تبليغاتX
یادداشتهای امپراطور
سزار حرف میزند !

یادت به خیر سید محسن ! هر کجا که هستی خدا پشت و پناهت .

من هر وقت حس میکردم که دارم به انقلاب و دفاع مقدس و آرمانهای زمان گذشته ام شک میکنم و یا پام داره میلغزه ، یا میرفتم سراغش و یا بهش زنگ میزدم و یا اگر هیچ جوری پیداش نمی کردم تمام خاطراتم را با او مرور میکردم و خیلی زود حالم خوب میشد . در باره سید محسن حرف زدن و یا نوشتن سخته ...خیلی هم سخت ...چون من نمی دونم از کجا و از چی اون حرف بزنم که خدای ناکرده به وجود نازنین سید محسن عزیزم خیانت نکرده باشم ...سید محسن در هر زمینه ای یه عجوبه بود ...من همیشه فکر میکنم که در درون اون دهها مرد بزرگ زندگی میکردند ، مردی شجاع ، مردی عارف ، مردی هنرمند ، مردی دانا و کاردان و مدیری لایق ، مردی ظریف و شاعر مسلک و نازک نارنجی ، مردی خشن و بدون هیچ رحم و مروت نسبت به دشمن و چند مرد دیگر که مجال بازگوئی همه آنها در این چند خط میسر نیست .

بچه روستایی از شهرهای دور افتاده کشورمان بود و هست . سال شصت به همراه جاجیم و جعبه های میوه و دبه های ماست و کره و پنیر و جورابهای پشمی روستایشان خودش را به اهواز میرساند و با هزار کلک و دغل بازی که جدا در مواقع لزوم استادش بود میشود بسیجی صفر کیلومتر ، و روزهای اول روزنامه در سنگرهای بچه ها پخش میکرد ، و به قول خودش در آن وقتها همه صفحات روزنامه را هم از حفظ بوده ، حافظه وحشتناکی داشت ، اینکه میگویم وحشتناک به این خاطر است که هیچ چیزی ، حتی پر زدن یک مگس در هنگام گفتگویش با تو مثلا در ده سال قبل از خاطرش نمی رفت ، برای همین توی عملیات نفوذی که شرکت میکرد با یه نگاه از هزار متری به تجهیزات دشمن همه اونها رو از بر میکرد و بعد وقتی اونهارو مینوشت دهها صفحه میشد . سید محسن توی سر پل ذهاب محشری به پا کرد که باکری اسمشو گذاشت : رئیس علی دلواری ! ...وقتی حمله میکرد قیامت میشد ، گرد و خاک میکرد ،( خدا منو نبخشه اگه بخوام اغراق کنم ، که البته میدونم و مطمئنم که حق مطلب رو نمی تونم ادا کنم ) . فرمانده لشگر 21 گارد ریاست جمهموری عراق ، سرتیپ قادر الوهاب ، بعد از اینکه توی یه فیلم موتور سواری و آرپیچی زدن سید رو دیده بود اسمشو گذاشته بود : رمبو ! چقدر برنامه ریخت و نقشه چید برای سر سید محسن خدا میدونه و بس ، دست آخرم توی یه تک ایزائی سید محسن با سیمینوف یک گلوله میزنه به پیشونی جناب سرتیپ که البته قادر نجات پیدا میکنه ولی برای همیشه به عقبه جبهه منتقل شد !!! توی ولفجر هشت ، معاون گردان بود ، کاری کرد که همه فرمانده ها انگشت به دهن مونده بودن و برای همین بردنش خدمت امام تا تشویق بشه ، خودش برای من تعریف میکرد که چهار زانو نشسته بود روبروی حضرت امام ، و آقا دست سید رو میگیره و روی محاسن مبارک خودشون میذارن ، سید هول میکنه و تا مرز بیهوشی میره ، آقا که حال اونو می بینه بوسه به پیشانی سید محسن میزنه و میگه : تا جونهائی مثل تو هستند صدام و بزرگتر از اون غلط میکنند توی خاک ما پا بزارن !

