|
|
|
|
|
حاشيه بر متن : براي نوشتن اين متن بسيار سختي كشيدم نه از آن جهت كه دنبال واژه باشم و نگران نثر ادبي ام ..بيشتر به خاطر مفهومي كه در آن خودم را عيان ميكردم و ميدانيد كه هميشه عريان از خود سخن گفتن و از گوشه تاريك زندگي خود حرف زدن سخت است… تنها چيزي كه مرا آرام ميكرد براي نوشتن ناشناخته بودن در اين صفحه است …خدا را شكر كه اين وبلاگ براي من هست كه در آن بتوانم بي پرده حداقل براي خودم حرف بزنم ..كه اگر نبود شايد همه حسي كه در سطر سطر اين نوشته از من به جا مانده هيچ وقت فرصت بيانش پيش نمي آمد …و ديگر آنكه دوستاني به حق به من خرده گرفته اند كه طولاني مي نويسم ..با آنكه قصدم بر اين بود كه خلاصه تر حرف بزنم اما مثل اينكه اين بار بر عكس شد …خيلي با خودم كلنجار رفتم كه بخشهائي از آن را حذف كنم ..اما نشد كه نشد…بنا بر اين مرا عفو كنيد باشد كه در بار ديگر تلافي اين روده درازي در نوشتن را بنمايم … و اما بعد…: او آخرين فرزند زوجي بود كه اتفاقا هميشه عاشق يكديگر بودند ..اين زن شكننده ... آن مرد كوهستاني و تنو مند … و افسر نيروي دريايي با تمام خاق و خوي نظامي گري..زن ميخواست كه نام فرزندش دانيال باشد و مرد اصرار به حسين داشت و سر آخر راه ميانه را برگزيدند در شناسنامه اش حسين شد ولي همه دانيال صدايش كردند …او به مادرش رفته بود كه پريده رنگ و تبدار و با صورتي كه چشمان درشت آن را مي پوشاند …بي هيچ نشاني و وابستگي ارثي به پدر چهار شانه اش …. در زندگي كوتاهش بيماريها و نقاهتهاي پياپي آمده بودند و مادر مي گفت كه خداوند بارها او را از نو داده است …مادرش از مشاهده كوچكترين علامت ضعف دراو دلواپس مي شد بخصوص وقتي كه چشمانش به چيزي خيره مي شد …اين خيرگي اغلب اتفاق مي افتاد و از خيلي زود هم شروع شده بود ...در سه سالگي پيش مي آمد كه مدتها به برگهاي يك نخل خرما كه با نسيم آواز سفيد و سبز مي خواند خيره بماند …پدر سرانجام آن درخت را انداخت ….چون آن را سرچشمه اشعه بد بيني مي دانست كه در پي جادو كردن داني اش ( همان دانيال خودماني خودمان ) بود …با اين حال نميشد همه درختان را انداخت ..همه پرنده ها را كشت همه حشره ها و پروانه ها را نابود كرد ..و دريچه .و دروازه نگاه را به دريا بست …به خصوص كه كودك براي مبادله اسرار آميزش با دريا كه همه زندگي اش شده بود ..با درختان و حيوانات و عناصر طبيعت …! هر روز پس از عزيمت پدرش ..از خانه خارج مي شد و فقط براي نهار بر مي گشت ..همه با بازيهاي تنها و گردشهاي طولاني او در كنار ساحل و باغها و زمين سوخته آشنا بودند …جاشوان بلمها و لنچ ها ..مالكان باغها …و صاحبان قايقها آزادش مي گذاشتند ..چون مي دانستند كه هيچ روحيه خرابكاري محرك اين بچه نيست … در بندر كم زن و مردي بود كه رفتار غريب او را نديده و حيرت نكرده باشد …ديده بودند كه از تلالو آبهاي يك موج در دريا چگونه هزار آتش از چشمهايش مي جهيد و وقتي ماهيان درشت آفتاب بر اثر نسيمي سبك فلسهايشان را بر سطح آب مي افكندند ..براي گرفتنشان مي دويد در طول ساحل و از ديدن دستهاي خالي و خيس خود آرام مي خنديد ..