تبليغاتX
یادداشتهای امپراطور
سزار حرف میزند !

 

یک نکته مهم : بدیهی است که سفیدی معنی خود را از سیاهی می گیرد ، هر کس شب را شناخت قدر روز را خواهد دانست ، برای تعریف هر چیزی باید از سکه دو روی استفاده کرد ، من نیز در تفهیم کلمه ای که مقدس می دانمش ، خود را مجاب کردم تا در کنار شرح بخشهای نورانی به توضیح ظلمات هم همت گمارم ، اگر چه ممکن است صفحه نوشتاریم که طبیعتا دلم میخواهد یک سره خوبی و زیبائی باشد  به لکه های کدر و تار هم آراسته شود و حتی باعث تکدر خاطر خوانند شود ،  مخاطب هموراه در طلب رویت رنگهای شاد است و از تیرگی روی بر می گرداند ، اما در توضیحات همین متن آورده ام که مرادم نوشتن برای حض بردن خودم و خواننده ام نبوده است ، برای همین با شما عهد کردم که به جای شیوا و دلنشین و آهنگین نوشتن ، سعی و اهتمام به انتقال مطلب باشد ، مفهوم شهادت خود آنقدر زیبا هست که نیازمند به ذوق شکسته و ترک خورده من ندارد ، لذا در محضر تعریف شهید تاکید بر زیبائی ، زیره به کرمان بردن است ، بنابراین بی هیچ ملاحظه کاری ، بخشهای شاید زیادی از این نوشته ناچیز به توصیف و توضیح  مفاهیم و رفتارهای گاه واقعا زشت و کریه گذشته باشد ، دلم میخواست در این ترکیب و هارمونی درخششی اگر هست بیشتر حس شود ، تا اینکه دیده شود ....پس روده درازی من و تاکید افزون و چند باره ام بر بعضی از ننگ کاریها و سیاه کرداریها را به این دلیل بر من ببخشائید ...شاید وقتی دیگر در نوشته ای سراسر تحسین و ستایش  که فقط به قصد نمایش زیبائی و شکوه این واژه باشد تلافی این پاراگرافهای گاه طولانی و به شدت عصبی کننده را کردم ، منکه میدانم شما همه اینها را بی تعارف و بی هیچ پرده پوشی از من بهتر می دانید و بعد از خواندنش کلی برایم افسوس خواهید خورد که این حرفها را ما سالهاست در سینه داریم و این بابا حالا دارد با آب و تاب به خودمان پس می دهد !!! با این حال اجازه بدهید  عطش گفتن در باره این موضوع که مدتی است گریبان مرا گرفته این شکلی خالی شود ...در محضر بزرگان چند سرفه تصنعی کودکان در ته مجلس که برای اظهار وجود است و لا غیر ، عیب نیست و شاید هم تبسمی بر چهره فکور و عاقلانه اساتید بنشاند !!!

من به همین لبخند استهزاء شما استادانم هم دل خوش میدارم  .....

 

 

بخش اول :

 

 

روزی خواهد آمد که پرده فرو افتد و اسرار جهان بر ملا شود ، روزی میشود که هیچ تاریکی در ذهنی نباشد و خورشید دانش بتابد و جهل برود ، ارسطو می گفت : با تولد انسان تمام انوار آگاهی و علوم جهان از هنر و حکمت تا ریاضی و منطق و شعر در ذات آدمی نهادینه است ، و تنها باید برای دسترسی به آن جستجوی درونی آغاز کرد نه به در دیوار زدن بیرونی ! ، که خارج از بطن آدمی هیچ چیز نیست و سرمنشا ناشناخته ها و رازهای عالم در فکر بشر جاری است ،  علامه یگانه و بی مثال تاریخ استاد جعفری بزرگ هم در توضیح فلسفه زیباشناختی هنر به همین مضمون اشاره دارد : هنر در وجود انسان است . همچون غریزه کارکرد دارد ، چه زمان نیاز به آب داریم ؟ وقتی عطش کاممان را خشک می کند ... غریزه فرمان نوشیدن می دهد ، و آدمی برای رسیدن به قله هنر باید نیازش را دریابد ، به همین خاطر اگر کسی در طول عمرش همزمان نتوانست جامه حافظ و سعدی و شکسپیر و دانته و میکلانژ و داوینچی و بونوئل را یکجا بر تن کند ، قطعا فقط خودش مقصر بوده و کم کاری کرده است !!! پرده میان ما و هنر و علم بی نهایت خودمان هستیم ، آن روز ازلی این خود ما هستیم که از مقابل نگاهمان عبور داد میشویم و سپس چشمانمان تا امتداد دور افق دانستن را سیر خواهد دید !!! بی جهت نیست که کارل یاسپرس در توصیف ابلیس او را یک موجود زنده مستقل در ذات انسان میداند ، و وجود او را خارج از ماهیت آدمی مردود می شمارد !!!

 

 

از حقیقت ناب و مسلم تا کاریکاتور آن فاصله ای است که باید با همت والا و ریاضت و تلاش طی شود ، چه بسیار مردمانی هستند که طرح مخدوش و سیاه و سفید و چروکیده را به جای تصویر شفاف واقعیت می دانند و عمری در سراب می گذارانند ، کیست که در جهان مدعی دیدار حق نباشد ؟ به همین منوال است که فیلسوفان واقعیت را نسبی فرض کردند که هر تکه اش ممکن است بر دامن کسی باشد و این فرض درست است با این نکته که مقدار و میزان آن قطعه بستگی به لیاقت و تلاش آدمی دارد ، کسی قطره ناچیزی از یک خیال دور را بر سینه دارد و دیگری اقیانوسی از آن را ...

و مسئله اینجاست که هر دوی اینها در باره داشته هایشان حرف می زنند و ادعا دارند ، و بر ماست که باید فرق میان این قطره و دریا را بدانیم ، و هرگز با یک قطره بی مقدار خام نشویم به خیال دیدار دریا !!!

 شهید راز بزرگ جهان است و حقیقت انکار ناپذیر ، سعی کنیم که سهممان را این واقعیت  راز گونه  بی مانند افزون نمائیم ....

 

 

خیلی از مردم در باره شهادت حرف می زنند ، بسیارند کسانی که مدعی توضیح واژه شهید هستند ، یادمان نرود برای توضیح هر چیز ساده ترین راه توسل به کلیشه هاست ، و ذهن مردم  از این قالبهای کهنه و تکراری  خسته شده و بازتاب منفی می دهد و یا حداکثر اینکه تحمل می کنند . چاپ و انتشار چند عکس قدیمی و زیرنویسی برای آن و اشاره به نام شهید و بعد هم یک چند خاطره شیرین و تلخ و تیتر جملات مهم و حرفهای تاثیر گذار شهید کاری است که هزاران بار تکرار شده و میشود ، با همین مقدار میتوان کلی شعار داد و حرف زد . اما اینکاری نیست که لیاقت شهید باشد ، من معتقدم که این روش چند ایراد اساسی دارد ، اولا اینکه آنانی که هیچ شناختی از این موضوع ندارند تبدیل میشوند به سخنگو و تیشه به ریشه مفاهیم می زنند . و سدی میشوند برای شرح واقعیت و ذهن خواننده و مخاطب را با سطحی ترین مسائل پر می کنند ، این سخن گویان بی مایه که نه خود تجربه دارند و نه اجازه میدهند تا دیگران از تجربیاتش حرف بزنند بزرگترین مانع برای تفسیر و تشریح شناخت و فلسفه حق هستند . اینها خوابها و خیالتشان را می فروشند و سرابی را به جای زلالی چشمه حیات قالب می کنند ، کارل یاسپرس فیلسوف جزئی بینی است . او اعتقاد دارد در باره توضیح رازها و تشریح مفاهیم بزرگ جهان بهتر است جاهلان و نادانان سکوت پیشه کنند ، این سکوت ارزشش به مراتب بیشتر از سخن پراکنی بیهوده است .  در مقابل آن مفهوم اصلی ، یک لایه نازک و کاذب ایجاد می کنند و مردم به فرض فهم آن دچار سوء تفاهم مهمی میشوند ،

من هرگز چه در متن قبلی چه در این نوشته ادعای اثبات و توضیح ندارم و تنها همانطور که اشاره کردم سعی میکنم تا آنجا که ممکن است با این مفهوم مقدس نزدیک شوم ، تا خدا چه بخواهد :

 

 

یک جمله بی ربط :

نقل است که از یونگ فیلسوف و روانشناس بزرگ صده اخیر پرسیدند که چه زمانی فهمیدی که حرفهایت به حقیقت نزدیک است ؟ جواب داد : زمانی که یک مشت ابله و نادان شروع به تسمخر و مضحکه اندیشه هایم کردند !!!.......

