من با خود خواهي تمام ميگويم كه در عمر نوشتنم كه از زماني كه با كلمات آشنا شده ام تا كنون بوده ..كم پيش آمده كه اين حس را به یک نوشته داشته باشم . خصوصا اينكه بزرگي نيز قبل از اينكه اين متن در اينجا يبايد خواندش و مرا شرمنده لطف بيكرانش نمود . به هر روي حاصل كاري چنين پر مدعا در برابر شماست . اميد كه چون من كه نوشتنش سراسر لذت و شور شدم از خواندش خسته نشوید . اين حداقل انتظار من است . امپراطور ژوليس سزار براي آنكه به اين درجه از انسانيت ناچيز خودش برسد راهي را طي كرده . همه شما حوادث و آدمهائي در زندگيتان تاثير گذار بوده اند . و خاطرات خوبي از آنها داريد . بي شك مينا براي من پر رنگ ترين آدمي بوده كه توانسته شخصيت امروزي مرا شكل دهد . اولين بار كه ديدمش سر فيلمي بود . من دانشجوي فعال و پر انرژي بودم و او زني كامل كه يك زندگي ناكام را نيز پشت سر داشت .به هم برخوديم و در همان لحظه اول من واله و شیفته انرژي بيكران او شدم . ما در جمعي از هنر مندان و نويسندگان و روشنفكران گرفتار شده بوديم و مينا در همان اولين جلسات پاي خودش را كنار كشيد و رفت و من ماندم ميان آن آدمها و غرق شدم در اندیشه آنان . از جبهه آمده بودم و هنوز نتوانسته بودم خودم را از فضاي جنگ و آدمهايش و دوستاني كه رفته بودند جدا كنم . رابطه ام با سرزمينم كاملا قطع شده و امپراطوري من در ميان وهم و خوابهاي آشفته ام گم شده بود . غريبه بودم در ميان هجوم انديشه هاي جمع . تمام دل خوشيم خلاصه مي شد به پنجشنبه ها و قطعه شهدا و گاه از خود بي خود مي شدم . احساس گم بودن و تنهائي مرا در خود ميگرفت . با خانوده ام بيشتر درگير بودم و هماره آنان را محكوم ميكردم به نافهمي . و خود با مزار دوستان رفته ام دل خوش بودم . يك روز صبح بود . يك دفعه وجود مادر م و اطرافیانم در کنارم تبدیل به یک چیز هیولای شد که خوف نور غیر قابل تحملی را به دنبال داشت . گمانم آدمهایی که سگ هارشان گزیده . این علامت را خوب می شناسند . مثل دیوانه ای فریاد میزدم که پرده ها را باز نکنند . مادرم بنا بر آگاهی که داشت با عجله یک فضای آرام و نیمه تاریک توی اتاقم درست کرد . خیال میکرد یک نا راحتی زود گذر است . دستور داد تمام سر منشاء های سر و صدای خانه . حتی تلفن را خاموش کنند . و به این ترتیب از گفتگوی مقدس صبحگاهی با دوستان و اقوامش گذشت !...کاری که یک فداکاری فوق العاده بود . درد من طرف ظهر مشخص شد . یک جور استیلای کامل وجود مینا بود بر وجود من . منتظرش بودم اما نمی توانستم شکلش را موقع ظهر پیش بینی کنم . در حقیقت تقدیر طلبیده من که پیروزمندانه و قاطع در زندگیم وارد می شد . اول مغزم . بعد بقیه اعضای بدنم تبدیل به زمین شدند که گرد طلائی فکر مینا روی آن می نشست . فکر زیبائی فاخر و کمی غم آلودش . صدای گرم و آرام بخشش . دستهای پیام آور آرامش و رهائیش . و وجود بی همتا و بی جانشینش . بعد از ظهر آن روز که در خانه اش را زدم . صدا در یک فضای خالی طنین انداخت . همسایه ها گفتند که به مسافرت رفته و نشانی اش را توی اداره اش دارند ( فهمیدم که تاکید به خاطر من بوده است ) . بی آنکه سر خورده بشوم به اداره اش رفتم . همکاران و روسایش به اندازه همسایه اش مودب و خوش خدمت بودند . و این نشانه احترامی بود که در اطرافش بر می انگیخت . یا شاید من احتیاج به این نتیجه گیری داشتم . احساس میکردم که تاریخ دقیق کمبود مرا می داند . به همین خاطر بود که یک ارتباط با شکوه دائمی . سنگینی تنهایی