|
|
|
|
|
دم دمای صبح بود . شب یواش یواش رنگ می باخت . خورشید بیدار می شد و گیسوی زرینش را توی آب دریا شستشو می داد . مه رقیقی روی دریا پاشیده شده بود . دریا آرام بود انگار هنوز در خواب صبحدم است و در این حال دختر زیبائی را می مانست که در رویاهای شیرین بلوغش نشئه یک بوسه را مضمضه می کند ! دانی پارو را محکم کوبید رو پشت دریا و یکباره انگار که پایش را روی جانور گذلشته باشد . دور و برش از موج شلوغ شد... وقتی که راه افتاده بود شب بود . حالا تو دل دریا بود . اطرافش آب بود و آب و خورشید که توی آن بازی می کرد ...همیشه هر وقت دلش می گرفت می آمد . تو دریا . تو خیالش با دریا راز و نیاز می کرد . حرفهایش را می زد . یک موجود نامرئی که شاید ننه دریا بود و زمزمه آرام موج هم گوئی با او حرف می زد . آن وقت دانی هر چه غم داشت تو سینه دریا می ریخت . مدتها بود که ننه دریا رفیقش شده بود . و سزار واسطه این دوستی ابدی شده بود . هر چه از دانی به او می رسید قبول میکرد . کوله بارهای غم را از دوشش می گرفت تا رفیقش سبکبارتر شود . آخر خدایان ننه دریا را نفرین کرده بودند که هیچ وقت غم نداشته باشد ...دانی همیشه شب راه می افتاد تا دم دمای صبح در خانه ننه دریا باشد ...وقتی آنجا می رسید با پارو می کوبید روی موج ...شلپ ...شلپ...صدایش بلند می شد . انگار کوبه یک در بزرگ . دری مثل در کاخ سزار را می کوبید ...در باز می شد و ننه دریا می آمد جلو و او حرفش را به ننه دریا می گفت ...حالا می توانست آن خاطره ها را خوب به یاد آورد . - ننه دریا - جان ننه دریا ... دانی نالید : دخترک ..همان که من دوستش داشتم ..مریض است تب کرده و هیچ کس کاری برایش نمیتواند انجام دهد ..من چه کنم ..ننه دریا ...هذیان می گوید ...به من فوش و بد و بیراه می گوید .. ننه دریا گفت : فقط دردت همینه ...؟ یه ماهی مخصوص برایش دارم کباب میکنی و دودش میدهی و با نفس خودت چند بار رویش آه میکشی و میدهی روغنش را بخورد ...خوب خواهد شد ...عصاره دریاست... دانی اشگش را پاک کرد ...ننه دریا تاب بر داشت و موج انداخت و آن وقت یک ماهی توی بلم دانی افتاد ...دانی خندید . خنده اش مثل لعل پاشید تو دریا و مجنونانه نالید : دریا ...دریای خوشگلم ... یک بار دیگر وقتی رضا روی مین رفت و هزار تیکه شد ...دانی آمد پیش ننه دریا . دامن دامن غصه اش را تو سینه دریا ریخت و حتی خودش را میخواست بیندازد توی بغل دوستش ...اما وقتی حرفهای ننه دریا را شنید فهمید باز هم زندگی زیباست ...بی رضا هم می توان زندگی کرد و تنها نبود ... یک شام تیره رفت تو دریا . بی موقع بود . دریا انگار غضب کرده بود . انگار به معشوقه اش خشم گرفته باشد . کف به لب آورده بود . و دانی تو بلم همچنان می کوبید تو سر موج و می خواست خودش را برساند جلو در خانه ننه دریا ...اشگهای شورش را آنقدر ریخت تو آب که ننه دریا به سراغ او آمد : ننه دریا ... - جان ننه ؟...چطور شده ؟ دانی هی اشگ ریخت ...هی نالید و مویه کرد : چی بگم ننه دریا ...همه دوستانم رفتند و من تنها ماندم با یک جسم پر از درد و سم و مرگ ..آی ننه دریا ...خسته شدم از این همه روزهای کسل کننده و یکنواخت . هیچ کسی نیست که من دوستش داشته باشم ...همه دوستانم که عاشق اشان بودم مسافر شدند و به آسمان سفر کردند و دانی را با خودشان نبرند و من تنها مانده ام ..من هم میخواهم بروم ... ننه دریا یکهو خاموش شد . انگار بچه های دریا ناگهان از جیغ و و یغ و سر و صدا افتادند و می خواستند غصه دانی را بخورند . ننه دریا صورتش را برگرداند تا اشگش را دانی نبیند و آن وقت برایش زمزمه کرد : همه اینها رفقای تو هستند . همه دوستانی که عاشق تو می مانند ...همه اونهائی که غم آدمو میخورن . دوست آدمند . همه اونهائی که با خنده ما میخندن و با گریه ما اشگ تو چشماشون میاد ...! دانی باز نالید : آخه من تنهام ...تنها ...! ننه دریا برایش رفیق هایش را شمرد : نگاه کن این همه رفیق داری ...باز هم کمته ؟! دانی آرام شد و به ساحل برگشت ...