بعد از این دیدار سید یهو حالش عوض شد و یه مدتی مدام گریه میکرد . گریه های سیدم اینجوری بود که دستشو میذاشت روی پیشونی و چهار ستون بدنش به لرزه میافتاد ، اما صدا ازش در نمی اومد ، با دیدن این حالش همه بچه ها زار میزدند ولی اون اصلا تو حال خودش نبود . توی لشگر شش ویژه سپاه فرمانده گردان شد و منم شدم معاون فرهنگی اش . عملیات مرصاد که شد ، توی گردنه کوزران با بر و بچه های بجنورد کار پاکسازی رو تموم کرد . به هر حال بعد از مرصاد جنگ تموم شد و سید محسن هم رفت سراغ گاو و گوسفند هاش . مردی که ممکن بود و اگر میخواست امروز یکی از مسولین طراز اول کشور به حسای میومد . شد چوپان و خاطره اش فقط توی دل بسیجیهای آشنا زنده ماند . پارسال که حالم خوب نبود و توی بیمارستان بستری بودم ، نمی دونم چه جوری سر و کله اش پیدا شد ، نصفه شبی بالای تختم بود . بیدار شدم و بغلش کردم و یهو بغضم ترکید و زار زدم . دستمو گرفت و با خنده گفت : هوی اخوی ! شهید شدن که این همه لوس بازی نداره !!!

یه شب قرار میشه برای شناسائی از خط اسلام آباد رد بشه و از خطوط دشمن گزارش تهیه کنه ، سید محسن اون شب رفت و دیگه پیداش نشد . همه متفق القول بودن که سید یا شهید شده و یا اسیر ، یه ماه بعد نزدیکهای سحر پیداش شد . با لباس عربی و خاک آلود ولی صورتش گل انداخته بود و لبخند میزد و از جلوی چشمان حیرت زده بچه ها رد شد و یه راست رفت توی سنگرش . همه اومده بودن توی سنگرش ، جا نبود ، قبل از اینکه کسی ازش سوال کنه یه کیسه بزرگ چرمی از زیر رداش بیرون کشید و با لبخند گفت : هیچ کس گله نکنه ، برای همه تربت کربلا آوردم !!!

قبل از اینکه به جبهه بیاد عاشق دختر کدخدا میشه . اسم دختره هم نرگس بود . مثل اینکه عشق دو طرفه ای بود و نرگس هم خاطر سید محسن رو خیلی میخواست . بعد از فتح المبین ، خبر بهش رسید که نرگس کلی خواستگار داره و باباش اوئو تحت فشار گذاشته ولی دختره حاضر نیست به هیچ قیمتی رضایت بده و به ننه سید گفته : فقط محسن و لا غیر !

سید محسن یه مرخصی چند روز گرفت و رفت دهات و بعد هم درب و داغون برگشت . حالش خیلی خراب بود . گوشه گیری میکرد و با کسی نمی جوشید . هیچ کسی فکرشو نمی کرد که پشت چهره این مرد رزم و بیکار و شجاعت چه قلب عاشقی داره می طپه ، یه شب که با هم رفته بودیم گشت منطقه ای ، وقتی زل زده بود به ستاره ها ، قفل دهنش رو برداشت و برام گفت که رفته به دهات و شبونه دختره رو برده بیرون ده و بهش گفته که اصلا دوستش نداره و هر چی بوده باید بزاره به حساب بچگی و هوی و هوس جوونی . نرگس باورش نمیشه و و سید محسن قسم به جون ننه ای پیرش میخوره ، دختره که میدونست سید محسن هیچ وقت قسم ننه اش رو بیخود نمی خوره با چشمان گریان و قلب شکسته قبول میکنه و میره پی کارش و بعد هم به اولین خواستگارش جواب مثبت میده و میره خونه بخت . حالا هم سید محسن پاک قاطی کرده بود ، هم برای اینکه به خاطر موندنش توی خط و خراب نکردن سرنوشت دختره قسم بیخودی خورده بود و هم اینکه عشقش رو به همین راحتی از دست داده بود . بعد از اون هر وقت سید محسن آخوند و روحانی میدید این سوال را می پرسید که حاج آقا عذاب قسم خوردن مصلحتی چیه ؟

