تبليغاتX
یادداشتهای امپراطور
سزار حرف میزند !

توضيح براي اهالي سرزمين آبهاي هميشه آبي :

از اين پس در سرزمين آبهاي هميشه آبي بخشي از خطابه ها و يا متون و اشعاري كه توسط سزار خوانده شد و براي ضبط در راديو آماده شده است در بخش " خطابه ها با صداي امپراطور " آماده شنيدن و يا دانلود براي اهالي سرزمين آبهاي هميشه آبي است . اين توضيح ضروري است كه برخي از آثار فوق به دلايلي در راديو پخش نشده . برخي هم پخش شده و يا خواهد شد. تعدادي از آنها نوشته هاي قبلي همين وبلاگ است . ( اولين خطابه  نوشته اي است كه در سي ام ارديبهشت سال 1384 ثبت شده است ). لذا شنيدن آنها براي اولين بار خالي از لطف نيست . ضمن تشكر و سپاس از تمام دوستان و رفقاي وفادار و مهربان ، اميد است نظرات و راهنمائي هاي ارزنده شما  زينت بخش اين محيط صميمي باشد .

***

 

نقره ریز ماه را خسوف گرفته است .

شب شال عزا بر گردن ماه افکنده است !

خدایا ! پس حواست کجاست ؟

ریز خردینه سرب ، در جمجمه حسن راهش را گرفت رفت و رسید به مغز و کارش را یکسره کرد و تمام شد حسن در این دنیا ! و بعد تو آنجا نشسته ای داری به چه نگاه می کنی ؟ به مظلومیت رفیق من که تمام سالهای مجروحیت را در فقر طی  کرد و دست شکسته کمک من را هم که همسنگرش بودم ، هم نفسش ، همراهش ، برادرش ، قبول نکرد و هر بار که مسولین برای پز برگزاری روزها و مناسباتهای لعنتی شان رفتند میهمان او شدند...  با نداری و فقر خودش و همسرش و بچه هایش چهار تا پرتغال تامسون و سیب سرخ که سرتاسر سال رنگش را هم نمی دیدند  با تتمه پولش خرید و گذاشت مقابل این مهمانان سرزده و آبرو خرید و آنان هم  هر چه دلشان خواست ، وعده سر خرمن دادند و یاالله یاالله برخاستند و با لبخند رفتند تا کی دوباره بشود دفاع مقدس و سالروز فتح خرمشهر ، تا دوباره سر و کله نحسشان پیدا شود و خیمه شب یازی هر ساله را از سر گیرند !!! اما حسن میدانست دروغ می گویند و باز خودش را می زد به آن راه و به صورتشان می خندید ...!  و هر وقت من حرص میخوردم و شماتتش می کردم که چرا این اراذل و اوباش را به خانه راه میدهی و خودت را میزنی به آن راه ؟ تو که میدانی از این تنور نان سوخته ای هم نصیب تو و بچه هایت نمی شود ...می خندید و می گفت آبروی نظام است ...نمی توانم با آن شوخی کنم ...و من هیچگاه نفهمیدم که آبروی نظام مقدس ما در توبره این راهزنان سر گردنه چه می کند ؟

حسن میدانست اینها همه برای دنیایشان سینه می زنند و  هیچ گلایه و دلخوری را حتی با یک اخم کوچک بروز نداد و  دنیای خودش را نفروخت به رقص دغل کاری آقایان حرام لقمه که  از نان شبشان تا ثروت صد میلیاردیشان به رنگ خون شهدا سرخ است ...!

خدایا !

تو فکر کرده ای من بنده سر به راهم و می نشینم تا چرخ فلکت هر جور که خواست بچرخد و هر بلائی که در این نامه اعمالمان ثبت کرده ای سرمان بیاوری و دست آخر هم دستم را عاجزانه و سر کج به سمت تو  دراز کنم که : شکر ان لله ... ! ؟ تا فرشتگانت نامم را بگذارند بنده همواره شاکر و حتما دور از چشم تو هم ریشخندم کنند ...!!!

بس است ...بس است این سکوت عارفانه ...خدائی که باش ....قصد تهاجم به منصب خدایت را که ندارم ...اما بد جوری حالم امشب خراب است میدانم که کار دست خودم و ایمانم می دهم ...اما باکی نیست ..بهتر از این عبدانیت محض است که تنها سجده  کردن را به من آموخته است ...

تو آنجا بودی و در مسند خدائی ات تکیه داشتی و دیدی که زنش  به من حقیر سرو پا گناه زنگ بزند و گریه امانش را ببرد که پول ندارند جنازه را ببرند به امام زاده زید در رامسر که وصیت شهید بود ...

مانده ام به این صبر خدائیت ....

تو شنیدی که مسول بنیاد فخیمه ، که خراب شود بر سر کارمندان چاق ریشوی تسبیح به دستش ...با پر روئی جواب این زن مومنه را اینطور بدهند : شهید باید قوانین بنیاد را می خواند بعد اقدام به نوشتن وصیت میکرد ! ما برای دفن شهید خارج از حوزه استحفاظی منزل مسکونی اش تسهیلات نمی دهیم ...!

چرا فریاد نزدی تا انعکاس عرشیش این جوجه حزب الهی تازه به دوران رسیده را ، مرده نمرده بیندازد به اسفل سافلین ات ....طوفانت و سیل ات فقط برای نوح به کار می افتد ؟ و زلزله ات برای قوم لوط خرج میشود ؟ مگر گناه آن مردم منحرف ،  انحراف اخلاقی فاسد کننده جهان نبود ؟ این مردان امروزی که صندلی جانشینی تو را غصب کرده اند ، احترام ولی نعمتان خود را که همین حسن و امثال اویند ندارند ....اگر این انحراف اخلاقی ویرانی کننده جهان نیست ...پس چیست ؟ چرا ؟ چرا خدایا ؟ چرا همین الان کاری نمی کنی که احساس کنم تو دهنی از تو خورده ام و بروم بمیرم برای خودم ؟ این سکوت تو چه معنا دارد ؟

خدایا ! پس حواست کجاست ؟

این منم که دارم فریاد میزنم در مقابل ات ..من ! ...ژولیس سزار!... امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی ! ...چرا رویت را از من بر می گردانی ؟ تو خدائی !...همین الان عزرائیل ات را بر من نازل کن تا به سخت ترین شکل که مخصوص گناهکاران رانده شده از درگاه توست قبض روحم کند و جان بکنم ذره ذره ...میخواهم مستقیم بنشینم برابر نگاهت و بگویم که دیگر خسته شدم ...خسته شدم از این همه درد بی درمان که یکجا هدیه دادی به جسم نحیف و بیمارم ...اما فکر نکن که از تحمل بار این درد است که اینطور عاصی شده ام ...نه ...به خودت قسم همان که گفتم تنها خسته شدم ، ولی حاضرم تا آخر  دنیایت که سراسر اندوه و سیاه بختی است ، غریبانه پرسه بزنم و خون دل بخورم ...به خاطرم خودم نیست ...دل نگران آنانی  که رفتند ، نیستم... که نیک میدانم کجایند و چه می کنند و سعادتشان تا به کجای ابدیت تو کشیده شده است ، رنگین کمانی که یک سرش به ابتدای اولین آسمان و یک سرش به انتهای آسمان هفتم و تمام جهان ما زیر هلالی خوش رنگش ، محو حسرت و غبطه است   ...پریشان آنانی ام که هستند و میخواهند که باشند ...آشوب زندگان است که مرا آشفته... ولی دیگران که موقع عروجشان شد ، سبکبال آمدند و حتما کلی هم از خدایشان به این نعمت و دست آورد زندگیشان شاکرند ...نقل این حرفها نیست ...

حرف حواس خدائی توست ...!

جرم ما چیست ؟ تاوان چه چیزی را باید پس دهیم ؟ ...به کدام گناه ناشناخته است که که رسولان نادیده عذاب ات از ما تقاس می کشند ؟ نکند شیرینی دوران همجواری  با امام را باید اینطوری در کفه ترازو با بدبختی هایمان یکی کنی ؟ شاید باید به جهت زمانی که در اوج شرافت زیستیم و طعم همسایگی با تو را چشیدیم ، در آن هشت سال طلائی است که با این وضع بی حسابمان می کنی ؟ هر چه هست و هر چه میخواهد که باشد ...اما این بنده گرفتار تو حوصله اش بر سر آمد . چوب خط صبر ما هم تمام شد . اگر ایوب تو هم بود شاید کم می آورد در این سرزیمن که به نام بزرگ مردان تو اداره میشود و در آن روی  هر چه گناهکار عذاب دیده را سفید کرده اند ، دق کرده بود و رفت بود پی کار خودش ...ایوبی که صدای وحی تو را شنیده بود ...چه رسد به ما آدمهای یک لا قبا که تمام تجلی تو را در نگاه امام دیدیم و از همانجا شیدائی آمد سراغمان و مجنون نام گرفتیم ...

