|
|
|
|
|
فاخرج به من الثمرات رزقا لکم ( سوره بقره - آیه 22 ) سارا ...آرزو مکن که خدایان را در جائی جز همه جا بیابی...هر آفریننده ای نشانی از خدایان است اما هیچیک آنان را از پرده بیرون نمی اندازد . هماندم که نگاه ما بر آفرینده ای خیره شد او ما را از خدایان بر میگرداند ...تو هرگز بکوشش هائیکه ما برای دل بستن به زندگی بکار بسته ایم پی نخواهی برد اما اکنون که بدان دلبسته ایم باید که مثل هر چیز دیگر از روی عشق و شور باشد...من به شادی بدن خود را آزار می دادم زیرا در مجازات لذت بیشتری در یافتم تا در گناه ...بس که به شدت سرمست این غرور بودم که به سادگی گناه نکنم ...از میان بردن اندیشه ( شایستگی ) در خویشتن سد بزرگی در مقابل ذهن و روح آدمی است . نامطمئن بودن راه ما را در سراسر زندگی آزرد ...اگر بدان بیندیشیم هولناک است . این عمل آزادی که دیگر وظیفه ای راهبرش نباشد ترسناک است . این عمل همچون انتخاب راهی در کشور ناشناسی است . خوب توجه کن که آن کشف را فقط برای خود می کند به نحویکه نامطمئن ترین رد پا در گمنام ترین نقطه سرزمین آبهای همیشه آبی باز هم کمتر از آن بی اعتبار و مشکوک است ...بیشه های پر سایه و سر آب چشمه ها بیشتر در جائی خواهند بود که خواهشهای ما آنها را از آنجا جاری خواهند ساخت . زیرا هر سرزمین باندازه ای که نزدیکی ما بدان آنرا شکل دهد وجود دارد و چشم انداز اطراف اندک اندک در مقابل راه ما قرار میگیرد . ما کرانه افق را نمی بینیم و حتی نزدیک ما نیز چیزی جز صورت ظاهری تغییر پذیر و متوالی نیست . سارا ...سارا...زیبائی تحسین بر انگیز تو نیست که مرا به سمت تو کشاند . نه عزیز هرگز گمان مبر که امپراطور نقطه نگاهش را از زیبائی بر گرفته . حرف همان است که بود : زیبائی یک امر حکیمانه است تا یک صور شکلی .. اما با این همه ما از زیبائی تعریفی داریم دم دست که تو در این بازبینی فوق العاده ای ...! و همه چیز در تو همان است که در نهایت ظرافت و دقت کنار هم قرار داده شده ...تو هارمونی همه جزئیات قشنگ هستی تا حدی که هر کسی را قادری مفتون و شیدای خود کنی . باشد ...باشد...سارا اعتراف میکنم که تو زیباترین و پر جلوه ترین و باشکوه ترین معنای زیبائی صوری هستی که من تا به حال فرصت و امکان و شانس دیدنش را داشته ام ...میشود به تو نگریست و خدایان را تحسین نکرد...؟ میشود ساعتها در تو نگاه کرد و در ذهن هزار طرح قشنگ رنگی رنگی خلق کرد . بی شک هر کسی که تو را ببیند شوق نقاشی و داشتن تصویری از تو در جانش زبانه میکشد...شکی نیست که هر تصویر مات تو در پشت یک مجله عامیانه میتواند تیراژ آن را ده برابر کند...سارا برای همین است که به تو گفتم : بشکن این غرور مستانه را به دلت رجوع کن و ببین چند طرح خوب و با معنی میتوانی از آن استخراج کنی . میدانم که مرا متهم به بی ذوقی نکردی . با اینکه هر که به تو میرسد با دهان باز از زیبائیت زیر لب تکرار میکند : فتبارک الله احسن الخاقین...اما همه تو این است ؟ وقتی که به من محبت میکنی و آن چشمهای زیبایت را با درخشش غیر طبیعی به من میدوزی کمی دستپاچه میشوم . و این به خاطر غلبه انسان بودن من بر امپراطوریم است . سارا...سارا...میدانم که مرا دوست داری و به خاطر این دوست داشتنت مرا هم شرمنده می کنی . میدانی همه چیز را میدانم... وقتی دیروز با بغض برایم گفتی که نوشته های چند روز من چه بلائی بر سرت آورده و مرا خطاب کردی که : تو نمیدونی داری با ذهن من چیکار میکنی..؟ من همه چیز را فهمیدم و برای همین است که امروز دارم برای تو مینویسم که میدانم میائی . با آن چشمهای زیبا و درخشانت میخوانی و می روی و خوشحال میشوی و من از این خوشحالی تو راضیم و خودت میدانی که من هم چقدر تو را دوست دارم و برایت ارزش قائلم نه برای جسمت که برای روحت برای افکار سیال و کودکانه ات . برای غصه های ریز و کوچکت برای همه آنی که سارا را تشکیل داده اند . سارا ...ای پری وار در قالی آدمی...: برای بسا چیزهای دلپذیر من خویشتن را از عشق فرسوده ام . درخشندگی آنها از این بود که من مدام به خاطرشان میسوختم و از آن خسته نمیشدم . هر شوری برایم نوعی فرسودگی از عشق بوده است وچه فرسودگی دلپذیری ... چون ملحدی در میان ملحدان همواره عقاید دور افتاده و آخریم حد انحراف افکار و اختلافات مرا به خود کشیده است . هر فکری تنها از آن جهت مرا متوجه خود می ساخت که با افکار دیگران فرق داشت . مگر خودت نگفتی که فقط دیوانه ای مثل من میتواند اینگونه عاشق شود..مگر این حرف تو نیست ؟ و در این راه به جائی رسیدم که حتی احساس علاقه را از خود از راندم . زیرا علاقمند شدن به چیزی به نظرم جز اعتراف به هیجانی که گریبانگیر همه نمیشود نبود . من یا عاشقم و یا هیچ چیزی در من نیست . راه میانه هم وجود ندارد . و این حیاتی پر هیجان است نه آرامش . من آسایشی جز خواب مرگ آرزو نمیکنم . میترسم هر آن میل و نیروئی را که در زندگیم سیر آب نساخته ام به علت زندگی پس از مرگش آزارم دهد . آرزومندم که پس از آنکه هر چه را در من به حال انتظار بود در این دنیا بیان داشتم و از این کار خرسند گشتم ... در کمال نا امیدی بمیرم . عشق و علاقه ...می فهمی که این دو یکی نیست . از ترس آنکه عشق را از دست بدهم گاهی توانسته ام به غم و اندوه و دلتنگیها و دردهائی که در غیر این صورت به دشواری تحملشان میکردم علاقه پیدا کنم . حفظ و مواظبت زندگی هر کس را به خودش واگذار . این طوری هم تو راحتی و هم او . سارا ...نپرس از من که چرا این نوشته را برای تو نوشته ام . از من مپرس این سوال آزارم میدهد . همانگونه که در باره چند نوشته پیشم مرا سوال پیچ کردی و من باز میگویم که آزارم نده با سوالهائی که هیچ وقت برایشان جوابی نداشته ام جز سکوت ... من در این متن میخواستم با چنان صمیمتی با تو سخن بگویم که تا کنون هیچکس نگفته باشد . میخواستم در آن ساعت شب به نزدت بیایم و در خانه تو مهمان باشم که تو کتابهای بسیاری را یکی پس از دیگری در جستجوی چیزی بیش از آنچه برایت مکشوف میسازد ... گشوده و بسته باشی ...ساعتی که شوق و شورت از نداشتن تکیه گاه به اندوه بدل میشود . ساعتی که تو در انتظاری ..من جز برای تو و جز برای چنین ساعاتی نمی نویسم . میخواستم چنین نوشته ای برایت بنویسم که در آن هر گونه اندیشه و هیجان شخصی از نظرت دور بماند و تو خیال کنی که جز جلوه عشق و هیجان خودت چیزی در آن نمی بینی . میخواستم به تو نزدیکتر شوم و تو باز هم مرا بیشتر دوستم بداری ...که میدانم داری ...هنوز آن قدر فهم و ادارک برایم باقی مانده که از حرکات و رفتار و سخنان تو این را بفهمم...و تو نیز این را از چشمان خوانده ای ...دیروز به تو مگر نگفتم...و تو تصذیق کردی که هر آدم خل وضعی این را به خوبی می فهمد...!!! اندوه جز سوز و شوق فرو نشسته نیست . هر موجودی توانا به عریان بودن و هر هیجانی قادر به سرشار شدن است . هیجانهای من همچون مذهبی در برابرم باز شده اند . آیا این را خواهی فهمید که هر احساسی شامل یک حضور نامتناهی است . سارا من سوز و شوق را به تو خواهم آموخت . افعال ما همچون تابش فسفر بآن به ما وابسته اند . راست است که سوزش و صرف شدن ما از آنها ست ولی تابندگی ما نیز از همین است . و اگر روح ما داری ارزشی است از آن روست که بیش از روح دیگران سوخته است .