را که دامنگیر اغلب آدمهاست . از من می گرفت . به همین خاطر بود که احتیاج به حضورش نداشتم . او از من حداقل پانزده سال بزرگتر بود و تجربه یک زندگی ویران شده خانودگی را هم داشت . و من سعی میکردم این پختگی را به حساب این اختلاف بگذارم ولی بعدها متوجه شدم مینا موجود یگانه ای بود که فقط خودش شبیه به خودش بود . و من احتیاج به دیدنش داشتم . به این ترتیب این نیرو می توانست به چنان شدتی برسد که کمترین احساس رها شدگی و خلاء را در نطفه بکشد . احساسی که دیدار او کافی بود متوقفش کند . چند نفر توی دنیا هستند که میتوانند ادعا کنند که چنین لطفی شامل حالشان شده ؟..به راستی چند نفر ...؟ برنامه مسافرت مرا هیچ چیزی نمی توانست به هم بزند . و حتی برادرم پیشنهاد کرد ماشین او را بردارم که سریعتر برسم ..: شهری بود در غرب. که ایلیاتیهای شهری شده طی قرنها آن را ساخته و آباد کرده بودند نکته ای که به آن شهر ارزش مخصوص می داد و تحرکش . یادگار کوچیدنهای دور دست بود و زیبایی و وفاداری زنها . مبارزه جویی و مهمانوازی مردها منشاء دهها افسانه محلی بود ...عموی مینا باز مانده یک خان چادر نشین ...حالا دو نسل بود که شهر نشین شده بود و مینا حاصل پیوند فرخنده مردی از همین دیار و زنی خارجی بود . چون در یک ویا دو نسل پیش خانمها وظیفه خودشان می دانستند که اولادشان را با تعلیم و تربیت حسابی بار بیاورند و ثروت قدیمی شان که حالا دیگر آن قدرها افسانه ای نبود . به آنها اجازه می داد جوانها را به خارج بفرستند ...با این همه ازدواج با زن خارجی مطلقا برایشان ممنوع بود - پدر مینا با خصلت مستقل و سرکشی که داشت - آئین ایل نشینی را شکست و در کشوری که تحصیل می کرد ازدواج نمود و ولی تنها جنبه خوش این عقد یگانه دخترش بود . چون بقیه اش چیزی جز شکست نبود . مینا شرایط دقیق مرگ زود رس پدرش را نمی دانست . ولی گویا این مرگ با پیوند نافرجامش بیگانه نبود . نشانی به یک خانه قدیمی می رسید که باغش را چنارهای دویست ساله احاطه کرده بودند - چنارهایی که زیر پایشان نهرهایی از آب چشمه های کوهستانی زمزمه داشتند . در چنین فضایی - عادات خانهای ایل با فرهنگ نو آخرین نسل - به شیوه ای کاملا صلح جویانه - تلاقی می کرد . چون اعضای هر دسته عمیقا وظیفه خود را در داخل این جامعه پدر شاهی می شناختند - وظفیه ای که بیشتر - مبنایش بر احترام عمیق نسبت به ریش سفید بود . در این جور مهمانوازی است که نه پایبند وقت است و نه فصل و نه رده اجتماعی آن کس یا کسانی که از آن می گذرند...باغ به خاطر یک آب پاشی تازه بوی خاک نمناک می داد . این بو - عطر گلها را هم در بر میگرفت و خاطرات دور دستی را بیدار می کرد . توی خیابان باغ پیش می آمدم که ناگهان وحشت زده - به علت حادثه ای متوقف شدم . حادثه ای که سر آن هرگز برایم فاش نشد . سگ عظیمی از نژاد ( دبرمن ) به طور خطرناکی خاموش و تهدید آمیز نزدیک می شد . شیوه زیرکانه و دزدانه این نزدیک شدن پشتم را منجمد کرد و مرا همانجا که بودم به زمین دوخت . خیلی دیر شده بود برای اینکه بتوانم کاری کنم . فقط امپراطور بودنم مرا دلگرمی می داد و با خود می گفتم سزاری که همه دنیا را مسخر خود کرد در برابر یک سگ نباید خود را ببازد و این سگ باید این قدر باهوش باشد که فرق میان امپراطور و آدم معمولی را بداند . بنابراین چشمان هراسانم را گرد کردم و گره در ابروانم افتاد تا به سگ بلند قامت و حشتناک حالی کنم که با چه امپراطور خطرناکی طرف است .!!! نمیدانم اما آن