میدانم که آگاهی بر تمام اموری که خواهد گذشت بر این جهان و همه آن را بر مدار تدبیر خدائی خودت پیش خواهی برد . اما منی که در پایان این گردونه که اینک می چرخد جز سیاهی و رنج و نابودی نمی بینم ، حق دارم که بدانم چه اصراری است که مردان و زنانی که بیش از دیگران ... پیش از همه به کسب رضایت تو تنها زندگی کرده اند... اینگونه به ذلت بنشینند و دستی انگار از غیب نیز به امتداد این روزهای تلخ دامن بزند و هیچ نقطه امیدی هم در دورترین انتهای افق چشمهای خیال پرداز دیده نشود ؟ وقتی داستانهای تو را در قران و دیگر کتابهای آسمانی ات می خوانم ...این همه غوطه در گناه نبودند مردمان بلازده از خشم تو ! ...کجای عصیان پسر نوح که تنها جرمش این بود که پیامبری پدرش را بر نتافت پهلو میزند به این همه موجوداتی که نام انسان را سرقت کرده اند و تصویر او را غارت و رختش را تارج و شکل آدم شده اند و بعد چنین بی پروا از غصب تو که قهاری  و قادر اینگونه آبروی تمام 124000 نبی ات را در توبره جاه طلبی و مال اندیشی خود ریخته اند و از این خانه به آن خانه ، مردمانی را که به دست تو خلق شده اند زبح معنا و ایمان کنند و همه چیزهائی که آن مردان بر گزیده به ارمغان گذاشتند برای نسل بشر ، به آتش کشیدند و خاکسترش را هم به باد نسیان دادند و آخرش هم جلوی آینه ایستادند و هیکل بر بالیده  از چیزی که تو حرامش دانستی را به تفخر نگاه کردند و دست بر شانه شیطان زدند  و او  و تمام لشگر سر تا پا مسلح اش را به مرخصی اجباری فرستادند ؟ از اجنه دست و پاچلفتی نا مسلمان ترسو که با شنیدن یک بسم الله ساده دود میشوند و می روند به هوا تا اهریمنان قلدر و غولهای گرز به دست و آل های بچه دزد و همه نوادگان و نتایج ابلیس نابکار ، از این همه جنایت شوم و ننگین عرق شرم به جبین دارند و انگشت ابهام و تعجب به دهان : که عجب صبری خدا دارد !...عجب صبری خدا دارد ...!

شاید گذشته باشد عصر بلا و عذاب که خواندن گزارش آنان در کتاب آسمانی ات لرزه به تن هر مومن و مصیت کاری می اندازد  ؟ شاید در فهم نوید تو که : هر سرکشی را که پا از گلیم خود دراز کند ...فرجامی ندارد جز نفرین مومنان و از پس آن نزول بلا ، ما اشتباه درک کرده باشیم ، آخر این همه عاصی و متجاوز به حریم تو جولان می دهند و این همه دل سوخته و شکسته ، نفرین می کنند و باز آب از آب تکان نمی خورد  ؟ شاید هم صبر تو حجم اش افزون تر گشته ؟ هر چه هست که ما از آن بی خبریم ، چون بنده ایم و ناقص العقل و نمی توانیم  درایت خدائی ات را درک کنیم ...اما اینقدر می فهمم که این روزگار بیش از تمام تاریخ مستحق جزای مستیقیم تو هستند . چرا آسمان دهان باز نمی کند و اینان را نمی بلعد ؟ لشگر ابرهه  دارد خانه دل ایمان آورندگان به تو را که خودت گفته ای خانه توست شخم می زند و ویران می کند . پس کجایند ابابیل ؟ از کدام سمت آسمان می آیند ؟ تا سنگ ریزهایشان این سپاه خیال آسوده جسور  بی رحم را به خاک و خون بکشاند ؟  

خدایا ! پس حواست کجاست ؟

خدایار را مگر تو نیافریدی ؟ مگر خودت نبودی که آن نور را به دلش انداختی و در یکی از روزهای تلخ سال 63 ، رویائی به خوابش فرستادی و خدایار بیست ساله ، یکه بزن محله پامنار را هوائی اش کردی و شد خواب نما و به خط مقدم  آمد و ماند آنجا تا آخرین روزهای 67 و با تن چاک چاک با دهها بیماری عفونی به شهر بازگشت . درد زخمهایش همان وقتها هم  نعره این مرد چهارشانه را در می آورد ...مردی که آموخته بود ناله برای زخم آفت مردانگی اش است . اما درد ...درد...درد..مگر تمامی داشت ؟ ...خدایار که تجلی غیرت تو بود و مثال ناموس دوستی و حراست محرمان از چشم ناپاکان ...چه شد ؟ بیکاری و ضعف بیماری و دردش که همیشگی بود ...و نبودن مسکن و البته درستتر بگویم ندادن مسکن مفید ...او را به سمت دود خانه خراب کن کشید و خدایار غلطید  در وادی سیاه زندگی و آن مظهر مردانگی تبدیل شد به یک مفنگی مریض که ناموسش برود از چاله میدان منت هزار نامرد را بکشد تا مثقالی دوای درد خدایار را گیر بیاورد ...! این است تداعی عدالت تو !؟ قرار تو با این مردان همین بود ؟ اینطور باید ما رحمانی ات تو را نظاره کنیم ؟

چه شد که روی برگرداندی از دوستانت ؟ چه کردند مگر اینان ؟ چون فقط دورانش به سر آمده ، باید بروند در گوشه جهانت بپوسند و بمیرند و شاهد دوران دیگر مردان تو باشند ؟ حتما این تازه به دوران رسیده های چشم سفید ، شده اند بیرق دار تو ؟ خودشان که این را فریاد می زنند و خاطر نشانمان کرده اند که حرفشان حرف توست و تبری و سرکشی از حرفشان قهر تو را در پی دارد ...

حمید فرزانه که کاسب خوش نام میدان جمهوری بود . تمام دار و ندارش را فروخت و در راه تو خرج کرد و بعدش هم راه افتاد به سرزمین مردان عشق و یک پایش را عراقیها زنده زنده بریدند و انداختندش کنار اروند تا برای خودش بمیرد ...معجزه بود زنده ماندنش ...بعد هم که با همان بدن یک پا آمد و خدمت سربازان تو را در آشپزخانه کرد ...وقتی برگشتیم دیدی که چه شد ؟ ...رفت از کارگری شروع کرد با همان پای علیل ...! و نخواست منت غیر را بکشد ...سال گذشته با اعتبار خودش خواست وام بگیرد . منوطش کردند به تائید بنیاد ...دهها بار رفت و برگشت و نتیجه نگرفت ...هر روز می رفت پشت اتاق آن مرد پشم آلو و باز دست خالی بر می گشت ...او هیچ چیز نمی خواست ...نه پول...نه عصا ...نه حتی حقوق معوقه ...فقط یک معرفی نامه معمولی که صد تا صد تا ادارات حتی به آبدارچیهای قراردادیشان می دهند ...تا اینکه روزی طاقتش تمام شد و دست به یخه با آقای مدیر و کارش به امنیت ملی کشید و بردندش سلول انفرادی و بازجوئی که از عوامل بیگانه چقدر گرفته ای که آبروی آقای شیخ پشم الدین را به هوا کنی ؟ و بعدش هم آبروی نظام کشک شود ؟

 چه شده این مملکت آقام امام زمان ؟ ( قربان قدمش شوم تا بیاید و این عالم را با نور عدالت روشن کند و دل شکسته ما را با مهرش پینه بزند ) که شرفش گره خورده به بی شرفی یک مردک مفت خور بی معرفت !!! ...؟

و اگر نبود مرام فرمانده سابق ، که او می ماند در آن سلول نمور و می پوسید ...از وقتی آمده سکوتش را با رفقای قدیمی نشکسته است ...صبح تا شب پادوئی می کند و شب تا صبح به درگاه تو ناله ، و حدس میزنم که از گذشته اش نادم است و طلب عفو و توبه دارد ...

تو همین را میخواهی ؟ که برگردیم به روی تو و فریاد بزنیم که خدایا ببخش اگر سالها جز تو ندیديم و نشناختیم ...از این معصیت اخلاص ما بگذر که تنها با یاد تو بود که آرام می گرفتیم و می رفتیم به دل آتش و سیاووش نامدارت را شرمنده کردیم ...توبه...توبه...توبه...!

هر روز که می گذرد خاک نشسته بر ایام ما قطر بیشتری به خود می گیرد ...تاریخ بی اینکه بگذرد و ما را در لابلای صفحاتش مدفون کند ، همین حالا که صفحه ما باز است ، دارد محومان می کند ...مردی را می شناسم از همین حوالی و از فرزندان مادر دو عالم ...سید است و آقائی اش نه در نام که در ذات اوست ...حرمت حیایش را می کنم و نامش را فریاد نمی زنم ...