 

یک چیزی را در باره این نوشته مطمئن هستم ،  خواندن و فهمیدنش تنها برای کسانی امکان پذیر است که به راستی حداقل یک بار در عمرشان یک شهید راستین را از نزدیک دیده باشند ، قبل از شهادت و بعد از آن ، برای آنان این نوشته تنها بازگوئی آن چیزی است که میدانند ولی شاید تا به حال به زبان نیاورده باشند ، و برای دیگران هم قطعا  این نوشته صرفا یک مشت حرفهای گاه بی ربط و بی منطق است که به هیچ عنوان ارزش ادبی هم ندارد ، به من حق بدهید که به قلمم اجازه ندهم دچار واژه پردازی و جادوی کلمات شود ، برای نوشتن در باره این کلمه پر از راز باید تنها ساده حرف زد ، گاهی هم اصلا حرفی نزد و  مثالی گفت و رد شد و به ذهن خواننده اجازه داد تا هر جور که دلش میخواهد برداشت کند ، من مجبورم اینطور نگاه کنم ، چون در غیر این صورت حرکت جملات من بر لبه تیز میان ریاکاری شعارگونه و خیال پردازی مفرط با پرت و پلا گوئی مزمن و گم شده نویسنده در اصل معناست ، بسیار پیش می آید که نویسنده خود قبل از هر کس دیگری شیفته قهرمان و یا داستان خود میشود و در آن صورت افسار نوشته اش به دست یک موضوع است که سراسر کلمات و جملاتش را دنبال کنی ، تنها یک خروار تعریف و تمجید از چیزی می بینی که حتی وجود عینی اش ثابت نشده... چه رسد به اینکه خواننده با آن همذات پنداری کرده و به سمت باور مفهوم حرکت کند ، نویسنده و خالق یک اثر ادبی قبل از هر چیزی باید سوار بر موضوع و شخصیتهایش باشد ، نارسیسم یا همان خود شیفتگی برای نویسنده قطعنا یک سقوط مسلم نوشتاری است ، و بدیهی است که این حقیر هرگز نخواهد توانست بر این موضوع احاطه داشته باشد و تمام عمرش تسلیم و دست بسته و سر به زیر این معنای ژرف خواهد بود ، لذاست که هر گونه تلاشی برای شکل ادبی دادن به این موضوع یعنی گمراهی و تلف کردن وقت خود و حرام نموده فرصت خواننده !

به من حق بدهید که زبان این نوشته را یک مکالمه ساده و یا یک منولوگ در نظر بگیرم ، تا بتوانم تا آنجا که ممکن است در خدمت این کلمه باشم ،

 

 

کلمات بزرگ و با شکوه که نیاز به توضیح و تشریح همیشگی دارند خود آفت معنائی خودشان هم هستند ، مثلا نام خدا ...این کلمه ای است که همه باید در باره مفهوم آن با هم اتفاق نظر داشته باشند ، اما می دانید که اینطور نیست و تمام دانش بشر در طول تاریخ خواسته گوشه ای از این کلمه را معنی کند و هنوز معلوم نیست که در توضیح یک حرفش هم موفق بوده باشد ، این دلیل نمی شود که ما تلاشی برای فهم آن نداشته باشیم ، بلکه باید این را بارو کنیم که هرگز به انتهای آن نخواهیم رسید و باید تنها به مقدار همت و ریاضتی که می کشیم در سهممان از معنای آن هم قناعت کنیم ، شهید هم از اینگونه واژه های بی بدیل و بی انتها در تعریف است ، به همین خاطر آدمهای ساده که همیشه به دم دست ترین تعریفها که البته فقط یک توجیه ابتدائی است بسنده می کنند و تمام جهانشان را در همه عمر اینطور به تحلیل می نشینند و همه گذشته و حال و آینده اشان را هم در شب جهلی خودخواسته سپری می نمایند ...برای همین سهمشان از حقیقت آنقدر ناچیز است که روز آگاهی از نام انسان بودن خودشان شرمگین خواهند بود ...بیائید یاد بگیریم در باره واژه های اساسی زندگیمان بی مروت نباشیم ...خودمان را مجاب کنیم که هیچ تعریفی را نپذیریم مگر اینکه باورش کرده باشیم ...و بداینم ایمان در آگاهی است نه اینکه در غریزه امان جاسازی اش کرده باشند ، آن وقت مسلمانی ما ژنتیکی نخواهد بود و ایمانمان به اعتقادات مبرهن و بدیهی در قفس شناسنامه اسیر نخواهد شد ، و نور ایمان را در قلبهایمان حس می کنیم و گرمایش در مغزمان !!! ، تصور کنید در آن وقت نمازمان چه رنگی خواهد بود و عبادتمان تا کجای آسمان توان عروج خواهد یافت  ، این را قبول کنیم که خدای دانش و علم و عقل ، هرگز یک عبادت و نماز از سر عادت و اجبار و تکلیف را بر نخواهد تافت ، و یزدان پاک شان و مقامش اجل از این حرفهای پیش پا افتاده است که هر کس سر بر سجده گذاشت ، بندگی اش را بپذیرد ، او  هرگز ظاهر بین نیست که کارش فقط خط زدن مشقهای غلط و درست ما باشد !!! این را اگر بدانیم و باور کنیم ، می فهمیم که حق نداریم در باره این کلمات به همین راحتی داوری کنیم ، و به خودمان اجازه نمی دهیم هر تابوت پرچم به سر سوار به دوش مردم را شهید بدانیم ... این جمله را میخواهم صد بار تکرار کنم و از این مقال بگذرم  : چشم سر بزرگترین خائن به فطرت انسان است در شناخت حقیقت ...گول این شبکیه و مردمک متحرک را نخوریم ...این فریب شکل است به محتوا ...

 

 

یکی از ویژگیهای شهید ، رسیدن به این مرحله از دانائی است که بتواند و قادر باشد در عمل ایثار کند بی اینکه هیچ توقعی را از هیچ کس حتی خدای خودش داشته باشد ...فداکاری و گذشتی که مبنایش بهانه و منطق ساده ریاضی نیست ، او به روشی به این انگیزه می رسد که هرگز نمی توان توضیحش داد ، اما این یک مرحله است که باید از آن عبور کند ، و هیچ راه معین و مشخصی هم ندارد ، قطعا و یقینا هر کس بر اساس نوع بی نظیر خودش میتواند این جاده را عبور کند ، تجربه پذیر نیست ، تقلید هم محال است ، یک عرفان عملی و شاید ...تاکید می کنم ...شاید هم نظری خاص خودش باشد ، طریقت کدام عارف با دیگری شباهت داشته است ؟ آیا حافظ از همان راهی به حضرت حق نزدیک شد که مولوی توانست همجواری اش را تثبیت کند ؟ آنها حتی در ظاهر هم شباهتی با هم نداشتند ، حافظ مانند یک مجسمه ساز قهار و وسواسی کلمات را انتخاب میکرد و آنها را  در کنار هم قرار داده و این کار را آنقدر ادامه میداد تا به ترکیب ایده آل خود برسد و تازه از اینجا به بعد  این هارمونی را چنان تراش می زد تا به  اوج فرم و محتوای ممکن دست یابد ، اما مولوی در وسط گود دیر آنقدر تقلا می نمود و می رقصید  تا مست می شد و از این دنیا عبور کند و در مرز خواب و بیداری شروع به سرودن شعر میکرد و شاگردانش آن اشعار را روی کاغذ می نوشتند ، اما مقصد هر دوی آنها یکی است ..شکی در این نباید کرد ...اما راه رسیدن یکی نیست ...و همین حقیقت شهید را پیچیده  و سخت و دشوار می کند ، نمی توان قاطعانه در باره رسیدن به مقصود نظر داد ...اما یک نکته مهم و باریک اینجا هست ، و آن اینکه بزرگان بشر در تاریخ یک شرایط ویژه ، ولی نه حتما لازم را شرح داده اند ، و آن مرگ در  جهاد مقدس است ، آنان همگی اذعان دارند که در این شرایط خاص رسیدن به مقصود سهل تر است ، اما نه برای همه ممکن ...بنابراین ما آدمهائی که قدرت درک حقیقت پشت پرده را نداریم می توانیم اینگونه با خودمان قرار بگذاریم که هر کس در این میدان جانش را از دست داد ، انشاء الله شهید است ...و این تنها یک حدس و گمان است ...آن هم به علت وجود شرایط مهیا و آماده ، شرط مسلمانی و ایمان در تعریف جمعی امت پیامبر چیست ؟ اظهار لفظی شهادتین ، بدیهی است خداوند ملاکش برای رسمیت بخشیدن به مومنان اظهار لفظی نیست ، اصلا او نیازی به این هم ندارد ، بلکه در آنجا همه چیز بر اساس افعال و نیات سنجیده میشود ، قطعا برای هر فعلی هم شرایط خاص آن لازم و حتمی است ، که در اکثر مواقع بر خود اهل طریقت است که این شرایط را مهیا کنند والبته در برهه ای از زمان به لطف و به نشانه کریم و رحمان بودن خداوند بخش اعظمی از آن برای همه آحاد مردم فراهم میشود ، مانند تمام معرکه های جنگی تاریخ اسلام ، که بهترین میدان برای نشان دادن لیاقتها و یا خیانتها بود ...!!! اما اصولا و طبیعتا اینطور نیست ....

 یک مثال تاریخی میزنم : موضوع شهادت امام حسین و یاران اصلی و نزدیکانش یک حادثه و موقعیت و شرایط اهدائی خداوند نبوده است ، مسیر حرکت زندگی امام راهی به جز این نمی توانست داشته باشد ، جزئیات حادثه عاشورا را که تعقیب کنید ...کدامش بر حسب بخت و اقبال فراهم شد ؟ مدیریت اصلی این رویداد به دست توانای امام است ، و اگر نظر امام برگردد هیچ اتفاقی صورت نمی گیرد ، میدانید که جنگ کربلا بنا بود در تاسوعا اتفاق بیافتد ، اما به تدبیر امام و اجرای برادر یگانه و ستون اصلی این ماجرا ، از لشگر خصم وقت گرفته میشود ، و روز بعد داستان شهادت روی میدهد ، من به این باور رسیده ام که این تصور که آن لشگر نادان به امام و یارانش فرصت دادند ، یک برداشت خام و ساده انگارانه است ، در اصل این امام حسین است که به جهان یک روز دیگر وقت میدهد ، و دلیل و چرائی اش قطعنا در رازی است که شاید تنها در روز محشر روشن شود ، اما می شود این را مطمئن بود که این تاخیر یک روز به خاطر برقراری یک توازن در کل طبیعت و جهان خلقت بوده است ، باید یک روز می گذشت و گرنه این واقعه بزرگ که خود مداری اصلی در گردونه تاریخ بشر است چیزی کم داشت ، شب آخر ..امام یارانش را جمع کرده و جایگاه آسمانی و بهشتی هر کدام را نشان داد ، و توضیح داد که بعد از این عمل بزرگ پاداش شما را اینگونه خواهند داد ، اما یارانش بدون معطلی همه با هم گفتند : آقا جان ! این چیزها را برای چه به ما نشان میدهی ؟ ما برای این چیزها دنبال شما نیامدیم و با شما نیستیم و به خاطر اینها جانمان را فدای شما نمی کنیم ، ما فقط به خاطر خودتان است که می مانیم و می میریم هر جا شما باشید بهشت ماست و اگر شما نباشید آنجا برای ما جهنم است  ، یکی از یاران در حالی که شرمنده بود در توضیح این حرف اصحاب اضافه کرد : من خجالت زده ام که تنها یک بار میتوانم به خاطر شما بمیرم ...ای کاش هزار بار این فرصت را من داشتم ، و هر بارش را با عشق و ذوق و عجله بیشتر نثارتان می کردم !!!

