تبليغاتX
یادداشتهای امپراطور
سزار حرف میزند !

1- چند سال  پیش دوستی که از خوشنویسان معروف و عارف مسلک کشورمان است خاطره ای از زندگی خودش را برایم تعریف کرد  ..قالب و حوادث داستان تکراری و کلیشه ای بود ...از همان داستانهائی که هزار شکلش را خوانده ام و در فیلمهای مبتذل و تجاری شرقی و غربی دیده بودم ...اما عمق این حادثه آنقدر بوده است که این دوست عزیز را به خلوتی کشانده بود که شباهت با دیر نشینی صوفیان قدیم دارد و همین فضا از او هنرمندی یگانه ساخت ...خوش نویسی هنری انفرادی است که ریشه در سیر سلوک فردی و خلوت عارفانه شخصیت هنرمند دارد ،...هر وقت او می دیدم یاد خاطره تلخش که با وجود تکراری بودن از او مردی دیگر ساخته بود و شاید هزار نوع از این حادثه برای دیگران هم  روی می دهد و آب از اب تکان نمی خورد ...می افتادم...اما این آدم از این رویداد طوری دیگر بهره گرفت و منجر به آن شد که تا تمام جزئیات آن حادثه در آثار هنری اش به صورت غیر مستقیم متجلی شود ...

روزی می خواستم یک هدیه ناب و اختصاصی به کسی بدهم که بسیار برایم عزیز بود ...میدانستم که تمام فلسفه زیبا شناختی آن عزیز جمله معروف آنتوان دوسنت اگزوپری است :

آنچه اصل است از دیده پنهان است ...!

بهترین گزینه را در این دیدم که به دوست خوشنویس و مشهور خود مراجعه کنم و از او بخواهم این جمله  را با خط بی نظیرش در یک قاب ابدی کند ...پذیرفت و اما انجام این کار را مشروط کرد به اینکه آن خاطره او را در قالبی داستانی بنویسم ...معامله منصفانه ای بود ....!!!

اثری هنری زیبائی خلق کرد که هنوز هم در دیوار خانه ان عزیز به یادگار مانده است ...و قشنگ ترین و فاخرانه ترین تزئین هنری منزل است ...سالهاست که  هر کس به آن خانه می رود غرق در آن تابلو می شود ...راستش آن عزیز هم کلی با این اثر پز روشنفکرانه و هنرمندانه تحویل جماعت هنر دوست می دهد که با دهان باز به ...به به و چه چه مشغولند و دردلشان کلی برای نداشتن چنین اثری حسادت می کنند و می سوزنند ... !

قصه را همان روزها نوشتم و به دوستم هدیه کردم و معامله سر به سر شد ...چند صفحه ای بیشتر نبود  ، از آن قصه های الکی و بدون روح که بیشتر به مشق شبانه برایم می مانست ...برایش توضیح دادم ...وقتی نویسنده ای در فضای حسی یک معنا نباشد اثرش سفارشی و آنچنان در خور اعتنا نخواهد شد ...اما چون او امر کرده بود انجام دادم ...ولی قول دادم که شاید روزی برسد...مسئله من همان حس در این خاطره باشد و آن روز تمام توانم را برای ماندگاری لحظه هایش در جملات و کلمات به کار خواهم بست ...

آن چند صفحه بی مقدار را همیشه آن دوست با خود داشت ...بارها دیده بودم که آن را از جیبش بیرون می آورد... قسمتی از آن را می خواند و سری تکان می دهد  و اشگی می ریزد ...این اواخر آن کاغذها دیگر از بس مصرف شده بودند ...پاره شده و بارها چسب خورده بودند ...

چند روز پیش ...نمی دانم چرا و به چه دلیل ...آن خاطره با جزئیات ناگفته اش در خیال و ذهن من نقش بست ... و شد مسئله ذهنی شب وروزم ...نمی توانستم هیچ جوری از شر وسوسه اش خلاص شوم ...داستان کلیشه ای و نخ نمائی است ...اما یکباره برایم سرشار از جزئیاتی شد که نو و بدیع و خلاقانه است ....و به شدت هم با روحیه فعلی ام سازگاری دارد ...با اینکه به تازگی از حجم سنگین نوشتن متن تریلوژی شهید فارغ شده بودم و به نظر می رسید شاید تا چند ماه دیگر رمقی برای نوشتن نباشد ...چنان درگیر آن خاطره شدم ...که چاره ای نبود جز اینکه به وعده ام عمل کنم ...و این داستان را بنویسم ...

2- حاصل کار داستانی است که هنوز در حد یک اتود است ...و بازنویسی و ویرایشش شاید چهره ای دیگر از آن بسازد ...اگر چه در تمام این سالها نوع نوشتنم طوری بوده که همین اتود اولیه کلیت معنائی و حتی فنی اثرم را تشکیل داده است و در مراحل بعد یا تمامیت اش را متحول کرده ام و یا در حد حذف و اضافه کلمه و جمله بسنده کرده و روح اثر حفظ شده است ...به هر حال اعتقاد دارم که در رسانه وبلاگ باید متن و نوشته داغ و تازه رسیده باشد ... و هیچ در قید و بند حفظ و حراست آبروی داستان نویس ام که خوب و یا بد ( چه برای کسانی خوش آیند باشد و یا برای دیگرانی خار در چشم و بهانه برای تازیانه زدن ) ...در این کشور صاحب جایگاهی است ...نیستم ...اگر چه منتقدان ادبی بعید است از روی این وبلاگ نام و نشانم را رصد کنند  ...اینجا حیاط خلوت فکری من است ، نمی خواهم و به خودم اجازه نمی دهم با نام شناسنامه ای و مشخصات سجلی وارد این محیط امن شوم و فضا را برای خودم سخت کنم ...بنابراین از طرفی  نقد و نظر آنها و از طرف دیگر از هجوم و یورش کسان دیگر که بخواهند هویتت را یکجا به توبره کنند و در بازار مکاره نیت های هوس رانی اشان ، حراج کنند و التهابات روحی و روانیشان را آرام کنند ، در امان هستم ... و ضمنا  کسی در قید و بند نام و معروفیت و شهرت نویسنده در اینجا نیست که یک خطای املائی ساده ... پیراهن عثمان برایش شود و حیثیت و آبروی سالها قلم زدن و کاغذ سیاه کردن  یکجا به باد برود ...!!! و یا با یک سوء برداشت که عمدتا ناشی از بی سوادی ادبی است ، یک انگ درست و حسابی و ماندگار روی پیشانی هنریت بچسبانند و فاتحه ...!

باید یاد بگیریم از هر ابزاری بر اساس ظرفیت و استعدادش استفاده کنیم ، من نویسنده ! نوشته هائی را که قرار است در کتابی منتشر کنم و یا در در رسانه نمایشی ، در معرض دید بگذارم ...بر اساس محدوده وسیله ام مورد خطابم که در حوزه قوانین فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد و اسلامی است و یا ضوابط سانسور و ممیزی سینما و تلویزیون و تئاتر است ، می نویسم و تحویل مخاطبان میدهم ...و در وبلاگم هم بر اساس قوانین و اصولی که خودم وضع کرده ام و سازگار با تعهد اولیه ام در هنگام ثبت وبلاگ است ، می نویسم و به مخاطب اهدا می کنم ...معادله ساده ای است ، آنجا به خودم و قوانین فرهنگی کشور و مردمم پاسخگو هستم و در اینجا باز به خودم و اصولی که خود وضع کرده ام و  سایت بلاگفا و خوانندگانم ، احترام خواهم گذاشت ....طبیعتا حدود آزادی فکری و نوع نگاه و بستر فکری هر کدام از این دو  بسیار با هم متفاوت اند ...آنانی که همزمان در این دو فضا فعال هستند کاملا به وجوه افتراق آنها آگاه هستند ، تنها وجه تشابه اینها من هستم ...که تفکرم – دیدم – توانائی ام – و شخصیتم در هر دو  یکی است ، با تمام اختلاف فاحشی که دارند...از ژولیس سزار امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی تا مردی با یک نام  و شغلی و موقعیت اجتماعی معین  ،... آن مرد دغدغه ها و آروزهایش با سزار یکی است ، آنها هر دو با هم می خندند و با هم گریه می کنند ، با هم عصبانی میشوند ، با هم امیدوار می گردند  ، به واقع در ادامه هم هستند ...ولی برای رسیدن به اهداف و مقاصد زندگیشان هر کدام راه و روش خود را دارند  ،

هنوز آنقدر مبتدی و ساده اندیش نشده ام که اصول و قوانین را باهم خلط بحث کنم و آنقدر گیج و دچار تناقص گوئی شوم که خودم هم نتوانم از اختیار و کنترل اثرم بر آیم ...شاید کسانی باشند که همه جا برایشان یکسان و بی تفاوت باشد ...اما من هر وقت به یک رسانه ارتباطی برخورد می کنم ...تمام شئونات و قابلیتهایش را می سنجم و سپس آن را در اختیار خود می گیرم ...رسانه برای من تنها یک پل ارتباطی است ...همین !

 

***

نام قصه :    کهن ...!

تقدیم شد : برای دل سوخته هنرمند محبوبم استاد ارجمند دکتر .......

 

.......................

................

........

 

 

-                      کهن ...! کهن....! ....کهن....!

 

 

کجا میخوای برای ؟ هنوز نیامده ...میخوای بری ؟! میدونی من چند وقته اینجا !...همینجا ...! کنار این جاده درختی  خاکی  با درختان پائیز زده ..ایستاده ام ؟!...و چشمانم را به انتهای این جاده دوخته ام که تو بیائی !... هر سایه ای دیدم ...هر شبحی ....هر نسیم نامتعارفی ...هر برگی که بی هوا رقص کنان از روی  شاخه های بلند فرو افتاد ...دلم هوری پائین ریخت و  هوای آمدنت همه وجودم را گرفت و تنم لرزید از هیجان دیدارت و قلبم ایستاد از اضطراب بودنت ! ...و هر بار خیالی بیش نبود ! ...همین بار آخر را هم رویا فرض کردم... و بی هوا می خواستم از کنارت بگذرم ...که دیدم سایه ات رفته رفته کامل شد ...اندامت شکل و خط گرفت و پیدا شدی در انتهای این جاده درختی خاکی پائیز زده !!! ...و نرم و مواج درست مثل همیشه ، خرامیدی و به سمت من آمدی ...نگاه کن به نوک انگشتانم ! ...زخم است و خونش هم تازه است ...از بس کشیده ام به پوسته زبر این درخت !... تا از خواب و خیال برخیزم ...نمی توانستم آمدنت را باور کنم ...ولی تو آمدی ...درست روبروی من ایستادی و عطرت همه تنم را فرا گرفت و نگاهت که جام آتش است !...روحم را سوزاند ...تو هستی ...تو از رویاهایم به در آمدی ...تو آمدی بلاخره ! ...و حالا میخواهی بعد از این ثانیه های زود گذر بروی ...نه نازنین !... اینکار را با من نکن ...به جان خودت که همه زندگیم است ...طاقت ندارم دیگر ...! رویابافی تا کی ؟ تا کجا ؟ دیگر جز حضور واقعی تو هیچ خواب و هیچ واقعیتی نمی تواند نجاتم دهد از این دوزخ ...از این کابوس ترسناک که در هر ثانیه اش یکبار می میرم و زنده میشوم  ...بودنت آرامبخش طوفان درونم است ...دستانت همه آرزو های من است ...و چشمانت ...چشم انداز آینده من ! ...تو آینه راستی و صداقتی... که من روزهای فردایم را در آن می بینم ..تو همه فردای منی !...که دیروزها را برای وصلت تلف کرده ام و همه آن گذشته ها در انتظار این لحظه گذشت ....! اگر بروی و مرا اینجا باز تنها بگذاری و به انتظار قرار دیگری بنشانی ...قولت میدهم که وقتی بازگردی ...اینجا حتی از خاکسترم هم اثری نباشد ...دود میشوم و به  هوا می پیوندم و در ششهای یک کبوتر جلد خانه جنگلی و یا گنجشکک اش مشی قصه ها ...گم میشوم و برای همیشه به خاطره های هستی وجهانی وصل می شوم که حتی در داستانهای اساطیری هم از آن نامی برده نشده است ...نرو ...نازنین ! نرو مهربانم ...!  لااقل اینطوری نرو ...کمی بمان ...هنوز دستانم را نگرفته ای تا از گرمای وجودت سیراب شوم ...هنوز لبانت گونه های مرا نبوسیده اند که تب کنم ...هنوز سر بر بازوانم   مردانه ام نگذاشته ای برای یک چرت شیرین عصرگاهی ...! ، تا همجواری و همدلی ات را باور کنم ...هنوز نازنین ! درست و حسابی ندیده ام تو را ....کمی دیگر برای این عاشق دل خسته ات زمان اختصاص بده ....فرصتی دیگر برایم ایجاد کن ، تا مهرورزی عاشقانه را که در افسانه های منظوم کهن فقط حس اش وجود دارد ، برایت چنان به نمایش گذارم که حیرت کنی ...

نازنین ! برای من یکبار دیگر شانس زندگی اعطا کن ...که بی تو روز و شبم به مرگی آهسته و دردناک می گذرد ...بی تو من به نفرینی دچارم که هزار برابر از نفرین زئوس برای پرومته سخت تر است ...آخر پرومته را اگر به امر زئوس کلاغان گوشت خوار هر روز پس از طلوع آفتاب تا غروب اش ،  نوک می زدند و از وجودش طعام می گرفتند تا از این شکنجه هولناک می مرد تا فردائی دیگر که خورشید طلوع کند و  جان یابد و مرگ تکراری و شکنجه خدائی در برش گیرد ...اما پرومته ! در دلش شاد بود ...چون بلاخره توانسته بود کاری بکند کارستان !...دزدیدن مشعلی  از آتش !... آن هم از معبد زئوس و هدیه اش به انسان کاری کم از معجزه نیست که پرومته در فخر و غرور اش ، هیچ از درد مرگ هزار باره اش رنج نمی برد ...میدانی که اگر به خاطر ایمانی و باوری درد بکشی و مجازات شوی ...عین آتش برای ابراهیم ، بی اثر است !!! درد میشود درمان ...همانطور که آتش میشود گلستان ...

اما نازنین ! منکه هنوز فرصت کاری را نداشته ام ....زمان چنان با من بی رحمانه رفتار کرد که توان مجال هیچ افتخاری فراهم نشد ...مثل اینکه مشعل را سرقت کرده ام و در میانه راه که برای اهدا می آوردم به نسیمی و بادی سرد خاموش شده باشد !!! ...و من همچنان با چشمان از حدقه در آمده و حسرتی جانکاه و دردی ابدی به دود افروخته از خاموشی شعله خیره مانده ام و هی آه میکشم ...

حال امروز و من این است ...!!!

نازنین مهربانم ! ...فدای آن دل دریائی ات ...به من زمانی دوباره بده ...و بعد نفرینم کن و گرفتار عذاب ابدیم ساز ....نرو عزیزم ....! تو که اینقدر بی رحم نبودی ؟!...اصلا انگار تمام این التماسهای من را نشنیده ای ...چرا سرت را پائین اندخته  و داری می روی ؟ ....به فریادم گوش کن ...به این عجز و ناله و ندبه ام :

-           آهای ........نازنین !....نرو ...در پیچ آن جاده که بروی و از نظر من پنهان شوی ...خواهم مرد ...آهای ...! ای کور سو امید من در دل تاریک این شب زندگی !...آهای عشق من ...نازنین ...!

 

 

-                      کهن...!...کهن....! کهن.....! پاشو دیگه ....!

خودش را بیشتر روی تخت فشرد ، و سرش را میان بالش و پتو مخفی کرد ، از شنیدن صداهای اضافه بر این خیال و رویا سخت عصبانی و بر آشفته شده بود ،

-           کهن ...! میدونی ساعت چنده ؟ ...خودت گفتی بیدارت کنم ....الان یه ساعت هم از کمانی که گفتی گذشته ...پاشو پسر جان !...و گرنه میرم سراغ پارچ آب ...!

 پتو و بالش را ... باهم از روی سر پسر برداشت !...نور تند چراغ اتاق چشمان کهن  را زد ...از لای خط نگاه خواب آلودش...  مادرش را با لبخند مهربان همیشه بالای سرش دید ،

- آفرین پسر خوب ...پاشو ...آخه خواب بعدازظهری که اینقدر سنگین نمیشه ...

و مادر اتاق را ترک کرد ، کهن چشمانش را به سقف دوخت و حسرت  رویای نیمه تمام را آه کشید ، هوائی سنگین و تلخ در سینه اش تلنبار شده بود ، غلتی زد و از روی تخت نیمه خیز شد و نشست ، دلش می خواست باز بخوابد ...و در آن جاده درختی خاکی حاضر باشد ...حتی بی حضور او ...منتظرش بماند ...این انتظار هم برایش شیرین و دلچسب و رویائی بود ...

صدای مادر از بیرون بلند شد :

-           چی میخوری ؟ ..گرسنه ات نیست ...؟ میخوای یه تیکه نون تو ماهیتابه  گرم کنم و با پنیر بخوری ؟ از اون لیقوانهای اصل  دارم ها ؟ ...بیارم ...؟

مادر در آستانه درب باز  ایستاد ه بود ...لجوجانه و بی هیچ نشانی از سازش  :

-           چیه ؟! باز  خواب بد دیدی ؟! تعریف کن برام ...همین الان زنگ میزنم به حاج آقا کریمی تو قم ...برات تعبیرش میکنه ...تعبیرهای حاجی خیلی خوبه ...همه اش از خیر و نیکی و زیبائی میگه ...رد خور هم نداره ، خاله زری ات با تعبیرهای حاج آقا کلی تا حالا از آینده خودش و شوهرش با خبر شده ...خواب همیشه از آینده خوب و شیرین خبر میده ...من اعتقادی به خواب بد و نحس ندارم ..اون کابوسه که تعبیر نداره ...!

مادر چهره در هم کشید ، حال پسرش را میدانست ، ربطی به خواب و این حرفها نداشت ، پسرش چند روزی است شکسته ... فرو ریخته ...دیگر آن کهن سابق نیست ...میدانست دردش چیست ...اما دریغ که درمانش را نداشت و نمی دانست ، برای همین ترجیح میداد در باره اش حرف نزند ...مادر آمد و کنار کهن روی لبه تخت نشست و دست پسرش را به میان دو دست گرفت و سرش را روی سینه گذاشت و پیشانی اش را بوسید و آرام نجوا کرد :

-           الهی قربون یکی یک دانه گل پسرم برم ...! نبینم اینطوری پژمرده باشی ...درد وبلات بخور به سرمن ...عزیزم ...! هر چی غصه و غم داری ، بریز تو سینه مادر ... حرف بزن کهن !..اینطوری که ساکت میشی ...خوفم می گیره ...می ترسم ...جون بابای خدا بیامرزت حرف بزن ....بگو عزیزم ...مثل اون تو دار و خود ریز نباش ...یه عمر تمام بدبختیها و بیچارگی های زندگی رو تنهائی با خودش کشید و برد و لام و تا کام حرف نزد ...، هر وقت می دیدم گوشه اتاق کز کرده و رفته تو فکر ...می رفتم تو بغلش... ناز و نوازشش میکردم و می گفتم : مرد ! چی شده ؟ ..می خندید و خودشو می زد به اون راه ...انگار نه انگار ....آخرش دیدی که چی شد ..شب خوابید ...صبح که بالا سرش رفتم ...انگار صد سال بود که مرده بود ...نمی خوام عین بابات باشی ...

کهن سرش را از روی سینه مادر برداشت و صورت مادر را با دو دست گرفت و به سمت خود کشید و گونه های گرمش را بوسید و یک قطره اشگ مانده در گوشه چشمش را سترد ، و لبخند زد ، مادر دلش به تبسم پسر خوش است :

-           ببین وقتی می خندی چقدر خوشگل میشی ؟...عین یه شکوفه گل که دهان باز میکنه و همه زیبائی و عطرش رو توی محیط پخش میکنه ...همیشه به خنده باشی پسرم ...پاشو ...بریم تو پذیرائی ..اینجا آدم دلش میگیره ...بابات یه عمر توی اتاق خواب کز کرد ...آخرشم دق کرد و رفت ...پاشو گل پسرم ...! من میرم ترتیب نون و پنیر و بدم ...تو هم یه دوش بگیر ...تا سر حال بشی ..د پاشو بچه تنبل ...!

و خودش برخاست و از اتاق خارج شد ، کهن نفس عمیقی کشید ...روی تخت دوباره ولو شد و دستانش  را مثل صلیب از هم باز کرد و چشمانش را برای دمی روی هم گذاشت ....

 

 

 

-                      هی کهن ..! اینجا رو نیگا کن ...بیا ...بیا ...!

کهن ، به سمت نازنین رفت که گوشه ای در میان شاخه های درختان را نشان میداد ، :

-                      می بینی کهن ؟ کندوی زنبور عسله ...! چقدر کوچولوه ...! چند تا زنبور توی این یه ذره جا میشن ؟!

وسط شاخه های درخت سیب ، یک کندوی دایره ای شکل  کوچک قرار داشت که چند زنبور زرد رنگ مدام دورش می چرخیدند ... کهن لبخندی زد :

-                      آره ...! می بینی اون زنبورها هم نگهبان هستند ...ببین چه جوری چهار چشمی مراقب هستند ...

نازنین کمی سرش را به جلو خم کرد :

-                      یعنی ..اون تو ...یک ملکه هست ؟!

-                      چرا که نه ؟! از اون ملکه های پر از جاه و جلال و جبروت که آدم با دیدنشون گیج میشه از این همه عظمت و شکوه ... !

-                      نه بابا ...! ملکه که قصرش اینقدر کوچولو و موچولو نمیشه ...

کهن ، سرش را مقابل صورت نازنین گرفت و چشمانش را گرد کرد :

-           اینجا احتمالا چادر سلطنتیه ..اومدن پیک نیک ...و ملکه موقتا در این چادر اسکان داده شده ...اگر خوب دقت کنی ...نگهبانان حتی به زنبورهای دیگر هم اجازه نزدیک شدن نمی دهند ...چون ملکه دستور داده که خلوت ظهرگاهیش به هیچ عنوان بهم نخورد ...( لحن صدایش را عوض کرد ) بانوی بزرگوار ! ...خاتون عالم ! ...به خلوت ظهرگاهی جلوس نمی کنند که این نگهبان بی مقدار هم به پاسداری از حریم بانویش مشغول باشد ؟!

نازنین خندید و یک سیب تازه از روی شاخه بغل دستش چید و با پشت آستین پاکش کرد و یک گاز به آن زد و بقیه را به سمت کهن گرفت ، کهن هم روی جا دندانهای نازنین ، یک گاز دیگر زد ، زن سبکبال و شاد و سرخوش در طول باغ شروع به دویدن کرد ، و کهن هم دنبالش میرفت ، صدای نازنین تمام باغ را در بر گرفت :

-           بازم زدی تو خیال و رویا ...!؟  نشد یه بار هم که شده یک چیز رو اونجوری که هست نگاه کنی ...نه اونطوری که در ذهنت پرورش دادی و با کلی فرضیات و خیالات قاطیشون کردی ...

نازنین به انتهای باغ که زیراندازشان را زیر درخت تنومند گردو انداخته بودند رسید و روی آن ولو شد ، کهن هم بالای سرش ایستاد و جواب فریادش را با صدائی آرام و زمزمه وار داد :

-           برای همینه که اینقدر گرفتار تو شدم نازنین خانم ! ...ملکه قلب و روح من ...! تو را مثل دیگران با این دو چشم سر ندیدم ...و گرنه این همه مرد هر روز تو رو زیارت می کنند ، چرا هیچ اتفاقی نمی افته ؟  ..ولی یکباره  یکیشون میشه کهن که شب و روزش رو با تصویر درخشان چهره تو می گذرونه ...تو ای بانوی خیال من ! ...اگر اراده فرمائید ...غیر از این شما را ببینم ، اوامرتان الساعه اطاعت خواهد شد  و همانگونه که هستید و دیگران می گویند ...

نازنین بلند شد ، نیمه خیز نشست ، سرش را به صورت کهن نزدیک کرد و از دندانهای حرص خورده اش غرید :

-                      نه ...!نه...!نه...!

 

 

-                      رفتی تو حموم ؟ ...یا خوابت رفته باز ؟!

از روی تخت به سختی بلند شد ، حوصله داد و فریاد دوباره مادر را نداشت ، ... لباسهایش را در آورد و وارد حمام شد ، شیر آب گرم را باز کرد ...و دستش را زیر آب گرفت ...کم کم آب گرم شد...گرم ...گرم ...گرم ...حالا دیگر داغ است ...دستش را کشید ، نمی توانست گرمای آتشین آب را تاب آورد ، آب داغ روی کف سرامیک حمام پهن می شد و بخار به پا می کرد ، به سرعت تمام حمام در مه ای از بخار فرو رفت ، کهن دیگر جز ذرات معلق داغ بخار در هوا نمی دید ، نفسش سنگین شده  و عرق کرده بود ، آب گرم را بست ، و خودش را میان بخار و مه رها کرد ...دستانش را میان بخارات گرفت ، میخواست وزن آن را حس کند .

 

 

-                      یک کف دست مه ! ...یا یه مشت بخار معلق در هوا ! ...خوب ! ...اینها مگه چقدر وزن داره ؟ که تو داری محاسبه اشون می کنی ...!

کهن دستش را که میان مه مشت کرده بود باز کرد ، و نگاهش را به سمت نازنین گرفت ، چشمان زن می درخشید ، لبخندش در این لحظه زیباترین تصویری بود که کهن سراغ داشت ، صدای بوق گوشخراش یک ماشین حواس هر دویشان را پرت کرد ...و ترس به وجودشان انداخت ...!

کهن کمی هول شد ، ماشین را به کنار جاده کشاند ، یک وانت نیسان که کلی هیزم بار زده بود از کنارشان به سرعت گذشت ...نازنین نفس عمیقی کشید :

-                      مگه داره سر میبره ؟ چه خبره ...؟ زهره ترگ شدم ...! مرتیکه دیوونه  دهاتی ...!

-           اینها محلی هستند ، این جاده کوهستانی و پر پیچ و و خم را مثل کف دستشان می شناسند ، مه و شب و باران و برف و یخبندان برایشان فرق ندارد  و هیچ چیز نمی تواند مانع حرکتشان شود ...احتمالا از اهالی جواهر ده هستند ، که از رامسر دارند بر می گردند ...و میخواد هر چه زودتر برسه خونه ...می فهمی خانم جان ؟! ...میخواد برسه خونه ...!

-           مگه تو خونه اون یارو چه خبر میتونه باشه ؟ یه دهاتی به کدام شوق و ذوق باید اینطوری وسط مه رانندگی کنه ؟ نه بابا ...کهن جان ! اینها مرض دارند ...دوست دارند غریبه ها را اذیت کنند ...! و گرنه در خانه خبری نیست !!!

کهن ، به بالای جاده و کوه نظر انداخت که در مه غلیظ گم شده بود و لبخندی زد ...چشمانش را بست ، می خواست آنچه که می گوید به تمامی ببیند و تصور کند و لذت ببرد:

-           نه نازنین ..! با این حرفت موافق نیستم ...برای این مرد ! ..وسط این طبیعت سبز و وسیع و بکر ...یه چیز بیشتر از همه اهمیت داره ...و اون عشقه ...عشق یک مرد روستائی به زنش ...غیر قابل وصفه ..! هیچ مرد شهری نمی تونه حجم این عشق و دلدادگی رو بفهمه ...و این یک دلیل منطقی داره : مرد روستا ...وقتی از خانه اش بیرون میاد ...چشم اندازش چیه ؟ دشت بی انتها ...یا جنگل بی امتداد ...و یا دریای بیکران ...مردی که هر روز با این چشم انداز برخورد داره ...دلش بزرگ و وسیع میشه ...از طبیعت یاد میگیره که بی انتها باشه ...و بلند نظر ...و دلش هیچ دیواری نداشته باشه ...درست مثل حیاط خونه اش ...اما مرد شهر ...حداکثر چشم اندازش یک زمین فوتباله با چمن سبز مصنوعی که رنگش هم دیگر واقعی نیست ..مرد شهر همه دنیایش به اندازه آپارتمانی است که در آن زندگی میکند و یا کوچه و محله ای که در آن قد کشیده و از آن خاطره دارد ...

حالا فکر میکنی ...عشق این دو تا مرد یکی باشه ؟

نازنین ، سکوت کرد ، نمی خواست دوباره درگیر این حرفهای کهن شود که به نظرش زیادی رومانتیک است ، شانه بالا انداخت و به جلو اشاره کرد :

-           خوب آقای مرد شهری ! که دلش دهاتیه ...نمی خواد ادامه بدی ؟ ...مثلا قرار بود دم غروب به ویلای جواهر ده برسیم ...اونجا حداقل با رامسر... ده درجه اختلاف دما داره ...باید هیزم برای شومینه خرد کنیم ...تازه شام و وسایل صبحانه فردا هم مونده ... این آقایان دهاتی کاسب هم که حتما مستحضر هستید ...اول شب کرکره رو می کشند پائین و میرن ور دل زن اشون که عاشق و شیدایش هستند و هنوز علیک سلام زن رو جواب ندادن ...زیر کرسی خر و پفشون تا هفت کوچه اون ور تر میره ...بنابراین بجنبید ...و گرنه شام و صبحانه تعطیل است و این شاعر بازیها هم دل گرسنه من و تو را سیر نمی کند ...

کهن ، ماشین را به راه انداخت و در جاده قرار گرفت و نرم نرم در میان مه ای که حالا رقیق تر شده و رفته رفته از بین می رفت ، سربالائی را بالا رفت ...تا جواهر ده راهی نمانده بود ...

 

 

بخار رفته رفته کم میشد ، در حقیقت بخار آب ، سرد میشد و مثل عرق روی کاشی دیوارها می نشست ، آب سرد را باز کرد و کمی هم آب گرم به  آن اضافه نمود ، قصد داشت یک دوش خنک بگیرد ، زیر آب رفت ، خنکای آب مرتعشش کرد  ،  چند بار بی قرار این پا و آن پا کرد ، اما خیلی سریع به سرمای آب عادت نمود ، پوست تنش شاداب و سر حال شد ، مثل اینکه خواب از سرش پریده باشد ، کم کم شیر آب گرم را کاملا بست ، تا زیر آب سرد ، جلا یابد و بیدار شود از این خواب ...که زجرش می داد ...رها شود از این رویاهای مداوم که انگار گریزی از آنها نبود ...

 

 

حوله پیچ  دور تنش از حمام بیرون زد ، سرحال بود ، اما غصه ها و اندوهش سر جایشان بودند و در این حالت بیشتر رنجش می دادند ، با تعقل و آگاهی در هم آمیخته و دردش را در خودآگاه و ضمیر بیداری چند برابر نشان می داد ، جلوی آینه رفت ، با دیدن صورت خیس خود و چشمان گود رفته اش ، کمی از خودش خجالت کشید ، مراقب خودش اصلا نبوده است ، جسمش در همین چند روز کاملا به تحلیل رفته بود ، انگار که حتی لاغر و نحیف شده باشد ...، کمی سردش بود  ، سشوار را روشن کرد و روی موها و بدنش گرفت ، گرمای دلنشینی داشت ، طوری که خواب آلود و خمارش میکرد ، بعد از خشک شدن موها و بدنش لباس پوشید ، همان کت و شلوار کرم رنگ دوست داشتنی را به تن کرد ، و جلوی آینه به برانداز کردن خود مشغول شد :

 

 

-           چقدر این کت و شلوار بهت میاد کهن ...! تومانی دو زار ...نه تومانی هشت زار با لباسهای دیگه ات فرق داره ...توی این کت و شلوار یه وقار مردانه داری که از اون لذت می برم ....وقتی توی این کت و شلوار هستی ...میتونم با خیال راحت برای همیشه دنیا ، بهت اعتماد و تکیه کنم ...!!!