بی اینکه معاینه اش کنم سی درصد فسفر خالص در ریه هایش را حدس میزنم ...از صدای خشک و خالص سرفه هایش که تنها از حلقوم آغشته به این ماده لعنتی که درست مثل یک کنه می چسبد به جداره حلق و ریه و همانجا جا خوش می کند و خانه می سازد و شروع به زاد و ولد می نماید ، شنیده میشود و از رنگ مردمک چشمش که دارد داد میزند از عنصر نامطلوبی که در بدن پرسه میزند و آثارش را نشان می دهد ...او حتی برای تعیین درصدش هم به لب خانه این مردان تازه تو نرفته است ...وقتی در برابر پرسش بی وقفه قرار گیرد ..تنها سری تکان می دهد و می گوید : خوب نشد دیگر ! و جریان بحث را ماهرانه تغییر می دهد  و در خلوص عارفانه اش می ماند و لذتش را می برد .

او امروز بیش از من و دیگران از این مردم و حاکمانشان طلبکار است ...شاید به اندازه همه سالهائی که گذشت و حرف نزد ...شاید به قدر زندگی که فنا کرد به راه تو ...شاید ...

چرا تو کاری نمی کنی ؟ چرا به جای سید حرف نمی زنی ؟ چرا هزار مثل این راز سر به مهر را با مکر عادلانه ات  فاش نمی کنی ، که مردم بدانند و قهرمانان خویش را بازشناسند و اینگونه از مردان بی هویت ریاکار سلحشورانه دن کیشوتی  نسازنند ؟ ...چرا ؟....چرا ؟...و باز هم چرا ؟

 مگر تو خدای حسن و خدایار و سید و من نیستی ؟ مگر نه این است که تو ما را آفریدی و خود نیز ما را به راهی فراخواندی که آمده ایم ؟...پس چرا رهایمان می کنی در این برزخ ...دراین برهوت ؟ ...در این مجادله ؟. .در این هیچستان ؟ که کم کم نابودمان کند و در باتلاق فراموشی اسیرمان کند ...!

چه حکمتی در این دوران است که الگوها و عزیزان و بزرگان و اسطوره های نسل من می میرند و زندگانش نیز با مردگانش می میرند و جسمهایشان تنها می ماند برای شکنجه در این روزگار سراسر فاجعه ؟ و سپس ...نسل پس از من رخت یه مسافر به تن می کند و میشود بازتاب تعادل که نیمی از آن دردهائی است که از من دارد و نیم دیگرش از دلواپسی های بعد از خود و سومین نسل از این گردونه بغض ترکیده ای در بلوای ایمان پدرانشان و عصیان زمانه اشان یکسره می سوزد و گاه با من جدل میکند و مسافر در راه میشود و گاه دیگر دست رد به دستان مهر من و آغوش گشوده برادرانش می زند و می رود به سمت کویر ...و دیگر جرات پرسیدن را از من می گیرد که می دانم آتشفشان خشمی است که روزی خاکسترش به سر ما می نشیند ...نسلی که به جای پایداری ، عکسی سیاه و سفید از آن را در قابی کهنه به طاقچه خانه دارد و به همان دلخوش کرده است و خود را دلاوری می پندارد ...آخر این سرگشتگی ...این پریشانی ...این ناهنجاری فرجام کدام تدبیر توست ؟ چرا هر چه می اندیشم راه به جائی نمی برم ؟ چرا اینگونه به گل نشستم ؟

شده ام تندیس آینه دق ! هر کس نگاهم می کند غصه اش می گیرد ...هر کس سلام می دهد ...پشیمان می شود ...و هر کس دستم را می گیرد ...تب می کند ...!

شده ام دریای غم ...آرام اما بی هیچ طوفانی ...زورق شکسته آرزوهایم در این بیکرانی ، کجا جزیره قرارش را خواهد دید ؟ ...این زورق که نه پس می رود و نه پیش ...بادبانهایش را گذر زمان نابود کرده است ...و سکانش در دستان تقدیری است که تو مقرر کرده ای ...کجاست خشکی ؟...کجاست ساحل مرگ که کنارش پهلو گیرم و کمی استراحت کنم ؟ ...

شده ام یکه سوار سرزمین درد ...هر چه می روم ، تمام نمیشود این راه سخت ...دستانم دیگر یاریم نمی کند تا سایبان چشمانم باشد ...اسب نجیب خاطراتم نای رفتن ندارد و نمی خواهم که از آن جدا شوم ...نمی خواهم  بی آن که دیده شوم  ، بمیرم !...هر وقت که در آن چشم انداز دور ، بارقه ای از برکه و خلوتگاه عاشقانه دیدم ...دل باختم به این سودا که یاریم کنند برای گذر از این جاده خاکی پر غبار ! ...اما چه شد حاصل این خیال خام ؟ کوله ام سنگین تر ...اسبم نحیف تر ...و مشکم خشک تر ...و باز تنها...من و اندوهی که رسوب شده در رگهایم ... من و این لکه های یادگاری روی پوستم ، تا فراموشم نشود هرگز که به همین زودی خس خس نفسهایم به تنگنای هوای خوش زندگی گره می خورد  به موطن مرگ ...من و نگاهی مانده در راه ...من و سفری ناتمام به ناخودآگاه جهان ...من و یاری بي یاور ...من و عشقی عبث و تهی و دروغ ...من و این واژه ها که هر کدامشان طعم گس تنهائی ام را دارد ...

شده ام مردی در در آستانه پائیز ...

روزگاری در رثای مظلومیت مادران و خواهرانم وزنان مظلوم از ازل تا ابد ،  سرودهای حماسی نوشتم ...بعدها  ...دریافتم که هیچ سزاری در سرنوشت خود بانوئی نداشت و امروز شرمنده تمام عاشقانه هایم هستم که نوشتم و  خجالت می کشم از سالهای که به عشق گذشت ...رو سیاه عمری هستم که بر باد داده ام به هوای یک نگاه تازه ...

خدایا ! پس حواست کجاست ؟

مردی اینگونه عاشق که دهر به خود ندیده است ...این روزها از هر سلام مهربانانه می گریزد و از حس دوست داشتن عرق می کند و خشمگین است ...روزگار عاشقی فکر آذوقه زمستان در سر پرشورم نبود ...برای همین منجمد شدم از عاطفه ...سرد شدم از هر لطف صادقانه ...تمام شد آن روزهای شیدائی ..به سر رسید شبهائی که بی یاد یار به رویا رفتن محال بود ...

سرمایه ام همین اندک گذشته پر افتخار است ...مگیر از من این حس تلخ را ! ...نفرینم کن ! ...لعنت فرشتگانت سزاوار من است اگر باری دیگر دلم به موجود زمینی  بلرزد ...زبانم بریده باد مگر جز خطاب به تو بچرخد بر دیگری به دو کلمه : جادوئی دوستت دارم ...رسیدن به این اندیشه ، راهی است که آمده ام ...نه احساسی که چیره ام کرده باشد ...این قهر با عشق نیست ...که عشق تنها در تو تجلی دارد ...این مجازات زنان نیست ...من هنوز مست حضور بهارم ! قدردان مهربانيهاي اويم ..نمك حرامي است اگر جز به ياد خير و محبت سخني ديگر بر ذهنم جاري شود ... این عقده گشوده یک شکست عشقی نیست که گریبان مردان را می گیرد و از سر خشم و یا حرص آنی تصمیمات عجولانه اتخاذ می کنند و حرفهای گنده تر از توان احساسیشان بر زبان می رانند...این گذر از عاطفی اندیشی و رسیدن به تعقل در یک مقطع زمانی حساس سنی است ... اعترافی به حقانیت این حرف بزرگ است که فرمود : جز عشق به خدا هر چه باشد رسوائی است ...زمانی طولانی باید می گذشت تا به این روی زندگی نگاهی دوباره بیاندازم ...عهدی است اینک میان من و تو و لا غیر ...پذیرفتم تنهائی ابدی خود را به میل و رغبت ...باور کردم که مردانی هستند که عشق برایشان سمی مهلک و خطرناک است ...پذیرفتم که امپراطور ژولیس سزار و سرزمینش هرگز دیگر از این پس به انتظار بانوئی نخواهند بود ...خیالم را حتی از این رویای دور بر حذر کردم ...میدانم ...میدانم ...میدانم ...که تمام بندگان تو از زن و مرد زیباترین خلقت تو هستند ...و نیز میدانم که زیبائی  تا زمانی برایم متجلی است که خالی  از شور وصل و رسیدن و حس و هیجان و اضطراب عاشقانه باشد ...حرمت دیگران را پاس میدارم ...و بیش از پیش زنان را دوست خواهم داشت به احترامی افزون ...با قداستی که تو قائل به آنی و هر گز این دیدگاه متعالی را با یک لغزش عاطفی ویران و پست نمی کنم ...برای همین است که دوستشان خواهم داشت ...این یک اعلام دیر هنگام است ..اما پس از آخرین باری که تنهائي محض را تجربه کردم سالی می گذرد و این یک سال زمان مناسبی بود برای اندیشه در این میدان ...خدا مردان و زنانی را آفریده است با تنهائی ابدی ...آنان که بر نمی تابند این جبر را از این بن بست به آن بن بست کوچ می کنند و دست آخر هم فرسوده و خسته و نالان و نا امید تن به مرگی زود هنگام در جسم پوسیده خود می دهند و آنانی که پی به این راز می برند ...سرخوش و مطیع از تقدیر خود راه خود پی می گیرند و شادی را باز می شناسند و زندگیشان غرقه در ایمانی و باوری ماندگار میشود ...اگر چه دیر ...اما تو را شکر میکنم که قبل از مرگی چنین پلشت ...زندگی خود را از خوش خیالی و خام دستی باز پس می گیرم ....و این اندوه تازه ای نیست ، که رهائی از درد کهنه قدیمی است ...این آغاز لبخند است ...از روزی که پرده از این سر برداشته ام خنده هایم ، طعم شادی حقیقی را دارند ...تولدی دوباره را فهمیدم و زیستن در پی سعادت را یافتم ...برای همین است که در ادامه این ماتم نوشته ها و معصیت گوئیها ...شکری از صمیم قلب را به تو هدیه می کنم ...شاکرم تو را برای باقی مانده عمرم به خاطر فهم این بیداری سرخوشانه ....حمد تو را که از تمام غصه های بزرگی كه بر دل داشته ام این تلخ ترینشان را از من ستاندی و روحی تازه به من دادی ...ببین چگونه امید را دریافته ام ...و به مجادله با تو برخاسته ام ...این ماحصل برکتی است که از تو دارم ...ای کریم و ای مهربان ترین ...! :