این حرفها و تمام اتفاقات حکایت از  یک بار معنائی به شدت خاص و قابل دارد ، این مردان به مرحله ای رسیده بودند که جانشان را بی هیچ چشم داشتی فدا می کردند ، تعبد و ایمان مراحل متعدد دارد ، در ابتدای راه تکلیف است ، یعد به طمع رسیدن به برکات و غنائم بهشتی است ، زمانی هم از ترس عذاب خداست ، اما اینها تمام میشود و مومن از آنها عبور می کند ، می رسد به مرحله ای که هر کاری را برای رضایت خدا انجام بدهد ، اما در نهایت به جائی میرسد که برای هیچکدام از اینها نیست ، او به افقی رسیده که دیگر باید خود را قربانی کند بدون طمع و خواسته و چشم داشت ، این یک اخلاص ملکوتی است که تنها شهید به قلمروی آن وارد میشود ... ایثار برای ایثار ...گذشت برای گذشت ...فداکاری برای فداکاری ....در این باره بیشتر اندیشه کنیم ...هزاران ساعت ....! هرگز تعمق در این موضوع را از دست ندهیم ....باور کنید امام حسین و یارانش برای اسطوره شدن این حماسه را ایجاد نکردند ...چون مردم هرگز نمی توانند با اسطوره ها همذات پنداری داشته باشند ، اسطوره کردن این مردان بی مانند خیانت به آرمانهای آنهاست ...آنها تمام این لحظه های ملموس و قابل درک را به وجود آوردند تا ما امروز به آنها فکر کنیم و خودمان را در موقعیت آنها فرض نمائیم و در این باره فکر کنیم ...فکر کنیم ...فکر کنیم ....

شهیدان راستین تاریخ اینگونه خودشان برای خودشان شرایط ساختند و به اوج رفتند ....اما همانطور که گفتم در طول زمان و در موقعیتهای مختلف جغرافیائی و تاریخی دست تقدیر خداوند شرایطی را مهیا می کند ، چون غزوات اوایل اسلام ، ما به خاطر سر منشا درست و حقیقی آن حق نداریم در باره کشته های آن شک کنیم ، به همان دلیلی که وقتی کسی شهادتین را بر زبان آورد در باره مسلمانی او تردید جایز نیست ، حتی اگر او ابوسفیان باشد که تا آخر عمر دشمن قسم خورده اسلام به شما می رفت و شاید هیچ کس مانند او و  نسل او ریشه های نونهال دین نوین را مانع رشد نشد ، پیامبر هم به همین خاطر بر بالای سر همه آنها کشتگان  نماز خواند ، اما این فرض اصلا مردود نیست که در آن میانه کارزار کسانی هم بودند که به خاطر موج باد  و یا حتی نیات شخصی چون به یغما بردن غنائم جنگی پا به کارزار گذاشتند و احتمالا شمشیری هم بر قلبشان نشست ، و فدای طمع و آز خودشان شدند ، و یقین بدانید اینان اگر چه در این دنیا شهید شناخته میشوند اما در دنیای حقیقت و ابدی که بها را به نیت و کردار میدهند آنان فقط کشته شده سرنوشت خود هستند و نام شهید از اینان باز پس گرفته میشود ، چون در غیر این صورت عدالت خدواند زیر سوال خواهد رفت ،  اگر در این جهان این راز بر ملا نیست به خاطر مختصات دنیای ماست که یک ستونش قرارداد و رسم و مصلحت و نسبی بودن واقعیت است ...

متاسفانه همواره در راه  دین عالمان و سخنورانی هستند که برای میل عموم مردم حکمی صادر می کنند و یا نکته ای را تشریح می نمایند نه برای رضای حق، این رسم جهان ماست که آدمهای نان به نرخ روز خور در همه جا حضور دارند ، و دلیلی بودنشان هم ایجاد یک فضا برای انتخاب و تحقیق مردم است ، اگر قرار باشد خداوند به گونه ای شرایط را مهیا کند که تمام علمای دین حرف او را بگویند ، آن وقت جائی برای کشف حقیقت برای آدمها باقی نمی ماند ، حتی در بودن آیت خدا در زمین ، چون پیامبران و رهبران الهی ،  کسانی بودند  در لباس روحانی و متدین و مروج ارزشهای الهی که تشخیص واقعی بودنشان در ابتدای امر محال بود ، و در زمین باورهای اعتقادی مردم بذر نفاق و گمراهی و گناه می کاشتند ،

این مثال را قبلا هم گفته ام ، اما تکرارش در اینجا خالی از لطف نیست ، عالمی دینی در کتابش  داستانی در وصف عاشورا نقل می کند ، که زنی مفسد ، که شهره شهر و معروف به منکر نزد مردم بود در روز عاشورا به خاطر گرسنگی در وقت ناهار به کوچه و خیابان می رود تا در یکی از هیات شهر نذری را ابتیاع کرده و رفع گشنگی کند ، به خانه ای که مراسم عزاداری امام حسین در آن برقرار بود وارد میشود ، بوی قیمه خوش عطر مشامش را پر میکند و او را به سمت مطبخ می کشاند ، تمام اهالی خانه و هیت در سرسرای منزل به سینه زنی و گریه در وقت ظهر عاشورا مشغول بودند ، زن بدکاره با دخول در آشپزخانه متوجه میشود که هیزم زیر دیگ خاموش شده و به این ترتیب ناهار ساعتی دیر به شکم  گرسنه اش خواهد رسید ، پس می نشیند زیر دیگ و برای روش ساختن آتش فوت می کند ... دودی بر می خیزد و به چشم زن می نشیند و اشگی روی گونه این خطاکار می لغزد ، ساعتی بعد هم او قیمه اش را می خورد و می رود خانه و از قضا همان شب اجل مهلتش نمی دهد و به دیار باقی می رود ، چند شب بعد روحانی مومن محله این زن را خواب می بیند که در بهشت برین است و کنار قصرش نشسته و فخر می فروشد ، مرد روحانی هاج و واج از زن معروفه سوال می کند تو با آن همه فساد و معصیت معلوم و روشن ، این فرجامی بود که نصیبت شد ؟!  احتمالا زن نگاه عاقلانه ای به این روحانی بهت زده می نماید و پوزخندی هم تحویل داده و نجوا می کند : تمام اینها ماحصل آن اشگ غیر ارادی در زیر دیگ است که ما هم شامل شفاهت امام حسین شدیم !!! و در کمال ناباوری به جای هیمه آتش و سرب داغ ، این قصر و این همه نعمات را به ارث بردیم !!!

توضیح در باره این داستان وقت تلف کردن است ، اما این را عقل نصفه و نیمه هر آدمی تصدیق می کند که اینطور بهشت را حراج کردن مناسبتی با عدل خداوند ندارد ، و در صورت صحت این داستان ، مجوز دادن به تمام فرزندان آدم است که در تمام طول عمرشان هر گناه کبیره و کوچکی را میل داشتند انجام دهند و در زمین خدا تا دلشان میخواهد معصیت روا دارند ، فقط روز عاشورا آن یک قطره اشگ کذائی یادشان نرود ، حالا هیزم خاموش زیر دیگ اگر به دستشان نرسید ، میتوانند از پوست پیاز به میزان چندین قصر و رودخانه سرشار از شیر و عسل بهر ببرند ...خداوند حکیم و عادل و قهار ، در تمام تاریخ چه به زبان مسیح یا یهود و یا اسلام و یا هر دینی دیگر تاکید به یک امر اجتناب ناپذیر داشته است و آن اینکه در روز جزا به قول محاوره خودمان مو را از ماست می کشد ، و ترازوی عدل هیچ اشاره و پلک و خم ابروئی را از یاد نخواهد برد ، چه رسد به اعمال و نیات که اصل ملاک کردار آدمی است !!! و هر آنچه در آن وقت سهم آدمی شود ماحصل کردار خود اوست ، البته توبه و شفاهت هم حکمت خود را دارد که مراتب و درجات و کسب شرایط آن خود ماجرای مفصلی است !