شايد فكر ميكرد كه فقط اين بار از دستش در رفته اند …ولي بار ديگر خواهد توانست…! هيچ چيز او را به بچه هاي ديگر نمي پيوست …از بازيهاي خشونت آميزشان …كشتار بيهوده حشرات …شكار لاك پشتها و پروانه ها و گنجشكها …پس از آنكه لانه هايشان را براي پروردن آنها در زندان يا فروش احتمالي ويران مي كردند …چيزي سر در نمي آورد ..چون هنوز فهم زندگي به معناي روزانه اش كه ديگران طي ميكردند نداشت …معني دعواهاي بچه ها بر سر چند سكه يا دشنام هاي ركيك و جر و بحثهاشان برسر قدرت راديو هاي ترانزيستوري و بوسترهاي تقويت كننده كه تصاوير تلويزيون شيخ شينان را به ارمغان مي آورد …براي داني معمائي باقي مانده بود ..در ميان همه اشتغالات پر هياهو و خشن دو چيز بود كه نمي توانست در برابر آن بي تفاوت باقي بماند …دريا…و …جاده پر اهميتي كه از ساحل ميگذشت و شهر بندري را به دريا مي پيوست و اين اواخر در روزهاي بهاري و تعطيلات عيد خيلي شلوغ مي شد …او كه بومي نبود و به حسب شغل پدر به اين بندر پرتاب شده بود ...بيشترين رابطه اش با بچه هاي شهرك نظامي نيود ...كه با كودكان بندري اخت بيشتري داشت ..و براي همين تا همه عمرش ته لهجه بندري در كلامش ماند كه ماند… روحيه سوداگر بچه هاي بندري در يافته بود كه مردمي كه به تعطيلات به اين شهر آمده بودند از نژادي ديگر بودند …خراج و دست و دل باز و مايل به راضي نگاه داشتن خانواده و بچه هايشان … به اين ترتيب دريافته بودند كه چگونه آنها را متوقف كنند و پسمانده سوقات دريايي اشان را كه محصول كار پدران جاشو و ملوان بود به آنها بفروشند كه به چشمان دود گرفته مردم پايتخت و مسافران… سرچشمه توان و سلامتي ..از دريا بود …ميگوهاي خشك شده و يا پوست نكنده ..سبد ميوه هاي جنوبي ..ماهيهاي ناشناخته … جوجه زنده ..و جانوران زنده و مرده دريا ..با اصرار به سويشان دراز ميشد ..بچه ها براي جلب توجه آنها خود را تا وسطهاي جاده به خطر مي اندختند …وقتي ماشين مي ايستاد ..بچه ها براي فروختن جنس خود و جلوگيري از نزديك شدن ديگران به ماشين ..چنان ازدحامي مي كردند و چنان زد و خوردي در مي گرفت كه يك آدم بي خبر خيلي آسان مي توانست فكر كند تصادفي شده است ..داني ماهيت تجارتي همه اين فعاليتهاي خشن را نمي شناخت و فكر ميكرد كه همه آنها به اندازه خودش كنجكاوند كه سرنشينان ماشينها را ببينند و با آنها حرف بزنند و از اسرار انساني اشان سر در بياورند ..داني اما ظريف و شكننده در برابر دسته هاي وحشي بچه ها كه فكرشان منفعت بود چه مي توانست بكند ؟ به اين ترتيب داني حل و فصل تشويشي را كه ماشين سواران غريبه به وجود مي آورند به تخيلاتش واگذار مي كرد …يك بار مادرش در برابر پافشاريهاي او تسليم شد و كاسه اي ميگو به او داد …بي آنكه بداند كاسه ميگو را براي چه مي خواهد ..اما داني دست خالي برگشت و به سوالهاي مادر جوابي نداد…پيش از رسيدن به كنار جاده… سگ ولگرد و لاغري چنان نگاهش كرده بود كه داني افسون شده …كاسه را جلوي پوزه حيوان گرفته بود و حيوان را ..كه با ولع محتوي كاسه را مي بلعيد ..