 

 

مادر وارد اتاق شد ، با دیدن کهن در آن لباس یکه خورد ، اما از چشمانش لذت و تحسین هم هویدا بود :

-           به به ...! چقدر خوشگل شدی ...گفته بودم بهت که این لباس خیلی بهت میاد ؟ ...اما من دوستش ندارم ...یه جورائی رنگ کرم ...در اندام تو افسردگی و غم رو بیشتر نشون میده ...شدی عین این مردهای پا به سن گذاشته که کلی قرض و بدهکاری دارند و برای انجام فرمایشات ریز و درشت زن و بچه ، کاسه چکنم چه نکنم به دست گرفتند ....اما باز هم خوشگل و رعنا و ماشاء الله بی همتائی ....بزار برم برات اسفند دود کنم..

مادر یک قدمی دور شد ، اما مکث کرد و برگشت و نگاه پرسشی اش را به کهن دوخت :

-                      کجا میخوای بری ...؟

کهن نگاهش را از صورت کنجکاو مادر دزدید ...یعنی که نمی خواهد جواب بدهد ، مادر نگران و کمی اندوهگین ، نخواست پسرش را بیش از این در فشار روحی قرار دهد ، به سمت آشپزخانه رفت ... ،

کهن ، یقه کتش را مرتب کرد و از داخل کمد کفش قهوه ای واکس خورده اش را بیرون آورد و از اتاق خواب بیرون رفت ، بوی اسفند در تمام خانه پیچید ، کهن در آستانه درب خروج ایستاد ، کفش ها را به پا کرد و سویچ را از روی جا کلیدی ظریف کار شمال برداشت ، مادر بی قرار و نگران از آشپزخانه به سمت کهن قدم تند کرد :

-           کجا ؟! برات نون داغ کردم ...دو سه لقمه  با یه چائی بخور بعد برو ...از صبح همینجوری یک کله گرسنه و بی آب و علفی !...ضعف می کنی بچه ...اینقدر یکدندنه نباش ...آخه تو قلبت یکی کارد بی معرفتی زده ...چرا همون کارد را خودت برداشتی زدی... تو شکم ننه مرده ات ؟! روزه اجباری مستحبی گرفتی... یا اعتصاب غذا کردی از لج قضا و قدر خدا ...؟!

کهن نگاه عصبی اش را را کشاند به ساعت ، عقربه ها ساعت 6 غروب را نشان میدادند ، مادر فهمید که جوانش عجله دارد برای رسیدن در جائی ، و باید برود ...کهن قرار نداشت ...چند وقتی بود که دیگر یک جا نمی توانست بند شود ...انگار که باید مدام جایش را عوض کند و هیر جا هم نمی توانست آرامش را برایش بیاورد ...مادر این همه را می فهمید و نمی خواست فرزند دلبندش بیش از این غصه اضافه او را هم بخورد ، و خدای ناکرده برای پسر عجول و دل شکسته اش غرولند کند و حرص اش را در آورد ...برای همین نمی خواست دست و پا گیر اعصاب کهن اش باشد ...از مقابل جوان گذشت ، و کهن از خانه بیرون شد . و مادر همانجا خیره به جای خالی اش ماند و دل مضطرب و هیجان زده و نگرانش به هزار راه نرفته رفت که شاید پسر دل مرده اش مسافرش باشد ، زیر لب ورد و ذکری را تند و تند خواند و چند بار به هوای خالی رفته کهن فوت کرد ...و در سکوت غم انگیزی فرو غلتید ...!

 

 

خیابانها چه ناآشنا و غریب شده اند ، و مردم را دیگر اصلا نمی شناسد ، هیچ کس را یادش نمی آید ...همسایه طبقه بالا که در پارکینگ به او برخورد سلام و کرد و کهن به زور و از سر اجبار سرش را به علامت جواب سلام تکان داد و با خودش اندیشید : این دیگر کیست ؟ چرا اینقدر به من صمیمی و دوستانه نگاه می کند ؟ از جان من چه می خواهند این نگاه های مزاحم و سمج ؟ کجا باید بروم ؟ چطور باید بروم ؟

آدمها که در پیاده روها و خیابانها در هم می لولند و می روند و می آیند ، مشخص است که همدیگر را به جا می آورند به هم دست تکان می دهند ، شانه به شانه هم راه می روند و همراهند ...از یک جای مشترک آمده و به جای هم سهم می روند ...چقدر میان اینها اشتراک و تشابه هست و چقدر بین من با آنها افتراق و اختلاف است ؟  آنها در محله  و قبیله و شهر خودشان هستند . اما کهن  غریبگی و نا آشنائی  بی اندازه ای را احساس می کرد ، انگار که در تمام شهر فقط او غریبه است ...و این تفاوت فاحش با دیگران را در وجود خود سنگین و طاقت فرسا  می دید   ، با خودش فکر کرد  : امشب که بگذرد ...از اینجا خواهم رفت ...می روم ...می روم ...اما به کجا ؟ اصلا برایش مهم نبود ...فقط رفتن و دور شدن از این منطقه ...از این خیابانها ...از این خانه ها ...از این مردم ...از این پارک ...از آن جاده درختی خاکی که در گوشه پارک افتاده و کسی در آن قدم نمی گذارد ...و او و نازنین  بار اول کشفش کردند و تمام خلوت عاشقانه های خود را با آن تقسیم کردند ...آن جاده خاکی شاهد تمام نجواهای عاشقانه و زمزمه های تنهائی آنها بوده است ...آن جاده غبار گرفته تمام آنچه را که گذشت می داند و می بیند ..اما ساکت و خاموش نشسته و هیچ نمی گوید ....من از این سکوت لعنتی متنفرم ...باید زمین و آسمان همین الان دهان باز کنند و توضیح دهند ...و بگویند ...و تعریف نمایند ....نه ! ..می روم ...باید دور شد و رفت ،

چند قطره باران روی شیشه ماشین افتاد ، کهن سرش را از پنجره بیرون کرد و به آسمان صاف و آبی نگاه کرد که حتی یک ابر سفید هم در آن نبود ....باران دیگر در این وقت ناهمگون چه می خواهد ؟

 

 

 

شمارش قطرات باران روی شیشه از حسابش در رفت و شیشه خیس شد و دیدش را تار کرد :

-                      برف پاکن ات خرابه ؟!

انگار از خواب پریده باشد ، تکانی خورد :

-                      نه ...نه ...

-                      خوب چرا روشن نمی کنی ؟ داره باران می آد ..!

برف پاک کن را روش کرد ، درست مثل عقربه های ساعت که روی صفحه اشان به حرکت دورانی بیافتند ، روی شیشه ماشین راه افتادند : ...قرچ ...قرچ ...!!! این صدای مرتب و با هارمونی موسیقیائی ، باعث فرو رفتن ذهن پریشان کهن در باتلاق این اوهام سخت است ...

-                      چیه کهن ؟! تو فکری ....! چیزی شده ؟!

کهن لبخندی زد و سری تکان داد :

-                      نه ...نه ...اصلا ...طوری نیست ....چرا این حرف  رو میزنی ؟!

نازنین پنجره سمت خودش را کاملا پائین کشید ، قطرات باران راه به درون یافتند و روی صورت و لباس زن شتک می زدند ، نازنین کیف می کرد ! ...چشمانش را بست و دهانش را باز کرد تا چند قطره باران را  شکار کند و مزه مزه نماید ، و همانطور با دهان باز حرفش را پی گرفت :

-                      آخه ...یک دفعه یه جوری شدی ؟ رفتی تو حال خودت ...انگار اصلا اینجا نیستی ...!

-           خوب گاهی آدم اینجوری میشه ...فکرهای بیخودی ...خیالات وهم ....چه میدونم ؟ افکار پریشان ...! راسش چند وقتیه که اوضاع نظم و نظام فکریم ریخته به هم ..یهو می رم تو هپروت ...

-                      دلهره داری کهن ؟!

-                      دلهره ؟! ...نه...نه...اما خوب... دلشوره چرا ؟ یه کم ...!

-                      طبیعیه ...!

-                      شاید ...!

سکوت افتاد میانشان ، نازنین سرش را از پنجره بیرون کرد و در برابر تازیانه های باران و باد قرار داد ، معلوم بود لذت می برد ...و کلی سر کیف و حال است . کهن کمی سرعتش را پائین آورد ...تا نازنین اذیت نشود ، اما صدای اعتراض زن بلند شد :

-           چرا یواش کردی ؟! ..برو کهن...برو ...با همان سرعت ...حتی تندتر ...برو ...برو ...میخوام با پوست صورتم به مجادله باران و باد برم ...برو کهن ...برو ..نترس ...گاز بده ...گاز بده ...

کهن پایش را روی گاز گذاشت ، زیر چشمی مراقب نازنین بود ، جاده خلوت است ..و ماشینی  در روبرو و یا پشت سرشان نیست ...چشمهای مزاحم مردم نبودند و زن و مرد می توانستند شیطنتهای کودکانه اشان را پی گیرند ...نازنین با صدای بلند آواز می خواند ، ته صدائی داشت ...اما خودش اینطور فکر نمی کرد ...تصورش این بود که میتوانست یک خواننده بین الملی باشد ...اما حیف که در کشور خوانندگی زن ممنوع است ...کهن صدای او را دوست داشت ...یعنی همه وجود او دوست داشت ...اما میدانست که در استعدادش اغراق می کند ...نازنین یک ترانه قدیمی را از سیما بینا میخواند ، که عاشقانه بود و اما همه اش گلایه های عاشقی است که از خیانت و بی وفائی و جفای معشوق  نامردش ، دم میزند ، این ترانه را کهن دوست نداشت ...اصلا  از ترانه های که از غم و اندوه و قال گذاشتن معشوق سخن می گفت ، بیزار بود ...سرعت ماشین زیاد شد ، نازنین غرقه بود در سیلاب قطراب باران که روی صورتش خط شلاق نرمی می زدند و بادی خنک کوهستانی که مور مورش میکرد ، ...سر پیچ ...یک ماشین سفید از مقابل پیدا شد که چند جوان مسافرش بودند ...پسرها با دیدن نازنین در آن وضع که روسری اش روی شانه افتاده بود و گیسوان بلند و مواجش در زیر باد می رقصید و صورتش زبر باران خیس شده و می درخشید و صدای جیغ مانندش که ترانه میخواند ، تصویری نامتعارف و غیر معمول ساخته بود ، که  این صحنه ناخوداگاه گویای یک حس وحشی جنسی هم بود ، تاکید بر لیبیدوی فرویدی ...، احساسات لجام گسیخته جنسی که تمام ناخوداگاه آدمی را در محاصره دائمی خود دارند !!! ...جوانان شاهد ، هاج و واج مانده بودند و از با چشمان حیرت زده از مقابلشان گذشتند ، راننده جوان یک آن کنترل اتوموبیل را از دست داد ، ماشین روی آسفالت خیس لیز ، به این ور و آن ور لغزید  ...نازنین خجالت زده و هراسان ، سرش را به داخل ماشین کشید ...کهن سرعتش را زیاد کرد ، حس کرد ماشین مزبور همین الان است که سر و ته شود ، و باید هر چه زودتر از مشاهده این صحنه ترسناک که میتوانست آنها را مسبب عواقب تلخ بعدی اش بداند ، بگریزد ...هر چه باداباد ...آنها نبینند چه اتفاقی افتاده که بعدش مجبور به توقف و یا پذیرفتن مسولیت این سانحه شوند ، بقیه اش چندان مهم نیست !!!...هر دویشان شوکه شده بودند ...، کهن از اینه دید که ماشین جوانها به هر زحمتی بود ترمز کرد و وسط جاده ایستاد ...معلوم بود آنها هم حسابی خشکشان زده است ...یک پیچ دیگر را هم طی کردند ...نگاه نازنین و کهن در هم گره خورد و صدای قهقه اشان تمام جاده خلوت را انباشت...

 

 

-           داداش اون برف پاک کن بدبخت رو بی خیال شو ...صدای جیغش تا اون ور چهار راه میره ...باران مارون که نمی یاد ...پس خاموشش کن جون مادرت ...صداش چندشم می آره ...نگاه جون داداش ! موهای دستم راست شده ...آزار که نداری ؟ ...داری ...!!!؟

کهن از خیال بیرون پرید ، برف پاکن را خاموش کرد ، پشت چراغ قرمز بود ، نگاهی شرمنده به راننده بغلی که تذکر داده بود انداخت ، مردی جا افتاده با کلاه شاپو و سیبل چخماقی بود ، مرد خندید :

-           حق داری ..داداش ...همه این روزها زده به سرشون ...تو تنها نیستی ...تهرون شده یه دارالمجانین بی سر وته ...قبلا یه امین آباد بود ته یافت آباد ...حالا همه خونه ها شده شعبه ای امین آباد ...تو اینجوری ، من یه جور دیگه ، اون یکی هم طور خودش ! بی خیال ...بی خیال !

چراغ سبز شد و کهن راه افتاد ، غروب کم کم جایش را به شامگاه می داد ، در شمالی ترین نقطه شهر بود ، دربند ...! پیچید در خیابان خلوتی که علامت بن بست داشت ...اول خیابان ترمز کرد ، نای رفتن نداشت ، میخواست همینطوری دقیقه ها و ثانیه ها را حرام و حرس کند ... به انتهای خیابان بن بست چشم دوخت ...درب بزرگ یک باغ که باز بود و چراغهای روشن ......................

 

 

-           اونجا رو می بینی کهن ؟! اون دروازه روشن ...ببین که چقدر قشنگه ؟ همه بدون اینکه اختیار دست خودشون باشه  به سمتش کشیده میشن  و میرن  داخل ! ..چون توی شب ...هیچ چیز به اندازه یک باغ روشن و پر از ریسه های رنگ و وارنگ زیبا نیست ...من دلم میخواد آینده من و تو همین قدر زیبا و دلنواز باشه که با سر به سمتش بریم ...و از اینکه اون رو در آغوش می کشیم ..خوشحال باشیم ...دلم نمی خواد آینده ام مثل یک کویر در دل یک شب تاریک بی مهتاب باشه ...که هیچکس در اونجا جرات نداره قدم از قدم برداره ...

کهن نگاهی به باغ روشن نمود ...که رستورانی شیک و مدرن به نظر می رسید و لبخندی زد :

-                      تعبیر زیبائی از آینده بود ...! منم موافقم عزیزم ...

-                      فکر کردی تو فقط بلدی شاعرانه حرف بزنی ...منم یه چیزهائی حالیمه ...

-                      خوب از همنشینی با بزرگان  سهمی هم عاید شما شد ...! قدر این تحفه را بدانید ...!

و هر دویشان لبخد زنان به سمت باغ رفتند ، داخل باغ زیر درختان سیب و گیلاس و گردو و داربستهای انگور ، میزها را قرار داده بودند ...یک فضای آرام و بی نظیر که نشان از ذوق و قریحه صاحبش داشت  ...میز زیر درخت گردو را انتخاب کردند و نشستند ...روبروی هم ...و نگاهشان در هم گره خورد ...:

       -  وقتی اینطور منو نگاه می کنی ...می ترسم ...کهن ...!

       - از چی میترسی ...مهربانم ؟

- از طرز نگاهت ...یه جوری منو نیگا می کنی ...که انگار هیچ چیز نمی تونه مانع دید تو بشه ...و تو می تونی همه وجودم رو بخونی و ببینی و تمام رازهای من در برابر چشمهای تو قرار میگیره ...!

- یعنی تو رازی هم داری که من نباید از اون مطلع بشم ؟

- خوب معلومه که دارم ...همه زنها یه راز مخفی و یک سر مگو ...در مقابل مردانشان دارند ...ضمنا  محض اطلاع عارضم که گاهی ...چند تاست و یک دونه هم نیست ...! مخصوصا بنده که اصولا از راز داشتن و حافظ اسرار بودن کلی سر کیف میشم ....همه شخصیت زن در مقابل مرد همین رازهای زنانه است که از چشمان حریص آقایان پنهان و در گنجینه دلمان چند قفله می کنیم  ...آی حال میده !...

کهن در فکر فرو رفت :

-           اما من هیچ رازی که بخوام از تو مخفی کنم ندارم ...یعنی نمی تونم از تو پنهان کنم ...احساس گناه می کنم و خودم زود می آم اعتراف می کنم ...؟!

نازنین خندید ، از آن خنده های مزورانه که دل کهن را می لرزاند :

-                      راستش کهن ...دلیلش اینه که تو عاشق منی ...ولی من عاشق تو نیستم ...ولی به شدت دوستت دارم ...!

-                      کدومش بهتره ؟ عشق یا دوست داشتن ؟

-           دکتر شریعتی که میگه : دوست داشتن ! ...فکر کنم حق با اونه ...چون عشق یه جور بی عقلی و خل و بازی با خودش می آره ....اما دوست داشتن تعقل و حواس جمعی و آگاهی داره ...من اصلا نمی خوام مشنگ و منگول به نظر بیام ...، از بچگی از منگولیسم می ترسیدم ...

-                      مگه من ....

-           ( نگذاشت کهن حرفش را ادامه بدهد ) نه...نه....( مکثی کوتاه نمود ) اما راستش چرا ...! یه وقتهائی یه جورائی میشی که من فکر میکنم کلا عقل از سرت پریده و دیگه هیچی توی سرت نیست ...خوش جلوی چشمهات رو می گیره و اینجوری :

نازنین با ادا و شوخی انگشتانش را زیر چشمانش گذاشت و به سمت پائین کشید و کهن لبخند تلخی زد :

-                      خارج از شوخی ...کاش من میتونستم فقط دوست داشتم ...و هیچ وقت عاشقت نبودم ...

نازنین  خنده ای شیطانی خودش تحویل داد ، نگاهش از زیرکی و کیاست برق می زد ، معلوم بود که پشت این بازی شوخی و مزاح کلامی ، منظوری جدی برای گفتن دارد :

-           من تو رو اینجوری دوست دارم ...یادت باشه ...تو اول عاشق من شدی و من بعدش تو رو دوست داشتم ...یعنی اگه تو عاشقم نبودی محال بود دوستت داشته باشم ...اینجوری خیالم راحت تره...از بس که این مردهای ایرونی بدجنس و سر به هوا هستند ...که نمیشه به هیچکدومشون اعتماد کرد ...همه شون آخر سر آب زیر کاه و پدر سوخته از کار در میان ...و باید از این خونه و از اون رختخواب جمعشون کنی ...مرد ایرونی فقط عاشقش به در می خوره ...چون دیگه خیانت نمی کنه ...اما در غیر این صورت ...همه مردهای ایرونی یه روز و یه وقتی و یه جائی زنشون رو قال می گذارند و می روند پی عشق و حال و صفای خودشان ... و زن بدبخت هم شب و روز توی آشپزخانه سرش گرمه... یا درگیر وق وق بچه و مریضی و تب ، توله سگهای اون مرتیکه است ، خوب این بخت برگشته ، از کجا باید بفهمه که زیر سر آقا بلند شده و زیر شلوارش دو تا شده ؟ مگه سوتی و چه میدونم اشتباهی ازش سر بزنه و لو بره ...و مردی که باهوش و زیرک باشه ...خوب میدونه شتر هوس و عشق و حالش رو چه جوری برونه که صداش در نیاد ...زن ایرونی هم که ارثی ساده و مشنگه ، فقط یادش دادند که زیر سایه آقا بالا سر خودش سمعا و طاعتا ، باشه و شکر نعمت کنه ، و مرد خانه و مال و جانش را تر و خشک کند ، به این زن یاد نداده اند که چطور از چشمهای حریص و هیز اون پدر سگ بفهمه که آقا زده به جاده و خاکی و سهم عشق و علاقه خانم بی نوا را برده توی عشرتکده و به یه زن هرزه دو دستی تقدیم کرده ...از بس بی شرف اند این مردها که خیلی سخت میشه مچ شون رو گرفت ، تازه بگیری ...توی روز روشن می زنه زیرش و به گردن نمی گیره ...مرد ایرونی ذاتا از همون اول تاریخ وجود منحوس اش ، یاد گرفته که گردن فوله !!! و اصلا هیچ خیانتی رو قبول نمی کنه و هزار و یک دلیل مسخره و مضحک رو میکنه ، زنه دل شکسته هم می بینه چاره ای نداره ... کمربند آقا  شل شده  و لو رفته ...!، از ترس آب ریزی و خفت و حقارت  وزخم زبان ، هم نوعان  خرفت خودش ، که به جای همدردی و تشریک مساعی در این اوقات ، بدتر با پرت و پلا گوئی و نیش زبان ، پدر صاحب بچه رو در میارن  ، عجالتا و جبرا ، خر میشه و زیر بار دوباره میره و باز حاج آقا سوار کول زن کمر شکسته است و خر مراد رو میرونه  ....و اصلا  فرضا هم ، یه خانم زبر و زرنگی پیدا بشه و دست آخر هم سر بزنگاه و لحظه وقوع جرم ، در اتاق خواب آن زن هرزه و اکیبری ، چهار تا شاهد عاقل و بالغ هم در آستین داشته باشد ، و این دو زنا کار را حین عمل قبیح تور بزنند و مجرمان را کت بسته تحویل دستگاه عریض و تحویل قضائی بدهند  ...داداگاه مدنی خاص چی میگه ؟ اولش می پرسه نخ رد کردی میانشون یا نه ؟! ...( وای حالم داره از این حرفها بهم می خوره ) حال باز فرضا که نخ و ریسمان که حلقه آخر شهادت است هم کارش را درست انجام داده باشد...آقا مجرم اند و باید مجازات شوند ...قاضی محترم خیلی بخوان توپ و تشر به آقا بزنن تعهد کتبی می گیرند که  باید از این پس عدالت رو رعایت کند  ، بعد هم تمومه ...عدالت در این محکمه چیه ؟ ، پرداخت نفقه به مساوات !!! چون بقیه مظاهر عدالت رو که در دین ذکر کردند قابل پیگیری قانونی نیست ، و می ماند تا روز محشر ...حالا کو تا قیامت ؟  آقا هم که دیگه ترسش ریخته و آب از سرش گذشته ، دیگه حرفه ای میشه ...میزنه به سیم آخر ...این مردهائی که تو خیابان توی روز روشن به هر زن تنها چراغ میزنن ...کی هستند ؟ خوب همین پدر سوخته های وطنی و برادران تو هستند دیگه ...خاله من یعد از سه سال که از مرگ شوهرش گذشت ...فهمید که اون یه زن دیگه هم داشته و از اون زن چهار تا دختر براش مونده ...باورت میشه ؟ ببین این شوهر خاله من چه ناجنس نامردی بوده که برای بعد از مرگش هم نقشه و برنامه داشته ...که سه سال بعد از زیر خاک رفتن آقا ، همه چی روشن شد ...من اصلا دلم نمی خواد رو دست بخورم ...همه اینها رو میدونم و از این زندگی متنفرم ...برای همین تو  رو همینجوری که عاشق باشی میخوام چون تضمین می کنه که هوائی نشی  ...

کهن سری به علامت تائید تکان داد و لبخندی زد :

-           واسه همین چیزهاست که عاشقت شدم ...حواست جمع و باهوش و زیرکی ...توی اولین روز دانشکده ...تمام حواسم رفت به تو ...میون اون همه دختر ...نگاه و رفتار تو یه چیز دیگه بود ...خدا وکیلی هم از همه دخترها باهوش تر و زیرک تر بودی ...همینطور الکی برای پز در کردن قیافه فمنیستی به خودت نمی گیری ...این دردها رو با تمام وجودت درک کردی ...این حرفها و نتیجه گیریها  در هیچ کتابی نیامده ...معلومه حواست رو جمع کردی و همه رویدادهای اطرافت رو با دقت دیدی و روش فکر کردی و نتیجه اصلی رو گرفتی ...تو فوق العاده ای ...نازنین ...!

-                      چرا ؟ً چون تو رو انتخاب کردم ؟!

-                      چرا که نه ؟! مرد مظلوم و وفاداری مثل من از کجا می خواستی گیر بیاری ...؟!

نازنین نگاهش را به گوشه باغ کشاند ، معلوم بود که فکرش به جائی دیگر رفته است :

-                      با همه این حرفها ... برای من فقط اینها کافی نیست ؟! من از زندگی چیزهای مهمتری طلبکارم !

کهن ابروانش در هم گره خورد و اخم کرد :

-                      یعنی چی ؟ دیگه چی میمونه ؟!

نازنین انگار با خودش حرف میزد :

-           تو همه چیزت خوبه ...اما حیف که از طبقه خود منی ...کارمند زاده !!! ...و آخرشم می شی یکی مثل بابای من یا بابای خدا بیامرزت ...همه زندگیشون کار کردند تا شکم زن و بچه رو سیر کنند ...نه مسافرت خارج از کشوری ...نه بریز و  بپاشی ...هر وقت خواستند خرج کنند باید به صد تا مسئله فکر کرده و برنامه ریزی می کردند تا مثلا یه چیز خوب و مهم بخرند که بر اثر این خرید  ،  خدای ناکرده یه جا دیگه خلا و حفره  و چاله و چوله ای ایجاد نشه  ...من دلم میخواد طور دیگه ای زندگی کنم ...پولدارها رو دیدی ؟ ...هیچ وقت در هنگام خرج کردن به صورت آدمها دقت کردی ؟ امثال من و تو وقتی در کیف پولمون رو باز می کنیم تا  پرداخت  کنیم ...انگار شیره تنمون را داریم می دیم... توی نگاهمون معلومه که از همین الان برای جایگزینی این اسکناس رفته ، نگران هستیم ...یه جور گلایه و اضطراب همیشگی ...اما کسانی رو دیدم که یه جور پول رو از کیفشون در میارن ...که اصلا به داخل کیف پول نگاه نمی کنند ... یه دسته اسکناس نو  بیرون میکشند و تند و تند می شمرند ...طوری که همیشه یکی و دو تا اضافه توش هست و بعد پرداخت می کنند ، ...انگار پول رو دور می ریزند ..اصلا واسشون مهم نیست ...چون اون کیف هیچ وقت خالی نمی شه ...دلم می خواد اون طوری خرج کنم ...دوست دارم اونجوری اسکناسها رو از کیفم بریزم بیرون ...و خرید کنم ...همینجوری بخرم ...نه برای آنکه نیاز دارم ... بخرم و بریزم دور ...برای تفریح ..برای خوشمزگی ...آی اگه بدونی کهن اینجوری زندگی چه حالی میده ...باور کن پول داشته باشی ...درد خیانت رو تحمل می کنی ...( حرفش را برید ، لبخند معنی داری زد ) البته این اخری رو شوخی کردم ..اصلا همه رو شوخی کردم ...همین جوری گفتم وقت بگذرم ...پول چیه ...عشق رو بچسب !

کهن ، در لحن و نگاه نازنین ، حسرت و آرزوی گمشده ای را دید که نگرانش کرد ، از آن شب دلشوره دست از سرش بر نداشت ...

 

 

 

صدای بوق ممتد ماشین ...کهن را به حال آورد ، از آینه نگاه کرد ...چند ماشین پشت سرش ایستاده بودند ...او راه خیابان را بند آورده بود ...صد ای یک مرد در خیابان پیچید :

-                      وسط خیابان خوابت رفته عمو ...؟ اقلا بزن کنار برو تو چرت مرغوب ؟

کهن با دستپاچگی ، ماشین را به کنار خیابان کشاند ، اتومبیل پشت سری کنارش ایستاد ، جوانی با موهای چرب شده و آدامسی قد یک لقمه غذا در دهان و صدای ظبط  که به سقف ماشین فشار می آورد ...نگاهی حقیرانه به کهن انداخت :

-           چته ؟! هنوز مهمونی نرفته... مستی ؟! یه ساعته دارم بوق میزنم ...اصلا حواست نیست ...نکنه قرص و مورص انداختی بالا ...اگه داری رو کن ناقلا ؟ خیلی طالبم جون تو ...

صدای بوق اعتراض ماشین پشت سری ، جوان را کلافه کرد :

-           چیه ؟!! دو ساعت این یارو خیابون رو بند آورده بود یه دقیقه هم ما ...! چی میشه مگه ...؟ ( چشمکی به کهن زد ) داشته ما رو داداش ...!

جوان گاز را به ناف ماشین بست و بوی لاستیک سوخته روی آسفالت و دود چشمان و مشام کهن را آزار داد ...ماشین بعدی هم کنار ماشین کهن ترمزی کرد ...دختری جوان پشت فرمان بود و چند دختر دیگر هم در صندلی عقب نشسته بودند ...آرایش تند و غلیظی داشتند ...بوی ادکلن بسیار زیاد که انگار چند شیشه اش را روی سر و کله اشان ریخته و با آن دوش گرفته بودند ، سر کهن را گیج انداخت ، دختر نگاهی با دقت به کهن کرد و لبخندی زد و خطاب به بقیه جیغ کشید :

-                      ببینید کی اینجاست ؟ شاه شاهان ..! آق کهن ....عاشق پیشه ...! یه دانشگاه تهران و یه مجنون کهن و... دیگر هیچ ...!

همه دخترها از پشت شیشه چشم دوختند به کهن و همه با آشنائی  دست برایش تکان دادند ، دختر راننده ادامه داد :

-                      چطوری ...کهن جان ؟! چرا اینجا بیتوته کردی ؟ ...بیا بریم ...بازار اون ور میدونه ...

کهن با زور لبخندی تلخ زد و سر تکان داد ، دختر لبخند مرموزی روی صورتش نشست و آرام طوری که مسافرانش نشنوند نجوا کرد  :

-                      اگه مشکلی هست بگو ؟ ....من همه جوره در خدمتم ...به خودم بگو ..برات حل حلش میکنم ...

منتظر پاسخ کهن نماند و رفت ...کهن ماندن در آنجا را دیگر جایز ندانست ...و به راه افتاد ...ته خیابان ماشین را پارک کرد ، و پیاده شد ...و به سمت باغ به راه افتاد ...از دروازه روشن گذشت و وارد باغ شد ، چند نفر از جوانان با دیدن کهن ، انگار که مدتهاست منتظر او بودند ، به سمتش با هول و هراس دویدند ، پسر جوانی که موهای بلندش را از پشت بسته بود ، نگاهی به اطراف انداخت و دست کهن را گرفت تا به گوشه ای کشاند ، اما کهن محکم ایستاد ، جوان مجبور شد مقابل او بایستاد :

-                      ببین داری لج بازی می کنی کهن ...! ( صدایش را تا آنجا که می شد پائین آورد ) بی خیال کهن ....باشه ؟ ...بی خیال ...!

 


ادامه مطلب
+ برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی  جمعه بیست و ششم مرداد 1386زمان 19:23  امپراطور ژولیس سزار  | 

هر کار کردم تا این نوشته در یک پست قرار گیرد ، نشد که نشد ، شاید من بلد نبودم ، آخرش به پیشنهاد یکی از اهالی سرزمین ، قرار شد این نوشته به ترتیب و در ادامه هم ، در ده پست قرار گیرد ،در قسمت اول و نهائی ، یعنی در دو پست نظرات فعال است . ولی در پستهای دیگر غیر فعال ، در آخر این صفحه منتظر حرفهای شما می نشینم . بعید میدانم دیگر بتوانم نوشته ای با این حجم برای وبلاگ تهیه کنم ...به قول معروف و از سر تعارف : برگ سبزی است تحفه امپراطوران !!!