نتیجه اینکه در حقیقت معنی شهید دقت و تامل فروان باید . اگر که  آرزویمان رسیدن به اوج قله انسانی  و فتح بلندترین مقام بشر در جهان خلقت باشد ...آنانی که به زبانشان  حسرت شهادت و فراق وصل یار جاری است این را بدانند که این منزلت از آنهائی است که دعای صرف در باره اش کارساز نیست ، باید عمری را در پی اش بسوزنند ، و بروند و خود را بسازنند   و آگاهانه عمل کنند ، در نوشته قبلی تاکید کردم ، شهادت یک پایان و یا مرگ حادثه ای نیست ، شهادت در حقیقت یک تولد و یک زندگی حساب شده و توام با اعمال از قبل خواسته است که نوع پایان آن یا مرگ ، تنها یک نقطه از یک سلسه پازل متصل به هم است ، کافی است کمی به زندگی خودمان نگاه کنیم ، نه در گذشته ، به همین امروز خودمان نظری بیاندازیم ، بعد خودمان را لحظه ای به جای مدیر گردونه هستی بگذاریم ، آیا راضی می شویم برای این زندگی چنین تعریف عمیقی را قائل باشیم ؟ چقدر خوب است که ما در باره خودمان کمی منصف باشیم ، و اندکی با مقیاس عقل و منطق در باره خودمان قضاوت کنیم ، آن وقت شاید کمی از این همه ادعای پوچ و بی هدفی که داریم و مدام هم برای دیگران تکرارش می کنیم ، شرم کنیم ، و به خودمان بیائیم که لباس شهادت  حتی یک نخ اش برای اندام معیوب ما سازگار نیست و آروزی آن هم یک جور بی احترامی به حرمت معنی این واژه مقدس است ...کسانی را می شناسم که در ابتدائی ترین وظایف انسانی اشان قصور می کنند ، دل سیاهشان هر نکبت و گناهی را به خود جذب می کند ، بندگان خدا از آسیب زبانی و حرفی و نگاهی و قضاوتهای بی اساس آنها آرامش ندارند ، ریا و شعار تمام بند بند وجودشان را اسیر خود ساخته ، تا آنجا که این بی نوا بندگان... کج فهم... گیج راه... مدعی ، خودشان را با همین فریبکاری خام کرده اند ، بالاترین بدبختی یک آدم این است که خودش دروغهای خودش را باور کند ، و بعد همین آدمهائی که صفت بیچاره واقعا لایق اشان است ، چنان در جلد خوش ظاهرشان نمودار می شوند که مردمان ساده  اینان را به عوض مردان و زنان نیک اشتباه می گیرند ، و متاسفانه روزی هم که چهره واقعی این موجودات زشت هویدا می شود ، این ساده دلان ریا و دروغ اینان را به حساب دین و مرام حقیقت می گذارند و دلزده از معرفت میشوند ، خدا خود فقط عاقبت این مردمان را می داند ، که نه تنها خودشان را با میل و رغبت به چاه گمراهی پرتاب کردند ، بلکه در این ره سقوط دست چند رهگذر بی نوای را دیگر را هم گرفتند و با خود به قعر تباهی بردند ، امان از دست این قبیله تباهی ، امان از اینها ، چه زخمهائی که از اینان بر سینه دارم ، چه دردهائی که از آنها نصیب بردم ، به خیال واهی ، خام ظاهر موجه اشان و گول حرفهای خوش آهنگشان را خوردم ، زنانشان را مومنه و دل پاک دانستم و مردانشان را اهل درد و آشنا با غم شیعه ... و خوب طبیعی است که در اولین فرصتی که به دستشان افتاد آنچه توانستند بر من روا کردند ، پناه می برم به خدا از شر زبان زخم زننده و تهمتهای خانمان سوزشان ، چنان تن و روحم را زخمی کردند که فرصت یک آه را نداشتم ، حتی مجال دفاع پیدا نکردم ، فقط تسلیم و بی سلاح ماندم تا آخرین تازیانه هایشان را هم بر من با خیال راحت و بدون دغدغه بنوازند و بروند ، خدایا خود میدانی که در این دنیا هرگز مجال تلافی نخواهم داشت ، اما آنها را به خودت می سپارم تا با تدبیر و مصلحت تو مجازات شوند ، هرگز آنها را نبخش و توبه اشان را مپذیر و شفاهت را از آنان دور کن ، همانطور که با ما اینگونه کردند و فرصت هیچ نوع دفاع و یا حتی ناله ای را ندادند ، شاید امروز شما پیروز باشید در این زخمهای ناروا ، اما نفرین دل سوخته ما و قهر خدای مهربانمان روزی دامن شما را خواهد گرفت ، تا آن روز منتظر خواهیم نشست تا عدالت جاری شود ، از خدا میخواهم همیشه در برابر حقیقت کور باشید  ، هرگز خورشید فضیلت و فهم بر دنیای تاریک جهل شما نتابد ، این سرنوشت شومی است که خودتان انتخاب کردید پس گوارایتان باد !... خواننده محترم اگر اینگونه با غیض از این جماعت در نوشته قبل و در این مقال حرف میزنم ، برای آن است که به شما هشدار بدهم که حرفهای مردم را هر چند خوب و پسندیده به ذهن پاکتان راه ندهید ، چه اینکه حرف درست و خوب باید از مجرای بی آلایش و و سرمنشا خوبش اخذ شود ، نه هر کسی از قلندری گفت ، قلندری داند ....قبل از آنکه گوش به حرف کسی در این خصوص که وادی معنا و حقیقت و کشف رازهای نهانی جهان است ، فرا دهید ...کمی در گوینده تان تامل کنید ، شناخت این مردم جاهل ساده است ، به حرفهای قبلی آنها توجه کنید ، ببینید چطور دنیا را نگاه می کنند ، نتیجه گیریهای آنان از چه مجرای گذشته است ، مرز بندی یشان در شناخت خوبی  و بدی تا چه حد مبتنی به اخلاص و ضمیر پاک است ، در تصمیم گیریها ، احساسات ، و خشمشمان ، چقدر از منافع و سلیقه و دید کوتاه بین و منحرفشان بهره برده اند و یا چقدر توانسته اند ژرف و عمیق و با توسل به انرژی مثبت طبیعت برداشت نمایند ، مهمترین ویژگی اینان این است که وقتی میخواهند از کسی به نیکی یاد کنند با الفاظ کلی چون : قهرمانی ، بزرگی ، بی نظیری و در باره کسانی که مورد کینه و غضبشان قرار گرفتند از کلماتی چون : کافر ، مفسد فی العرض ، شیطان مجسم ، بهره می برند ، واژگانی که در لفظ یک معنی کلی متبادر می کنند ، اما برای اثبات و تعریفشان نیاز به  دلایل غیر قابل تردید دارند ، اینان با زیرکی از تفسیر و توضیح اتهامات و یا نشان لیاقتهائی که حراج می کنند طفره می روند ، و سعی می کنند اینگونه در ذهن مخاطب تلقین کنند که ما قبلا به جای شما تحقیق کردیم و نتیجه گرفتیم ، شما دیگر کاری به این حرفها نداشته باشید ، به نتیجه گیری آخر ما بسنده کرده و باورمان نمائید ....هر جا هر کس اینطور ساده و بدون هیچ منطقی به تعریف و یا نابودی یک انسان دیگر نشست ، یقین بدانید که از همین قماش است که شرحش رفت ، و حنای این امت های و هوی برای خوشان هم رنگ ندارد ، ....اینان اصولا همینطوری به سمت نفخ  شکمشان روزی به تحسین و روزی دیگر به لعن دیگران می نشینند ، و اصرار دارند تا دیگران را در این بزم شریک خود سازند ، از این قوم کتره ای بر حذر باشید ، دوری کنید از فضای تیره اشان ، هرگز خود را آلوده معرکه های کذائی اشان نکنید ... سراغ خطیبانی بروید که اساسا کمتر پیش می آید در ستایش و یا مذمت دیگران سخن بگویند ، و در صورت این کار با هزار دلیل و برهان به میدان سخن می آیند ، و اگر در رفتار این افراد پسندیده دقت کنید ، اصولا ترجیح می دهند کمتر به شرح و توصیف دشمنان و خطاکاران بپردازند ، مگر اینکه به حکم عقل و درایت و تفحص و دلیل مکلف باشند به بر ملا کردن و دون شمردن کسان و یا راهی که وجودش برای ابنای بشر خطرناک است ، یادتان باشد خداوند با همه بزرگی و عظمت و بیکرانی و اراده مطلقش مشهور به ستارالعیوب بودن است ، چه رسد به عقل نسبی ما مخلوقات عجول که بزرگترین دروغها را چشمانمان با تحریک هوس گریز پایمان به ما تحمیل می کنند  .