ضمن احترام و باور خوشی و سعادت و خوشبختی تمام خانواده های عاشق که همای سعادتند و تجلی عشق خدا در جهان مايند !...  از دیدن نیک بختیشان سیر نمی شوم و در هر دعا و نماز و عبادتی که دارم برای تداوم این روزها و شبهای خوش عاشقی  کبوتران خوش اقبال  دست به آسمان دارم که پروازشان بر فلک پاینده و سبکبال باد ...

یک بار برای همیشه می گویم که دیگر و هرگز کسی از امپراطور لغزش حسی و لرزه در دل نخواهد دید و سزار با سرور و شادی وصف ناپذیری اعتراف می کند که داستان بانوی سرزمینش به افسانه ها پیوست ...و محال است و غیر ممکن که این افسانه های گفته شده از زبان سزار روزی شکل زمینی به خود گیرد ...و این به خواست عمیق دل امپراطور است . که همه آنها در همان داستانها بمانند تا زیبائی و دل ربائیشان با حقیقت تلخ رنگ نبازد و هماره با خاطره خوش به یاد آیند ...!

خدایا ! حواست هست ؟

باید مرا در عمل به این قول یاری کنی ...باید مرا در ادامه راهم دست بگیری ...که یقین دارم اینگونه خواهد شد .

خدایا ...خدایا ...خدایا...!

پشت دروازه عشق خبری نبود ...پس از سفرهای بسیار و گذر از اوج و فرودهائی که زندگیم را در کام خود داشت ، دریافتم که خبری نیست ...

من همچنان دردمندترین مرد این شهرم و بی فروغ ترین ستاره از آن من است که در پشت ابرهای سیاه سنگین  خاموش شد و سویش را زمانی درازی  است که از دست داده است . روزی که فکر میکردم ستاره دنباله داری که رد نورش هرگز آسمان را تنها نمی گذارد ، کنایه از سپید بختی من است ، خود نیز در لاک سکوت خفته بودم و امروز که مردی بی ستاره ام باز ردای تنهائی بر شانه های ناتوانم سنگینی می کند . دلم میخواهد بدانی که با این همه ، گلایه هایم از این تکرار کسلات بار نیست . من نگران یقین ترک خورده ام هستم . یقینی که ریشه در فرجام باورهای مشترکم با دوستان واقعی توست . دلواپس اعتقادی ام که در دیگران نیز گرمای همشیگی اش را ندارد . نکند روزی بیاید که پشیمان اعمالمان باشیم . این گناه و سرکشی ، که در لایه های این نوشتار بیداد می کند ، اگر مرا سوزاند و در قهر و عذابت کشاند ملالی نیست . نشود که زیباترین لحظاتمان که با تو گذشت پژمرده گردد . به من نگاه کن خدا ! به این چهره عبوس خیس ..به این چشمان خسته منتظر ..به این دستان عاجزانه که نیاز تو را فریاد می کشند ...به این لحن و آهنگ گرفته در رنجی کهنه ...به این روح زخمی...به این سرزمین قحطی زده که تشنه باران نگاه توست ...به من نگاه کن ...به من ژولیس سزار امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی ...

پس حواست کجاست ؟؟؟!!!

 

 

 

+ برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386زمان 5:8  امپراطور ژولیس سزار  | 

 

سکانس اول - اوایل خرداد سال 1357 سیاتل ، آمریکا

 

باران ...باران ...باران ...همه این شهر باران است ، نمی دانم این آسمان از چه دلش این همه گرفته که این گونه پر شتاب و بی وقفه می بارد ...قبلا هم حجم زیاد باران را در شمال کشور و رامسر که پائیزها در آن بودیم ، دیده بودم... پدرم " آقاجون " عاشق پائیز شمال بود و از تابستانش بیزار ، ولی این شهر بارانی چیز دیگری است ...وقتی می بارد شاید هفته ها طول بکشد ...از آخرین باری که خورشید را در اینجا دیدم خیلی وقت است که می گذرد ...برای همین اینجا بارانیم ...هنوز غریبم در این شهر . نمی فهمم اینجا چه میکنم ...به زور آقاجون است و گرنه محال بود ساحل کثیف و روغنی بندر عباس را با این ساحل شیک و از دماغ افتاده و افاده ای عوض کنم . هر چقدر می روم و رو به دریا می ایستم و به امتداد آن خیره میشوم . اثری از سرزمین خیالی ام نیست . کلافه ام از خودم ...می روم جلوی آینه و به لباسهای رنگین و مد روزم که خواهر بزرگترم به زور به تنم کرده خیره میشوم و هیچ نشانی از امپراطوری نمی بینم ...همان زیر پیراهن رکابی سفید لک لک شده و آن شورتک که از شلوار لی زانو در رفته ام ساخته ام بیشتر مرا به ردای امپراطوریم نزدیک می کند تا این شلوار چرمی قهوه ای مسخره و این تی شرت مضحک نارنجی با آن آرم احمقانه u.s.a  اش . غصه ام گرفته و منزوی شده ام . دیشب با گوشهای خودم شنیدم که مادر داشت برای آقاجون از نگرانی هایش می گفت :

- دانی افسرده شده ! می بینی با هیچ کس جوش نمی خوره ...همه اش تو خودشه ...!

و آقاجون هم بلافاصله جوابش داد :

- غلط کرده ! پدر سوخته دربدر ! از اولش هم همینجوری بود ...مثلا تو اون خراب شده با کی رفیق بود ؟ ...چهار تا دیونه مثل خودش که سر و ته شون می زدی توی اسکله بودند !!! ...ولش کن ...بهش اهمیت نده ..باید خودشو توی این موقعیت وفق بده ...اینجا آمریکاست خانم ..نه گرگر ...هر کی باید گلیم خودشو ، خودش از آب بیرون بکشه ..!

نشسته ام روی تراس و چشم دوخته ام به خیابان خلوت خیس که زیر شتک باران که مدتی است با عصبانیت می بارد ، مظلومانه سر به زانو گرفته ... گاه گاهی رهگذری با سگی که به دنبال خودش می کشد . خیابان تنها را با حضورش می آشوبد...عجیب اند این مردم !...خیلی عجیب !...با سگها رفیق ترند تا با آدمها ! و یا گربه ها و حتی موشها ...شنیده ام بعضی از این احمقها تمساح در خانه دارند ...دیوانه اند این جماعت ...دیوانه ...!!!

تیمسار حیدری می آید خانه امان . دوست قدیمی آقاجون ...چند وقتی است آمده به بچه هایش سر بزند . قرار است او هم بعد از بازنشسته شدنش درست مانند پدر من بیاید اینجا و زندگی کند ...تمام افسران نیروی دریائی که در آمریکا درس خوانده اند ...عاقبتشان همین خاک است ! ...آنها به امریکا وفادارترند  تا به ایران . تیمسار به همراه آقاجون می نشینند روی کاناپه که مقابل من است . همیشه همینطور است . عادت ندارد در خانه بنشیند و حتما باید در هوای  آزاد قرار بگیرد ... تیمسار نگران است . می گوید در کشورمان دارد خبرهائی میشود . مردم ریخته اند در خیابان و شعار مرگ بر شاه می دهند . تمام امرای ارتش دست و پایشان را گم کرده اند و او مانده که چه کند ؟ برگرد ؟ ...یا بماند تا آبها از آسیاب بیافتد ...آقاجون حرص میخورد و فریاد میزند و فوش میدهد به همه مردم ایران ! ...به اینکه نمی فهمند و عقل از سرشان پریده و همه اش تقصیر هویدا است که این گرسنگان را سیر کرده و حالا اینها افسار بریده اند . مردم چقدر باید احمق باشند که شاهنشاه و ولی نعمت خود را رها کنند و بچسبند به یک آخوند پیر . تیمسار حیدری حرفهای آقاجون را تائید می کند و با تعجب می گوید که به همین آخوند پیر امام می گویند ! آقاجانم نظرش این است که در این شرایط باید تیمسار به وطن برگردد و به ارتش وفادار شاه در مقابله با این مردم دیوانه کمک کند .