با رضايت تماشا كرده بود و در حالي كه از كارش راضي بود به كنار جاده رسيده بود…بقيه بچه ها دورش حلقه زده بودند و بدون بدجنسي مي خنديدند ..حتي اين وحشيهاي كوچك داني را مي شناختند كه مسخره اش نكنند ..آن وقت دختركي ظرف ميگو را از او گرفته تا ميوه هاي را كه تازه چيده بود در آن بريزد ..داني بدون ترديد ظرف را به او داده بود …بعد از آن داني ديگر ظرف نداشت اما در عوض تنها هم ديده نمي شد …دخترك هميشه در كنارش بود …آنجا كه داني ساعتها در كنار ساحل پاهايش را به موجهاي لغزان دريا مي سپرد و آن قدر به موجها خيره مي شد تا حس كند كه در آن پيش مي رود …آنجا كه روزها را صرف تماشا كردن گياهان و گلها و ماهيها و حشرات مي كرد و كشف مي نمود كدام آواز مال كدام پرنده است …در تمام اين احوال دخترك كه اندكي از او بلندتر بود ..براي تعجب كردن…براي تحسين كردن…براي خنديدن…و ياد گرفتن هميشه حضور داشت ..اما زمان اين دوستي كوتاه بود …خوشحالي عظيمي در سينه كوچك و شكننده داني موج ميزد …داني مي خنديد و بازيهاي مي كرد كه كه با اين حال به نظر خودش ابلهانه مي آمد ..اما وقتي با دخترك بود اين حس را نداشت اما در نبودش اين حماقت برايش رنگ ميگرفت… از بي جهت خوشحاليش شگفت زده بود ..به دخترك جزيياتي از دريا و فضاي آبهاي هميشه آبي و گلها و پروانه ها و درختها و آوازها ياد مي داد كه هيچ كس به خودش نياموخته بود…دخترك خيلي زود از سكوتها و خيره گي طولاني داني به دريا خسته شد و تركش كرد و به دار و دسته سوداگران پر هياهو و زبر و زرنگ پيوست …دخترك خودش را به دست خشونت آنها مي سپرد كه بزرگتر و قوي تر بودند …كيفش خيلي بيشتر بود …و تازه از دانشي هم كه داني يادش داده بود براي آنها مي گفت بي آنكه نامي از او ببرد… به اين ترتيب در تمام روزهاي پرشكوه اول بهار ..داني دوباره تنها شد ..خوشبختانه موقعي بود كه شب به پشت بام كومه شان در شهرك حديش بندر مي رفتند …زندگي روي بام براي داني پر از جادوي شبانه بود همه چيز با نشانه دلپذير عطر خاك مرطوب و نسيم ملايم دريايي شروع مي شد …صداي سيلابوار دور دستي كه از سماور بر مي خاست …آوازي كه مادرش. ...وقت نزديكي آمدن پدر زمزمه ميكرد ( چيزي كه خود زن از روي بي خبري و عادت مي كرد ) و اين همه پيچيده در پيامهاي اسرار آميز شب نو رسيده ..بهار …پرزدنهاي هراسناك دير وقت …خاموشي ناگهاني هياهوي گنجشكها …تعويض كشيك جانوران شب ..و صحنه آواز سير سير كها …كه صداهاي نيرومند تري گاه و بيگاه آنها را مي دريد ..با نواهاي گاه پر طنين و گاه نهاني تمام پرده را در قالب خود مي گرفت …بدبختانه وقتي كه بلبل هم جزو دسته بود ..هوا هنوز سردتر از آن بود كه بتوان به پشت بام اسباب كشي كرد …داني هنوز يادش بود …يك شب زمستاني بندر بود …تقريبا تمام بندر اسير سحر مهتاب و قيل و قال پريوار يك دسته بلبل مست شده بود ..