|
|
|
|
|
این وبلاگ خوبی است و من دوستش دارم ...افتخار میکنم که در آن می نویسم و با آن سر و کار پیدا کرده ام ...سر کار خانم رضا زاده برای سر پا نگه داشتن آن خیلی زحمت کشید که جا دارد به خاطر همه این زحمات از او قدردانی کنیم ... اما این وبلاگ یک طرفه به کار خود ادامه داد ...متکلمه وحده شده ..حرفش را گفت و رفت پی کارش و منتظر پاسخ دیگران نشد...و این اصلا خوب نیست ...خاصیت و مزه و اصالت یک وبلاگ ایرانی به بده بستان آن است... چیزی بگوئی و جوابی بشنوی و جواب بدهی و این سلسه ادامه پیدا کند ، تا اندیشه ها پویا و دل انگیز باشد ...وقتی قرار شد من از این پس این وبلاگ را مدیریت کنم نشستم و یک بار دیگر از اول تا اینجای داستان را خواندم و حتی رفتم و نقطه نظرات دوستان را مطالعه کردم ...در این اواخر از آن وقتی که سزار رفت ، وبلاگش هم مظلوم واقع شد ...کسانی آمدند حرفهائی زندند و موجی راه انداختند و خودشان هم سوار آن شدند و یکه تازی کردند ...بی اینکه نگران پاسخی باشند و همین مسله باعث شد تا عده ای از این وبلاگ دل بریدند ...و حالا من آمده ام و خیلی محکم و جدی و با کلی برنامه هم آمده ام ...سوال تک تک عزیزان را تا انجا که بتوانم بی پاسخ نخواهم گذاشت ...حرف حساب را جواب حساب خواهم داد ...میخواهم کاری کنم که وبلاگ سزار درست مثل همان روزها مامن رفقا و خوبانی باشد که تا امروز هم با جان ودل پای نوشته های او ایستاده اند ...مطمئنم که موفق میشوم چون من بهترین انتخاب بودم که از این پس نه که به جای امپراطور بلکه حداقل در سایه امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی را سامانی دهم ...شک ندارم که هیچ کس بهتر از من نمی تواند این جایگاه را اشغال کند ...من بهترین بودم و این را خواهید دید و خواهید فهمید ... اما پست این بار وبلاگ را اختصاص دادم به یکی از نوشته های قبلی همین وبلاگ با کمی تغییر ..و یا درست تر بگویم ..بدون کم و کاست و متن کامل ...این روزها شاهد خبر اعدام صدام بودیم و این نوشته به شدت به حال و هوای این روزها نزدیک است ...خودتان بخوانید ..نظر من را تصدیق خواهید کرد ...منتظر نظرات شما هستم و بدانید من هم به سرزمینهای شما می آیم و پاسخ مهرتان را با دسته گلی از سرزمین آبهای همیشه آبی می آورم ...سر بلند و پر افتخار باشید . " امیر داود حسینخانی " ****************** و امروز این جمعه تلخ ...این بعد از ظهر نحس من مانده ام با خودم چه کنم...؟درگیر یک حال وحس گمشده...و پر از خاطرات مبارک اندوه گذشته...در جبری خود خواسته زندانی و میخواهم که بگویم نه...هرگز..هیچ وقت قادر نخواهم بود بین تو و امپراطور تو را انتخاب کنم ...مدتها است که باور کرده ام برای خودم زندگی نکنم ...من مدیونم به همه آنچه بر من رفت هستم ... به رفقایم قول داده ام ...پس ترکت نمیکنم فقط میروم برای خودم...این تنها کاری است که از من بر می آید...عاشقت باشم برای همیشه و خودت را فراموش کنم و پاس بدارم همه عشقت را...انتخاب میان خیال و واقعیت...که من رویا را برمیگزینم... قبول کن دوست من...تو دوست خوبی هستی برایم و من به این دوستی افتخار میکنم...می بینی که چگونه برایت بال بال میزنم...اما دیگر نخواهم گذاشت بی قراری من را کسی ببیند...تا همین جا کافی است... میخزم به خانه آرامشی در بیرون از خودم و به طوفان درونم مهلت میدهم که تنها در من بوزد و ویرانم کند...این تنها کاری است که میتوانم انجام دهم...میان ماندن و رفتن ...رفتن را برگزیدم...اما می مانم در کنارت... امپراطوری از جنس بلور با همان اقتدار و همان فرمانهاو اما بعد...