دیگر حرفهایشان را گوش نمی کنم . نام امام برایم جالب است . چیزی مثل امپراطوری می ماند . نه درخیال من که در واقعیت . کنجکاو میشوم و دیگر در برابر این نام حساسیت نشان می دهم . با خودم تکرار می کنم :

 

" امام "

 

سکانس دوم مهر ماه سال 1357 سیاتل ، آمریکا

 

 باز هم سیاتل می بارد ...درست از وقتی آمده ام اینجا ...حالا دیگر کمی عادت کرده ام به این شهر باران زده ...خوشم آمده است از این وضعیت ...قطرات باران بی امان شهر را تازیانه می زنند و دمی هم انگار نیاز به نفس تازه کردن ندارند ...چه باران خستگی ناپذیری است ! ...مانده ام این همه آب که بر این شهر می بارد کجا می رود ؟ اگر این باران در ایران بیاید کشور را آب می برد ...یک شهر که سهل است !...اما خوب به قول آقاجون اینجا آمریکاست !!! بیچاره آقاجانم ! این روزها از مقابل سی ان ان تکان نمی خورد . بی بی سی را حق نداریم نگاه کنیم . آقاجون می گوید این بلوا کار این پدر سوخته های انگلیسی است که چشم ندارند رفاقت ایران و امریکا را ببینند !!! و مدام هم تلفن را در دست دارد و با دوستانش در ایران حرف میزند . حرف که نه ، بیشتر فوش و بد و بیراه می گوید . گلایه از وضعیت بد جسمانی اش دارد و اینکه اگر حالش خوب بود . با همان کلت کمری یادگاری دوران خدمت . تمام این یاغی ها را می کشت . مادرم می گوید آقاجون دیوانه شده . نیمه های شب می رود مقابل عکس شاه و خیره می ماند و گاهی اشگ صورتش را پر می کند . من اما در عین حال که از مسبب این وقایع که منجر به عصبانیت پدر شده دلخورم .اما از دیدن عکس امام در تلویزیون حس خوبی دارم . نمی توانم از این پیرمرد که آرام حرف میزند و هرگز رو به دوربین نگاه نمی کند ، متنفر باشم . در صدایش چیزی هست که من را مجذوب خودش کرده و از آهنگ کلامش مست میشوم . اما اصلا به روی خودم نمی آورم . وقتی آقاجون کنارم هست با دیدن تصویرش اخم می کنم . اما به مجرد اینکه آقاجون رویش را بر می گیرد . صورتم بی اختیار می شکفد و محو او میشوم و لبخندی در لبانم می نشیند .

آن روز غروب ...اتفاق نادری افتاد ...باران قطع شد و آسمان صاف شد . خواهرم برای مادرم تعریف می کند که دوستش در ایران نقل کرده است که تصویر امام این شبها در ماه رویت شده است . همین حرف کافی است که مرا با خود به دنیائی دیگر ببرد . امپراطوری که عکسش در ماه است !!!. او میتواند حتی نظام کهکشانی را تحت امر خود گیرد . شب که می رسد . با اصرار من که روزهاست از ترس باران خانه نشین شده ام  خواهرم مرا به کنار ساحل می برد .

نسیم خنکی از سمت  دریا وزیدن گرفته است . می نشینم روی ماسه های شسته شده تمیز و گوشم را می سپارم به نجوای موجهای دریا با ساحل آرام...میدانم که موج با ساحل حرف میزند ...احتمالا از وسط دریا می گوید که چه جای فوق العاده و محشری است و از حیوانات آنجا و عجایبش و سفری که داشته تا به اینجا بیاید ...بارها به این زمزمه ها گوش داده ام و دریافته ام که هر موج صدای خاص خودش را دارد و این یعنی که موجها هر کدام داستان خودشان را دارند ...ساحل برای همین  ،برایم راز دار بزرگ هستی است ...ساحل یعنی هزار افسانه ناگفته  . خواهرم با یک دختر مکزیکی گرم گرفته و هر دو با انگلیسی لهجه دار حرف میزنند  و دارند از تجربیات جوانی اشان در کشورهای خودشان سخن می گویند . چشم از آسمان بر نمی دارم . چند تکه ابر مزاحم با سماجت جلوی ماه را گرفته اند . از خدا میخواهم که حرفهای خواهرم حالا حالاها تمام نشود و این ابرهای لعنتی هم هر چه زودتر کنار بروند . سعی میکنم پلک نزنم . تمام توان دیداریم را جمع کرده ام . یک تمرکز کامل در چشمان جستجوگرم شکل گرفته است . ابرها کنار می روند و ماه را می بینم که در آغوش آسمان می درخشد . روشن و شفاف ...نورانی و مرموز ...مثل همه شبهائی که از وسط دریا به آن زل می زدم ...آنجا بود ! درست در قلب آسمان ...دور دور ...اسرارآمیز و حاکم مطلق شب ...اما عکسی در آن نمی بینم ...دقت می کنم ...حواسم را بیشتر جمع می کنم ...حالا دیگر چشمانم می سوزد ...از بس که پلک نزده ام ...اشگ در حدقه جمع شده است . تار می بینم ...پلک میزنم و قطره اشگی روی صورتم سر می خورد ...خواهرم زیر چشمی مرا می پاید ...به فارسی می گوید :

-     چیه دانی ؟ چرا عین خل و دیونه ها زل زدی به آسمان ؟

-     مگه تو نگفتی ...توی ماه عکس امام هست ؟

-     من ؟! ...آهان ...بابا تو چقدر خری ...باور کردی این مزخرفات رو ؟

می خندد و به دوست مکزیکی اش  ماجرا را تعریف می کند . دخترک نگاهی به آسمان و نگاهی به من می کند و پوزخندی میزند با خودش می گوید این دختر چقدر برادر خلی دارد . شرمنده می شوم . حس حماقت می گیرم ...سرم را دوباره بالا می گیرم تا با ماه وداع کنم ...اما چیزی مثل یک هاله نورانی توجه ام را جلب می کند ...بیشتر دقت می کنم ...مبهوت می شوم ...دارد کم کم روی ماه تصویری ظاهر میشود ...چشمان از تعجب میخواهد از حدقه بیرون بزند ...قبل از اینکه تصویر کامل شود خواهرم دستم را می کشد :

-     بیا بریم دیگه ...!

همه چیز از بین می رود . انگاری که از خواب پریده ام ...خیره می مانم به خواهرم ...

-     چیه ؟ چیزی شده ؟

حرف نمی زنم و در سکوت به دنبالش راه می افتم . حالا دیگر باوری تازه را در خودم دارم . نامی که می دانم هرگز از ذهنم جدا نخواهد نشد . آن تصویر مات که کامل نشد مال او بود ... مال خودش...خود خودش...:

 

" امام ! "

 

سکانس سوم آبان ماه 1360 تهران

 

 

آقا جانم  رفت . مرد . تمام شد . سرطان معده تسلیم اش کرد . روزهای آخر عمرش دیگر پرهیز نمی کرد . سیگار پشت سیگار...می دانست که باید برود و نمی خواست روزهای آخرش اسیر دست دکترها باشد ...از پزشکان متنفر بود چه ایرانی و چه آمریکائی اش ...من همیشه به خاطر اینکه پزشک شدم از روی او شرمنده ام ! یکسالی از مرگ او می گذرد . املاک و اموالش در تهران و جلفا و تبریز و بندرعباس ، بی تکلیف مانده است . به همراه خواهرم  و برادرم  و مادرم به ایران بازگشتیم به اصرار خانم جان مادر بزرگم...بقیه ماندند در همان سیاتل ...تا حسابی خیس شوند و باران بخورند . ما آمدیم تا کارهای قانونی را انجام دهیم . و املاک خودمان را از دست تصرف و مصادره نجات دهیم . اما اوضاع اصلا عادی نیست ...مجبوریم بمانیم و می مانیم .

خیلی زود با شرایط تازه اخت می شوم . خوشحالم از اینکه در تهرانم و بیش از من برادرم ذوق می کند . موقعیت فوق العاده ای است برای او که کار اقتصادی کند . می چسبد به کار و کاسبی ...مادرم تمام احساسات فرو خورده مذهبی اش ، یکباره با شدت و قدرت بیشتری باز گشته اند . تمام وقتش را در مسجد و دعا و زیارت خلاصه می کند ...مثل اینکه بخواهد جبران مافات کند و تمام عبادات و نمازهائی که باید در گذشته میخوانده و نخوانده ..جمع کرده برای این روزها ... خواهرم در همان روزهای اول عاشق یک افسر نیروی هوائی می شود به قول آقا جانم جماعت لاشخور... ! ( به خاطر هواداری از انقلاب آنها را با این صفت خطاب میکرد ). پاسپورتهای آمریکائی امان را فعلا در کمد جاسازی می کنیم .