 دوستان همراه ! اینکه این همه از سهم این نوشته را به توضیح این قبیله خطرناک اختصاص دادم به این خاطر است که متاسفانه به رسم همیشه تاریخ ، این از جاده رستگاری بیرون رفتگان هستند که گاه زبان تشریح و توصیف شهیدان میشوند ، به این خاطر که در پوشش این گفتار ارزشمند پلیدیها و ذلت رفتاری و واقعی وجودیشان را پنهان کنند ، هرگز انسان فریبکار جمله من ریاکارم را روی شانه خود آویزان نمی کند ، او اتفاقا با صدای بلند خودش را از اهالی رستگاری معرفی می کند ، تمام تاریخ شاهد این مدعاست از ریز ترین و خردترین این پلید پیشگان تا رهبران منفورشان که اوراق زمان را لک دار کرده اند ، همه و همه  ردای نامهای چون عالم و خطیبی که در رثای شهید و شهادت سخن می راند و یا روحانی مقدس به دوش داشتند ، لذا بر شما تشنگان فهم و شعور و کسب آگاهی واجب است که در شناخت اینان اهتمام ورزید ، جای دریغ و افسوس است که گاه در زمان حال شناخت اینان میسر نیست از بس در طرح این جعل زیرکی و هوشمندی به کار بردند ، باید زمانی طولانی بگذرد ، شاید چندین نسل قربانی این توهم شود ، تا زمان نرم نرم چهره واقعی را نشان دهد که آن وقت تنها حسرت و افسوس بر گذشته می ماند ، سعی کنیم هر کدام ما به سهممان در شناخت این آفت چه در اندازه کوچک و یا بزرگ کوشا باشیم ، این وظیفه اصلی ماست در طول حیاتمان ....من حقیر این مقدار از نشانه های آنان را دریافتم که تکلیف به بازگوئی اشان هم داشتم ، شما قطعا بیشتر خواهید دانست که باید بگوئید ، و اینگونه در شناخت دست به دست هم خواهیم داد و عرصه را بر اینان تنگ خواهیم کرد ..و این خود مقدمه اصلی درک و شناخت است ...تاریخ همواره آینه درک ما از حقیقت است ... خوارج که سجده شکرشان بعد از نماز صبح به اذان ظهر گره می خورد ، و صدای ناله های بک یا الله اشان تمام شهر را روزها و شبهای متمادی می پوشاند و قران را از آخر به اول بی وقفه تلاوت می کردند ، صدای دلنواز حق و عدالت را که باید بر آسمان روشن زندگی بشر طنین می انداخت به خلوت چاه بردند ، عزیزان من ! چون قرار ما به ساده نویسی بوده است اینگونه بی پرده می گویم و هشدار میدهم : تا زمانی که صدائی از آن چشمه لایزال و همیشگی برای نوید انسان به رستگاری زمزمه شود ، خوارج هم به حیات خود ادامه میدهند ، و در ظاهر سجده ها و ناله ها و عبادتها و تلاوت قرانشان اذاهان من و تو و همه را به سمت و سوی طنین ترانه های ابلیس می کشاند ، همناگونه که اسوه راستین حق شمشیرش بی هیچ شکی و درنگی به خون این مردمان باطل با ظاهر متدین آغشته شد ، ما نیز هرگز با دیدن این نمایشهای تکراری که اجداداد همین تقوا فروشان به بالاترین کیفیت ممکن اجرایش کردند ولی ذره ای در تصمیم پیشوای اول و آخر زندگی تمام ابنای بشر وارد نساخت ، فریب نمی خوریم ...نقل است روزی که ناجی عالم به جنگ با بی عدالتی و ظلم و جنایت می رود ، شمشیرش گردن مردان و زنانی را خواهد زد که  تعریف ایمان و نوای مومنانه آنان تمام جهان را فرا گرفته است ، و هزاران بخت برگشته به امید وصل و رسیدن به مقصود... خود را به دامن کرامات نادیده آنان آویزه کرده بودند .

در روایات زیر روی دیگر این سکه را خواهیم دید  و در پایان در باره قیاس این دو بخش حرف خواهیم زد....

 

 بخش دوم :

1-   شهید مسعود همتی از آن مردان عجیب و غریبی بود که میتوان در باره اش اینطور گفت  : این مرد از همان آغاز تولد و نوزادی اش طوری نفس کشیده و حتی گریه کرده و بعد رشد و نمو نموده و بر بالیده که همه زندگیش جزء به جزء با یک برنامه ریزی دقیق و حساب شده و آگاهانه او را به سمت شهادت کشانده است ، یعنی اگر جنگی هم نبود ، مرگ مسعود همتی جز با شهادت نبود ، این شاید در نظر اول اغراق به نظر برسد ، اما برای آنان که مسعود همتی را از نزدیک دیده اند یک واقعیت قابل باور است ، او به راستی طوری زندگی کرد که سرنوشت به غیر از لباس شهید جامه دیگری سراغ نداشت تا برای او ببافد !!! مردی که کلمه ایثار را هم شرمنده خود کرد ، می گویند در جهان ما مردان و زنانی هستند که در طول حیاتشان کاری می کنند که ما به یک مرز بندی جدید در تعریف کلمات مقدسمان برسیم ، یعنی طوری عمل می کنند که از مرز قبلی عبور کرده و نکات ناشناخته تازه ای را به ما نشان می دهند . شب عاشورا وقتی شمر با امان نامه نزدیک خیمه ها رفت و عباس را صدا زد ، واژه خجالت در برابر قمر بنی هاشم خیس از عرق شد ، عباس با آن رفتار و سکوت و دردی که به سینه کشید قلمروی تازه ای برای معنی شرم ساخت ، از آن شب ما با نام شرم مقدس بیگانه نیستیم و اینکه گاه همین رفتار غریزی ساده چون خجالت کشیدن تا چه حد میتواند در توضیح بلندای یک روح موثر باشد ، و از این دست ماجراها بسیار است ، مسعود همتی در دوران زندگی خود و برای اطرافیانش حجتی بود برای معنی گذشت ، یعنی هر کس مسعود را دیده و کارهای او را توفیق تماشا داشته است ، از اینکه به بعضی از رفتارهای کودکانه سابق خود عنوان فداکاری داده شرمنده شده است ،

 یک نفوذی که تا به امروز هم علی رغم تلاش گسترده بر و بچه های حفاظت شناخته نشده ، در یک نیمه شب مه گرفته  در ام القصر تمام ماسکهای بچه های گروهان عمار از گردان حضرت زینب را سوراخ کرد ، صبح با طلوع آفتاب دشمن خمپاره های شیمیائی با گاز فسفر را در سطح منطقه با گستردگی فراوان شلیک کرد ، وقتی با بی سیم ما از اتفاق دردناک نابود شدن ماسکها با خبر شدیم ، همه شوکه شده و هیچ کس قادر به تصمیم گیری نبود ، قبل از آنکه فرمانده گردان اقدام به عملیات ماسک رسانی کند که البته دیگر دیر بود ، همین مسعود همتی ده... دوازده تا ماسک را به دوش گرفت و با موتور زیر آتش دشمن ، خاکریزها را دو تا یکی کرد... تا به میدان کارزار خود را رساند ، در  یک ساعت و اندی... کار مسعود این بود که ماسک به صورت این بسیجی نفس بریده و آن یکی در راه مانده بزند ، و بعد چنان با مهارت این ماسکها را بین چهل و پنجاه نفر تقسیم کرد ، که سر آخر توانست حداقل جان آنها را نجات دهد ، ولی خودش هرگز ماسکی به صورت نزد ، هم فرصتش نبود و هم با آن ماسک نمی توانست با دقت ببیند و رزمندگان را پیدا کند و سرعت عمل را داشته باشد ، وقتی بچه های امداد و دیگر رفقای گردان به این میدان رسیدیم ، مسعود نفسهای آخرش را هم کشید و با لبخند به آن چهل و پنجاه نفر اشاره کرد که سر پا بودند و امید زنده بودنشان بسیار بود و آخرین توصیه ها را هم نمود : اون پسر جوونه که گوشه خاکریزه... را زودتر ببرید ، اون یکی پیرمرده... بغل منبع آب هنوز فرصت داره...چفیه اش را خیس کردم گذاشتم روی صورتش ، اما اون جوونه ...همون که بچه قم بود ...اون رو اورژانسی  ببرید ، و.....

و شهید شد ....نقل این داستان در روی کاغذ ساده و دریافتش هم سهل است ، اما رفقا شما را به روح امام قسم میدهم ، کمی ...فکر کنید ...آخر اینکار از چه جور آدمی میتواند سر بزند ، در طول تمام جنگهای تاریخ چند داستان اینطوری به خاطر  دارید ، شبیه این ماجراهای تکان دهنده فقط در غزوات پیامبر و حضرت امیر بوده است و دیگر نمونه ای را نخواهید یافت ....

شهید مسعود همتی یک جمله معروفی داشت که البته او به طنز می گفت ، ولی به اعتقاد من واقعیت حکیمانه بزرگی در این جمله مستتر است ، او می گفت :

-     صدام حسین الهی من قربونش برم ،همچین آدم بیخودی هم نیست ...! ، اصلا خدا وکیلی اگر این برادر... صدام عزیز نبود ، اصلا جنگی هم در کار بود ؟ و اگر جنگ نمی شد ما بدبخت بیچاره ها کجا باید می رفتیم تا به درجه رفیع شهادت نائل شویم ؟ در خیابان و کوچه های ما که شهادت را نمی توانستیم یقه کنیم !!! خدا پدر و مادر این صدام رو بیامرزه که این بچه ننر و لوس و عقده ای را پس انداختند و تربیت کردند تا یک روزی او به خاک ما حمله کند و ما مجبور شویم برای دفاع اینجا بیائیم و  شربت شیرین شهادت را تا قطره آخر نوشیده و بهترین قصرهای تازه ساز بهشت به همراه کلی حوری و نوکر و کلفت در خدمت ما امت دلاور باشند ، من یکی قبل از همه نوکر صدام حسین هستم ، اگر این مرد نبود ، معلوم نبود آخر و عاقبت ما به کجاها می رسید ....و البته این را هم خدمت شما برادران شهادت طلب عرض کنم ، که به غیر از این صدام که اینطوری این شربت را مفتی برای ما آماده و دو دستی تحویلمان داد ، اجدادش هم همینطور دستشان به خیر بود !!!همین یزید ابن معاویه خودمان ! بابا این همه مردم که هی دم به دقیقه بر روح او و تمام نسل قبل و بعدش یک لعنت آبکی با تف جانانه نثار می کنند ، هیچ از خودشان پرسیده اند ، اگر یزید و ابن زیاد و ابن سعد و شمر نبودند ، چطور ماجرای عاشورا باید حادث می شد ؟!، و اگر عاشورا نبود ما چگونه باید امام حسین را می شناختیم  تا برای همه تاریخ بعد از خودش الگوی جهاد و ایستادگی و شهادت می شد ؟ پس جا داره همین جا از وجود و بودن صدام و اسلاف قبل از او و احتمالا بعد از او... ما قدردان باشیم ....قبوله ؟

مسعود همتی تمام این حرفها را لحنی شوخ می گفت و باعث سرخوشی رفقا می شد ، اما بارها به این حرفها فکر کردم ، معنای جملات او میتواند دریچه ای تازه ای برای شناخت جهان برایمان باز کند ، شما امتحان کنید ، این جملات را چند بار در فرصتهای مختلف بخوانید و در باره اش فکر کنید !!!