من شما را دیدم ای دریاهای همیشه آبی . من در امواج رقصان شما آب تنی کردم . و اگر نوازشهای هوای شاداب مرا به لبخند وا داشته از بازگو کردنش به تو خسته نمی شوم . سارا ...سارا...من سوز و شوق را به تو خواهم آموخت .و من هنوز در انتنظار پاسخ پرسش دیروزم دارم دست و پا میزنم و تو با کمال آگاهی طفره میروی ...شاید از دستپاچگی من در هنگام سوالم این هیجان را دریافتی ...از من دور نشو همین جا که در کنارم هستی به آرامی به من جواب بده..مرا بیش از این در خلسه پاسخت تنها مگذار...جواب بده سارا...جواب بده...! اگر چیزهای زیبا میشناختم از آنها برایت سخن می گفتم . حتما از آنها و نه از چیزهای دیگر . میدانم که تو به انتظاری که در عشقم شکست بخورم و نالان و خسته و شوریده باز گردم . این انتظاری طولانی نیست و پیشگوئی خردمندانه ای هم نمی تواند باشد . از همین حالا بدان که من زمین خورده عشقم . جز این نیست و نمی تواند باشد . زمین خوردن عاشق تماشائی است ؟ دردناک است و میدانم به خاطر همین سیاه پوشی . به عزا نشسته ای . اما نترس . من باز میگردم با لباسهای خاکی و تو باید گرد و غبار این سفر را از من بگیری . چون باز مسافرم و باید بروم . فرصت تعویض لباس را ندارم . میدانم که با خودت میگوئی این دیگر کیست ؟ پرروئی هم حد و اندازه دارد . آری ... سارا ...قبول درام اما جز این هم راهی نیست...باید بروم... میخندی...؟؟؟!!!...میدان این جمله را بارها به تو گفتند و تو هم با پوزخند گوش کرده ای . اما از زبان امپراطور شنیدن طعم دیگری دارد : وقتی که میخندی زیبائی خیره کننده ات چند برابر میشود...!!! او در برابر خود جاده ای خلوت و مرغان دریایی را که با بالهای گسترده آب تنی میکنند می بیند . من باید در اینجا منزل کنم ...مجبورم میکنند که زیر شاخ و برگ جنگل . زیر درخت بلوط در این دریای گسترده کلبه ای بسازم و بمانم . سرد است این خانه آبی . من از آن بسی خسته ام . تاریک است دره ها و بلند است تپه ها و کوبنده است این موجهای خشمگین . غمگین جای محصوری است بین امواج دریا و اقامتی خالی از شادی و سرور . در انتظار بلوغ جدیدی بودم .آه...ای کاش به چشمانم دید تازه ای بخشم که بیشتر به این آسمان آبی که بنگرند و شبیه آن باشم . آسمانی که امروز بر اثر باران های تازه سراسر روشن و درخشان است . بیمار گشتم ... عاشق شدم...به سفر رفتم ... با بهار آشنا شدم و دوره معجزه آسای نقاهتم همچون رستاخیزی شد . با وجودی تازه در زیر آسمانی نو و در میان چیز های کاملا نو گشته دوباره زاده شدم ... سارا..از انتظار برایت سخن خواهم گفت . من دشت را به هنگام تابستان دیده ام که در انتظار بهار بود . در انتظار اندکی باران . گرد و غبار جاده بسیار سبک گشته بود و هر وزش بادی آن را در هوا پخش میکرد . این انتظار دیگر میل هم نبود بلکه هراس بود . گوئی زمین از شدت خشکی برای آن از هم میشکافت تا آب بیشتری را در خود بپذیرد . عطر گلهای بیابانی تقریبا تحمل ناپذیر میگشت . همه چیز زیر آفتاب از حال میرفت . من آسمان را دیده ام که در انتظار سپیده دم میلرزید . چمن ها از شبنم آغشته بود . هوا جز نوازشی سرد کننده نداشت . لحظه ای چند به نظرم آمد که زندگی همچنان میخواهد در خواب بماند . و سر من که هنوز خسته بود از منگی و گیجی پر میگشت . من سپیده دمهای دیگر نیز دیده ام ...