سخن امروز را سپردم به سزار چهارده ساله...تا او بگوید وقتش رسیده که نقاب از چهره بر گیرم...و این منم...! :...: صدام حسین ...سردار قادیسه...! 1400سال پیش اجداد تو به پدران و مادرانم یورش بردند و با شمشیرهای زنگ زده اشان سرزمین مرا فتح کردند و ماندند در این خاک برای صدها سال و فرهنگ و هویت ملتم اجداد وحشی تو را شکست داد و ما شمایان را که از زندگی فقط صحرا و خیمه پوسیده و زن و شراب متعفنتان را میشناختید آشنا کردیم با بوی شقایق و دشت سرسیز و کاخهای سر به فلک کشیده..ما بودیم که شما را شاهانه تجلیل کردیم ...پدرانت دروغ گوهای بزرگ همه تاریخ بودند و پر از تزویر و ریا ...هر کس نداند من که میدانم اکثرشان به زور شمشیر علی و صلابت و شجاعت پیامبر شهادتین خود را خواندند ...اسلام آوردن ابوسفیان و اسلافش لکه ننگی بر آبرو و غیرت عرب بوده و هست ...آنان با اشتران تشنه و گالشهای پوسیده به مرزهای سرزمینم رسیدند ...و اگر نبود ستم ساسانیان و فقر عدالت و گرسنگی معنویت اجداد من ...در همان اولین قدمی که لشگریان تازی پا به خاک مهربانم می نهادند قلم پایشان را می شکستند و کاری می کردند که عرب تا پایان همه نسلهایش از نام عجم بلرزد و تنبان نداشته اش را خیس کند !!!...سردار ! میدانستی که در امت اسلام تنها ایرانیان بودند که با گردن افراشته در حالی که آقای جهان بودند و تمدن با اندیشه آنان جلا یافته بود بی آنکه چهره ملکوتی و زبان خدائی پیامبر را دیده و یا شنیده باشند خدای محمد را به رسمیت شناختند و عشق علی را به جان خریدند ؟ ...اسلام باقی نمی ماند مگر با تدبیر ایرانیان که عرب را سیاست آموختند و مسلمان بودن را مهربانی ذاتیشان آمیختند ...خلیفه شما سر به سنگ می گذاشت برای خواب ..نه از سر تواضع ، که فقر فرهنگ و جهل و بی سوادی عرب فقرترین ملت جهان را ساخته بود ..اما آنان زیر سقف آسمان ایران یاد گرفتند که خانه میتواند جز چادر و پهنه کویر در ماوائی امن باشد ...ما به آنان یاد دادیم که اداب حکمرانی در تمدن آن هنگام چگونه است و این بزرگترین اشتباه فاحش تاریخی ما بود... و اما گذشت تا رسیدیم به تو که فرزند آن قبلیه وحوش گرگ صفت بودی ...تو فرزند همان مردانی بودی که دخترانشان را به زبر خروار خروار خاک میکردند تا پستی دخحترانه اشان مدفون شود ...تو از نسل همان جماعتی که خونریزی و کشتن تفریح پهلوانانشان بود ...پدرانت همان ابلهانی بودند که در نهروان قران ناطق علی را رها کردند و به چهار کاغذ پوسیده بر سر نیزه دل سوزانند ...مالک اشتری که تا ستون خیمه نفاق و مکر و دروغ تنها ده ضربه شمشیر فاصله داشت به خواری بازگردانیدند که وااسفا اسلام به باد فنا رفت ...تو زا همان قماشی سردار ... از همان قماش ! و ما که تازه داشتیم خودمان را باور میکردیم ...ما که بساط حکومت فردیت شاهنشاهی را فرو ریختیم تا جمهوریت عادلانه آرمانیمان را علم کنیم ...ما که دل به عشق بستیم و خواستیم حتی نفسهایمان را معطر به عطر عدل نمائیم .... و حاصل ین برخورد چه شد...؟ قبل از آنکه این پرسش را با هم پاسخ دهیم ..اجازه بده چند تصویر کوچک را در ذهنت بیدار کنم : سردار ! روستاهای ما را به یاد داری ؟ روستاهائی که پنجره هایش رو به قبله باز میشد و کبو تر های معصومش هیاهوی پشت بام و حیاط را تضمین میکرد....به یاد داری زنان و مردان عشایر ما را ..زنانی که با گیسوان خوشبخت خود ...بره های سیاه و سفید را هی میکردند و در دشتهای پر از آفتاب و برای آهوان خسته قصه می گفتند ؟ به یاد داری سردار..؟ بیاد داری کوزه های پر از شبنم را که بر شانه های دختران ما نشسته بود ؟ بیاد داری گریه ستاره ها را که آسمان روستاها و شهر های ما را خیس کرده بود ؟ بیاد داری کودکان ما را در محاصره تانکها ی تو بر جنازه پدران و مادران خود مویه می کردند..؟ منکه خود با چشمانم ندیدم ، اما رضا جلالی که دوش به دوش محمد جهان آرا تا اخرین فشنگشان با سربزان تو جنگیده بود نقل میکرد که : دختران خردینه و پسران کودکستانی بر بالین تن خونین مادرانشان انقدر زار زدند که مردان تو آنان را با پس گردنی و مشت و لگد از کنار والیدنشان دور ساختند ... های سردار..؟ با توام...! به من نگاه کن...سرت را بالا بیاور این منم امپراطور سرزمین آـبهای همیشه آبی..! که با تو سخن میگوید...فراموش کرده ای نه ؟ بیادت میاورم سردار...! به یادت میاورم... بیادت می آورم آن طفل شیر خواری را که در گهواره از گرسنگی انگشتانش را می مکید و سربازان کثیف تو در پشت همان گهواره به مادرش تعرض میکردند...به یادت می آورم برداری را که کت بسته به میل پرچم حیاط دبستان بستند و خواهر 14 ساله اش را مقابل چشمان خیسش لباس دریدند و کسانی که لباس مردان را دزدیده بودند با نام سرباز عرب ، به نوبت سیرتش را تاراج کردند ، و زمانی که خواستند برادر را تیرباران کنند ، دریافتند که او خیلی وقت است از شرم این صحنه فجیع دق کرده است ...!!! ....! سردار ..! سردار..! بیادت میاورم...مادرانی را که از شدت ترس ...کودکان و نوزدان خود را در کمد پنهان کردند ..اما سرب داغ مزدورانت مادران را به خاک و خون کشید و کسی نفهمید که آن طفلکان معصوم در آن تنهائی و تاریکی بعد از چند روز دق کردند و پوسیدند...و وقتی درب کمد را باز کردند هنوز نگاه منتظر و دلواپس آن عزیزان داشت فریاد میزد ...هنوز پشت لبان کبره بسته اشان نام مادر را می توانستند حدس بزنند ... آخ ! بگذار به یادت بیاورم ای سردار عرب تبار ! بیادت بیاورم جنازه نوعروسان را در بستان ...بیادت بیاورم جنازه دختران را در کنار ( سد کنجان چم )..بیادت بیاورم پیرزن تنهائی را که همراه مرغ هایش تیرباران شد...و بیادت بیاورم زنی را در قصر شیرین که سربازانت با تجاوز به حریمش دیوانه اش کردند و آواره کوه ها و بیابانها شد و هنوز هم باز نگشته است و شبها صدایش ...ناله های دردمندش را میشنویم که در دره ها میپیچد...او هنوز به دنبال نجابت زنانه اش میگردد که از او سرقت کردند...میتوانی این حجم بیکران درد را بفهمی...؟ بیادت بیاورم سردار...؟ که چگونه تانکهای تو چشمان روشن پنجره ها را کور کرد و تنور خانه ها پر از خاک و سنگ شد...روستاها و شهر هائی را میگویم که یک دست سبز بودند و سبزتر از آیه های رویش ، من از سرزمینی حرف میزنم که خاکش هم داستان عشاق جاودانه اش را از حفظ است ..اگر از درختان بپرسی برایت منظومه لیلی و مجنون را سرود می کنند و کوهها و صخره ها تیشه فرهاد را برایت تصویر می کنند که هنوز بعد از این همه سال ، انعکاس صدایش در دره ها به گوش می سد ...در دل هر برومند جوان ایرانی یک فرهاد نفس نفس میزند و در چشمان رعنای دیگری شیرین ترانه میخواند ....... سردار...دارم از خشم منفجر میشوم ...نگاهم کن از چشمانم شعله های انتقام زبانه میکشد ..اما باز برایت میگویم میخواهم به یادت بیاورم...میخواهم با تو همه آن چه را که گذشت دوباره مرور کنم...میخواهم با نگاه به چشمانت حیوانیت و درنده خوئی تو را نشان دهم...اگر که قادر باشی بفهمی که میدانم خدایان مجازات تو را همین قرار داده اند که بفهمی با من و ملتم چه کردی...! نگاه کن به آسمان ، هر زخم ما ستاره ای است و هر شهید ما خورشیدی است که پیش از طلوع آفتاب خانه های ما را گرم میکند...