روزها حس میکردم که حکم امپراطوری من بر پیشانیم حک شده و آدم و حیوان فرق نمی کند باید این را بفهمند و نیاز به توضیح من ندارد ...!!!. در همان وقت - ظهور دیگری نگاه مرا که به سگ و این خطر فوری دوخته شده بود - منحرف کرد . مینا . در حالی که به نرده مهتابی بزرگی تکیه داده بود که دور خانه می چرخید - به این صحنه خیره شده بود . و من - تقریبا جسما از این حضور که کیفیتی شبیه رویا داشت - تکان خوردم . این خیال عجیب لحظه ای از ذهنم گذشت که چشمهایش که رنگشان را از فاصله دور تشخیص می دادم - دو مصرع یک شعر هستند . چشمهایم را - به سرعت و با نگرانی به روی خطری دوختم که به رغم هر منطق انسانی و یا امپراطوری - حضورش را فراموش کرده بودم . سومین و آخرین پدیده این مجموعه که کاملا به هم بستگی داشتند - بوی شدید تریاک بود که از یکی از پنجره های طبقه پائین خانه بیرون می آمد و پره های بینی ام را نوازش می کرد . سگ حالا دم پای امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی ژولیس سزار ( دلم میخواست آن حیوان خطرناک از وزن و طولانی بودن فاخر نامم حداقل حساب ببرد ) مرا با دوستی می بوئید و من مطمئن شدم که او اولین کسی است که در همه زندگیم بی آنکه بگویم یا بنویسم - هویت واقعی مرا دریافت و من هرگز در طول زندگیم به آن اندازه حس خوب امپراطوری نداشته ام ...من با سری رو به بالا دستم را جلو آوردم و سگ را البته با کمی دلهره نوازش کردم . با این احساسهای عجیب که مینا پیوندی بود میان من و این جهان ناشناس ...به آرامی پشت حساس حیوان را نوازش کردم که به من چسبیده بود و می خواست یک جور ارادتش را به سزار در این موقعیت نشان بدهد ...در همین اثنا وجود ظریف مینا از آن سوی خیابان ظاهر شد . با آن شیوه راه رفتن غیر قابل تقلیدش نزدیک شد و سر طلائیش را روی سینه من گذاشت و در حالی که حرکاتش را با حرکات من یکنواخت می کرد - حیوان را نوازش کرد . اعتراف می کنم این آغوش گرم و مهربان که به دور از هر گونه حس جنسیت بود مرا حیران و گیج کرد . سگ همینطور به ما چسبیده بود و ما مثل سه مظهر اسطوره ای یک دوستی و اتحاد باستانی بودیم . سگی که امپراطورش را شناخته بود بی کلامی . سزار که تا به حال هیچ زنی را حتی لمس نکرده بود و همیشه حس میکرد با برخورد فیزیکی به یک زن دچار چندش عذاب آوری میشود اکنون در آغوش همه محبت زنانه ای بود که هرگز در رویا هم جرات تصورش را نداشت و مینا که هیچ از خدایانی که من می شناختم کم نداشت ...پیش احساسها و پیشگوئیها زایل شدند . حضور گرم مینا مرا در بر گرفت . بعد او از من جداشد . دستم را گرفت و مرا برد به تقریبا ده نفر معرفی کرد که همگی سنی ازشان گذشته بود . یک سر سفید با شکوه توی وافوری ظریف و قدیمی می دمید - که بر حقه آن نقش شاه سلسله منقرض شده ای بود . .. دور منقل بقیه منتظر نوبتشان بودند و چای عطر آگینی می نوشیدند ...ظاهرا تنها حرفه ای جمع - ارباب خانه بود - اصیل - زیبا و درشت هیکل . عموی مینا - حتی در جلد یک تریاکی هم شخصیت افسون کننده ای بود . به رغم رسمی که تریاک کشها را به وقت رسیدن مهمان از تعارفهای معمول معاف می دارد - مرد تناور از جایش بلند شد و با گرمی دستم را فشرد - وقتی مینا معرفیم کرد یک دوست . و به من خوش آمد گفت . بقیه را هم معرفی کرد . هیچ کدام نه دوست بودند نه آشنا - همگی به علت ازدواجهای توی هم - با هم قوم و خویشی داشتند . این هم خوب در آنها دیده می شد . آنچه در این خانه حکمفرما بود - مثل یک شاهکار هنری نامرئی که هر لحظه احساس بشود - گرمای مهمانوازی بود که از عقاب پیر بر می خاست که شخصیتی اسیر کننده داشت و فقدان کامل احساس مالکیت در او آشکار بود . با دیدن این سر سفید - رویای زمان گذشته - یک بار دیگر مرا در بر گرفت ...