من اما نه دغدغه اقتصاد دارم و نه عقده دین ونه عاشقم . گیج و مبهوت تماشا می کنم . و هر روز نگاهم شکل تاره تری به خود می گیرد . نوجوانی  که در نیمه های شب در دریای پر ستاره جنوب امپراطوریش را بنا کرده بود و تمام ذهنش را سرزمینش به خود مشغول میکرد . گذر این روزها نباید برایش راحت باشد . تقدیر این بود که سالهای بلوغ را در وطن تجربه کنم .

آن روز صبح خیلی زود آماده شدیم برویم خانه خاله ...در جنوب شهر ...نازی آباد ...همانجائی که خاطراتی بسیاری از آن دارم ...از زعفرانیه تا آنجا راه بسیار بود ...اما طولانی بودن راه  را به خاطر ذوقی که داشتم حس نمی کردم ...

هوای نازی آباد آن روز سنگین بود و گرفته . بی جهت دلم شور می زد و بی قرار بودم . خانه خاله هم رسیدیم این حال بدتر و شدید تر شد . کوچه بن بست ماتم گرفته بود و چند پرچم یا حسین و یا ابولفضل سر درب خانه ها دست باد می رقصیدند . می دانستم تا محرم خیلی مانده ... اما خبر نداشتم چند وقتی است که روزها عاشوراست و شبها شام غریبان ! بچه های هم محلی سابق ، همه گرفته و سر به زیر بودند ...می دانستم که این رفتار و این حالت کوچه طبیعی نیست ...تا اینکه آن خبر را شنیدم :

مهدی  شهید شده است و امروز تشیع جنازه اوست و تا ساعتی دیگر جنازه اش را می آورند لب خانه اشان و از آنجا به مسجد و بعدش هم بهشت زهرا ...مهدی رفیق دوران تابستانی من بود ...همان وقتها که از شدت گرمای بندر فرار می کردیم به اینجا ..من و مهدی یار و هم راز هم بودیم ..هم او بود که اولین بار عشقم را برایش گفتم و او هم خندید و قول داد کمکم کند ...اگرچه هیچ قدم مثبتی بر نداشت اما همینکه حرفهایم را گوش میکرد برایم کلی نعمت بود چند سالی از من بزرگتر بود و میدانستم که دلش پیش زهرا دختر همسایه گیر است .. هر وقت زهرا از مقابل ما می گذاشت مهدی عرق میکرد و سرخ میشد و سکوت میکرد و در فکر فرو می رفت ...چند باری که خواستم از زهرا برایم بگوید نتوانست ...لکنت زبان می گرفت ..دست و پایش را گم می کرد و شروع میکرد به پرت و پلا گفتن !!!

تصورش هم برایم دردناک بود ...چطور مهدی به جنگ رفت ؟ و برای چه ؟ و چگونه این تقدیر برایش رقم خورد ؟ پدرش از کودکی رهایش کرده بود و مادر او را تا به این سن ، به چنگ و دندان گرفته بود ...در خلوت کودکیمان برایم تعریف کرد که گرسنگی چه رنگی است ! می گفت وقتی گرسنه میشود پرده قرمز خانه اشان خاکستری میشود و روی بالشی های نارنجی به سیاهی میزنند ...می گفت که شبهائی که گرسنه می خوابد یک بالش روی شکمش می گذارد تا صدای ناله معده خالی اش ، مادر را شرمنده  نکند ...می گفت مادرم وقتی خجالت می کشد ، می لرزد و با دندانهایش لبش را آنقدر فشار میدهد و گاز می گیرد که دهانش پر از خون میشود ...می گفت ...همیشه روزهائی که غذا هست ، مخفیانه و به دور از چشم دیگران مقداری نان ذخیره می کنم ...تا در وقتهائی که نیست ، بدهم خواهرم خیسش کند و به دندان بگیرد ...می گفت خواهرم طاقت ندارد و مادر را که ببیند هی می گوید : مامان برای شام چی داریم ؟ و مادر باز لب می گزد و من غصه میخورم . می گفت مادرم را دوست دارم ...مهربان است و فداکار ...مهدی همان وقتها معنی فداکاری را می دانست و این یعنی که او بزرگ بود ..بزرگ بود ...آن وقتها از حرفهای مهدی فقط تعجب میکردم ...اما حالا با یادآوریش نمی دانم این ضجه که شباهتی با گریه ندارد کی آمده و من را در خود گرفته است ؟ ...روی دیوار از بس انگشتانم را کشیده ام تا آرام بگیرم ، دستانم خونین شده ....

مهدی !؟ ...چقدر این بچه نجیب بود و خوب و بزرگ ...آخر مهدی کی فهمید مرگ یعنی چه ، که حالا نوع شهادتش را برگزیده باشد ؟ آخ مهدی ...آخ مهدی....همین کلمه را مدام می گفتم و جگرم آتش می گرفت ...آخ مهدی ! ...آخ مهدی ! ...میدانستم مادرش چقدر به او وابسته بود ...حتم که این داغ این زن زجر کشیده و خسته  را می شکست و ویران می کرد. ..مات و مبهوت بودم ... هیچ کس با هیچ کس حرف نمی زد ...پرده اندوه و غم از دست دادن مهدی سکوتی تلخ شده بود در کوچه ...تابوتش را که آوردند ...شیون زنها  بلند شد ، کوچه ما شد نینوا ! ، زنها چنگ به صورت می زدند و بغض رفقا ترکید و عاشورا شد ، چه عاشورائی ؟!...همه با هم سینه می زدند و حسین حسین می گفتند ...صورتها همه رنگ  پریده و چشمها خیس و دلها شکسته بود...سینه ها زخمی  شد ، از ضرب سینه زدنهای دیوانه وار...صورتها به خون  افتاد ...همه بی دلیل خودشان را می زدند ...می زدند ...می زدند  ...!!!

پشت تابوتش که راه افتادم ...چیزی درست در وسط قلب من  شکست و فرو ریخت ...صدای شکستن و فرو افتادنش را به وضوح شنیدم ...چهره مهدی که آمد در برابرم ، نتوانستم خودم را کنترل کنم ...برای اولین بار اینگونه تلخ گریه می کردم ...برای درگذشت آقا جانم اینطور دلم نشکسته بود ...حالا می فهمم که آن روز ، ترکیدن بغض اندوه ام برای فقط مهدی نبود ...داشتم پوست می انداختم ...چیزی تازه در زندگیم کشف کرده بودم که با این درد سنگین آغاز میشد ...

بهشت زهرا اما داستان دیگری داشت ...دهها امثال مهدی بودند که در تابوتهای غرقه در گل و پرچم آمده بودند ...روی شانه های مردم می آمدند ...اشگ و آه و حماسه ...درد و غم و امید به آینده ...مرگی چنینن پر افتخار را ندیده بودم ...مردانی که مرگشان از زندگی زیباتر بود ...مرگی که زشت نبود ...همه زیبائی و طراوات و عشق بود...شهادت را داشتم یاد می گرفتم ...این پر شکوه ترین چیزی است که تا به امروز آموخته ام ...

با موج جمعیت وارد غسالخانه شدم ...تابوت را روی زمین گذاشتند ...قصد شستشوی او نداشتند ...اما برای کنترل اوضاع باید مدتی در آنجا می مانند ،

 تشیع کنندگان شهدای مختلف در هم گره خورده بودند ..یکی می گفت : محمد ! و به سینه می کوفت ، کناریش به سر می زد و فریاد می زد : محسن جانم ...آن یکی اشگ در صورتش سیل ساخته بود و در هق هق گریه اش پشت سر هم تکرار می کرد : بمیرم برات رضا ...و آن دیگری سر بر شانه مردی دیگر ...دم گرفته بود برای خودش : حسین جانم ...حسین جانم ...فدای بدن بی سرت پسرم ...حسین جانم ...حسین جانم ...!

مادر مهدی را آوردند بالای سر  تابوت ...فهمیدم که می خواهند روی تابوت را برای وداع مادر بر دارند ...به هر زحمتی بود خودم را به نزدیکی آن رساندم ...روی تابوت را برداشتند :

مهدی بود با لباس خاکی خون آلود ...سرش به سمت راست خم شده و در خواب عمیق فرو رفته بود  ، حس کردم که دارد در این خواب زیبا ، رویای شیرین می بیند ...لبخندی در صورتش بود که قابل وصف نیست ..بعدها در زندگیم هرگز مردی را ندیدم که اینگونه لبخند بزند ...تبسمی که نشان از آرامش و رضایت خاطر داشت ...لبخندی که صورت را تمام پوشانده بود ...او فقط با لبهای عطش زده اش نمی خندید ...این تمام وجود او بود که لبخند می زد ...نمی توانستم باور کنم که این صورت مرده است ...نمی توانستم باور کنم ....تمام اجزای بدنش و صورتش زنده بودند...نفس می کشیدند ...برق بودن و زندگی داشتند ..زنده تر از خیلی صورتهای دیگری که هر روز در خیابان و گوشه و کنار می بینم ...