***

مقدمه بر پیش در آمد و پیشگفتار :

درست بعد از آن روزی که متن قبلی " شهید 2 " را برای خواندن منتشر کردم  ، نوشتن این نوشته هم آغاز شد ، تا هیمن چند دقیقه پیش !!!...بار اولی که نوشتم 90 صفحه بود ، دفعه بعد که خواستم ایرادات تایپی را بگیرم ، در لابلای اش هی نوشتم و نوشتم تا رسید به 160 صفحه ...ازدیشب قصد داشتم که ویرایش  را شروع کنم ، اما ترسیدم کار به جاهای باریک بکشد و بلاگفا نتواند شماره صفحاتش را بخواند ...برای همین با یک با  رو خوانی متنی اینچنین گسترده را منتشر می کنم . حتما اشکال تایپی و نوشنتاری هست ، خواهش میکنم پس از خواندن و در وقت اظهار نظر نوع غلط و ایراد و محل قرار گرفتنش را یاآوری کنید ، تا اصلاح  شود .

از همه شما که واقعا ساعاتی برای خواندن این نوشته وقت می گذارید ... سپاسگزارم ...دست و چشم  وروش اما همیشه بصیرت بین و شکوفا است ...به همین اندازه من پاداشم این زحمات طاقت فرسای سه هفته گذشته را گرفته ام ...روزهائی که نمی توانستم از گرفتاری شغلی ام کم کنم و مجبور شدم از بدیهی ترین فرصتهایم بهره بگیرم ، بعد از سالها دوباره خوابم منظم شد : هر شب سه ساعت ...و بقیه اش نوشتن و نوشتن ...!

من فکر میکنم 160 صفحه از شهید گفتن ، ارزش خواندن دارد ، برای همه ! شما بهتر می دانید که امپراطور ، هرگز توقع نامناسبی نداشت ..عشق من نوشتن و خواندن توست ...پس هر که باشید برای من و شهدای راستین جهان ..دعا کنید تا به اقبالمان هر چه زودتر برسیم ...منتظر نقدها و پیشنهادات شما می نشینم ..چو من واقعا دلم میخواهد در این باره با هم حرف بزنیم و گفتمان داشته باشیم

امپراطور ژولیس سزار

سرزمین آبهای همیشه آبی

 

فرمان میدهم : یک لحظه تامل کنید !

همراه همیشگی ام ...! و یا آشنائی که از سر دلتنگی به سرزیمن آبهای همیشه آبی می آئی ! و یا تو ای میهمان ناخوانده ! که از سر حادثه گذرت به اینجا افتاده است ، امپراطور ژولیس سزار برای نوشتن این خطابه ساعات غیر قابل محسابه ای را صرف نموده است که در تمام طول عمرش مستتر و پراکنده اند و برای به رشته تحریر کشیدنش بیش از پانزده روز طاقت فرسا را تاب آورده ( آن هم نویسنده ای که هر وقت قلم به دست می گیرد تا نقطه پایانش را نقش نزند ، هیچ کاغذ سفیدی در جهان امان نخواهد داشت ! ) نه فقط به خاطر این ، بلکه به احترام معنائی که در لابلای سطور این خطابه حضور دارند و زندگی می کنند ، این فتوا را با قاطعیت اعلام می کنم :

" خواندن این خطابه ( احتیاط می کنم  و نمی گویم واجب است ) حداقلش اینکه مستحب ویا احتیاط نزدیک به واجب است و عبوری سهل انگارانه و یا حتی یک خط در میان خواندنش ، ( تردید کردم و واژه حرام را ننوشتم و زیرش یک خط قرمز پر رنگ نکشیدم ) دست کم کراهت مشکوک به معصیت دارد .

دیگر خود دانید !  تذکر و هشدار برای امپراطور واجب کفائی بود که اطاعت شد ، بعد از این مسولیت شراقتی و شرعی و عرفی اش بر شانه های تو سنگینی می کند !

 

 

" آنچه باید برای خواندن این نوشته بدانیم "

 

 و این آخرین نوشته ای  در باره شهید است که قولش را داده بودم و به سبک وسیاق تراژدی کلاسیک  تنظیم شده است  طبعا خواندن این گونه ادبی نیاز به توضیحات  و اطلاعات اولیه در باره ساختار درام آن را دارد که برای آنانی که بی اطلاع اند به اختصار نقاط کلیدی را معروض میدارم  ، خود واژه تراژدی د رفرهنگ یونان باستان به معنای آواز بز که حیوان اهلی و نزد مردم یونان از احترام خاصی برخوردار است ، تعبیر شده است ، تفسیر فارسی این گونه ادبی کلاسیک یک غلط معنائی فاحش است ، و آن اینکه اصولا فضاهای تلخ و غم انگیز و دردناک را تراژیک می گو یند که جفا به اصالت این کلمه است ، چه اینکه تراژدی شکل روائی خاص سلسه حوادث  و ماجراهائی است که اصولا در دربار پادشاهان و بر اساس مناسبات و آداب آنها تنظیم شده است و از یک نظام مشخص حادثه چینی تبعیت می کند که ارکان ان را اینگونه میتوان شرح داد : مردی ( به ندرت قهرمان اصلی تراژدی جامه زنان به تن میکند ، چه اینکه در آن دوره بازیگران زن رسمیت نداشتند و تمام نقشها را مردان ایفا می نمودند ) با روحیات خاص که برتری نژادی و هوشی و جسمی که بر عموم مردم دارد در یک مسیر تکامل قرار گرفته و رو به اوج می رود. تصاحب تخت پادشاهی و فرمانروائی مطلق ، و در اوج به خاطر یک اشتباه که ریشه در نسبی بودن آدمی دارد ( آن را لغزش تراژیک می نامند ) سقوط میکند و به نهایت ذلت که یا مرگ دردناک و یا چیزی به مراتب هولناک تر از مرگ است دچار میشوند . و دلیل اینکه افراد معمولی جامعه در آن نقشی ندارند به نگاه نویسندگان و فرهنگ تماشاگران آن دوره باز می گردد که اعتقاد داشتند زندگی مردم فرو دست و حتی طبقه متوسط و کسانی که دارای جامعه عددی هستند ، ارزشی چندانی برای روایت یک داستان باشکوه و پر از اتفاقات عجیب و محیر العقول ندارد ، تراژدی زبان گویای امپراطوران در تمام تاریخ بوده است ، تقسیم بندی اجزای ساختار دراماتیک یک تراژدی چنان که ارسطو نقل می کند در حقیقت بر گرفته از پیش در آمد که به ظهور امپراطور می پردازد ، ورود به مدخل اصلی داستان که در واقع به اوج رسیدن و نهایت قدرت فرمانروائی امپراطور را در بر می گیرد و پایان تراژیک داستان که به سقوط و مرگ امپراطورر می انجامد ، د رحقیقت در باور مردم یونان باستان این سرنوشت محتوم تمام امپراطوران است  و همکین تفکر است که بعدها ار عرصه نمایشی به حقیقت زندگی نفوذ کرده و قدرت امپراطوری خصوصا بعد از سزار به سنا تنفیذ میشود که اولین پارلمان پیشنهادی بشر برای رسیدن به دومکراسی است ، ( بد نیست که این را هم بدانید که واژه دومکراسی  به معنای وجود آزادیهای مدنی و مشارکت آحاد مردم در تصمیمهای سرنوشت ساز کشور ، لغت پیشنهادی یونانیان به فرهنگ بشری بوده است و کسانی چون ویل دورانت معتقد هستند که دومکراسی به مفهوم آرمانی و ایده آلش در همان ابتدای مطرح شدنش یعنی 5000 سال قبل از میلاد در یونان شکل گرفت و در طی پنج قرن طلائی پایه های تمام علوم نظری و فلسفه و ریاضیات و هنر در همین دوره ریخته شد  و بعد از یورش رم و ویران کردن تمدن یونان ، هرگز نمونه اش در ادوار تاریخ دیده نشد ) تراژدی آِنه تمام قدی برای امپراطوران است ، و یک سیکل تکرای و را مد نظر قرار دارد ، امپراطور به لحاظ برتری قوای جسمانی و روحی و درایت و تدبیر بی مثالش به زودی حکمرانی مردم را به دست گرفته و با سرعت گسترش می یابد و چنان قدرت و نیروئی را فراهم می کند که تمام مرزهای کشور را امنیت و مردم داخل نیز در رفاه نسبی زندگی می کنند ، اما پس از گذر از بحرانهاب اولیه که تثبیت امپراطوری است ، دوران ثبات خود تبدیل به آفت آن میشود ، امپراطور کم کم تن پرور و حضور مدامش در قصر و مجیز گوئی دیگران تکبر و اغراق کاذبی جای شجاعت و دلاوری اش را می گیرد ، و بازهای قدرت در قصر و هدایت تصمیمهای اصولی کشور در حرمسرا ، توطئه های اطرافیان دغل باز حاکم ، کم کم قدرت اصلی را ضعیف و به جایش توهم قدرت را به امپراطور می دهد  . چنان او را در جشنها و باده نوشی افراطی که منجر به یاوه گوئی که مقدمه هرزه نگاری که بدنبال خود ابتذال اندیشی را دارد نتیجه ای جزو افعال پلید نخواهد داشت که این همه شرایطی را می سازد که امپراطور تمام آن نیروهای برتری خود را از دست می دهد . او هرگز نمی تواند بوی خیانت را بفهمد  ، و پایان غم انگیز او بهم ریختگی نظم خود ساخته و شکستن قانون خود نوشته و در نهایت از بین رفتن انگیزه های ناسیونالیستی  سربازان و مردم است که ریشه در پهلوان پروری اولیه امپراطور دارد و در نهایت همان مردم تحت تاثیر افسانه های امپراطوری ، قهرمانشان را تو خالی می یابند که نبدیل به مردی هرزه و بی ادب و خودخواه شده است که تمام منافع جمعی مردمش را فدای خوشگزارنی خود و اطرافیان چاپلوسش می کند  . این موقعیت  به تهاجم غریبه ها و دشمنان قسم خورده ختم  می شود و کار تمام است . تا روز دیگر که امپراطوری در این دایره گرفتار آیِد ..

 تراژدی سه بخش مهم دارد ، که در اول و آخر و در  میانه هر بخش گروهی به نام همسرایان که هیچ ارتباطی موضوعی و حتی بازیگری با قهرمانان اصلی و فرعی ندارد ، حضوری اجتناب ناپذیر دارند . ارسطو معتقد بود در این چهار باری که همسرایان می آیند ، حرفی و سخنی خواهند گفت که در مربوط به خط داستان نیست ، اما به  درک معنای کل اثر کمک می کند  در واقع فهم تراژدی یک فعالیت دو طرفه میان صاحب اثر و تماشاگران است ، نویسنده هرگز اندیشه و پیامش را شعار نخواهد داد و تماشاگر با دیدن صحنه های تراژدی و دقت در فعالیت و گفته های همسرایان ، تمام اندوخته های ذهنی خود ار جمع کرده و به بررسی می نشیند و این فعل و افعال فکری که وظفیه تماشگر است در نهایت به کشف حقیقت تراژدی منجر میشود ،  به راستی تصور اهمیت تراژدی در فرهنگ یونان و نقش آن در تمدن سازی و ایجاد فرهنگ برای ما که هنر بیشتر برایمان جنبه تفریحی و زیبا شناختی دارد ، سخت است و باورش مشکل !...

تمام آنچه گفتم برای رسیدن به اهمیت این گونه ادبی است و اینکه به همین خاطر این نوشته که برایم حکم یک ایدئولوژیک محکم که ریشه در تمام زندگی معنائی ام دارد ، در این قالب ریخته ام .

برای درک اهمیت تراژدی اول باید با نویسندگان و خالقانش آشنا باشیم ، اولا در آن زمان نویسنده و کارگردان و طراح و بازیگر اصلی و تمام مسولیت هنری اثر به عهده یک نفر است ، که فعلا او را همان نویسنده خطاب می کنیم ، به لحاظ جایگاه تراژدی در زندگی مردم ، برای اینکه یک هنرمند بتواند این نام را برای خود انتخاب کند ، مستلزم طی طریق و راهی بود که آنقدر دشوار و سخت و اصولا محال بود که تنها افرادی در سطح قهرمانان ملی به شرط دارا بودن ذوق عالی هنری ، صاحب این عنوان افتخار آمیز می شدند ، سوفوکل یکی از نویسندگان تراژدی است ، نگاه کنید به سابقه و تجربیات و وتوانائی و افتخارات او که پس از طی این همه مراحل ، مردم او را به رسمیت شناخته ، و سوفوکل اولین اثرش را که یک تریلوژی است خلق و اجرا می کند ( تریلوژی مجموعه سه تراژدی با داستانهای متفاوت و اما شخصیتهای مشترک است) این اثر امروز به عنوان مهمترین پدیده ای نوشتاری است که توسط انسان خلق شده است ! شناخته میشود ...!

سوفوکل مردی باهوش و نابغه ای بی همتا است . در شمشیر زنی سه سال مقام اول را در سراسر یونان کسب کرد ، پس از آن در جنگ تروا مدال شجاعت و میهمن پرستی دریافت نمود ، سپس در پنج جشنواره ملی یونان که بزرگترین گردهمائی هنرمندان ومردم در روزهای معینی از سال بوده و نمونه اش در تمام تاریخ دیگر تکرار نشد ... در شعر و شاعری نوشتن نثر منظوم مقام نخست را داشت ، او در همین سالها قهرمان بی رقیب اسب سواری و کوهنوردی شد ، خطیب برجسته و  خواننده ای مشهور و به نام که لحن صدا و قدرتش تا قرنها نمونه نداشت و مردی ذی نفوذ در سنا به حساب می آمد ...دهها بار مردم از او خواستند تا به عنوان نماینده سنا برگزیده شود و او هرگز حاضر نشد جایگاه رفیع اجتماعی اش را در این در تمام طول تاریخ  تمدن یونان که دوران طلائی نامیده شده است  ، جمعا 500 سال طول کشیده است  ، در این پنج قرن به روایت تاریخ کمتر از تعدا دانگشتان دست نویسنده تراژدی یونان داشته است که از این چند نفر آثار سه تن به رسمیت شناخته شد و در تار یخ محفوظ است . که به ترتیب تقدم زمانی  و نوع تاثیرشان بر روند رشد تراژدی اینگونه اند :..اشیل - کلاسیک سنتی نویس است که پای بند قوانین خدایان بوده و هیچ بدعت و خرافه گوئی را بر نمی تابد... سوفوکل - بدعتی نو نهاد و به شکل غیر مستقیم از خدایان و تقدیری که آنها بنا نهاده که موجب جبر بشری است انتقاد کرد ، نگاه کنید به داستان ادیپ – مردی که به خاطر تقدیری که زئوس برایش مقرر کرده است به جنگ خدایان رفته و در نهایت در دام توطئه آنان هلاک میشود ،  ولی هرگز به جایگاه خدایان اعتراض و بی ادبی روا ند اشت ..اما اوریپید که متعلق به دوران مدرن یونان است یسکره طبل رسوائی خدایان را به صدا در آورده و برای نبرد با زئوس که خدا خدایان است شمشیر را از رو می بندد و او را سر منشا فساد و انحطاط و استبداد یونان قلمداد می کند ...با این اوصاف میتوان قاطعانه گفت که تراژدی برای یونانیان رسالت پیامبرانه داشته است !

اینک با این آگاهی از تراژدی ... امپراطور ژولیس سزار به تقلید از تمام اجداد و نیاکانش مهمترین و سخت ترین خطابه ای را که تا امروز نوشته در قالب تریلوژی عرضه میکند ، قسمت اول و دوم آن را خواندید و اینک قسمت پایانی که دقیقا با ساختار تراپژیک در ملا عام سرزمین آبهای همیشه آبی قرار می گیرد .

 

تراژدی  : رستگاران آغشته به خون

 

پارت اول : همسرایان آغاز می کنند !

 

به راستی که مفهوم شهید و شهادت را تنها کسانی دانستند که لیاقت و شان نامش را یافتند و خدای نیز جان و خونشان را که هدیه ای به بارگاه احدیت بود قبول کرد و وعده خون بهایشان را نیز که مدتها پیش داده است ، آنان به اصل مطلب رسیدند و دریافتند که نویدهای فراوان یزدان پاک چه مقدار ارزشمند است و از راهی که رفتند بر خود می بالند ، کار آنها به سر آمده است انگار ! زندگیشان به دشواری و سختی عبور کرد ، هوسها و آرزوهایشان را و سهم دنیا طلبیشان را فراموش کردند و و تنها امید به عرش بستند  و پای در میدانی گذاردند که تاب هر لحظه اش  برای آدمهای معمولی محال است ، و در سخت ترین شرایط جان و آخرین نای و رمق و نفسشان را برای عشقی که در وجودشان زبانه می کشید و آتشش تمام وجودشان را خاکستر کرده بود ... گلریزان نمودند ، و حال حکایت ماست !  بیچارگان از کاروان مانده و دلسوختگانی که تا لب چشمه رفته و باز تشنه بازگردانده شدیم ، نشسته ایم در مقابل این همه خاطرات گرد و غبار گرفته امان و غصه می خوریم و همان گوشه چشمی که نشانمان دادند شده حسر ت عمر بر باد رفته امان ! ، گاهی فکر میکنم که ای کاش آن روز و آنجا نبودم و یا چشمانم را بسته بودم و نمی دیدم و اینگونه طلسم شده ، مات و مبهوت نمی ماندم ... مدام آه  می کشم و کفه دست بر پیشانی می کوبم که که آن تنها یک قدم را که به اندازه یک چرخش ساده سر و به قدر یک پلک زدن ناقابل  است را چه کسی از سرنوشت من دریغ کرد ؟ به میزان یک لحظه توجه باریتعالی نیاز داشتم تا که امروز  سر همان سفره ای نشسته باشم که خوبان همه عالم مهمان آن هستند !

گناه من این است که دچار خبط و وهم شدم... وقتی خود را به راحتی کنار مردانی دیدم که فقط پهلویشان نشستند  ، یک عمر دعا لازم دارد ... و من به راحتی و سهولت شان همجواریشان را داشتم ... گاه آنقدر وجودمان با هم یکی می شد  که صدای نفسهایشان را می شنیدم  و ریتم آهنگ ضربان قلبشان را هم با نوک انگشتان لمس میکردم ، و این باعث شد که خیال کنم صاحب تقدیر ، قسمت همه ما در یک کاسه ریخته است ، و من  خوش خیال هم از این احسان و گل ریزان ، به قدر یک لقمه سهم خواهم برد ، همین مرا کافی است !!! اما اینطور نشد ، سهام آنان را برات کردند و به دستشان دادند  و مسافران  حرم راهی شدند و ما ماندیم ، به وهم اینکه دیر یا زود دستان خالی ما هم قسمت خود را می گیرد  ...روزهای اول توجیه می کردم که هنوز نیامده درخواست بی نوبت طلبیدن ، خارج از معرفت و ادب است ...روزها که از پس روزها گذشت ...محو تماشا بودم ... ، مستی هنوز از سرم نرفته بود ، اما کم کم ...آرام آرام که گرد زمان روی آرزوی نرسیده را گرفت  ...واقعیت تلخی خودش را نرم نرم به من تحمیل کرد ..فهمیدم جا ماندن از قافله یک خیال نبود و سال را نو کردیم و سرخوش از بودنمان گردن بر افراشتیم و خیابانها و کوچه های آینده امان را گز کردیم ، تازه فهمیدم که چه شد ...و چطور شد ؟ درد یکباره از پایم نیانداخت ، زخم کوچک بود ، نرم نرمک اینطور وسعت گرفت و چرک شد و دهان باز نمود و فهمیدم که چقدر زخمیم !!!

 چه کلاه گشادی بر سر بیچاره ام رفته است ...چه می خواستیم از این دنیا و چه نصیبمان کرد این چرخ گردون ! بلند پرواز بودم در مطالبه سهم زندگیم ...دورانی که قدر زندگیم را حاکمیت بر آسمان می دانستم و امروز به همین تکه کوچک آسمان بالای سقف خانه ام که در پس برجهای بلند گم شده است قناعت کرده ام ...روزگاری که برای حض از طبیعت رو در روی دشت بی امتداد طلایه می ایستادم و تک تک لاله لاله های روئیده را شماره میزدم و امروز به همین باغچه آپارتمانی ام و لاله های پلاستکی اش دل خوش کرده ام ...این چه کاری بود با من کردی ای مدار بی توقف حادثه ؟! لیاقت من این بود ؟ حاصل آن همه ماجرا که برای گذر از هر لحظه اش جان یک رفیق را باید هدیه می دادیم ....همین چهاردیواری تنهائی است که دیگر تاب تحمل آرزوهای کوچکم را هم ندارد ؟ چه کردم من با خودم ؟! و چطور آن همه برباری صبورانه و گردن افراشته بر جمال رعب آور مرگ ، با این مرد ملاحظه کار احتیاط پیشه یکجا و سر به سر فروخته و خریده شدند ؟ عاقبت مردی که دنباله سلحشوری اش را در بازار مکاره مردان خوش نام بد طنیت ، می گردد  !... و تتمه عشق حراجی اش را زباله دانهای تهمت و بهتان و کینه و دروغ رد گیری می کند  ..همین است دیگر ...! پس چه خیال کرده ای خیالاتی ؟ در آشفتگی تب دار این شهر ...در هرج و مرج صداهای فریاد وا افسا و های دریغا ی مردمان خاکستری پوش ... و زنان هزار رنگ شیرین خو ... عاشقان همین کوچه شهید مرتضی همتی !... وقتهای اضافه اشان را از سحر تا نیمه شب یکسره... در برابر  ویترین بوتیکهای شیک و پاساژهای خالی ،  مفت فروشی می کنند ...در میان شیون خیانت و تباهی که زنان با سربلندی از آن شال فاخرانه برای میهمانی های آخر شبشان می بافند ...و دختران ترشیده که خاطرشان نیست با کدام شور و شوق فریبکارانه ، حرمتشان را در سینه دیوار رسوائی به عنوان پوستر یادگاری چسباندند ...لیلی آفتاب ندیده و مهتاب نشناخته پیشکش نمی کنند ...در این غوغا  ، سهم عاشقانه تو ...دختر مصیبت زده شهر است که هنوز در صداق عشق هفته قبلش تردید دارد و نمی داند جواب این یار تازه رسیده را ایمیل کند یا تلفنی کارش را راه بیاندازد...و تو این همه بی پروائی را می بینی و با خودت زیر لب تکار می کنی : نا امید نشو..نا امید نشو...عشق بورز...عاشق باش..دوستش بدار ...اینهاست که معجزه می کند و آدمی را از نو میسازد ....وفادار باش...!این همه زیادی است برایت پهلوان ...برو زنجیرهای معرکه گیریت را در یک شهر دیگر تکه تکه کن ...اینجا برای داستانهای تو مشتری کم پیدا میشود و آنان هم که مشتاق داستانهای تو نشان میدهند به هوای اشعار لا لائی به این بازار گذرشان افتاده است ...اینجا مردم خیلی وقت است که باور کردند مجنون یک دیوانه افسار گسیخته مریض بوده است که اگر تحت درمان خانم پروفسور لیلی مارگاریان قرار می گرفت و چند سالی در مهرگان به آن تختهای فلزی که در زیر زمین واقع است بسته می شد ، قدر عافیت میدانست و به جای این ولگردیهای بیهوده و رجز خوانی مفت ...چند بسته از این مکملهای دکتر مظاهری می زد توی رگ و عاشقی از سرش می پرید و برای رفع این حقارت ژنتیکی ....هنرپیشه دختر آن سریال پنجشنبه را خر خودش میکرد و در اتاق مجردی بالا خانه اشان یک فیلم موبایلی اکشن با حضور بی پرده و صریح او می ساخت و یک میلیون نسخه از رویش کپی میکرد و پخشش میکرد در بازار تشنه مملکت امام زمان ...و آن وقت عقده هایش هم از جنس مخالف درمان میشد و آدم سر به راه میشد !

حکایت رفاقت از این هم تلخ تر است ...آن روزی که تشنگان معرفت قیصر نگاه می کردند و ناموس پرستی هم محله هایشان حکم اصول دین برایشان داشت ، خبر از آئین مدرن رفاقت که ابزارش دنیای صفر و یک است تکنولوژی نورسیده ، نداشتند ...در این دنیای نو ظهور رفقا امشب برای هم می میرند و فردا شب برای رسوائی رفیق مشترک طرح و برنامه می ریزند ، وشب دیگر برای همراه دیشبی... اصلا نگران داروغه نیستند ، چون در این دنیا تهمت زدن ناموسی  و مسخره کردن غیرت مردان و ریش خند کردن دل سوخته عاشقان جرم که نیست ، خود بیرقی نمودار است که می تواند کلی موضوع برای خراب کردن همسایه ها داشته باشد ...بی خیال وجدان ...شرافت کیلوئی چند ...مگر نمی بینی طرف هالو است و هر چه خزعبلات برایش می بافیم لام تا کام باز نمی کند ...گور پدر پدر سوخته هر چی انصافم کرده! ...مگه نمی بینی یارو حواسش نیست و سرش پائینه ...پس گردنی را بزن به حساب من ...کی به کیه ؟ ...تاریکیه ...! هر کی گفت کی بود ؟ ...من میگم من بودم ...! شجاع باش پسر ...حالا یارو یه چی واسه خودش گفت ! فرضا ننه مرده حرف درست و درمانی هم گفته باشه !!! اوه.....خوب که چی ؟....دو کلمه حرف دل که این رنگ پریدن و جا خالی دادن نداره...توی این بیابان هر کی هر کی ! ما هم که لباس خاکی تنممون کردیم و استتاریم !...اگه یه روزی هم یه قاضی القضاتی یقمون کرد ...توی این کویر همه شب ...دیوار حاشا اونقدر بلنده از اون طرفش  عقابهای بلند پرواز هم ازش بی خبرن ...راحت باش دادا !!! ...کافیه چشمهاتو ببندی و دهنتو باز کنی ...و حالش رو ببری ...کلی آدم دورت جمع ات میشن و فکر مکینن تو خود دست خدائی که از آستین این نام الکی که واسه خودم دوختم و پوشیدم زده بیرون ...! اینجا فرق آدم با چغندر قند معلوم نیست ...چه برسه به اینکه کسی بخواد از تو مدرک و سند رو کنی واسه ادعات ! ...

شجاعت این رفقا در ظلمتی که هیچ کس دستش به هیچ کس نمی رسد بیش از این اندازه ندارد...عوضش طول نامردیشان از این سر دنیای خودمان تا آن ته دنیای صفر یک تاریک امتداد دارد و تازه بقیه اش را هم رو نمی کنند تا در مسابقه نامردی کم نیاورند ...!

 

 گلایه چرا سرباز ؟ جای این همه دلخوری که با اهدا همه دنیا هم پیچش سگرمه هایت باز نمی شود ...بهتر این نیست که برای کوتاهی عمرت نذر علی اصغر در عاشورا کنی ؟! چه وقت شجاعتم را در طاقچه فراموشی به امان سایه ها رها کردم ...که امروز برای یک گوشه لب پریده دلاوریم باید هزار عکس و صد خاطره و ده مرد بالغ شناسنامه به دست را شاهد بگیرم ؟ این دیگر چه رسم روزگاری بود که آن همه مردانگی را که از خاکریزهای حلزونی و سنگرهای به آب نشسته و در صف اول عملیات با یک سیمینوف قراضه عنیمتی سینه به سینه دوشکا و ضد هوائی چهار لول که افقی شده بود دویدیم  و به ازای غرش سهمگین آنها الله اکبرمان دشت را انباشت و خاک و دود و خاکستر و آتش ...در خودمان مثل یک نفس عمیق کشیدیم و از وجود مبارکش همه ترسها و دلهرها و اگر و مگر و شاید و باید و نباید ها را دور ریختیم ....و بعد همه این ثروت به دست آمده را آوردیم  در حجم شلوغ و سرسام آور بوقهای کر کنند این ماشینهای مد روز ، و زنان و دخترانی که کنار اوتوبان برای اتو زدن بهتر ، گیس می کشند ،  خرج سرب و سهم بنزین کردیم ؟ دیشب به هوای سالگرد ممد فرقون ( چند نفر از این دوستان قدیمی که همه یک تخته امان از سال 64 به بعد کم شد و یکی اش را سال 68 از دست دادیم و یکی هم که ژنتیکی هنگام تولد از حواس پرتی در رحم مادرمان جا گذاشتیم ، و با این اوضاع بهتر است بگویم یک مشت دیوانه مادر زاد دور هم جمع شدیم و لیست دوستان شهید گردان مان را دست گرفته ایم و به جای سال روز شهادتشان ، روز تولد برایشان می گیریم و کیک و شمع و کلی کادو و موسیقی شاد... و اگر حال و حوصله ای باشد تنی هم به لزگی می دهیم ...و خوب حاصل این همه بدعت که ریشه در تخته پاره های گمشده دارد به لطف شهدای مهربانمان در همین چند ماه گذشته ، فقط خود من که بعد از آخرین عمل قلب و کبدم در دو سال گذشته بدون یک اکسازپام 10 محال است دقیقه ای خواب را تجربه کنم ، سه تایشان  به خواب من آمده و حاجتم را روا کرده اند ...به هر کس هم که میگوئی شاخ به سر می نهد و می گوید یا قرصهایت تاریخ مصرف گذشته اند و یاد عوضی داری ریتالین بلغور می کنی و خودت هم حواس نیست ...پای انکار که باشد ...همه چیز را میشود از یاد برد حتی خورشیدی که آفتابش چنان بر فرق سر می تابد که چتر بالای سرت گرفته ای !  گوینده همین حرف رفیق بیست ساله و هر دو با هم تخصص مان را گرفتیم و خیر سرمان استاد این دوا درمانها هستیم! ...ولی در هنگامی که قرار باشد ذهن متعصب قبول نکند ، اساسا یادش می رود که آدمی در حد تخصص من اگر مرتکب چنین خطائی شود باید هر چه زودتر پروانه و نظام پزشکی اش را بگیرند و وسط میدان بیمارستان با خودش یکجا آتش بزنند !!!) روزی...به در رد پایم که به میدان مین و آن معبر چهار جوان بلعیده ختم می شد و فرشتگان سر به کرنش خم کرده بودند ، فخر فروشی می کردم  ... و حالا باید هزار قسم جلاله را با آب زمزمم روی تاوالهای ترکیده ام حک کنم... تا کسی از من سراغ کارتی که تنها یک عدد دو رقمی با علامت یک درصد بیهوده را ثبت می کند ، مطالبه نکنند  ...که هویتم را تائید کنند ، ...در بستر بمیر ای رزمنده جا مانده ...! باید که غروبها در تراس خلوتت در بلند ترین نقطه شهر آشوب که سکوهای گناهش از حد فاصله جغرافیائی زمینش نسبت به دریا افزون است ، روزهای اسارتت را به روزهای آزادی وصله پینه کنی تا مگر سر از معادله تقدیری که اینک طوق بندگی را بر گردنت افکنده در آوری!!! بمیر ای مرد فقیر از سعادت ...!   امروز که اطرافیان و همجوارهایم را با آنانکه  از فرشتگان مقرب  محبوب ترند ...مقایسه می کنم ، درک میکنم که چه چیز را از دست داده ام و به جایش چی گیر آورده ام ، روزهای عشق و معرفت و رفاقت و صفای باطن در دل آتش  را دادم و روزهای دیدن آدمهای جاه طلب و بیمار رفتار و هزار رنگ... دوستان سر راهی که روزهای نخست  از وفاداری حرف می زنند و در روزهای آخر داستان تو را بی حضورت با هزار عفونت و چرک و بلا و تهمت ، به پایان می برند ، گرفتم ...اینجا است که من نتیجه می گیریم نیچه و زرتشت چنین گفت ، دروغ است و جهان عادل نیست ، " هر آنچه در این چهان بدهی ...همان اندازه از او خواهی گرفت " مسخره است ؟! اگر عاقل باشم باید تمام روزهای باقی مانده را باید در گوشه ای از دیر و یا مسجد ... به روزه ودعا و مناجات و خاک ندامت بر سر کشیدن و سر توبه به دیوار کوبیدن و ناخن حسرت بر زمین سائیدن ، به سر برم که فقط آنکه سرنوشت را تقریر کرد به سخن آید که این بنده مگر چه گناه نابخشوده ای مرتکب شد که مجازاتش دیدن این روزها و این جماعت باشد ؟

من بی سعادت از بام سرنوشت فرو افتاده ام ، از آسمان معرفت سقوط کرده و به زمین گرم زندگی شما چهار میخ شده ام ، و از هم نفسی با مردان قبیله نور محروم ماندم ...