ما پشت قلبهایمان سنگر گرفتیم...پشت قلبهایمان...ما مردم دل و قلب و عرفان و شعریم ...جز این که چیزی نداریم...ما در تاریخمان مولوی و سعدی و حافظ و فردوسی داریم ...همین که بر شمردم کافی است تا تمام جهان فرهنگ و ادب و ذوق و هنر ملت تو را به سخره گیرد .. بگو بدانم در تاریخ تو چه کسانی هستند...؟ بیهوده به ذهن فرسوده ات فشار نیاور..هیچ سابقه درخشانی تو و مردمت ندارید...همه شما را به همان ددمنشی که میراث شماست از تمدن بشر میشناسند...اگر هم نیمچه شاعری در شب گذشته اتان سو سو زده از زنده به گور کردن دختران ستایش کرده و در مدح مردانی سروده که فقط زبان شمشیر را خوب بلدند و راهزنی را افتخار خود میدانند ...چه شور بختید شما...؟ در جهان امروز تو و نژادت را به مفت خوری و دریوزگی و جهل مرکب می شناسند...! در زمانه ای که هموطنان من بلندترین کرسی های دانش جهان را از دورترین نقطه غرب تا شرقی ترین منطقه جهان فتح کرده اند ..هم ولایتی های تو در کاباره ها و دانسینگهای شهرهای ابتذال که برای کوته فکر ترین مردم جهان بنا کرده اند به رقاصه های نیمه برهنه انعام می دهند و دلشان خوش است که سخاوتمند شناخته می شوند !!! روزهای خوشی برایت بود سردار ..؟! آن روزها که تو علم رفو کرده قادیسه را بالا بردی و ماشینها و ارابه های جنگیت را به طرف سرزمینم هی کردی تا آن را به ویرانی بنشانی و ملت مقدسم را در گهواره سر ببری ...توپ ها و تانکهایت هراسناک ...خانه های گلین روستاهای مرزی را یکی پس از دیگری ویران میکرد و پیش آمد و تو در آسوده ترین ساعات روز خبرها را می خواندی و نسکافه مزه مزه می کردی ...روز آفتابی و قشنگی بود !..وقتی پیرزنها و پیرمردها و کودکان زیر خروارها خاک و خشت خفتند و تو در استخر قصر سفید به نیت خلیج فارس شنا کردی...کرت های زیبای حمیدیه در زیر شنی تانک هایت مویه میکرد و هر چه بستان بود در زیر خاک مرده بود ..روزهای خوشی بود سردار...! وقتی که خرمشهر محمد جهان آرا در لجه ای از خون و و یرانی غوطه می خورد ...تو در ثبت احوال اعراب برایش شناسنامه تازه ای به نام ( محمره ) می گرفتی ..چشم محمد و یارانش را دور دیده بودی نه...؟ چه یه خیالت رسیده بود سردار ؟ نکند داستان تکرار تاریخ را جدی گرفته بودی و به رویایت خودت را سر سلسله قریش پنداشتی و ما را جامعه فلک زده طبقاتی ساسانی که گوسفند برای سربازانت نذر کنیم و خودت را خلیفه جان و مالمان بپنداریم و بنشینی بغداد و کوفیان هم دوره ات کنند و فرمان برانی و ما هم سمعا و طاعتا سر دهیم ؟ حتما خواب نما شده بودی و ردای هارون الرشید به تن کردی و صبح هنگام طلوع خورشید روی تراس قصرت پیپت راچاق کنی و ریشخند بزنی خورشید را که کجا میخواهی بروی هر جا طلوع و غروب کنی سرزمین خلفای عرب است !!!..خوش خیالی تا کجا سردار ؟ ...برایت که گفتم ، اگر قرار بود 1400 سال پیش شمشیر بین من حکمیت کند ، دودمان عرب به باد رفته بود و امروز دیگر تو نبودی که وقیحانه قرارداد بجرانی مقابل دوربینها و داد از ناسیونالیسم نداشته اجدادت سر دهی !!! روزهای خوشی بود سردار ..! یادت هست ! بعد از هر ویرانی و کشتار ...نظامیانت را به صف میکردی و حتی به بزد ل ترین آنها نشان شجاعت میدادی و میگفتی که : مبارک است...! مبارک است...! من آن روز که آمدم در خاک متبرک دو کوهه... 13 سالم بود و سال بعد با گاز خردلت در نیزارهای فاو مسموم شدم ...