بندر كه تمام روز زير سختي تابش خورشيد خفته بود بيدار شده بود و عطر تند كاكوتي را به خنكاي دريا مي ريخت… داني تمام روز را با دوستش در ساحل بازي كرده بود …دخترك سرش را شانه زده بود و بوسيده بودش…اما او بي حركت و لخت در ميان بازوان دخترك مانده بود …آن وقت دخترك وسط بازي او را ترك كرده بود و ديگر بر نگشته بود …شب زير فشار عناصر منقلب و تشويشي كه آواز سحر آميز بلبل در هوا افكنده بود …داني از خواب بيدار شده بود …ديگر تحمل آنچه را كه در فضا بود نداشت و گريه كنان مادرش را صدا زد …وقتي هيكل تنومند پدرش از كنج خود جابجا شد كه به طرف او بيايد …صداي آه كشيدن مادرش را شنيد…فريادش را دوباره بلند كرد و گفت كه مادرش را ميخواهد …زن تكان نخورد و مرد او را در پناه گرم بازوانش گرفت …پدر به شدت بوي مادر ميداد ..آن وقت بود كه ديوانه وار فرياد زد : مامان…مامان …زن متعجب …عاقبت از گرمايي كه مرد برايش بر جا گذاشته بود دست كشيد و بچه را گرفت ...تنها وحشت داني از اين بود كه مادرش متقابلا بوي پدر را بدهد ..اما وقتي او را بوئيد دريافت كه بوي او نه تنها بر پدر ..بر همه جاي خانه تسلط بي چون و چرا دارد ..ناگهان آرام شد وقتي مادر از او پرسيد چه ميخواهد ..گفت دلش مي خواهد مادر موهايش را شانه بزند …زن و مرد با نگراني به يكديگر نگاه كردند و مرد به زن اشاره كرد كه همان كار را بكند …زن شانه را از روي تاقچه برداشت تا موي كودك را شانه بزند …داني نفس نفس زنان ..گردن و سينه و صورت مادر را مي بوسيد و از او مي خواست كه پيشش بماند …او را مطمئن كرد ..ولي ملتهب بود. ..پدر با احتياط به آنها پيوست ...احساس كرد داني او را مزاحم ميداند و شروع به حكايت بلبل عاشق كرد.. ..عاشق چي ؟ داني ميپرسيد …عاشق گل سرخ …عاشق باز شدن گل سرخ ..وقتي كودك خواست بداند ..پدرش تعريف كرد كه چگونه تمام شب را …مي شنوي كه ؟ بلبل كنار غنچه گل سرخ آواز مي خواند تا باز شدنش را ببيند...اما بيچاره وقتي نسيم سحر از سمت دريا به تنش خورد از خستگي خوابش مي برد و همان وقت هم نسيم دريا غنچه هاي بسته گل را باز مي كند …بيچاره بلبل عاشق وقتي چشمهايش را باز ميكند كه مي بيند محبوبش قبل از او بيدار شده ..آن وقت بلبل كه از غصه ديوانه شده ناله هايش را از سر ميگيرد ..آن وقت داني چاي خواست و اين علامت آن بود كه به اين زوديها كسي نخواهد خوابيد ...مادرش با چشمهاي قشنگ خواب آلوده آهسته او را دشنام داد و در برابر ميلش تسليم شد … مادرش مي گفت خداوند او را نه يك بار كه سه بار هنگام بيماري وحشتناك به او بخشيده بود ( داني اين منم سزار كه با تو سخن ميگويد… من كه توام و تو كه مني يادت هست ؟ كمي تامل كن ..تا سوالم را بگويم بعد با هم بر ميگرديم به كودكي تو …كودكي من…داني ..اين بار چه..؟ خدايان تو را براي بار چهارم به مادرت خواهند بخشيد ؟ داني …داني ..اين با عشقي بس عظيم تر بايد به شفاي تو به بارگاه خدايان رفت ..خودت هم ميداني… كدام عشق را سراغ داري كه تو را بيش ا زمادرت بخواهد…آيا كسي هست كه تو را فراتر از مادر عاشق باش باشد ؟ ) با اين حال زندگي واقعي داني با فصل تابستان شروع مي شد …با كرمهاي شبتاب ..پينه دوزها …زنبورها …پروانه ها و ماهيان رقصان امواج دريا ..