-     کسی در تاریکی با صدای بلند چند جمله گفت و تو را در دام اتهامی وا نهاد . دلی که با سه جمله توهین بشکند با هزاران جمله و حرف و نوشته ، گوشه ترکش هم التیام نمی یابد ...بس است ! رها کن این بغض فرو خورده را ...!

-     کاش میتوانستم رفیق ! باورت میشود : هر چیز که بخواهم بنویسم و یا بگویم ، نثرم ، بی اراده من شروع به گلایه و غرولند می کند ، ...اگر بدانی زخم زبان چه می کند با دل ؟! ..اگر بدانی ..؟! هزاران بار گرفتار هجو رفتار تند و اوضاع نابسامان بوده ام و بیش از یک ساعت درگیرش نبودم ... اما در فضائی که همه اشباح اند و به هیچ حرفشان در خصوص وجودشان نمی توان اعتماد کرد و تنها از روی صدا و حرفهایشان میتوان تشخیص داد که همین نام وادعائی که دارند چقدر با آنچه می گویند فرق دارد ...تو هر گز نمی توانی مهاجم را پیدا کنی ....تو هرگز قادر به دفاع نیستی ...تو دست بسته و دل شکسته خواهی ماند و حقارتی تلخ را خودت به خودت تحمیل می کنی ...دشمنی که لباس خوب و ظاهر موجه به تن می کند و هر گاه از یک گوشه از قفا حمله می کند و نیشی میزند و می گریزد تا فرصت بعد... و عربده رجز خوانش را در شهر اشباح رها می کند ...از هزار لشگر تا دندان مسلح ، که دربرابرت می ستیزند ، خطرناک تر و زخم زننده تر است ...!

در تمام عمرم هرگز اینقدر خودم را مظلوم و دست بسته و تسلیم شده از قبل ندیده بودم ، حال غریبی است !

آنها برای همیشه به من بدهکارند ! و من از ایشان به اندازه تمام عمرشان صداقت و توبه ، طلبکارم !

 

-         میدانی که تمام این مدت که تو گفتی و نوشتی و زندگی کردی یا تائید کردم یا سکوت !...

-     تو دیگر کیستی که در این معرکه هاگیر واگیر بی حوصله گیهایم ، صدایت را اینقدر نزدیک می شنوم و تصویرت را نمی بینم ...نکند از اهالی اشباحی ؟!

-     از امپراطور بعید است این خطا ! ....شاید هم نه ! ... چند صفحه بالاتر خودت گفتی ...نگفتی ؟! ...که امپراطوران در دوران زوال خود ، گرفتار وهم و کابوس و سوء تفاهم میشوند ...

-         .............؟!

-     من همانم که در کودکی هویت واقعیم را به این نام پر طمطراق فروختی ...یادت که هست ؟ شناور در دریای بی انتها ...تنها ...تاریکی و قیر شب ...من و تو ...و دیگر هیچ کس ...خاطرت هست سرورم ؟!

-     به عجایب ندیده و نشنیده !!! به جای اینکه در این لحظات که به افسوس نشسته ام ، همراهیم کنی و همدلی ... ساز مخالف کوک میکنی ؟

-         میخواهم برای اولین بار در طی این سالها تو سکوت کنی و من حرف بزنم بی هیچ سوال و جوابی ...

-         بگو ببینم ... چه داری برای گفتن ...!!!

 

-     حوصله کن قهرمان ! حالا که رویم به رویت باز شده و باید تمام این حرفهای ناگفته را که دمل روی زخمهای خاطره ام شده ، در این طعنه ها و کنایه ها زر ورق کنم... تا بدانی که پادشاهی فقط یک نام نیست ، امپراطوری یعنی حفظ تمامیت ارضی  ...آن امپراطوری که سالها پیش بعد از آخرین شلیک گلوله ، میدان رزم را برای حکمرانی به سرزمینش ترک کرد و اصلا حواسش نبود  همه تاج و تخت و جادو و طلسم ...آه ! چه بگویم ؟ ...حتی سپاه اش را !!!... در میان آن همه خاک ریز و کانال و پوکه و لاشه  فلزی گم کرد ...و چنان غرق در خود بود که نفهمید شکست خورده است و اینک به اسیری می رود و بیشتر شبیه عروسک چوبی امپراطور است و فقط برای دلخوش کردن این روزهای اسارت و بندگی ، نامی بی اعتبار را به یدک می کشد ...مردم اما... امپراطوران را به جسارت و شجاعت و نبردهای تاریخی و قدرت وبلاغت و سرافرازی می شناسند و هرگز هیچ ملتی به هوای یک نام که در خاطرات دور... روزی زنده بود ، سر تعظیم فرود نمی آورند ...بساط خیالات گذشته از دست رفته ات را جمع کن مرد !...و سفره حقیرانه حقیقت امروز را بگشا تا ببینی چه در چنته داری و امروز کیستی ...دیروز هر که بودی به تاریخ پیوست ...از همین ساعت سخن بگو ...از همین دم ...البته تو مختاری و میتوانی هم سکوت کنی و دم فرو بندی و سر افسوس به این سو و آن سو بتکانی ...ولی من خودم دارم  می بینم ، چشمهای من دروغ نمی گویند ..تصویرت همین الان اینجاست  ...می بینم : قد و قواره ات را ..! چشمان بی فروغ و نا امیدت را ...و آن درد کهنه در سینه سوخته ات را ...نه رفیق همیشگی ! دیگر نمی توام نادیده بگیرم  و دلت را برای زمانی دیگر خوش کنم ...صریح بگویم و بروم چون دل و دیده ام تاب  فرو ریختن تو را ندارد ...تو آخرین امپراطوری بودی که میشود  حتی این سایه ات را هم دوست داشت ...میتوان با یاد خاطرات تو ساعتی دل مشغول بود لبخند شوق زد ....امپراطوری تو، آنقدر برایم عزیز است که باور کن تحمل یک خش بر تخت روانش را ندارم چه رسد به این دم تلخ و ناباور که میدانم لحظه شکستن و زانو زدن مردی است که لایق تسلیم کردن همه جهان بوده است ...می گویم و از منظر نگاهت دور میشوم تا فرو پاشی !  تا من شاهدش نباشم ، نمی خواهم روزی این وقت به راستی شوم را جائی گواهی دهم ، دلم میخواهد هر کس از من سراغ تو را گرفت با همان جاه و جلال و جبروت ، آدرست را بدهم ! ...معرفت ما این طور حکم می کند ...سرت را بالا بیاور مرد ! میخواهم زل زده در چشمانت بگویم ..نگاه کن  به من ...:

از آن نامی که تو میگوئی و اینطور از پس هر جمله ات اشارتی و کنایتی روا می کنی ...تنها یک غبار مه گرفته مانده است در قالب یک جسم پوسیده ... در ورای یک ذهن نمور ...آنچه اینک من می بینم مردی است که در قمار زندگی بیش از دارائی اش را باخته و امروزش در زیر عدد صفر با خط سیاه منفی محشور است ...توصیه دوستانه من که عمری سایه به سایه با تو آمدم ، یک شجاعت ناقابل بیشتر نیست ...آفتاب که غروب کرد ...کاغذی سفید را بردار و با کلمات درشت و خوانا این جمله را بنویس :

" من از هیچ کس مطالبه ای ندارم و این دنیا یک جناره از من می خواهد  و به حضرت مرگ هم یک دیدار پیش از موعد ، وعده دارم  ...واسلام "

وصیتت را که نوشتی ...برو سفر سلامت !!! ... کثافت کاری تیغ و تیغ کشی در حمام کار این کارگرهای بدبختی است که از سر فقر و نداری به این روز افتاده اند ...پس لطفا تو فکر ش را هم نکن  و اما  صدها قرص !!! ..از همانها که روزی هزار تایش را برای دیگران تجویز می کنی ...اصلا موافق نیستم ...نا امید کننده است ...برخیز ...کاری کن که استعاره و نمادی از این لحظه آخرت به جا بگذاری ... سقوط از بلندای همین برج محل زندگیت !...هم مطمئن است وهم همه می فهمند که روزی تو جایت آنجائی بود که اینک فروافتادی ...و دیگر تعابیرش را رهگذران کنجکاو خود خواهند بافت و بقیه اش هم که حرف است و شایعه ...مهم اینکه تو مردانه به خودت اعتراف کرده ای ...مهم همین است !

 

پرولوگ   : تنها صداست که می ماند

 

 

در جهان همه چیز حرف میزند ،

نه ! این جمله اصلا رسا نیست ! نمی تواند حق مطلب را ادا کند ، دوباره سعی میکنم :

هر چیز که در جهان به صفت بودن خود را آراست ، هر چه که هست ، صدائی دارد و این صدا همان ماهیت اوست ، و در این هستی پهناور که شروعش به دورترین حد زمانی که آدمی توانسته تنها آن را در حکم یک فرضیه روی کاغذ بیاورد بر می گردد و پایانش نیز به زمانی چنان ناشناخته که هرگز مخلوقی نمی تواند آن را به تئوری در ذهن خود بپروراند و باور کند و بباوراند ! ... تمام بودنها و شدنها... چه آنها که رفتند و محو شدند و از خاطر تاریخ هم برفتند و چه آنان که برای ابد در حافظه زمان جائی برای خود پرداختند و یاد خود را ابدی ساختند و چه آنان که هنوز هستند و باقی اند ، با صدایشان سخنها گفتند .  این صدا به قانون کشف شده و غیر قابل تردید بشر همواره در فضای هستی خواهد ماند . همه اجزای و عناصر مخلوقات می میرند و از پهنه گیتی می روند و حتی اجسادشان نیز تن به ماهیتی دیگر می دهند ، اما صدایشان همانی که بود ، می ماند و هرگز از بین نخواهد رفت ،

تنها صداست که می ماند !

اما هر گوشی و هر قوه شینداری توان شنیدن تمام اصوات را ندارد ، دیوار صدائی دارد و ابرهای سفید که آرام و نرم در گستره آسمان می خزند نیز اصوات خاص خودشان را تولید می کنند ، و تمام اشیاء و اجسام و همه طبیعت و حتی ریزترینش که با چشمان مسلح به آخرین دستاوردها نیز امکان رویتشان نیست  تا دیگر چیزها که شاید ما نمی شناسیم ، صدائی دارند ...آدمی در دایره فهم خود از رازهای جهان پا از این هم فراتر گذارده است و معتقد است که حتی یک خیال دور در ذهن یک آدم ، حتی زمان و حوادث و خود گذشته و همان که تاریخ میدانیمش ، حتی یک حس ناشناخته در میان انبوه حسهای یک انسان ، حتی یک لحظه که منجر به یک اتفاق است ، اینها هم صدائی دارند و حضورشان با نوایشان در هم آمیخته است ، برای شنیدن این همه نجوا که معلق در فضای زندگی ماست ، تنها باید تلاش کرد تا زبان آنان را یاد گرفت ، لحنشان را آموخت ، زیر و بم موسیقی صداهایشان را رصد کرد ، تا بتوانیم به پای حرفهای آنان بنشینیم که از رازهای خود سخن می گویند و اصالت واقعی خودشان را بیان می کنند ، و در میان این همه تنها آدمی ، که اشرف مخلوقات است و به حکم خالق ، مجهز به روحی از ذات خود اقدس ربانیش و سیال میان زیبائی و زشتی ، مخلوقی شگفتی ساز که تمام جهان مقهور عظمت خلقت اوست ، آموخت که چگونه بتواند در میان مرز باریک و لغزنده ، سیاهی و سفیدی ، راه اصلح را برگزیند و به سمتش رود ، لذا صرفا انسانها هستند که در زبانشان و صدایشان مکر و دروغ و ریا و کذب هست و نمی توان تنها به حرفهایشان استناد کرد و برای اثبات حقیقت واقعی به چیزهای بیش از این صدا احتیاج دارند ، اما به غیر از انسانها ، صداقت و راستی در بیان هستی جاری و فطری است و تمام آنها مداوم و یک صدا به مدح و ثنای ذات مقدس یزدان بزرگ و بی مثال مشغولند ، اگر بتوانی صدایشان را دریابی به روح حقیقت مسلم جهان  وصل میشوی ، بیائید با هم تجربه شنیداری اندکمان را وسعت بدهیم ، به صدای خاموش دریا وقتی مقابلش نشسته ایم و با ما از بیکرانی و ژرف بودن  و از طوفان و موجهای بلند و غروب و طلوع خورشید در آغوشش و از راز جانورانی که در خود نهان دارد ، سخن می گوید ...گوش بدهیم !...به صدای ، آجر و سیمان و خاک و گچ و آهک و دیگر مصالح که خانه و سقف زندگیمان را تشکیل داده اند  و از سرکشیها و عصیانها و بی معرفتیهای که از ما سر زد و آنها شاهدش بودند ، گلایه می کنند ، گوش دل فرا دهیم ....

به  فریاد بلند ی دل دهیم که حوادث در طول تاریخ گذشته امان ، که صورت حقیقی و اصلی خود را مدام و بی وقفه و یکسره برای ما بیان می کنند ، تا به آنچه فقط فاتحان در طول زمان برایمان به نام تاریخ و ماهیت وجودی حوادث ، نوشتند اعتماد نکنیم ،....به ما خواهند گفت که آنکس که خود را ناجی یک کشور و یا یک ملت جا زده ، فریبکار و دروغگوئی بیش نیست ، و چون صاحب قدرت بود و هیچ تنابنده ای بی اذن او مجال نفس کشیده نداشت ، فرمان داد تا مورخان و کاتبان آنچه را که او می خواست به عنوان گزارش وقایع بنگارند ،

اگر صدای این همه را می شنیدیم ، چه تصویری از جهان در برابر مان شکل می گرفت ؟

 شهید که فخر جهان در  گذشته و حال و آینده ماست ، صدایش رساترین صداهاست که هر گوشی با هر میزان توان شنوائی و زبان مفهومی قادر به درک آن است ، فقط باید که بخواهیم تا گوش کنیم ، آدمی در میان هزاران و میلیونها صوت هر روز زندگی می کند و تمام آنها را می شنود ، اما تنها به آن صدائی که میخواهد و دوست دارد تمرکز می کند ، بنابراین جز آن نوا ، دیگران را نمی شنود و هرگز به خاطر نخواهد آورد .

 شهیدان یکسره آخرین لحظه ها و اتفاقهائی که منجر به صعودشان به قله جهان هستی شد ، به ترنم موزون و همراه با موسیقی طبیعت و لحن آهنگین حیات و گذر زندگی ، می خوانند و می گویند ، به حکم خدا که گفته شهیدان همواره زنده اند ، و هر زنده ای تکلیفی بر عهده دارد و شهیدان گویندگان ابدی  حقیقتی هستند .

  هر آنکه از این جهان سفر می کند و به دیار باقی می رود ، یادگاری از خود برای آیندگانش می گذارد ، و این یاد هم خود صدائی از آن سفر کرده دارد  که مهم ترین دستاورد طول حیاتش را بی لکنت زبان و مداوم بیان کرده است ، و اگر گوش کنی تمام آنها را خواهی شنید ، هر کس به بضاعت و سرمایه خود می بالد ، دانشمند به برترین اختراعش ، هنرمند به مقرب ترین اثرش ، سرباز و جنگجو به با شکوه ترین نبرد و بزرگترین فتحش ، آنان که آگاه و دور اندیش و با درایت زندگی کردند همواره رسا و با سری بلند سخن می گویند ، و آنان که عمری را در خودخواهی و خیالهای باطل و ذهنیتهای آلوده طی کردند ،

 

+ برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386زمان 2:7  امپراطور ژولیس سزار  | 

ماحصلشان اعمال ننگین و خجالت آوری است که خود نیز هر بار که تکرارش می کند شرمنده و خجل خواهد بود و چه عذابی شدیدتر از این که آدمی همیشه در مقابل خودش شرمنده باشد !!!

و اما شهید که همه ماهیتش به شهادتش گره خورده است . به آخرین لحظه های بودنش که منجر به حضور در محضر ملکوتی معنا شد فخر می فروشد ، اگر چه شهید همانطور که قبلا هم اشاره شد ، تمام لحظه های زندگیش در پیوند با شهادت است ، چه او عمری را طوری زندگی کرد تا لیاقت همین شهادت را داشته باشد ، اما آخرین واقعه عمر گرانبارش خود اسطوره و الگو و اسوه است که بیانگر تمام رازهای زندگی است ،

در ادامه این سطور ، قصدم بازگو کردن صدای روحانی و ماندگار در عرصه جهان شهیدان نیست ، من کوچک تر و حقیرتر از اینم که شان و ارج این شنوائی را پیدا کنم ، تنها سعی میکنم آخرین لحظات  تا آنجا که میدانم بیان کنم ، با مرور به این لحظه ها ، حسی تازه در دل پاک و روان سلامت شما پدیدار خواهد شد و همین حس ، اتصال شما را با دنیای حقیقی معنا برقرار خواهد کرد و آن هنگام صدای شهید را هم خواهید شنید ، و روحتان لبریز از عشق خواهد شد و جنون شیدائی برای رسیدن به عاقبت شهادت در دل و قلبتان آشیان خواهد نمود ، و دیگر تا رستگاری راه طولانی نخواهد بود ،

اجر من نگارنده و دیگر خوانندگان هم  که  به خاطر سنگینی گناه گوشهایمان هم سنگین شده ،به دعا روحانی شما که با صدای ملکوت علی به اوج می روید ...دل خوش می کنیم .

 

پارت دوم – همسرایان ، جهان آبستن یک حادثه است !

 

 

... شب طویل صحرا ، و حتی ریگزارهای این کویر عبوس ، و تمام ستارگان روشن سقف بی انتهای آسمانش ، سر در گریبان فرو کرده اند و سکوتی عمیق و سنگین را بر خود تحمیل کرده اند ، تا تنها بشنوند و بازشناسند و دریابند و و فرصت طلبانه منتظرند تا از این ناشناخته یگانه گیتی ، شده حتی به یک نگاه ساده فهم و درک سهم برند ، چه تمام تنوع و تکثر و تسلسل حیات این هستی پهناور هم اینک به احترامش سر تعظیم خم کرده اند !

گاه در محضر یک اتفاق نادر با حضور یک پدیده بی مانند که هرگز نمونه اش را سراغ نداری ، قرار می گیری ...یک فرصت اسثنائی و بی هیچ امکان تکرار که حال برایت تو پیش آمده است و از هر لحظه اش که به سرعت باد از مقابل نگاه فهم تو می گذرد می باید  چیزی به یادگار و به خاطر ببری ، تا هم افتخار درک این شگفتی را با خود داشته باشی و هم هیچ وقت خودتت را شماتت و ملامت نکنی برای کم فهمی و اهمال و سستی در این شانس بعید که چرخ گردون تقدیر و سرنوشت تو در مسیر مشاهده این رویداد قرار داده است ، در این حساسیت و موقعیت ایده آل و غیر قابل تجربه ، هر حرکت تو میتواند مانعی باشد برای فهمیدن خودت ، پس سرتا پا سکوت میکنی و تمام اعضای جسمی و روانی ات را تبدیل به قدرت شنوائی و دیداری می کنی که هیچ ثانیه ای از این ماجرا از تو پوشیده نماند ، میخواهی هر چه گفته میشود بشنوی و هر آنچه روی می دهد ببینی ، پلک زدنی از سر هوس و خستگی و بیهودگی غیر قابل بخخش است : شب و صحرا و آسمان و تمام علائم حیات در این موعد همینگونه است !

 

" پارادو "

 پرده اول : مکن ای صبح طلوع !

 

خیمه ها را در کنار هم ، آنقدر که ساکنانش بتوانند از حال و روز هم در هر لحظه با خبر باشند ، بر افراشته شده اند ، شب شکست و به نیمه رسید ،   باید تمام اینان که مسافران از راه دورند  ، و تن به خستگی راه دارند ، خواب  هوشیارشان را ربوده باشد ، ناقه ها کمی آن سو تر تسلیم خوابند ، اما پس خیمه ها ، نور کم سوی چراغهای صحرائی حکایت از بیداری آگاهانه و ضروری  دارد ، در چند متری خیمه ها ، سکوت محض و بی هیچ خدشه ای را حدس میزنی ، اما اگر نزدیک تر شوی و گوش به دیوار خیمه ها که از پوست حیوانات اهلی است بچسبانی ، زمزمه های نامفهومی را میشنوی ، نجواهای نرم و آهسته ای که بیشتر مویه با خلوت خود و یا مناجات با معبود است تا مخاطب شنیداری حاضر داشته باشد ،

کمی آن طرفتر ، در دل تاریکی غلیظ قیرگونه شب ، نگهبانی که طرز ایستادن و برقراریش روی زمین از هوشیاری و تیز بینی اش حکایت دارد ، چند قدم کوتاهی بر می دارد و نگاهش را به قعر درون چاه تاریکی می دوزد تا وجود هر جنبنده ای را دریابد ، و بعد مکثی نموده و اینبار گوشهایبش را به دورترین فاصله ممکن می سپارد تا صدای مزاحم و مشکوکی را بتواند بشنود ، آماده واکنش  برای هر خطر احتمالی ! نزدیک تر که به تماشا این مرد بنشینی ، با توجه به قامت بلند و بازوان توانمند که در ظلمت چنین شب بی مهتابی هم قابل فهمیدن است ، اعتماد به نفس بی حد و مرزی را لمس میکنی که با اتکا به آن او میتواند هر چه تهاجم و یورش  از هر سو و با هر قدرتی را پاسخ دهد ، و هیچ کس قادر نیست که بی اراده مصمم او پای در محدوده حفاظتی اش بگذارد ، هیچ دشمن عاقلی حاضر نیست که در چنین حالی و در مقابل چنین مردی قد علم کرده و یا حتی رجز خوانی کند ، قدرت آدمی تنها دور بازوی او نیست ، قدرت مرد در اراده و خواست روحی اوست ، هیچ میدان ستیز و جنگی در برابر مردی اینگونه که با همت و رای پولادین رکاب از اسب می گیرد و به تاخت به دل خصم میزند ، توان پایداری و مقاومت ندارد ، او بی شک قادر است با نیروی ابدی و ازلی باورهای عمیق ، که ریشه در عشقی بس گسترده و ژرف دارد ، جهانی را از مقابل خود به کنار زند ...!

با وصفی که رفت ، یقینا  ساکنان بیدار این خیمه ها ، بی هیچ بیم و هراسی از وقوع خطر  در خلوت خود به سر می برند ، تا این دلاور پاسدار قدم بر زمین دارد ، همسفرانش که در آرامش و آسودگی و خیالی راحت از میان این کویر که سهل است ، از میدان هزار بلای آسمانی و زمینی هم بی اینکه ضربان قلبشان ریتم کند و نرم و آرام خود را از دست بدهد  ، خواهند گذشت ...

از خیمه پشتی که در تیر راس چشمان عقاب گون این پهلوان نیست ، زنی با گامهای آهسته بیرون می آید . در حالی که در  معجرش و این تاریکی غلیظ ، بر سر و اندامش حجاب انداخته است به گونه ای که تو در برابر این حجم ظلمت دو چشم درخشان می بینی که نورش تا کهکشانهای دور امتداد دارد  ، در همان اولین قدمهایش هر آدم با تجربه و سرد و گرم چشیده ای می تواند دریابد که این زن هر که هست ارج و مقام و منزلتش بر جهان و هستی ناآشنا نیست ، از آن معدود انسانهای برجسته در تمام تاریخ خلقت ، که زمین برای هر قدم مبارکش آغوش پهن می کند و آسمان بر اینکه بر سرش باشد ، اجازه از خالق خواسته تا مباد بی ادبی به ساحت اعظمش شود ، و هر سنگ بزرگ و یا هر مانعی از سر راهش بی اختیار کنار می رود ، خارهای سرگردان بیابان هم از چند متری او خود را دور می کنند که مباد بر اثر یک موج اتفاقی باد  به پاهای متبرکش برخورد کنند و باعث تکدر خاطر شوند و دیگر نتوانند در جهان طیبعت سر بالا بیاورند ...

مرد نگهبان ! حضوری جز خود را در خارج از خیمه ها حس نموده است ، به سرعت سر بر می گرداند ، با دیدن سایه یک انسان از سر غریزه و وظفیه صدایش را در صحرا با هشداری جدی رها کرد ، چنان که مظنون یقین حاصل کند که اگر بی معرفی خود یک قدم به پیش بر دارد هیچ قدرتی ضامن جانش نخواهد بود :

-         کیستی ؟!

زن ایستاد ، مکثی کرد ...مرد چشم تیز کرد تا از فاصله دور بتواند قامت و اندام رهگذر را رصد کند ، خواست که حرفی دیگر بزند ، اما صدای مهربان زن که آهنگ و لحن بی مانندش دل هر سنگی را آب میکرد ، چه رسد به مرد که عاشق این نواست و برای عزت آن هزار بار حاضر است جان بدهد ، امواج صدای موزون زن در گوشهای مرد نشست :

-         قربان آن صدای با صلابتت شوم ...عباس !

عباس با شنیدن صدای خواهر ، دست و پایش را گم کرد ، فقط خدا می داند که چقدر دلاور بنی هاشم از اینکه صدایش را برای خواهر ندانسته بالا برده است ، شرم کرد و خجالت کشید ، بلافاصله حالت احترام به خود گرفت و سرش را پائین انداخت ، زینب با قدمهای مطمئن مقابل عباس ایستاد ، به قد رعنا و استواری رشک بر انگیز قامت برادر چشم دوخت ، مردی چنین نمونه و پهلوان ، با این حیا و ادب که حد و مرزش را زینب می دانست که بی نهایت است ، و ریشه این مهربانی توام با احترام در دل منزه قهرمان بی بدیل عرب ، تنها در عشقی چنان عمیق و وسیع به برادران و خواهران است ، که سر منشاء اش در ذات مبارک وجود پدر بزرگوارشان علی ابن ابیطالب است که جهان به بهانه دیدن چون اوئی خلق شد ، و اگر او نبود شاید زمان برای پیش بردن و عبور از لحظه ها ،  دیگر بی بهانه بود و خیلی وقت پیش از این ایستاده بود ، علی ستون زمان است ، قبل از او زمان به عشق تولدش و دیدارش  به پیش رفت و بعد از او به بهانه خاطره اش و نفسش و صدایش که جاری است تا ابد ، ادامه یافت .

زینب روی خاک ، نرم و گرم نشست ، و برادر را هم دعوت به نشستن در مقابلش نمود ، عباس دست به سینه ، درست مثل سربازی که منتظر فرمان است ایستاده بود و از نشستن امتناع کرد :

- من فدای شما شوم بانو ! همینجا راحتم ، شما اوامرتان را بفرمائید تا اجرا کنم ...! اگر چیزی خاطر شما را در بیرون از خیمه ها آزرده است ، بفرمائید رفع و رجوعش کنم ...نیاز نبود که این همه قدم رنجه کنید... از همان خیمه می فرمودید ، اتصال به امرتان می شد ..تا هینجا هم شرمنده حضور هستم خانم !

خواهر سر بالا گرفت و نگاهی از سر تحسین و شوق به برادر نمود و با همان لحن گرم و پر شور خطابش کرد :

- خدا سایه تو را از سر من و برادرم حسین کم نکند ، تو امید دل و من حسینی ...بشین داداشم ..میخوام یه کم با هم اختلاط کنیم ...خواهر فدایت شود ...میخواهم برای درد دلت کنم ...امشب دلم گرفته عباسم ...حاضری به حرفهای خواهرت گوش کنی ؟ ...خسته نیستی ؟

عباس بلافاصله چهار زانو رو به خواهر روی زمین نشست ، اما هنوز شرم داشت تا مستقیم به چشممان خواهر  نگاه کند ، سرش را پائین انداخت و خودش را به یک نخ سبز رنگ جدا شده ازدستارش مشغول کرد ، چقدر چهره عباس در این تاریکی نیمه شب در چشم زینب زیباست ، صورتی که چون مهتاب می درخشد و اطراف را روشن می کند ، اتفاقا در این ظلمت کورسوست که میتوان جلا و لعاب و حد زیبائی مردی که به قمر بنی هاشم شهره است را تماشا کرد ، عباس چشمانش عمیق و براقش و ابروان پر پشت و گره خورده اش که در نظمی غریزی و خدادادی به هم چنان بافته شده بودند که انگار چند آرایشگر زبردست ماهها و شاید هم سالها به شکل دادن کنونی این جلوه بصری بی همتا همت کرده اند ، عباس از آن چهره ها و صورتهای ، واقعا بی هیچ نمونه و تکراری است که هر جزء از تشکیل دهنده آنها ، شاهکاری از هنرمندی خالق است ، که تردست ترین نقاشان عالم هم دست به دست هم بدهند محال است حتی کپی آن را نقش بزنند ، ذره ذره این هارمونی معجزه وار را می شود با هزاران واژه توصیف کرد و در باره اش شعر گفت  ولی وقتی دوباره به تماشای چهره آسمانی اش بنشینی ، در می یابی که تمام آن ابیات و آن همه هنرمندی شاعرانه ، جفا به حقیقت اصیل این زیبائی است ، و تمام آنچه نوشته شده را باید دور ریخت و از سعی دوباره هم پرهیز کرد ،  این اجزائی شگفت انگیز که خود به تنهائی حجتی بر اکمل بودن  زیبائی است ، در ترکیب و وزن و ترتیبی که در کنار هم قرار گرفته اند که حاصل این هماهنگی صورتی میشود که می تواند فلسفه همه علاقه و دوست داشتن خدا به زیبائی باشد که در تماما ادیان به صراحت تاکید شده است ، و این صورت عباس است که شاهد این ادعای الهی است ، خواهر خود واقف به همه اینها است ، اما هربار از دیدن برادر با آن روح بلند و عظیم که زیبائی بصری او را  هم تحت شعاع قرار میدهد ، سر مست از لذت و آرامش میشود ،

عباس سر به زیر  دارد و خود را با نخ سبز رنگ مشغول کرده است ،

زینب صدایش را پائین می آورد و سرش به سمت برادر نزدیک تر ، تا خلوت خاص و روحانیشان ، از گزند هر چشم و گوش مزاحمی در امان باشد ، و بعد  آرام آغاز به سخن می کند :

-     دادش میخوام برات قصه بگم ...شاید این رو قبلا شنیده باشی ..میدانم که مادرت با چه حس غم انگیزی تعریف کرده است ، اما من همیشه دلم میخواسته خودم برایت تعریف کنم ..آماده ای ؟

-         ( عباس با صدای ملایم و سرشار از اطاعت پاسخ داد ) با جانم گوش میکنم خانم جان !

زینب ، لختی سکوت کرد ، و در فکر فرو رفت ، نگاهش را کشاند به خیمه سمت خیمه ها ، بغضی در گلویش خانه کرد....صدایش با این بغض گرفته شد :

-     عباس جان ! برادر خوبم ، قربان آن مرام و معرفتت شوم ، میخوام قبل از تعریف اون قصه یه گلایه ازت بکنم ...که خیلی وقته توی سینه دارم و نتونستم بهت بگم تا امشب و...