بگو بدانم ، به آن سربازی که آن گلوله خمپاره شیمیائی را برای ریه های من شلیک کرد چند بار هورا کشیدی...چند بار؟ حتما به تعداد تاولهای بدنم ؟!. ...لعنتی ...حرف بزن...سردار بگو ! میخواهم آتشم بزنی ..به آن ( هرمله ) نشان چه دادی...؟ شجاعت ؟ لیاقت ؟..او موفق شد جسم سربازی کوچک از عجم را آلوده کند برای همه عمر. ..اما فکر نکردی که روح آن پسرک چند سال بعد که به بار می نشیند ...چه خواهد کرد با تو ..؟ سردار فکر این جای کار را نکرده بودی ، قبول کن...مست تر از آن بودی که بتوانی آینده را بکاوی ...مست تر از آن بودی که تصور کنی مرا و یارانم را که چند دهه بعد هستند هنوز زنده و سر بلند و پر افتخار و به تو نگاه میکنند و با تو حرف میزنند ...این زبان من نیست... فریاد همه آنان است..همه آنان که بودند و رفتند و هستند و میروند...شاید عمر مرا کوتاه کرده باشی ... شاید درد سرفه های تلخم تمام ثانیه های باقی مانده ام را خاکستری کند ...شاید بی اینکه هیچ لذت این جهانی را مزه کرده باشم مجبور به سفر گردم ...اما حداقل این را که میتوانی بفهمی : خوب مردن بالاترین سعادت زندگی ماست ...من هر که باشم روز رفتنم قهرمانم و تو روز مردنت خیابانها را همان همشهریانت آذین می بندند و زمانی که بر دار مجازات معلق میان آسمان و زمین یک نفس ناقابل را گدائی میکنی ، خر خر گلویت ، موسیقی پس زمینه رقص شاهدان مرگ توست ...میدانم آن بالا با چشمان از حدقه بیرون زده به حقارت همه نسلهای چون خودت پی می بری و ذلیل بودن را بیش از همه تاریخ در خواهی یافت ....! سردار به تو تنها میتوانم بگویم : مبارک باشد این قتل عام ها ..مبارک باشد این همه ویرانی ..مبارک باشد شنیدن شیون کودکی که بر جنازه مادر ش چنگ میزند و شیر می طلبد و مبارک باشد تجاوز به پیرزن کوری در خرمشهر...! آخ سردار ...این دیگر اشگ غم نیست این اشگ فریاد خشم من است ...یادت هست سردار ! چه خاکریزهائی بر روی جنازه بچه های ما بالا بردی و چه نو عروسانی را بعد از هتک حرمت زنده به گور کردی...کشاورزان هویزه را قتل عام کردی و اگر نبود کارت تراکتور آنها در جیبهایشان ...هیچکدام شناخته نمی شدند ...ما همه این عزیزان را که در زیر خاک سبز شده بودند پیدا کردیم ...حتی علم الهدی را و حتی یاران او را که تو از لوله تانک ، آنها را به دار کشیده بودی...... امروز ژنرالهای خرفت و فرسوده ات ...شنشل...عدنان خیر الله...ماهر عبدالرشید... وحتی هشام فخری ...که بارها بیشتر از تو اونیفورم خونین خود را شسته اند در باتلاق هراس دست و پا میزنند و روزی هزار بار میمیرند و زنده میشوند... ... آیا کسی به تو گفته و فهمانده است که باد و باران و پرندگان دوستان بچه های ما بودند...مثل آن شب حمله که باران سیل آسا میدان وسیع مین تو را لو داد و سیل همه آنها را با خود برد و پای تانکهایت در گل ماند ...آن شب اروند صبورترین شب خود را پشت سر گذاشت و تو هرگز تصور نمیکردی که مروارید فاو به دست غواصان ما صید شود ...حتی در خوابهای شراب آلود هم چنین کابوسی وحشتناکی راه نداشت ...( به یاد فاو که میافتم میشوم یکسره آتش..آتش..آتش...)... سردار هم نام ابرهه شدی..؟! ما زمین و آسمان شلمچه را به هم دوختیم ...هر وقت در فاو نیت کمین داشتیم مه تمام منطقه را می پوشاند و رفیق وفادار بود ...هر وقت و هر جا که لازم بود ابابیل بر سر تو سربازانت فرو می ریخت...! سردار ...! انگار کسی به تو میگوید که باید زانو بزنی..؟ زانو بزن در برابر امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی...از این جا به بعد زانو بزن و گوش کن...: آن روز صبح خبر مچاله شدن کرکوک نمی توانست خبر خوبی باشد . رفقایم فاو را به کرکوک گره زدند ...