در سینه چپش ، عکس امام را داشت که لکه خونی درست بالای عکس نشسته بود ...مثل خورشیدی که برای مردان و زنان مقدس در تصویرها می کشند ...خورشیدی که خونی بود ...به چهره امام دقت کردم که در آن عکس ، شیرین ترین لبخندش را داشت ...مادر مهدی با دیدن صورت غرق در آرامش پسرش ... آرام گرفت و لبخند زد و عکس امام را از سینه جوانش برداشت و به سینه کشید و شروع کرد زیر لب شعری خواندن ... این سوال برایم پیش آمد که امام کیست که فرزندی در عشق او با لبخند می میرد و مادری داغدار با دیدن عکس او لبخند میزند و ماتم را فراموش می نماید و شعر در رثای اش می خواند ؟  ...

تابوت دوباره سوار بر دوش مردم رقص و تاب خود را از سر گرفت و دور شد ...مادر مهدی نرم نرم پشت سر جمعیت به راه افتاد ...او دیگر قرار گرفته بود و از آن همه بی تابی و التهاب و اشگهای تلخ خبری نبود ...

و من مبهوت و گیج ...  به لبخند مهدی و تبسم  امام در آن عکس خونی  و به خودم که انگار طور دیگری شده بودم و پرده ای از مقابل نگاهم برداشته بودند و حالا داشتم دنیا را جور دیگری می نگریستم ، فکر میکردم ...

به راه افتادم و کناره قطعه شهدا مکثی نمودم و با خودم تکرار میکردم :

-     امپراطور ..ژولیس سزار با توام ...نگاه کن ...به این راه ...به این جاده ...که امتدادش به  سرزمین آبهای همیشه آبی می رسد ...نگاه کن امپراطور...دیگر اینها خیال نیست ...حال توئی که باید فرمان برانی ...فرمان بران امپراطور ..فرمان ..بران ...!

فرمان این است : امپراطور ژولیس سزار ، خود سرباز دیگری خواهد شد ...سرباز :

 

" امام "

 

سکانس چهارم دیماه 1364- سر پل ذهاب

 

نشسته ام کناره  خاکریز ، که باران خورده  و عطر هم آغوشی آب و خاک مستم کرده است . همین دقایقی پیش خورشید غروب کرد و هنوز شب به تمامی مالک آسمان نیست ...نفس می کشم ، عمیق ...! و سرم پر میشود از هوای خوب با نسیمی ملایم که بوی باران را دارد ...از صبح خط آرام است ...تنها صدای گلوله های سرگردان که عراقی ها گاه و بیگاه  انگار برای تمرین و مشق تیراندازی شلیک می کنند ، خلوت ما را بهم می ریزند ، این وقتها بچه ها بیشتر در خودشان هستند ...درونگرا میشوند ...نیم نگاهی به آسمان و گوشه چشمی به سجاده دارند ...وقت خوبی است برای راز و نیاز و حرف زدن با خدا که در اینجا بیش از همه جاهای عالم به آدمها نزدیک است . آنقدر نزدیک که اگر دست دراز کنی میتوانی لمسش کنی ...کمی دقت ، بوی خدا را می تواند به مشامت بیاورد ...آن وقتها خدا پرده های خودش را با بندگانش ، انداخته بود ...کم پیش می آید که خدا اینقدر دست و دلباز باشد ...و بچه ها این را خوب فهمیده بودند ، حضور هزاران هزار فرشته را در اطراف خود حس می کردند ...صدای بال زدنشان ...صدای قدمهایشان روی این خاک ...صدای سرود دست جمعی شان که در وصف این مردان ترانه می نمودند ...همه و همه شنیده می شد  ...رزمندگان که نام این مردان عجیب بود که تاریخ نمونه شان را کم به خاطر دارد ،  می خواستند از این معجزه نهایت بهره را ببرند ...

عکس امام را به دست گرفته ام و خیره شده ام به آن ...چه رازی در نگاه این مرد است که از پشت این قاب بسته هم مرا مسحور خود می کند ...نگاهی به عظمت نگاه او می شناسید ؟ سراغ دارید کسی را که چون او این قدر ژرف بنگرد ؟ ....همیشه فکر میکنم او می تواند با نگاهش از پشت همان عکسهای بی نظیرش دل من را بخواند و تا نهایت وجودم برود ...امام برایم هرگز یک پیشوای دینی نبوده است ..نمی خواستم که از این منظر به او بیاندیشم ...دلم نمی خواست او را محدود کنم در ذهنم ...برایم آنقدر وسیع و بزرگ بود که نمی توانستم در قالبی کوچک گرفتارش کنم ...مردی که میتوانست برای من همه چیز باشد... انگیزه...اعتقاد...ایمان...باور...عشق ...زندگی ...مرگ ....شجاعت...حماسه...هدف...مراد....

هر وقت خواستم در باره احساسم به او فکر کنم دچار تناقص گوئی شدم ...دوستش نداشتم ...اما عاشقش بودم ...نه !...بیش از عشق...گرفتارش شده بودم ...همه هویتم را به او باخته بودم ...در برابرش کوچک بودم ...هیچ وقت هیچ انسانی نتوانست این حس را در من ایجاد کند ...نمونه او کجا بود که من ندیده باشم ؟ در تاریخ ؟ چه وقت تاریخ چون او را دیده است و گزارش کرده و من نخوانده ام ؟  ...رابطه امام با دوست دارانش یک استثنا به معنای مطلق است ...هر کسی او را به شکل خودش دوست می دارد ...اگر بتوانم نام این حس را دوست داشتن بگذارم که بسیار شک دارم ! ...دوست داشتن بلاخره به یک جائی میرسد که میشود تشریحش کرد و توضیحش داد ...اما من نمی شناسم کسی را که توانسته باشد اکمل و کامل حسش را نسبت به امام توضیح بدهد ...حتی دشمنانش هم به او با نگاهی فراخ تر از یک انسان عادی می نگریستند ...کاری که او با گورباچف کرد گوشه چشمی بیش نبود ...کسانی که برای امام رخت لباس رهبری سیاسی صرف دوختند از جهل و نادانی شان است ...من نمی فهمم که چطور میشود مردی چون او را با قالبهای سیاسی صرف نگریست ؟ ...سیاست حقیرتر از آن است که بتواند امام را تعریف کند ...سیاست امام چه بود ؟ اگر توانستید به این سوال با قواعد رایج علم سیاست پاسخ دهید ..محال است ...عجز سیاست در بیان امام درست شبیه به حقارت عرفان در مقابل اوست ...هیچ چیز نمی تواند امام را در دیدگاه من محصور در یک چشم انداز خاص کند ...رهبری...سیاست...عرفان...مرجعیت...شخصیت مذهبی ...شاعری ...هیچ چیز ....او همه آنها بود ولی نه چون دیگران ....رفتارهای او چنان منحصر به فرد و یگانه است که او را از هم مسلکانش جدا می کند و تمام کلیشه ها را می شکند و ویران می کند ...حتی زیبائی او هم با عرف زیبائی سازگاری نداشت ...قشنگ ترین پیرمردی است که در صد سال گذشته دیده شده ( گزارش قبل از آن هم برای ما روائی ندارد ...چه اینکه زیبائی را تنها باید دید و گزارش پذیر نیست ) اما نمی شود همین جذابیت را تعریف کرد ...ابروان پر پشت و گره شده ؟ چینهای منظم و مرتب پیشانی ؟ محاسن یکدست و مرتب و به شدت لطیف ؟ چشمان نافذ و درخشان ؟ ...مردی اینگونه شاید در تاریخ بشریت هرگز تکرار نشود و این امری است طبیعی ...بزرگترین افتخار هم نسلان من این است که حضور امام را درک کردند و فهمیدند ...نسل بعدی که بلوغش را بعد از سفر امام طی کرد ..بد شانس ترین نسل تاریخ است ...اینان می توانند تمام عمرشان را غصه بخورند و از خدای خود گلایه کنند که چرا فقط چند سال زودتر به دنیا نیامده اند ...و حق دارند که دلشان بسوزد برای  این بد اقبالی ...این دوستان بدانند که بخش اعظم تردیدهای اعتقادی و حتی سیاسی شان در این روزگار ، ماحصل این عدم فهم حضور امام است ...راه امام و نگاه او به جهان ابدی است ...هرگز از بین نخواهد رفت ...اگر چه راویان این راه ، امروزه خرده شیشه بسیار دارند و نمی شود به هیچ گفته شان اعتماد کرد ...اما نسل جدید می تواند با تحمل مشقت و مصائب بسیار و گذشت زمان طولانی و همت عالی و پشتکار عظیم به گوشه ای از حقانیت امام دست یابد ...اما نسل من او را دید و شناخت و لمس کرد و بوئید و تماما حسش کرد ...این دیگر تقدیر خدا نیست ..خوش اقبالی است ...سعادت است ...نیک بختی و خوشبختی است ...این هدیه ای بود که او به ما داد ...:

 

" امام ! "

 

سکانس پنجم در مجاورت نهر جاسم " شلمچه " – سال 1365

 

کربلای پنج ، رمق گردان عاشورا را گرفت . گردان ما از جمیع لشکر 27 محمد رسول الله ( ص ) و قرارگاه قدس وارد این عملیات عظیم شد . ما از سمت شمال شلمچه یعنی آب گرفتگی زید به خط مقدم که در آتش می سوخت ، زدیم . قبل از ما بچه های قرارگاه نجف عملیات را با رمز یا زهرا شروع کردند و منطقه را از آسمان و زمین به لرزه انداختند . و ما در حقیقت برای ادامه کار آنان آمده بودیم . در برابر گردان ما تیپ 11 کماندو از گارد ریاست جمهوری عراق و گردان تانک لشگر 11 پیاده صف آرائی کرده بود . گلوله های بی شمار تاکهای روسی تمامی نداشت . وجب به وجب را شخم می زدند و کماندوهای عراقی که آموزش دیده  توسط تفنگداران نیروئی دریائی آمریکا بودند ، به شدت مقابله می کردند و قصد عقب نشستن نداشتند . محشر کبری بود . گردان عاشورا سخت ترین روز خود را می دید . لشگر 10 سیدالشهدا و تیپ مستقل 33 المهدی ... خط را شکسته و به نزدیکی کانال پرورش ماهی رسیده بودند ...اما نمی شد در آن واویلای آتش و خون ما را هم پوشش دهند . بیش از نیمی از یاران غریبانه رفتند . ماشین جنگی صدام آن روز مهیب تر از همیشه به راه افتاد و رفقای مرا با خودش برد ... از ساعت 9 صبح هواپیماهای دشمن بی وقفه با تمام قدرت خط را بمب باران کردند و اصلا نگاه نمی کرند که این سرباز عراقی است یا ایرانی ...انگار دستور داشتند فقط بمب بریزند هر جا که آدمی دو پا را می بینند !!! ...کار بمب باران به عقبه های خودی هم رسید و بعد بوی گاز خردل و فسفر تماما خط را گرفت ....به این ترتیب دشمن توانست ما را به عقب نشستن از محور کانال ماهی وا دارد . غروب آن یوم دلخراش آسمان خون گرفته بود و شبش همه ستارها داغدار بودند ...گردان عاشورا ویران شد در یک روز ...دل جاماندگان شکسته بود و نای ماندن دیگر نداشتند ....

شده که از زندگی کردن خجالت بکشید ؟ شده برایتان شرم بودن روی زمین ، قدم هایتان را بشکند ؟ لمس این لحظه داغدار برای هیچ کس میسر نیست مگر در آن بوده باشد ...در روزهای بعد ما پیروز مطلق عملیات بودیم ...حالا دیگر سپاه ایران به بصره مشرف بود ...شلمچه در دستان ما بود و معادلات جنگ بهم ریخت . بعد از این دشمن به تمامی عقب نشست و فعالیت دیپلماتیک برای پذیرش قطعنامه آغاز شد .

خبر آمد که گردان به مرخصی چند روزه خواهد رفت .

اتوبوسها مردان مات شده و مبهوت را از خط جدا کردند و راهی تهران شدند . برای حفظ خط نیاز به نیروهای تازه نفس بود ...تمام راه به سکوت گذشت ...همه سرشان را تکیه داده بودند به پنجره یا پشتی صندلیشان و افکارشان را رها کرده بودند به روزهای پیش ...به ناگهان نزدیکترین دوستانمان دود شدند و به هوا رفتند ، به چشم بر هم زدنی یک گلوله توپ چند نفر را تکه تکه  کرد ...سرت را که بر می گرداندی ..می دیدی که گلوله ای پیشانی رفیقت را خراشید و مغزش را بیرون آورد ...در چند قدمی ات دوستی روی مین می رفت و هزار قطعه می شد ...خون و خاک و آتش ...فقط همین و همین ...درک این واقعه سنگین تر از دوشهای ناتوان انسان است ...به تهران که رسیدیم ...شهر خاکستری این ماتم را سنگین تر کرد ...هیچ کس حواسش نبود که اتوبوسها یک راست به سمت بالای شهر رفتند ...وارد میدان تجریش که شدیم ،  دلمان فرو ریخت و نرسیده به خیابان جماران ...به یکباره فریاد حاج حسین تنمان را به لرزه انداخت :

     - برای سلامتی امام عزیز ...رهبر و پیر و مراد عاشقان صلوات !

صلوات رفقا ، جان تازه ای دمید به روح خسته امان ...داشتیم به زیارت امام می رفتیم و این بزرگترین هدیه فرماندهان به این گروه زخم خورده و خسته بود ...تمام شد آن داغ سنگین ...همه شدیم شور و شوق و نیاز و ناباوری ...حسن که به صورت من زل زده بود و فریاد می زد ( موج انفجار شنوائی اش را کم کرده بود و مجبور بود فریاد بزند ) :

-     دانی ! تو رو به حضرت عباس بزن تو صورتم ...بزن دانی ! ...بزن ...من دارم خواب می بینم ؟...بزن ...بزن ...د بزنه دیگه نامرد !

شوق و ذوق ، هوش از سرم برده بود . با تمام قدرت سیلی محکمی به صورتش زدم ...صورت حسن پرت شد از شدت ضربه ...همه سکوت کردند ...حسن لختی درنگ کرد و فریادش با انفجار خنده و شور بچه ها آمیخت :

       -خدایا شکرت...خدایا شکرت ...

وارد حسینیه که شدیم ...در و دیوار بوی امام را داشت ...روحانیت محض ...عشق مطلق...عطر ناب خدا...همه و همه در اینجا بود ...نشستیم تنگ هم ...هر کس در آغوش دیگری و چشم دوختیم به آن درب کوچک روی تراس ...سکوتی سنگین  سایه انداخته بود در فضای معنوی حسینیه ...صدای قلب همدیگر را می توانستیم بشنویم ...حسن کنار من نشسته بود و می لرزید ...آن سو تر ، روبیک سرش را پائین انداخته بود و گریه می کرد ...مرتضی در صف جلو خیره مانده به درب و پلک هم نمی زد ...حاج حسین ایستاده در کناره دیوار ناخن می جوید ( هیچ وقت دیگر ، این رفتار عجیب را از حاجی ندیدم ) پیمان سرش را میان زانوانش گرفته بود و زیر لب چیزی می گفت ...سید محسن با خودش شور گرفته بود و سرش را هی تکان می داد و گاهی هم به بالا نگاه می کرد و دستانش را به نشانه شکر بالای سر می برد ...درب که بر پاشنه چرخید و قامت امام که پدیدار شد ...نفهمیدم دیگر چه اتفاقی افتاد ...سیل اشگ صورتم را گرفت ...بی اختیار برخاستم و چون دیگران دیوانه وار فریاد می زدیم :

           - روح منی خمینی ...بت شکنی خمینی ...

آن مرد آنجا بود ..بالای سرما ...مقابل ما ...راه رفتنش مثل آدمهای دیگر نبود ...خرامان خرامان می رفت ...نگاهش به همه بود ...همه را می دید ...دستان پر مهرش را به نشان تشکر بالا گرفته بود ...این با شکوه ترین تصویری است که یک مرد می تواند خالقش باشد ...من و رفقایم داشتیم تماشا می کردیم ، بزرگترین مرد تاریخ را ...ابر انسان نظام کهکشانی ...همانی که چند سال قبل سایه اش را در ماه دیده بودم ...هموئی که عکس به خون تزئین شده اش روی سینه گرم و عاشق مهدی بود ...مردی که عاشقانش به عشق او مرگ را کمترین می دانستند ...او امام بود ...امام من ...آقای همه عالم ...عشق برتر دل شیدای من ...او امام بود ...امام ...

همه چیز تحت فرمان بی قید و شرط اوست ...هیجان ما...فریادمان...ایستادنمان ...نشستن و سکوتمان ...هر چه میخواست بلافاصله بی آنکه به زبان آورد اتفاق می افتاد ...هیچ کس در این میدان کاره ای نبود ...فقط او بود ...او که با نگاهش و حرکاتش فرمان می داد ...امپراطوری راستین ...تنها مردی که قدرت امپراطوریش قلبها را مسخر  و دلها را فتح میکرد ...بی آنکه کسی حرفی بزند . به خواست او  همه سکوت کردند ، اطاعت از فرامین او تنها وجه اشتراک ما بود ، برای همین به میل امام بود که   نشستیم ...هیچ صدائی از هیچ جانداری شنیده نمی شد ...نفسها در سینه حبس شدند ...دیوارها و بند بند حسینیه هم تحت فرمان امام ، نظاره گر او بودند ....نشست روی صندلی که با پارچه سفید تزئین شده ب