در انتظار بودن شب را هم دیده ام ... سارا...هر انتظاری در تو باید حتی میل هم نباشد بلکه حالتی پذیرش باشد . در انتظار آن باش که برایت پیش می آید اما جز آنچه را که پیش می آید مخواه . میل جز آنچه را داری نداشته باش . این را بدان که هر لحظه روز تو قادر به تملک تمامیت امپراطور هستی . باید که میل تو از عشق ناشی و تملکی که به جا می آوری عاشقانه باشد . شب را چنان بنگر که گوئی روز باید در آن بمیرد و صبح را چنان بنگر که گوئی همه چیز در آن به دنیا می آید . باید که دید تو از جهان هر لحظه نو باشد . خردمند آن است که از هر چیز به شگفت در آید . سارا ...سارا...تمام درد سر تو از تنوع سرمایه هائی توست ..زیبائیت ...صدای جادوئی تو ..چشمان آتشین و براق تو ...دستان ظریف و شاعرانه تو ...و حتی نمیدانی کدامیک از اینها را به دیگری ترجیح میدهی و نمی فهمی که یگانه سرمایه در این جهان خود زندگانی است و کوچکترین لحظه زندگی باز هم نیرومندتر از مرگ و منکر اوست . مرگ جز مجالی برای پیدایش زندگانی دیگر نیست . تا همه چیز مدام نو گردد . تا هیچ صورتی از زندگی بیش از آنچه برای خود نمائی لازم است آن را در بند نگه دارد . خوش آن لحظه ای که سخن تو طنین می افکند . باقی وقت را فقط گوش ده . اما هنگامیکه به سخن در آمدی دیگر گوش مکن . ..سارا ...باید تو در خویشتن تمام اندیشه ها را بسوازنی ...سارا میترسم که دیگران باز مرا متهم کنند به زیاده گوئی ...اجازه بده آخرین حرفهایم را هم به تو بگویم تا دیر نشده است ...سارا ...این نامه و این نوشته مرا به دور افکن .گریبان خود را از آن رها کن . دیگر از تظاهر به اینکه کسی را چیز می آموزم خسته ام . چه کسی گفته که تو را برای خویشتن میخواهم . تو را برای آنکه چون من نیستی دوست دارم . در تو آن را دوست دارم که با من یکی نیست ... آموختن !...سارا آیا بگویمت ؟ من به خود بی اندازه چیز آموخته ام این ( دانی ) که تو امروز می بینی بیش از اندازه به سزار مدیون است . سزار معلم راستین دانی بود . دانی عاشق پیشه ؟ ! ..مگر تو مرا به این نام متهم نکردی ...؟! ...سارا...سارا...این نوشته را به دور افکن و هرگز بدان راضی مشو . گمان مبر که حقیقت تو را دیگری بتواند پیدا کند . نه ..سارا تنها دانی توست که میتواند به دورترین نقاط وجودت سفر کند . اگر خوراک تو را من جسته بودم برای خوردنش گرسنه نمیبودی و اگر بسترت را من آماده کرده بودم برای خفتن در آن هرگز خواب به چشمانت راه نمی آمد...این نوشته مرا به دور افکن . به خود بگو که در آنچه در آن است یکی از هزارن وضع ممکن در برابر زندگی است . وضع خودت را جستجو کن . آنچه را دیگری میتواند مانند تو انجام دهد انجام مده و هر چه را دیگری میتواند مانند تو بگوید و یا بنویسد مگو و منویس . در وجود خویش به آن چیز علاقه داشته باش که احساس میکنی در هیچ جا جز در تو نیست و از خویشتن با شکیبائی و یا نا شکیبائی موجود بیافرین که هیچ موجودی جانشین آن نتواند شد . یک مسله خیلی مهم : امروز در یکی از شهرهای شمالی مراسم ازدواج دوست خوب همه ما... وبلاگ نویس ماندگار که نوشته های کوتاهش گاه هوش از سرم برده و عاشقانه وبلاگ و نوشته ها و خودش را دوست میدارم برگزار میشود . اگر چه ما آنجا نیستیم تا گلبارانش کنیم و صورت ماهش را ببوسیم و تبریک بگوئیم...و چه حیف..اما اینجا من و همه وبلاگ نویسان و عاشقان برای او و همسر خوشبختش آرزوی بهروزی و کامرانی داریم ...( چیزی میان دو فریم )...