یعنی از آب های اروند رود تا پشت آن قله های پر غرور پرواز کردند...رضا و محسن و علی و یاسر و کامران و سعید و پاشا و هادی و احمد و محمد ویاشار..آری یاشار ...گر چه رفته اند و مظلومانه هم خاطرشان از ذهن ملت من هم رفت ... اما اینک من سرباز کوچک دیروز و مجروح دم گور امروز به تو فرمان میدهم که زانو بزنی ... سردار...! یک بار در بستان شنیدی ...یک بار از طرف خرمشهر و یک بار از میان نیزارهای هور..یک بار از گلدسته های مسجد بزرگ فاو و یک بار از قله های نجیب مهران و یک با ر از دره های کوزران و ....و حالا از زبان من...میشنوی. ..ما را با مردان سیاست که به بهانه گشودن راه تربت کربلا با مشاوران و وزیران و خودت دیدار دوستانه کردند و با تو دست دادند کاری نیست...ما به خاطر آنان نیامده بودیم ...(اگر چه این کارشان جگر سوخته ما را باز هم سوزاند تا خاکسترش به جا ماند ) آنان که کسی را از دست نداده اند تا مفهوم از دست دادن را بدانند... آنها که زخم ندارند که با درد همیشگی اش خو کنند ..آنها هم از جنس تواند... پس از من بشنو : تو مرده ای سردار ...! خوب نگاه کن ..عکس تناور مردان ما را ببین بر پای مزارشان...حریقی در دل آنان است که به وسعت شقاوت تو زبانه میکشد ..باید این مردان را شناخته باشی...اسمشان را که بیاورم تنت از دلهره و ترس خواهد لرزید... سردار تو روزی مردی که ما بسیاری از آنچه را که دوست می داشتیم از دست دادیم ..نخل های شکسته را به یاد فرزندانمان با خون و آتش زینت دادیم و امواج دریاها را در سرزمینمان به نام دلاوران نامگذاری کردیم و این قلل مرتفع که به آبی آسمان عظمت و صلابت می بخشد به نام گمنامی ثبت شد تا گل هائی که بر دامن آن می روئید سرخ باشند....... سردار تو همان روز مردی...روزی که دختر بچه روستائی از پنجره کومه اش نگاه معصومش به کلاه آهنی سربازانت افتاد ...روشنی قلب کوچکش خاموش شد و در بستر عروسکش به خواب ابدی فرو رفت...تو اصلا میدانی شهید یعنی چه...؟ سردار ...حالا مدالهایت را برای بچه ها بگذار تا سرگرم شوند...اونیفورم ...شنل و دستکش مخمل را برای مترسکی بگذار که شرمنده صاحب جالیز است....... سردار کار هر دوی ما تمام شده است ...تو زبون ترین و پست ترین مرد قرن لقب گرفتی و در دادگاهی که قاضیانش هیچ از تو شقاوت را کم ندارند محاکمه میشوی ...و از شرمی عمیق و چنان وسیع خواهی مرد که تاریخ هرگز اینچنین مرگ پلشتی را به خاطر ندارد...ومن امپراطور ماندم...بلند و رفیع همچنان دوستان شهیدم که ازآنان این موهبت را دارم...من هم شاید با تو بمیرم ..اما فرق مرگ مخلص و شیدای خانم رقیه ..با تو به اندازه همه سالهای عمر بشر در هستی فاصله دارد...من از هم اکنون گلدسته های متبرک کربلا را میبنم ...هوای بین الحرمین پیچیده در سرم...امپراطور ژولیس سزار از روی نعش تو میگذرد تا شش گوشه قبری را در آغوش بگیرد که هنوز از ستم اجداد تو سرخ و گلگون است... تو بگو ..ها ..چه می بینی ؟ صورت مادر ایرج را می بینی که از پرواز تنها فرزندش دق کرد و رفت...؟ یتیمان علی حسن را می بینی که هنوز داغ پدر دارند...؟ آری ما هر دو مسافریم...حال برخیز و به لانه خود بازگرد...و ثانیه ها را شماره کن تا شاید سرت گرم شود...و مرگ بی چیزت را فراموش کنی ..برخیز سردار ...و برو...با تو دیگر حرفی ندارم ...... و اما بعد...: |
||
|
+
برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی سه شنبه شانزدهم آبان 1385زمان 21:1
امپراطور ژولیس سزار
|
|
||