او - یک استاد بزرگ - یک صوفی قدیمی در میان مریدهایش بود - دلالت کننده راهی بود که به قله های وارستگی - آنگاه به رهایی می رسید ...اعمال تباهی مثل قمار و تریاک - در موجوداتی که اجدادشان سوارکاران بزرگ بودند و بر حسب فصلهای سال دنبال چراگاه برای دامهایشان می گشتند - آن جنبه ناخوشایند مردمان شهرهای بزرگ را به خود نمی گرفت - مردمانی که من بیش از هر کسی می شناختمشان . درست عین جمع آوری کردن اشیاء قدیمی یا اشیائی که می گفتند قدیمی است - و گذاشتنشان روی طاقچه با تظار به خبرگی که توی دوستان و اقوام من زیاد دیده می شد ...در اینجا همان اشیاء جای طبیعی و ریشه دار خود را داشتند که هر گونه تردیدی را در مرد اصالتشان زایل می کرد . اصالت خانه تصور گذشت زمان را به آدم می داد که می تواند چوب را صیقل دهد و به یک گلدان بلور حالتی چند هزار ساله ببخشد . در اینجا اشیاء در عین قدیمی بودن و اصالت - مورد استفاده اشان را هم از دست نداده بودند . آدم رابطه جسمانی بین موجود و شی ء را احساس می کرد . رابطه ای که جمع قبلی که من افتخار احمقانه حضور در آن را داشتم سعی میکرد پیامش را با فریادی انتقال دهد که به خاطر فقدان یک دانش ملموس - خاموش می شد ...این اعتقاد - یکباره و در همان ساعتهای اول اقامت برایم پیدا شد . چون ناگهان بی آنکه بتوانم توضیحی بدهم - متوجه شدم تا چه حد این خانه - این اثاثه - این اشیاء و بخصوص ساکنانش شکل جان گرفته آن فکری از اصالت را تشکیل می دادند که اطرافیان من جز عبارتهای مجرد - نتوانسته بودند حرفش را بزنند . آنها موضوع را در چاچوب نظری بررسی می کردند - بدون در اختیار داشتن شیوه ای که بتواند بر مهمل بافی هایشان محاط شود و بدون هیچ واقعیت تجربی که ارزشهای فرضی شان را جان بخشد . اتفاق اینطور خواسته بود که من اولین کسی باشم که این خلل را در نظام آنها می بیند - البته در پرتو این واقعیت ملموس که به لطف اسرار آمیز این خانه و دو تن ساکنان اصلی آن آشکار شده بود . به این ترتیب - خارج از زمان - شروع کردند به تسخیر وجود من . وقت رسیدنم - فکر کرده بودم هتل بگیرم و روزها برای دیدنش بروم . اما استقبال عمویش به قدری صمیمانه و انسانی بود که لزومی نداشت جای دیگری جز در خانه آنها اقامت کنم . این مرد با شکوه - به رغم توقعات نژادیش و به رغم شیوه های پدر شاهی اش که همه گونه احترام و اطاعت نسبت به او را واجب می کرد - از شکل جدید این رابطه ناراحت نشد و نه از اینکه برادر زاده اش بی آنکه عنوانی روی مردی بگذارد - به سادگی - با او معاشرت کند . شاید همین خانه - روزی زوجهای جوانی را در خود پناه داده بود که حق نداشتند قبل از خوانده شدن صیغه عقد - همدیگر را ببینند - شاید در روزگاری هنوز دورتر - این خانه پناگاه مرشدان و مریدانی بود که برای رسیدن به قله های هوای پاک وحدت با بقیه دنیا قطع رابطه کرده بودند ...این فکر به من جرات می داد که از پیرمرد سوالاتی در باره موضوعهایی بکنم که برای جواب دادنشان - شایستگی کامل داشت ...