شهید مسعود همتی که خدا همیشه او را میهمان سفره قمر بنی هاشم نماید ، هیچ وقت کاری نکرد که من و یا دوستان دیگرش دلخوش باشیم که آن کار را برای خودش انجام داد ، عجیب بود رفتار او ، غذا خوردن او هم گویای این مطلب بود که مسعود ! صرفا برای رفع گرسنگی و یا لذت غذا نمی خورد ، او چند لقمه به اندازه اینکه انرژی لازم برای ساعتهای بعد را داشته باشد میل میکرد ، من هرگز ندیدم که بهترین غذای سرو شده در منطقه و یا همان نخود و کشمش کهنه نمور که برای روزهای مبادای ما بود ، برای او فرقی داشته باشد ، این را بارها من به همراه دوستان دیگر دقت کرده ایم ، هیچ تفاوتی برای او نداشت ، هدف چیزی دیگری بود ، او توانسته بود این مقصد را برای خودش تعیین کند و بتواند عملا به سمتش حرکت کند ، هرگز ادعائی از او ندیدم ، هرگز تظاهر به عبادت و هیچ اعتقادی نداشت ، تا آنجا که میتوانست و از دستش بر می آمد در یک گوشه خلوت و به دور از چشم دیگران عبادت میکرد ، من در طول سالها مردان زیادی را دیدم که در جمع چنان از حماسه و دلاوری و رشادت و شهادت حرف می زدند که شور به جان بچه ها می افتاد ، اما با اولین صوت خمپاره در صد متری ...رنگشان می پرید ، و دست و پایشان می لرزید و همه می دانستیم که در وقت عملیات و یا لحظه های خطرناک اینان گم و گور می شدند و راستش هیچ وقت هیچ رزمنده ای هم در صدد بر نیامد که بداند اینان چطور در آتش و انفجار به شکلی اسرار آمیزی ناپدید میشوند و در پایان درگیری ...وقتی آرامش فرا می رسید سر و کله اشان پیدا می شد و کلی دروغ و لاف از جنگیدنها و فداکاریهایشان با آب و تاب نقل می کردند و بچه با یک تبسم این دروغهای وقیحانه را می شنیدند و هرگز هم به روی آنها نیاوردند ، همانطور که امروز هم بعد از گذشت این همه سال از آن روزها هیچ وقت رزمندگان واقعی حاضر نشدند این همه عربده های دروغین مدعیان جنگ را بر ملا نمایند ، چون در آن وقت اعتقاد این بود که هر کس مسول رفتار خودش است و امروز هم باور داریم که این مردم هستند که وظفیه دارند دروغگویان را رسوا کنند و قهرمانان واقعی اشان را دریابند ، این سکوت همیشگی و پر معنائی است که شاید تنها در روز محشر شکسته شود ...


ادامه مطلب
+ برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی  یکشنبه هفدهم تیر 1386زمان 7:39  امپراطور ژولیس سزار  | 

شاید مقدمه ، شاید توضیح و شاید هم یک جور نقطه سر خط ...!!! :

 

 

من همیشه نوشتن را به یک اسب سواری سیال در دشتی باز تشبیه کرده ام ، اولا این را یقین دارم که تجربه نوشتن امری است به شدت شخصی و مبنایش هم در ریزترین و جزء ترین ویژگیهای شخصیتی گمشده نگارنده است ، لذاست که شاید این تعبیر به مذاق دوستان اهل قلم و کلامم که فضیلتشان افزون بر این حقیر و توانائی شان به راستی برای من یک مرز ناشناخته و محال برای فتح کردن است ، خوش نیاید ...!

برگردیم به اسب و سواری که در دشت بازی میخواهد تاختن آغاز کند  ، گاه این مرکب چنان رام و اهلی نشان میدهد که تو باور میکنی توانسته ای بلاخره این وحشی سرکش را به فرمان خود گیری و اینک افسارش تحت ید اراده ی توست ، اما درست در همین لحظه جذاب ، اسب کلام و جمله و آهنگ و ریتم نوشته ات چنان لگد پرانی و سرکشی می کند که تو بی اختیار به زمین در می غلطی و زمان زیادی باید بگذرد که کمر راست کنی ، و گاه دیگر در اوج نافرمانی و ددمنشی و طغیان می بینی با یک آه شکسته در گلوی احساس تو مرکبت نرم و مواج تاخت می گیرد و تو را در دل دشت سر سبز به پرواز وا می دارد ، و وقتهائی هم هست که با هیچ تشری و تازیانه و خواهشی این اسب چموش قدم از قدم بر نمی دارد و به قولی گیر می کنی در تلی از گل و لای ، هر چه باشد این پروسه و روند ، سفر و تلاشی زیباست که حاصل آن میشود تراوشات فکری تو که دیگرانی می خوانند و در تجربه حسی تو سهیم شده و البته مست میشوند ، اما اعتقاد دارم اوج نوشتن در چفت و بسط تکنیکی جملات و آهنگ موزون کلمات و روح نوشتارت نیست ، روزی که تو به عنوان نویسنده از چیزی که خلق کرده ای چه یک رمان بلند و یا حتی یک مصرع شعر غرق در لذت  و رضایت شدی ...به راحتی عروج آسمانی را در پهنه احساس اندیشه و حرف گزارش کرده ای ، من اما با نوشتن این نوشته که شما خواهید خواند این تجربه شگفت انگیز را از سر گذارندم ، متنی است طولانی که خواندنش حوصله زیاد می خواهد ، ولی مطمئن باشید بعد از پایان آن محال است از فرصتی که در اختیار این نوشته گذاشته اید پشیمان باشید ، این نوشته را عاشقم چون بسیار صمیمی و صادقانه و به دور از آرایه های ادبی توانسته ام دورترین افکارم را با ذکر جزئیات بیان کنم ، و این باعث شده تا به شدت به مفهوم بسیار سنگین و مقدس که بهانه این نوشته و دو نوشته بعدی است نزدیک شوم ، حداقل برای خودم این قرابت اتفاق افتاد ، این حرفها و گاه تمثیلها و تشبیه ها و نصیحتها بدون هیچ ژست متکبرانه ای توانسته مرا به دنیای تازه ای در نوشتن آشنا کند ، راستش به این نتیجه رسیدم عملا که : آن چه نوشته را قوام می بخشد قدرت در به کار گیری کلمات و ساخت جمله نیست ، بلکه روحی است که نویسنده میتواند به کالبد نوشته اش تزریق کند ، برای همین حس میکنم موفق شدم حرفی بزنم که تا حالا کسی نگفته و یا اینجوری نگفته و این حرف هم به شدت با ایمان و باورهای من نزدیک است و این موفقیت کمی برای یک نویسنده نیست ، پس به خودم می گویم : آفرین امپراطور ! مرحبا سزار با این نوشته و این کار شگفتی سازت ! ، خسته نباشی پهلوان !!!! ( چه اشکال دارد ؟! ، این همه مردم تواضع به خرج دادند و خودشان را در منظری بالا دیدند و در ظاهر تعارف به حقارت کردند و اینبار یک امپراطور به خودش بگوید دمت گرم ! ؟ خواهشا مسخره ام نکنید ، دلم میخواهد صادق باشم با شما ! )

 بی هیچ اصرار برای فروتنی میخواهم بگویم خوبتر از همیشه نوشتم و خودم از حاصل کارم راضیم ، میتوانم بروم و برای خودم تقاضای بهترین جایزه ها را بنمایم و آن چیزی نیست مگر تشویق مکرر و جانانه اهالی سرزمین آبهای همیشه آبی که به عشق آنها می نویسم و جانم به تار مویشان بسته است ! ، این حال یک بدی هم دارد و آن اینکه اگر در این بلوای تحسین خودخواه هانه به تو سنگ ریزه ای از انتقاد و گلایه پرت کنند ، تو به دل میگیری و ممکن است سخت بر آشفته شوی ، خوب این طبیعت انسان است ، اما باور کنید میخواهم قولتان بدهم که از هیچ نقدی بر نمی آشوبم ، و فقط خواهم فهمید که حد انتظار خودم و شما از نوشته ها یم چقدر با هم فاصله دارد . و این دیگر اصلا عیب نیست . اگر چه ممکن است واقعیت تلخی برای ساکن قصر سرزمین آبهای همیشه آبی باشد ! ( این هم یک تعبیر تازه برای امپراطوری ! )