عباس که سابقه نداشت ، حرف خواهر را قطع کند ، سراسیمه از جای برخاست ، چشمانش چنان برق میزد که زینب با خودش فکر کرد شاید برق نگاه او تا انتهای این صحرابرود ، عباس اما تنش از خشم می لرزید ، با تمام توان میخواست خودش را کنترل کند ، اما حرف خواهر چنان او را بر آشفته بود که نمی توانست بر رفتار خود مسلط شود ، او تمام عمرش را به عشق این خواهر و برادرش گذارنده است ، شبها

به  امید دیدار و ملاقات دوباره برادر سر به بالین برده و صبحها با شوق حضور در کنار او از خواب برخاسته ، وصیت پدر در آخرین لحظه  حیاتش  همواره در گوشش زنگ میزند :

-         عباسم ! پسر خوب و رشیدم ...هیچ وقت برادرت را تنها نگذار ...همیشه باید در کنارش باشی ...

و این وصیت و نوع تربیت مادرش که بعد از شهادت مظلومانه نگین درخشان دو عالم فاطمه زهرا ، به عقد علی در آمده بود ، و عزت و احترام و مقام رفیع اش برای ام البنین محرز و قطعی بود . برای همین مادر عباس از همان روز اول ازدواج با  شرط کرد که همه عمرش را در خدمت به فرزندان زهرا بگذارند و اگر فرزندی هم از خود داشت ، او نیز وقف فرزندان و یادگاران رسول خدا خواهد شد  ، برای همین ، مادر در تمام مراحل رشد و نمو پسر رشیدش ، در موعدها و فرصتهای  پیش آمده  تاکید و تذکر می داد که مبادا عباس کاری کند که به خانواده قدوسی زهرا و خصوصا فرزندان او بی حرمتی و بی ادبی شود ، عباس تمام عمرش را با این توصیه ها و هشدارها گذارند ، و تا این لحظه هیچ خطا و اشتباهی مرتکب نشده که ، خواهرش گلایه مند باشد ، و عجبا که مدتی این گلایه در سینه مهربان زینب بوده و دم نزده، عباس در درون خود آشوبی داشت که بازگوئی اش  محال بود ، برای همین فقط می لرزید و اشگ صورتش را پوشانده بود  ، مدام خودش را شماتت میکرد که ای وای بر تو !... دیدی آخر چه کردی ، این همه عمرت را در احتیاط و مراقبت از این دستور پدر و مادر گذارندی  و اصلا نفهمیدی که دختر زهرری اطهر از تو گلایه دارد ، در این حال بی اختیار سر به آسمان برد و دستانش را به دعا بالا برد :

- خدایا مرگم را برسان که از این شرمندگی دق خواهم کرد ...! خدای مرا نبخشد که دل زینب از من رنجیده باشد ...

زینب با دیدن آشفتگی برادر تا این حد ، نگران شد ، اما لبخندی مهربان روی صورتش شکوفه زد ، برخواست ، برادر را مهربانانه به نشستن دعوت کرد و آرامش نمود و دلداریش داد و  گفت :

-     آخه چرا به من نمی گی خواهر ؟! میدونی چقدر من منتظر این خطاب از تو هستم ، برای همین ازت دلخورم داداش ... اگه بدونی برادرت حسین چقدر خوشحال میشه اگه یه بار فقط یه بار ..برادر صداش بزنی ...داداش عباس تو امید دل حسینی و دلیل آرامش قلب منی ، تو برادر منی ، یه بار اینجوری منو و برادرت رو صدا کن ...بزار حسین هم با کار تو خوشحال بشه ...

عباس آرام گرفت ، این گلایه ای عاشقانه بود و دل او را هم با خودش برد ...شوق این مهربانی که همواره شامل حالش بوده و از نگاههای ممتد و تحسین بر انگیز برادر و تامل در نگاه خواهر ، این را دریافته بود و می شناخت ، حال که بر زبان زینب روح این محبت خالصانه که خدائی و ملکوتی است ، جاری شد، شوق و شور به جانش افتاد  گونه های برجسته و جذابش گل انداخت  ... از خجالت  سر پائین انداخت ، خواهر در برابر این حجم ادب توام با عشق سکوت کرد ، عباس  در فکر فرو رفت در گذشته ای دور سیر میکرد ، زمانی که هنوز کودک بود و بازیگوش و سرخوش در خانه پدر با اهالی خانه که هر کدام به تنهائی برای سیر آفاق و انفس یک ملت کافی بودند ، روزگار می گذارند ، روزی که با برادر بزرگتر حسین مشغول بازی و شادابی بود ، و مادرش ام البنین نیز د ر گوشه ای زیر چشمی مانند همیشه آنها را می پائید ، و پدر خسته و کوفته از راه رسیده و علی رغم آن همه فشار روحی و جسمی که ناشی از انرژی است که مجبور بود هر روز در میان این مردم رنگارنگ صرف کند ، باز هم خندان و با روی باز سراغ تک تک بچه ها را  گرفت و سر آخر گوشه حیاط نشست تا خانم خانه با قدحی آب و یک تکه نان به پذیرائی اش  بشتابد . آن روزگار علی  حاکم وقت سرزمین وسیع عرب است و امیرالمونین خطابش می کنند ، فضای خانه همه امنیت و اطمینان خاطر بود و عباس نیز تحت تاثیر این حال و هوای دل انگیز لحظه ای که سرشار از مهر برادر و محبت به او بود ، بودن آنکه مراقب گفتارش باشد ، حسین را عنوان برادر خطاب کرد ، حسین لبخندی زد و او را در آغوش کشید ، اما آن سوتر ام البنین غضبناک فرزند را می نگریست و با دست به او  فرمان می داد که نزد او برود ، عباس از آغوش مهر حسین خود را جدا کرد و با نگاهی نگران به سمت مادر رفت ، مادر مچ فرزند را محکم گرفت و به سمت پستوئی کشاند ، به اطراف نگاهی انداخت تا از مطمئن شود که تنها هستند ، سپس نگاه خشمگینی  به چشمان معصوم و زیبا و مضطرب عباس دوخت :

-         برای چی آقای خودت و بزرگ خودت را برادر صدا زدی ؟

عبای خواست که توضیح دهد ، اما ام البنین  انگشت سبابه اش را جلوی لبهای  او گرفت  و مانع شد :

-     نه..نمی خواد حرفی بزنی ...فقط گوش کن ..این را برای همیشه به خاطرت و حافظه ات بسپار   ، حسین آقای توست ، امام توست ، سید توست ، ولی نعمت و صاحب جان و مال توست ، تو خود را باید غلام او بدانی ....برای همیشه...درست است که برادر هستید ، و پدرتان یکی است  ، اما این نکته را آویزه گوش کن – مادر او دخت رسول خدا و سرور و بزرگ تمام مومنان عالم است که همه نظم و انگیزه بودن عالم به خاطر اوست ، و مادر تو منم ، یک زن معمولی عرب که خود را مرید آن بانوی دو عالم میداند  ..پس همیشه باید حرمت مقدس و جایگاه عظیم حسین را  رعایت کنی ...و در سایه همین رعایت ، حسن همراهی او را برای خودت خواهی شد که عین رستگاری در پیشگاه خداوند است ...بنابراین دیگر نمی خواهم شاهد این بی ادبی باشم ... البته من میدانم که تو مقصر نیستی و تحت تاثیر عشق به برادر و مهربانی بی انتهای او قرار گرفته ای ...اما باید بدانی که ادب حکم میکند در چنین شرایطی هم مراقب گفتار و رفتار خودت باشی  ...

و عباس از آن پس ، نصیحت هشدارگونه مادر را به کار بست ، و این لحظه  خواهر خود از او میخواهد که اینگونه خطابشان کند ،  برای شادی دل حسین ، او برای یک لبخند برادر و تبسم خواهر حاضر است جهانی را زیر و رو کند ،

عباس سری تکان داد به نشانه اطاعت ، و زینب لبخندی از رضایت زد و منتظر شد تا همین لحظه عباس به وعده وفا کند ، الگوی ادب و حیا ، که هوش سرشار و ذکاوت فطریش برای همه قبیله های عرب اثبات شده بود ، این را فهمید ، کمی به خود آرامش داد ، هنوز آن بغض گره خورده شوق در گلویش مانده و ردی داشت ، عباس بی اینکه جرات کند سرش را بالا بیاورد ، با حجب و حیای دیدنی که دل زینب را آب کرد ، با صدای گرفته یغض آلود ، آرام زمزمه کرد :

- چشم ...خواهرم !

زینب غرقه در شادی شد ، ذوق کرد خواهر از این لحن خودمانی و آهنگ دلنشین که جان خواهر را صفا داده بود ، در طی این چند روز که اتفاقها و حوادث همگی باعث دلواپسی و شوریدگی زینب شده بود ، این لحظه ماندگارترین و خاطره انگیزترین لحظه عمرش بود ، و تمام خستگی این چند روز را از تنش دور کرد ، تصور کرد که برادرش حسین که مدتهاست منتظر شنیدن این خطاب گرم و صمیمی و محجوب و خودمانی است ،  سرمست از شادی و نشاط میشود ، خواهر بعد از این خوشی که مزه اش همیشه در زیر زبان حسش باقی خواهد ماند ، به سر حرف اولیه بازگشت ، عباس با تمام دقت ، حواسش را به صدای خواهر داد تا قصه اش را که گفتنش در این ساعت ، آن هم در اینجا و با این موقعیت ، حتما دلیلی دارد ، نه آنکه بشنود ، بلکه تمام آن را با جانش ببلعد ، زینب آهی کشید ، که هم عباس دلش گرفت و غصه دار شد و هم خود زینب با یادآوری این خاطره ، غم و اندوه سایه بر او انداخت :

-     عباسم ! داداش خوبم ! مهربان برادر ! که اختیار جان و روح و معجرم در دستان قدرتمند توست ( این جملات دل عباس را قرص و محکم کرد ، از اینکه زینب تا این حد به او تکیه کرده است از به خود بالید ) این داستانی که می گویم ، در زمانی اتفاق افتاد که تو نبودی ، حسین و برادر بزرگم حسن هنوز نوجوانی بیش بودند و من نیز دخترکی کوچک بودم که در زیر معجر مادرم امان داشتم ، روزهای غم و اندوه بود ، جدم... پیامبر بزرگ به رحمت خدا رفت ، و غم نبودن او مادرم را داغدار و ماتم زده کرده بود ...در همان روزهای اول رحلت پیامبر ، مادرم بالای سر جنازه مبارک پدر قران تلاوت میکرد و اشگ می ریخت و پدرم علی در پی انجام مراسم نماز بر بالای سر پیامبر و بعد هم کفن و دفن بود ، نزدیک ترین دوستان و اصحاب پیامبر در این ماتم سیاه پوش شده بودند ، که عده ای از پدران و پدربزرگان همین قومی که حالا سد راه ما هستند و آب را بر فرزندان رسول خدا بسته اند ، بی توجه به این موقعه حساس ، به تقسیم ارث و میراث نبوت مشغول بودند ، اینها مردمانی فراموش کار و بد دل اند ...مگر آن روز چند سال از غدیر خم گذشته بود که ولایت محرز پدرم را نادیده گرفته اند ؟ هنوز صدای اذان بلال بر مناره مسجد النبی در مدینه به گوش می رسد ...اگر کمی این مردم حواسشان را جمع کنند و ببینند ، رد پای رسول خدا که در کوچه های شهر رویت میشود ..ولی نگاه کن به آن سوی تاریکی شب ، اینها با شمشیرهای بران و و نیزه ها و لشگر مسلح آمده اند تا پسر  همان پیامبر را سر ببرند ...اسلاف و نیاکان همین جماعت بدکردار ، حق را خانه نشین نمودند و اهل بیت رسول خدا هم رسالت خود را پی گرفتند ، او را به خاک سپردند و به خانه رفتند و برای حفظ وحدت و جلوگیری از خدای ناکرده انحراف و بلوا که میتوانست نهال نحیف و تازه شکوفه کرده اسلام را زیر پای اغتشاش نابود کند  ، سکوت کردند و سالهای طولانی را به این تکلیف عمل کردند و دم نزدند ، اما دشمنان که در همه حال چشم دیدن صاحبان حق و اولیای واقعی را نداشتند هر بار خانواده ما را تحت فشار گذاشتند ، مادرم از گریه بر حذر کردند ، پدرم را تحقیر نمودند ، خواستند تا سنت پیامبر را نابود کنند ، و این شد که قصد بی حرمتی و اهانت پیش گرفتند ، و در تمام این مدت که اهل بیت استخوان در گلو داشتند ، از هیچ عملی کوتاهی نکردند ، در چشمان علی که فاتح خیبر و مالک ذوالفقار بود به زهرا دخت رسول خدا و همسرش که عشق و امید زندگی حیدر بود بی ادبی کردند ، ذوافقاری که روزی در میدان جنگ هزاران نفر را به خاک می کشاند و هیچ ابر قهرمان و پهلوانی تاب مقاومت در برابر حتی سفیرش در آسمان را نداشت ، در نیام خود ماند و  علی نگاه کرد و سکوت کرد و هیچ نگفت ، در حالی که بعدها خودشان اعتراف کردند که اگر آن روز علی دست شمشیر می شد در جوبهای خیابان تمام شهر خون به جای آب جاری می شد ، اما مرد حق و اسطوره جنگاوری و دلاوری ،  مثال شگفت انگیز صبر بود ، و اما تلخ ترین بخش داستان متعلق به روزی است که مادرم به اتفاق حسن پسر بزرگتر که نوجوانی برای خودش بود و حسین که هنوز کودک به شمار می رفت ، طبق برنامه هر روز به مزار پیاکمبر رفتند ، موقع بازگشت در کوچه خاکی منتهی به خانه ،  آن دو نامرد که هرگز جهان به شقاوت و بی رحمی و بد دلی آن دو نخواهد دید راه بر مادر بستند ....

زینب سکوت کرد ، دهانش خشک شده بود ، ساعاتی طولانی از بست آب به روی کاروان حسین می گذشت و  تشنگی خیمه ها را آرام آرام در فشار بی طاقتی خود قرار میداد ، عباس اما چشمانش از غصب سرخ شده بود ، نوک پایش از خشم چنان به زمین نرم فشار می آورد ، که در همان جا چاله ای کوچک ایجاد شده بود ، زینب نفسی گرفت و ادامه داد :

-     داداشم چی بگم ؟ چطوری بگم ؟ اولی که خدا آتش دوزخ را دمی از او دور نگرداند ، به قصد تعدی و بی احترامی به سمت مادر مظلومان  حمله کرد ، حسن که برادر بزرگتر بود و در آن هنگامه خود را مسول حراست از ناموس و احترام مادر میدانست سینه سپر کرد ، و غرید :

-         چی میخوای نامرد ؟!

-     مادرم با دیدن هیکل درشت و هیبت ترسناک و حیوانی اولی ... هول برش داشته بود از احساس خطر نسبت پسران نا بالغش ، حسن را گرفت و به زور به پشت خود کشاند ، و گفت :

شما نامردان که بوئی از معرفت و مرام نبرده اید ، دلیلتان برای این بی حرمتی به بهانه فدک و بر علیه سلاله پیامبر... تنها کینه و خشم و عداوت باقی مانده از دوران جاهلیت است ، پدرانتان که به زور شمشیر و از ترس جان و مالشان شهادتین را ریاکارانه خواندند و این خشم فروخورده را به شما فرزندانشان منتقل کردند ، درگیری ما با شما بر سر سند فدک که نه میراث پدر که هدیه و یادگار او در زمان حیاتشان است ، آنقدر بی دلیل و مسخره است که مسلمان آگاه و عاقل میداند که پشت این غصب و خشم بی عنان چه انگیزه ای زشت و شیطانی است ، اما به رسم اخلاق پدرم و به نیابت از همسرم که ولی امر دلهای مسلمین است از شما میخواهم به خود آئید و تا دیر نشده عاقبت و آخرت خود را فدای این کینه قدیمی و متعصبانه جهل عرب نکنید ، حرفهای مادرم خون دومی را به جوش آورد ، چنان که دست به نیام شمشیر برد ، صورتش از شدت خشم سرخ شده بود ، اولی مانع شد . مادرم که خود را برای مجادله گفتاری آماده کرده بود هرگز نمی توانست حمله فیزیکی این نامردان نامحرم را تصور کند ، این را برایت بگویم عباس جان ! پوست صورت مادرم را زنان عرب به لطیف تر از برگ گل محمدی تشبیه کرده اند ، میدانی که این برگ نرمترین برگ گلهاست ، اما اگر همین را بر صورت نازنین مادرم می کشیدی ، جایش در پوست می ماند ، برادرم حسن متوجه قصد شوم و جسارت اولی شد ، خودش را به آنی جلو انداخت ، اما دیگر دیر شده بود ، ضربه سیلی این نامرد آنقدر کاری و محکم بود که حسن به گوشه کوچه پرت شد ، ضرب محکم سیلی  این شقی  به صورت مادرم اصابت کرد و بدن نحیفش تعادل از دست داد و با صورت به دیوار روبرو برخورد کرد ، و سیلی دوم را از آجرهای دیوار خورد و سپس روی زمین افتاد ، معجر کهنه و وصله دار و اما همیشه تمیز و پاکیزه اش خاکی شد ، برای مدتی روی زمین نشست ، تا بتواند سوی چشمانش که به سیاهی رفته بود بازگردد ، حسن گریه میکرد و در همان حال وسط کوچه مادر و فرزندان  به آغوش هم رفتند  ...و  آن دیگری شمشیر از نیان بیرون کشید ، مادرم معجر خاکی را به روی صورت فرزندان کشید و خود را برای شهادت آماده کرد ، و آن شقی با دسته شمشیر ، ضربه ای مهلک بر پهلوی فاطمه زهرا کوفت ...و صدای خفه او که از شدت درد گرفته و انگار از ته چاه بیرون می آمد ، فضای کوچه را گرفت :

- آخ ...!

 

عباس تمام این مدت به احترام خواهر و کلامش خون خونش را خورده بود که حرکتی انجام ندهد ، از بس با ناخن دست راست به کف دست چپش فشار آورده بود که پوست دست شکافته شده و خون بیرون می زد ، عباس نماد و آینه تمام قد و اصلا همه مفهموم غیرت است ، شنیدن این داستان برای او سخت است ، تا همینجا هم ادب بی حد و مرزش مانع شده بود  اما دیگر طاقت از دست داد و بر خاست ، رگ گردنش چنان متورم شده و می لرزید ، چشمانش یکپارچه کاسه خون شده بود ، دندان هایش روی هم فشار می آوردند  که زینب یک لحظه هول کرد نکند که همینجا عباس از شدت خشم و غیض کار دست خودش بدهد ، پاهایش را چنان به زمین فشار میداد که گوئی میخواست قلب زمین را بشکافد  ، وجودش قرار نداشت ، ممکن نبود بتواند آرامش از دست رفته را باز یابد ، رنگش پریده و فکها ی صورت قفل کرده بودند و جز صدای غرولند  غضبناکش هیچ کلامی شنیده نمی شد ، چشمان از حدقه بیرون زده و ابروان در هم گره خورده و نگاه خشمناکش را اگر همین حالا دشمن می دید از ترس قالب تهی میکرد ، دست به نیام شمشیر برد عباس !، به سرعت شمشیرش را بیرون کشید و به آسمان گرفت ، برق گزنده شمشیر همراه با تلولوی نگاه عباس صحرا  را مقهور خودش کرده بود ، عباس رو به خواهر کرد و بغض در گلو و از میدان دندان قروچه هایش غرید :

-     به روح پدرم سوگند ، اگر همین الان آقایم حکم جهاد میداد یک نفر از سی هزار نفر را مجال یک نفس اضافه نمی دادم ، دستانم بسته به فرمان سید جانم است ، اما خواهرم ! زینب جان ! انتقام مادرت را فردا ببین چطور از این لشگر هرزه و دریوزه خواهم ستاند ، یک نفرشان را زنده نخواهم گذاشت ، قبل از اینکه فرصت ترس و فرار بیابند کارشان را یکسره خواهم نمود ، اگر چه ذوالفقار پدر در دستانم نیست ، اما این بغض شکسته در روح زخمی ام کم از ان شمشیر دو دم که پیروزی و رستگاری اسلام  مدیون آن است ، نخواهد بود ...خواهی دید ...خواهرم ...خواهی دید ...! قول میدهم ...ببین برادرت فردا در میدان به انتقام بی حرمتی این اشقیا به مادرت و آن سیلی در آن کوچه چه معرکه ای را به پا می کند ...که جنازه گناهکار پدرانشان هم در گور بلرزد ...

زینب از این همه غیرت و شور و شجاعت غرق غرور بود ، برای برادر دعا کرد ، برای ام البنین مادرش هم دعای خاصه نمود ، و از خدا خواست ، این شیر زن که چنین پسران دلاور که عباس یل همه آنها و تمام ملت عرب است ، حاصل تربیت اوست ، با زنان بزرگ تاریخ همچون آسیه و مریم و بی بی فاطمه زهرا به قیامت محشور شود ، و تاکید نمود :

- فردا ...برادرم حسین جز تو عباس ! ...هیچ کسی را ندارد که به او تکیه کند ...!

 و بعد دوباره از عباس بیعت گرفت که فردا تا آخرین لحظه کنار برادر بماند واو را برای لحظه ای هم تنها نگذارد ، چون تا وقتی عباس سپهسالار لشگرکوچک امام ، پهلو به پهلوی او باشد ، حسین خیالش راحت و از هیچ خطری هراس ندارد ، و عباس مثل همیشه ، و اینبار با ذوق و شوق و علاقه و جانفشانی بیشتر تجدید بیعت نمود ، و زینب در پشت خیمه ، پیچید و رفت ، و عباس را با  افکار و احساسش که همچون آتشفشانی آماده به فوران و غریدن بود تنها گذاشت ، از این لحظه به بعد تمام افکار و طرحهای عباس به نحوه نبرد و چگونگی رویاروی با این لشگر ددمنش که فرزندان و نسل خائن ترین و جاهل ترین و نامردترین و قسی القلب ترین و در عین حال بزدل و نان به نرخ روز و منافع طلب ، تمام نسلهای بشر ، بود ...و هرگز تاریخ نمونه ای از تجمع این همه تنوع آدمهای رذل و قاتل و دزد و خیانت پیش و عهد شکن و متعصب کور و افراط گر بی اندازه و بی معنی نخواهد دید ، ...گذشت !

عباس هنوز درگیر خاطره نقل شده زینب است ، اشگ روی صورتش بند نمی آید ، این تصویر که بزرگ زن عالم که خاتون و بی بی دو عالم است ، اینگونه بیگناه و مظلوم در میان آن اولی ملعون و دیوار سخت سیلی می خورد ، و معجرش که هویت حجاب زن در همیشه زمان است به خاک کشیده می گردد ، خونش را به غلیان آورده بود ، مدام با خودش حرف میزد و برای اشقیا خط و نشان می کشید ، صدای یک پای غریبه از سمت جبهه دشمن ولی از فاصله خیلی دور شنیده شد ، کاملا مشخص بود که صاحب این گامهای لرزان و مردد ، سخت ترسیده و در هر قدمی که به جلوی می آید ، شکش برای بازگشتن دو چندان میشود ، اما با خودش مدام تکرار میکند برو جلو..نترس...برو...

در صد متری خیمه ایستاد ، دیگر قدم از قدم نمی تواند بر دارد ، از این جلوتر رفتن دل شیر می خواهد و سر داغ و زور پهلوانی و جسارت بی حساب ، که هیچ کدامش در وجود او نبود ،ریاکاری و فریب و نیرنگ هم خوب میدانست در این میدان کارائی ندارد ، صدای عمر ابن سعد که دوست اوست شنیده شد :

-     برو جلوتر مرد ! از اونجا که نمیشه با کسی حرف زد ..نترس...طوری نمیشه ...هنوز که حکم به نبرد نداده ایم ...تو که سفیر صلحی ..از چه میترسی ...؟

مرد ، سر برگرداند و دندانهای زرد و کثیفش را به هم سائید و با لحن تمسخر  جواب داد :

-     تو دیگر از شجاعت  حرف نزن ..چون آن  وقت مجبور میشوم جلوی  همه سربازانت  پته ات را بریزم رو آب ....اونی که مرا دنبالش فرستاده ای  ، یک سردار ساده نیست ...خودتم میدونی که از همین فاصله هم میتوتند ، تیر را به چله کمان بگذارد و درست وسط میان دو ابرویم را هدف بگیرد ...پس دیگه حرف مفت نزن ...اگه خودت خیلی جرات داری ...برگردم ..خودت بیا...، قاصد به مصاف شیر فرستاده ای و طعنه هم میزنی ؟

ابن سعد ، در برابر حرفهای شمرابن ذالجوشن که مردی وقیح و بی چاک و دهنی بود ، سکوت کرد ، و فهمید که اگر بخواهد ادامه بدهد این حرامزاده مادر به خطا که اصل و نصبش اسباب بی آبروی و حیثیت همکلامان و آشنایان و اینک همرزمانش است ، او را سنگ روی یخ می کند ، شمر که دهان ابن سعد فرمانده را مهر و موم کرده بود ، روی به سمت اردوگاه یاران حسین نمود ، و صدایش را بلند کرد که  یک جور عربده نخراشیده و تهوع آور بود ، شخصیت این مرد چنان آلوده و پلید و کثیف بود که هر کس با حضور او در کنار خودش احساس بی هویتی و بی وجودی می نمود ، اما همین آدم که رذالت و خوی وحشیگیرش شهره بود ، با همین اعمال وقیحانه و خشونتهای تهواع آور در نظام حکومتی اسم و رسمی بهم زده  و حالا به عنوان نماینده مخصوص  در جنگ حضور داشت ، یزید و ابن زیاد نمی خواستند که ماجرای حر تکرار شود ، تا روحیه لشگر بهم بریزد ، بنابراین شمر که هیچ صفت انسانی تا حالا از او گزارش نشده و تمام خوی و رفتار زننده اش حیوانی است ، بهترین انتخاب برای کنترل فرماندهی مثل ابن سعد بود که او خود البته مردی طعماع و بی ریشه و نصب ، و با گذشته ای بسیار ننگین  و بی حیثیت است...شمر جملاتش را با این مفهوم در خیمه های اباعبدالله ، عربده کشان ردیف کرد ، او عباس و برادرانش را مخاطب قرار دهد و خواست که از امیر شام ، امیر المونین خطابش می کنند ، یزید ابن معاویه سگ باز باده نوش  و حاکم کوفه ابن زیاد ، پیامی را به عباس برساند ، شمر از سمت مادری با عباس نسبت نزدیکی داشت و رسم هم قبیله گی حکم می کند که برای نجات فامیل نزدیک ، چاره ای اندیشید  ، وحالا شمر ، مثلا شفاهت عباس و برادرانش را نزد بوزینه باز عرب برده و آن ملعون بی صفت هم جان فامیل این زنازاده را به او بخشیده است ، از آن ماجراهای کثیف عمر و عاصی که روزی علی را گوشه نشین کرد و امشب ، عباس را نشانه رفته است ،  این باقی مانده لنجزارهای جهلات عرب خود را با نیک ترین مرد روزگار همخون و هم کیش دانسته است !!!، و خود میداند که این مکر ، قران به نیزه کردن نیست که یک مشت ابله را که با حفظ کردن قران و نماز خواندن فعلگی که همان حمالی عبادت است امر برایشان مشتبه شود و برای حرمت نگاه داشتن چند کاغذ پوسیده  به نام قران ، خود قران مسلم را بی سیرت کنند و به نیزه ببرند ، نه اینجا صفین است و نه این تعداد قلیل یاران حسین ، خوارج اند . اما از این مردک نگون بخت بد عاقبت که از بدبختی و دون سرنوشتی اش همین بس که جیره خوار شخصیت معلوم حالی چون یزید است ، بیش از ای توقع نیست .

مردک هوار چی ...عباس را خطاب کرد که به قصد اهدا امان نامه و گپ دوستانه آمده و نیت خیر دارد !!!

عباس پدرش علی است و در خاندان نبوت و ولایت بزرگ شده ، روزگار نباید برایش ساده و سهل بوده باشد ، این خانواده در طول حیات خود همواره زیر آماج سخت ترین شرایط و توطئه ها ، روزگار طی کرده است ، بزرگانش را غریبانه و مظلومانه به شهادت رسانده اند ، شهادت علی در محراب ، سپس شهادت غم انگیز و واقعا مظلومانه امام حسن و آن اقدام شنیع که جسد را در میدان تیرباران کردند ، ماجرای عاشورا که عباس علمدار آنست و بسیار مصائب و دردها که این خانوارده  بر خود دید و سپر بلای اسلام شد ، عباس از آغاز کودکی و نوجوانی و جوانی همواره در کنار پدر و بعد برادرانش ایستاده بود ، حضور ممتد و موثر در جنگهائی که پدر فرماندهی را بر عهده داشت و بسیار وقایع دیگر که هر کدام میتواند تحمل پذیری یک مرد قدرتمند را به چالش بکشد و عباس اما صبورانه تاب آورد و بر عهد خود ماند ، اما در این لحظه و این ماجرا...  برای او  دردناک ترین مرحله است  ،  برای اولین بار در طول زندگیش خود را از میدان دور کرد ، چنان شرمنده و خجل شد که به پشت خیمه ها رفت و خود را از دید همه پنهان کرد ، در حالی که شانه هایش زیر هق هق گریه ، آوار شده بود ، با خدای خود زمزم میکرد :

-         خدایا ! دیگر تاب تحمل ندارم ، همین الان نفسم را در سینه ام حبس کن ، چون نمی دانم با چه روئی به صورت برادر نگاه کنم ...

شمر همچنان بیشرمانه عباس و برادرانش را خطاب میکرد ، و عباس هم خود را درگوشه ای پنهان کرده گوشهایش را با  دستانش پوشانده و فقط می گریست ، ( خواننده عزیز – این لحظات را ساده عبور نکن –  حرف ...حرف عباس است ! ، خدای ادب و شرم و عشق به حسین ، به زوایای نادیده  بیاندیش ،  در ذهنت تصور کن ... فکر کن ! میتوانی حال عباس را بفهمی ؟ ویژگیهای او را یکبار دیگر مرور کن . قهرمانی – قدرت – پهلوانی مشهور – حیا و شرمی مقدس- عشق به برادر – اهل عبادت و دست یافته به طریقت واقعی – تمام علوم را از زبان پدر به ارث برده ...و...مردی اینگونه حالا در مقابل این مردک که هرگز جهان به پلیدی او ندیده –  او  حیثیت و شخصیت قمر بنی هاشم را  در برابر نگاه زینب و برادر و یاران ، به چالش کشیده است ... عباس خیلی مرد بود و تحمل داشت  و توکلش عمیق و ژرف بود که در همانجا از شدت شرم جان به جان آفرین تسلیم نکرد – اما در همان لحظات مرگ را چندین بار تجربه کرده است )

امام از زینب  سراغ عباس را می گیرد ، خواهر که حال نزار برادرش عباس را میداند ، تنها راه را برخورد خود حسین با عباس میداند ،

عباس در دنیای تلخ خود غرق شده بود که دست معجزه که گرمایش هر آشوب و طوفانی در درونی را نرم می کند روی شانه عباس نشست ،  با دیدن برادر سرش را پائین انداخت و از خدا خواست هم اینک زمین دهان باز کند تا او را فرو دهد ..امام حسین با مهربانی گفت :

-     برادرم ! عباسم ! سپهسالارم ! چرا جواب این مرد را نمی دهی ؟ در خانواده ما رسم نیست وقتی کسی صدایمان می کند ، روی از او بر گیریم !