بعضی روزها می شد که پیرمرد ما را با حرفهای طولانیش افسون می کرد . و من در تعجب کامل - متوجه می شدم که او با چه راحتی - مسائلی را تجزیه و تحلیل می کند که حتی برای سرآمدترین عالمانی که به خانه شهری ما رفت و آمد می کردند - پیچیده محسوب می شد - چون هیچ تجربه دیگری - مگر در محفلهای هنری خانه های پر از دود سیگار - از این جور نشستها نداشتم - از طریقی که این پیرمرد اصیل و فروتن - از دانشهای وسیعش در باب افکار مرموز کمک می گرفت شگفت زده می شدم . افکاری که قرنها بود بر شعرای بزرگ و هنرمندان دیگر این سرزمین اثر گذاشته بود . روزهای بعد - مرد - میزبان دقیق داناییهای وسیعش را در زمینه فلسفه های نو - نشان داد . با گوش دادن به حرفهای او بود که یک بار دیگر برایم مسلم شد بهتر است آدم کاملا در زمینه ای هیچی نداند - تا کمی بداند . و به برکت وجود مهماندارم که برای من - زبانی سخت را ساده کرد -متوجه شدم که چرا جمع متفکر و هنرمند قبلی ما در روابط خودش و بقیه محکوم به یک ناتوانی کامل بود . من و مینا در حضور متقابلمان - چنان تمامیتی وجود داشت که حتی دقایق سکوت هم از شدت آکندگی نزدیک به انفجار بود ... یک روز صبح - مثل همیشه به باغ رفته بودم تا منتظر ظهور شگفت انگیزش باشم - ظهوری که تکرار هر روزیش چیزی از درخشندگی اش نمی کاست ( آن طور که معمول اتفاقهای دیگر زندگی است ) . در این اتنظار با آن سگ شکاری بازی می کردم . احساس کردم دو دست تر و تازه که انگشتهای کشیده داشتند - چشمهایم را می بندند : ( اگه بگی کیه بهت....) از روی پشتم لغزید و به میان بازوهایم آمد . بین دو تا بوسه مادرانه گفت : ( تلفن زدی که اومدنت دیر میشه ..! ) . مرا توی یک فشار احمقانه نگذاشته بود که مدت ماندنم را تمدید کنم یا نه . فقط مژده اش را به من می داد ( بقیه میرن و اون تنها میمونه و حضور تو کمکش میکنه ) . به این ترتیب دوره ای آغاز شد که در آن کس دیگری جز ما سه تا نبود ...شب سوم شام را در مهتابی خوردیم - روی یک نیمکت چوبی بزرگ نشسته بودیم که با قالیهای زیبای محلی فرش شده بود . سفره را جمع کردند و بساط منقل را چیدند . این پیرمرد تمامی قدرتهایش را - چه جسمانی و چه مغزی - کاملا در اختیار داشت مرتب تریاکش براه بود و همین باعث تعجبم می شد . اما او چیزهایی در باره تریاک می گفت که با پیشداوریهای معمول کاملا مغایر بود . وقتی این توضیح کوتاه را می داد - یک دفعه دیگر از وسعت درکش نسبت به مسائل تعجب کردم . مسائلی که در بیان آنها - ( جمع ما ) همیشه در قعر سیاهی دست و پا میزد - مثلا در تعریف مواد مخدر : در اوج کوششهایم برای فهمیدن متفکرین بزرگی که با من معاشرت داشتند - شکل دست و پا شکسته و نا رسای همین توضیح بارها توسط آدمهای مختلف گفته شده بود . اما در تماس با پیرمرد و از خلال سادگی بینهایت زبانش بود که یک بار دیگر بی کفایتی دوستان هنرمند و نویسنده ام بر آورد کردم . اما در این زمان تمام این حقایق برای من یک جور کشف بود که حضور مینا و عمویش به منزله واسطه آنها به حساب می آمد . همین نوع نگاه کردن بود که پایه و اساس قوانین سرزمین آبهای همیشه آبی را به وجود آورد . در نبود مینا و عمویش قطعا سرزمین من در یک ادعای خیالی می ماند و چون امروز که دارای باورهای راستین و مردم آگاه و دانشمند و خرد گرا است نمی شد . امپراطور در این میانه بزرگترین درسها را می گرفت نه آنکه عین اندیشه آنان را به سرزمینم آورم که به قول پیرمرد در آن هنگام تقلیدی کور خواهد بود . بلکه اینها تمرینی سخت و جذاب برای من بود که بتوانم نوع اندیشیدن را یاد بگیرم... واین تنها نکته برتری من بر مینا بود . او از اینکه با جوانی حرف میزند که از دل اعماق تاریخ سزار را بیرون کشیده و خود را به جلد آن در آورده و سرزمینی را بر پا کرده غرق در شور و شعف میشد و می گفت : دانی ...