اما مورد بعدی که مهم هم هست ، اینکه - در بازخوانی دوباره این نوشته که توسط دوستی از اهالی این سرزمین انجام شد ، او با شگفتی گفت  جاهائی  در این مقال وجود دارد که ممکن است عده ای از دوستان و حتی کسان دیگر به خودشان منظور را بگیرند ، از این برداشت خیلی متاثرم ، دوست داشتم آن قسمتها را حذف کنم ، اما بعد که دقت کردم دیدم چون در قسمتهائی از این نوشته مخاطب بسیار بسیط است و میتواند جهان شمول باشد این همذات پنداری طبیعی است ، البته خدا نکند کسی از این اطراف و حتی آن دورها چنین برداشتی را داشته باشد ، چون در آن صورت باید برای او خیلی تاسف خورد . اما من قاطعانه بگویم که هیچ کسی را در هنگام نوشتن این جملات مد نظر نداشتم ، من مدت مدیدی است که آدمها را دیگر به خانه نوشته های راه نمی دهم ، و این افتخار محال است نصیب کسی شود ، من هنوز مبهوت  تجسم و قدرت خیال کسانی هستم که همین چندی پیش در نوشته ای از من خودشان را دیده اند و من انگشت حیرت به دهان هزار بار آن نوشته را میخوانم و دریغ از یک ربط ساده که بتوانم خودم را مجاب کنم که در این یک نقطه و یا حرف اضافه باعث گمراهی ذهن مخاطب شده ام  ،    امپراطور تمام تلاش خود را دارد که هیچ کلمه ای از نوک قلمش تراوش نکند که منجر به سوء تفاهم و یا خدای ناکرده بلوا شود ، اگر هم نکته ای پیش آمده بر فرض خطای من که بعید است اما  رسما عذر میخواهم و در عوض از عزیزانم درخواست میکنم از این پس بیشتر ملاحظه کنند و محتاط تر نتیجه بگیرند .   همینجا از همه کسانی که روزی خواسته اند این حقیر را درگیر مجادله قلمی خود کنند پوزش میخواهم که نتوانستم لبیک بگویمشان ، و من هنوز برایم قلم و کاغذ آنقدر قداست دارد که وارد این حریم ممنوعه نشوم . چون پس از این سالها تنها چیزی که در این جا آموختم این است که وقتی اینجا می نویسی نباید پایت را از خیال و رویایت بیرون گذاری ، چون دنیای اینجا برای این رویکرد اصلا امن نیست ،   لذا خواهشا مصداق آن مثل کافر همه را به کیش خود خواند نباشید ، هستند کسانی که اصولا کلمه و جمله را برای طعنه زدن و توهین به کار می بردند  که دلیلش مبتدی بودن در امر نوشتن و آشنا نبودن با آداب اخلاقی نگارش است که امیدورام به زودی به این درجه آگاهی که مقدماتی ترین اصل نوشتن است برسند ، خاطرتان باشد که وقتی فضا ناامن است هیچ حسی جدی گرفته نمیشود ، همانقدر محبتها و ابراز علائق اغراق آمیز و تهی و به دور از حقیقت است که خشم و بد دهانی و عربده کشی بی منطق و لطیفه گونه دیده میشود ، چرا نمی خواهیم یاد بگیریم که برای هر حرکتی  و ایجاد بروز هر حسی شرایط لازم و کافی نیاز است . و این دنیای صفر و یک هنوز آنقدر توانا نشده که این شرایط را محیا کند ، این پرسش اساسی است که چطور میشود در چنین فضای مه گرفته که هیچ چیز مثل خودش نیست اینطور با قاطعیت به تصاویر سراب گونه ای که می بینیم  یا برایمان می بینند اعتماد کنیم و اصرار داشته باشیم که منظر مورد دیدار ما سخت آغشته به وضوح بصری و آگاهی است ، اینجا صرفا جولانگاه اندیشه است ، یا این فکر تراوش شده در کلام و جمله مورد تائید سلیقه ما هست یا نیست ، جز این هر چه باشد کف روی آب است ، همه ما در این دنیا یک کوه یخ شناور در اقیانوس بیکرانی هستیم  ، هر چقدر اصرار کنیم که خودمان باشیم تنها بخش روی آب را دیگران می بینند ، و بخش اعظم همواره پنهان از چشمان ما و دیگران است . ،

 این اشاره قصد ندارد یک کتاب تمام شده را بازگشائی کند ( گفته بودم برایتان که در همیشه عمرم هر کتاب را فقط یک بار خواندم ، تا رسیدم به ژان کریستف رومن رولان ، دیدم هیچ جور نمی توانم از این وسوسه رها شوم و از طرفی دوباره خوانیش یک جور تضاد در الگوی اخلاقی ام است ، برای اینکه هم سیخ هویتش را حفظ کند و هم کباب در برابر آتش ، یکی از رفقای خوش صدایم را مجاب کردم که تمام چهار جلد را برایم بخواند !!! ) فقط خواستم بگویم که باور کنید دیر وقتی است که کسی را شایسته آن ندیدم که حتی به کنایه در نوشته ام خطابش کنم به دوستی ساده  ، من آدمها را در خاطر نگاه نمی دارم ، تنها حسی را که از آنها داشتم در خودم بایگانی می کنم ، و باور کنید دوستان خوبم ! که زمانی دراز است که تصویر چهره محو خیلی از آدمها را  هم به خاطرم نیست ، اغراق نیست اگر بگویم که گاهی اینان را اگر در خیابان ببینم باز نمی شناسم ، شاید باید این را قبلا هم توضیح می دادم که به نظرم رسید توضیح واضحات است ، اما با تاکید هزار باره و قاطعانه بگویم که هیچ آدم واقعی و نشانه دار چه در دنیای حقیقی و یا مجازی در نوشته های من حضور ندارد و نخواهد داشت ، و همه این آدمها یا زائیده ذهن من است و یا در گذشته دور من بوده اند .اگر در آینه این نوشته خودتان را زبانم لال دیدید ، بدانید و یقین داشته باشید اشکال از فرستنده نیست ، لطفا گیرنده هایتان را تنظیم کنید !!!!

برای نوشتن این صفحات ، برای سیاه کردن این اوراق ، دهها ساعت گریسته ام تلخ ! صدها ساعت به گوشه ای از اتاق تنهائی خیره ماندم و ذهن و خاطراتم را رها کردم تا هر کجا که میخواهد برود و برایم سوغات سفر بیاورد ، و هزاران ساعت در گذشت های دور و نزدیک پرسه زده ام و فکر کرده ام ، عجیب ترین واژه زندگیم شهادت بود ، که برای درک آن حاضرم هر جا بروم و هر کار بکنم ، این یک تریلوژی نوشتاری است ، با کولاژی از تصاویر مستند گونه ولی رویائی و بهم ریخته با مدل یک سورئالیسم صادقانه ،  روایت داستاگونه از حوادثی که با خون و پوست و روحم لمسشان کرده ام ، شهادت یک مفهموم سه مرحله ای است ، ( که در سه نوشته جداگانه ارائه خواهد شد که قسمت اول آن اینک پیش روی شماست ! ) معصومیت ناب و خالص ....ایثاری بی هیچ توقع از پاداش حتی از سوی یزدان پاک ...گذشت برای گذشت ...فداکاری برای فداکاری ...و سومین مرحله : ایجاد دو بال پرواز و یله شدن به آسمان و آغاز عروجی که تنها پیامبر خدا را سزاوار است و آنان که شهید نام گرفتند !

 

تنها کسانی مجاز به خواندن این نوشته و دو نوشته بعدی  سرزمین آبهای همیشه آبی هستند که :

 

1-   حداقل یکبار وسوسه جاودانه بودن تمام روح و تنشان را تکانده باشد و مهمترین آروزیشان جاودانه بودن در بطن جهان بی هیچ استعاره و تشبیه و با تمام اصول واقعی اش باشد ...

2-   همیشه ازخود این پرسش را داشته باشند که چطور میشود با یک نگاه تازه به رویدادی نگریست و تمام کلیشه هائی که ماحصل دیدار دیگران است را دور بریزند و خود بخواهند تا با نگاه متعلق خودشان ببینند حتی اگر حاصل این نگاه سرابی بیش نباشد  ؟! و تجزیه و تحلیل بر گرفته از نگاه کردن دیگران را به خود آنان باز پس دهند ، و شعارشان این باشد ک اگر قرار است یک مفهوم واقعی را  من چشمان سر و دل خودم نبینم ، همان بهتر که کور باشم و از چشمان عاریه بهره نگیرم !!!

3-   خستگان از جریان روزمرگی زندگی و تکرار مرگ که هر روز دست کسی را می گیرد و با خود به سرزمین تاریکی می برد . تا کی باید تنها تماشاگر این جبر دردناک باشیم ؟ ، هر وقت مرگ دلش خواست بی هیچ مزاحمی بیاید و دست روی شانه رفیقی بگذارد و بی هیچ مجال و سوالی نفسش را ببرد و به قولی خرکشش کند و از این دنیا با یک تیپا بیرون بیاندازدش ، این تحقیر شان آدمی نیست که خود را اشرف مخلوقات میداند و بعد یک فرشته ای مثل عزرائیل اینطور ما را مسخره قدرت و یا وظیفه محوله اش کند ؟! می خواهند که مرگ را به زانو در آورند و به استهزا بنشینند و به ریش عدم و نیستی سیر بخندد و قهقه بزنند ! و این فرشته و رسول مرگ را در برابر خودشان بی هیچ سلاحی و قدرت عملی و تصمیم گیری نمایند ، چنان که او به ضعف خودش معترف شود و با صدای بلند در عرش خدا فریاد بزند که : آهای ! ملائک و آدمها و جانداران من در برابر این موجود حرفی برای گفتن ندارم ، و بعد اینکه شرمنده ام !!!

4-   مردان و زنانی که امیدشان به کشف راه رستگاری است و گریز از هر چه گناه و معصیتی است که تن آدمی را بیمار می کند و روحش را مکدر کرده است .  چشم انداز نگاهشان به افق آنقدر دور باشد که هیچ مسافت زمینی قادر به تخمینش نباشد و مسلح به معجزه انسان ناب و اصیل بودن ... روزی این دورترین  دور را به پلک زدنی طی کنند . و برگردند و سری  تکان دهند و به راه آمده لبخند بزنند و به خود نیز با غرور بگویند : ای ...احسنت به تو ، مرحبا ای آدم اصیل ...خدا دستت را بگیرد و به گرمی در آغوشت بگیرد و دستی به تحسین به پشتت بزند و فرمان دهد – هان ای بنده باهوش حالا که ره صد ساله را یک شبه آمدی برو و در رفیع ترین نقطه حیات بنشین و حالش را ببر !

5-   همه کسانی که می خواهند راز شهدا را بدانند ، و دل به اسرار آن ببرند ، و در فضیلت بی انتهای آنان شریک باشند و روزی همین تقدیر بر پیشانی بلندشان حک شود .