و هیچ وقت هم از جوابهای که میگرفت قانع نمی شد و فکر میکنم که هنوز هم این مشکل را داره ، شاید جالب باشه که بدونین ، چند وقت پیش توی ماشین خودم نصفه شبی داشتم میرفتم کاشان ، رادیو ماشین روشن بود و برنامه راه شب هم داشت پخش میشد ، یه حاج آقائی میهمان برنامه بود و به سوالهای شرعی مردم جواب میداد . یکی هم همین سوال را پرسید ، مطمئن بودم خود سید محسنه . زدم بغل و یه ساعتی توی خاطراتم با اون پرسه زدم . اصلا این سوال جزو ذات وجودی سید شده بود .

من نمی دونم که مردم ما چه جوری میتونن نسبت به آدمهائی مثل سید محسن ادای دین کنند . ولی یه چیزی برای خودم روشنه و اون اینکه من سید رو دوست دارم و به خاطر بودن اونه که ایمان رو هیچ وقت از دست نمی دم . سید محسن حجت باورهای عمیق من نسبت به انسان بودن ، بسیجی ماندن ، و میهن دوست شدن است .

بودن سید محسن و نفس کشیدنش در عصر ما ، نشان دهنده این است که دوره مردان هنوز به سر نیامده و میتوان امیدوار بود . نکته اینجاست که در زمان دفاع مقدس دو دسته از مردم بودند که تکلیفشان روشن است . آنانی که موافق بودند و با تمام مال و جان خود ایستادند و مقاومت کردند و سید محسن ها را پرورش دادند و کسانی که مخالف بودند و در این راه هم ماندند و مبارزه کردند و بعضا جان و مال خود را هم دادند . اما عده ای هم هستند که تکلیفشان هیچ وقت روشن نیست . در زمان جنگ با هزار دوز و کلک و ریا کاری خودشان را بزدلانه از بحران دور نگاه داشتند و امروز هم اینان هستند که لب به تمسخر ارزشهای گشوده اند که به خاطرش سید محسن جنگید . اینان در پوست انسانهای روشنفکر و آگاه با چند پز مضحک و کلام کذب که زیبا در زر ورق دروغهایشان پوشانده اند و خودشان را دانا و خیر خواه میدانند و معرفی میکنند ، قصد دارند وارثان این مرز و بوم باشند . مردم باید بدانند که این دغل بازان همیشه یاوه گو باقی خواهند ماند و نمی توانند روح پلید و خبیثشان را در ظاهر متشخص گول زننده شان مخفی کنند . اعتقاد دارم کسانی که در دوران دفاع مقدس خودشان را از معرکه فراری دادند و با بهانه ها و ریاکاریها نبودشان را موجه نشان دادند ، امروز حق هیچ چیزی را ندارند . و جان ناقابلشان هم صدقه سری سید محسن هاست که به اینان داده شده ، این نامردان باید به روزمرگی خود ادامه دهند و بساط دغل بازیشان را جمع کنند . و تنها این مردم هستند که باید فضا را برای نفس کشیدن این نابخردان تنگ کنند ، در آن صورت شاید روزی برسد که سید محسن هم از روستای خود بازگردد و برای همه نمایان و آشکار شود ...

به هر حال ...سید محسن هر کجا که هست خدا پشت پناهش !

 

+ برگی از سرزمین آبهای همیشه آبی  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385زمان 20:30  امپراطور ژولیس سزار  |