و ننه دریا تا سر او را دور دید در انزوای اندوهبار خود گریست و بچه های دریا بغض کرده بودند ... هوا دیگر روشن شده بود . دانی به در خانه ننه دریا رسید و آه کشید : دریا ...دریا...! صدا نیامد . انگار ننه دریا مریض شده بود . انگار نمیخواست رو به دانی نشان بدهد . یا طاقت این غمش را دیگر نداشت . دانی باز زمزمه کرد : ننه دریا ...ننه دریا ..منم دانی ...با بزرگترین غمم آمدم ..! صدائی به آرامی وسوسه انگیز پری های دریایی به گوشش رسید : جان ننه...؟ دانی با نگرانی پرسید : ( من ننه دریا رو میخوام میخوام که حرفهامو بهش بزنم ...) او آرام و خفه زمزمه کرد : ( هر چی میخوای به من بگو من دختر دریام ...ننه دریا خوابیده ...! ) دانی دو دل شد . اما اشگ مهلتش نداد : میدونی ...به ننه دریا بگو این دفعه برنمی گردم به ساحل . اونجا دیگه کسی رو ندارم ..هیچ دلی برای من به صدا در نمی آد ...نه لونه دارم . نه خونه . نه رفیقی . نه دوستی . چون دیگه همه از من بریدند . تنها تر از این ممکن نیست که بشم . من همه چی رو از دست دادم ... دختر دریا طرارانه پرسید : ( چطور کسی دوستت نداره ؟ ) ...دانی نالید : ( دیروز دیشب ..یه ماه پیش یا یه سال قبل .. یا شاید فردا پس فردا یه ماه بعد یه سال بعد ..اونو بردند..همونی که عاشقش بودم . اون رفت پیش یکی دیگه . رفت مال کسی دیگه ای بشه ...) ...دختر دریا عشوه گرانه پرسید : ( خیلی دوستش داشتی ...؟ ) ..دانی غرید : ( عاشقش بودم ..می مردم واسش ..به خدا براش می مردم ...این مطلب را اونائی که اونور تر ساحلند ..نمی فهمند ... دریا در سکوت صبحگاهی . انگار زمزمه غمینی داشت . سکوت بود . سکوت . انگاری که دختر دریا داشت فکر می کرد . آرام با کسی مشورت می کرد که : ( این بار با دانی چه باید کرد ؟ با دانی که عاشق شده ؟ ...) . دریا اما حرفی نداشت . دانی سرش را گذاشت روی لبه بلم . مثل اینکه بغل گوش دختر دریا زمزمه می کرد : ( این دفعه دیگه بر نمی گردم . به ننه دریا بگو دیگه نمیتونی ریشخندم کنی . تو ساحل دیگه هیچ کس منتظر من نیست ...) سرش را بلند کرد . دختر دریا آمد تو اشگهایش . موهای خیس اش را زد کنار و یک قلپ آبی که تو دهانش بود ریخت بیرون . دل تو دل دانی نماند . دختر دریا چشمکی زد و خیلی یواشکی انگار که مراقب بود ننه دریا از خواب بیدار نشود گفت : ( حالا دیگه بایس بیائی پیش خودم . تو بغل خودم . سرتو بذاری روی سینه ام تا برات لالائی بگم . قصه ناخداهای کشتی شکسته . صیادهای از زندگی مانده . جاشوهای از همه جا رانده ...! ) دانی تو نگاه دختر دریا غرق شده بود . گرمی سیال آن تو رگش می دوید . خیال می کرد او را دوست دارد . دختر دریا را با تن و بدن سفید و موهای سیاه ...دختر بی تابانه زمزمه کرد : بلند شو . یک مشت آب بزن به صورتت و نبایس ننه دریا بفهمه تو گریه کردی . گفته اگه تو دلت خواس من بیارمت پیش خودم . بایس تو رو مثل یک امپراطور . مثل سزار بزرگ ببرمت تو قصر خودم ...! دانی پرید دو تا مشت آب زد صورتش ! موهای خودش را با آب یکور کرد ... دختر دریا خندید . خنده اش گوئی جام طلا بود . داندانهای مروارید و قهقهه اش آواز بهشت : ( دستت را بده من ) دانی دستش را زد تو آب . آب گرم و دلخواه بود و دست دختر گرمتر . نشست رو لبه ( لتکا ) یادش افتاد مادرش او را همیشه اینطوری روی طاقچه می نشاند و تشویقش می کرد که بپرد . از همانجا جرات و شجاعت پریدن را یاد گرفت ... دختر درست مثل مادرش دستش را تا کرده بود جلوش و با پنجه هایش می گفت ( بیا ) و او دو سه دفعه روی لبه ( لتکا ) تکان خورد و آن وقت پرید تو بغل دختر دریا و قهقهه شان تو قصر های عاج دریا پیچید ! دانی نالید : دریا ...دریای خوشگلم ...! دیری است ننه دریا به انتظار دانی است که گاه گداری می آمد و با قصه های اندوهبارش غمش را به سینه او می ریخت ...آه می کشد ...! |
||
|
+
برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی شنبه بیست و هشتم خرداد 1384زمان 23:10
امپراطور ژولیس سزار
|
|
||