دانی ..این همان راز کشف توست . این همان اکسیر ناپیدای توست که من عاشق آنم ..عاشقش ...مرد مو سفید که سوار کار و کوهنورد و شکارچی ماهری بود با سادگی به من گفت که برای بدنهایی که احتیاج به تریاک دارند - دو جور اندازه وجود دارد و روی این نکته پافشاری میکرد . یکی مقدار درمانی و یکی مقدار سمی . اگر پس از یک سنی - آدم از یک اندازه به اندازه دیگری نرود - زندگی طولانی تر خواهد شد - و نه - یک زندگی از هم گسیخته - آنطور که در باره معتادها می گویند . این توضیح جنبه تخدیری افیون را برایم آشکار کرد . چیز عجیبی بود که این مرد دشمن سرسخت هر نوع اعتیاد دیگری بود : معتقد بود آدمی که بنده یک تزریق یا بلعیدن مواد شیمیایی خالص است - آدم حرام شده ای است . یکی از موضوعهای محبوب عالمانی که دور و بر مابودند - تمجید از تمام مواد مخدر بود - البته جایی که فضای پر دودش ایجاب میکرد ...اما جلوی یک شخصیت ضد مواد مخدر یا یک شخصیت رسمی به تمامشان حمله می بردند و همه را توی یک طبق می گذاشتند . اما بلاخره - طرز تفکر قاطع و روشن پیرمرد - که بر مبنای شناخت دقیق و تجربی تکیه داشت - مرا نسبت به این مسله روشن کرد . یکی از جذابیتهای این مرد - نداشتن کامل منطق خشک در بحثها و گفتگوهایش بود - همینطور در شواهدی که برای تاکید یک فرضیه می آورد . جمله هایش همیشه با چیزی از این نوع تمام می شد : ( - بقیه شو باید خودتون احساس کنید . جون از این لحظه به بعد تنها پیش میرین . ) به این ترتیب هیچ وقت - حتی در زمینه مذهبی توی یک یقین بی بازگشت فرو نمی رفت . این گذشت و این فروتنی که در لفاف ادبی مطبوع و خلل ناپذیر جای داشت . از او آدمی ساخت که با پیپ به دهنهای کله شق و خشک و پرمدعا که صمیمی شدن با آنها غیر ممکن است - مغایرت داشت . و مینا فقط یک برادر زاده بود - حتی اگر این خویشاوندی هم نبود . پیدا کردن زنهایی مثل او به آسانی ممکن است ؟ هرگز ! هرگز ! وانگهی - آیا میشود آدم هیچ وقت توی این راه تنها باشد ؟ شبی این سوال را از او کردم ..توی مهتابی مدور نشسته بودیم و بساط منقل پهن بود . جواب داد : توی راه - بله - چون همیشه یک چیز اختصاصیه . برای هر آدمی - یک جاده مخصوص خودش هست . اما یک بار که به مقصد رسید - یک گرمای خدایی او را در بر می گیرد . گرمایی که پیشینه قرنها هنر و شعر و فلسفه ما است . تا آن وقت هیچ کس مرا به کشیدن دعوت نکرده بود - اما آن شب خودم دلم خواست . انگار که وقتش رسیده باشد و برای ورود به این مرحله من کاملا رسیده بودم . چند دقیقه بعد از تماس مخملی دود - زمان برایم متوقف شد . بلورهایی که در گلوی نهرها به هم می خوردند - نجوای اسرار آمیز شاخ و برگها وقت عبور مغرورانه نسیم - نداهای پرندگان شب - جگر سوز - پر تغزل - تمسخر آمیز یا شوم - شب را از حضور خود نشاندار می کردند و شفافیت شبانه را از وراجیهای متصل شان می انباشتند که نوید سحرگاهی نزدیک بود . بر آمدن خاموش عطرهایی که از کوهستان آمده بود - این الحان - آوازها و نداها را تغییر می داد - جا به جا یا خاموش میکرد - بنا بریک قانون غیر قابل تغییر . در آن شب که به عصر دیگری تعلق داشت - حس می کردم همان قانون است که دور و بر من می پلکد - نزدیک می شود - دور می شود و می خواهد وجودم را تسخیر کند - مرا در دایره جاودانیش جای بدهد تا از ورود من به دانش افیون تجلیل کند . شب زاویه اش را عوض می کرد و ما را با چشمهایی می نگریست که پختگی درخشانترشان کرده بود ...