( روزی امام صادق در نمیه شبی از کوچه ای می گذشت ، مردی که مست بود و دهانش بوی خمر می داد در مقابل امام قرار گرفت و او را شناخت ، چنان شرمنده شد که وقتی از کنار امام می گذشت رویش را  به سمت دیورا گرفت تا هم شناخته نشود و هم بوی حرام مشام مولا را آزرده نسازد . امام مرد را به نام صدا کرد ، مرد خجالت زده برگشت ، امام فرمود : یادتان باشد در هیچ وقت و هیچ حالی رویتان را از من بر نگردانید !!! )

-     ( عباس صدایش انگار از چاه بیرون می آمد ) چه بگویم به این مرد چاله دهان ، گزافه گو!... که جسارتش ، مرا وا میدارد که بروم و با اولین ضربه سر از تن اش بردارم ..

 

+ برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386زمان 2:6  امپراطور ژولیس سزار 

-  ( حسین لخندی میزند و دستی به نوازش به گیسوان بلند و مواج برادر می کشد ) این رسم ما نیست برادر ! هر کس ما را خطاب کند ، جوابش میدهیم ، برو ببین چه می گوید ، جواب سلامش را بده ، و برگرد ...این هیچ چیز از ارزش تو برایم کم نمی کند ...برو برادرم ...برو ...

عباس در حالی که از خشم می لرزید به سراغ شمر رفت ، شمر امان نامه ای را به او داد که شامل او و برادرانش می شد ، عباس در حالی که تمام تنش در زلزله غیض و خشم می لرزید ، به سرعت امان نامه را پاره کرد ، مکثی نمود ، قطره اشگی در گوشه چشمش جمع شده بود ، و بعد با عتاب و قاطعیت فریاد زد :

-  در جائی و زمانی که فرزند رسول خدا ! آقای من ! امان نداشته نباشد و آن وقت من بی مقدار امان بگیرم ؟! ، دیگر جائی برای زندگی نیست ، اگر آقای من فرمان جهاد داده بود ، یک لحظه اجازه زنده بودن به تو نامرد را نمی دادم و با ضرب شمشیر سر پر از گناهت را از تن پلید و منحوست جدا میکردم ..برو..از جلوی چشمانم دور شو...

( این حرف من امپراطور است که عمری شیفته معرفت و مردانگی عباس بودم ، می گویم : ای کاش عباس آن لحظه این حرف را عملی میکرد و سر از تن آن حیوان آدم نما بر میداشت ، آن وقت در ظهر همان روز ماجرای تکان دهنده و هولناک چاله که هرگز از خاطره طبیعت و هستی پاک نمی شود ، اتفاق نمی افتاد ، ای کاش عباس ! یک لحظه آن ضرب شمشیرت امان از این شقوات پیشه رذل می گرفت ...این کاش و هزاران چون این ، حسرتی به دلم میزند که تارو پوردم را می سوزاند )

زمانی که عباس با غم و حرص به خیمه بازگشت ، زینب مقابلش آمد و گفت :

-  شنیده ام امان نامه را پاره کرده ای ؟ از تو جز این توقع نمی رفت ...اما الان برای تشکر از تو نیامده ام ...آمده ام برای بار دوم  بگویم ...که عباسم ! قربان عضب حیدریت ! قربان آن غیرت بی مانندت ..! نکند خدای ناکرده حسین را در این صحرا تنها بگذاری ...حسین غریبه ...حسین مظلومه ...اون تو جز کسی رو نداره...من میدونم که تو چه دلاوری هستی ...اما برادرم دلم شور میزند ..چه کنم ؟...

و اشگ مجال ادامه حرف را بر زینب بست ، عباس دیگر برای تمام ظرفیتش در این چند ساعت فشار روحی و عاطفی و حسی را تجربه کرده و این تیر خلاص او بود ، با قدمهای استوار و محکم به سمت خیمه ها رفت ، برادرانش را جمع کرد ، با خشم و غیرت شمشیر از نیام بیرون کشید و مقابل خود و آنان گرفت و قاطع و محکم فرمان داد :

- امروز روز بنی هاشم و پسران ام البنین است ، میان ما و این دریوزگان تنها این شمشیر داوری خواهد کرد ...هیچکدام از ما زنده نخواهد ماند و این نویدی است که مولایمان ساعتی پیش داد ...ما خون علی در رگانمان می جوشد ..و فرزند علی پاسدار و حامی و جانفشان حسین است !...یادتان باشد که تا شما زنده اید ، هیچ گزندی و خاری به برادرمان حسین و اهل بیبتش نخواهد رفت ، این دشمن ظالم و بی حیا باید از نعش تکه تکه شده ما عبور کند تا بتواند دستش به پر خیمه زینب برسد ،

برادران همه با عهد کردند ، و هر کس به خیمه خود رفت ، اما عباس هنوز بیرون خیمه ها ایستاده بود ، در عمق چشمان زیبا و درخشنده او برقی از یک حس جدید ، امیدی نوع ، و نگاهی بدیع دیده می شد ...

***

دل بی تاب زینب اما قرار ندارد ، همه آشوب است مثل سیر و سرکه می جوشد ، رابطه زینب و حسین فراتر از یک عشق غریزی میان خواهر برادر است ، از همان کودکی چیزی میان دو جریان داشت که تعریف ناشدنی بود ، جدا کردن این دو از هم محال است ، زینب به عشق حسین تمام این روزهای سخت راطی کرده بود و برادر نیز با تکیه بر وسعت بیکران مهر خواهر زورق اندوه و دردهایش را از این دریای متلاطم تقدیر عبور داده بود ، در سخت ترین روزها و خوش  ترین وقتها آنها غمهایشان تقسیم کرده بودند ، همه ایم مدت طولانی را با هم گریستند و با هم لبخند زدند ، در همه این دوران نشد روزی که زینب قبل از سیر شدن برادر دست به سفره ببرد ، و ماجرای عقد او با عبدالله و شرط میان عقدش هم که موید این رابطه ماورء طبیعی است ، زینب بعد از مدتها که عبدالله خواستگاری کرده بود سرانجام به رضایت داد به این شرط که عبدالله عهد و پیمان ببندد که هرگز باعث دور ماندن او از برادرش نباشد ، هر جا حسین برود زینب هم در کنار باش ، بی هیچ قیدی ! ، و عبدالله که مردی فرهیخته و عاشق خاندان عصمت و طهارت بود با طیب خاطر رضایت داد و تا آخر هم پای عهدش ایستاد ، دلیل این رابطه عاطفی نادر جهت انجام یک رسالت استثنائی است که تاریخ اسلام را دستخوش تغییر کرد  ، بی وجود این عشق رسالت عاشورا به سر منزل مقصود نمی رسید ، این نهضت بی همتا ...بر دوشهای عاشقانه این برادر و خواهر سنگینی میکرد ، زینب تحمل غمهای برادر را نداشت ، با کوچکترین غم برادر به هم می ریخت و تعادلش را از دست می داد و تا رفع آن دل عاشقش آرام نمی گرفت ، جان و نفس زینب به دل حسین بسته است ، برای همین او نمی تواند در خیمه اش برای لختی هم که شده آرام بگیرد ، دلشوره ..نگرانی فزاینده ...پیش بینی حوادث تلخ فردا ...تنهائی غم انگیز برادر در این وقعیت مظلومانه ، یادآوری  ظلم و جفائی که  تاریخ  بر همه اعضای خانواده اش نمود ،  به خاطر آوردن تمام گوشه و کنایه های پیامبر و پدرش علی و مادرش زهرا که  هر کدام به نوعی و روشی در مناسباتهای مختلف وقوع  این روزها را هشدار داده و حتی بارها اشگ ریخته و دل سوزانده بودند ، اینها همه ... این زن را که  یاقوت نجابت و نگین درخشان روزگار است ، وا میداشت که اینگونه اضطراب و هیجان تمام وجودش را در ید خود گیرند ...مقابل خیمه برادر که رسید . مکث کرد ...نفسش به شماره افتاده بود ، هیجان دیدار برادر را داشت  ، صدای سائیدن سنگ زبر روی تیغه شمشیر با نجواهای زمزمه گونه برادر در هم آمیخته بود ، زینب آرام پر چادر را کنار زد و وارد خیمه شد ، حسین در گوشه خیمه نشسته و شمشیرش را به آغوش داشت و آرام آرام سنگ را روی آن می کشید تا لبه تیز و بران شود ، درهمان حال گوئی نگاهش نه به گوشه چادر که به دورترین روزهای عمرش در گذشته خیره باشد ، چنان در خود بود که حضور خواهر را نفهمید ، زینب اما همانجا ایستاد و به تماشای رفتار برادر نشست ، حسین در همان حال که شمشیر را تیز برای نبرد تیز میکرد ، اشعاری را ...زیر لب میخواند :

اف برتو ای روزگار ...

چه کردی تو با سرنوشت من ...

تمام عزیزانم رفتند ...

جدم رفت ...

مادرم رفت...

پدرم رفت...

برادرم رفت...

دوستانم را از من گرفتی ...

اف بر تو ای چرخ بد مرام تقدیر ...

که اینگونه با من رفتار کردی ...

و من را تا این حد تنها گذاشتی...

زینب با شنیدن این اشعار سوزان ، جانش به آتش کشیده شد ، اختیار از کف داد ، بر زمین افتاد و مویه های دردناکش تمام خیمه را گرفت ... به شدت به خود لطمه میزد ، چنان که صورتش خونین شد و لبانش پاره شد ، گریه و ناله اش تمامی نداشت و حسین را به یاد گریه های شبانه و روزانه ماد انداخت ! ، حسین با دیدن حال خواهر به سمتش رفت  او را از لطمه زدن به خود مانع شد و آرام زیر گوشش گفت :

-  الهی فدایت شوم ..! اینطور خودت را نزن خواهرم ... فردا تو را به اندازه کافی کتک خواهند زد ! مصیبت تو آنقدر عظیم خواهد بود که باید نیرویت را برای آن محفوظ کنی ...گمشدن  بچه های تشنه و مجروح در صحرا ...دیدم سرهای بریده تمام عزیزانت بر بام نیزه ها ...اسارت و حقارت و دردهای ناگفتنی ...تازیانه ها در راه است ... برای  از حال رفتن  زود است خواهرم ...!

و اشگ صورت اباعبدالله را در هاله ای از نورانیت مقدس فرو برد ، زینب با همان حال نزار که نزدیک به بیهوشی بود ، از برادر میخواست که او را راهنمائی کند که چگونه از پس این آزمایش بزرگ سربلند بیرون آید ، و حسین با لبخند و مهربانی که هر دل دردمندی را آرام بخش بود ، خواهر را توصیه به صبر جمیل و توکل به خدا و رضایت دادن به رضای حق ، و دفاع از شرف و آبروی دین در هر حال ، مقدم دانستن آبروی دین بر آبروی خود ، ...نمود .

زینب کمی آرام شد ، اما به عاقبت این حوادث بیمناک بود ، خواهر و برادر به درد دل پرداختند .

در همین حین حنظله ابن سعد که از یاران شیفته و عاشق و شیدای  امام محسوب می شد ، جهت مراقبت و احتیاط از جان امام در اطراف خیمه امام نگهابانی و پرسه میزد ...  علی رغم اینکه وظیفه ای به او واگذار نشده بود اما همه وجودش نگران بود به هیمن خاطر سایه به سایه ، تمام مدت دنبال امام بود تا اگر خدای ناکرده خطری جان معشوق را تهدید کرد ، او خود را سپر بلا  کند ،  در حین پاسداری از خیمه بی اختیار شنید که زینب با شک و دو دلی از حسین می پرسید :

-  برادر جان ! با همه این حرفها ...آیا شما از این یاران و اصحابت اطمینان داری ؟!  فردا در میدان جنگ پشتت را خالی نکنند و  خدای ناکرده تو را تحویل این اشقیا بدهند ؟!... آن هنگام من چه کنم ؟ شما چطور از وفاداری این مردان اطمینان حاصل کردید ؟ در حالی در همین چند ساله امثال همین اینان با پدرم و برادرم و همین مسلم ابن عقیل کاری کردند که جای هیچ عهد و قراری را معتبر نمی شود شناخت ، خاطره صفین که را که هنوز از یاد نبرده اید ؟! من می ترسم برادر ... میترسم اینان همان کنند که اشعث کندی با پدرمان و برادرمان کرد ...

امام لبخندی زد و پاسخ داد :

-  خواهرم یارانی من دارم که هیچ پیامبر و یا رهبر بزرگی نمونه اشان را نداشته است ، اینها چشم و چراغ خانه دل ما هستند ...من همه اینها را تک تک آزمایش کرده ام ...اینها عاشق ما هستند و برای راهی که انتخاب کرده اند جانشان بی ارزش ترین هدیه است ، خیالت راحت باشد من به آنها باور دارم ...خیانت در دل شیدایشان راهی ندارد ...

حنظله ابن سعد با شنیدن سوال زینب و پاسخ حسین ، سراسیمه به سمت خیمه اصحاب رفت و در حالی به سر رویش می کوبید و گریه می نمود ، حبیب ابن مظاهر را که پیر و در حقیقت بزرگ آن جمع بود و در میان اصحاب و بنی هاشم از احترام و توجه برخوردار بود ، صدا میزد ، حبیب هراسان به همراه دیگر یاران حنظله ابن سعد را دوره کردند ، و پرسیدند چه شده و چه خبر است ؟

حنظله، روی زمین نشست و مشتی خاک بر داشت و بر سر خود ریخت و با ناله و ندبه گفت :

-  بیچاره شدیم حبیب ! خانم ! بی بی دو عالم... هنوز دلش از ما مطمئن نیست ..با گوشهای خودم شنیدم که با تردید و شک به امام و آقایمان گفت : من میترسم این اصحاب تو را تنها بگذارند و خیانت کرده و دست بسته تحویل دشمن بدهند ...

سکوت هولناکی در میان اصحاب افتاد ، حبیب در حالی که بغض در گلویش منفجر شده بود ، یاران را یک به یک به نام صدا زد :

- سعيد بن عبدالله حنفي !... نافع بن هلال بن نافع بن جمل ! ( اگر عمری باشد ، و توفیقی ، روزی مفصل در باره این مرد حرف خواهم زد ، و بی شک زیباترین چیزی خواهد بود که تا به حال از منظومه عاشورا و تاریخ مقاتل تا کنون خوانده اید ، این را به شرافتم سگوند میخورم ...به شرافتم ...! )... عبدالله و عبدالرحمن غفاريان !  ... شوذب و عابس ! ( عاشقی یگانه ، مجنون دوران خود بود ، همیشه این سوال را داشته ام که چرا نظامی گنجوی این داستان عاشقانه را راویت نکرد و سراغ مجنون و فرهاد و خسرو را گرفت ...مردی اینگونه عاشق در شرایطی قرار گرفت که عشقی برتر را دید و لمس کرد و آن حماسه بی نمونه را ساخت ،...تنها پاسخی که نظامی گنجوی ! میتواند داشته باشد این است که : ترسیدم نتوانم از پس روایتش بر آیم ... یعنی روزی میرسد که فرصت بازگوئی داستان او را هم داشته باشم )  ... ابي اشعثاء‌ البهدلي الكندي ! ... جَون مولي ! ... عمروبن قرظه بن كعب انصاري خزرجي !( وای ...وای ...وای ...آخر نمی دانید که این نام با من چه می کند ؟ ، نمی دانید که ...نمی دانید ...) ... سويد بن عمرو بن ابي المطاع الحثعمي ! و ........

یاران دور حبیب حلقه زدند ، بعد از شنیدن حرفهای این پیرمرد استثنائی ، همگی بر آشفته و غصه دار شدند ، اشگها ریختند و مویه ها نمودند ..و سپس حبیب در حالی که بر سر می کوفت و با صدای بلند ناله و گلایه می کرد  به سمت خیمه امام راهی شد و  اصحاب هم به تبعیت از او دور خیمه حسین حلقه زدند ، حبیب با صدای بلند رو به سمت یاران دل شکسته ، خطاب کرد  :

-  خاک خفت و ذلت بر سر ما که دخت پیامبر و خانم و خاتون دل ما که شفاهت  آخرتمان نزد اوست هنوز از ما یقین ندارد و دلش محکم نشده ، خدایا همه ما  را همین لحظه با آتش غضب و قهرت خاکستر کن که تحمل این رسوائی و درد را نداریم ، ای وای بر ما که چه مردان ضعیف و بی سعادتی هستیم که نتوانستیم دل دختر علی  را از بعیت و وفاداری خودمان مطمئن کنیم   ...مرگ بر این زندگی ارج و قرب دارد ...( آنگاه رو به خیمه حسین که زینب در آن بود ، کرد و بغض آلود ادامه داد ) :

اما شما ...خانم جان ! این را بدانید تا وقتی یک نفر از این اصحاب نفس در سینه دارد هیچ نامردی دستش به پر چادر شما نخواهد رسید ، و تا وقتی یک نفر از این جماعت زنده است ، هیچ کس از بنی هاشم در میدان نبرد حاضر نخواهد شد، اوف بر ما و لعنت ابدی خداوند نصیب خود و نسلمان که در حضور ما خون از دماغ یکی از جوانان بنی هاشم بیاید ، ما فدائیان شما و خانواده ای شما هستیم ، ناموس شما ناموس اسلام و خداست .

ما همه افتخار زندگیمان حراست از به آبروی شماست ...

حبیب سکوت کرد و اصحاب گریه امانشان را برید ، حسین نگاهی به خواهر کرد و لبخندی زد و گفت :

-    دیدی گفتم خواهر ؟! ..حالا خیالت راحت شد ؟! بلند شو ...برو خواهرم دلشون را به دست بیاور و دلداریشان بده ..بلند شو...یا الله ..!

زینب در حالی که اشگ در صورتش طغیان میکرد به میان اصحاب رفت ، آنان به احترام عقیله بنی هاشم سر به زیر افکندند و به ادب ایستاده و سکوت کرده اند ، زینب نگاهی از سر تشکر و مهربانی انداخت و به همین جمله بسنده  کرد :

- مردان مومن و وفادار به سنت و راه نبوی ! دستتان  درد نکند...اجر شما را انشاءالله مادرم با دستهای سراسر مهر و محبتش خواهد داد ...و او خود از شما شخصا قدردانی خواهد نمود ...برادرم حسین نور دیدگان مادرم بود ...

زینب با دلی آرام راهی خیمه شد ، تا این چند ساعت باقی مانده را با خدای خود خلوت کند ، اصحاب هم که از نوید بی بی  چشمانش برق میزد ، سرمست از خوشحالی و مست غرور بودند ، و از همین لحظه  کشمکش و حتی گاهی دعوا و درگیری عاشقانه  برای حضور زودتر در میدان جنگ و  رسیدن به لقا الله آغاز شد ، حالا دیگر این مردان خوشبخت ترین مردان عالم بودند ، هر کس این جماعت را می دید باور نمی کرد که قرار است این جمع هفتاد و چند نفره با کمترین  سلاح و تجهیزات نظامی به جنگ لشگر سی هزار نفره ای برود که  تا دندان مسلح است !!! انگار که قرار است به زودی در یک جشن بسیار شاد و مفرح حضور داشته باشند ، برای همین از این لحظه با توجه سنگینی سایه عطش در کل اردوگاه ، لبخند و شوخی و مزاح از لبان آنان محو نشد ...

مکن ای صبح طلوع !..مکن ای صبح طلوع ! ...مکن ای صبح طلوع !

 

" پارادو "

پرده دوم : وای ...! حسین کشته شد !

 

سحر که آمد و روز خود را در پهنه دشت ولو کرد ... تا آخرین شعاع آفتاب که در غروب شرمنده و غمزده خودش را پنهان نمود ، روزی به سر آمد که هرگز نمونه اش در پهنه گیتی دیده نشد...یقین دارم به این حرف ! و به یک حرفش هم نمی توانم تردید کنم ، که : خورشید قبل از آنکه آفتاب را برای کربلا بیاورد ، تمام شب گذشته را به ندبه و ناله و زاری در درگاه خالق گذراند ، تا مگر خالق رخصت دهد که خورشید عالمتاب در چنین روزی در آسمان حاضر نباشد و پرتوی آن بر چنین حادثه ای نتابد ! هزار زاری مخلوق در برابر اراده خالق کار به جائی نخواهد برد ، خدای منان و قهار طالب خون حسین و یارانش بود و حادثه عاشورا اجتناب ناپذیر به نظر میرسد ، روایات مستند و معتبر فراوانی در خصوص اکراه  مظاهر طبیعت برای حضور در این معرکه و همچنین درخواستشان برای یاری به حسین ، نقل شده است ، در آن هنگامه تمام مخلوقات زمینی و آفریده های آسمانی عاجزانه خود را به دامن یزدان  آویختند تا مانع از حوادث این روز دردناک باشند ، تراژدی عظیمی که هرگز از خاطر هستی محو نخواهد نشد ، اما دو چیز بر وقوع عاشورا اصرار داشت ، اولین اراده مطلق خدا که اجل است بر تمام اینها و دوم خود حسین که همه وجود و فطرت و ماهیتش در گروی رضایت حق است ، او عاشورا را انتخاب کرد و به سمتش رفت و تا آخرین لحظه اش هم ایستاد ، تا به عشق بی نهایت خود به پروردگار یکتا وفادار بماند ،

خورشید آن روز دیرتر از همیشه خود ...به جایگاهش در آسمان جلوس کرد ، شاهدان گفته اند که خورشید  کم سو و تیره و عبوس بود و هر چه از روز می گذشت نورش تارتر و کدرتر به نظر می آمد تا اینکه در وقت غروب کاملا خورشید از روی زمین رو گرفت ، آسمان خاکستری و تیره و داغدار بود ، و در فلق سرخی خونینی دیده می شد ، این حالت آسمان هرگز تکرار نشد !

خاک و سنگ ریزها رنگشان را از دست دادند ، از زیر تخته های سنگ  خون بیرون می زد ، در چشم انداز کلی... تمام صورت کربلا به رنگ سرخ بود ،

مسلم است که طبیعت همیشه در برابر حوادث و رویدادها از خود واکنش نشان می دهد ، و یکسره صدا و آهنگ کلامش بر فضای زندگی معلق است ، اما اینبار این بازتاب چنان فریاد گونه و پر حجم بود که این نشانه ها را از خود بر جای گذارد ،

قبل از درگیری و جنگ ، فوجی عظیم از فرشتگان مسلح به محضر خداوند شتافتند و اجازه دخالت در این ماجرا و همیاری فرزند رسول الله را خواستند ،  خداوند رضایت خود را منوط به رضایت حسین کرد  ، نماینده این فرشتگان از حسین تقاضا نمود که رخصت دهد ، اما امام به همان هفتاد و دو یار وفادار خود که بهترین سربازان تمام ادوار تاریخ بودند ، بسنده نمود ، این  روایات اگر هم رنگ افسانه به خود گرفته باشند ، کنایه از گلایه و نارضایتی تمام جهان از وجود چنین واقعه هولناکی است ، این گونه ماجرها خارج از صحت و سقم حقیقی اشان گویای یک واقعیت دیگر هستند ، که وجه نمادین آن مهم تر از منطق اجرائی آن است . ضمن اینکه این برای بار اول نبود که طبیعت قصد داشت در روند اتفاقات دخالت کند ، قبل تر هم به  یکتای واحد ، در قالب عقوبت الهی بندگان عاصی و معصیت کارش را تنبیه کرده بود ، که کتب آسمانی از این داستانها که همگی هم در کلیت به هم شبیه هستند نقل کرده اند ، و اخیرا دانش و تلاش بشر برای نقب زدن به گذشته های دور به آثار آن رسیده است ، کشف کشتی نوح و آثار به جا مانده از اصحاب کهف و چند مورد دیگر از این دسته اند ، اما اینبار قدرت بی حد و حصر طبیعت خشمگین در برابر عزم خالقش سکوت کرد ، و این آغاز دورانی بود که دیگر هرگز مشیت مهربان و قهار مطلق بر پاداش و مجازات مستقیم و بی درنگ قرار نگرفت ، شکی نیست اگر مثلا در دوره ای رفت و آمد مکرر در میان انسانها که امری بدیهی و پذیرفته شده بود ، چنین بی حرمتی به وجدان و ضمیر ملکوتی انسانی میشد ، سنگ روی سنگ قرار نمی یافت و جهان یکسره در دل آتش غضب می سوخت و خاکسترش هم باقی نمی ماند ، اما جامعه انسانی قدم در مسیر پیشرفت و تعالی گذارده بود ، انسان به درجه ای از بلوغ فکری و روحی رسید که دیگر نیازی به حضور بی واسطه خدا که به وسیله رسولانش انجام میشد ، نبود ، فلسفه و حکمت ختم رسل بودن پیامبر ما ، یکی از تبعات آن است ، و این فقط محدود به  آدمیان نمی شود ، بل تمام عناصر تشکیل دهنده عالم فیزیک که همواره در حرکت و رشد و پیشرفت هستند نیز به چنان بلوغی رسیده اند که خود مختاریشان را اعلام کرده اند ، زمانه ای که ما وارث آنیم که نقطه آغازش از مبعث رسول اکرم است ، حد و اندازه اختیار انسانها قابل مقایسه با دوران پیشین نیست ، در این دوران دیگر نماز باران و عصای موسی و دم مسیحائی و شق القمر ، ابزار ارشاد و نماد نشانه های قدرت برتر خداوند نیست ، تعقل و خرد آدمی به درجه ای از بالندگی رسیده است که نحوه ارتباطش هم با آسمان متغییر شده ، نگاه کنید به تاریخ همین چهارده قرن پیش ، هر چه زمان به پیش تر می رود ، کمتر از معجزات شگفتی ساز و یا کراماتی که عالم را به حیرت اندازد دیده میشود ، عده ای شاید این را دور شدن مداوم و سیر قهقرائی نوع بشر تفسیر کنند ، اما حقیقت و حکمت خدا به درو از این است که مقدر به نزول جهان هستی که هوشمند و مختار است ، نماید ... زبان گفتاری و شکل ایجاد دیالوگ میان مخلوق و خالق متحول شده و همچنان نیز بسته به رشد و پیشرفت ، متغییر خواهد شد ، و این حتی در نوع رابطه میان قدرت شیطانی و نیروهای جهنمی با بندگان فریب خورده خود صادق است ، نگاه کنید به بندگان ابلیس که در همین زمان چگونه پوست انداختند و با شمایل تازه به تاخت و تاز و جنایات مشغولند ، زمانی دراز است که شیطان خود راسا برای معامله به گمراهان تجسم پیدا نمی کند ، گذشت دوره ای که ابلیس با ظاهر و هیبت خویش به ملاقات امثال دکتر فاستوس می رفت و روحش را می خرید و در عوض ثروتهای مادی و فانی را تقدیم می نمود ، در این زمانه ، آدمها خود می توانند نشانه محض خدا باشند و یا تجسم عینی شیطان که رفتار و کردار پلیدشان  ، ابلیس نابکار را هم متحیر و ذوق زده می کند ،

شهادت با معنای اصیل و ماهیت مستقل خود در این دوران شکل گرفت و همچنان به رشد و نموی خود ادامه داد ، حسین که سالار شهیدان لقب گرفت اولین شهید با تعریف جدید و قالب تازه است و کربلا و داستان عاشورا نیز فصل اول کتاب منور و همواره درخشان شهیدان است ،

برای همین کار حسین و یارانش که باید برای نسلهای پس از خود الگو و سرمشق باشند ، سخت تر و دشوارتر است ، حسین باید تعریفی از شهید ارائه می داد که شاید تا پایان جهان پایدار بماند و نسلهای بعدی با معیار و مقایسه آن بتوانند ، راه خویش را به سمت صراط حقانیت بی شریک ، هدایت کنند ، درک این موضوع اصلا سخت نیست آ کافی است به حوادث و اتفاقهائی که شهیدان آن زمان رقم زدند نگاهی کنید و بعد بیائید آنها را با عاشورا و امثال آن که تا امروز روی داده مقایسه نمائید ،

توجه به یک نکته ضروری است ، راویان و مورخان و یا به قول امروزیها ، خبرنگاران و گزارش نویسان  این اتفاق ، عمدتا از سوی اشقیا و لشگر و سپاه خصم است ، اگر چه بعدها عاشقان شیعه و دل سوختگان و همیشه ماتم گرفتگان عزای حسینی بودند که این  گزارشات را جمع آوری نموده و به عنوان مقاتل در اختیار عاشقان گذاشتند ، اما همه این ماجرها از نگاه ددمنشانه و ظالمانه دشمن گفته و اعتراف شده است ، با آنکه آنچه امروز در اختیار ماست در ذکر جزئیات هم دقیق بوده و حتی با وجود تکثر ناقلان با هم قرابت و همخوانی دارند ، اما نمی تواند در بر گیرنده تمام ماجرا  باشد ، نکات و اتفاقاتی هست که آن روایان در صورت مشاهده هم از دیدن و درکش عاجز بوده اند ، شخصا اعتقاد دارم آنچه امروز ما به عنوان مقتل در اختیار داریم بی توجه به تحریفات و دروغها و اغراقهای بی پایه و اساس ، در خوشبینانه ترین نگاه ، فقط بخش کوچکی از اصل حادثه است ، شکی نیست که تمام و کمال داستان مستند و واقعی عاشورا در حافظه تاریخ ( نه این کتابهای قطور که یا به فرمان فاتحان و یا تحت تاثیر غاصبان و هول و هراس از ظالمان بی رحم توسط قلم به مزدان نوشته شده و ذهن ساده و تنبل آدم بی سواد تمامش را بی هیچ تامل و دقتی باور می کند ، غرض از تاریخ نانوشته و اما ضبط شده در دل طبیعت است ) ثبت و ظبط شده است ، که باید روزی کشف و اعلام شود ... محققان و دانشمندان خصوصا در باره سرند کردن این کاغذ نوشتهای کاذبانه و سپس جستجو و تلاش و بر ملا کرده رازهای گذشته کم کاری و یا شاید هم اهمال و سهل انگاری نموده اند ، روزی اگر این امر در باره حادثه عاشورا محقق شود و کلیات به همراه جزئیات آن منتشر و آشکار شود ، شک ندارم که همه عالم در بهت و ماتم و اندوهی فرو خواهند رفت که شاید سالها وقت ببرد که لباس عزا از تن گیرند ،  دقت کنید :

شیعه به گوشه ای از این درد عظیم پی برد و هزار و چهار صد سال است که لباس سیاه از تن دور نکرد ، و نوادگان آن دلیر مردان که نسل رسول خدا هستند برای همه عمرشان دستار سیاه به سر بستند ، و زنان که نماد احساس بشری و تجلی عاطفه در جهان به شمار می روند ، معجر سیاه را بر سر گرفتند ، به راستی وای به حال بشر اگر روزی رازهای عاشورا را دریابد ، عده ای کثیر از شدت ماتم بی توصیف و بی انتها ... قالب تهی خواهند کرد و جسم و روانشان تحمل  یک نفس این تراژدی را نخواهد داشت ،

نمی دانم شاید حکمت خدای کریم و لطیف ، بر این جهل قرار گرفته است ؟ اما خدای دانا نوید داده است که تمام اسرار نهفته در جهان روزی به امرش دهان باز می کنند و از خود خواهند گفت ، روزی که نوبت عاشورا است ، وای بر بینندگان و شنوندگانش ...خدای خود صبر جمیل عطایشان کنند ،

***

 چند ساعتی از نبرد و جنگ تن به تن می گذرد ، دلاوران به نوبت در کارزار حاضر شدند... رجز خواندند ، از کنیه و خانواده و اصل و نسب خود گفتند ، مراتب ارادت و عشق خود را به آرمانهای مولایشان فریاد کردند و شمشیر کشیدند و نبردی جانانه را نمایش دادند و سپس کشته راه حسینی لقب گرفتند .