امروز به دنیای جدیدی پا میگذارد و وصل را با همه شکوه و زیبائیش درک میکند ..خوشا به حالش ...چیزی میان دو فریم : دست راستت را به سر من بگذار ...شاید معجزه ای هم برای من اتفاق بیافتد...شاید...!!! راستی سارا امروز به خانم جان تلفن کردم پرسید پس چی شد این مراسم خواستگاری دانی ؟ منم به شوخی جوابش دادم : خانم جان دختره میگه تو هیچ عیب و ایرادی نداره فقط عین مرتضی علی یه خورده پیشانیت بلنده ...خانم جان هم حرفم و جدی گرفت و گفت ( عین جوابشو سعی میکنم نقل کنم ) : - به حق چیزای ندیده ! جه دوره زمونه ای شده . واللاهه آدم شاخ در میآره ! دختره امروزی را ببین واسه یه جوش کچلی چه غربتی بازی در آورده و یه مشتو چه جوری لنتر خودش کرده شیکم درون میکنه ! من که به پسر ام البنی تا تنبون به پام کرده بودم همچی چیزائی ندیده بودم . بچه کچل می شد . می شد. اول از اونش که خودش خوب می شد . دومندشم اگه می خواسن زودتر خوب بشه یه خورده دوا درمونو یه خورده دعا ثناش می کردن ولش می کردن . خوب می شد می شد . نمی شد نمی شد . آخرش بزرگ می شد یه چیزی مثل آب به آب شدن . یا کاسبی آئی که جور تون تابی و آهنگری و مهتری و اینطور کارا که دود و دم و بو و عفونت داشته باشه دستشون می اومد کم کم از همون دود و بوآ ریشه زخمشون سوخته می شد درمونش می شد . سارا خانومم نادرس نمیگه شوور خود من هفتاد سالش شصت سالش کجل بوده . گشنه موند . نور به قبرش بباره الهی من فداش شم . بهش بگو نمیخواد قشرق راه بندازه بشینه توی همین محله مارو نگاه کنه ببینه چن تا کچله ! هیش کدومشون بی نون موندن که تو غصه یه خورده کچلی دانی رو میخوری که اونم ننه فداش بشه از فکر وخیال الکیه اگه هر کی دیگه جای جگر گوشه من بود تا حالا پشم و پیلشم ریخته بود . تازه اشم یه دکتر به من نشون بده که موهاشو چتری هوا کنه ؟ حالا واسش حساب میکنم : بابا ممد یکی . پسر دختر آقام یکی این دو تا . مریم خانوم سه تا . شوور خودم خدا رحمتش کنه و نصیبش حورالعین باشه چارتا . نوه بالائیا پنش تا . دختر مونس آقا شیش تا . شوور مونس آقا هفت تا . آقا فخر هشت تا . با عروسش نه تا . بازم بشمارم . تازه به همین عروسه هم گفتم . با فیس و افتاده موس موس کرد : یعنی خانم جان منم کچلم ؟ . گفتم : آره ننه بهت بر نخوره تو هم وسط سرت یه گل طاسه . حالا اینهارو ولش کن بذار حرفمو بزنم . شوور رقیه خانوم حیاط بیرونی ده تا . پسر ننه ماشاالله یازده تا . بیس و پن شیش تا آدم همین دور برمونن ده پونزهه تاشون کچلن . چن تا دیگه شونم زنانوشن شاید کجل باشن و پنهون کرده باشن . یهنی همشون بی نون موندن که تو این جور کولی بازی راه انداختی . خدا یه جو اقبال به بچه آدمیزاد بده کچلی عیب و عار نیس . مش باقر بقال کچل بود وکیل مجلس نشد ؟ حاج مم تقی بنکدار کچل بود کیا بیای سفارت نشد ؟ ! چن تا وزیرمون کچلن ؟ اصلا بیشتر صاحب منصای این خراب آباد کچلن . سر جنبو نای همین تهرون مث پنج کچلون به نومن . اسم هفت تا کچلو می نویسن آویزون می کنن بارون بند می آد ..! راستش وقتی تلفن قطع شد رفتم جلوی آینه و به صورت خودم خیره شدم . خانم جان اومد مثلا از من دفاع کنه . ولی یه جوری حرف زد که منو دچار یه سوءتفاهم اساسی با خودم کرد . برای همینه که کمتر پیشش میرم چون وقتی میخواد از آدم دفاع کنه از حمله هر دشمن سرسختی بیشتر ضربه میزنه ...گفتم که بدونی ..بازم این نوشته طولانی شد ..حالا چه کنم ..؟
|
||
|
+
برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1384زمان 20:42
امپراطور ژولیس سزار
|
|
||