دیگرانی که در این دسته نیستند ، از اینکه قدم رنجه فرموده و تا دروازه سرزمین آبهای همیشه آبی آمده اند باید عرض کنم : ضمن تشکر خاصه امپراطور و اهالی ، لطفا راه آمده را بازگردید ، به امید خدا  پس از  دو دوره نوشتن ، مجددا تشریف فرما شوید و قدم بر چشمانمان بگذارید  ، در حال حاضرامکان پذیرائی نیست ، در صورت اصرار و آمدنتان به فضای این نوشته خودتان اذیت می شوید و سردرگم شده و کلی ما را مواخذه خواهید کرد که چرا با این اراجیف بی سر وته وقت طلائی شما خوبان را ضایع کردیم ، پس شرمنده ایم، فعلا خوش آمدید ! تا وقتی دیگر شاید !

 

ژولیس سزار

امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی

 

 

تقدیم شد به شهید اول : هابیل !

 

 

شهید – ( قسمت اول : یک اتفاق ساده ! )

 

شب را باور نموده ای ، در سکوتش سفرها کرده ای ، در تنهائی اش تنهائیت را وا نهاده ای ، در سیاهی و امتداد ظلمت قیر گونه اش همه گناهانت را شسته ای ، شب را ستایش می کنم بی آنکه منتظر صبح بمانم ، تمام لحظات مظلومانه فریاد بی صدایم را در طول و عرض جادوئی اش مزه مزه کرده ام تا توانستم روز را بی هیچ حرفی تمام کنم . در شب هرگز خواب را مجال جولان نداده ام تا مباد غرورش ترکی بردارد ، خستگی روز را در امتدادش شکستم تا مهربانی اش شامل حالم باشد ، دوستش داشته ام وفادارانه و معرفتش را در همدلی دریافته ام ، شب را عاشقم به خاطر همراهیش و راز داری معصومانه اش ...شب را اگر نداشتم چگونه پاروی زمان را در دل این دریای طوفان خیز  برای رفتن و دوباره رفتن فرو می بردم ؟

بیا در شب با هم راه برویم و قدم بزنیم در پیاده روی تنهائی امان ، چه اینکه خیابان زندگیمان امن نیست و هر لحظه ممکن است قربانی سرعت جنون آسای یک حادثه باشیم !...بیا از شب یاد بگیریم که چگونه حرف بزنیم وقتی نیاز به کلمات نداریم ...شب خدای سکوتی است که هزار گفتن نمی تواند یک جمله اش را تعریف کند !

میخواهم از زبان تو حرف بزنم ...میخواهم به جای تو بگویم ... بیا دوست من ! بیا ! تو امشب میهمان منی ! :

شهادت  یک نوعی از انواع مرگ نیست ، چقدر باید نادان و خام و بی خرد باشیم که آن را  یک جور مردن فرض کنیم ، هر چند باشکوه و بزرگ و موثر ! ...شهادت صرفا یک عملکرد مبتنی بر اعتقادات مذهبی هم  نیست ...میخواهم بگویم میشود خدا را نشناخت و شهید بود و شهید شد ، ادعای سختی است برای اثبات ، میدانم ! ...اما هرگز در پی اثبات چیزی نبوده و نیستم ، چون به این واقعیت تلخ مدتهاست که نزدیک شده ام : در جهان ما هیچ چیزی برای اثبات شدن وجود ندارد ! ...اما برای احساس کردن بی نهایت موضوع ناشناخته داریم ...هر وقت در زندگیت به این رسیدی که چیزی را توانستی اثبات کنی بدان از آن هیچ نمیدانی و این ثبوت یک جور اعتراف به جهل است ، شانه خالی کردن از فهم است ، گریز از درک است !

شهادت هزاران روایت دارد . اما شهدا در یک نکته با هم اشتراک دارند ، و آن پیوند زندگی معصومانه با مرگی که بیشتر شباهت با تولد دارد . شهادت یک اتفاق نادر در پایان زندگی نیست ، شهادت امتداد یک جور زندگی کردن خاص است که پایانش جز به عنوان شهید راهی دیگر ندارد . مرگ آدمی گره آخر زندگی هر فردی است که به شدت وابسته به لحظه های قبل است . آنان که مرگ را یک حادثه مبتنی بر شانس قلمداد می کنند افرادی هستند که برای دیدن تنها از چشمانش کمک می گیرند . مرگ ذلیل ادامه یک زندگی ذلت بار است ، مرگ باشکوه وابسته به عظمت زیستن  است ، و شهادت که اصلا مرگ نیست ، بلکه عشقی ابدی به زندگی است که مرگ را تاب نمی آورد و در آخر مرگ تسلیم می شود  در برابر  میل به جاودانگی ! در حقیقت شهید قهرمانی رسیده به آب حیات است و آنرا سیر نوشیده و اینک توانسته ابدیت را برای خود خلق کند ، این یک تصور شاعرانه مبتنی بر ایما و کنایه و اشاره و تشبیه نیست ، قصدم ساختن الگو و اسطوره معنائی نیست . این یک حقیقت مسلم است ، مصداق : آفتاب آمد دلیل آفتاب  !

این نوشته آنقدر طولانی است که هرگز تمام نخواهد شد . نوشتن در باره شهید کار سختی است و البته غیر ممکن .

سخن از راز کیمیاست !!!

اما میخواهم سعی خود را بکنم . میدانم هرگز به هسته حقیقتش نمی رسم ، اما شاید بتوانیم در مدارش پرسه بزنیم . همین هم کافی است ، اگر عطری از آن به مشاممان برسد ، ذهن خواهد توانست تصویری از آن را در خاطره بسازد ، هر چند مجازی ، گاه ما از حقیقت مفاهیم پیچیده تنها به کارت پستال آن دست می یابیم ،  دیده اید فراوان ، که آدمیان مدام  دم از عشق و معرفت و وفاداری و حقیقت می زنند  ، غافل از آنکه آنچه آنها دریافته اند یک پوستر چروک شده سیاه و سفید زمان گذشته از چیزی است که ادعایش را دارند . برای همین در این هنگامه که لاف آن را فریاد می زنند کمی مضحک به نظر می رسند ، و باعث خنده و تفریح دیگران می شوند ،اما برای من و شما که میخواهیم به خورشید نزدیک شویم همان درک گرما و نورانیتش کافی است ، بیش از این اگر بخواهیم اصرار به نزدیکی کنیم حتم که ذوب میشویم و می سوزیم !!! میخواهم آنچه از من بر می آید در باره تعریف آن انجام دهم . میخواهم آن قالب کلیشه ای که در ذهن مردم در باره شهید وجود دارد را بشکنم . شهدا در ذهن مردم افرادی مسلح و مبارز هستند که در برابر خصمی بر می خیزند و در نهایت خون خود را هدیه می کنند . می خواهم دریچه ای تازه برای این معنی کلیشه ای باز کنم . برای قضاوت در باره این تعریف هنوز خیلی زود است . باید دو قسمت بعدی را بخوانید تا بتوانید به یک تصویر ابتدائی از آنچه در ذهنم می گذرد دست پیدا کنید . شنونده صاحب سخن را به ذوق می آورد ، و در این فضا الطاف و درک و فهم و شعور افزون شما این حقیر را وا می دارد تا بیشتر بگویم ، اگر هم که ساده نویسی داشتم و صفحه را چرک نمودم که خوب حداقل درس پس داده ام و بعدش قلم در قلمدان می نهم و می نشینم به تلمذ درس شما ، پس فعلا این بخش اول را بخوانید تا بعد !  :

 

معصومیت در سی ساعت بر باد می رود  !!!

 

سال آخر دانشجوئی است ، در جنوبی ترین نقطه شهر ، در یک بیمارستان فقیر درس میخوانی   و هم کار میکنی ، ترم آخر است و شایعه اینکه دوره تعهد در همین جا طی میشود .

 شب سرد دیماه است ، از آن شبها که زمستان غافلگیرت میکند ، پائیز را تجربه کرده ای با خنکای شبانگاهی و نمه سرمای قابل تاب ، هنوز باور نداری که سرما در راه است ، به همین دلیل لباست در همان حد درگیری با نوازشهای سرمای پائیزی است ، تا اینکه یکباره در یک شب خاص زمستان با تازیانه سرمای استخوان شکن از راه می رسد و تو و دیگران را در تله سرما گرفتار میکند ، باران و بعد برف و سوز تا دیگر ایمان بیاوری به آغاز فصل سرد ! و بدانی که زمستان تنها یک جابجائی فصلی نیست و تو باید خودت را با شرایطش وفق دهی  ، با هر فصلی میشود شوخی کرد و جدی نگرفت ، اما زمستان خشن تر و بی رحم تر از این حرفهاست ، بازی کنی با او ،... چنان زمین گیرت می کند که تا عمر داری حمد و ثنایش را ورد زبانت نمائی ، و با شنیدن نامش دندانهایت بلرزد ! ...شوفاژ های تعمیرشده و مستهلک بیمارستان خودشان را نمی توانند از این سوز پنهان کنند ، اصلا آماده این سرکشی آب و هوائی نیستند ، مدیریت فقط تواسته با عجله و به سرعت اتاقهای بیماران را با کمک فن و بخاریهای برقی گرم نگاه دارد ، همه روی روپوشهای سفیدشان کاپشن و کت و اگر هم محتاط و حواس  جمع بوده اند پالتو هایشان را پوشیده اند ،

می روی داخل اتاق و خودت را می چسبانی به شوفاژ کم جان و چائی داغ را در مشت می گیری تا حرارت و طعم داغش تنت را از این رعشه سرد برهاند ، سوگند ! همکلاس سالهای اولیه وارد اتاق میشود با صورت اخم آلود و کمی پریشان ، میخواهد متخصص زنان و زایمان شود ، چای تعارفش می کنی بی تشکری لیوان داغ را می گیرد و روی صورتش می گذارد :

-          چیزی شده سوگند ؟

-          نه ...