 عباس هر لحظه اش که گذشته است ، با حسرت اشگش در آمیخت و روی گونه هایش لغزید و فرو ریخت و به بطن خاک کربلا حک شد ، تا روز محشر این قطره قطره اشگ مرد مردان قبلیه و خاندان بنی هاشم سر بردارند و ناگفته های دل ریش ریش عباس را بازگویند ، تا صحنه محشر با همین روضه جانسوز ، خاطره عاشورا را مجسم گرداند ،

به اشگ عباس همه عالم می گرید ، غم مرد سنگین است ، و گریه اش ، داغ بر دل طبیعت می گذارد ، حالا این سرشک ماتم از آن قمر بنی هاشم است... که مردانگی به نام او زنده است . معرفت و مرام از اینکه با عباس به اوج معنا میرود ، همیشه فخر می فروشد ،  ما شیعیان در نحوه شنیدن روضه های عاشورا اشتباه می کنیم ، که آن وقایع را با خود و حدیث نفسمان  همذات پنداری می کنیم ، این جفا است به قهرمانان این داستان ،  وقتی پدران ما می شنوند علی اکبر در دامن امام حسین  عطشناک و زخمی جان می دهد ، خودشان را جای امام میگذارند و در فرض از دست دادن فرزند ، اشگ و ناله سر می دهند ، اینگونه حق مطلب احساسیمان نسبت به عاشورا ادا نمی شود ، سرتاسر عالم را باید از نو بخوانیم و گوشه گوشه تاریخ را ورق زنیم ، محال است پدری چون حسین و پسری چونان علی بیابیم ، ماجرای عشق میان این دو به همان اندازه وجود و هویت بی مانند و بزرگشان ، عظیم و بی انتها و خارج از ادراک ناقص ماست ، وقتی می گوئیم  عباس مرد مردان بنی هاشم بود ، باید بدانیم که این یک تعارف نیست ...

محتشم کاشانی ، قطره ای از این دریا را نوشید و تمام عمرش را ناله و فغان و آه کشید ، تا آب شد و از غم عاشورا دق کرد !

عباس از دیشب آشفته است ، خودش که می گوید از زمانی که چشم کودکیش به صورت برادر افتاد ، آشوب عشق نصیبش شد .

 از نیمه های شب که زینب با خاطره کوچه زخم دلش را تازه کرد  و تمام آرامشش را گرفت و او را به آتش کشید ، همان اول شب که نماز مغرب را با برادر تمام کرد و حسین بر منبر رفت و خطبه شب آخرش را خواند ، در لحن و در صدای او ، با تمام صلابت و اهتمام که برای جهاد بود ، غمی کهنه و ماندگار که روح و جان برادر را چنگ انداخته بود ، حس میکرد و لمس می نمود و این برایش تاب و تحملی نگذاشته بود ،

با این همه  ، تشنگی کودکان کاروان ، که طاقت از دست داده  و دیگر مثل شبهای قبل نبودند که آثار عطش را از عمو پنهان می کردند و به زور لبخند می زدند تا دل عمو قرار بگیرد . با چشمان خود دید که دخترکان و پسران خرد سال ، پیراهن بالا زده  شکمهای را روی خاک  سائیده و ناله واعطشا سر می دادند ، این باری بیش از ظرفیت قمر بنی هاشم است که عمری  لقب سقائی دارد و  قدح آب به دستان هر تشنه ای داده است ، بچه ها اگر چه به زبان نگفتند ، اما نگاهشان فریاد می زد که : عمو عباس ! تشنگی اشگهایمان را هم خشکاند ...آخر عموجان ! کی مشگهای خالی را روی آن شانه های پهنت می اندازی و پا در رکاب اسب می کشی و به فرات می زنی ؟

عباس  تمام این شب طولانی را ، با  این دغدغه ها در حوالی خیمه ها قدم زد ، گاه سراسیمه و بی اختیار و غضبناک سراغ مشگهای خالی رفت و هر بار خواهرش زینب با قربان صدقه رفتن و نوازش خواهرانه مانع از خروش او شد ، دم دم های صبح   رقیه بی قرار  که نگران  جان عموی نازنینش بود ،  مشگها را از دست کودکان گرفت و در گوشه ای مخفی کرد ، تا دور از چشم سقا باشد و عمو این همه خود خوری نکند !

از زمانی که آن ملعون امان نامه را پیشنهاد داده ، عباس قرار ماندن ندارد ، بارها قصد داشت یک تنه به لشگر یورش ببرد و خشم و کینه اش را با ریختن خون این نامردان التیام بخشد اما فرمان برادر راه را بر بسته بود ، حسین کسی نیست که آغازگر این نبرد باشد .

عباس که خود مرد جنگ دیده و کارآزموده ای بوده و در رکاب پدر بارها شمشیر زده و عرق ریخته است ، نیک میداند که وقتی جماعتی هفتاد و دو نفره در برابر لشگر سی هزار نفره ، قرار میگیرد ، رعایت این قواعد و رسوم مردانگی چقدر سخت است ، و البته چه بهائی سنگینی هم دارد . پس باز بر خشم خود نهیب زد ، و سر اطاعت در مقابل برادر پائین انداخت ، به انتظار نشست !

انتظار ؟!

آفتاب که بالا آمد و خورشید شرمگین در آسمان قرار گرفت و غصه دار ، کمی جان گرفت ، و طبل جنگ نواخته شد ، عباس نفر اولی است که خدمت برادر رسید ، زره پوشیده و اسب زین کرده و شمشیر بر دست ، تا رخصت میدان بگیرد ، و حسین  لبخندی زد و او را به صبر توصیه نمود ، وحتی وقتی بی قراری او را دید ، عباس را به کناری کشید و زیر گوشش زمزمه کرد :

-  برادر جان ! فدای آن غیرت و مرام و دل آشفته  و دلتنگت که برای رفتن این همه بی قراری می کند ، تو دلیل آرامش و باعث دلگرمی زینبی ! اگر هنوز که آغاز این جنگ دشوار است بروی و به دست این اشقیا که تشنه خون تو هستند ، آسیبی ببینی ، جواب دلواپسی خواهرمان را چه بدهم ؟... عباس جان ! تو کنارم بایست ! هیج جا هم نرو ...بودنت برای من قوت قلب است ، تو امیر  سپاه من هستی ...نمی گوئی اگر بروی ...من جواب این زنان و بچه های ناامید و ترسان و تشنه را چه باید بدهم ...! برادر جان ! امروز آخر کار همه ما شهادت است ...چشمان زیبای تو روز دیگری را نخواهد دید ...پس عجول نباش ...در موعدش خودم خبرت میکنم ...

و ابولفضل ، مثل همیشه سر پائین انداخت و اطاعت نمود ، دیگر برای رخصت جنگ به سراغ برادر نرفت ، اما تحمل این لحظه ها و دیدن این صحنه ، انگار تمامی نداشت ، با خودش می اندیشید  این روز به شب نمی رسد ، شاید سالها باید بگذرد که این چند ساعت به سر رسد و غروب باز آید .

اصحاب طبق قول و قراری که شب قبل با هم داشتند ، اجازه ندادند بنی هاشم قبل از آنان پایشان به میدان برسد ، یکی بعد از دیگری با روی خندان و چهره ای بشاش به نزد امام آمدند و حرفی زدند و جوابی شنیدند و برات شهادت را گرفتند و به میدان رفته و حماسه ای ساختند و آنگونه که برازنده یک سرباز حسینی است نبرد کردند و دشمن را به خاک کشاندند و خودشان هم با دلی امیدوار و روحی سبک ، بال کشیدند و رفتند ، عباس با تک تک آنها از قدیم و زمانی دور الفتی و انسی داشت ، با  مسلم ابن عوسجه چه روزهائی که مشق شمشیر و سوارکاری کردند ، مسلم رفیق همراهی بود ، عشق حسین و علی در بند بند وجودش تنیده شده و هر نفسش در مدح خاندان عصمت و طهارت بود ، فاصله سنی اشان زیاد بود ، اما مسلم دلش جوان  و هیچ وقت گرفتار عادات مردان مسن نشد ، شوخ و شنگ و مفرح و دل سوخته مسائل و ماجراهای بعد از رحلت پیامبر بود ،  بسیاری از روحیات و احوال  علی ، در عنفوان جوانی ، را برای عباس گفت و دل این جوان غیور و دلباخته به مرام و معرفت پدر را با یاد آن دوره جلا داد . حالا عباس شاهد کشته شدن اوست و دارد می بیند که مسلم چگونه ناجوانمردانه به دست صدها سرباز بی شرافت ، محاصره شد و هر کس زخمی به او زد ، تا اینکه مسلم از اسب فرو افتاد ، حسین که دیگر طاقت دیدن این همه نامرامی را نداشت به میدان رفت و آن لاشخورهای جانی را از اطراف مسلم دور ساخت ، و آن عاشق و شیدا به آرزویش رسید و بر زانوی فرزند رسول خدا ، سر بلند و مفتخر به دیدار پیامبر شتافت .

حبیب ابن مظاهر ، برای عباس تاریخ شفاهی و سند زنده دوران صدر اسلام بود ، در اطراف عباس و در زمانه او چه کسی بهتر از حبیب است که بتواند جزئیات آن روزها را باز گوید و ذهن تشنه و علاقمند او را سیراب کند  ؟، سحر همین امروز که برای نماز برخاستند ، حبیب در لباس جنگ وضو ساخت ، در صف اول نماز ایستاد ، هیچ کس ، حبیب را مثل این وقت شاد و قبراق ندیده بود ، شوخی میکرد و سر به سر مسلم رفیق قدیمی اش می گذاشت ، و آخرین خاطره مشترکشان را یاد آوری میکرد... قبل از اینکه به کربلا بیایند ، در بازار حبیب و مسلم یکدیگر را ملاقات می کنند ، مسلم از حبیب که آشنا به بازار و اهالی و اجناسش بود می پرسد که دنبال حنائی می گردد که رنگش بییشتر دوام بیاورد ، و حبیب با لبخند دست مسلم را می گیرد و به گوشه ای می کشاند و می گوید : مسلم ! یک جنائی سراغ دارم که اگه به دستت بزنی رنگش تا روز قیامت باقی است و بعدش هم به نشانه رستگاری تا ابد با تو خواهد  ماند !!!

و در برابر چهره متعجب و پر سوال مسلم ، نامه حسین را از زیر عبایش بیرون می کشد و مقابل چشمان مسلم می گیرد !!! و مسلم با دیدن دست خط ارباب چشمانش می درخشد ، و با خواندن همان چند جمله مختصر که حکایت از شرایط  و مظلومیت امام  داشت ، خونش به جوش می آید ، و شبانه از شهر بیرون می زنند و به سمت کاروان امام می تازند .

حالا  حبیب منت بر سر مسلم می گذاشت ، :

-  دیدی پیرمرد چه حنائی برایت سفارش دادم ! ببینم چه می کنی در میدان ...البته از تو که سنی گذشته و کمرت خم برداشته و تحمل وزن این شمشیر را که بر خودت حمایل کرده ای نداری ...پایت که به میدان رسید ...بگو یاعلی ! و بزن به دل دشمن ...شاید اینجوری قدرت حیدری جای خالی نیروی جوانی را بگیرد !

و مسلم دندان قروچه می کرد و هی برای حبیب خط و نشان می کشید ،

 وقتی کار مسلم تمام شد ، حبیب که اشگ صورتش را گرفته بود  از امام اجازه میدان خواست . و امام در سکوت با تکان دادن سر مبارک رضایت داد ،

عباس حبیب را قبل از نبرد به کناری کشید و به ابروان پرپشت و ضخیم حبیب که مژه ها و حتی جلوی دیدش را گرفته بود اشاره کرد ، و بعد با ریسمانی آن ابروان بی مثال را بالا زد و بر پیشانی حبیب بست تا نگاهش آزاد باشد ، وقتی با حبیب مصاحفه می کرد ، همان بوی خوش همیگشی را که حبیب همواره با خود داشت و با همان هم در میان مردم شهره بود ، استشمام کرد ، سوالی که از دوران کودکی بر ذهنش نقش بسته بود و هیچ وقت  شرایط پرسیدنش پیش نیامده بود ، را مطرح کرد :

-  حبیب ! از وقتی که طفلی پیش نبودم و تو برای دیدن و مشورت نزد پدرم می آمدی ، این رایحه خوش از تو به یادم مانده است ، و هرگز هم نمونه اش را هیچ جا و بر اندام و لباس هیچ کس حس نکردم ، این عطر نامش چیست ؟ از کدام مشگ و یا گل و عصاره ای تهیه میشود ؟ چرا فقط تو از آن داری ؟ چرا شبیه هیچ عطری نیست ؟ حتی مشابه آن را هم کسی سراغ ندارد !!!

حبیب که برای رفتن به میدان عجله داشت تبسمی کرد ، انگار تمام عمرش را منتظر این لحظه بوده است ، و حالا  هر لحظه ای که   تاخیر میشود ، صبر و تحمل اش هم به پایان می رسد ، اما برای عباس و آن چشمان قشنگ که حالا کنجکاو و پرسان بود ، مگر میشود بی تفاوت بود و این دلاور دوران را بی جواب گذاشت ،  با یک حرکت روی زین اسبش نشست ، و افسار مرکب سرکشش را به دست گرفت ، اسب دوری به دور خودش زد و شیهه ای کشید و وفاداری خود را به صاحبش نشان داد ، و به اشاره حبیب آرام گرفت ، حبیب سرش را کمی به سمت عباس گرفت ، تا صدایش را فقط عباس بشنود ، گوئی که رازی را قرار است فاش کند ، :

-  شبی خوابی عجیبی را مشاهده کردم ! در رویائی صادقه دیدم که در سر سفره ای نشسته ام که از آدم صفی الله تا ابراهیم خلیل الله و دیگر پیامبران و اولیا خدا نشسته اند ، و همه با احترام با من سخن می گویند ، صبح با صدای اذان موذن از خواب برخاستم ، مدتها آشفته این رویای شیرین بودم تا اینکه روزی زیارت رسول خدا نصیبم شد ، خوابم را تعریف کردم ، پیامبر لبخندی زد و نوید شهادت داد ، وقتی از او در باره زمان و هنگام این فیض و اینکه در کنار کدام یک از بزرگان این سعادت را در آغوش می کشم ، ابروان محمد در هم گره خورد ، و چشمانش خیس از اشگ شد ، مضطرب شدم و ترسیدم ، احساس کردم با سوالی نسنجیده رسول خدا را رنجانده ام ، قبل از آنکه لب به عذرخواهی باز کنم ، پیامبر دست بر شانه ام گذاشت ، و مهربانانه مرا به آرامش دعوت کرد ، و بعد  آرام نجوا کرد : در زمینی که از سر و رویش بلا می بارد ، و در کنار بهترین فرزند من که خونش خون خداست و به دست بدترین و خبیث ترین مردم روی زمین ریخته میشود ، و تو در جهاد او حضور خواهی داشت و از میراث و سنت و دیدن من دفاع می کنی ، تو در شرایطی به شهادت نائل میشوی که همه شهیدان تاریخ به نحوه شهادتت حسادت کرده و غبطه می خورند ...

سخنان پیامبر شهد شیرین سعادت و نیک بختی را به مزاقم آشنا کرد ، وقتی خوشحالی و فرح مرا دیدند ، از جیب مبارک ظرف شیشه ای کوچکی را بیرون آوردند ، دربش را گشودند و نوک انگشت مبارک را از آن آغشته کرده و روی پیشانی ام سائیدند و فرمودند این هم نشانه اش ! و هدیه من به تو که فرزندم را در آن روز سخت یاری می کنی ، تا وقتی تو زنده ای اطرافیانت از رایحه خوش این عطر بهره خواهند رفت ، بعد از شهادت هم آسمان به این بوی دل اگیز معطر خواهد شد .

حبیب ، پا به اسب کوبید و او را به سمت میدان هی کرد ، هنوز چند قدمی دور نشده بود که مکث کرد و ایستاد ، سر برگرداند و به عباس چشم دوخت و با صدای بلند گفت :

-  عباس ! پدرت ..علی ابن ابیطالب... حیدر کرار ... میر تمام مردان و بزرگان ... بعد از جنگ نهروان ، در حالی که عرق جنگ را از پیشانی می گرفت ، به من گفت : حبیب ! روزی میرسد که تو به همراه فرزندان من در میدانی نابرابری خواهی جنگید ، در آن روز قبل از اینکه به میدان بروی ، به پسر عباس پیغام بده ، و بگو ...عباس ! فرزند صالح و خوبم از تو راضی ام و خدا از تو راضی باشد ، مبادا تا وقتی که خون در رگانت جاری است و نفس در سینه ات می آید ، برادرت ...حسین ! را تنها بگذاری ....مباد ..عباس ! ..مباد ...!

 

+ برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386زمان 2:5  امپراطور ژولیس سزار 

-

و حبیب که سم ضربه اسبش خاک و غبار را در هم آمیحته بود ، شمشیرش را در هوا می چرخاند و با ذکر یا علی یا علی به وسط میدان رفت ، خود را معرفی کرد ، کنیه و نژاد و خاندانش را توصیف کرد ...گذشته و خاطرات  افتخار آمیزش با رسول خدا و صحابه بزرگوار آن پیامبر بازگو کرد و سپس در باره همجواری و پایبندی به شیعه علی بودن سخن ساز کرد ، و آخرین جمله اش را اختصاص داد به میزان ارادتش به حسین ، که تمام این عمر دراز و آن همه فخر و روزهای پر مایه ، برای یک لحظه بودن با حسین هم برابری نمی کند ، و بزرگترین سعادت زندگیش حلقه غلامی حسین را بر دست داشتن است ، و اگر در هنگام زنده بودنش و جان بر بدن داشتن ، خط زخمی بر حسین وارد شود ، تمام آن بندگیها و آن همه جهادها و نمازها و عبادات ، باد هوا میشود ، و بعد دشمن را خطاب قرار داد که تا ما نوکران این بارگاه هستیم ، دست هیچ نامردی به پر خیمه ها نخواهد نرسید ، حبیب رجز خود را با این حسرت ختم کرد که وا افسوس و دریغا که یک جان بیشتر برای فدا کردن به حسین ندارم ، ای کاش خدا این فرصت به من میداد که هزار با سختی و درد جان کندن و مرگ را به خود هموار می ساختم  ، به عشق مولایم حسین ! ...تا در آن صورت اندکی احساس نمایم که توانسته ام قدری از ارادتم را نمایش بدهم ...اما اینک با خون خود ، سند عاشقی ام را امضا می کنم ...

عباس اینها را می دید و می شنید و دلش بی طاقت تر می شد ...

گاه گاهی زیر چشمی برادر را زیر نظر داشت ، که چگونه در برابر این همه خود را حفظ نموده و جز تکلیف و وظفیه اش در مقابل خداوند به هیچ چیز دیگر فکر نمی کند ، چقدر باید یک انسان به تعالی برسد که مهربانی اش  عین محبت خدا باشد ، و خشم و عصیانش مظهر قهر و عقوبت و غضب یزدان یکتا باشد ؟ حسین در این لحظات که هر لحظه اش میتواند یک ابر انسان را به زانو بیاندازد و طوق تسلیم و اسارت را بر گردنش آویزد ، مصمم تر و با همتی والاتر این رسالت را به دوش می کشد ، و عباس با خود می اندیشید که تنها حسین است که میتواند اینگونه حسینی عمل کند !

هر کدام از یاران که از اسب فرو می افتند و خاک و خون به هم گره می خورد ، دل زینب بیشتر می لرزد ، و در همین لحظه نگاه معنی دار زینب پی عباس می گردد و قد و قامت رعنا و بر افراشته یل بنی هاشم و سپهسالار لشگر حسین و برادر محجوب و مهربانش را در قاب این نگاه می گیرد و دوباره آرام میشود :

-     هنوز امیدی هست ...! این عباس است که اینطور در کنار حسین با صلابت و قدرتمند و سرشار از نیروئی نامحدود ایستاده است ...! عباس هنوز هست ...و تا عباس نفس می کشد ، شکست و اسارت و خواری یک کابوس بیشتر نیست ...!

و عباس این را می فهمد و هر بار خوشحال از اینکه قوت دل زینب خاتون است ، سرش را با افتخار بالا می گیرد و قدم بر زمین می فشارد که این زمین بلا خیز هم خاطرش باشد که پهلوان بی مانند عرب هینجا است ،

دیشب در محفل عاشورائیان ، یتیم برادرش ... حسن مظلوم ، جوان سیزده ساله یادگاری کریم اهل بیت ، قاسم ابن الحسن که کودکیش را در دامن مهربانی عمو حسین و شانه های مردانه عموعباس گذارنده است ، از دیشب که امام نوید شهادت را به همه یاران داد ، دستپاچه و بی قرار است ، درست سمت چپ عمو نشسته و نگاهش همه هول و هیجان بود ، وقتی حسین تک تک یاران را به اسم خواند و جایگاهشان را در عرش خداوندی نشان داد ، قاسم مدام گوشه عبای عمو را می گرفت و می کشید و زیر لب با لحنی ملتمس که کمی هم رنگ غرولند داشت ، زمزمه میکرد :

-         پس من چی ؟!....عمو...؟...عمو...! ....من چی ؟

عباس به این رفتار کودکانه قاسم نگاه میکرد و لبخند میزد ، مشق مبارزه و جنگ را خودش  به او آموخته بود ، هر بار که در حین سوارکاری به خاطر قد کوتاه و جثه نحیفش به زمین می خورد ، عباس سراسیمه او  را در آغوش می کشید و می بوسید و نوازشش میکرد ، بوی برادر شهیدش را داشت ، هر وقت دلش برای حسن بی طاقت می شد سراغ قاسم می رفت ،  حسین نیز در تمام دوران کودکی قاسم چون پروانه دور او می چرخید و اجازه نمی داد که بر یادگار برادر گرد غم و اندوه  بنشیند ، اما امشب قاسم به اندازه تمام عمر سیزده ساله اش غصه دار بود ، تصور اینکه در برابر چشم عمو حسین و عباسش نوجوانی تازه به دوران رشد رسید باشد ، وحشت داشت ،  از عشق عموهایش نسبت به خود و برادرانش خبر داشت و میدانست عموها تحمل یک خار بر پای بر او ندارند ، چه رسد اینکه اجازه جنگ در این میدان نابرابر بدهند ، وقتی جواب قانع کننده از عمو حسین نشنید با نگاهی سراسر التماس سراغ عموعباس رفت ، حرفی نمی زد اما نگاهش جگر عباس را می سوزاند ، قاسم دیگر امیدش کم کم از دست می رفت ، به مقتضای سنش از شدت غم ، لبانش در هم جمع شدند ، بغضی تلخ در گلویش چمبره زد ، با اینکه تمام تلاشش را می نمود تا این بغض گرفته را مستتر کند اما در گوشه چشمانش چند قطره اشگ منتظر به فرو ریختن و بیداد گریه به راه انداختن بودند ، قاسم قهر کرد ...و عباس دیگر این را تاب نداشت ، برای قاسم انگار دنیا به آخر رسیده باشد ، دیگر هیچ چیز برایش معنا نداشت ، نوجوانی که تا همین چند ساعت پیش در اوج این همه خطر و تهدید سر تا پا شور زندگی و شوق و تحرک و سرزندگی بود ، دچار دردی چنین سنگین شده بود ،  این قهر با عموها نبود ، قاسم با همه دنیایش و سرنوشت و تقدیرش قهر کرده بود ، عباس در لحظه ای که نگاهش با نگاه حسین تلاقی کرد ، اشاره ای به برادر زاده نمود ، که اگر  به دادش نرسد معلوم  نیست تا چند ساعت دیگر بتواند این درد را تاب آورد ، حسین سرش را به سمت برادرزاده خم کرد و او را مورد خطاب قرار داد:

-         بگو ببینم قاسمم ! عزیز یادگاری برادرم ! مرگ در نگاه تو چگونه است ؟

قاسم  انگار که خواب می بیند ، اما بلافاصله بیداریش را باور کرد و سریع پاسخی داد که عمو حسین لبخند زد و عمو عباس سرش را علامت تائید مردانگی این نوجوان تعلیم دیده در کلاس خودش ، تکان داد :

-         شیرین تر از عسل عمو جان !

حسین ، مکثی نمود ،  سرش را به آسمان گرفت ، انگار تصویری را در آنجا می بیند ، تصویری که رویتش برایش خوش آیند نیست ، آرام چشمانش به نگاه برادر زاده که مملو از عشق و امید دوخت و با اندوه گفت :

-         فردا تو به مرگی سخت و طاقت فرسا ، شهید خواهی شد ...!

این جمله حسین اگر چه موج شادی و شور و شعف را به قاسم داد ، طوری که از شدت خوشحالی روی پا ایستاد به اطرافیانش نگاهی انداخت و با سرعت بیرون زد و مدام مادر و برادرانش را صدا میزد تا این مژده را به آنها برساند ، اما عباس سرش را پائین انداخت و به زمین خاکی خیره ماند ، حسین با نیم نگاهی به این حالت عباس همه چیز را فهمید ، کیست که از این خاندان عشق و علاقه بی توصیف و بی نهایت عباس را به قاسم نداند ؟ و همینطور قاسم به عمو ، از زمانی که قاسم راه رفتن آغاز گرفت ، عباس در کنارش بود و مدام از او مراقبت می نمود و تحت تعلیمات خاص خودش قرار داد ، هر آنچه میدانست و میتوانست و ظرفیت برادر زاده که بسیار باهوش  و فراتر از سن و هم نسلان خود بود ، اجازه میداد ، با دلسوزی و حوصله و عشق ، به قاسم آموخت ، انگار وقوع چنین روزی را به او الهام کرده بودند ، که باید این نوجوان را برای روز سخت تعلیم داده و آماده اش کرد .

اصحاب که شهید شدند ، جوانان و مردان بنی هاشم به نوبت  رخصت میدان می گرفتند ، ( من نمی دانم این بخش از روایت که مربوط به وصلت قاسم با دخت عمویش است ، چقدر با احساس شما سازگار است ؟ ، عداه ای این ماجرا را  نفی کرده و اینکه در چنین روزی  امام اجازه عقد را به این نوجونان بدهد ، بعید دانسته و به دور از منطق می دانند ، اما عده ای دیگر با تعصب و ارائه مدارک معتبر و ذکر احادیث از امامان وقوع این نکاح را قطعی  و برایش دلایل استعاره ای و معنائی بسیاری را ذکر کردند ، من خود در این داستان چیزی می بینم که نبودش ارزش قاسم و حماسه او را می کاهد ، لذا با ایمان به حادث شدن این ازدواج آن هم درست  ساعتی قبل از شهادت قاسم ، روایتش می نمایم ) در مقاتل مختلف در ترتیب حضور نزدیکان درجه یک امام در میدان اختلاف نظرهائی است ، جمعی نوشته اند بعد از شهادت جوانان بنی هاشم  اولی شهید نزدیک به امام قاسم و عده ای هم علی اکبر و حتی نامهای دیگر هم ذکر نمودند ، اما با پذیرش ماجرای عقد قاسم ، به نظر میرسد منطقی این باشد که قبل از شهادت این نزدیکان این مراسم برگزار شده و برادران و نزدیکان عروس و داماد تحفه های خود را داده و سپس جنگ آنان که اوج ماجرای عاشوراست آغاز شده است .

 زنان در اوج ان همه گرد و خاک و سم ضربان اسبان و فریاد رجز خوان دشمن و ناله مجروحان و ندبه و زاری خانواده شهیدان ، خیمه ای را با همان وسلایل ابتدائی آراستند ، مراسم عقد با سادگی ولی ژرفنای معنوی و روحانی که همه فرشتگان مقرب درگاه حق شاهد و ناظر این پیوند خجسته اند ، برگزار شد ، خطبه عقد را امام حسین در حضور اعضای خانواده قرائت فرمودند - ساقدوش داماد عموعباس و پسر عمو علی اکبر که هر کدام در یک سوی قاسم قرار گرفته اند ، و زینب و لیلا که کنار عروس نشسته و رقیه نیز با لبان تشنه و چشمانی امیوار در کنار عمو عباس است و دستان قدرتمند و سنگین عمو را به دستان ظریف خود گرفته و احساس آرامش و آسایش می کند  ، کدام مجلس نکاحی را سراغ دارید که از این بزم عاشقانه پر شکوه تر باشد ؟

قاسم و دخت عموی نجیب و مطهر و اصیلش فاطمه بنت الحسین ، زمانی است که دل در گروی عشق و شیدائی هم دارند ، و عمو حسین و عمه زینب زودتر از حتی خودشان به این موج حسی نا آشنا که اضطراب و هیجانی شیرین را در هنگام برخورد برایشان می ساخت ، پی بردند ...و راضی و خوشحال از این یکدلی و همجواری عاشقانه منتظر بودند تا شرایطی فراهم شود که این دو دلداده را به یک آشیانه رهنمون باشند ، این دختر عمو و پسر عمو ...خدای نجابت و شرم و ادب و احترام هستند ، هیچکدام جرات بازگوئی از حسشان را ندارند...اما یک واقعیت مسلم و تردید ناپذیر را باور دارند که بی وصل هم زندگی برایشان انگیزه برای ادامه و پی سرنوشت رفتن باقی نمی گذارد ...این عشقی از روی هوس  و مقتضای سن کمشان که اصولا عشق زود گذر است ، نیست ، عهد عاشقانه این دو با هیچ معیار زمینی و قالبهای متدوال قابل قیاس نیست ، پسر از  کریم ترین مرد عالم و دختر از سرمنشا عشق الهی می آید ، اینان طوری تربیت شده اند که هرگز نهال احساساشان  با هر نسیمی ، سر به هر سمتی خم نمی کند ، این دو از سلاله ای می آیند که آموخته اند در همه شئونات زندگیشان متوسل به نیرو و قدرت لایزالی باشند که نیکی و سعادت و خوبی و تعالی بشر از آن است ، پس عشق این دو پیوستگی و وابستگی اش چنان است که به راستی میثاقش را در آسمان بسته اند و بند بند لباس عروس و داماد را نیز فرشتگاه بافته و بر تن معصومانه اش دوخته اند ، این عشق تجلی عشق خداست . و حسین کسی نیست که از این عشق به سهولت در گذرد ...

امام فرمان دادند برای دقایقی عروس و داماد تازه به هم رسیده را تنها بگذارند ، عباس شمشیر به دست در چند متری خیمه به نگهبانی ایستاد تا هر تعدی و چشم زخم به آشیانه این کبوتران عاشق را با ضربه حیدری خود پاسخ دهد ، امام حسین در گوشه ای دیگر روی زمین نشسته و خلوت نموده و در فکر فرو رفته است ، اینکه در این لحظه در ذهن او که اول و آخر بندگی در برابر خداست ، چه میگذرد ؟ ، هیچ کس نمی داند ...

چند قدم آن طرف تر زینب برای مظلومیت  شرایط عاشقان که میتوانست در  به شکلی دیگر متجلی شود ، اشگ بر صورت دارد ، به مناسبت این وصلت فرخنده می بایست  چهل شبانه روز تمام عالم را آذین بندند و مردم به شادی و خوشی  پایکوبی و خوشحالی کنند ...اما حالا ...اینجا ...کربلا ...این روز ...عاشورا ....