نعناهاي كنار رود كوچك كه به دريا وصل ميشد و داني هميشه در ابهام اين تلاقي گرفتار بود ..سبز مي شدند و بستر خشك شده سيلابي كه گياهان و گلهاي گوناگون به او عرضه ميكرد. ..فصلي بود كه مي شد فهميد كدام آواز مال كدام پرنده است و كدام بو از كدام شاخ و برگ و كدام عطر از كدام موج دريا ست…ساعتهاي دراز به بوئيدن امواج خيال پرداز دريا ..وفتي به ساحل تنه ميزدند ..به صداي بلند مي گفت : دريا …دريا…دريا …و فقط مادرش مي فهميد كه او از چه دارد سخن ميگويد …و شب بعد از شام هر چه به ساعت خواب نزديكتر ميشد ..پدر رفتارش هم حالت بيقرارانه تر و جنون آميز تري به خود مي گرفت ..داني از اينكه ميديد پدر و مادرش بزودي از قلمرو او خارج خواهند شد …عصباني مي شد …وقتي كوچكتر بود با حيله هاي يك بچه نازپرورده خواسته بود كه وارد كلنجار رفتنهاي آنها بشود ..به خصوص كه براي شكنندگي مادرش احساس خطر ميكرد وقتي كه در تماس آنچنان نزديكي با پدر غول آسايش بود …اما آنها در ابتدا با ملاميت و بعد با عتاب به او فهمانده بودند كه وجودش لازم نيست…به اين ترتيب داني كم كم به اين طرد شبانه از حلقه خانواده گردن نهاد و اين فرصتي شد تا هر چه بيشتر به روياهاي شبانه تابستان فرو رود …داني جابجا شدنها و تغيير شكل دادنهاي ماه را نظاره مي كرد و خود را به نفوذ جادوي ستارگان مي سپرد..گاه پيش مي آمد كه قبل از ساعت معمول خوابش بگيرد ..اما اگر بر خلاف انتظار خوابش نمي برد …حرف زدنهاي پدر ...يا به جمله هاي پراكنده نامفهومي گوش مي داد كه پدر و مادر رد وبدل ميكردند …از تغيير لحن حرف زدن پدر با مادر در خلوت خودش متعجب ميشد …خشكي يك لحن در برابر تغزل لحن ديگر ..داني را به فكر مي انداخت ..در پيش ديگران پدر با صدايي ناخوشايند و سخت ..مادر را ( زن ) صدا ميزد ..: ( زن ) ماهيها را كه از دريا گرفته ام برايم بياور تا پاكشان كنم … اما داني همان قدر تعجب ميكرد وقتي مي ديد كه در خانه زهرا صدايش مي زند..: زهرا يك استكان چاي برام بريز… وقتي داني خودش را به خواب ميزد ..دنياي آنها به كلي عوض ميشد …مرد به موجود ديگري مبدل ميشد و در حضور زنش تجسم ملايمت و عشق بود ..او را به تصغير شيريني كه به گوش داني چون صداهاي امواج دريا مي آمد …زري صدا ميزد…!.: زري حالا ديگر ساقه ها قد كشيده اند دلم هوس ني زدن كرده ..و زري ني مرد را مي آورد …در آن حال لرزش خلسه آور غريبي كه فقط آشنا با كودكان رنجور است بدنش را فرا مي گرفت و بدنبال آن تبي كه صداي ني پدرش در وجود كوچك او مي افروخت …آن وقت هيجان باقيمانده خواب را از چشمهايش مي پراكند….صداي غريب سازي كه با دستهاي نوازنده اش تراشيده شده بود و از نواهاي مردد و مغلوط بر مي آمد …براي داني ادامه نداهاي ديگر شبانه بود …اين صدا آنچنان با شب مي آميخت كه به نظر كودك مي رسيد كه پدرش سرگرم آزمايش نواهاي مختلفي است تا با آن از همه عطرهاي امواج رقصان دريا ..نغمه هاي هماهنگ بسازد …بعضي از ماهيان و پريان دريايي بي خواب …پنهاني جابجا مي شدند و با بال زدنهاي خود آبهاي دور و بر را تكان مي دادند ..