هر چه موجودات بیشتر ناپدید می شدند حکومت شب بیشتر می شد . و تریاک که مرا بیخواب کرده بود - در سطح این شب عجیب پیروز بالایم می کشید . در این وقت بود که مینا هم خواست بکشد . شاید فکر میکرد که می تواند خودش را زنی با محبت تر - عاشق تر - ملایم تر - گیراتر - گرمتر و افسون کننده تر بسازد . آن شب ...شب از بین رفتن بدی بود و شب حکومت مطلق عشق . و خدایان مرا ژولیس سزار را انتخاب کرده بودند تا به جادوی سفید چنین شبی را پیدا کنم و روزی که شاید سالیان دراز بر آن بگذرد در این ناکجا آباد نقلش کنم برای آنانی که نمیشناسمشان از سوئی و با تمام وجود می فهممشان در سوئی دیگر . توی اتاقم بی خوابی را شناختم که هیچ وجه مشترکی با شکنجه یک کمبود نداشت . کسانی که تمام آرزوهاشان در یک شب خوابیدن خلاصه میشود . بی خوابی من یک سلسله تصاویر بود - یک ردیف رنگ - تبادل بی نهایت سایه ها - نوعی بازار مکاره رویاهای بیدار - آتش بازی ای که دسته گلهای آتشین آن یک جور تجلیل دائمی خدایان بود . این همه حرکت - توی یک آسمان گویی از حرکت ایستاده انجام می شد - جلوی راه بندان شبی که ستاره هایش متوقف شده بودند تا بهتر بتوانند پیدایش معجزه ای را که نیمه شب قوام آمده بود - نظاره بکنند...شبی که عمدا سحرش را عقب می راند تا راز ما را بهتر بپو شاند - تا عشق ما را با تمام شکوهش در خود پناه دهد و بعد اندیشه من با مینا بود این شب - با مینا بودن همان قدر از آئین شب نشان داشت که آئین معابد کهن که دختران معصوم تعهدات معبد را مشتاقانه می پذیرند ...در این لحظات شگفتی انگیز - مینا تجسم واقعی آن چیزی بود که زن باید باشد . آن قدر از راستی و اصالت و طبیعی بودن در این زمینه داشت که پرده از روی همه ریاکاریها بر می داشت . شب جهت عوض کرد - نفس بلندی کشید و نسیمش تر و تازه تر شد . مینا مرا در گرمای مفهموم بودنش گرفت و گذاشت که در طپش نهائئ یک عشق بدوی و با شکوه که از اعماق اعصار بر می آمد با هم آشنا بشویم ...این است رهایی : رهایی با شکوهی که فقط برای عشقهای بزرگ آشنا است و از اعتماد نهایی و متقابل دو وجود ناشی میشود ...چقدر دیگر شبهای زندگیم که چه قبل و چه بعد از آن خنده دار و بی نمک است . چقدر جهشهای ناشیانه و سکته دار آن شبها با دنیای هماهنگ و جادوئئ مینا بیگانه بود . چقدر خجالت آور بود که کسی بخواهد سهمش را - به وحشیانه ترین و خود خواهانه ترین صورت ممکن از دیگری بدزدد . من همه ترس و نگرانی بودم ..چیزی که فکرش را نمی کردم - به خاطر آنکه ترس از پایانی داشتم که سایه ای روی آن بیاندازد - به خاطر دشمنی شدیدم به هر گونه عاقبت و خاتمه ای ...پایانی که به ناچار با زایل شدن اندوه بار سیاهی محافظ شب آمد ...و فهمیدم که ترسم از عاقبت و پایان ...هیچ وقت پایه ای نداشته حداقل در خصوص مینا ..و همیشه نسبت به او یک گرسنه ابدی باقی خواهم ماند ...( چقدر سخت بود نوشتن این سطور دستانم می لرزد و تمام بدنم و نمیدانم توانستم در دریای تمثیل و کنایه حرفم را بزنم و یا نه ..این درد بزرگ این نوشته است ..درد بزرگ... ) اخرین یادمان دیدارمان ..به خود جرات دادم تا از او در باره زندگی گذشته اش سوال کنم : ( چطور مردی بود ..؟ ) . مینا لبخندی زد و جواب داد : ( مردی بود که به وضوح شعورش از حد متوسط بالاتر بود . رفتارهای انسانی داشت . حضوری گرم و عشقی مطمئن . و بلاخره مردی که در میدان عمل کار آمد بود . مرد کار بود - خوب خرج می کرد - خوب می فریفت . مردانگی اش سرورانگیز بود - با امکانات بی حد در زمینه های متعدد و متنوع . گفتم : ( پس چه ایرادی ازش گرفتی ؟ ) . گفت : ( هیچی ...! ) گفتم :( من میدونم تو زنی نیستی که بشه ولت کرد پس خودت خواستی ازش جدا بشی چرا ..؟ ) . برای اولین بار تردید کرد به هزار دلیل مختلف - مینا بالاتر از هر گونه سبک مغزی بود . چیزی که مانع می شد آدم بتواند او را بوالهوس و هرزه بنامد . حضور او در کنار من - نیروهای حسی ام را تقویت میکرد . به خاطر پرتو منفعت بار زنانگی - تواضع - دانییها و بی ادعائیش که مزین به عشقی شدید و وارسته بود . این معجزه پدید آمده بود . امکانات درک من که به لطف کسانی که اولین تجربه هایم بودند به حال کاهلی افتاده بود - حالا بیدار شده و بازده کامل خود را می داد . او از من یک مرد ساخته بود . منی که تمام دوره نوجوانی و جوانیم را در میان گلوله و آتش و مرگ گذارنده بودم و فرصت درک چیزی دیگر را پیدا نکرده بودم - جز آنچه قبل از جنگ د ربند در میان موج دریا و رویاهای واقعی خودم در یافته بودم ...مینا آن قدر به ارزشهای خودش آگاه بود که بخواهد به این ترتیب از من مردی با صفات لازم مرد بودن بسازد تا یار زنی به توانائی خودش باشد ...مینا به چشمهایم خیره شد و پاسخ داد : ( نمی دونم . یک چیزی وجود داشت مثل یک جای خالی - مثل یه نقص - مثل یک جور مرحله بین پایه و قله یک کوه ...یک جور ناممکنی وحدت کامل ...و تسلیم متقابل - چه جوری برات بگم ؟ علاوه بر این - حرکت دائمی و پویایی که توی همین کوه وجود داشت - حضورشو تو زندگیم غیر ممکن می کرد . کمالش یک جور حالت بهت زدگی به زندگی مشترکمون می داد ...) . جرات نمی کردم از نتیجه گیری هایم با او حرف بزنم . چون او فکر مرا می خواند - خواست آن سیاهی را که در لحظات شگفت انگیز مشترکمون رخنه کرده بود زایل کند . خواست روابطمان را به سطح پدیده ای بالا ببرد که مدام در چار چوبهای خودش دوباره زاده می شد - که موجودیت آن مظهر تحرکش بود - مثل هوای لازم برای تنفس . اما از آن به بعد با وجود توضیحات او من دائم گوش به زنگ بودم ... چند ماه از این رابطه گذشت من جوان و پرشور در گرمای مینای میانه سال میسوختم ..بدون او برایم همه چیز سخت بود ..من عشق را با مینا آموختم..و فراق را نیز ..که از سرطان خون به ناگهان به بد خیم ترین حالت ممکن جسمی رسید ..شبی که در بیمارستان بقیه الله پرواز کرد بالای سرش بودم تا صبح که نفسش تمام شد ..بعد از آن به مدتی کوتاه عموی او پیرمرد نازنین بر اثر سکته مغزی به مینا پیوست و دانی ماند با یک دنیا غم و اندوه و تجربه ای سهمگین از عاشقانه ای که شاید دیگر تکرار نشود ..د رتمام سالهای بی او هیچ زنی نتوانست در قد و قامت او برایم جلوه کند ..مینا از من مرد آرمان گرائی ساخت که در کوچه پس کوچه های زندگی دنبال یک رویا می گشت ...من هرگز فکر نمی کردم که روزی فرصت بازگوئی این تلخ و شیرین ترین اتفاق زندگی را باز گویم ..اما به مدد این وبلاگ امپراطور تمام آنچه را که روزی برای گفتنشان از وحشت به خود می لرزید گفت و آرام گرفت ..مینا برایم یک اسطوره تمام نشدنی باقی خواهد ماند ..هنوز که هنوز است بر مزار اوست که آرام میگیرم ..مینا آسمانی بود و به آسمان هم کوچ کرد ... |
||
|
+
برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی یکشنبه بیست و نهم خرداد 1384زمان 23:7
امپراطور ژولیس سزار
|
|
||