سکوتی میانشان افتاده که حتی باد که چند دقیقه قبل  صحرا را غبار آلود کرد ، به این خیمه که می رسد ، قدم کوتاه کرده و پاورچین پاورچین راه کج می کند و از سمتی دیگر راه خود را می گیرد . قاسم با لباس رزم آمده ، امامه امام حسن بر سر دارد ، شمشیر پدر بر کمر بسته که موقع راه رفتن نوکش به زمین می ساید ، زره به اندازه اش نبوده و عموعباس با تقلا و تلاش یک زره به تنش استوار ساخته که همینطوری در بدنش لق می خورد ، درست لحظاتی قبل از اینکه مراسم عقد به راه افتد ، عمو حسین علی رغم نوید شب قبل ...از اجازه به قاسم جهت حضور در میدان امتناع کرد ، قاسم از همه جا نا امید و بریده از همه کس ... سر افکنده و نالان به خیمه خود رفته و مادرش با دیدن حال زارش از صندوق مخصوص خانوادگی نامه ای بیرون کشیده و به فرزند می دهد و می گوید : پدرت وصیت کرد هر وقت که قاسم غم عالم در دلش نشست ، این نامه را تحویلش بدهید . قاسم با دیدن نامه آن را می گیرد و می بوید ، بوی پدر را می دهد ، اشگ شوق و امید صورتش را می گیرد و دوان دوان به سمت عمو می رود ، حسین با دیدن نوع دویدن و نحوه صدا کردن قاسم ، بند دلش پاره شود ، نامه را می گیرد  و آن را می خواند ، برادر بزرگ تر حکم جهاد قاسم را در این روز داده است ، امام حسن بر حسین که برادر کوچکتر است ولایت دارد ، حکم امام بر امام دیگر واجب است ، حسین نامه برادر به چشم می گذارد و عباس را صدا میزند و در حالی که بغض امان حرف زدن را از او گرفته بریده بریده فرمان میدهد :

-     حاضرش کن برادرم برای جنگ ! ..فقط صورتش را بپوشان ! نمی خواهم زیبائی خورشیدی قاسم که درخشش هر چشمی را کور می کند ، با نگاه این چشمان شور گزندی بیند و چشم زخمش بزنند ...

 عباس در حالی که لباس و وسایل رزم برای برادر زاده تهیه می کند و او را تجهیز می نماید با چشمان خیس و دلی ریش ریش آخرین نصیحتهای نظامی و جنگی خود را گوشزد می کند و قاسم که سر و پا شور است گوش جان به این وصایا می دهد .

در همین حال در خیمه ها زنان هم به فرمان امام دخترش  فاطمه بنت الحسین را برای عقد آماده کردند ، و این همه چنان به سرعت گذشت ، که در حال حاضر ذهن هر دوی آنها را مشغول کرده است ، و البته حیا و شرم و نجابت هم خود پایه اصلی این سکوت سنگین است .

قاسم اما دلشوره دارد ، با اینکه طعم خوش و به یاد ماندنی وصل در روحش او را مست و نئشه کرده است ، بخشی دیگری از وجودش به بیرون خیمه دوخته شده ، به میدان جنگ ...!

فاطمه بنت الحسین ، اگر چه قاسم یار و دلدار همیشگی اش ، حالا با خطبه ملکوتی پدر حلالش شده است ، اما باز از نگاه کردن به صورت مهتابی قاسم که در تمام اعراب شهره است ، ابا دارد ، اما از طرفی میداند دیگر فرصتی نیست ، و همین چند دقیقه شاید آخرین فرصت برای دیدن معشوقی است که از زمانی که خود را شناخت عشق او را در قلب خویش حس کرد ، قاسم این زیبا روی عرب که دل و روحش هم به مراتب از این زیبائی ظاهری جذاب تر و دلنشین تر و ماندنی تر است ، تا دمی دیگر در گردباد طوفانی از شمشیر و نیزه و عربده مردان وحشی و خون و خاک در هم خواهد پیچید ، آن وقت این دختر معصوم این داغ را با داغ سنگین پدر و برادران و بعد اسارت چگونه تاب آورد ، اینها همه حرفهائی است که عروس نگین عالم در این وقت می خواهد بپرسد و نمی داند که چگونه آغار کند ، قاسم لحظه ای فارغ از دنیای بیرون از خیمه میشود و با سختی و همت و توکل ، سرش را بالا می آورد و صورت عروسش را خیره می شود ، چشمان  فاطمه  که لحن  نگاه عمو را دارد... در همان دم ، دل قاسم را با خودش را می برد ، قاسم که در دامن حسین  رشد کرد و بزرگ شده است ...و از درد و تنهائی یتیمی هیچ چیز نفهمید ، حالا دختر او که تجسم خود اوست در کنار اوست ، چه سعادتی بالاتر از این ، در این لحظه عروس و داماد کربلا چشم در چشم هم در این سکوت ژرف بی هیچ حرفی به تحسین و تمجید یکدیگر مشغولند و تمام حرفهایشان را که باید در طی سالهای بعد می گفتند در همین تلاقی نگاه به جان هم حک کردند .

صدای عربده کش مردی از لشگر دشمن که حریف می طلبد و به تحقیر  حسین ، کسی را می خواهد که بتواند در میدان نبرد با هماوردی کند ، به گوش قاسم رسید ، رگ گردنش متورم شد ، از خشم سرخ می شود و بر می خیزد ، دیگر طاقت نمی آورد ، عموی مظلومش در میدان جنگ است و یک چاله دهان بی وجودی بی ادبی و جسارت می کند . هنوز سربازی اینجاست که لبس رزم و سلاح بر دست آماده جانفشانی و شهادت است ...حسین تنها نیست ...! قاسم حالا همه وجودش رفتن است ، و فاطمه بنت الحسین  این را می فهمد ، و مهر سکوت از لبانش بر می دارد و بی اختیار می پرسد :

-         کجا ؟ ..قاسم ...!

-         نمی شنوی ...؟ عمویم ..پدرت تنهاست ...باید بروم ...دیگر یارای ماندن ندارم ...

-         قاسم ؟!

قاسم می ماند ، التماسی در این خطاب است که قدرت رفتن را از او می گیرد ، دختر عمو نزدیکتر می آید ، صورت به صورت قاسم ، و با هیجان و اضطراب می پرسد :

-     تو می روی برای شهادت ....من دیگر تو را نخواهم دید ...تو تنها همسر من خواهی ماند ...کدام مردی است که بتواند سر سوزن شبیه قاسم ابن الحسن  باشد ؟ هیچ ...! فقط به من بگو ...در روز محشر ..آنطور که از زبان پدرم وعمه شنیده ام آنقدر بهم ریخته و شلوغ است که پدر فرزندش را به جا نمی آورد ...در آن روز من تو را چطور پیدا کنم ؟

قاسم لختی می اندیشد ، چیزی به ذهنش می رسد ، دست به پشت زره و پیراهن می برد ، پارچه ای را که به بازو بسته ، باز می کند و به سمت عروسش می گیرد :

-     این یادگار پدرم که او هم از جدش رسول خدا به ارث برده است ، این نشانه من و تو در آن روز ، در آن وقت اگر این را بر بازو ببندی ، هر کجا که باشی تو را خواهم یافت ...

فاطمه  آرام میشود ، میخواهد حرفی بزند ، اما کلام یاری نمی دهد ، قاسم پرده خیمه را کنار میزند تا خارج شود ، اما در همان حال مکث کرده و سر بر می گرداند :

-         التماس دعا بانوی من ! دیدار به قیامت ...یا مرتضی علی ...حیدر !

بغض  فاطمه بنت الحسین  دیگر تاب نمی آورد و می شکند ، و هق هق گریه خیمه را می انبارد ، قاسم از خیمه بیرون می زند ، اجازه نبرد و رخصت امام را مجددا می گیرد ، و با کمک عمو عباس سوار بر اسب بر میدان می رود .

آنچه قاسم در میدان نبرد انجام داد ، تصویر ماندگار و افتخار آمیزی است از نوادگان علی و نمایش ایمان و اقتدار علوی ، در میانه نبرد اسب قاسم معدوم میشود و این عباس است که از اول جنگ تا اینجا با دقت و تیز بین مراقب است و در اوج درگیری اسب به قاسم میرساند ، لحظه ای که عباس مقابل قاسم در میدان می ایستاد و دهانه اسب را برادر زاده می دهد ،  این دو نگاهشان در هم پیوند خورد ، نگاه قاسم سرشار از قدردانی و سپاس به خاطر همه آن آموخته های بود که اینک به کارش آمد و باعث شد سرافراز نام پدر را دوباره در اذهان تاریخ زنده کند و عشق به عمو که فراتر از این حرفهاست ، قاسم همیشه با نگاه عباس امید را یافته و از هر مانعی روحی و حتی دنیوی عبور کرده است ، برای قاسم عباس یک الگو و اسوه کامل است ،  همیشه آروزیش رسیدن به جائی بوده که عباس اینک قرار داد ، و در نگاه عباس که چهره خسته ولی امیداورا قاسم دو حس متفاوت را برایش ایجاد کند ، اول اینکه پایداری و مقاومت و دلاوری و جنگ با سلاح اصلی که ایمان است و نشان دادن این واقعیت که اگر چه صغر سنی دارد اما در درجه ای از کمال و بلوغ رسیده که بسیار مردان بزرگ عالم پس از یک قرن زندگی شاید بتوانند مرزهائی آن را از  دور تماشا کنند و قاسم این سیزده ساله عجوبه... لیاقت داشتن آن را هم دارد و دوم اینکه  نوجوانی با این زیبائی و مرتبه از شان انسانی  و مرگی اینچنین مظلومانه و زودرس چقدر زود است ، نظام طبیعت و عالم هستی باید برای از دست دادن این گوهر انسانی همیشه ماتم زده و حسرت به دل بماند ، نداشتن قاسم و نبودن این نگین بنی هاشم برای عباس سخت است ، برای همین در آن نگاه آخر عباس میخواست سیر برادر زاده را ببیند و ذره ذره تصویر صورت و چشمان براق و نورانی اش را به ذات و بطن روحش بنشاند .

قاسم با به هلاک رساندن دو فرزند پهلوان نامی آن دوران عرب و سپس کشتن خود او ، موجی از ترس و دلهره به لشگر دشمن انداخت ، و در عوض با هر ضربه شمشیر این  شیر  بنی هاشم غریو الله اکبر مردان و زنان و کودکان موجی از امید و شادی و غرور به اهل کاروان آورده بود ، تمام اهل خیمه ایستاده اند و نبرد غرور آفرین این سیزده سال پهلوان را تماشا می کنند .

لذا ادامه این وضع برای سران سپاه خصم قابل تحمل نبود ، بنابراین  ناجوانمردانه  ترین روش جنگ در آن روزگار روی آوردند ، و قاسم را سنگ باران نمودند ، عباس دیگر چگونه میتوانست طاقت بیاورد ، عزیز دل او و برادرش را اینگونه به جفا و ستم سنگ می زدند ، قاسم که از اسب به زمین افتاد ، به فرمان ابن سعد اسبان را بر بدن زخمی اش بتاختند ، تن نحیف و لطیف نوجوان سیزده ساله در زیر سم اسبان طاقت نداشت ، استخوانهای قاسم نشکست ، پودر شد ، صدای وا عمو جان به فریادم برس ...کربلا را لرزاند ...و دل همه کاروانیان را ...شکی نیست که یکی از سخت ترین صحنه های عاشورا همین است .

امام  خود را به  قاسم رساند ، عباس هم به همراه امام به میدان رفت با چند ضربه شمشیر حیدری مهاجمان را فراری دادند ، امام وقتی سر قاسم را به آغوش کشید ، هنوز نیمه جانی داشت ، فقط میخواست بداند که عمو از او راضی است و یا نه ؟

حسین با اشگ و اندوه قاسم را در آغوش گرفت و بوسید و بوئید ، و این نوجوان دلاور و الگوی تمام همنسلان بعد از خودش نفسهای آخر را زیر نفسهای گرم و مهربان عمو کشید ، وقتی امام قاسم را در آغوش کشید تا به خیمه بازگرداند ، قاسمی که با قد کوتاهش باعث میشد شمشیر  به زمین کشیده شود ، در حالی که سرش روی شانه عمو بود ، اما پاهایش روزی زمین کشیده می شد ، !!!

هیچ کس چون قاسم اینگونه سخت و دشوار به شهادت نرسید ...

زینب با دیدن این صحنه چنان گریه و شیون نمود که تمام زنان  برای این حال قاسم سخت گریستند .

و عباس در گوشه ای ایستاده بود و این همه را می دید و احساس میکرد که دیگر تحمل یک دقیقه دیگر را هم ندارد .

هر چه زمان به پیش می رود ، حجم سنگین مصیبت چنان بالا میرود که زمین و زمان از تحمل آن شانه خالی میکنند ، صحنه ای اینک در حال اجرا است که مانندش هرگز دیده نشده و تکرارش هم بعید به نظر میرسد ،  به همین خاطر تمام عالم به تماشا نشسته اند ، در عرصه ای رویدادها و اتفاقات و حوادث محیرالعقولی که تاب دیدنش را بسیاری هم ندارند ، به همین خاطر است  تمام کسانی که در صدد گزارش این واقعه بودند خارج از کم و کیف روایتشان به یک اصل همگی با قاطعیت و جدیت پافشاری کردند و آن اینکه دو طرف ماجرا هر کدام در نوع خودشان بی نظیر و بی تشابه هستند ، یاران و لشگر امام وفادارترین و با معرفت تریت یاران عالم لقب گرفته اند و لشگر انبوه خصم پلیدترین ، جانی ترین ، بی صفت ترین ، وحشی ترین مردم  هستند ،

فقط حسین این بنده  منتخب تمام ادوار تاریخ بشری است که میتواند با این درجه از بندگی و توکل به خدا و رضایت به تقدیری که خداوند برایش تقریر کرده است ، این همه بی هیچ خطا و حتی لغزش پلکی از آغاز تا پایان این راه را برود و سربلند و پیروز از آن به در آید ... تک تک یاران او هر کدام نماینده ای از نسل و نوع بشر از اول حیات تا پایان آن هستند ، نمایندگانی که الگوهای درخشانی ساختند و حجت را برای تمام انسانها تمام کردند ، تا آنجا که وجود خود حر و بازگشت و آن دلاوری و حماسه ای که از خود ساخت ، حجت را بر همان قوم که انحطاط و سقوط اخلاقی و انسانی اشان بی مانند است ، تمام کرد ، با این وصف برای هیچ انسانی بهانه ای نیست که در برابر بی عدالتی و ظلم و اصرار بر ماندن در راه گمراهی ، واکنشی مبنی بر رهائی نشان ندهد ، تا آنجا که امام در پیام آشکار مسئله عاشورا را حتی از مرزهای دینی و اعتقادی خاص یک قوم عبور میدهد و آن را برای همه زمان و همه ادیان و حتی همه آنانی که بی دینی برایشان مرام است ، تعمیم میدهد :

-         اگر دین ندارید ، لااقل آزاده باشید !

داغ قاسم هنوز راه نفس عباس را سد کرده است ، نفس تنگی دارد ، سینه اش می سوزد ، قمر بنی هاشم بعد از قاسم دیگر تبدار است ، بدنش آنقدر گرم و سوزان است .  اما هنوز تمام نشده است ، عباس هنوز کار دارد ، قرار نیست با همین ظرفیت تحمل ...این یل دوران محک زده شود ، یادتان باشد  عباس با همه جلوه های مردانه و دلاوری که تصویر بیرونی آن عبوس و سگرمه های در هم گره خورده و دندانها بهم فشرده شده و دیگر وجوه غیض اکمل است ، انسانی سرشار از احساسات لطیف عاشقانه و شاعرانه است ،  مروری به زندگی گذشته او نشان میدهد که در کنار آن صفات ، چه قلب رئوف و نوع دوست و شریف و ظریفی می طپد ، همین لقب باب الحوائج او به خاطر خصلتهای حسی او در طول زندگی است ، تمام درماندگان و حاجتمندها ، آنانی که زندگیشان به کوچه بن بست بیچارگی ختم شده بود ، کسانی که دیگر هیچ امیدی برای ادامه حیات نداشتند از هر طیفی... مسلمان و یهودی و مسیحی و گبر و غیره ، آنها در آن روزگار هیچ خانه ای را جز بیت العباس نمی شناختند ، برای همین امروز که چهارده قرن است ضریح مقدسش در کربلا  بنا شده ، هیچ حاجتمندی دست خالی از زیارت او باز نمی گردد ، در این باره داستانهای زیادی نقل شده است . چون عباس تحمل بی نوائی دیگران را ندارد ، تاب تماشای درماندگی در او نیست ، دلش نازک تر از این حرفهاست که بتواند طاقت  ویرانی و نابودی آدمی را داشته باشد ، عباس تندیس تمام قد عاطفه و عشق به نوع انسانهاست ، برای همین زجر و دردی که او تحمل می کند به مراتب بیش از دیگران باید باشد .

آخرین نگاه قاسم هنوز در ذهن عباس بیداد می کند که آن برادر زاده پیامبر گون  علی اکبر دوست داشتنی که رویت صورتش برای عباس در روز دیگر یک تکلیف بود در تمام این سالها ، سوار اسب خود شد و در از مقابل چشمان عاشقانه پدر عبور کرد و پای به میدان گذارد ،

علی اکبر جوانی برومند و به رشد جسمی و عقلی کامل رسیده است ، عصمت از نگاهش فریاد می زند ، معصومیت الهی و آسمانی در صدایش موج میزند ، راه رفتنش دل از هر بیننده ای می برد ، در امت عرب مسلمان آن دوران مشهور بود... نسل تازه ای که هیچ تصویر روشنی از پیامبر خود نداشتند روزانه از نقاط دور و نزدیک به محل زندگی علی اکبر می آمدند و او را در کوچه و خیابان زیارت می کردند و با همان نگاه اول دلشان منور میشد و حس معنوی جدیدی در خود کشف می کردند . صدای علی اکبر وقتی با آن آهنگ مست کننده ، اذان گو در شهر پخش می شد ، همه بی اختیار دست از هر کاری می شستند و رو به قبله می نشستند ، او تمام وجودش یادآور پیامبر بود ، حتی رفتار و اخلاق و جزئیات کردارش ، و این از عجایب خلقت است ، حال چنین جوانی اینک به میدان می رود و آنانی که در مقابلش صف آرائی کردند خود را مومن به پیامبری میدانند که او جلوه راستین اوست ،

وقتی با آن صدای ملکوتی که موسیقی و اوج و فرود آهنگینش دل هر شنونده ای را  می لرزاند ، خود و کنیه و خاندانش را معرفی کرد ، در لشگر دشمن ولوله ای به راه افتاد ، که چطور میتوان بر روی چنین جوانی که حتی لحن صدایش یادآور خطابه های پر شور پیامبر است شمشیر کشید ،  ابن سعد که می دانست اگر چند دقیقه دیگر این سخنان شیوا و تاثیر گذار علی اکبر ادامه پیدا کند باید قائله جنگ را پایان یافته تلقی کند ، بر خلاف رسوم آن زمان اعراب با بی ادبی مانع از ادامه سخنان او شد و به هرمله فرمان داد اولین تیر را به سمت جوان دلبر امام پرتاب کند ،

علی اکبر در محضر چون حسین که الگوی مقاومت و دلیری و عباس که اسوه تکنیکهای جنگی زمانه خودش بود آموزش دیده و به حق هم آنچه باید را به درستی فرا گرفته و در این میدان به نمایش گذاشت ، چنان که دشمن در برابرش عاجز شد ، چندین نفر را به خاک کشاند ، تا آنجا که دیگر جرات آمدن به میدان را کسی  نداشت ، تشنگی امان علی را گرفت ، از این فرصت بهره جسته به خیمه ها بازگشت ...مقابل پدر ایستاد و از عطش گلایه کرد ، امام زبان فرزند را به دهان گرفت ، و علی اکبر شرمنده شد چون دانست پدرش از او تشنه تر است ،  پدر نوید داد تا لحظات دیگر از دستان پیامبر با آب زمزم سیراب خواهد شد ، و اینگونه علی روحیه تازه گرفت و نبرد خود از سر گرفت ، به فرمان هرمله که گروهی را گرد آورده بود با تیر و سنگ از فاصله دور علی اکبر را نشان  گرفتند ، ضربات کم کم کارگر شد ، سر و صورت علی خون آلود شد ، دیگر توان ادامه نبرد نبود ،

اسب با راکب خود رابطه احساسی عمیقی دارد ، بارها این لحظات را اسب و سوار کار با هم تجربه کرده و یا تمرین کرده اند ، در چنین شرایطی با اشاره و حرکتی که سوار می نماید اسب متوجه میشود که باید صاحب خود را به پشت میدان جنگ برساند ، و عقب بنشیند ...

علی از شدت ضعف و خونریزی روی یال اسب می افتاد ، و به اسب اشاره می کند که او را از معرکه خارج کند ، علی از ضعف هیچ چیز نمی بیند ، خونریزی آنقدر شدید است که از روی یال اسب به صورت اسب ریخته و چشمان اسب را هم خون گرفته است ، اسب به تاخت  به قصد رهائی و نجات راکب از خطر رو به سمت خیمه ها می کند ، اما اسب که خون چشمانش را پوشانده اشتباه می کند و علی اکبر را به وسط لشگر دشمن می کشاند ، و.....

در مقاتل ، متفق القول نقل کرده اند که علی اکبر در این معرکه اربن اربا میشود ( یعنی زخمها آنقدر زیاد و کاری هستند که گوشت تن بریده و تکه تکه و یا بند بند میشود )

امام حسین زمانی به بالین علی می رسد که چند نفس از او بیشتر باقی نیست ، تمام عشق پسر این است که این لحظات آخر را در آغوش پدر طی می کند ، امام در همان حال نگران آخر و عاقبت پدر به دست این شقاوت پیشگان پلید است ، امام اما شاهد چشم فرو بستن فرزند برومند خودش است که هر روز با دیدن او امید به طی آن روز را می یابد ، به راستی که علی بزرگترین نعمت و برکتی است که خداوند شامل حال حسین می نماید ، و حال اینگونه این امانت را باز پس می گیرد ، از این لحظه به بعد امام حسین روحیه و رفتارش به کلی تغییر می کند ، چهره اش رنگی دیگر به خود می گیرد ، حسش نسبت به اطراف متفاوت می شود ،

بیشتر سکوت می کند تا سخن بگوید ، قبل از علی اکبر... امام از فرصتی بهره می گرفت تا با این جماعت واقعا بی وجود سخن بگوید و تا آنجا که میتواند آنها را از این سقوط هولناک که عقوبتی دردناک  هم در این دنیا و هم در آن دنیا انتظارشان می کشد... آگاه کند ، با ملاطفت و مهربانی و امیدوارنه سخن می گفت ، اما علی اکبر که رفت ، انگار امید امام برای تغییر آنان کاملا از بین رفت و اگر هم به مناسباتی حرف و کلامی می گویند فقط از سر تکلیفت امامت است و گرنه در ته دل امام دیگر امیدی برای اصلاح نبود ، برای همین لحنش عوض میشود .

شهادت علی اکبر اوج داستان عاشورا است ، نقطه عطفی است ، خصوصا برای عباس ، قمر بنی هاشم  دیگر هر لحظه ممکن است که از چله کمان رها شود و به قلب دشمن یورش ببرد ، این دیگر چیزی نیست که بتواند از چشمان برادر و خواهر پنهان کند ، امام هنوز هم دلش رضا نیست تا عباس را به جنگ بفرستد ، او میداند بودن عباس چقدر اعتبار برای او و کاروانش دارد ، برای خصم هم بودن او به معنای ایستادگی و برقراری ، است ...

اما طاقت ابو فاضل هم حدی دارد ، او تمام این ساعات را به عشق اطاعت از برادر تاب آورده و دم نزده ، حالا هم در زبان به اعتراض ندارد و سعی می کند گلایه هایش را مخفی کند ، اما امام از چشمان خدای فضل و کرامت می بیند و میفهمد که دیگر نگه داشتم او روی زمین محال است ، قمر بنی هاشم پاهایش دیگر روی زمین بند نیست ...برای زینب ماتم و غصه های جانفرسای این روز یک طرف ، تصور نبودن عباس در میانشان یک طرف ، بودن عباس و حضورش مانع از هر تعدی و حتی فکر به جسارت کردن است ، غیرت عباس غیرت خداست ، تحریک آن عواقبی تلخ برای مسبب خواهد داشت چه یک نفر باشد و یا یک لشگر سی هزار نفره ، فرقی ندارد ، چون عباس ...عباس است ! و این را تک تک آن مردان شرور و پلید میدانند ، مهمترین چالش ابن سعد از همان اولی که پا به این میدان گذاشت ، مهار و کنترل چرخش طوفان خیز شمشیر عباس بوده است ، که اگر جولان  دهد هر کس و هر چیز که به گوشه پر نسیمش بگیرد ، کارش تمام است و و او را هلاک شده دانست .

و امام میداند وجود همین ترس نهادینه شده در دل این مردان بی شرم و بی حیا است که تا همین حالا باعث شده دست به رفتارهای وحشیانه و جسارت به نوامیس و زنان و کودکان نزنند ، ولی نگاه بی شرمانه آنان ، نشان میدهد که فقط منتظر فقدان عباس اند ، تا بی حیائی را به کمال برسانند .

عباس چونان مرغی سرکنده دیگر یک جا بند نیست ، مدام قدم میزند و با خود حرف میزند ، گاه آرام ولی  بی صدا ، همه اهالی خیمه ها این را می بینند و کسی جرات حرف زدن ندارد ، چون می دانند که در این لحظه عباس سرشار از غیض و خشمی مقدس است که تجلی قهر خداست ، همان قهری که وقتی اراده کند هیچ مانعی سر راهش نخواهد ماند . حتی اگر کوه باشد از جا بر خواهد کند ...!

درد شهادت مظلومانه یاران و نزدیکانش را شاید  تحمل کند ، اما نگاه نگران رباب را چه کند ؟

در میان آن همه هیاهو ...خیمه رباب و علی اصغر توجه عباس را به خود جلب کرده است ، گاهی فقط صدای رباب است که لالائی می خواند و نوزاد را آرام می کند ، اما در همین اصناف جیغ جگر سوز نوزاد شش ماه از تشنگی... جان عباس را به لب می رساند ، رباب سراسیمه از خیمه بیرون میزند ، همه وجودش التماس است ، دنبال دادرسی است ، سر به آسمان می کند دعا میخواند ، جرات رفتن به سمت حسین را ندارد چه میداند او در این لحظه هزاران درد بر سینه زخمی خود دارد و واقعا روا نیست که بی نوائی علی اصغر را هم به او بگوید ...چشمانش یکپارچه زاری و ناله و التماس بودند ، انگار میخواست بگوید : عباس جان ! اگر کسی بتواند برای علی اصغر کاری کند . فقط عمو عباس است ....کاری بکن دلاور ..مگر صدای ضجه برادر زاده را نمی شنوی ..این همان نوزادی است که فقط با  دیدن چهره تو لبخند میزند ...آخر عمو کاری بکن ! ...اگر خوب گوشت راباز  کنی ...خواهی شنید که علی اصغر در هر جیغ و ناله کودکانه اش که رفته رفته به تحلیل می رود و صدایش آرامتر و نرمتر و لی عمقش ژرف تر و تلخ تر میشود ...فقط یک جمله را تکرار می کند : کجائی عمو عباس ؟!... مردم از عطش !...

این بار آخر صدای علی اصغر انگار از ته چاه می آمد ، تشنگی کام او را خشکاند و فکش از هم باز نمی شود ، لبانش ترک خورده و زخمی است ، از بس بیهوده سینه های مادر را مکیده است ، از لای ترکها خون بیرون زده و روی لبها خشکیده ...رباب از درد سینه خمیده خمیده راه می رود ، عباس دیگر فهمید که ماندن در اینجا و شاهد این همه تلخی بودن برایش محال است ،

قدم تند کرد ، خیمه رباب را کنار زد و داخل شد و بر گهواره علی اصغر نشست ، نوزاد در حال گریه تلخ و گزنده بی صدا بود ، با احساس حضور عمو آرام شد . نگاه بی رمق و بی فروغش را به سمت او کشاند ، و بعد لبخند زد . و چند بار لبان ترک ترک زخمی اش را به زحمت باز و بسته نمود .

عباس سیل اشگ صورتش را شست .

خم شد و پیشانی برادر زاده را بوسید و زیر گوشش نجوا کرد :

-         علی جان ! پهلوان کوچولو ! چند دقیقه طاقت بیار ...عمو برایت آب می آورد ...منتظرم باش عمو ....باشد ؟!

و از خیمه بیرون زد ، رقیه کنار درب خیمه نگران ایستاده است ، با دیدن عمو هول میشود ، دختر سه ساله بیش از هر کس دیگری دلباخته عمو است ، کلام اولی که آموخت بابا بود و کلمه بعدی  عمو !!! عباس هم عشقش رقیه است ، در تمام راه این سفر روی شانه عمو نشست ، و عباس برایش قصه ها گفت تا حوصله اش سر نرود ، رقیه ناز دردانه پدر و عمو است ، مسئله رقیه با همه فرق دارد و این را همه می دانند ، رقیه بی قرار پرسید :

      - چی شده عمو ؟!

و عباس چهار زانو کنار دخترک نشست ، با دستان مهربان و سنگین صورت لطیف رقیه را پوشاند ، گونه اش را بوسید ، چپ و راست ، و نگاهش را دوخت به چشمان هراسان رقیه و محکم و قاطع ، بی هیچ چون چرائی  اما با لحنی مهربان ، اما در اصل فرمانی که امکان سرکشی و سرپیچی در آن نیست گفت :

        - رقیه جان ! عمو فدایت شود ...بدو اون چند مشگ خالی را بردار برای عمو  بیار ...!

 رقیه فرو ریخت . بند دلش پاره شد ، بغض کرد :

-     عمو کسی تشنه نیست ...یعنی هست ...اما عمو نرو ! ...عمو جان ...تحمل می کنیم ...من خودم با همه بچه ها حرف زدم ...هیچکس راضی به رفتن شما نیست ...عمو ...نرو ...

و نتوانست ادامه بدهد ، چون صلابت و اراده خلل ناپذیر عمو را در نگاه آرام و زیبایش خواند . سرش را پائین انداخت و به سمت خیمه رفت ، و لحظاتی بعد با مشگهای خالی در مقابل عمو بود .

عباس مشگها را به دوش انداخت به سمت برادر رفت تا رخصت بگیرد ، و رقیه دست به دعا شد که پدر مجال رفتن به عمو ندهد .

هوا گرم است ، نه ! گرم نیست ...! داغ است ..! خون در رگها می جوشد ، عطش ...عطش...عطش...!

لبهای تفتیده ...دهان خشک و کام های گس ...زبان در دهان نمی چرخد ...سفیدی مردمک چشم از حرارت و فشار عطش به یرقان می زند ، پاها دیگر رمق ندارند ، بدن تشنه  بی آب اختیاری از خود ندارد ، وقتی که سوی آب را هم بدانی و صدای فرات را هم بشنوی که دیگر واویلاست ! از هر طرف که بخواهی بروی ، تن و روح و عزمت قصد فرات می کنند ، مردان دلاور که اسبهایشان را به سمت قتلگاه هی می کنند ، با یک دست شمشیر را دست دارند و با دست دیگر جلوی مشام اسب را گرفته اند که تشنه تر از صاحب خود هستند و اگر افسارشان را رها کنی سوی شط  خواهند تاخت ، بی هیچ توجه ای به آن کمانداران خشمگین ،

در خیمه ها قحط آب است و زینب عطشناک و نگران حال برادر است ، کودکان دیگر سوی دیدن ندارند ، خیلیهایشان حتی نمی دانند که این وقت ، روز به نیمه رسیده است ، و هنوز انتظار صبح را دارند ، حتی این چکاچک شمشیرهای آخته و زهر آگین را نمی شنوند ، صدای شکستن نیزه ها در تن کشتگان نیز برایشان قابل فهم نیست ، هنو