و فقط داني بود كه نيمه آگاه اين جابجائي شگفت انگيز را ملتفت مي شد و تعجبي هم نميكرد از بس كه اين ني پدرانه به نظرش جزئي از زندگي آبهاي هميشه آبي مي نمود ..و نواي آن نقطه تلاقي فريادهائي بود كه از اين گوشه به آن گوشه دريا مي شتافت ..آوازهاي كوچك دلپذيري كه از نزديكي سحر حكايت ميكرد يا پيامهاي اسرار آميزي كه باد با خود از دريا ميآورد ..كم كم داشت …امپراطور سرزمين آبهاي هميشه آبي را مي شناخت…سزار آرام آرام با اسب سپيدش از دور دست دريا سايه وار به سمت حلول در جان داني مي خراميد..چه خراميدني..؟! تناسخ در حال وقوع بود ..كسي كه ادامه امپراطوري باشد كه از دل تاريخ مي آمد ..دريا…دريا…آبهاي هميشه آبي كه حتي در شب رنگشان را از دست نمي دهند براي داني تقديري تازه را رقم ميزد….آغازي كه قسمت اول فرجامش بود …داني اما ميخواست در همان قسمت اول بماند …چون شب بسيار زيبا بود و وعده هاي بسيار در هوا…مفصلهايش را تكاني داد … با احترامي كه از اعماق قرنها بر مي آمد …عطر خاك نمناك اولين باران را بوئيد …بشريتي را مجسم كرد كه تنها آئين مذهبي اش هر گونه اشتغالي باشد تا در مقابل وزش عطر زمين مرطوب و بوي آلاله و نباتات عطر آگين دريا به زانو در آيد… يك ساعتي مي شد كه داني در كنار دخترك روي تخته سنگي نشسته و مراقب دريا بود ..داني پرتو زيباترين لبخند دنيا را حس ميكرد و خود را به نوازش مخمل چشمهاي درشت دختر مي سپرد…غروب بود ..خورشيد در دل دريا ذوب ميشد و داني مست بود …مست …مست…اسب سپيد بر موجهاي دريا از دل خورشيد رو به خاموشي با سوار رداي سرخ پوشش به سمت داني مي آمد …داني داشت به طور مبهمي از حقيقتي كه براي دخترك گفته بود خود آگاه ميشد …نرم و آرام نام دخترك را پرسيد و صداي دخترك در گوشش زمزمه كرد..: بهارم…بهار… رويش را برگرداند تا او را ببيند اما بهارش ناپديد شده بود و نتيجه افكار در همش وقتي روشن شد كه مرد اسب سفيد سوار سوالش را دوباره تكرار كرد..: داني..؟ داني…؟ پرده اي دريده شد و دنياي ناشناس جديدي در برابر چشمهاي داني ظهور كرد ..دنيايي كه آن همه انتظارش را كشيده بود و آن همه در روياها و تخيلاتش آن را ديده بود ..دنيايي از اعتماد و آشتي با تمام عناصر ..منظره ها زير پرده اشگ گاه كش مي آمدند و گاه قوس مي زدند …اما چشمهاي داني به صورت مرد كه به سوي او خم شده بود خيره نگاه ميكرد …و صداي مرد داني را به عمق تاريخ برد : من سزارم …و تو مني همچنان كه من تو بودم در همه اين قرنها …تو امپراطور سرزمين آبهاي هميشه آبي هستي …نگاه كن ..اين سرزمين توست …و تو اينك سزاري..سزار… تصوير مرد در پيچي از جاده تاريخ ..در وسعت دريا ..در كرانه آسمان …در محل تلاقي آسمان و دريا ..ناپديد شد …داني آن وقت نگاهش را به سرزمينش انداخت ..نشانه اي ملموس از رويايي گذرا …اين با هويت و زبان امپراطور بي هيچ زحمتي به خاطرش آمد…كار تمام بود…كار تمام بود ..داني تنها در اين لحظه با خودش تكرار كرد …: بهارم…بهارم… صدا صداي سزار بود…!!! |
||
|
+
برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1384زمان 21:53
امپراطور ژولیس سزار
|
|
||